انسان یاغی و تمام دشمنان آن
#A 448
آرمان امیری @armanparian - هر اثر هنری جهان خاص خودش را خلق میکند و اگر هنرمند از پس کارش به درستی بر بیاید (یعنی یک اثر منسجم و ارزشمند از نظر هنری خلق کند) آنگاه جهان جدیدی را خلق کرده است که با حذف حواشی واقعیت، اصلیترین عناصر آن را مقابل چشم مخاطب برجسته میکند. این نخستین کارکرد، یا ظرفیتی است که اثر هنری برای خوانشهای نظری و اجتماعی فراهم میآورد.
از سوی دیگر، تجربهی مواجهه با اثری هنری که به لایههای متفاوتی از جامعه با ارزشها و نگرشهای کاملا متفاوت مربوط میشود، از جهت «ضرورتهای یک زیست جمعی» اهمیت پیدا میکنند. ما ممکن است در تجربهی شخصی هرگز با این گروههای اجتماعی برخورد نکنیم و با توجه به ارزشها و نگرشهای بسیار متفاوت، چندان علاقهای هم به شنیدن نظرات آنها نداشته باشیم، اما نمیتوانیم انکار کنیم که در نهایت سرنوشت اجتماعی همهی ما به یکدیگر وابسته است؛ همین پیوستگی اجتماعی ضرورت و اهمیت آثاری را تعیین میکند که ما را با لایههای دیگر جامعه آشنا میکنند. «قیصر» یکی از شاخصترین این فیلمها در تاریخ سینمای ماست.
جهان فیلم قیصر، جهانی کاملا منسجم با قواعدی است که تمامی اجزای آن در هم تنیدهاند و از نظم واحدی پیروی میکنند. حتی اختلاف نگرشهای موجود در فیلم (مثل جدال قیصر با ارزشهای خاندایی)، صرفا در دل همان قشر اجتماعی قابل فهم هستند و خبر از یک «گذار» در این اجتماع مشخص میدهند. استقبال باقی اهالی محل از تصمیم قیصر، و حتی همراهی آشکارا تشویقکنندهی آنها در مسیر انتقامجویی او نیز نشان میدهد که قیصر در جهانبینی خودش اصلا موجودی خاص و یگانه نیست. حتی دلیل استقبال گیشهی سینما از فیلم را هم میتوان در تداوم همین همدلی عمومی با اهالی محلهی قیصر فهم کرد.
اگر من بخواهم به اختصار داستان قیصر را در دو «عاملیت» ویژه خلاصه کنم، نخست فیلم را حکایتگر «بیگانگی» یک قشر اجتماعی، با قواعد کلان سیاسی و اجتماعی میدانم. نه قیصر، نه هیچ یک از هممحلیهای او کوچکترین پیوند و اشتراکی با نظم حقوقی موجود احساس نمیکنند. در نتیجه حواله کردن مسائل خودشان به چنین نظمی را مصداق «بیغیرتی» میدانند. فهمی سطحی و تقلیلگرایانه از معنای این «غیرت» میتواند آن را صرفا در تعصبهای ناموسی خلاصه کند، اما غیرت مورد اشارهی من، برای این قشر اجتماعی کارکرد نوعی از «مسوولیت اجتماعی» را دارد و اتفاقا با همین خوانش و کارکرد است که به دومین عاملیت تعیینکننده در فیلم میرسیم: «ضرورت عمل اجتماعی».
حتی در مناقشهی بین «خاندایی» و «قیصر»، به نظر نمیرسد که بر سر بخش اول مساله اختلاف نظری وجود داشته باشد. خاستگاه ارزشهای آنان مشترک است و اختلافی اگر ایجاد شده، بر سر وجه دوم یا همان «ضرورت عمل» است. البته «مادر» قیصر اشاره گذرایی به واگذاری مساله به ماموران قانون میکند، اما به نظر نمیرسد که پیشنهادش از سر وجود یک نوع نگرش متفاوت (مثلا باور به ضرورت پایبندی به نظم نوین حقوقی) باشد. او هم صرفا میخواهد به بهانهای جلوی «ضرورت عمل» قیصر را بگیرد.
از ترکیب این دو وجه مهم، یعنی «احساس بیگانگی با جهان موجود» و البته «ضرورت عمل اجتماعی» است که مشخصا «انسان یاغی» زاده میشود. اینکه ده سال پس از ساخت فیلم، انقلابی در کشور رخ داد که بسیاری رویکرد و فرم آن را با گرایشهای حاضر در فیلم کیمیایی مشابه دانستند، نه نقطهی ضعف کیمیایی، بلکه اتفاقا نشاندهندهی اوج نبوغ او بود که توانسته بود واقعیتی را که زیر پوست لایههای پنهان اجتماعی در جریان است پیشاپیش تشخیص دهد و به تصویر بکشد.
سنت دیرپا و البته آشنایی برای ماست که در نظامهای استبدادی، هرگاه منتقدی نسبت به ناهنجاریهای اجتماعی هشداری بدهد، یا هنرمندی این عارضهها را به تصویر بکشد، دستگاه سانسور، به جای آنکه هشدارها را جدی بگیرد و تلاش کند کارکردهای خودش را اصلاح کند، ترجیح میدهد که صدای هشدار را خاموش و سرکوب کند. نگاه تکبعدی دستگاه سانسور گمان میکند که با سرکوب «نشانهها» میتواند بر ریشهها غلبه کند. اگر چنین رویکردی از جانب «سانسورچیها» قابل فهم باشد، تکرار آن از جانب مدعیان «نقد اجتماعی» واقعا حیرتانگیز است.
نیم قرن پس از آن «ضرورت عمل»ی که به فاجعهی ۵۷ ختم شد، همچنان شاهد خوانشهای شگفتانگیزی از تاریخ سیاسی و اجتماعی کشور هستیم که حتی با دیدن نتایج وقایع هم به جای درس گرفتن در باب عوامل مشهود اجتماعی، انگشت اتهام را به سمت و سوی هشدار دهندگان و حتی هنرمندان اشاره میروند.
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#A 448
آرمان امیری @armanparian - هر اثر هنری جهان خاص خودش را خلق میکند و اگر هنرمند از پس کارش به درستی بر بیاید (یعنی یک اثر منسجم و ارزشمند از نظر هنری خلق کند) آنگاه جهان جدیدی را خلق کرده است که با حذف حواشی واقعیت، اصلیترین عناصر آن را مقابل چشم مخاطب برجسته میکند. این نخستین کارکرد، یا ظرفیتی است که اثر هنری برای خوانشهای نظری و اجتماعی فراهم میآورد.
از سوی دیگر، تجربهی مواجهه با اثری هنری که به لایههای متفاوتی از جامعه با ارزشها و نگرشهای کاملا متفاوت مربوط میشود، از جهت «ضرورتهای یک زیست جمعی» اهمیت پیدا میکنند. ما ممکن است در تجربهی شخصی هرگز با این گروههای اجتماعی برخورد نکنیم و با توجه به ارزشها و نگرشهای بسیار متفاوت، چندان علاقهای هم به شنیدن نظرات آنها نداشته باشیم، اما نمیتوانیم انکار کنیم که در نهایت سرنوشت اجتماعی همهی ما به یکدیگر وابسته است؛ همین پیوستگی اجتماعی ضرورت و اهمیت آثاری را تعیین میکند که ما را با لایههای دیگر جامعه آشنا میکنند. «قیصر» یکی از شاخصترین این فیلمها در تاریخ سینمای ماست.
