...
چه غریب روزگاریست،
سایهها لباس نور میپوشند،
و از خم کوچهای خلوت
افتان و خیزان سلامت میگویند!
آنجا که زندگی روزنهی نوری به چشمانم فروخت؛
حالا با هجوم تاریکی و یاس،
سرد و ملالانگیز شده.
چه سالها از پی هم میگذرند،
پیر میشویم اما عاقل نه
لاف دوستی میزنیم و در پنهان،
پس کوچههایی میجوییم برای دور زدن!
غربب روزگاریست.
سخت میشود آدم ماند و دوست داشت و ادامه داد
۲۰ اردیبهشت ۰۳
چه غریب روزگاریست،
سایهها لباس نور میپوشند،
و از خم کوچهای خلوت
افتان و خیزان سلامت میگویند!
آنجا که زندگی روزنهی نوری به چشمانم فروخت؛
حالا با هجوم تاریکی و یاس،
سرد و ملالانگیز شده.
چه سالها از پی هم میگذرند،
پیر میشویم اما عاقل نه
لاف دوستی میزنیم و در پنهان،
پس کوچههایی میجوییم برای دور زدن!
غربب روزگاریست.
سخت میشود آدم ماند و دوست داشت و ادامه داد
۲۰ اردیبهشت ۰۳
...
یک روز دیگر نمیتوانی چشمانت را باز کنی و مردهای
بی آنکه مهم باشد چقدر دلشان برایت تنگ میشود،
یا چقدر کار نکرده مانده توی خانه؛
چقدر سفرٕ نرفته
چقدر خندهی نکرده
چقدر...
یک روز دیگر نمیتوانم چشمانم را باز کنم و مردهام
آنروز دیگر مهم نیست کسی دلتنگم باشد
مهم نیست چقدر کار باقی مانده
دیگر فرصت تمام شده
حتا برای دوست داشتن!
۱۹ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
یک روز دیگر نمیتوانی چشمانت را باز کنی و مردهای
بی آنکه مهم باشد چقدر دلشان برایت تنگ میشود،
یا چقدر کار نکرده مانده توی خانه؛
چقدر سفرٕ نرفته
چقدر خندهی نکرده
چقدر...
یک روز دیگر نمیتوانم چشمانم را باز کنم و مردهام
آنروز دیگر مهم نیست کسی دلتنگم باشد
مهم نیست چقدر کار باقی مانده
دیگر فرصت تمام شده
حتا برای دوست داشتن!
۱۹ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
...
مثل یک قاصدک،
خسته از گرما،
پشت پرچین باغ پاییزی،
پا پی حضور بارانم.
من توان عاشقیم را
در میان کوچههایی گنگ،
پشت درهای چوبی خسته،
روی دیوارهای نیم هشیار،
جایی از این شهر پر غوغا،
یادبودی نوشتم و رفتم.
روزهای تلخ شهریور
پر آشوب و دلهره شدهاند
کاش اردیبهشت میرسید از راه
من بهار را با تو میخواهم.
۲۰ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
مثل یک قاصدک،
خسته از گرما،
پشت پرچین باغ پاییزی،
پا پی حضور بارانم.
من توان عاشقیم را
در میان کوچههایی گنگ،
پشت درهای چوبی خسته،
روی دیوارهای نیم هشیار،
جایی از این شهر پر غوغا،
یادبودی نوشتم و رفتم.
روزهای تلخ شهریور
پر آشوب و دلهره شدهاند
کاش اردیبهشت میرسید از راه
من بهار را با تو میخواهم.
۲۰ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
....
جای دیوار روی تن کوه درد میکرد،
جای پنجره، روی تن دیوار....
و جای خالی آرامش، در جانم...
هزار پاییز، میآید و میرود؛
هیچکدام اما،
جای پاییزهای جا مانده پشت دیوارهای بلند و درهای سنگین را،
تسلی نمیدهد.
درد، درد است!
چه بر جان من،
چه بر تن دیوار،
چه بر دل کوه
و چه بر رخ پاییز...
بهاره
یکم آذر ۰۳
شیراز 🍂🍁
جای دیوار روی تن کوه درد میکرد،
جای پنجره، روی تن دیوار....
و جای خالی آرامش، در جانم...
هزار پاییز، میآید و میرود؛
هیچکدام اما،
جای پاییزهای جا مانده پشت دیوارهای بلند و درهای سنگین را،
تسلی نمیدهد.
درد، درد است!
چه بر جان من،
چه بر تن دیوار،
چه بر دل کوه
و چه بر رخ پاییز...
بهاره
یکم آذر ۰۳
شیراز 🍂🍁
...
این منم،
زنی مبعوث شده میان گل و درخت
از جنس خاک ولی پر از شوق پرواز
منم که برای هر لبخندم،
بارها گریستهام.
منم که برای هر بار ایستادنم
هزار بار زمین خوردهام.
من برای بودنم، برای زندگی
به جان جهان چنگ زدهام.
منم زنی از خاور میانهی همیشه پر درد.
