وسط این گلها، توی دل باسخاوت زاگرس دلفریب، گلونی روانداختم دور گردنم، و به گوشهگوشهی ایرانم فکر کردم.
به تمام آنچه ایرانش مینامم. به مردمان مهربانش، به لباسهای رنگارنگشان، به گویشهای آهنگینشان، لالایی مادرانش، کوههای افراشتهاش، دشتهای فراخش، رودهای نیمهجانش، تالابهای لب و جان تشنهاش و… من عاشق سنگ به سنگ و برگ به برگ این سرزمینم. من عاشق وطنم، ایرانم.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۲
به تمام آنچه ایرانش مینامم. به مردمان مهربانش، به لباسهای رنگارنگشان، به گویشهای آهنگینشان، لالایی مادرانش، کوههای افراشتهاش، دشتهای فراخش، رودهای نیمهجانش، تالابهای لب و جان تشنهاش و… من عاشق سنگ به سنگ و برگ به برگ این سرزمینم. من عاشق وطنم، ایرانم.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۲
سکوت میکنم،
ولی یادت فریاد میکشد
من میان بودن و نبودن معلقم
میان هذیان ذهن
و
خاموشی دل
سرد است...
۲۸ آذر ۱۴۰۲
ولی یادت فریاد میکشد
من میان بودن و نبودن معلقم
میان هذیان ذهن
و
خاموشی دل
سرد است...
۲۸ آذر ۱۴۰۲
...
گشوده به عطر بهار نارنج بود
شیشههایش تشنهی نور،
بوی نمناکی اتاق,
تنهایی نقشها,
سکوت پر دلهرهی دیوارها،
جان را میبرد تا مرز اطلسیهای ایوان
هنوز باغچه،
بوی حادثهای عاشقانه میدهد
تو اما نیستی!
نیستی تا در گوشت نجوا کنم
آشوب دل بیقرارم را
نیستی تا در چشمانت،
ماهیهای حوض برقصند
که فوارهها سرمست شوند
که شمعدانیها جشن رنگ بگیرند
و آبشار طلایی گلبارانمان کند!
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
بهاره
نگاره از عمارت دیوانخانه
گشوده به عطر بهار نارنج بود
شیشههایش تشنهی نور،
بوی نمناکی اتاق,
تنهایی نقشها,
سکوت پر دلهرهی دیوارها،
جان را میبرد تا مرز اطلسیهای ایوان
هنوز باغچه،
بوی حادثهای عاشقانه میدهد
تو اما نیستی!
نیستی تا در گوشت نجوا کنم
آشوب دل بیقرارم را
نیستی تا در چشمانت،
ماهیهای حوض برقصند
که فوارهها سرمست شوند
که شمعدانیها جشن رنگ بگیرند
و آبشار طلایی گلبارانمان کند!
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
بهاره
نگاره از عمارت دیوانخانه
