انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
در دلم باز انارها به گُل نشسته‌اند،
هر چند گرم است،
هر چند طاقت فرساست،
هر چند تازه
راه سخت و نفس‌گیری شروع شده؛
اما بودنت، بهاریست دوباره!

درسا جانم خوش برگشتی🌷🌷🌷
دهم تیر ماه ۱۴۰۰
یک روز هم خواهد آمد
که هیچ پرنده‌ای بی آشیان نماند،
که هیچ درختی،
شاخه‌هایش را
آتشکوب دستان تاول زده‌ی مهربانی نکند،
که آسمان آبی باشد
که زمین،
خانه‌ی مشترک من و سرگین‌گردانی چاق شود؛
تا آن‌روز لطفا بمانید...
نکند عکسها،
یکی یکی از جغرافیا و جانورشناسی و بوم شناسی ،
به تاریخ کوچ کنند!
ما هنوز راه‌های بسیار برای رفتن
و زیبایی‌های بسیار برای دیدن داریم!
دوازدهم تیرماه ۱۴۰۰
بهاره قادری
تو آفریده شده‌ای که با تو
عشق به وطن معنادار شود
که زاگرس به بودنت
سربلندتر و استوار تر شود
که از چشمان روشنت
چشمه‌ها،
شوق جوشش شوند
کاش این همه خشک‌سالی تمام شود
کاش ابری بیاید و
باران را برای‌مان معنا کند
من خسته‌ام ...

بهاره قادری
شیراز
شانزدهم تیر ۱۴۰۰
...
نه کوچه دروغ می‌گوید
و نه گلهای انار؛
ما میان لحظه‌های گذشته‌ای جا ماندیم،
که عطر شوید
و بوی خاک باران خورده می‌داد!
و خاطر سروها،
پر از بوسه‌هایی از جنس نور شد...

بهاره قادری
۲۱ تیرماه ۱۴۰۰
پشت این دیوارها،
قصه‌ی هزار عشق
هزار شور
هزار آواز
و هزار دلدادگی
به درازای تاریخ ارجمندش تلنبار شده؛
آنقدر که انگار گاهگاهی
سر ریز می‌شود به خیابان
و رنگی دلبرانه می‌پاشد به دنیای بیرونش
و هوش می‌برد
و جان را عجیب خوش می‌نماید!
۴ امرداد ماه ۱۴۰۰
شیراز
من خیال می‌بافم با نور
و در میانه‌اش میله‌ می‌بافد زندانبان
من باز رویاهایم را پر می‌دهم
از میانه‌ی پنجره رهایشان می‌کنم سوی آسمان
و باز چراغ‌ها را کم نور می‌کنند
تا خواب بیایید تو را ببرد
میان دیوارهای سردِ سیاه و سفید
و رهایت کند با پتوی پلشت تردید و ترس
من باز آواز می‌خوانم
بلند بلند :
"بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ..."
و باز زندان‌بان
چشمهایم را روی پرواز کبوترها می‌بندد..
و من دلتنگ برگ چنار و پر سنجاقک
صورتم را می‌شویم...
و باز و باز و باز تکرار می‌شوند روزها و شب‌ها و ...
و من هنوز زنده‌ام
و من هنوز آواز می‌خوانم‌
و من هنوز نور را با خیالم پیوند می‌دهم!

هفدهم مرداد ۱۴۰۰
آفتاب
Jawid Sharif & Madina Aknazarova - Aaftaab - Valentine 2021 جاوید…
☀️ مگر می تواند یک زن بدونِ رقص و موسیقی دوام بیاورد!
چشمانِ نازکِ هنر را باید بوسید.

