پیرمرد راهی آسمان شد
بلوط نگاهش میکرد
و باد صدای آوازش را
میبرد برای رود
ابر مکثی کرد
و چکاوک نگاهش را از چشمه دزدید
زمین عاشق شد
شقایق و بابونه رخت تن دشت شدند
پیر مرد ، برای شبهای گرم تابستان بابونه چید
و چرخ ریسکها لانهای ساختند برای ماندن!
عکس: اسفند ۱۴۰۱ منطقهی نور آباد
بهاره قادری
۲۷ اسفند ۱۴۰۱
بلوط نگاهش میکرد
و باد صدای آوازش را
میبرد برای رود
ابر مکثی کرد
و چکاوک نگاهش را از چشمه دزدید
زمین عاشق شد
شقایق و بابونه رخت تن دشت شدند
پیر مرد ، برای شبهای گرم تابستان بابونه چید
و چرخ ریسکها لانهای ساختند برای ماندن!
عکس: اسفند ۱۴۰۱ منطقهی نور آباد
بهاره قادری
۲۷ اسفند ۱۴۰۱
نخستین سال قرن نو را با اندوه و امید گذراندیم؛ کنار هم زمستانی سرد و پر غم را سرکردیم به امید بهاری سبزتر و خوشتر از همیشه.
به داغ دلهای مادران و پدران و فرزندان سرزمینم که فکر میکنم، قلمم شرم میکند از نوشتن برخی واژهها؛ ولی از ته قلب برای همهی هموطنانم آرزوی شادکامی و سلامتی و روزهایی پر امید دارم.
به امید سالی نیک و لبریز از آرامش 🕊️❤️
فدای مهرتان
بهاره
به داغ دلهای مادران و پدران و فرزندان سرزمینم که فکر میکنم، قلمم شرم میکند از نوشتن برخی واژهها؛ ولی از ته قلب برای همهی هموطنانم آرزوی شادکامی و سلامتی و روزهایی پر امید دارم.
به امید سالی نیک و لبریز از آرامش 🕊️❤️
فدای مهرتان
بهاره
وسط این گلها، توی دل باسخاوت زاگرس دلفریب، گلونی روانداختم دور گردنم، و به گوشهگوشهی ایرانم فکر کردم.
به تمام آنچه ایرانش مینامم. به مردمان مهربانش، به لباسهای رنگارنگشان، به گویشهای آهنگینشان، لالایی مادرانش، کوههای افراشتهاش، دشتهای فراخش، رودهای نیمهجانش، تالابهای لب و جان تشنهاش و… من عاشق سنگ به سنگ و برگ به برگ این سرزمینم. من عاشق وطنم، ایرانم.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۲
به تمام آنچه ایرانش مینامم. به مردمان مهربانش، به لباسهای رنگارنگشان، به گویشهای آهنگینشان، لالایی مادرانش، کوههای افراشتهاش، دشتهای فراخش، رودهای نیمهجانش، تالابهای لب و جان تشنهاش و… من عاشق سنگ به سنگ و برگ به برگ این سرزمینم. من عاشق وطنم، ایرانم.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۲
سکوت میکنم،
ولی یادت فریاد میکشد
من میان بودن و نبودن معلقم
میان هذیان ذهن
و
خاموشی دل
سرد است...
۲۸ آذر ۱۴۰۲
ولی یادت فریاد میکشد
من میان بودن و نبودن معلقم
میان هذیان ذهن
و
خاموشی دل
سرد است...
۲۸ آذر ۱۴۰۲
...
گشوده به عطر بهار نارنج بود
شیشههایش تشنهی نور،
بوی نمناکی اتاق,
تنهایی نقشها,
سکوت پر دلهرهی دیوارها،
جان را میبرد تا مرز اطلسیهای ایوان
هنوز باغچه،
بوی حادثهای عاشقانه میدهد
تو اما نیستی!
نیستی تا در گوشت نجوا کنم
آشوب دل بیقرارم را
نیستی تا در چشمانت،
ماهیهای حوض برقصند
که فوارهها سرمست شوند
که شمعدانیها جشن رنگ بگیرند
و آبشار طلایی گلبارانمان کند!
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
بهاره
نگاره از عمارت دیوانخانه
گشوده به عطر بهار نارنج بود
شیشههایش تشنهی نور،
بوی نمناکی اتاق,
تنهایی نقشها,
سکوت پر دلهرهی دیوارها،
جان را میبرد تا مرز اطلسیهای ایوان
هنوز باغچه،
بوی حادثهای عاشقانه میدهد
تو اما نیستی!
نیستی تا در گوشت نجوا کنم
آشوب دل بیقرارم را
نیستی تا در چشمانت،
ماهیهای حوض برقصند
که فوارهها سرمست شوند
که شمعدانیها جشن رنگ بگیرند
و آبشار طلایی گلبارانمان کند!
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
بهاره
نگاره از عمارت دیوانخانه
