انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
کاش بدانند لاله‌ها،
اشکهایشان هنوز
خون سیاوش را
از زمین نشسته است!
۱۰ اردیبهشت ۰۳
...
قرار نبود تهِ راه‌هایمان
همیشه بن بستی از مه و یخ باشد
من هوایت را دنبال کردم
به جاده‌ی گل‌های سرخ رسیدم؛
حالا بیا بگو
من چه کنم که همیشه «در هوایت بیقرارم»!
بهاره
۱۸ اردی‌‍‍‌‌بهش‍‌ت ۰۳
...
چه غریب روزگاریست،
سایه‌ها لباس نور می‌پوشند،
و از خم کوچه‌ای خلوت
افتان و خیزان سلامت می‌گویند!
آنجا که زندگی روزنه‌ی نوری به چشمانم فروخت؛
حالا با هجوم تاریکی و یاس،
سرد و ملال‌انگیز شده.
چه سالها از پی هم می‌گذرند،
پیر می‌شویم اما عاقل نه
لاف دوستی می‌زنیم و در پنهان،
پس کوچه‌هایی می‌جوییم برای دور زدن!
غربب روزگاریست.
سخت می‌شود آدم ماند و دوست داشت و ادامه داد
۲۰ اردیبهشت ۰۳
...
شاید دروغ است زیبایی جنگل،
وگرنه کویر چطور این‌گونه جادوی‌مان می‌کند ؟!

۲۴اردیبهشت ۰۳
کویر ورزنه زمستان ۱۴۰۰
....
هر روز تنهاتر می‌شویم...
کاش لاله‌ها، روزهای پاییز هم گل‌ می‌دادند.
کاش این دشت خسته،
اینقدر دلتنگ چشمه‌های جاری‌اش نمی‌شد
۲۴ اردی‌بهشت ۰۳
...
چه در دل دارد نسیم،
که از سر هرچه می‌گذرد،
آشفته‌اش میکند؛
چه زلف دخترکان و چه شاخه‌های بید و چه شن‌های کویر...

عکس مربوط به کویر ورزنه زمستان ۱۴۰۰ است
بهاره. ۲۹ اردی‌به‍شت ۰۳
...
پای بند نخاله‌های روزگار،
دست‌هایمان بر آسمان
انتظار معجزه دارند!
ما خود معجزاتی از پریز کشیده شده‌ایم
هههه بگذارید باد بیاید!
هوا گرم است؛
گرم.
۲۶ تیر ۰۳
بهاره
...
از دل شروع می‌شوند،
تا به زبان برسند،
ناپدید میشوند!
از چشم شروع می‌شوند،
تا به قلب برسند،
هزار بار بزرگتر می‌شوند!
بهاره
یکم شهریور ۰۳
...
یک روز دیگر نمی‌توانی چشمانت را باز کنی و مرده‌ای
بی آن‌که مهم باشد چقدر دلشان برایت تنگ می‌شود،
یا چقدر کار نکرده مانده توی خانه؛
چقدر سفرٕ نرفته
چقدر خنده‌ی نکرده
چقدر...
یک روز دیگر نمی‌توانم چشمانم را باز کنم و مرده‌ام
آنروز دیگر مهم نیست کسی دلتنگم باشد
مهم نیست چقدر کار باقی مانده
دیگر فرصت تمام شده
حتا برای دوست داشتن!
۱۹ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
...
مثل یک قاصدک،
خسته از گرما،
پشت پرچین باغ پاییزی،
پا پی حضور بارانم.
من توان عاشقیم را
در میان کوچه‌هایی گنگ،
پشت درهای چوبی خسته،
روی دیوارهای نیم هشیار،
جایی از این شهر پر غوغا،
یادبودی نوشتم و رفتم.
روزهای تلخ شهریور
پر آشوب و دلهره شده‌اند
کاش اردیبهشت میرسید از راه
من بهار را با تو می‌خواهم.
۲۰ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
....
جای دیوار روی تن کوه درد می‌کرد،
جای پنجره، روی تن دیوار....
و جای خالی آرامش، در جانم...
هزار پاییز، می‌آید و می‌رود؛
هیچ‌کدام اما،
جای پاییزهای جا مانده پشت دیوارهای بلند و درهای سنگین را،
تسلی نمی‌دهد.
درد، درد است!
چه بر جان من،
چه بر تن دیوار،
چه بر دل کوه
و چه بر رخ پاییز...
بهاره
یکم آذر ۰۳
شیراز 🍂🍁
...
نت‌ها‌ی پرشور طبیعت‌اند کلاغ‌ها
گاهی بی‌ محابا،
از سرِ خطوط زندگی می‌پرند،
بی‌ سکوت، بی برگشت.
آوازشان مثل سازی ناکوک،
اما پر خاطره بر دل می‌نشیند.
نت‌هایی خاص،
نت‌هایی ماندگارند.
آن‌جا که غروب و سکوت زمستان،
سهمگین می‌شود،
تنها صدای کلاغ‌ها
به یادم می‌آورد که زندگی جریان دارد.
۳ دی ۰۳
...
این منم،
زنی مبعوث شده میان گل و درخت
از جنس خاک ولی پر از شوق پرواز
منم که برای هر لبخندم،
بارها گریسته‌ام.
منم که برای هر بار ایستادنم
هزار بار زمین خورده‌ام.
من برای بودنم، برای زندگی
به جان جهان چنگ زده‌ام.
منم زنی از خاور میانه‌ی همیشه پر درد.
روسریم در باد می‌رقصد
دستهایم پشت درهای سنگین محبوس می‌شوند.
من بهارم
من برای زیستن،
زمستانهای بی‌شماری را به جان خریده‌ام.
من با کودکان بسیاری زاده شدم
و با جوانان بسیاری زخم خوردم و جان کندم
این منم
زنی با نگاهی پر امید
و تنی خسته...

