╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#داستان_گنج
گنج بهلول دانا و همسایه کفش دوز
💎آورده اند که: بهلول در خرابه ای مسکن داشت و جنب آن خرابه، کفش دوزی بود که پنجره اش بر خرابه مشرف بود. بهلول، ذخیره ی ناچیزی داشت که زیر خاک پنهان نموده بود، هرگاه احتیاج می یافت خاک را زیر و رو کرده به قدر کفاف از آن بر می داشت و بقیه را مجددا زیر خاک مدفون می ساخت.
کفش دوز بر این قصه واقف شد و روزی در غیاب بهلول، ذخیره ی او را به سرقت برد. چون بهلول به سراغ پول رفت و جای آن را خالی دید دریافت که این عمل از کفش دوز صادر شده، پس نزد او رفت و از هردری سخن راند و بدون اشاره به ماجرا، از وی خواست که مساله ای را برایش حساب کند.
آن گاه چندین خرابه را نام برد و به دنبال هر یک، مبلغی را ذکر کرد وآخر گفت: می خواهم همه ی این پول هایی را که در نقاط مختلف ذخیره کرده ام را بیاورم و در این خرابه پنهان کنم، آیا مصلحت می دانی؟
کفش دوز، نظر بهلول را تایید کرد وپس از رفتن او، دیگ طمعش به جوش آمده با خود حساب کردکه چون بهلول پول هایش را از نقاط مختلف جمع کند و به خرابه بیاورد و جای پول های خود را خالی ببیند اطمینانش سلب شده به طور حتم از تصمیم خود منصرف خواهد شد، پس بهتر آن است این مختصر پولی که به سرقت برده به جای خود بر گرداند وپس از این که بهلول تصمیم خود را عملی نمود، همه ی پول ها را به یک باره به سرقت ببرد.
کفش دوز آن چه را به سرقت برده بود به جای خود باز گرداند و مدتی بعد بهلول به خرابه آمده آن ها را برداشت وآن محل را ترک کرد.
┄┅═💎📙📚📒💎═┅┄
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#داستان_گنج
گنج بهلول دانا و همسایه کفش دوز
💎آورده اند که: بهلول در خرابه ای مسکن داشت و جنب آن خرابه، کفش دوزی بود که پنجره اش بر خرابه مشرف بود. بهلول، ذخیره ی ناچیزی داشت که زیر خاک پنهان نموده بود، هرگاه احتیاج می یافت خاک را زیر و رو کرده به قدر کفاف از آن بر می داشت و بقیه را مجددا زیر خاک مدفون می ساخت.
کفش دوز بر این قصه واقف شد و روزی در غیاب بهلول، ذخیره ی او را به سرقت برد. چون بهلول به سراغ پول رفت و جای آن را خالی دید دریافت که این عمل از کفش دوز صادر شده، پس نزد او رفت و از هردری سخن راند و بدون اشاره به ماجرا، از وی خواست که مساله ای را برایش حساب کند.
آن گاه چندین خرابه را نام برد و به دنبال هر یک، مبلغی را ذکر کرد وآخر گفت: می خواهم همه ی این پول هایی را که در نقاط مختلف ذخیره کرده ام را بیاورم و در این خرابه پنهان کنم، آیا مصلحت می دانی؟
کفش دوز، نظر بهلول را تایید کرد وپس از رفتن او، دیگ طمعش به جوش آمده با خود حساب کردکه چون بهلول پول هایش را از نقاط مختلف جمع کند و به خرابه بیاورد و جای پول های خود را خالی ببیند اطمینانش سلب شده به طور حتم از تصمیم خود منصرف خواهد شد، پس بهتر آن است این مختصر پولی که به سرقت برده به جای خود بر گرداند وپس از این که بهلول تصمیم خود را عملی نمود، همه ی پول ها را به یک باره به سرقت ببرد.
کفش دوز آن چه را به سرقت برده بود به جای خود باز گرداند و مدتی بعد بهلول به خرابه آمده آن ها را برداشت وآن محل را ترک کرد.
┄┅═💎📙📚📒💎═┅┄
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌸🌸🌸🌸🌸🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
#داستان
استادی با شاگردش از باغی ميگذشت...چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند.
بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين!
مقدارى پول درون آن قرار بده ...
شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند . کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد.
با گريه فرياد زد: خدايا شکرت !
خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى...
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم و همينطور اشک ميريخت ...
استاد به شاگردش گفت: هميشه سعى کن براى خوشحاليت، ببخشى نه بستانی!
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
#داستان
استادی با شاگردش از باغی ميگذشت...چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند.
بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين!
مقدارى پول درون آن قرار بده ...
شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند . کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد.
با گريه فرياد زد: خدايا شکرت !
خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى...
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم و همينطور اشک ميريخت ...
استاد به شاگردش گفت: هميشه سعى کن براى خوشحاليت، ببخشى نه بستانی!
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