انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
...
آرام پهن شد روی شهر،
سرد و سنگین
مثل یک لحاف کرسیِ مخملِ سنگین؛
آمدم صدایت کنم،
تا بشنوی، دیگر پیدا نبودم!
چه زود گم شدم لای درختان کاج؛
و تو چه زود رفتی تا ته رویا!
حالا برای خوابیدنت لالایی می‌خوانم؛
و تو جایی کنار دیگری
چشمانت را آرام می‌بندی
و در خوابهایت
سراغ عطر مرا
از عابری خسته می‌گیری...
من رویای بازگشت می‌بینم
و تو با خیال با هم بودنهایمان،
روزها را تند تند میگذاری و میگریزی
چقدر زندگی با ما بازی می‌کند.
چقدر ما -من و تو-
برای با هم بودنمان سخت زیسته‌ایم!

برای دخترم
برای دریایم
۳ تیرماه
کاش زندگی کمی مهربان‌تر،
کمی آهسته‌تر،
و کمی برابرتر بود برای ما هم...
حالا هم اما مهم نیست!
من کنار همین رود،
به حرمت درخت،
به اقتدار بلوط‌،
به گستره‌ی با شکوه آسمان،
قسم می‌خورم...
عاشق می‌مانم!
بهاره قادری
نوزدهم تیرماه نود و نه
...
آی...
خاکم درد می‌کند...
این خاک،
بوی عشق نمی‌دهد،
خسته‌است...
رنجور است
ببین درختش را...
از بوی دود
از هراس شعله‌ها
کِز کرده لبه‌ی پرتگاه!
آی...
کوه من درد می‌کند!
آی...
قلب من درد می‌کند!
مگر چقدر اشک داریم؟
مگر این شعله‌های غم،
با ابر چشمان ما خاموش می‌شوند؟!
آی...
درد
درد
درد

بیست و پنجم تیرماه نود و نه
...
باید کنارت مثل زاگرس ناب و زیبا
مثل تن سبز و لطیف دشت آرام

مثل شبان پر شده از اختر و ماه
مثل سرود بی‌نظیر و سرد یک رود

بنشینم و لبریز از جام جهان شم
یا اینکه در آغوش تو برگ خزان شم

ای دیدگانم محو تن‌پوش قشنگت
خوش قامتم، یکتا، بلوط سربلندم

در زیر سایه سارِ امنت خوِب خوبم
تنها تویی درمان زخمِ قلب و روحم

جانم فدایت ای بلند بالای زیبا
جانم فدایت ای رفیق روز تنگم

بیست و نهم تیرماه هزار و سیصد و نود و نه
بهاره قادری
برای زاگرس و بلوط‌هایش که عاشق‌شان هستم
که تا جان دارم قلبم برای‌شان عاشقانه می‌تپد
...
دلم شمال می‌خواهد
دلم جنوب می‌خواهد
دلم شرجی نمک سود قشم،
دلم نمناکی جنگلهای نشتارود،
دلم بوی رطوبت درخت
دلم بوی خشکی خاک
دلم سفر می‌خواهد...
دلم یک طلوع ناب کنار ساحل،
دلم یک غروب دبش بر بلندای کوه،
دلم بی‌خیالی و غرق شدن عمیق در رویا
طاق باز خوابیده در دل جنگل
حس خیس آرامش
محو صدای جیرجیرکها
هراس شیرین شب مانی
لذت دیدن پرنده‌های رها
دلم سفر می‌خواهد!

پنجم مرداد ماه ۱۳۹۹
...
هیچ‌کس خود قبلیش نمی‌شود،
حتا پس از باران،
بیا به طوفان فکر نکنیم؛
ساعت را کوک کن
فردا به وقت عاشقی بیدار شویم،
وضو بگیریم
و راهیِ مرزهای سبز بلوط شویم...

