This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگی...
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸
مثل یک درد می پیچد میان جانم
من دلم را هر بار میان شاخسار یک بلوط،
لای خروش آب یک رود،
پای یک بنه پیر
جا می گذارم و بر می گردم
و هر بار -بسیار بیشتر از قبل-
دلتنگت می شوم زاگرس زیبای من!
بهاره قادری ۲فروردین ۱۳۹۸
باید عبور را آموخت،
عمیق و بی تردید!
باید نسیم وار،
رود گونه،
عبور بی تعلق از سطح ناهموار زندگی را آموخت!
بگذاریم و بگذریم!
بهاره قادری
هجدهم فروردین هزار و سیصد و نود و هشت
@yadnameh1
عمیق و بی تردید!
باید نسیم وار،
رود گونه،
عبور بی تعلق از سطح ناهموار زندگی را آموخت!
بگذاریم و بگذریم!
بهاره قادری
هجدهم فروردین هزار و سیصد و نود و هشت
@yadnameh1
.
کاش من و تو یادمان میماند
باید بازی خودمان را میکردیم.
میانهی راه،
دستی دراز و کثیف،
بازی را عوض کرد؛
من را اسیر هفت تویی لبریز از سکوت،
و تو را درگیر بازیِ دیگری کرد!
حالا آنقدر غریبهایم که
در میانهی روزگار هم،
گاهی یادمان به کوی دیگری سَرَک نمیکشد.
ما اسیر بازی دیوی شدیم
که رنگ کدر دلگیری و خشم را پاشید بر هستیمان!
من اما روزی باز با قلم مویی از گیسوانم،
با همان ظرافتهای زنانهام،
آسمان را آبی و زمین را سبز میکنم!
من بهارم...
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
بهاره قادری
کاش من و تو یادمان میماند
باید بازی خودمان را میکردیم.
میانهی راه،
دستی دراز و کثیف،
بازی را عوض کرد؛
من را اسیر هفت تویی لبریز از سکوت،
و تو را درگیر بازیِ دیگری کرد!
حالا آنقدر غریبهایم که
در میانهی روزگار هم،
گاهی یادمان به کوی دیگری سَرَک نمیکشد.
ما اسیر بازی دیوی شدیم
که رنگ کدر دلگیری و خشم را پاشید بر هستیمان!
من اما روزی باز با قلم مویی از گیسوانم،
با همان ظرافتهای زنانهام،
آسمان را آبی و زمین را سبز میکنم!
من بهارم...
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
بهاره قادری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آب شعر است
رود که میشود، شعرش را بلند میخواند
شرحی نمیخواهد شعرخوانی طبیعت!
بهاره قادری
رود که میشود، شعرش را بلند میخواند
شرحی نمیخواهد شعرخوانی طبیعت!
بهاره قادری
.
فرض کن این روزها هم میگذرند،
تمام این تلخیها میگذرند،
تمام دلتنگیها،
تمام غصهها،
تمامِ تمامش میگذرد...
اما!
عمر ما که برنمیگردد!
من همین حالا
در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی،
دلم تو را با یک دنیا آرامش میخواهد برادر؛
تا بنشینیم توی یک کافه
ساعتها گپ بزنیم،
بخندیم،
گریه کنیم،
دل بسوزانیم،
برنامه بریزیم و...
کاش همه چیز همین حالا اتفاق میافتاد!
تو بودی و آرامش و کافه و...!
هِه...
چه آرزوی عجیبی
آرامش...
تو...
من!
بهاره قادری
۲۷ خرداد ۱۳۹۸
فرض کن این روزها هم میگذرند،
تمام این تلخیها میگذرند،
تمام دلتنگیها،
تمام غصهها،
تمامِ تمامش میگذرد...
اما!
عمر ما که برنمیگردد!
من همین حالا
در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی،
دلم تو را با یک دنیا آرامش میخواهد برادر؛
تا بنشینیم توی یک کافه
ساعتها گپ بزنیم،
بخندیم،
گریه کنیم،
دل بسوزانیم،
برنامه بریزیم و...
کاش همه چیز همین حالا اتفاق میافتاد!
تو بودی و آرامش و کافه و...!
هِه...
چه آرزوی عجیبی
آرامش...
تو...
من!
بهاره قادری
۲۷ خرداد ۱۳۹۸
هر روز میشماریم دلتنگیهایمانرا
میشماریم بغضهایمان را
میشماریم نبودنهایت را
و میدانم تو
با چشمانی پرنور و براق
روزهایی را نظاره میکنی
که شاید جور دیگری باشند!
کاش امید در دلهایمان
در چشمانمان
سبز بماند
چون بلوطهای استوار زاگرسِ زیبایِ من!
