.
پاییز که نیمه کاره رفت،
اما،
صبحهایم با یاد تو
عطر انار و بوی خاک باران خورده می دهد.
چقدر هوای دل،
پر می شود از ابرهای خاکستری،
ولی نسیم،
پر از امید به بهاری پرشکوفه،
می وزد میان موهایم،
میان خاطراتم،
میان تمام دلتنگی ها و دل نگرانی ها
و دانه های خیس باران را
آشتی میدهد با پلکهای بسته ام.
۷بهمن ۹۷
#بهاره_قادری
@yadnameh1
پاییز که نیمه کاره رفت،
اما،
صبحهایم با یاد تو
عطر انار و بوی خاک باران خورده می دهد.
چقدر هوای دل،
پر می شود از ابرهای خاکستری،
ولی نسیم،
پر از امید به بهاری پرشکوفه،
می وزد میان موهایم،
میان خاطراتم،
میان تمام دلتنگی ها و دل نگرانی ها
و دانه های خیس باران را
آشتی میدهد با پلکهای بسته ام.
۷بهمن ۹۷
#بهاره_قادری
@yadnameh1
تندیس صبرند درختان،
ریشههایشان هم که از خاک بیرون میزند،
باز استوار میمانند.
باز به روی دنیا نمیآورند دردشان را؛
حتما فهمیدهاند:
چه دردت را بگویی و چه نه،
کسی به فریادت نمیرسد.
درد را تنهایی تاب میآورم
با لبخندی بر لب و چهرهای شاد؛
اینطور حداقل دیگران فکر میکنند:
«همه چیز خوب است»
#بهاره_قادری
@yadnameh1
ریشههایشان هم که از خاک بیرون میزند،
باز استوار میمانند.
باز به روی دنیا نمیآورند دردشان را؛
حتما فهمیدهاند:
چه دردت را بگویی و چه نه،
کسی به فریادت نمیرسد.
درد را تنهایی تاب میآورم
با لبخندی بر لب و چهرهای شاد؛
اینطور حداقل دیگران فکر میکنند:
«همه چیز خوب است»
#بهاره_قادری
@yadnameh1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
والس رزهای سفید
فراقت را زنده بگوری آرزو کردم
هر لحظه اش را
بغضی فروخفته،
آتش به سینه زد
تو را در میان رویا دیده بودم
و
در انتهای حقیقتی زودهنگام از یاد بردم
یک روز وقتی خوابها تعبیر شوند،
باز به یاد خواهی آورد
دستی تا ابد برای نوازشت تنها ماند!
@yadnameh1
هر لحظه اش را
بغضی فروخفته،
آتش به سینه زد
تو را در میان رویا دیده بودم
و
در انتهای حقیقتی زودهنگام از یاد بردم
یک روز وقتی خوابها تعبیر شوند،
باز به یاد خواهی آورد
دستی تا ابد برای نوازشت تنها ماند!
@yadnameh1
کاش اینهمه دیوار نبود میان بودنها،
کاش حضور به اندازه ی پنجره ها شفاف میشد
کاش من اینقدر کوچک
و تو آنقدر بزرگ نبودی
کاش زندگی یک جا
درست روی لبه ی خیس یک چشمه،
می ایستاد و فرصت می داد
کمی خیره،
در چشمانت غوطه ور شوم
من اسیر لبخندهای بزرگ و پهنی شده ام
که پشتش هزار فکر،
زل زده به آینده
من دلتنگ دستهایی می شوم
که ظریفند و بینهایت محکم،
من دلتنگت می شوم
وقتی صدای اذان ظهر،
گلدسته ها را لبریز می کند
من حتا صبحها،
موقع گشودن چشمهایم،
دلتنگت می شوم
دلم تنگ است.
باور کن تو آنقدر زلالی
که می توانم میان هر بار پلک زدنت
رقص شاد چلچله ها را در چشمانت
سیر تماشا کنم
تو....
عجیبی
مثل بهاری که درست وسط یک زمستان بسیار سرد،
آمده است و حتا دل سنگ را گلکاری کرده است.
خورشید حالا دارد طلوع میکند
و تو انگار با دستانت،
آنرا بالا میکشی از میان شبی طولانی.
سحر نزدیک است
و من دلتنگم...
بهاره قادری
۲۶اسفند ۱۳۷
@yadnameh1
کاش حضور به اندازه ی پنجره ها شفاف میشد
کاش من اینقدر کوچک
و تو آنقدر بزرگ نبودی
کاش زندگی یک جا
درست روی لبه ی خیس یک چشمه،
می ایستاد و فرصت می داد
کمی خیره،
در چشمانت غوطه ور شوم
من اسیر لبخندهای بزرگ و پهنی شده ام
که پشتش هزار فکر،
زل زده به آینده
من دلتنگ دستهایی می شوم
که ظریفند و بینهایت محکم،
من دلتنگت می شوم
وقتی صدای اذان ظهر،
گلدسته ها را لبریز می کند
من حتا صبحها،
موقع گشودن چشمهایم،
دلتنگت می شوم
دلم تنگ است.
باور کن تو آنقدر زلالی
که می توانم میان هر بار پلک زدنت
رقص شاد چلچله ها را در چشمانت
سیر تماشا کنم
تو....
عجیبی
مثل بهاری که درست وسط یک زمستان بسیار سرد،
آمده است و حتا دل سنگ را گلکاری کرده است.
خورشید حالا دارد طلوع میکند
و تو انگار با دستانت،
آنرا بالا میکشی از میان شبی طولانی.
سحر نزدیک است
و من دلتنگم...
بهاره قادری
۲۶اسفند ۱۳۷
@yadnameh1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگی...
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