جهان فیلم قیصر، جهانی کاملا منسجم با قواعدی است که تمامی اجزای آن در هم تنیدهاند و از نظم واحدی پیروی میکنند. حتی اختلاف نگرشهای موجود در فیلم (مثل جدال قیصر با ارزشهای خاندایی)، صرفا در دل همان قشر اجتماعی قابل فهم هستند و خبر از یک «گذار» در این اجتماع مشخص میدهند. استقبال باقی اهالی محل از تصمیم قیصر، و حتی همراهی آشکارا تشویقکنندهی آنها در مسیر انتقامجویی او نیز نشان میدهد که قیصر در جهانبینی خودش اصلا موجودی خاص و یگانه نیست. حتی دلیل استقبال گیشهی سینما از فیلم را هم میتوان در تداوم همین همدلی عمومی با اهالی محلهی قیصر فهم کرد.
اگر من بخواهم به اختصار داستان قیصر را در دو «عاملیت» ویژه خلاصه کنم، نخست فیلم را حکایتگر «بیگانگی» یک قشر اجتماعی، با قواعد کلان سیاسی و اجتماعی میدانم. نه قیصر، نه هیچ یک از هممحلیهای او کوچکترین پیوند و اشتراکی با نظم حقوقی موجود احساس نمیکنند. در نتیجه حواله کردن مسائل خودشان به چنین نظمی را مصداق «بیغیرتی» میدانند. فهمی سطحی و تقلیلگرایانه از معنای این «غیرت» میتواند آن را صرفا در تعصبهای ناموسی خلاصه کند، اما غیرت مورد اشارهی من، برای این قشر اجتماعی کارکرد نوعی از «مسوولیت اجتماعی» را دارد و اتفاقا با همین خوانش و کارکرد است که به دومین عاملیت تعیینکننده در فیلم میرسیم: «ضرورت عمل اجتماعی».
حتی در مناقشهی بین «خاندایی» و «قیصر»، به نظر نمیرسد که بر سر بخش اول مساله اختلاف نظری وجود داشته باشد. خاستگاه ارزشهای آنان مشترک است و اختلافی اگر ایجاد شده، بر سر وجه دوم یا همان «ضرورت عمل» است. البته «مادر» قیصر اشاره گذرایی به واگذاری مساله به ماموران قانون میکند، اما به نظر نمیرسد که پیشنهادش از سر وجود یک نوع نگرش متفاوت (مثلا باور به ضرورت پایبندی به نظم نوین حقوقی) باشد. او هم صرفا میخواهد به بهانهای جلوی «ضرورت عمل» قیصر را بگیرد.
از ترکیب این دو وجه مهم، یعنی «احساس بیگانگی با جهان موجود» و البته «ضرورت عمل اجتماعی» است که مشخصا «انسان یاغی» زاده میشود. اینکه ده سال پس از ساخت فیلم، انقلابی در کشور رخ داد که بسیاری رویکرد و فرم آن را با گرایشهای حاضر در فیلم کیمیایی مشابه دانستند، نه نقطهی ضعف کیمیایی، بلکه اتفاقا نشاندهندهی اوج نبوغ او بود که توانسته بود واقعیتی را که زیر پوست لایههای پنهان اجتماعی در جریان است پیشاپیش تشخیص دهد و به تصویر بکشد.
سنت دیرپا و البته آشنایی برای ماست که در نظامهای استبدادی، هرگاه منتقدی نسبت به ناهنجاریهای اجتماعی هشداری بدهد، یا هنرمندی این عارضهها را به تصویر بکشد، دستگاه سانسور، به جای آنکه هشدارها را جدی بگیرد و تلاش کند کارکردهای خودش را اصلاح کند، ترجیح میدهد که صدای هشدار را خاموش و سرکوب کند. نگاه تکبعدی دستگاه سانسور گمان میکند که با سرکوب «نشانهها» میتواند بر ریشهها غلبه کند. اگر چنین رویکردی از جانب «سانسورچیها» قابل فهم باشد، تکرار آن از جانب مدعیان «نقد اجتماعی» واقعا حیرتانگیز است.
نیم قرن پس از آن «ضرورت عمل»ی که به فاجعهی ۵۷ ختم شد، همچنان شاهد خوانشهای شگفتانگیزی از تاریخ سیاسی و اجتماعی کشور هستیم که حتی با دیدن نتایج وقایع هم به جای درس گرفتن در باب عوامل مشهود اجتماعی، انگشت اتهام را به سمت و سوی هشدار دهندگان و حتی هنرمندان اشاره میروند.
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
Telegraph
A449
گروه نخست که به صورت یک مضحکهی تاریخی، اتفاقا در ردای «جامعهشناس» ظهور پیدا کردهاند، به جای تلاش برای یافتن ریشههای بحران اجتماعی همچنان بر سر مظاهر بروز آن نهیب میزنند! یعنی به جای کنکاش در باب اینکه «چرا بخشی از جامعه با نظم حقوقی و اجتماعی خود احساس…
👍45
وفاق ملی میان گرگ و بره
#A 449
آرمان امیری @armanparian - بسیاری از کشورهای ریشهدار غربی که امروز در کنار دموکراسیِ نهادینه شده، در ردهی دولتهای سکولار قرار میگیرند، روی کاغذ و به صورت سنتی، هویت مذهبی خود را حفظ کردهاند. معروفترینشان دولت انگلستان است که در آن رئیس اسمی دولت (پادشاه) رئیس اسمی کلیسا نیز حساب میشود. یعنی اگر با نگاهی صرفا تئوریک به تصویر دولتش نگاه کنیم بیراه نیست که آن را یک «دولت مذهبی» بخوانیم؛ اما دقیقا به همان ترتیب که سنت پادشاهی انگلستان، به مرور و در بستری از تداوم تاریخی توانست به مشروطهی دموکراتیک گذار کند، در همین روند نیز توانست به مرور چنان به حقوق شهروندی احترام بگذارد که امروز بین حقوق یک فرد مسیحی با یک لامذهب تفاوت قابل ذکری مشاهده نشود.
این پیوستگی تاریخی در کنار یک تجربهی عملی موفق، یعنی حصول نتیجهی مطلوب، عملا ضرورت به چالش کشیدن مبانی مذهبی دولت را بلاموضوع کرده است. یعنی یک فرد غیرمذهبی، چنان از مصونیت حقوق خود اطمینان دارد که هیچ نیازی نمیبیند در مقابل مذهب یک موضع تدافعی و هویتی اتخاذ کند. ای بسا پس از حصول یک امنیت شهروندی و روانی، حتی علاقمند هم باشد که این میراث مذهبی را همچون بخشی از تاریخچهی کشورش پاس بدارد. درست مانند بازدید کنندهای که به موزه رفته است و حتی از دیدن فجایع تاریخی پشت ویترین موزه، به جای آنکه احساس ترس یا اشمئزاز کند، بیشتر به اهمیت و سزاواری موقعیت فعلی خودش اطمینان پیدا میکند.
شهروند ایرانی اما، به کل موقعیت وارونهای دارد. اسلامگرایی ایرانی، هیچ حوزهای را مصون از تعرض و ویرانی باقی نگذاشته است. فجایع و جنایات سیاسی و اجتماعی به جای خود، حتی تاریخچهی فرهنگ و هنر کشور نیز زیر ضرب عصبیتهای مذهبی به احتضار کشیده شده اگر نگوییم یکسر مبتذل و نابود شده است. ویرانهی حاصل از اسلامگرایی چنان مهیب و گسترده است که حتی بخش بزرگی از خود مسلمین و شیعیان نیز زیر بار فشار آن به ستوه آمدهاند، چه رسد به باقی شهروندان.
چنین وضعیتی در آستانهی تحقق مشروطیت ایرانی وجود نداشت. گزارشهای فراوانی در دست داریم که شور و شوق مشروطیت چنان در میان جامعهی ایرانی گسترده بود که حتی پیروان مذاهبی چون مسیحیت و یهودیت آمادگی داشتند با حذف نامشان از فهرست نمایندگان مجلس مشروطه کنار بیایند و کفیلی از میان مسلمین برای خود انتخاب کنند. (زرتشتیان کوتاه نیامدند و نماینده خودشان را فرستادند) اوضاع در میان اکثر نخبگان غیرمذهبی هم به نسبت مشابه بود و از آنجا که مساله هنوز برایشان به جدال مرگ و زندگی بدل نشده بود، در احترام به آنچه فرهنگ عمومی جامعه قلمداد میکردند، حتیالمقدور تلاش کردند که دستکم در ظاهر امر حرمت «ملت اسلامپناه» را حفظ کنند و چنین احترامی را به واقع گامی در راستای حفظ «وفاق ملّی» قلمداد میکردند.
