آیا پادشاهان #پهلوی «دیکتاتور» بودند؟
✍️ نوشتۀ قلم کاوه
برای داوری دربارۀ یک حکومت باید معیارها را زمینی نگاه داشت. نه باید آن را با معصومان قدسی سنجید و نه با شرایط امروز؛
بلکه منصفانه باید دید که در مقایسه با حکومتهای پیش و پس از خود و با همسایگان همعصرش چه کارنامهای بر جای گذاشته است. مقایسۀ پهلوی با سوئد یا دانمارک خطاست؛ ملاک درست، ایران پیش از پهلوی و خاورمیانۀ همان روزگار است.
پیش از مشروطه، ایران ویرانهای بیش نبود: فقر، عقبماندگی، نبود آموزش نوین، تسلط بیگانگان و ضعف قاجارها، کشور را تا مرز فروپاشی کشانده بود. خواست عدالت و قانون به انقلاب مشروطه انجامید؛ اما هنوز ایران به دولتی مقتدر و بازسازی ملی نیاز داشت.
در چنین شرایطی #رضاشاه_پهلوی ظهور کرد و همچون داریوش پس از کوروش یا نادرشاه پس از صفویه، ایران را از نو برپا ساخت. کشوری که جنوبش در دست شیخ خزعل، شمالش زیر فشار روس و شرقش جولانگاه ناامنی بود، دوباره یکپارچه شد. ارتش مدرن، دادگستری ملی، قانون مدنی، راهآهن سراسری، آموزش نوین و شکستن قدرت خوانین از ثمرات او بود؛ اقداماتی که موجودیت ایران را بر نقشه جهان تثبیت کرد.
#محمدرضاشاه_آریامهر نیز این مسیر را ادامه داد و ایران را در کمتر از سه دهه به قدرتی نوظهور رساند. مشارکت فعال در تأسیس اوپک، افزایش درآمد نفتی، ارتقای جایگاه جهانی ایران، جشنهای ۲۵۰۰ ساله برای نمایش شکوه تاریخی، رشد اقتصادی کمسابقه، گسترش صنعت و کشاورزی، ارزش بالای ریال و اعتبار گذرنامۀ ایرانی، همگی جلوههای ایران نوین بودند.
او با اعطای حق رأی به زنان ـ زودتر از برخی کشورهای اروپایی ـ نیمی از جامعه را به عرصۀ تصمیمگیری آورد. دانشگاهها توسعه یافتند، ارتش به قدرتمندترین ارتش منطقه بدل شد و ایران به یکی از متحدان کلیدی جهان آزاد تبدیل گردید. امروز حتی محمد بن سلمان با اصلاحات عربستان، در حقیقت گام در راهی مینهد که نیمقرن پیش محمدرضاشاه آغاز کرده بود.
به بیان دیگر، آنچه امروز یک ایرانی در رؤیاهایش از وطن تصور میکند، در دورۀ پهلوی تحقق یافته بود؛ حتی فراتر از تصورات امروزی.
مخالفان پهلوی اما همواره به محدودیت آزادیهای سیاسی اشاره کردهاند. این انتقاد وجود داشت، اما باید در بستر زمان و تهدیدهای واقعی سنجیده شود. قانون اساسی مشروطۀ ایران برخلاف قانون اساسی انگلستان، اختیارات حیاتی را برای شاه حفظ کرده بود؛ شاه صرفاً نماد تشریفاتی نبود بلکه ستون بقای کشور و ضامن وحدت ملی محسوب میشد.
محمدرضا شاه خود باور داشت که توسعۀ اقتصادی و اجتماعی باید مقدم بر گشایش سیاسی باشد. شهبانو فرح در گفتوگو با روزنامۀ لا رپوبلیکا تأکید کرده است که شاه برنامۀ تدریجی برای آزادیهای سیاسی در دوران جانشینش، ولیعهد رضا پهلوی، در نظر داشت. دلیل این تعویق روشن بود:
جامعه هنوز برای آزادی سیاسی آماده نبود. ایرانیان تازه با مدرسه و دانشگاه و اعزام به غرب، از قید خرافات و جهل تاریخی رهیده بودند و هنوز قشر آگاه و نخبهای که بتواند فضای باز سیاسی را مدیریت کند، در حال شکلگیری بود.
