انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
...
پای بند نخاله‌های روزگار،
دست‌هایمان بر آسمان
انتظار معجزه دارند!
ما خود معجزاتی از پریز کشیده شده‌ایم
هههه بگذارید باد بیاید!
هوا گرم است؛
گرم.
۲۶ تیر ۰۳
بهاره
...
از دل شروع می‌شوند،
تا به زبان برسند،
ناپدید میشوند!
از چشم شروع می‌شوند،
تا به قلب برسند،
هزار بار بزرگتر می‌شوند!
بهاره
یکم شهریور ۰۳
...
یک روز دیگر نمی‌توانی چشمانت را باز کنی و مرده‌ای
بی آن‌که مهم باشد چقدر دلشان برایت تنگ می‌شود،
یا چقدر کار نکرده مانده توی خانه؛
چقدر سفرٕ نرفته
چقدر خنده‌ی نکرده
چقدر...
یک روز دیگر نمی‌توانم چشمانم را باز کنم و مرده‌ام
آنروز دیگر مهم نیست کسی دلتنگم باشد
مهم نیست چقدر کار باقی مانده
دیگر فرصت تمام شده
حتا برای دوست داشتن!
۱۹ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
...
مثل یک قاصدک،
خسته از گرما،
پشت پرچین باغ پاییزی،
پا پی حضور بارانم.
من توان عاشقیم را
در میان کوچه‌هایی گنگ،
پشت درهای چوبی خسته،
روی دیوارهای نیم هشیار،
جایی از این شهر پر غوغا،
یادبودی نوشتم و رفتم.
روزهای تلخ شهریور
پر آشوب و دلهره شده‌اند
کاش اردیبهشت میرسید از راه
من بهار را با تو می‌خواهم.
۲۰ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
....
جای دیوار روی تن کوه درد می‌کرد،
جای پنجره، روی تن دیوار....
و جای خالی آرامش، در جانم...
هزار پاییز، می‌آید و می‌رود؛
هیچ‌کدام اما،
جای پاییزهای جا مانده پشت دیوارهای بلند و درهای سنگین را،
تسلی نمی‌دهد.
درد، درد است!
چه بر جان من،
چه بر تن دیوار،
چه بر دل کوه
و چه بر رخ پاییز...
بهاره
یکم آذر ۰۳
شیراز 🍂🍁
...
نت‌ها‌ی پرشور طبیعت‌اند کلاغ‌ها
گاهی بی‌ محابا،
از سرِ خطوط زندگی می‌پرند،
بی‌ سکوت، بی برگشت.
آوازشان مثل سازی ناکوک،
اما پر خاطره بر دل می‌نشیند.
نت‌هایی خاص،
نت‌هایی ماندگارند.
آن‌جا که غروب و سکوت زمستان،
سهمگین می‌شود،
تنها صدای کلاغ‌ها
به یادم می‌آورد که زندگی جریان دارد.
۳ دی ۰۳
...
این منم،
زنی مبعوث شده میان گل و درخت
از جنس خاک ولی پر از شوق پرواز
منم که برای هر لبخندم،
بارها گریسته‌ام.
منم که برای هر بار ایستادنم
هزار بار زمین خورده‌ام.
من برای بودنم، برای زندگی
به جان جهان چنگ زده‌ام.
منم زنی از خاور میانه‌ی همیشه پر درد.
روسریم در باد می‌رقصد
دستهایم پشت درهای سنگین محبوس می‌شوند.
من بهارم
من برای زیستن،
زمستانهای بی‌شماری را به جان خریده‌ام.
من با کودکان بسیاری زاده شدم
و با جوانان بسیاری زخم خوردم و جان کندم
این منم
زنی با نگاهی پر امید
و تنی خسته...