بهاره قادری
یکم تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
میشماریم بغضهایمان را
میشماریم نبودنهایت را
و میدانم تو
با چشمانی پرنور و براق
روزهایی را نظاره میکنی
که شاید جور دیگری باشند!
کاش امید در دلهایمان
در چشمانمان
سبز بماند
چون بلوطهای استوار زاگرسِ زیبایِ من!
بهاره قادری
یکم تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
.
خیالم هر شب پر میکشد تا تو،
تا چشمانت
تا کلامت
که همیشه پر است از امید،
تا نگاهی که
بیشهها را پر از شقایق میکند
و بلوطها را پر از لانهی پرنده...
چقدر دلتنگم برای بوی آتش و چای
چقدر خوب بود صدای رود...
بهاره قادری
۲ تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
خیالم هر شب پر میکشد تا تو،
تا چشمانت
تا کلامت
که همیشه پر است از امید،
تا نگاهی که
بیشهها را پر از شقایق میکند
و بلوطها را پر از لانهی پرنده...
چقدر دلتنگم برای بوی آتش و چای
چقدر خوب بود صدای رود...
بهاره قادری
۲ تیرماه ۱۳۹۸
@yadnameh1
Forwarded from انحنای وقت
.
نه رودم
نه برکه
نه دشت
اما مثل باد
بیقرار بودنت هستم
بیقرارم تا باز با هم
کنار حوض،
رقص ماهیها
را میان توهم دریا نظاره کنیم.
هنوز غنچه نیلوفر لب نگشوده
پنجره اما باز مانده
رو به خنکی غروبی که در راه است
و حیاط،
چشم به راه تو،
خیس میشود
با سکوتی که شبیه هیچ چیز نیست!
کاش شمعدانیها هم
زبان ماهیها را میدانستند
آنوقت حتما برایشان میگفتند
این حوض کوچک شبیه دریا نیست!
بهاره قادری
۵ تیرماه۱۳۹۸
@enhenayevaght
نه رودم
نه برکه
نه دشت
اما مثل باد
بیقرار بودنت هستم
بیقرارم تا باز با هم
کنار حوض،
رقص ماهیها
را میان توهم دریا نظاره کنیم.
هنوز غنچه نیلوفر لب نگشوده
پنجره اما باز مانده
رو به خنکی غروبی که در راه است
و حیاط،
چشم به راه تو،
خیس میشود
با سکوتی که شبیه هیچ چیز نیست!
کاش شمعدانیها هم
زبان ماهیها را میدانستند
آنوقت حتما برایشان میگفتند
این حوض کوچک شبیه دریا نیست!
بهاره قادری
۵ تیرماه۱۳۹۸
@enhenayevaght
دیوارهای بلندی کشیدهایم،
میان بودنهایمان،
آنقدر که دیگر صدا به صدا نمیرسد،
که صدای احتضار دلهای غمزدهمان
به جایی نمیرسد
ما عشق را میان نبایدهایمان کشتیم!
#بهاره_قادری
@enhenayevaght
میان بودنهایمان،
آنقدر که دیگر صدا به صدا نمیرسد،
که صدای احتضار دلهای غمزدهمان
به جایی نمیرسد
ما عشق را میان نبایدهایمان کشتیم!
#بهاره_قادری
@enhenayevaght
.
روزگار بازیهایش زیاد و سخت شده،
آنقدر که نه امانم داد میان جنگ،
کودکی کنم
و حالا هم فرصتم نمی دهد،
پا به پای کودکم،
کودکی کنم؛
و هر روز خطهای نویی میبینم
بر چهرهای که خیلی هم آشنا نیست برایم!
انگار یک دفعه سرعت زندگی بیشتر شده!
و من در تلاشم پا به پایش،
اما بی رمق،
بدوم بدوم بدوم
امان...
خستگی فرصت نمیدهد گاهی،
میخواهم لَختی بیاسایم میان
روزهای پرشتاب و سختگیرش!
بهاره قادری
هفدهم تیرماه ۱۳۹۸
روزگار بازیهایش زیاد و سخت شده،
آنقدر که نه امانم داد میان جنگ،
کودکی کنم
و حالا هم فرصتم نمی دهد،
پا به پای کودکم،
کودکی کنم؛
و هر روز خطهای نویی میبینم
بر چهرهای که خیلی هم آشنا نیست برایم!
انگار یک دفعه سرعت زندگی بیشتر شده!
و من در تلاشم پا به پایش،
اما بی رمق،
بدوم بدوم بدوم
امان...
خستگی فرصت نمیدهد گاهی،
میخواهم لَختی بیاسایم میان
روزهای پرشتاب و سختگیرش!
بهاره قادری
هفدهم تیرماه ۱۳۹۸