This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آب شعر است
رود که میشود، شعرش را بلند میخواند
شرحی نمیخواهد شعرخوانی طبیعت!
بهاره قادری
رود که میشود، شعرش را بلند میخواند
شرحی نمیخواهد شعرخوانی طبیعت!
بهاره قادری
.
فرض کن این روزها هم میگذرند،
تمام این تلخیها میگذرند،
تمام دلتنگیها،
تمام غصهها،
تمامِ تمامش میگذرد...
اما!
عمر ما که برنمیگردد!
من همین حالا
در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی،
دلم تو را با یک دنیا آرامش میخواهد برادر؛
تا بنشینیم توی یک کافه
ساعتها گپ بزنیم،
بخندیم،
گریه کنیم،
دل بسوزانیم،
برنامه بریزیم و...
کاش همه چیز همین حالا اتفاق میافتاد!
تو بودی و آرامش و کافه و...!
هِه...
چه آرزوی عجیبی
آرامش...
تو...
من!
بهاره قادری
۲۷ خرداد ۱۳۹۸
فرض کن این روزها هم میگذرند،
تمام این تلخیها میگذرند،
تمام دلتنگیها،
تمام غصهها،
تمامِ تمامش میگذرد...
اما!
عمر ما که برنمیگردد!
من همین حالا
در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی،
دلم تو را با یک دنیا آرامش میخواهد برادر؛
تا بنشینیم توی یک کافه
ساعتها گپ بزنیم،
بخندیم،
گریه کنیم،
دل بسوزانیم،
برنامه بریزیم و...
کاش همه چیز همین حالا اتفاق میافتاد!
تو بودی و آرامش و کافه و...!
هِه...
چه آرزوی عجیبی
آرامش...
تو...
من!
بهاره قادری
۲۷ خرداد ۱۳۹۸
هر روز میشماریم دلتنگیهایمانرا
میشماریم بغضهایمان را
میشماریم نبودنهایت را
و میدانم تو
با چشمانی پرنور و براق
روزهایی را نظاره میکنی
که شاید جور دیگری باشند!
کاش امید در دلهایمان
در چشمانمان
سبز بماند
چون بلوطهای استوار زاگرسِ زیبایِ من!
بهاره قادری
یکم تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
میشماریم بغضهایمان را
میشماریم نبودنهایت را
و میدانم تو
با چشمانی پرنور و براق
روزهایی را نظاره میکنی
که شاید جور دیگری باشند!
کاش امید در دلهایمان
در چشمانمان
سبز بماند
چون بلوطهای استوار زاگرسِ زیبایِ من!
بهاره قادری
یکم تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
.
خیالم هر شب پر میکشد تا تو،
تا چشمانت
تا کلامت
که همیشه پر است از امید،
تا نگاهی که
بیشهها را پر از شقایق میکند
و بلوطها را پر از لانهی پرنده...
چقدر دلتنگم برای بوی آتش و چای
چقدر خوب بود صدای رود...
بهاره قادری
۲ تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
خیالم هر شب پر میکشد تا تو،
تا چشمانت
تا کلامت
که همیشه پر است از امید،
تا نگاهی که
بیشهها را پر از شقایق میکند
و بلوطها را پر از لانهی پرنده...
چقدر دلتنگم برای بوی آتش و چای
چقدر خوب بود صدای رود...
بهاره قادری
۲ تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
Forwarded from انحنای وقت
.
نه رودم
نه برکه
نه دشت
اما مثل باد
بیقرار بودنت هستم
بیقرارم تا باز با هم
کنار حوض،
رقص ماهیها
را میان توهم دریا نظاره کنیم.
هنوز غنچه نیلوفر لب نگشوده
پنجره اما باز مانده
رو به خنکی غروبی که در راه است
و حیاط،
چشم به راه تو،
خیس میشود
با سکوتی که شبیه هیچ چیز نیست!
کاش شمعدانیها هم
زبان ماهیها را میدانستند
آنوقت حتما برایشان میگفتند
این حوض کوچک شبیه دریا نیست!
بهاره قادری
۵ تیرماه۱۳۹۸
@enhenayevaght
نه رودم
نه برکه
نه دشت
اما مثل باد
بیقرار بودنت هستم
بیقرارم تا باز با هم
کنار حوض،
رقص ماهیها
را میان توهم دریا نظاره کنیم.
هنوز غنچه نیلوفر لب نگشوده
پنجره اما باز مانده
رو به خنکی غروبی که در راه است
و حیاط،
چشم به راه تو،
خیس میشود
با سکوتی که شبیه هیچ چیز نیست!
کاش شمعدانیها هم
زبان ماهیها را میدانستند
آنوقت حتما برایشان میگفتند
این حوض کوچک شبیه دریا نیست!
بهاره قادری
۵ تیرماه۱۳۹۸
@enhenayevaght
دیوارهای بلندی کشیدهایم،
میان بودنهایمان،
آنقدر که دیگر صدا به صدا نمیرسد،
که صدای احتضار دلهای غمزدهمان
به جایی نمیرسد
ما عشق را میان نبایدهایمان کشتیم!