نتیجهی کار آن بود که هرچند متمم قانون اساسی مشروطه، ایران را یک دولت اسلامی شیعی قلمداد میکرد، اما چنین روایتی سبب نمیشد که بخش بزرگی از جامعه دولت را در تضاد با هویت خود قلمداد کنند. مذهب رسمی، صرفا بازتابی قلمداد میشد از واقعیت موجود.
با چنین اوصافی، هرچند آن قانون ضعفهای آشکاری داشت، اما عجیب نیست که تصور کنیم میتوانست در یک روند تاریخی به مرور با نیازهای جدید سازگاری پیدا کند. یعنی اگر انقطاعی تاریخی پیش نمیآمد، به همان ترتیب که زیست عمومی جامعهی ایرانی در دوران پهلوی رویکردی عرفی پیدا کرد، این امکان وجود داشت که دولت ایران نیز به مانند دولت انگلستان با همان قانون اساسی هم گذاری ملی و دموکراتیک را به سمت سکولاریسم طی کند و مسالهی مذهب هرگز به یک شکاف سیاسی و مهمتر از آن هویتی بدل نشود؛ اما تجربهی نیم قرن حکومت اسلامگرایان این امکان را الیالابد به نابودی کشاند.
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#A 449
آرمان امیری @armanparian - بسیاری از کشورهای ریشهدار غربی که امروز در کنار دموکراسیِ نهادینه شده، در ردهی دولتهای سکولار قرار میگیرند، روی کاغذ و به صورت سنتی، هویت مذهبی خود را حفظ کردهاند. معروفترینشان دولت انگلستان است که در آن رئیس اسمی دولت (پادشاه) رئیس اسمی کلیسا نیز حساب میشود. یعنی اگر با نگاهی صرفا تئوریک به تصویر دولتش نگاه کنیم بیراه نیست که آن را یک «دولت مذهبی» بخوانیم؛ اما دقیقا به همان ترتیب که سنت پادشاهی انگلستان، به مرور و در بستری از تداوم تاریخی توانست به مشروطهی دموکراتیک گذار کند، در همین روند نیز توانست به مرور چنان به حقوق شهروندی احترام بگذارد که امروز بین حقوق یک فرد مسیحی با یک لامذهب تفاوت قابل ذکری مشاهده نشود.
این پیوستگی تاریخی در کنار یک تجربهی عملی موفق، یعنی حصول نتیجهی مطلوب، عملا ضرورت به چالش کشیدن مبانی مذهبی دولت را بلاموضوع کرده است. یعنی یک فرد غیرمذهبی، چنان از مصونیت حقوق خود اطمینان دارد که هیچ نیازی نمیبیند در مقابل مذهب یک موضع تدافعی و هویتی اتخاذ کند. ای بسا پس از حصول یک امنیت شهروندی و روانی، حتی علاقمند هم باشد که این میراث مذهبی را همچون بخشی از تاریخچهی کشورش پاس بدارد. درست مانند بازدید کنندهای که به موزه رفته است و حتی از دیدن فجایع تاریخی پشت ویترین موزه، به جای آنکه احساس ترس یا اشمئزاز کند، بیشتر به اهمیت و سزاواری موقعیت فعلی خودش اطمینان پیدا میکند.
شهروند ایرانی اما، به کل موقعیت وارونهای دارد. اسلامگرایی ایرانی، هیچ حوزهای را مصون از تعرض و ویرانی باقی نگذاشته است. فجایع و جنایات سیاسی و اجتماعی به جای خود، حتی تاریخچهی فرهنگ و هنر کشور نیز زیر ضرب عصبیتهای مذهبی به احتضار کشیده شده اگر نگوییم یکسر مبتذل و نابود شده است. ویرانهی حاصل از اسلامگرایی چنان مهیب و گسترده است که حتی بخش بزرگی از خود مسلمین و شیعیان نیز زیر بار فشار آن به ستوه آمدهاند، چه رسد به باقی شهروندان.
چنین وضعیتی در آستانهی تحقق مشروطیت ایرانی وجود نداشت. گزارشهای فراوانی در دست داریم که شور و شوق مشروطیت چنان در میان جامعهی ایرانی گسترده بود که حتی پیروان مذاهبی چون مسیحیت و یهودیت آمادگی داشتند با حذف نامشان از فهرست نمایندگان مجلس مشروطه کنار بیایند و کفیلی از میان مسلمین برای خود انتخاب کنند. (زرتشتیان کوتاه نیامدند و نماینده خودشان را فرستادند) اوضاع در میان اکثر نخبگان غیرمذهبی هم به نسبت مشابه بود و از آنجا که مساله هنوز برایشان به جدال مرگ و زندگی بدل نشده بود، در احترام به آنچه فرهنگ عمومی جامعه قلمداد میکردند، حتیالمقدور تلاش کردند که دستکم در ظاهر امر حرمت «ملت اسلامپناه» را حفظ کنند و چنین احترامی را به واقع گامی در راستای حفظ «وفاق ملّی» قلمداد میکردند.
نتیجهی کار آن بود که هرچند متمم قانون اساسی مشروطه، ایران را یک دولت اسلامی شیعی قلمداد میکرد، اما چنین روایتی سبب نمیشد که بخش بزرگی از جامعه دولت را در تضاد با هویت خود قلمداد کنند. مذهب رسمی، صرفا بازتابی قلمداد میشد از واقعیت موجود.
با چنین اوصافی، هرچند آن قانون ضعفهای آشکاری داشت، اما عجیب نیست که تصور کنیم میتوانست در یک روند تاریخی به مرور با نیازهای جدید سازگاری پیدا کند. یعنی اگر انقطاعی تاریخی پیش نمیآمد، به همان ترتیب که زیست عمومی جامعهی ایرانی در دوران پهلوی رویکردی عرفی پیدا کرد، این امکان وجود داشت که دولت ایران نیز به مانند دولت انگلستان با همان قانون اساسی هم گذاری ملی و دموکراتیک را به سمت سکولاریسم طی کند و مسالهی مذهب هرگز به یک شکاف سیاسی و مهمتر از آن هویتی بدل نشود؛ اما تجربهی نیم قرن حکومت اسلامگرایان این امکان را الیالابد به نابودی کشاند.
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
Telegraph
A449
حکومت اسلامگرایان انقلابی، نه تنها در قوانین اساسی و مکتوب، بلکه در کنش رسمی سیاسی و ادبیات روزمرهی خود، تمامی دیگر ایرانیان را «غیرخودی» قلمداد کرده و حتی در برخورد با این «غیرخودی»ها به کمترین الفبای انسانیت و وجدان نیز پایبند نبودهاند. تاریخ قضاوت خواهد…
👍89
✍️ شورای سردبیری مجمع دیوانگان: متن زیر، دعوتی است به مشارکت در یک پژوهش دانشگاهی که پژوهشگران ایرانی دانشگاه «دانشگاه کنت» انگلستان (University of Kent) ترتیب دادهاند. به درخواست خود این پژوهشگران، ما هیچ توضیح بیشتری در مورد موضوع پژوهش به متن زیر اضافه نمیکنیم تا احتمال هرگونه اثرگذاری بر پیشفرضهای مخاطب از میان برود. متن پایین، مقدمهای است که خود طراحان نوشتهاند. امیدواریم در آینده بتوانیم دستکم خلاصهای از نتایج به دست آمده از پژوهش را همینجا منتشر کنیم.