علاوه بر این، افکار مخرب چپ و کمونیسم نه تنها بر ایران بلکه بر خود غرب نیز سایه انداخته بود. بیم آن میرفت که در صورت گشایش زودهنگام، همان نیروهایی که بعدها گرد خمینی جمع شدند ـ اتحاد نامقدس سرخ و سیاه ـ از صندوقهای رأی سر برآورند:
چپها و تودهایها که رسماً خواستار الحاق ایران به شوروی بودند.
ملی-مذهبیهایی که فارغ از منافع ملی، صرفاً در پی انتقامجویی و فرونشادن کینۀ مصدق بودند.
مذهبیهایی که مجدداً به افکار پوسیده و منقضی چهارده قرن پیش بازگشته بودند و حکومت اسلامی را دربرابر حکومت مدرن دولت-ملت و هویت مذهبی را دربرابر حق شهروندی و حقوقبشر علم کرده بودند.
این هراس فقط مختص شاه نبود. ریچارد نیکسون، رئیسجمهور اسبق آمریکا، پس از انقلاب ۵۷ تصریح کرد که رقبای شاه چه کسانی بودند: همانها که بعدها ایران را به ورطۀ سیاهی بردند.
مسئله اینجاست: آیا دموکراسی میتواند اجازه دهد دشمنان آزادی از درون خود دموکراسی به قدرت برسند؟ این همان «پارادوکس بردباری» است که فیلسوفانی چون پوپر به آن هشدار دادهاند. دموکراسی پایدار فقط زمانی معنا دارد که بتواند از خود در برابر کسانی که قصد نابودیاش را دارند دفاع کند.
با این ملاحظات، اتهام «دیکتاتوری» به رضاشاه و محمدرضاشاه، نادیدهگرفتن واقعیتهای تاریخی است. آن دو در عمل نه تنها تنها دیکتاتور نبودند، بلکه خادمترین و کارآمدترین دولتسازان تاریخ ایران پس از اسلام بودند؛ حاکمانی که ایران را از ویرانی و تجزیه به قدرت و شکوفایی رساندند.
امروز مردمی که بار دیگر در بزنگاه تاریخ ایستادهاند، باید بدانند که بزرگترین خطا، تکرار همان اتحاد شوم علیه ایران است.
@C_B_SHAHZADEH
✍️ نوشتۀ قلم کاوه
برای داوری دربارۀ یک حکومت باید معیارها را زمینی نگاه داشت. نه باید آن را با معصومان قدسی سنجید و نه با شرایط امروز؛
بلکه منصفانه باید دید که در مقایسه با حکومتهای پیش و پس از خود و با همسایگان همعصرش چه کارنامهای بر جای گذاشته است. مقایسۀ پهلوی با سوئد یا دانمارک خطاست؛ ملاک درست، ایران پیش از پهلوی و خاورمیانۀ همان روزگار است.
پیش از مشروطه، ایران ویرانهای بیش نبود: فقر، عقبماندگی، نبود آموزش نوین، تسلط بیگانگان و ضعف قاجارها، کشور را تا مرز فروپاشی کشانده بود. خواست عدالت و قانون به انقلاب مشروطه انجامید؛ اما هنوز ایران به دولتی مقتدر و بازسازی ملی نیاز داشت.
در چنین شرایطی #رضاشاه_پهلوی ظهور کرد و همچون داریوش پس از کوروش یا نادرشاه پس از صفویه، ایران را از نو برپا ساخت. کشوری که جنوبش در دست شیخ خزعل، شمالش زیر فشار روس و شرقش جولانگاه ناامنی بود، دوباره یکپارچه شد. ارتش مدرن، دادگستری ملی، قانون مدنی، راهآهن سراسری، آموزش نوین و شکستن قدرت خوانین از ثمرات او بود؛ اقداماتی که موجودیت ایران را بر نقشه جهان تثبیت کرد.
#محمدرضاشاه_آریامهر نیز این مسیر را ادامه داد و ایران را در کمتر از سه دهه به قدرتی نوظهور رساند. مشارکت فعال در تأسیس اوپک، افزایش درآمد نفتی، ارتقای جایگاه جهانی ایران، جشنهای ۲۵۰۰ ساله برای نمایش شکوه تاریخی، رشد اقتصادی کمسابقه، گسترش صنعت و کشاورزی، ارزش بالای ریال و اعتبار گذرنامۀ ایرانی، همگی جلوههای ایران نوین بودند.