#بهاره_قادری
@enhenayevaght
میان بودنهایمان،
آنقدر که دیگر صدا به صدا نمیرسد،
که صدای احتضار دلهای غمزدهمان
به جایی نمیرسد
ما عشق را میان نبایدهایمان کشتیم!
#بهاره_قادری
@enhenayevaght
.
روزگار بازیهایش زیاد و سخت شده،
آنقدر که نه امانم داد میان جنگ،
کودکی کنم
و حالا هم فرصتم نمی دهد،
پا به پای کودکم،
کودکی کنم؛
و هر روز خطهای نویی میبینم
بر چهرهای که خیلی هم آشنا نیست برایم!
انگار یک دفعه سرعت زندگی بیشتر شده!
و من در تلاشم پا به پایش،
اما بی رمق،
بدوم بدوم بدوم
امان...
خستگی فرصت نمیدهد گاهی،
میخواهم لَختی بیاسایم میان
روزهای پرشتاب و سختگیرش!
بهاره قادری
هفدهم تیرماه ۱۳۹۸
روزگار بازیهایش زیاد و سخت شده،
آنقدر که نه امانم داد میان جنگ،
کودکی کنم
و حالا هم فرصتم نمی دهد،
پا به پای کودکم،
کودکی کنم؛
و هر روز خطهای نویی میبینم
بر چهرهای که خیلی هم آشنا نیست برایم!
انگار یک دفعه سرعت زندگی بیشتر شده!
و من در تلاشم پا به پایش،
اما بی رمق،
بدوم بدوم بدوم
امان...
خستگی فرصت نمیدهد گاهی،
میخواهم لَختی بیاسایم میان
روزهای پرشتاب و سختگیرش!
بهاره قادری
هفدهم تیرماه ۱۳۹۸
.
شده دلتنگ خودت باشی و یادت برود،
صبح در آینه این صورت بی رنگ که دیدی،
خودِ توست؟!
شده هر روز نگاهت پی یادی برود
تا لب پنجرهی باز و هوایی بشود؟!
بعد هی...
چشم به راه خبری، حرفی، چیزی بشوی،
و دلت باز هوایی تر و پر درد و غمین تر بشود؟!
من پر از رنجِ حضورم،
میان تن و خاک!
تن پر از درد
نفس حبس
دل از غم سرشار.
بهاره قادری
۲۲ تیرماه ۱۳۹۸
شده دلتنگ خودت باشی و یادت برود،
صبح در آینه این صورت بی رنگ که دیدی،
خودِ توست؟!
شده هر روز نگاهت پی یادی برود
تا لب پنجرهی باز و هوایی بشود؟!
بعد هی...
چشم به راه خبری، حرفی، چیزی بشوی،
و دلت باز هوایی تر و پر درد و غمین تر بشود؟!
من پر از رنجِ حضورم،
میان تن و خاک!
تن پر از درد
نفس حبس
دل از غم سرشار.
بهاره قادری
۲۲ تیرماه ۱۳۹۸
چقدر دلِ تنگ دارد این روزگار
یکی دلتنگ خانه
یکی دلتنگ برادر
یکی دلتنگ زندگی
یکی دلتنگ شادی
هِه اِی
چقدر این روزگار دلتنگ دارد!
بهاره قادری
۲۲ تیر ۱۳۹۸
یکی دلتنگ خانه
یکی دلتنگ برادر
یکی دلتنگ زندگی
یکی دلتنگ شادی
هِه اِی
چقدر این روزگار دلتنگ دارد!
بهاره قادری
۲۲ تیر ۱۳۹۸
.
بر دوش میکشیم
بار سنگسانِ زندگیگونهای که دچارش هستیم را
خم شدهایم،
گاه شکستهایم،
اما هنوز باورمندانه زندهایم
که نور، -اگرچه پس ابر-
اما وجود دارد
و ما رو به سویش داریم!
بهاره قادری ۲۰ خرداد۹۸
@enhenayevaght
بر دوش میکشیم
بار سنگسانِ زندگیگونهای که دچارش هستیم را
خم شدهایم،
گاه شکستهایم،
اما هنوز باورمندانه زندهایم
که نور، -اگرچه پس ابر-
اما وجود دارد
و ما رو به سویش داریم!
بهاره قادری ۲۰ خرداد۹۸
@enhenayevaght
.
کلمات،
لبانم را گِز گِز میکنند
و من صبورانه
تاب میاورم نگفتنشان را
چقدر آه نکشیده،
چقدر بغض فرو خورده
چقدر دلتنگی
چقدر حرف نگفته
مانده است بر دل...
امشب هوا گرم بود
مثل جنوب.
یاد تو افتادم؛
تویی که از جنس گرمایی.
مثل جنوب:
زیبا، صبور، مهربان و محجوبی
چشمانت:
مثل شرجی جنوب، نمناک؛
کلامت:
مثل داغی ماسههای ساحل، نافذ؛
و قلبت:
مثل دریا، بزرگ...