📍 مطالعه ای درباره تجسّم زوجهای عاطفی
از شما دعوت می کنیم در یک نظرسنجی کوتاه شرکت کنید که طی آن انواع مختلفی از زوج های عاطفی را تجسّم خواهید کرد. این مطالعه بین ۳ الی ۵ دقیقه طول خواهد کشید، و نظرات شما به پژوهش در زمینه روانشناسی اجتماعی کمک خواهد کرد.
🔔 قابل توجّه است که بخشی از محتوای این مطالعه ممکن است ماهیّتی حساس داشته باشد، به خصوص برای افرادی که در روابط گذشته خود تجربیات آسیب زا داشته اند.
در صورت تمایل، از طریق لینک زیر میتوانید در این مطالعه شرکت کنید:
https://universityofkent.qualtrics.com/jfe/form/SV_41TQCSZrGM6DAYC
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
📍 مطالعه ای درباره تجسّم زوجهای عاطفی
از شما دعوت می کنیم در یک نظرسنجی کوتاه شرکت کنید که طی آن انواع مختلفی از زوج های عاطفی را تجسّم خواهید کرد. این مطالعه بین ۳ الی ۵ دقیقه طول خواهد کشید، و نظرات شما به پژوهش در زمینه روانشناسی اجتماعی کمک خواهد کرد.
🔔 قابل توجّه است که بخشی از محتوای این مطالعه ممکن است ماهیّتی حساس داشته باشد، به خصوص برای افرادی که در روابط گذشته خود تجربیات آسیب زا داشته اند.
در صورت تمایل، از طریق لینک زیر میتوانید در این مطالعه شرکت کنید:
https://universityofkent.qualtrics.com/jfe/form/SV_41TQCSZrGM6DAYC
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
Qualtrics
Qualtrics Survey | Qualtrics Experience Management
Survey Software, Enterprise Survey software for enterprise feedback management and CRM solutions. Enables high-quality data collection, panel management and results analysis. Perfect for market research or CRM solution (Customer Relationship Management) integration.…
👍25
مسالهی آموزش و چالش کهن «حقوق طبیعی»
#A 450
از مجموعهی #توافقگرایی
آرمان امیری @armanparian - اندیشهی «حقوق طبیعی»، یکی از قدیمیترین ایدههای بشری است. تقریبا به قدمتی که ما از تاریخ دانش و دین و فلسفه اطلاع داریم، ایدههای مشابهی وجود داشتهاند. خلاصهاش هم این است که یک سری حقایق مطلق، ثابت و جهانشمولی وجود دارند که میتوانند مبنای رستگاری یا سعادت انسانی شوند. طبیعتا ایدهی وسوسهکنندهای است: اگر بشود حقیقت را یکجا کشف و سپس اجرایی کرد، از شر اختلاف و زحمت تلاش برای جستجوی مداوم و ابدی خلاص میشویم؛ اما به باور من، هرآنچه انسان را از چنین ضرورتهایی معاف کرد، تنها مخدری است که به سکون و فلاکتش منجر میشود، نه سعادت ابدی!
کاملا قابل انتظار است که بزرگترین حامیان اندیشهی «حقوق طبیعی»، اندیشمندان مذهبی بودهاند. آنهایی که اصرار داشتند برای کمال مطلق الاهی جایی در چهارچوب نظری خودشان پیدا کنند؛ اما در نهایت چندان هم تفاوتی نمیکند که این حقوق طبیعی، مبتنی بر یک مکاشفات و استدلالهای فلسفی ارائه شوند، یا فرامین مذهبی و کلیسایی. مهم این است که از اساس به گونهای هستند که راه گفتگو و پرسشگری را سد میکنند و امکان تغییر و بهروزرسانی را از بین میبرند شاید دقیقا به همین دلیل است که نیروهای فراوانی مجذوب این ایده میشوند! برای اینکه «حرف آخر» را بزنند و وضعیت جهان را به یک «قطعیت تردیدناپذیر» بکشانند.
جالب اینکه به قدمت همین ایدهی کهن، جریان دیگری هم در طول تاریخ اندیشهی بشری وجود داشته است که دقیقا در نقطهی مقابل قرار میگیرد. تقریبا ۲۵۰۰ سال پیش، پروتاگوراس یونانی گفت «معیار همهچیز انسان است».
او به سادگی استدلال میکرد که هرگز امکان ندارد که همهی انسانها بر سر حقانیت مطلق یک حقیقت به توافق برسند. بعدها این خط فکری استدلالهای جدیتری هم برای تردید در وجود منبع حقیقت مطلق، و یا دستکم امکان کشف و طرح آن پیدا کرد. به هر حال، نتیجهی نهایی این ایده چنان بود که ما نیازمند آن هستیم که در سر هر چالشی با هم گفتگو کنیم. طبیعی است که این مسیر، درهای یک «دموکراسی مداوم» در تمامی عرصههای سیاسی، اجتماعی و حتی معرفی را باز نگه میدارد.
در عصر جدید، آشناترین مفهوم مبتنی بر «حقوق طبیعی»، اعلامیهی جهانی حقوق بشر است. فهرستی بلند بالا از حقوقی که برای تمامی انسانها، در سراسر جهان و احتمالا تمام طول تاریخ نگاشته شده و در ظاهر دیگر قابل گفتگو نیستند. با این حال، من حتی گمان میکنم ما میتوانیم با همین اعلامیه نیز به دو صورت مواجه شویم:
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#A 450
از مجموعهی #توافقگرایی
آرمان امیری @armanparian - اندیشهی «حقوق طبیعی»، یکی از قدیمیترین ایدههای بشری است. تقریبا به قدمتی که ما از تاریخ دانش و دین و فلسفه اطلاع داریم، ایدههای مشابهی وجود داشتهاند. خلاصهاش هم این است که یک سری حقایق مطلق، ثابت و جهانشمولی وجود دارند که میتوانند مبنای رستگاری یا سعادت انسانی شوند. طبیعتا ایدهی وسوسهکنندهای است: اگر بشود حقیقت را یکجا کشف و سپس اجرایی کرد، از شر اختلاف و زحمت تلاش برای جستجوی مداوم و ابدی خلاص میشویم؛ اما به باور من، هرآنچه انسان را از چنین ضرورتهایی معاف کرد، تنها مخدری است که به سکون و فلاکتش منجر میشود، نه سعادت ابدی!
کاملا قابل انتظار است که بزرگترین حامیان اندیشهی «حقوق طبیعی»، اندیشمندان مذهبی بودهاند. آنهایی که اصرار داشتند برای کمال مطلق الاهی جایی در چهارچوب نظری خودشان پیدا کنند؛ اما در نهایت چندان هم تفاوتی نمیکند که این حقوق طبیعی، مبتنی بر یک مکاشفات و استدلالهای فلسفی ارائه شوند، یا فرامین مذهبی و کلیسایی. مهم این است که از اساس به گونهای هستند که راه گفتگو و پرسشگری را سد میکنند و امکان تغییر و بهروزرسانی را از بین میبرند شاید دقیقا به همین دلیل است که نیروهای فراوانی مجذوب این ایده میشوند! برای اینکه «حرف آخر» را بزنند و وضعیت جهان را به یک «قطعیت تردیدناپذیر» بکشانند.
جالب اینکه به قدمت همین ایدهی کهن، جریان دیگری هم در طول تاریخ اندیشهی بشری وجود داشته است که دقیقا در نقطهی مقابل قرار میگیرد. تقریبا ۲۵۰۰ سال پیش، پروتاگوراس یونانی گفت «معیار همهچیز انسان است».
