انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
تلخ است بفهمی آدم رویاهایش نبوده‌ای
.
آرزوهایم را به درختی می‌بندم،
که درختان هم رازدارند
و هم ریشه‌دار و محکم
آنقدر محکم که به تلنگری
زبان نمی‌گشایند
که فاش نمی‌کنندرازهای مگویم را
و شاید پرنده‌ای رازم را بردارد
ببرد خارج از نوبت
بسپارد به دست برآورنده‌ی آرزوها
و تو زودتر برآورده شوی!
بهاره قادری
۲۱اسفند ۱۳۹۷
دیدگانم را می‌نوازی
نوید بهاری
درمیان حجمه سردی‌ها
داغدارِ دشت،
خونین لبِ سرفراز،
دیدنت،
امید سبز شدن است،
اگرچه سرما هنوز پای بر نگرفته از این دیار!
بهاره قادری
۲۴اسفند۱۳۹۷
کاش اینهمه دیوار نبود میان بودنها،
کاش حضور به اندازه ی پنجره ها شفاف میشد
کاش من اینقدر کوچک
و تو آنقدر بزرگ نبودی
کاش زندگی یک جا
درست روی لبه ی خیس یک چشمه،
می ایستاد و فرصت می داد
کمی خیره،
در چشمانت غوطه ور شوم
من اسیر لبخندهای بزرگ و پهنی شده ام
که پشتش هزار فکر،
زل زده به آینده
من دلتنگ دستهایی می شوم
که ظریفند و بینهایت محکم،
من دلتنگت می شوم
وقتی صدای اذان ظهر،
گلدسته ها را لبریز می کند
من حتا صبحها،
موقع گشودن چشمهایم،
دلتنگت می شوم
دلم تنگ است.
باور کن تو آنقدر زلالی
که می توانم میان هر بار پلک زدنت
رقص شاد چلچله ها را در چشمانت
سیر تماشا کنم
تو....
عجیبی
مثل بهاری که درست وسط یک زمستان بسیار سرد،
آمده است و حتا دل سنگ را گلکاری کرده است.
خورشید حالا دارد طلوع میکند
و تو انگار با دستانت،
آنرا بالا میکشی از میان شبی طولانی.
سحر نزدیک است
و من دلتنگم...
بهاره قادری
۲۶اسفند ۱۳۷
@yadnameh1
تا آمدم پیدا شوم،
از راه رسیدی و مرا گم کردی در هوایت،
من هر چه از چشمانت می نوشم،
عاشق تر می شوم
شراب، یعنی نگاه عاشق تو.
بهاره قادری
۲۸اسفند ۱۳۹۷
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگی...
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸
بیا بروییم،
از دلِ سنگ روزگاری که،
بر ما بسیار سخت گرفته است.
بیا
بیا تا تلخی هایش را بسپاریم به تن سیلابی رود
به دستان پر هیاهوی باد،
من عشق را میان شاخه های بلوط،
با دستانی رو به آسمان دیدم!
بهاره قادری
۸ فروردین ۱۳۹۸
باید عبور را آموخت،
عمیق و بی تردید!
باید نسیم وار،
رود گونه،
عبور بی تعلق از سطح ناهموار زندگی را آموخت!
بگذاریم و بگذریم!
بهاره قادری
هجدهم فروردین هزار و سیصد و نود و هشت
@yadnameh1
.
کاش من و تو یادمان می‌ماند
باید بازی خودمان را می‌کردیم.
میانه‌ی راه،
دستی دراز و کثیف،
بازی را عوض کرد؛
من را اسیر هفت تویی لبریز از سکوت،
و تو را درگیر بازیِ دیگری کرد!
حالا آنقدر غریبه‌ایم که
در میانه‌ی روزگار هم،
گاهی یادمان به کوی دیگری سَرَک نمی‌کشد.
ما اسیر بازی دیوی شدیم
که رنگ کدر دلگیری و خشم را پاشید بر هستیمان!