دلم تنگ است...
برگرد
"کافهها هم دلتنگند،
چه رسد به آدمیان"
بهاره قادری
یکم مرداد ۱۳۹۸
@enhenayevaght
کلمات،
لبانم را گِز گِز میکنند
و من صبورانه
تاب میاورم نگفتنشان را
چقدر آه نکشیده،
چقدر بغض فرو خورده
چقدر دلتنگی
چقدر حرف نگفته
مانده است بر دل...
امشب هوا گرم بود
مثل جنوب.
یاد تو افتادم؛
تویی که از جنس گرمایی.
مثل جنوب:
زیبا، صبور، مهربان و محجوبی
چشمانت:
مثل شرجی جنوب، نمناک؛
کلامت:
مثل داغی ماسههای ساحل، نافذ؛
و قلبت:
مثل دریا، بزرگ...
دلم تنگ است...
برگرد
"کافهها هم دلتنگند،
چه رسد به آدمیان"
بهاره قادری
یکم مرداد ۱۳۹۸
@enhenayevaght
کاش درخت بلوطی بودم کهن
در دل چینهای باشکوه زاگرس
با تنهای پهن و شاخساری افراشته
تا سایهسار سرت میشدم روزی شاید
یا تکیه گاهی
برای قامت ظریف اما استوارت
کاش میتوانستم
جوانههای بهاریام را
نثار چشمان پر شوقت کنم،
یا بلوطهایم را
تقدیم دستهای سبزت...
کاش درخت بلوطی بودم،
در دل جنگلهای زاگرس زیبا
تا شاید روزی از کنارم میگذشتی
و من با خاطرهی عبورت،
صدها سال
با بادهای تند زاگرس
میرقصیدم از شوق
کاش درخت بلوطی بودم...!
بهاره قادری
۱۸ مرداد ۱۳۹۸
در دل چینهای باشکوه زاگرس
با تنهای پهن و شاخساری افراشته
تا سایهسار سرت میشدم روزی شاید
یا تکیه گاهی
برای قامت ظریف اما استوارت
کاش میتوانستم
جوانههای بهاریام را
نثار چشمان پر شوقت کنم،
یا بلوطهایم را
تقدیم دستهای سبزت...
کاش درخت بلوطی بودم،
در دل جنگلهای زاگرس زیبا
تا شاید روزی از کنارم میگذشتی
و من با خاطرهی عبورت،
صدها سال
با بادهای تند زاگرس
میرقصیدم از شوق
کاش درخت بلوطی بودم...!
بهاره قادری
۱۸ مرداد ۱۳۹۸
.
آسمان،زمین، کوه، رود، بلوط؛
زاگرسِ سخاوتمند من،
بیدریغ،
بیآلایش،
و دوست تا بینهایت.
دستانم میخواهد گره بخورد
به شاخههای بلوطهای استوارت
بنشینم میام خلوتت،
با تو تنهای تنها دردِ دل بگویم،
از دوستهایی که نیستند،
از همهی دردهایی که بر جانم نشسته،
از عشق بینهایتم به تو
که جانت را هر روز زخمی میزنند و من...
آه...
من،
تو،
بلوط،
عشق...
و دردی بیپایان از این سکوت رنجآور...
۷ شهریور ماه ۱۳۹۸
بهاره قادری
آسمان،زمین، کوه، رود، بلوط؛
زاگرسِ سخاوتمند من،
بیدریغ،
بیآلایش،
و دوست تا بینهایت.
دستانم میخواهد گره بخورد
به شاخههای بلوطهای استوارت
بنشینم میام خلوتت،
با تو تنهای تنها دردِ دل بگویم،
از دوستهایی که نیستند،
از همهی دردهایی که بر جانم نشسته،
از عشق بینهایتم به تو
که جانت را هر روز زخمی میزنند و من...
آه...
من،
تو،
بلوط،
عشق...
و دردی بیپایان از این سکوت رنجآور...
۷ شهریور ماه ۱۳۹۸
بهاره قادری
چقدر بالا و پایین رفتم
با نردبان زندگی
و هنوز هم یادم مانده است
که تو میان شبی بهاری،
به من آدرس پشت بامی را دادی
که با یک نردبان چوبی،
به ستارهها میرسید.
کاش هیچوقت
هیچ آدرسی
از تو نپرسیده بودم
تا اینقدر حافظهی هر روزم
پر از یاد نبودنهایت نمیشد!
۱۶ شهریور ۱۳۹۸
بهاره قادری
@Enhenayevaght
با نردبان زندگی
و هنوز هم یادم مانده است
که تو میان شبی بهاری،
به من آدرس پشت بامی را دادی
که با یک نردبان چوبی،
به ستارهها میرسید.
کاش هیچوقت
هیچ آدرسی
از تو نپرسیده بودم
تا اینقدر حافظهی هر روزم
پر از یاد نبودنهایت نمیشد!
۱۶ شهریور ۱۳۹۸
بهاره قادری
@Enhenayevaght