او به سادگی استدلال میکرد که هرگز امکان ندارد که همهی انسانها بر سر حقانیت مطلق یک حقیقت به توافق برسند. بعدها این خط فکری استدلالهای جدیتری هم برای تردید در وجود منبع حقیقت مطلق، و یا دستکم امکان کشف و طرح آن پیدا کرد. به هر حال، نتیجهی نهایی این ایده چنان بود که ما نیازمند آن هستیم که در سر هر چالشی با هم گفتگو کنیم. طبیعی است که این مسیر، درهای یک «دموکراسی مداوم» در تمامی عرصههای سیاسی، اجتماعی و حتی معرفی را باز نگه میدارد.
در عصر جدید، آشناترین مفهوم مبتنی بر «حقوق طبیعی»، اعلامیهی جهانی حقوق بشر است. فهرستی بلند بالا از حقوقی که برای تمامی انسانها، در سراسر جهان و احتمالا تمام طول تاریخ نگاشته شده و در ظاهر دیگر قابل گفتگو نیستند. با این حال، من حتی گمان میکنم ما میتوانیم با همین اعلامیه نیز به دو صورت مواجه شویم:
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
Telegraph
مسالهی آموزش و چالش کهن «حقوق طبیعی»
نخست، به همان شیوهی باورمندان به حقوق طبیعی، که این موارد را میپذیرند چون «حق طبیعی» انسان قلمداد میکنند. دوم، مواجههای کاملا مدنی، بدین مبنا که «ما این حقوق را میپذیریم، نه از این بابت که آنها را حقوق ازلی و ابدی و جداییناپذیر طبیعت انسان میدانیم،…
👍26
دو دستاورد از پس ۵۰۰۰ روز مقاومت
#A 451
آرمان امیری @armanparian
نخست:
نقدی تاریخی به برخی رویکردهای سیاسی وارد است که اتفاقا در کشور ما بسیار اهمیت پیدا میکند. نقدی که مدعی است: خلط کردن کارکرد اصلی سیاست، از محل مصالحه برای کسب نتیجه، به محل مقاومت بر سر حقانیت، انحرافی در اساس مفهوم و کارکرد امر سیاسی است. از نظرگاه این نقد، بزرگترین آسیب در تاریخ معاصر کشور ما، فقدان شیوهای از سیاست بوده که نتیجهگرایی را در راس اولویتهای خود قرار دهد، و هرگز عرصهی چانهزنی مداوم سیاسی را به انسداد تقابلگرایی نکشاند. من بدون شک با چنین نظرگاه و نقدی موافقم، اما گمان میکنم این مقدمهی قابل قبول و حتی ضروری، امروز به دستمایهای برای وهن اساس و بنیان مفهوم سیاست در کشور ما بدل شده است.
وقتی از ضرورت حصول توافق در سیاست سخن میگوییم، به صورت پیشفرض در نظر گرفتهایم که جریانات سیاسی متفاوت، نمایندهی مطالبات، رویکردها و ارزشهای متفاوتی هستند. توافق تنها وقتی معنادار است که به عنوان نقطهی توازنی میان «امکانات» با «اهداف» دیده شود. به همان میزان که نادیده گرفتن «امکانات» و تمرکز متعصبانه بر «اهداف» میتواند سیاست را به ورطهی «حقطلبی انتزاعی» بکشاند، تمرکز بر ضرورت حصول هرگونه «توافق» بدون در نظر گرفتن «اهداف، مقاصد و ارزشها» نیز اصل مسالهی سیاست را بلاموضوع میکند.
مایی که به چشم دیدیم طی ربع قرن گذشته چطور رویای «اصلاحات»، ابتدا به «اعتدال» نزول یافت و سپس تا سر حد «روزنهگشایی» سقوط کرد به خوبی میتوانیم قضاوت کنیم که بیتوجهی به پرنسیبهای سیاسی چطور میتواند اصل موضوع سیاست را به ابتذال بکشاند. کافی است از خود بپرسیم که همین امروز، آن جریانات مدعی نتیجهگرایی از پس سیاست معطوف به توافق کجا ایستادهاند؟ آیا مهرههایی اثرگذار در سطح تغییر سیاستهای کلان کشوری هستند؟ آیا میتوانند جلوی بحرانهای بزرگ داخلی و خارجی را بگیرند؟ آیا در دل جامعه قدرت نفوذ، اثرگذاری و بسیج نیرویی برایشان باقی مانده؟ یا به کل به مهرههایی خنثی، بیاراده و بیاثر در تمامی ساحتهای سیاسی و اجتماعی بدل شدهاند؟
در نقطهی مقابل، این فهم و روش متفاوت میرحسین موسوی از معنا و ساحت سیاست بود که سبب شد در زمانی که منتقدان به ظاهر واقعبینش به ورطهی یک سقوط آزاد سیاسی و اجتماعی افتادهاند، نام او همچنان به عنوان یک وزنهی اثرگذار و ای بسا آیندهساز در سیاست و جامعهی کشور سنگینی کند.
دوم:
در مباحث معطوف به توسعه سیاسی، تعبیری وجود دارد معروف به «جلگهی انتخاب»؛ منظور آنکه هیچ کشوری به تمامی راهها و مسیرهایی که از نظر تئوریک میتوان متصور شد دسترسی ندارد. امکانهای انتخاب پیش روی هر ملت و جامعهای، محدود به ظرفیتهایی است که پیشتر در دل خود فراهم کرده باشد. ما میتوانیم روی کاغذ از الفاظی چون سوسیال دموکراسی، لیبرال دموکراسی، جمهوریخواهی، مشروطهخواهی یا غیره سخن بگوییم، اما این ایدهها تنها زمانی به عنوان یک «امکان واقعی سیاسی» مطرح هستند که یک نیروی واقعی سیاسی بتواند آنها را نمایندگی کند. با چنین مقدمهای، هرچه تنوع جریانات سیاسی یک کشور گستردهتر شود، به نوعی توانایی ذاتی آن کشور برای توسعهی سیاسی افزایش مییابد، چرا که دایرهی امکانات و جلگهی انتخابش گستردهتر و متنوعتر میشود.
حال میتوان دریافت که وقتی یک چهرهی سیاسی یا حتی یک جریان سیاسی وجاهت، اعتبار و آبروی خود را روی منفعتطلبیهای شتابزده و کوتهبینانه قمار میکند و اعتماد عمومی را از بین میبرد، این تنها خودش نیست که متضرر میشود، بلکه با حذف خودش از دایرهی نیروهای اثرگذاری سیاسی و اجتماعی، به کاهش «امکانهای سیاسی جامعه» و در نتیجه سقوط ظرفیتهای توسعهی سیاسی هم دامن زده است.
این مقدمهی به ظاهر نظری، مسالهای است که اتفاقا امروز هر شهروند ایرانی با پوست و گوشت و استخوانش میتواند آن را لمس کند، در تکتک لحظاتی که از خود میپرسد: «برای تغییر مسیر آینده چه گزینههایی وجود دارد؟»
اینجا جایی است که دوست و دشمن، مخالف و موافق ناچار به اعتراف هستند که نام «میرحسین موسوی» همچنان به عنوان یک گزینهی غیرقابل انکار، و در نتیجه یک انتخاب و یک مسیر سیاستورزی پیش روی جامعهی ایرانی قرار دارد، چرا که او بر خلاف بسیاری دیگر حاضر نشد با تکرارهای مداوم راههای شکست خورده، با وجاهت سیاسی خود و اعتماد متقابل اجتماعی بازی کند، و حال میتواند نتیجهی این پایداری را به شکل یک امکان انتخاب، به جلگهی انتخاب سیاسی کشور تقدیم کند و همهی ما را به اندکی گستردهتر شدن ظرفیتهای توسعهی سیاسی کشور امیدوار نگه دارد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#A 451
آرمان امیری @armanparian
نخست:
نقدی تاریخی به برخی رویکردهای سیاسی وارد است که اتفاقا در کشور ما بسیار اهمیت پیدا میکند. نقدی که مدعی است: خلط کردن کارکرد اصلی سیاست، از محل مصالحه برای کسب نتیجه، به محل مقاومت بر سر حقانیت، انحرافی در اساس مفهوم و کارکرد امر سیاسی است. از نظرگاه این نقد، بزرگترین آسیب در تاریخ معاصر کشور ما، فقدان شیوهای از سیاست بوده که نتیجهگرایی را در راس اولویتهای خود قرار دهد، و هرگز عرصهی چانهزنی مداوم سیاسی را به انسداد تقابلگرایی نکشاند. من بدون شک با چنین نظرگاه و نقدی موافقم، اما گمان میکنم این مقدمهی قابل قبول و حتی ضروری، امروز به دستمایهای برای وهن اساس و بنیان مفهوم سیاست در کشور ما بدل شده است.
