انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
.
پاییز که نیمه کاره رفت،
اما،
صبحهایم با یاد تو
عطر انار و بوی خاک باران خورده می دهد.
چقدر هوای دل،
پر می شود از ابرهای خاکستری،
ولی نسیم،
پر از امید به بهاری پرشکوفه،
می وزد میان موهایم،
میان خاطراتم،
میان تمام دلتنگی ها و دل نگرانی ها
و دانه های خیس باران را
آشتی میدهد با پلکهای بسته ام.
۷بهمن ۹۷
#بهاره_قادری
@yadnameh1
تندیس صبرند درختان،
ریشه‌هایشان هم که از خاک بیرون می‌زند،
باز استوار می‌مانند.
باز به روی دنیا نمی‌آورند دردشان را؛
حتما فهمیده‌اند:
چه دردت را بگویی و چه نه،
کسی به فریادت نمی‌رسد.
درد را تنهایی تاب می‌آورم
با لبخندی بر لب و چهره‌ای شاد؛
اینطور حداقل دیگران فکر می‌کنند:
«همه چیز خوب است»
#بهاره_قادری
@yadnameh1
موج با دلی پر، روی ساحل آرام میگرفت، خودش را سبک میکرد و بر میگشت و هدیه صبوری و غمخواری اش صدفهای زیبا بودند.
...
دلتنگم،
مثل درختی،
که روزهای زیادی است
شاخه هایش لانه ی پرنده ای نبوده...
عاشق نبود،
ولی خوب ادای عاشقها را در می آورد، یک روز فهمیدم آنچه من در ساحل حضورش میدیدم، موج نبود، فقط کف روی آب دریا بود!
شاید یک روز،
درست وقت غروب،
همان زمان که سایه روشنهای جذاب
همه جا را زیباتر می کند،
یک نفر مثل من،
به یک نفر مثل تو فکر کند،
و دوباره تاریخ یک ناکامی مطلق دیگر را رقم بزند.
زندگی انگار بر مدار نشدن ها می چرخد!
اسفند ۱۳۹۷
چقدر خیابانها بی رحم شده اند،
من هر روز شهر را برای یک حادثه،
-فقط یک حادثه-
با ولع،
زیر و رو می کنم،
تو شده ای حادثه ی نادر روزهای من
و من چقدر دلتنگی هایم را با بغض فرو می خورم.
دلتنگی،
سهمگین ترین حس زندگی است.
۷اسفند ۹۷
فراقت را زنده بگوری آرزو کردم
هر لحظه اش را
بغضی فروخفته،
آتش به سینه زد
تو را در میان رویا دیده بودم
و
در انتهای حقیقتی زودهنگام از یاد بردم
یک روز وقتی خوابها تعبیر شوند،
باز به یاد خواهی آورد
دستی تا ابد برای نوازشت تنها ماند!
@yadnameh1
تلخ است بفهمی آدم رویاهایش نبوده‌ای
.
آرزوهایم را به درختی می‌بندم،
که درختان هم رازدارند
و هم ریشه‌دار و محکم
آنقدر محکم که به تلنگری
زبان نمی‌گشایند
که فاش نمی‌کنندرازهای مگویم را
و شاید پرنده‌ای رازم را بردارد
ببرد خارج از نوبت
بسپارد به دست برآورنده‌ی آرزوها
و تو زودتر برآورده شوی!
بهاره قادری
۲۱اسفند ۱۳۹۷
دیدگانم را می‌نوازی
نوید بهاری
درمیان حجمه سردی‌ها
داغدارِ دشت،
خونین لبِ سرفراز،
دیدنت،
امید سبز شدن است،
اگرچه سرما هنوز پای بر نگرفته از این دیار!
بهاره قادری
۲۴اسفند۱۳۹۷
کاش اینهمه دیوار نبود میان بودنها،
کاش حضور به اندازه ی پنجره ها شفاف میشد
کاش من اینقدر کوچک
و تو آنقدر بزرگ نبودی
کاش زندگی یک جا
درست روی لبه ی خیس یک چشمه،
می ایستاد و فرصت می داد
کمی خیره،
در چشمانت غوطه ور شوم
من اسیر لبخندهای بزرگ و پهنی شده ام
که پشتش هزار فکر،
زل زده به آینده
من دلتنگ دستهایی می شوم
که ظریفند و بینهایت محکم،
من دلتنگت می شوم
وقتی صدای اذان ظهر،
گلدسته ها را لبریز می کند
من حتا صبحها،
موقع گشودن چشمهایم،
دلتنگت می شوم
دلم تنگ است.
باور کن تو آنقدر زلالی
که می توانم میان هر بار پلک زدنت
رقص شاد چلچله ها را در چشمانت
سیر تماشا کنم
تو....
عجیبی
مثل بهاری که درست وسط یک زمستان بسیار سرد،
آمده است و حتا دل سنگ را گلکاری کرده است.
خورشید حالا دارد طلوع میکند
و تو انگار با دستانت،
آنرا بالا میکشی از میان شبی طولانی.
سحر نزدیک است
و من دلتنگم...
بهاره قادری
۲۶اسفند ۱۳۷
@yadnameh1
تا آمدم پیدا شوم،
از راه رسیدی و مرا گم کردی در هوایت،
من هر چه از چشمانت می نوشم،
عاشق تر می شوم
شراب، یعنی نگاه عاشق تو.
بهاره قادری
۲۸اسفند ۱۳۹۷
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگی...
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸
بیا بروییم،
از دلِ سنگ روزگاری که،
بر ما بسیار سخت گرفته است.
بیا
بیا تا تلخی هایش را بسپاریم به تن سیلابی رود
به دستان پر هیاهوی باد،
من عشق را میان شاخه های بلوط،
با دستانی رو به آسمان دیدم!
بهاره قادری
۸ فروردین ۱۳۹۸