انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
طوفان بود،
و میان آشوب خاک و باد
هیچ نمانده بود
جز یادی عمیق از تو
که مثل ردپا
وسعت خاک را به آسمان پیوند زده بود.

سوم بهمن ماه۱۴۰۰
بهاره قادری
بال‌هایم را در آغوشت جای گذاشتم،
قلبم را هم؛
حالا هی هر صبح
پاهایم مرا به دیار تو می‌کشانند!

ششم بهمن ماه ۱۴۰۰
بهاره قادری
...
غروب‌ می‌کند چشمانم
و جاری می‌شود خیال...
تو،
به اندازه‌ی تمام رویاهایم،
واقعی می‌شوی!
کنار تنهاییم می‌نشینی،
و می‌گذاری گسی لحظه‌ها
طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند.
لالایی می‌خوانی برایم
پیراهنم بوی رازقی‌های خواب تو را می‌گیرند...
و هوا را بوی کاهگل و باران پر می‌کند؛
تا چشم باز می‌کنم،
انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیده‌ام
تا عبور کنم از دالان هوشیاری،
می‌مانی و برایم چای می‌ریزی
و قند که شیرینی‌اش را در وجودم رهاکرد،
می‌روی و دیگر بر نمی‌گردی!

بهاره
نهم دیماه ۱۴۰۰
…
مگر چند بار قرار است بمیریم
که این همه زندگی را بهانه می‌کنیم؟!
تاریخ‌ها رو به انقضایند؛
ما هم می‌گذریم،
یک روز
یک جایی
یک گوشه‌ی این دنیا،
خیلی عادی
چشمهای‌مان را می‌بندند
تا دیگر بازشان نکنیم
تا یادمان برود زندگی را ادامه دهیم!
کاش روزگار جای بهتری می‌گذاشتمان
جایی که برای نفس کشیدن،
هوا کمی مهربان‌تر بود
خورشیدش نمی‌سوزاند
و مردمانش نان را با لبخند می‌خوردند!
بهاره
چهارم امرداد ۱۴۰۱
سایه هم رفت ازین شهر غریب...
...🌷🌷
شوق پرواز در دلم خشکید
رونق آسمانت کو؟
ما اسیر خاک و پا در بند
روزگار خوش بهارت کو؟
می‌چکد خون ز شاخه‌های بهشت
از جحیمش صدای نغمه بلند،
ما رها گشته در جهانی دور
پشت سر نهاده صد افسوس
در هراس لحظه‌های بی تکرار
تلخی زهر حادثه بر لب
در دل و تن زخم خاموشی،
ما رها، رها رها در باد
کاش صدامان برسد به فلک
گوشش این بار باز باشد کاش!

بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
بهاره
شیراز
0 (18).jpg
6.8 MB
امان از این روزهای نفس گیر
از من
از ایران
از حس‌های ممنوعه
از غروبهای پر از خون و دلتنگی

بهاره
۱۹ مهر ۱۴۰۱
روزی که بهار رسید
به شقایق بگو
چشمانم چقدر انتظارشان را می‌کشید
آفتاب که از پس ابرها بیرون آمد،
یادت باشد به پرنده‌ها بگویی
قلبی برای دیدارتان بیقرار بود
گیلاسها که رسیدند
طعم‌شان را به جای من بچش
با عطر هلو برقص
تنت را بسپر به خنکای رود
و بگذار ماهی‌ها در آغوشت بخوابند
طعم خرمالو و انار را
برایم روی یک برگ زرد بکش
و بگذار لب پنجره تا باد برایم بیاورد
سرد که شد خاطراتم را بپوش
دستانت را میان موهایم تصور کن
و یک بغل گل یخ کنار خاطراتم بچین
بهاره
دی‌ماه ۱۴۰۱
پیرمرد راهی آسمان شد
بلوط نگاهش می‌کرد
و باد صدای آوازش را
می‌برد برای رود
ابر مکثی کرد
و چکاوک نگاهش را از چشمه دزدید
زمین عاشق شد
شقایق و بابونه رخت تن دشت شدند
پیر مرد ، برای شبهای گرم تابستان بابونه چید
و چرخ ریسکها لانه‌ای ساختند برای ماندن!

عکس: اسفند ۱۴۰۱ منطقه‌ی نور آباد

بهاره قادری
۲۷ اسفند ۱۴۰۱
نخستین سال قرن نو را با اندوه و امید گذراندیم؛ کنار هم زمستانی سرد و پر غم را سرکردیم به امید بهاری سبزتر و خوش‌تر از همیشه.
به داغ دل‌های مادران و پدران و فرزندان سرزمینم که فکر می‌کنم، قلمم شرم می‌کند از نوشتن برخی واژه‌ها؛ ولی از ته قلب برای همه‌ی هم‌وطنانم آرزوی شادکامی و سلامتی و روزهایی پر امید دارم.
به امید سالی نیک و لبریز از آرامش 🕊️❤️
فدای مهرتان
بهاره
برای زیستن،
برای امیدوارانه زیستن،
به نور
به شور
به عشق
به شادی
به نو شدن
نیاز داریم!

بهاره
۱۴ فروردین ۱۴۰۲
داغ لاله‌های این خاک را
نه مرهمیست،
نه پایانی،
سربزیرند لاله‌هایمان؛
که آبرودار اشکهای مادران داغدار این دیارند🌷
که از قدیم خواندیم و خواندند:
«از خون جوانان وطن لاله
خدا لاله
جانم لاله دمیده…»
بهاره
۲۷ فروردین ۱۴۰۲
شکوه زاگرس
زیبایی چشم‌اندازهای بی‌نظیرش
لاله‌های واژگونش
همین‌ها کافیست که عاشق این خاک باشی❤️
…
برادرانم را از من گرفتند
خاک خسته‌ام!
مجالی بده
هزار سال
هزاران هزار سال
من تن زخم‌دیده‌ی رنجورم را
باز به دست باد و باران می‌سپارم
من،
کنار هر طلوع،
به وقت هر غروب،
با صدای چرخ‌ریسکها
از دلم بابونه و شقایق می‌رویانم.
من هنوز نفس می‌کشم!

بهاره

دهم اردیبهشت ۱۴۰۲