بهاره

۱۷ دیماه ۱۴۰۳
شیراز
...
نردبان‌ها همه راه آسمان را بلدند،
اگر دیوارها قد بلندی‌هایشان را به رخ نکشند.
می‌شود بی دهان هم خندید
حتا می‌شود بی اشک و با لبخند،
گریست.
ولی،
دلی که لبریز شوق پرواز است،
آرام نمی‌گیرد.
بهاره
۲۱دیماه ۱۴۰۳
تازه از سفر برگشته‌ام،
از دریا، از همان آبیِ عمیقِ بی انتها، که همیشه عاشقش بوده‌ام.
دریا همان دریا بود، همان درخشش، همان موج‌ها، همان کاکایی‌های پر سر و صدا؛
من اما، بهاره‌ی قبل نبودم.
این بار، نه پای بر ماسه‌ها فشردم و نه دستی در آب زدم.
چیزی در وجودم مرا دور می‌کرد، مرا باز می‌داشت از لمس دریا حتی بوی شرجی‌اش با مشامم غریبه بود. هوایش برایم هوای همیشه نبود.
حالا که برگشته‌ام بیشتر از قبل دلتنگم.
دلم همان دریا و بهاره‌ای را می‌خواهد که می‌توانستم بی محابا دل به عمقش بزنم، بی آنکه شنا بدانم. دلم بوی نمناکی ساحل و هوا را می‌خواهد.
من انگار آدم دیگری شده‌ام، بی آنکه بخواهم، بی آنکه بدانم😓
با خودم غریبم انگار. با منی که این بار حتا یک عکس خوب هم از دریا نگرفتم غریبه‌ام.
۱۶ بهمن ۰۳
بعد از سفر قشم
...
برای زیستن در این دنیا،
یک دل بسیار اندک است.
دل‌های بسیاری باید داشت
تا هر روز و هر روز که شکسته‌ می‌شوند،
به قدر سر سوزنی بماند برای روز مبادا،
برای عاشقی کردن،
برای دل بستن به آن‌ها که قد و قامت مهرشان،
بسیار بلندتر از کلام‌شان است.
همانهایی که می‌دانند
چطور و چه وقت بی‌هوا حال دلت را خوب کنند؛
باید اگر دلی در سینه می‌ماند، پر بشود از هوای اینها
که جان زندگیند و روح هستی.
وگرنه زندگی خالی این روزها،
هیچ ندارد برای بودن.

۲۸ بهمن ۱۴۰۳
شیراز
بهاره
...
فصل مین بود و خاکِ متورم؛
پاهایش جاماند،
قلبش اما می‌تپید.
بلند شد
استوار ماند
مثل درختی که شور روییدن در دلش بیدار است.

۱۹ فروردین ۰۴
بهاره
کوهمره سرخی
...
در بهاری که نباید جزو زندگیمان حساب شود،
عکس گرفتیم،
لبخند زدیم،
و شقایق‌ها را شمردیم،
تا یادمان نرود زندگی ادامه دارد و ما هنوز زنده‌ایم!
۵خرداد ۰۵
...
یک آن،
میان رویاهایی که برای ساده زیستن و شادمانی داشتم،
شقایقی رویید و دنیایم رنگ دیگری گرفت...
بهاره
۷ خرداد ۰۵
خشک می‌شود تن تالاب،
من اما ایستاده‌ام هنوز،
سر برافراشته به آسمانی که غمگین است
ولی نمی‌بارد؛
مثل خواهرم بلوط بر تن زاگرس
مثل برادرم سرخدار برتن البرز...

🪷 نیلوفر آبی تالاب انزلی مرداد ۰۵