بهاره

۱۷ دیماه ۱۴۰۳
شیراز
...
نردبان‌ها همه راه آسمان را بلدند،
اگر دیوارها قد بلندی‌هایشان را به رخ نکشند.
می‌شود بی دهان هم خندید
حتا می‌شود بی اشک و با لبخند،
گریست.
ولی،
دلی که لبریز شوق پرواز است،
آرام نمی‌گیرد.
بهاره
۲۱دیماه ۱۴۰۳
تازه از سفر برگشته‌ام،
از دریا، از همان آبیِ عمیقِ بی انتها، که همیشه عاشقش بوده‌ام.
دریا همان دریا بود، همان درخشش، همان موج‌ها، همان کاکایی‌های پر سر و صدا؛
من اما، بهاره‌ی قبل نبودم.
این بار، نه پای بر ماسه‌ها فشردم و نه دستی در آب زدم.
چیزی در وجودم مرا دور می‌کرد، مرا باز می‌داشت از لمس دریا حتی بوی شرجی‌اش با مشامم غریبه بود. هوایش برایم هوای همیشه نبود.
حالا که برگشته‌ام بیشتر از قبل دلتنگم.
دلم همان دریا و بهاره‌ای را می‌خواهد که می‌توانستم بی محابا دل به عمقش بزنم، بی آنکه شنا بدانم. دلم بوی نمناکی ساحل و هوا را می‌خواهد.
من انگار آدم دیگری شده‌ام، بی آنکه بخواهم، بی آنکه بدانم😓
با خودم غریبم انگار. با منی که این بار حتا یک عکس خوب هم از دریا نگرفتم غریبه‌ام.
۱۶ بهمن ۰۳
بعد از سفر قشم
...
برای زیستن در این دنیا،
یک دل بسیار اندک است.
دل‌های بسیاری باید داشت
تا هر روز و هر روز که شکسته‌ می‌شوند،
به قدر سر سوزنی بماند برای روز مبادا،
برای عاشقی کردن،
برای دل بستن به آن‌ها که قد و قامت مهرشان،
بسیار بلندتر از کلام‌شان است.
همانهایی که می‌دانند
چطور و چه وقت بی‌هوا حال دلت را خوب کنند؛
باید اگر دلی در سینه می‌ماند، پر بشود از هوای اینها
که جان زندگیند و روح هستی.
وگرنه زندگی خالی این روزها،
هیچ ندارد برای بودن.

۲۸ بهمن ۱۴۰۳
شیراز
بهاره
...
فصل مین بود و خاکِ متورم؛
پاهایش جاماند،
قلبش اما می‌تپید.
بلند شد
استوار ماند
مثل درختی که شور روییدن در دلش بیدار است.

۱۹ فروردین ۰۴
بهاره
کوهمره سرخی
...
در بهاری که نباید جزو زندگیمان حساب شود،
عکس گرفتیم،
لبخند زدیم،
و شقایق‌ها را شمردیم،
تا یادمان نرود زندگی ادامه دارد و ما هنوز زنده‌ایم!
۵خرداد ۰۵
...
یک آن،
میان رویاهایی که برای ساده زیستن و شادمانی داشتم،
شقایقی رویید و دنیایم رنگ دیگری گرفت...
بهاره
۷ خرداد ۰۵
خشک می‌شود تن تالاب،
من اما ایستاده‌ام هنوز،
سر برافراشته به آسمانی که غمگین است
ولی نمی‌بارد؛
مثل خواهرم بلوط بر تن زاگرس
مثل برادرم سرخدار برتن البرز...

🪷 نیلوفر آبی تالاب انزلی مرداد ۰۵
زیستن هیچ‌گاه آسان نبوده است، اما گاهی با خود فکر می‌کنم در روزگاری که انسان برای ساده‌تر کردن تقریباً همه‌ی جنبه‌های زندگی‌اش راه‌حل‌هایی یافته، چرا خودِ زندگی این‌همه پیچیده‌تر شده است؟ چرا با وجود این همه پیشرفت، دغدغه‌ها بیشتر، امیدها کمرنگ‌تر و آشفتگی‌ها عمیق‌تر شده‌اند؟ شاید در این میان چیزی را از دست داده‌ایم؛ چیزی که نبودنش آرام‌آرام خود را در روابط، تصمیم‌ها و شیوه‌ی زیستنمان نشان داده است.