وقتی از ضرورت حصول توافق در سیاست سخن میگوییم، به صورت پیشفرض در نظر گرفتهایم که جریانات سیاسی متفاوت، نمایندهی مطالبات، رویکردها و ارزشهای متفاوتی هستند. توافق تنها وقتی معنادار است که به عنوان نقطهی توازنی میان «امکانات» با «اهداف» دیده شود. به همان میزان که نادیده گرفتن «امکانات» و تمرکز متعصبانه بر «اهداف» میتواند سیاست را به ورطهی «حقطلبی انتزاعی» بکشاند، تمرکز بر ضرورت حصول هرگونه «توافق» بدون در نظر گرفتن «اهداف، مقاصد و ارزشها» نیز اصل مسالهی سیاست را بلاموضوع میکند.
مایی که به چشم دیدیم طی ربع قرن گذشته چطور رویای «اصلاحات»، ابتدا به «اعتدال» نزول یافت و سپس تا سر حد «روزنهگشایی» سقوط کرد به خوبی میتوانیم قضاوت کنیم که بیتوجهی به پرنسیبهای سیاسی چطور میتواند اصل موضوع سیاست را به ابتذال بکشاند. کافی است از خود بپرسیم که همین امروز، آن جریانات مدعی نتیجهگرایی از پس سیاست معطوف به توافق کجا ایستادهاند؟ آیا مهرههایی اثرگذار در سطح تغییر سیاستهای کلان کشوری هستند؟ آیا میتوانند جلوی بحرانهای بزرگ داخلی و خارجی را بگیرند؟ آیا در دل جامعه قدرت نفوذ، اثرگذاری و بسیج نیرویی برایشان باقی مانده؟ یا به کل به مهرههایی خنثی، بیاراده و بیاثر در تمامی ساحتهای سیاسی و اجتماعی بدل شدهاند؟
در نقطهی مقابل، این فهم و روش متفاوت میرحسین موسوی از معنا و ساحت سیاست بود که سبب شد در زمانی که منتقدان به ظاهر واقعبینش به ورطهی یک سقوط آزاد سیاسی و اجتماعی افتادهاند، نام او همچنان به عنوان یک وزنهی اثرگذار و ای بسا آیندهساز در سیاست و جامعهی کشور سنگینی کند.
دوم:
در مباحث معطوف به توسعه سیاسی، تعبیری وجود دارد معروف به «جلگهی انتخاب»؛ منظور آنکه هیچ کشوری به تمامی راهها و مسیرهایی که از نظر تئوریک میتوان متصور شد دسترسی ندارد. امکانهای انتخاب پیش روی هر ملت و جامعهای، محدود به ظرفیتهایی است که پیشتر در دل خود فراهم کرده باشد. ما میتوانیم روی کاغذ از الفاظی چون سوسیال دموکراسی، لیبرال دموکراسی، جمهوریخواهی، مشروطهخواهی یا غیره سخن بگوییم، اما این ایدهها تنها زمانی به عنوان یک «امکان واقعی سیاسی» مطرح هستند که یک نیروی واقعی سیاسی بتواند آنها را نمایندگی کند. با چنین مقدمهای، هرچه تنوع جریانات سیاسی یک کشور گستردهتر شود، به نوعی توانایی ذاتی آن کشور برای توسعهی سیاسی افزایش مییابد، چرا که دایرهی امکانات و جلگهی انتخابش گستردهتر و متنوعتر میشود.
حال میتوان دریافت که وقتی یک چهرهی سیاسی یا حتی یک جریان سیاسی وجاهت، اعتبار و آبروی خود را روی منفعتطلبیهای شتابزده و کوتهبینانه قمار میکند و اعتماد عمومی را از بین میبرد، این تنها خودش نیست که متضرر میشود، بلکه با حذف خودش از دایرهی نیروهای اثرگذاری سیاسی و اجتماعی، به کاهش «امکانهای سیاسی جامعه» و در نتیجه سقوط ظرفیتهای توسعهی سیاسی هم دامن زده است.
این مقدمهی به ظاهر نظری، مسالهای است که اتفاقا امروز هر شهروند ایرانی با پوست و گوشت و استخوانش میتواند آن را لمس کند، در تکتک لحظاتی که از خود میپرسد: «برای تغییر مسیر آینده چه گزینههایی وجود دارد؟»
اینجا جایی است که دوست و دشمن، مخالف و موافق ناچار به اعتراف هستند که نام «میرحسین موسوی» همچنان به عنوان یک گزینهی غیرقابل انکار، و در نتیجه یک انتخاب و یک مسیر سیاستورزی پیش روی جامعهی ایرانی قرار دارد، چرا که او بر خلاف بسیاری دیگر حاضر نشد با تکرارهای مداوم راههای شکست خورده، با وجاهت سیاسی خود و اعتماد متقابل اجتماعی بازی کند، و حال میتواند نتیجهی این پایداری را به شکل یک امکان انتخاب، به جلگهی انتخاب سیاسی کشور تقدیم کند و همهی ما را به اندکی گستردهتر شدن ظرفیتهای توسعهی سیاسی کشور امیدوار نگه دارد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
Telegram
مجمع دیوانگان
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
👍77
منطق سودمندی و چالش «حق طبیعی»
#A 452
از مجموعهی #توافقگرایی
آرمان امیری @armanparian - جرمی بنتهام معتقد بود که بهترین اعمال آن است که بیشترین شادی و کمترین درد را برای بیشترین مردم به همراه بیاورد. در مکتب فایدهگرایی که او بنیان گذاشت، این «بهترین عمل»، نه تنها بهترین تصمیم سیاسی، بلکه در عین حال یک تصمیم «اخلاقی» حساب میشد!
صراحت بنتهام به قدری عریان بود که مخاطبان بسیاری را به وحشت انداخت. در طول تاریخی که اغلب دست بالا با مذاهب دنیاگریز بوده، هرگونه تلاش برای تئوریزه کردن «لذتگرایی» نه فقط یک کفرگویی مذهبی، بلکه نوعی «وقاحت بیشرمانهی اجتماعی» محسوب میشد.
دشوار نیست که حدس بزنیم حتی منتقدان او نیز در عمل به گونهای رفتار میکردند که لذت و منافع خود را بیشتر کنند، (به یاد بیاوریم که کلیسا برای قرنها یکی از بزرگترین کانونهای ثروت و قدرت بود و حتی در مفاسد اخلاقی پیشگام به حساب میآمد) اما بنتهام چیزی را به زبان آورده بود که همچون «راز مگو» همه پنهان میکردند.
ایدهای که به انسانها وعدهی «لذت» میدهد، در عین جذابیت ظاهری، ترسهای خاص خودش را به همراه میآورد؛ انسان شاید بیش از آن میزان که لذتجو باشد، ترسخورده است! هراس از آنکه لذتجویی دیگران اصل بقای ما را به خطر بیندازد، آدمی را به این اندیشه سوق میدهد که تا حد امکان محدودیتها را بیشتر کنیم!