من اما روزی باز با قلم مویی از گیسوانم،
با همان ظرافت‌های زنانه‌ام،
آسمان را آبی و زمین را سبز می‌کنم!
من بهارم...
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
بهاره قادری
خنده که جرم نیست!
می‌شود تا بینهایت میان این علفهای نرم،
غلتید،
خندید
و کِیف کرد.
بلند می‌خندم،
بی‌پروا و رها
تا صدایش
برود با باد،
برسد به گوش آنکه می‌خواست
به بند بکشد شادی‌هایمان را!
بهاره قادری
۱۳اردیبهشت ۱۳۹۸
انصاف نیست، من به یاد تو، تو یاد دیگری باشی...
بعضی اتفاقات خیلی نیافتادنی‌اند،
مثل ندیدن‌ها،
مثل نبودن‌ها،
کاش گاهی اتفاق خوب دیگران شویم
کاش...
بهار در چشمانش حلقه می‌زد
انگار گوشه قلبش چیزی شبیه یک بلوط،
آرام و استوار و سبز
جا خوش کرده بود.
عجیب بود،
از جنس کوه و درخت و رود،
آرام و ایستاده و جاری.
بهاره قادری
نرم و نرم
بی‌صدایِ بی‌صدا
راهش را باز کرد در دلم
آمد نشست میان جانم
نه حرفی در میان بود
نه پیامی در کار،
فقط یک دنیا سکوت بود
و
نگاه‌هایی که به آتش می‌کشید باور را
بهاره قادری
۳۰ اردیبهشت۱۳۹۸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آب شعر است
رود که می‌شود، شعرش را بلند می‌خواند
شرحی نمی‌خواهد شعرخوانی طبیعت!
بهاره قادری
و ما در انتظار فردا نشستگانیم
با بغضی پیوند خورده با جان
و دستانی که راه آسمان را بلدند
اما زنجیر امانشان نمی‌دهد
بهاره قادری
خرداد ۱۳۹۸
از تو که می‌خواهم بنویسم،
هزار نهال کوچک و طناز بلوط
در تمامی دامنه‌های زاگرس،
سر از خاک بیرون می‌آورند؛
سکوتت،
تمام کمرکولی‌های کوه‌ها را
آوازخوان کرد؛
و عشقت به این خاک،
چشمه‌ها را از دل کوه جوشاند.
سرت سبز و دلت محکم،
اینجا با امید بازگشتت
غنچه‌ها جامه می‌درند.
منتظریم زود برگرد!
بهاره قادری
۱۳ خرداد ۱۳۹۸
بعضی اتفاقات خیلی نیافتادنی‌اند،
مثل ندیدن‌ها،
مثل نبودن‌ها،
کاش گاهی اتفاق خوب دیگران شویم
کاش...
بهاره قادری
۸ خرداد ۱۳۹۸
.
فرض کن این روزها هم می‌گذرند،
تمام این تلخی‌ها می‌گذرند،
تمام دلتنگی‌ها،
تمام غصه‌ها،
تمامِ تمامش میگذرد...
اما!
عمر ما که برنمی‌گردد!
من همین حالا
در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی،
دلم تو را با یک دنیا آرامش می‌خواهد برادر؛
تا بنشینیم توی یک کافه
ساعتها گپ بزنیم،
بخندیم،
گریه کنیم،
دل بسوزانیم،
برنامه بریزیم و...
کاش همه چیز همین حالا اتفاق می‌افتاد!
تو بودی و آرامش و کافه و...!
هِه...
چه آرزوی عجیبی
آرامش...
تو...
من!
بهاره قادری
۲۷ خرداد ۱۳۹۸
هر روز می‌شماریم دلتنگی‌هایمان‌را
می‌شماریم بغض‌هایمان را
می‌شماریم نبودنهایت را
و می‌دانم تو
با چشمانی پرنور و براق
روزهایی را نظاره می‌کنی
که شاید جور دیگری باشند!
کاش امید در دل‌هایمان
در چشمانمان
سبز بماند
چون بلوط‌های استوار زاگرسِ زیبایِ من!
بهاره قادری
یکم تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1