@homahemmat
افکارم دل پیچه دارند گویی،
انگار میان بودن این همه خستگی
و عطش دلچسب خواب معلق ‌می‌زنند.
نمی‌شود کمی آب چشمه
و اندکی سایه‌ی بلوط
و ذره‌ای بوی خاک
و دمی آرامش جنگل برایم بفرستی؟!
خستگی دارد کم کم به پاهایم
فرمان ایست می‌دهد!
کاش آخرش خوش باشد
گرچه خیلی خسته‌ام.
بیستم شهریور ۱۴۰۰
راه که باز است و بی انتها
و همیشه وقت رفتن...
دل اما اسیر خاک است
اسیر بلوط و رود
اسیر چین‌های دامن زاگرس
انگار قلمه کرده
سیاهرگش را
جایی کنار یک کیالک تشنه
و ریشه‌ها تابیده، سنگ به سنگ کوه؛
"من اینجا ریشه در خاکم"

چهارم مهر ۱۴۰۰
🍁
چطور تاب بیاورم
این روزها را
و پاییز را
و زمستان را؟!
و...
روزشمار خفگی می‌شود، غروب‌ها؛
و شب، لحاف سنگین خفقان و درد
بر سرم می‌کشد؛
"بی تو به سر نمی‌شود"
بهاره قادری
شیراز
بیست و پنج مهر ۱۴۰۰
بلوط جانم،
من می‌دانم که چه گره محکمی دارد،
جانت با جان زاگرس
من می دانم چقدر این آسمان و زمین،
دوستت ‌می‌دارند
من می‌دانم که بسیارند چو من
آنان‌که خواهران تواند و برادران تو
بلوط جانم دیر زی و استوار بمان
زاگرس با تو زیباست❤️❤️

نهم آبان ماه یکهزار و چهارصد
بهاره قادری
DSC_0128.JPG
6.4 MB
برادرم بلوط،
دلم تنگ می‌شود
برای آغوشی که بودنش،
جنگلی است میان این همه بیابان
بهاره قادری
۱۴ آبان ۱۴۰۰
بانو مه‌لقا ملاح، مادر نازنین طبیعت ایران
آسمانی شد.
خوش به حال آسمان که مهمانی سبز و بسیار پرمهر دارد.
چقدر خوب است جوری زندگی کنیم که لحظه لحظه‌ی حضورمان مثل این بانوی عزیز، سرشار از عشق و زندگی و امید و کار نیک باشد.
یادش همیشه در دل و جانم سبز و روشن است🍀🤍
روانت شاد مه‌لقا بانوی سبز و استوار🌱🌱
آسمان گل‌ داد
به وقت بودنت
و چشم شوق حضورت را گریست
چه سبز بود آغوشت
چه آبی بود چشمانت
و چقدر سفید بود حضورت

هفدهم آبان ۱۴۰۰
بهاره قادری
Forwarded from Moosighi Popular
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قطعه《اصفهان》

خواننده : #بابک_رجبی
ترانه سرا: #محسن_آزادی

دوست دارم ببوسمت امشب
زیر بارون توی میدون شاه

وقتی که پشت ابرا میمونه ماه
در جوار شیخ لطف الله

دوست دارم ببوسمت سرمست
توی پس کوچه های خاقانی

تو کلیسای حضرت لوقا
بوسه ی نه به سست ایمانی

تو کنیسه ی حضرت داوود
دوست دارم ببوسمت دیوونه

تا که موسی عصاشو برداره
از گلوی کبود رودخونه
@Moosighi_popular
به خط باریکی از نور می‌رسند دیدگانت،
تا رهایی،
آواز ناخوانده‌ی هزار کولیِ خانه به دوش را
از گلدسته‌ای دور
میان غبار و مه؛
میان همهمه‌ی گنجشکان سحرخیز؛
فریاد برآورد!
ما هنوز دست‌هایمان برای گرم شدن،
خورشیدی یگانه را فرا می‌خواند...
ما هنوز آوازهایمان را
_با گلویی پربغض_
به یک زبان می‌خوانیم...
من هنوز خواهر دلتنگ برادرترین، برادرِ روی زمینم،
با چشمانی که هرگز خشک نمی‌شوند!

هفتم دیماه هزار و چهارصد
شیراز