روسریم در باد میرقصد
دستهایم پشت درهای سنگین محبوس میشوند.
من بهارم
من برای زیستن،
زمستانهای بیشماری را به جان خریدهام.
من با کودکان بسیاری زاده شدم
و با جوانان بسیاری زخم خوردم و جان کندم
این منم
زنی با نگاهی پر امید
و تنی خسته...
بهاره
۱۷ دیماه ۱۴۰۳
شیراز
این منم،
زنی مبعوث شده میان گل و درخت
از جنس خاک ولی پر از شوق پرواز
منم که برای هر لبخندم،
بارها گریستهام.
منم که برای هر بار ایستادنم
هزار بار زمین خوردهام.
من برای بودنم، برای زندگی
به جان جهان چنگ زدهام.
منم زنی از خاور میانهی همیشه پر درد.
روسریم در باد میرقصد
دستهایم پشت درهای سنگین محبوس میشوند.
من بهارم
من برای زیستن،
زمستانهای بیشماری را به جان خریدهام.
من با کودکان بسیاری زاده شدم
و با جوانان بسیاری زخم خوردم و جان کندم
این منم
زنی با نگاهی پر امید
و تنی خسته...
بهاره
۱۷ دیماه ۱۴۰۳
شیراز
تازه از سفر برگشتهام،
از دریا، از همان آبیِ عمیقِ بی انتها، که همیشه عاشقش بودهام.
دریا همان دریا بود، همان درخشش، همان موجها، همان کاکاییهای پر سر و صدا؛
من اما، بهارهی قبل نبودم.
این بار، نه پای بر ماسهها فشردم و نه دستی در آب زدم.
چیزی در وجودم مرا دور میکرد، مرا باز میداشت از لمس دریا حتی بوی شرجیاش با مشامم غریبه بود. هوایش برایم هوای همیشه نبود.
حالا که برگشتهام بیشتر از قبل دلتنگم.
دلم همان دریا و بهارهای را میخواهد که میتوانستم بی محابا دل به عمقش بزنم، بی آنکه شنا بدانم. دلم بوی نمناکی ساحل و هوا را میخواهد.
من انگار آدم دیگری شدهام، بی آنکه بخواهم، بی آنکه بدانم😓
با خودم غریبم انگار. با منی که این بار حتا یک عکس خوب هم از دریا نگرفتم غریبهام.
۱۶ بهمن ۰۳
بعد از سفر قشم
از دریا، از همان آبیِ عمیقِ بی انتها، که همیشه عاشقش بودهام.
دریا همان دریا بود، همان درخشش، همان موجها، همان کاکاییهای پر سر و صدا؛
من اما، بهارهی قبل نبودم.
این بار، نه پای بر ماسهها فشردم و نه دستی در آب زدم.
چیزی در وجودم مرا دور میکرد، مرا باز میداشت از لمس دریا حتی بوی شرجیاش با مشامم غریبه بود. هوایش برایم هوای همیشه نبود.
حالا که برگشتهام بیشتر از قبل دلتنگم.
دلم همان دریا و بهارهای را میخواهد که میتوانستم بی محابا دل به عمقش بزنم، بی آنکه شنا بدانم. دلم بوی نمناکی ساحل و هوا را میخواهد.
من انگار آدم دیگری شدهام، بی آنکه بخواهم، بی آنکه بدانم😓
با خودم غریبم انگار. با منی که این بار حتا یک عکس خوب هم از دریا نگرفتم غریبهام.
۱۶ بهمن ۰۳
بعد از سفر قشم
...
برای زیستن در این دنیا،
یک دل بسیار اندک است.
دلهای بسیاری باید داشت
تا هر روز و هر روز که شکسته میشوند،
به قدر سر سوزنی بماند برای روز مبادا،
برای عاشقی کردن،
برای دل بستن به آنها که قد و قامت مهرشان،
بسیار بلندتر از کلامشان است.
همانهایی که میدانند
چطور و چه وقت بیهوا حال دلت را خوب کنند؛
باید اگر دلی در سینه میماند، پر بشود از هوای اینها
که جان زندگیند و روح هستی.
وگرنه زندگی خالی این روزها،
هیچ ندارد برای بودن.
۲۸ بهمن ۱۴۰۳
شیراز
بهاره
برای زیستن در این دنیا،
یک دل بسیار اندک است.
دلهای بسیاری باید داشت
تا هر روز و هر روز که شکسته میشوند،
به قدر سر سوزنی بماند برای روز مبادا،
برای عاشقی کردن،
برای دل بستن به آنها که قد و قامت مهرشان،
بسیار بلندتر از کلامشان است.
همانهایی که میدانند
چطور و چه وقت بیهوا حال دلت را خوب کنند؛
باید اگر دلی در سینه میماند، پر بشود از هوای اینها
که جان زندگیند و روح هستی.
وگرنه زندگی خالی این روزها،
هیچ ندارد برای بودن.
۲۸ بهمن ۱۴۰۳
شیراز
بهاره