دو شب پیش فیلم «اودیسه» نولان را دیدم. فیلمی که، دست‌کم برای منِ مخاطب عادی سینما، بیش از آنکه یک روایت حماسی باشد، دعوتی بود برای اندیشیدن.
در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، اودیسیوس اعتراف می‌کند که یونانی‌ها اسب چوبی را به‌عنوان هدیه‌ای برای صلح به مردم تروا تقدیم کردند؛ هدیه‌ای که تروایی‌ها با اعتماد آن را به شهر خود بردند، بی‌آنکه بدانند همان هدیه، ابزار نابودی‌شان خواهد شد.
او می‌گوید با این کار، مقدس‌ترین اصل میان انسان‌ها شکسته شد؛ اعتمادی که باید میان «میزبان و مهمان» وجود داشته باشد.
از آن لحظه، جنگ دیگر صرفاً نبردی میان دو سپاه نبود، بلکه به شکار انسان‌ها تبدیل شد. او باور دارد که با سوختن تروا، تنها یک شهر از میان نرفت؛ جهانی که بر اعتماد، داد و ستد، زبان مشترک و پیوند میان انسان‌ها استوار بود نیز زخمی شد. پیروزی به دست آمد، اما بهای اخلاقی آن، شاید بسیار سنگین‌تر از آن بود که در آن روز بتوان تصورش را کرد.
از همان لحظه، مدام به این فکر می‌کنم که شاید تراژدی واقعی تروا، سقوط یک شهر نبود؛ بلکه شکستن اعتمادی بود که ستون تمدن انسانی به شمار می‌رفت.
گویی از آن پس، هر هدیه‌ای نیازمند اثبات شد، هر لبخندی با تردید نگریسته شد و هر دست دوستی، پیش از آنکه فشرده شود، باید از آزمون شک می‌گذشت.
در طول زندگی‌ام، بارها و بارها این تراژدی را، در مقیاس‌های کوچک و بزرگ، در روابط میان انسان‌ها دیده‌ام.
نه فقط در رویدادهای بزرگ تاریخ، بلکه در زندگی روزمره؛ آنجا که گفت‌وگو جای خود را به سوءظن می‌دهد، منفعت بر اخلاق پیشی می‌گیرد و فریب، خود را در لباس اعتماد پنهان می‌کند.
غم‌انگیز است که انسان، با وجود تمام تجربه‌هایش، هنوز هم انگار بارها و بارها چرخ را از نو اختراع می‌کند و همان اشتباهات را با نام‌ها و شکل‌های تازه تکرار می‌کند. گره‌هایی که می‌توانستند با گفت‌وگو، مدارا و دیگرپذیری گشوده شوند، با دندان خشم و نفرت باز می‌شوند.
آنچه می‌خواهم بگویم نه درباره‌ی سیاست؛ بلکه درباره‌ی اخلاقِ رابطه‌ی انسان‌ها با یکدیگر است؛ درباره‌ی چیزی که هر روز، در مقیاس زندگی‌های کوچک ما، میانمان رخ می‌دهد.
ما در روابط فردی و اجتماعی خود، هر روز با هیولاهایی روبه‌رو می‌شویم که شاید چندان هم با هیولاهای مسیر بازگشت اودیسیوس بیگانه نباشند؛ ترس، طمع، غرور، وسوسه‌ی انتخابی غیراخلاقی اما سودآور، خشم، انتقام و بی‌اعتمادی. هر یک از این رویارویی‌ها، آرام‌آرام شخصیت ما را شکل می‌دهند و کیفیت رابطه‌هایمان را تعیین می‌کنند.

شاید بزرگ‌ترین دستاورد تمدن، نه اختراع آتش و چرخ و نه فناوری‌های شگفت‌انگیز امروز، بلکه توانایی اعتماد کردن به انسانی بوده است که شبیه ما نیست؛ و شاید بزرگ‌ترین شکست ما نیز، هر باری رخ می‌دهد که همین اعتماد را به ابزاری برای فریب تبدیل می‌کنیم.

شاید وقت آن رسیده باشد که پیش از بازتعریف بسیاری از مفاهیم، بار دیگر روابط انسانی و ارزش‌های اخلاقی را از نو مرور کنیم؛ زیرا اگر اعتماد، همدلی و گفت‌وگو از میان بروند، هیچ پیشرفتی، هر قدر هم خیره‌کننده، نمی‌تواند جهان را به جای آرام‌تری برای زیستن تبدیل کند.

«شاید اسب تروا فقط یک افسانه‌ی کهن نباشد. شاید هر روز، در قالب یک دروغ کوچک، یک منفعت شخصی، یک خیانت به اعتماد یا حتی یک سکوتِ بی موقع، دوباره وارد شهرهای ما می‌شود؛ شهرهایی که این بار نه از سنگ، که از دل انسان‌ها ساخته شده‌اند.»
بهاره مرداد ۰۵