فراقت را زنده بگوری آرزو کردم
هر لحظه اش را
بغضی فروخفته،
آتش به سینه زد
تو را در میان رویا دیده بودم
و
در انتهای حقیقتی زودهنگام از یاد بردم
یک روز وقتی خوابها تعبیر شوند،
باز به یاد خواهی آورد
دستی تا ابد برای نوازشت تنها ماند!
@yadnameh1
هر لحظه اش را
بغضی فروخفته،
آتش به سینه زد
تو را در میان رویا دیده بودم
و
در انتهای حقیقتی زودهنگام از یاد بردم
یک روز وقتی خوابها تعبیر شوند،
باز به یاد خواهی آورد
دستی تا ابد برای نوازشت تنها ماند!
@yadnameh1
کاش اینهمه دیوار نبود میان بودنها،
کاش حضور به اندازه ی پنجره ها شفاف میشد
کاش من اینقدر کوچک
و تو آنقدر بزرگ نبودی
کاش زندگی یک جا
درست روی لبه ی خیس یک چشمه،
می ایستاد و فرصت می داد
کمی خیره،
در چشمانت غوطه ور شوم
من اسیر لبخندهای بزرگ و پهنی شده ام
که پشتش هزار فکر،
زل زده به آینده
من دلتنگ دستهایی می شوم
که ظریفند و بینهایت محکم،
من دلتنگت می شوم
وقتی صدای اذان ظهر،
گلدسته ها را لبریز می کند
من حتا صبحها،
موقع گشودن چشمهایم،
دلتنگت می شوم
دلم تنگ است.
باور کن تو آنقدر زلالی
که می توانم میان هر بار پلک زدنت
رقص شاد چلچله ها را در چشمانت
سیر تماشا کنم
تو....
عجیبی
مثل بهاری که درست وسط یک زمستان بسیار سرد،
آمده است و حتا دل سنگ را گلکاری کرده است.
خورشید حالا دارد طلوع میکند
و تو انگار با دستانت،
آنرا بالا میکشی از میان شبی طولانی.
سحر نزدیک است
و من دلتنگم...
بهاره قادری
۲۶اسفند ۱۳۷
@yadnameh1
کاش حضور به اندازه ی پنجره ها شفاف میشد
کاش من اینقدر کوچک
و تو آنقدر بزرگ نبودی
کاش زندگی یک جا
درست روی لبه ی خیس یک چشمه،
می ایستاد و فرصت می داد
کمی خیره،
در چشمانت غوطه ور شوم
من اسیر لبخندهای بزرگ و پهنی شده ام
که پشتش هزار فکر،
زل زده به آینده
من دلتنگ دستهایی می شوم
که ظریفند و بینهایت محکم،
من دلتنگت می شوم
وقتی صدای اذان ظهر،
گلدسته ها را لبریز می کند
من حتا صبحها،
موقع گشودن چشمهایم،
دلتنگت می شوم
دلم تنگ است.
باور کن تو آنقدر زلالی
که می توانم میان هر بار پلک زدنت
رقص شاد چلچله ها را در چشمانت
سیر تماشا کنم
تو....
عجیبی
مثل بهاری که درست وسط یک زمستان بسیار سرد،
آمده است و حتا دل سنگ را گلکاری کرده است.
خورشید حالا دارد طلوع میکند
و تو انگار با دستانت،
آنرا بالا میکشی از میان شبی طولانی.
سحر نزدیک است
و من دلتنگم...
بهاره قادری
۲۶اسفند ۱۳۷
@yadnameh1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگی...
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸
باید عبور را آموخت،
عمیق و بی تردید!
باید نسیم وار،
رود گونه،
عبور بی تعلق از سطح ناهموار زندگی را آموخت!
بگذاریم و بگذریم!
بهاره قادری
هجدهم فروردین هزار و سیصد و نود و هشت
@yadnameh1
عمیق و بی تردید!
باید نسیم وار،
رود گونه،
عبور بی تعلق از سطح ناهموار زندگی را آموخت!
بگذاریم و بگذریم!
بهاره قادری
هجدهم فروردین هزار و سیصد و نود و هشت
@yadnameh1
.
کاش من و تو یادمان میماند
باید بازی خودمان را میکردیم.
میانهی راه،
دستی دراز و کثیف،
بازی را عوض کرد؛
من را اسیر هفت تویی لبریز از سکوت،
و تو را درگیر بازیِ دیگری کرد!
حالا آنقدر غریبهایم که
در میانهی روزگار هم،
گاهی یادمان به کوی دیگری سَرَک نمیکشد.
ما اسیر بازی دیوی شدیم
که رنگ کدر دلگیری و خشم را پاشید بر هستیمان!
من اما روزی باز با قلم مویی از گیسوانم،
با همان ظرافتهای زنانهام،
آسمان را آبی و زمین را سبز میکنم!
من بهارم...
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
بهاره قادری
کاش من و تو یادمان میماند
باید بازی خودمان را میکردیم.
میانهی راه،
دستی دراز و کثیف،
بازی را عوض کرد؛
من را اسیر هفت تویی لبریز از سکوت،
و تو را درگیر بازیِ دیگری کرد!
حالا آنقدر غریبهایم که
در میانهی روزگار هم،
گاهی یادمان به کوی دیگری سَرَک نمیکشد.
ما اسیر بازی دیوی شدیم
که رنگ کدر دلگیری و خشم را پاشید بر هستیمان!
من اما روزی باز با قلم مویی از گیسوانم،
با همان ظرافتهای زنانهام،
آسمان را آبی و زمین را سبز میکنم!
من بهارم...
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
بهاره قادری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آب شعر است
رود که میشود، شعرش را بلند میخواند
شرحی نمیخواهد شعرخوانی طبیعت!
بهاره قادری
رود که میشود، شعرش را بلند میخواند
شرحی نمیخواهد شعرخوانی طبیعت!
بهاره قادری
.
فرض کن این روزها هم میگذرند،
تمام این تلخیها میگذرند،
تمام دلتنگیها،
تمام غصهها،
تمامِ تمامش میگذرد...
اما!
عمر ما که برنمیگردد!
من همین حالا
در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی،
دلم تو را با یک دنیا آرامش میخواهد برادر؛
تا بنشینیم توی یک کافه
ساعتها گپ بزنیم،
بخندیم،
گریه کنیم،
دل بسوزانیم،
برنامه بریزیم و...
کاش همه چیز همین حالا اتفاق میافتاد!
تو بودی و آرامش و کافه و...!
هِه...
چه آرزوی عجیبی
آرامش...
تو...
من!
بهاره قادری
۲۷ خرداد ۱۳۹۸
فرض کن این روزها هم میگذرند،
تمام این تلخیها میگذرند،
تمام دلتنگیها،
تمام غصهها،
تمامِ تمامش میگذرد...
اما!
عمر ما که برنمیگردد!
من همین حالا
در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی،
دلم تو را با یک دنیا آرامش میخواهد برادر؛
تا بنشینیم توی یک کافه
ساعتها گپ بزنیم،
بخندیم،
گریه کنیم،
دل بسوزانیم،
برنامه بریزیم و...
کاش همه چیز همین حالا اتفاق میافتاد!
تو بودی و آرامش و کافه و...!
هِه...
چه آرزوی عجیبی
آرامش...
تو...
من!
بهاره قادری
۲۷ خرداد ۱۳۹۸