بهاره قادری
هفتم مرداد ماه ۱۳۹۹
...
چقدر غروب رنگین است،
انگار آسمان
تمام رنگهایی را که از صبح
در مردمان هزار رنگ روی زمین دیده، برمی‌دارد،
می‌پاشد بر تنش،
تا رسوا کند زمینیان را!
بهاره قادری
پانزدهم شهریور ۱۳۹۹
چیزهایی هست که نمیدانی
محمود سرمدی
#احوالات_شخصی

قبل از اینکه دیر بشه ...


دیشب بعد از روزها و ماهها نشستم و شنیدم ...

من اعتقاد دارم که همیشه موسیقی ها ، نواها و حرفاهایی که باید بشنوی ما را انتخاب می کنند ...

پادکستی بنام "چیزهایی هست که نمی دانی" به هنر ذوق طراحی و کارگردانی و صدای محمود سرمدی عزیز و تدوین بهنام بازیار ، درباره غم ، بغض ، حسرت و اندوه نگفتن ها و جدی نگرفتن ها و نفهمیدن ها و دیده نشدن ها و حتی قدر ندونستن ها ، همه ما در زندگی این فضاها را تجربه کرده ایم برای همین احساس واقعی افراد واقعیِ هم درد به جانمان می نشیند ...

شنیدن این پادکست برای شما معجزه خواهد کرد اگر قدر داشتن هایتان را بدانید و گذشته هایتان را رها کنید، اگر به نبودن و نداشتن ها فکر کنید داشتن ها برایتان ارزشمند تر خواهد شد...

#محمود_سرمدی
#پادکست

@Gooshnewsh
ضعني أغنية في قلبك..
--------------
مرا ترانه‌ای درون قلبت بگذار..

#محمد_الماغوط
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
تو باید می‌ماندی
کنار دلی که نوایش،
نوای بی‌نواییست
و
آوازش
آوای نایی شکسته...
تو باید می‌ماندی
کنار منی که بی‌قرار داشتنت هستم
کنار منی که تمام وجودم
بزدلانه تو را می‌خواهد
ولی جسارت عاشقی کردن ندارد...
تو پاره‌ای از وجود ناتمامم هستی...
مثل نیمه‌ای گم شده
که نباید پیدایش کنم...
باید ناتمام بمانم...
هشتم آبان ماه هزار و سیصد و نود و نه
#بهاره_قادری
Forwarded from Hooniak band (Amir Safarian)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آهوی فراری
ترانه سرا : هوشنگ شهابی
آهنگساز : هوشنگ شهابی
اجرا : گروه هونیاک
اولین اجرا توسط زنده یاد ویگن دردریان
تصویر : آنیما فوتوگرافی
@hooniakband
.
سر رفته‌ام از حوصله‌ی روزگار،
تا دوباره برویم در سایه‌ی بلوطی کهن،
زنجیر می‌بافم بر پای خیال
تا خوش نشود در یاد کسی.

بیستم اسفندماه ۱۳۹۹
بهاره قادری
.
می‌شود یک روز،
بعد از این همه خزان و زمستانِ سخت و بی‌باران،
از میان خاطره‌ها بیرون بیایی به آینده نور بپاشی؟!
می‌شود بهار باشی برای خستگی‌هایم؟!

۲۵ اسفند نود و نه
بهاره قادری
.
فاصله‌ها بوی نا گرفته‌اند
خاطرات خنجری شده‌اند
که گلوی خیابانها را می‌برند
و تو همه‌جا
حتی میان ازدحام بازارچه‌ای قدیمی،
مرا غرق آغوشی می‌کنی
که هیچ وقت مال من نبود

بهاره قادری
یازدهم اسفند نود و نه

@Enhenayevaght
.
دیشب خواب دیدم
با تو سیب می‌خریدم
سیب‌های سرخ و زرد
هر سیب را که بر می‌داشتم،
می‌بوسیدم
و تو
برای هر سیب آوازی می‌خواندی
برای سیب‌ها رقصیدیم
و هر سیب پرنده‌ای شد و پرکشید به آسمان!

پنجم فروردین ۱۴۰۰
بهاره قادری
شیراز