او با اعطای حق رأی به زنان ـ زودتر از برخی کشورهای اروپایی ـ نیمی از جامعه را به عرصۀ تصمیمگیری آورد. دانشگاهها توسعه یافتند، ارتش به قدرتمندترین ارتش منطقه بدل شد و ایران به یکی از متحدان کلیدی جهان آزاد تبدیل گردید. امروز حتی محمد بن سلمان با اصلاحات عربستان، در حقیقت گام در راهی مینهد که نیمقرن پیش محمدرضاشاه آغاز کرده بود.
به بیان دیگر، آنچه امروز یک ایرانی در رؤیاهایش از وطن تصور میکند، در دورۀ پهلوی تحقق یافته بود؛ حتی فراتر از تصورات امروزی.
مخالفان پهلوی اما همواره به محدودیت آزادیهای سیاسی اشاره کردهاند. این انتقاد وجود داشت، اما باید در بستر زمان و تهدیدهای واقعی سنجیده شود. قانون اساسی مشروطۀ ایران برخلاف قانون اساسی انگلستان، اختیارات حیاتی را برای شاه حفظ کرده بود؛ شاه صرفاً نماد تشریفاتی نبود بلکه ستون بقای کشور و ضامن وحدت ملی محسوب میشد.
محمدرضا شاه خود باور داشت که توسعۀ اقتصادی و اجتماعی باید مقدم بر گشایش سیاسی باشد. شهبانو فرح در گفتوگو با روزنامۀ لا رپوبلیکا تأکید کرده است که شاه برنامۀ تدریجی برای آزادیهای سیاسی در دوران جانشینش، ولیعهد رضا پهلوی، در نظر داشت. دلیل این تعویق روشن بود:
جامعه هنوز برای آزادی سیاسی آماده نبود. ایرانیان تازه با مدرسه و دانشگاه و اعزام به غرب، از قید خرافات و جهل تاریخی رهیده بودند و هنوز قشر آگاه و نخبهای که بتواند فضای باز سیاسی را مدیریت کند، در حال شکلگیری بود.
علاوه بر این، افکار مخرب چپ و کمونیسم نه تنها بر ایران بلکه بر خود غرب نیز سایه انداخته بود. بیم آن میرفت که در صورت گشایش زودهنگام، همان نیروهایی که بعدها گرد خمینی جمع شدند ـ اتحاد نامقدس سرخ و سیاه ـ از صندوقهای رأی سر برآورند:
چپها و تودهایها که رسماً خواستار الحاق ایران به شوروی بودند.
ملی-مذهبیهایی که فارغ از منافع ملی، صرفاً در پی انتقامجویی و فرونشادن کینۀ مصدق بودند.
مذهبیهایی که مجدداً به افکار پوسیده و منقضی چهارده قرن پیش بازگشته بودند و حکومت اسلامی را دربرابر حکومت مدرن دولت-ملت و هویت مذهبی را دربرابر حق شهروندی و حقوقبشر علم کرده بودند.
این هراس فقط مختص شاه نبود. ریچارد نیکسون، رئیسجمهور اسبق آمریکا، پس از انقلاب ۵۷ تصریح کرد که رقبای شاه چه کسانی بودند: همانها که بعدها ایران را به ورطۀ سیاهی بردند.
مسئله اینجاست: آیا دموکراسی میتواند اجازه دهد دشمنان آزادی از درون خود دموکراسی به قدرت برسند؟ این همان «پارادوکس بردباری» است که فیلسوفانی چون پوپر به آن هشدار دادهاند. دموکراسی پایدار فقط زمانی معنا دارد که بتواند از خود در برابر کسانی که قصد نابودیاش را دارند دفاع کند.
با این ملاحظات، اتهام «دیکتاتوری» به رضاشاه و محمدرضاشاه، نادیدهگرفتن واقعیتهای تاریخی است. آن دو در عمل نه تنها تنها دیکتاتور نبودند، بلکه خادمترین و کارآمدترین دولتسازان تاریخ ایران پس از اسلام بودند؛ حاکمانی که ایران را از ویرانی و تجزیه به قدرت و شکوفایی رساندند.
امروز مردمی که بار دیگر در بزنگاه تاریخ ایستادهاند، باید بدانند که بزرگترین خطا، تکرار همان اتحاد شوم علیه ایران است.
@C_B_SHAHZADEH
❤171👍24👌1