نگرانی آشنا که: اگر لذتجویی به بالهوسی و فساد منجر شد چه؟ در پیوند با هراس از «ارادهی اکثریت» تشدید شد: اگر اکثریت خواستند اموال من را تصاحب کنند چه؟ اگر اکثریت خواستند اقلیت را قتلعام کنند چه؟
این نگرانیها، با پسزمینهی همیشگی آموزههای دینی که در طول تاریخ اندیشه همواره بر نظرات انسانی سایه افکندهاند، بسیاری از اندیشمندان را به این فکر انداخت که برای آدمیان یک سری «حقوق طبیعی» قائل شوند. حقوقی که محصول توافق اجتماعی نیست، بلکه در عالمی برتر (عالم مُثُل – بارگاه الاهی – یا کتاب طبیعت!) ثبت و ضبط شده و انسانها حق تخطی از آن را ندارند. اما این قوانین طبیعی چه هستند؟ و چگونه قرار است از عالم برتر به دست ما برسند؟
اینجا دوباره جایی بود که هر اندیشمندی مساله را به سود خودش تفسیر کرد: افلاطون گفت که فقط ما فلاسفه بلدیم این را کشف کنیم! کشیشها مدعی شدند که فقط کلیسا میتواند مصادیقش را فهرست کند و برخی دیگر (که بیشتر شبیه تصور ما از دانشمندان علمی بودند) مدعی شدند یک سری فرمولهای پیشرفتهی علمی/عقلی وجود دارد که اگر خوب تربیت بشوید و «اهل» بشوید میتوانید آن را دریابید.
بدین ترتیب، طرح ایدهی «حقوق طبیعی»، نه تنها اصل مشکل بیم و هراسهای عمومی را برطرف نکرد، بلکه یک مشکل هم به مسالهی اصلی اضافه کرد: تصویب حدود قوانین و حقوق مردم، از دسترس اجماع عمومی خارج شد و به انحصار گروههای خاصی از اقلیت/نخبگان حاکم درآمد.
البته در اذهان استبدادزدهای که «امنیت» را مترادف «نظم استبدادی» قلمداد میکردند و «دموکراسی» را نشانگر «هرج و مرج و بیثباتی» میدانستند، این ایده همواره سطحی از آرامشبخشی را با خود به همراه داشت، به ویژه اینکه خصلت ایستا و مطلقگرای این حقوق با خوی غالبا محافظهکار عمومی که همواره تحولات آینده را با دیدهی تردید مینگرد سازگاری خوبی داشت.
توماس هابز، بدبینترین فیلسوف تاریخ اندیشه، یکی از حامیان ایدهی حقوق طبیعی بود. او با تعبیر معروفش که میگفت: «انسان گرگ انسان است»، تجسم کاملی از هراسهایی را به نمایش گذاشت که انسانها از کاهش قیدوبندها احساس میکردند؛ اما همین بدبینترین فیلسوف تاریخ هم همچنان اینقدری برای انسانها عقلانیت قائل بود که وقتی اوضاع ناشی از هرجومرج بیقانونی را میبینند، خودشان تصمیم میگیرند که دستگاهی از قواعد و قوانین را بنا کنند که نامش میشود: «دولت» و صرفا محصول توافق یا «قرارداد اجتماعی» است.
با این حال هابز بدبین، باز هم طاقت نیاورد و در عین حال که دولت را از هرگونه نظارت و پاسخگویی عمومی معاف کرد، همچنان دایرهی فعالیتهایش را به یک سری «حقوق طبیعی» محدود اسخت. آن هم حقوقی که که مصادیقش را فقط خود هابز تعیین میکرد!
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#A 452
از مجموعهی #توافقگرایی
آرمان امیری @armanparian - جرمی بنتهام معتقد بود که بهترین اعمال آن است که بیشترین شادی و کمترین درد را برای بیشترین مردم به همراه بیاورد. در مکتب فایدهگرایی که او بنیان گذاشت، این «بهترین عمل»، نه تنها بهترین تصمیم سیاسی، بلکه در عین حال یک تصمیم «اخلاقی» حساب میشد!
صراحت بنتهام به قدری عریان بود که مخاطبان بسیاری را به وحشت انداخت. در طول تاریخی که اغلب دست بالا با مذاهب دنیاگریز بوده، هرگونه تلاش برای تئوریزه کردن «لذتگرایی» نه فقط یک کفرگویی مذهبی، بلکه نوعی «وقاحت بیشرمانهی اجتماعی» محسوب میشد.
دشوار نیست که حدس بزنیم حتی منتقدان او نیز در عمل به گونهای رفتار میکردند که لذت و منافع خود را بیشتر کنند، (به یاد بیاوریم که کلیسا برای قرنها یکی از بزرگترین کانونهای ثروت و قدرت بود و حتی در مفاسد اخلاقی پیشگام به حساب میآمد) اما بنتهام چیزی را به زبان آورده بود که همچون «راز مگو» همه پنهان میکردند.
ایدهای که به انسانها وعدهی «لذت» میدهد، در عین جذابیت ظاهری، ترسهای خاص خودش را به همراه میآورد؛ انسان شاید بیش از آن میزان که لذتجو باشد، ترسخورده است! هراس از آنکه لذتجویی دیگران اصل بقای ما را به خطر بیندازد، آدمی را به این اندیشه سوق میدهد که تا حد امکان محدودیتها را بیشتر کنیم!
نگرانی آشنا که: اگر لذتجویی به بالهوسی و فساد منجر شد چه؟ در پیوند با هراس از «ارادهی اکثریت» تشدید شد: اگر اکثریت خواستند اموال من را تصاحب کنند چه؟ اگر اکثریت خواستند اقلیت را قتلعام کنند چه؟
این نگرانیها، با پسزمینهی همیشگی آموزههای دینی که در طول تاریخ اندیشه همواره بر نظرات انسانی سایه افکندهاند، بسیاری از اندیشمندان را به این فکر انداخت که برای آدمیان یک سری «حقوق طبیعی» قائل شوند. حقوقی که محصول توافق اجتماعی نیست، بلکه در عالمی برتر (عالم مُثُل – بارگاه الاهی – یا کتاب طبیعت!) ثبت و ضبط شده و انسانها حق تخطی از آن را ندارند. اما این قوانین طبیعی چه هستند؟ و چگونه قرار است از عالم برتر به دست ما برسند؟
اینجا دوباره جایی بود که هر اندیشمندی مساله را به سود خودش تفسیر کرد: افلاطون گفت که فقط ما فلاسفه بلدیم این را کشف کنیم! کشیشها مدعی شدند که فقط کلیسا میتواند مصادیقش را فهرست کند و برخی دیگر (که بیشتر شبیه تصور ما از دانشمندان علمی بودند) مدعی شدند یک سری فرمولهای پیشرفتهی علمی/عقلی وجود دارد که اگر خوب تربیت بشوید و «اهل» بشوید میتوانید آن را دریابید.
بدین ترتیب، طرح ایدهی «حقوق طبیعی»، نه تنها اصل مشکل بیم و هراسهای عمومی را برطرف نکرد، بلکه یک مشکل هم به مسالهی اصلی اضافه کرد: تصویب حدود قوانین و حقوق مردم، از دسترس اجماع عمومی خارج شد و به انحصار گروههای خاصی از اقلیت/نخبگان حاکم درآمد.
البته در اذهان استبدادزدهای که «امنیت» را مترادف «نظم استبدادی» قلمداد میکردند و «دموکراسی» را نشانگر «هرج و مرج و بیثباتی» میدانستند، این ایده همواره سطحی از آرامشبخشی را با خود به همراه داشت، به ویژه اینکه خصلت ایستا و مطلقگرای این حقوق با خوی غالبا محافظهکار عمومی که همواره تحولات آینده را با دیدهی تردید مینگرد سازگاری خوبی داشت.
توماس هابز، بدبینترین فیلسوف تاریخ اندیشه، یکی از حامیان ایدهی حقوق طبیعی بود. او با تعبیر معروفش که میگفت: «انسان گرگ انسان است»، تجسم کاملی از هراسهایی را به نمایش گذاشت که انسانها از کاهش قیدوبندها احساس میکردند؛ اما همین بدبینترین فیلسوف تاریخ هم همچنان اینقدری برای انسانها عقلانیت قائل بود که وقتی اوضاع ناشی از هرجومرج بیقانونی را میبینند، خودشان تصمیم میگیرند که دستگاهی از قواعد و قوانین را بنا کنند که نامش میشود: «دولت» و صرفا محصول توافق یا «قرارداد اجتماعی» است.
با این حال هابز بدبین، باز هم طاقت نیاورد و در عین حال که دولت را از هرگونه نظارت و پاسخگویی عمومی معاف کرد، همچنان دایرهی فعالیتهایش را به یک سری «حقوق طبیعی» محدود اسخت. آن هم حقوقی که که مصادیقش را فقط خود هابز تعیین میکرد!
برای خواندن ادامهی این یادداشت «اینجا کلیک کرده» و یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
Telegraph
A452
اگر فرض کنیم مشکل ایدهی بنتهام این بود که نمیتوانست از خوی تجاوزکاری اکثریت در قبال اقلیت اجتناب کند، کمترین مشکل ایدهی هابز هم این بود که بسیاری از رفتارهای انسانی را نمیتوانست توضیح بدهد: اصلا لازم نیست که ما حتما معلول باشیم تا از شهرداری بخواهیم بخشی…
👍42
در دفاع از «ادبیّت» در ادبیات داستانی
گفتاری در کارکردها و ظرفیتهای زبان و ادبیت در رمان.
#A 452
آرمان امیری @armanparian - به تازگی جناب کتر مرتضی مردیها، استاد گرانقدر علوم سیاسی در صفحهی اینستاگرام خود اظهاراتی در مورد ادبیات داستانی کردند که به اختصار میتوان گفت جای تاسف داشتند. استاد گرانقدر، با استناد به تعبیری از پوپر در حوزهی اندیشهی سیاسی که نسبت به پیچیدهگویی برخی اندیشمندان انتقاد دارد، تعمیمی نابجا به حوزهی ادبیات انجام دادند که نتیجهاش زیر سوال بردن بخش بزرگی از شاهکارهای تاریخ ادبیات بود به بهانهی اینکه اینها «پیچیدهگویی» کردهاند.
در جلسهی نقد رمانی تازه از آریل دورفمن، فرصتی دست داد که با نگاهی به اظهارات اخیر این استاد گرانقدر، طرح بحثی را مطرح کنم در دفاع از «ادبیت» آثار داستانی و کارکردها و دلایل پیچیدگیهای زبان در رمان. هرچند همانگونه که در متن این گفتار هم اشاره میشود، ضرورت اصلی این طرح بحث از نگاه من، پاسخ دادن و ای بسا مقاوپمت در برابر موج بزرگتری است که این روزها شاهد هستیم و بسیاری از مبانی فرهنگی و هنری ما را هدف قرار داده است. نوعی تقابل و حتی میتوان گفت «تهاجم» از جانب دستگاه فکری غیرمدنی و ای بسا «پیشامدنی»، به دستاوردهای فرهنگی و هنری جهان مدرن، که به دلایلی بسیار عجیب و اغلب سیاستزده در فضای سالهای اخیر اوج گرفته است.
فایل صوتی گفتار مورد نظر را در زیر منتشر میکنم، اما اصل نسخهی مکتوب این گفتار که دقیقتر و منسجمتر است را نیز در ادامه میتوانیم به صورت یک فایل پیدیاف دریافت کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
گفتاری در کارکردها و ظرفیتهای زبان و ادبیت در رمان.
#A 452
آرمان امیری @armanparian - به تازگی جناب کتر مرتضی مردیها، استاد گرانقدر علوم سیاسی در صفحهی اینستاگرام خود اظهاراتی در مورد ادبیات داستانی کردند که به اختصار میتوان گفت جای تاسف داشتند. استاد گرانقدر، با استناد به تعبیری از پوپر در حوزهی اندیشهی سیاسی که نسبت به پیچیدهگویی برخی اندیشمندان انتقاد دارد، تعمیمی نابجا به حوزهی ادبیات انجام دادند که نتیجهاش زیر سوال بردن بخش بزرگی از شاهکارهای تاریخ ادبیات بود به بهانهی اینکه اینها «پیچیدهگویی» کردهاند.
در جلسهی نقد رمانی تازه از آریل دورفمن، فرصتی دست داد که با نگاهی به اظهارات اخیر این استاد گرانقدر، طرح بحثی را مطرح کنم در دفاع از «ادبیت» آثار داستانی و کارکردها و دلایل پیچیدگیهای زبان در رمان. هرچند همانگونه که در متن این گفتار هم اشاره میشود، ضرورت اصلی این طرح بحث از نگاه من، پاسخ دادن و ای بسا مقاوپمت در برابر موج بزرگتری است که این روزها شاهد هستیم و بسیاری از مبانی فرهنگی و هنری ما را هدف قرار داده است. نوعی تقابل و حتی میتوان گفت «تهاجم» از جانب دستگاه فکری غیرمدنی و ای بسا «پیشامدنی»، به دستاوردهای فرهنگی و هنری جهان مدرن، که به دلایلی بسیار عجیب و اغلب سیاستزده در فضای سالهای اخیر اوج گرفته است.
فایل صوتی گفتار مورد نظر را در زیر منتشر میکنم، اما اصل نسخهی مکتوب این گفتار که دقیقتر و منسجمتر است را نیز در ادامه میتوانیم به صورت یک فایل پیدیاف دریافت کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
👍12
Dorfman.pdf
157.6 KB
در دفاع از «ادبیّت» در ادبیات داستانی
گفتاری در کارکردها و ظرفیتهای زبان و ادبیت در رمان.
اجرا به تاریخ ۱۸ آبانماه ۱۴۰۳
جلسهی نقد رمان «ریمل» نوشتهی آریل دورفمن
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
گفتاری در کارکردها و ظرفیتهای زبان و ادبیت در رمان.
اجرا به تاریخ ۱۸ آبانماه ۱۴۰۳
جلسهی نقد رمان «ریمل» نوشتهی آریل دورفمن
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
👍13
Audio
در دفاع از «ادبیّت» در ادبیات داستانی
گفتاری در کارکردها و ظرفیتهای زبان و ادبیت در رمان.
اجرا به تاریخ ۱۸ آبانماه ۱۴۰۳
جلسهی نقد رمان «ریمل» نوشتهی آریل دورفمن
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
گفتاری در کارکردها و ظرفیتهای زبان و ادبیت در رمان.
اجرا به تاریخ ۱۸ آبانماه ۱۴۰۳
جلسهی نقد رمان «ریمل» نوشتهی آریل دورفمن
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
👍11
✍️ یک یادآوری ساده، از سالهای سیاه اوجگیری جنایات سوریه و برآمدن دیو شرور «محور مقاومت».
حالا بیش از ۱۳ سال از آن روزهای شوم میگذرد، اما این سالها در چشم تاریخ بیش از پلک زدنی به حساب نمیآیند. خاورمیانه باز هم در آستانهی مجازات یک جنایتکار دیگر قرار دارد؛ اینبار اما، فقط روسیاهی نیست که به چهرهی زغالها باقی میماند. مهمتر، آن رعشهای است که از حالا به اندامشان افتاده چرا که روز حساب مدام نزدیکتر میشود!
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
حالا بیش از ۱۳ سال از آن روزهای شوم میگذرد، اما این سالها در چشم تاریخ بیش از پلک زدنی به حساب نمیآیند. خاورمیانه باز هم در آستانهی مجازات یک جنایتکار دیگر قرار دارد؛ اینبار اما، فقط روسیاهی نیست که به چهرهی زغالها باقی میماند. مهمتر، آن رعشهای است که از حالا به اندامشان افتاده چرا که روز حساب مدام نزدیکتر میشود!
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
👍134