.
روزگار بازیهایش زیاد و سخت شده،
آنقدر که نه امانم داد میان جنگ،
کودکی کنم
و حالا هم فرصتم نمی دهد،
پا به پای کودکم،
کودکی کنم؛
و هر روز خطهای نویی میبینم
بر چهرهای که خیلی هم آشنا نیست برایم!
انگار یک دفعه سرعت زندگی بیشتر شده!
و من در تلاشم پا به پایش،
اما بی رمق،
بدوم بدوم بدوم
امان...
خستگی فرصت نمیدهد گاهی،
میخواهم لَختی بیاسایم میان
روزهای پرشتاب و سختگیرش!
بهاره قادری
هفدهم تیرماه ۱۳۹۸
روزگار بازیهایش زیاد و سخت شده،
آنقدر که نه امانم داد میان جنگ،
کودکی کنم
و حالا هم فرصتم نمی دهد،
پا به پای کودکم،
کودکی کنم؛
و هر روز خطهای نویی میبینم
بر چهرهای که خیلی هم آشنا نیست برایم!
انگار یک دفعه سرعت زندگی بیشتر شده!
و من در تلاشم پا به پایش،
اما بی رمق،
بدوم بدوم بدوم
امان...
خستگی فرصت نمیدهد گاهی،
میخواهم لَختی بیاسایم میان
روزهای پرشتاب و سختگیرش!
بهاره قادری
هفدهم تیرماه ۱۳۹۸
.
شده دلتنگ خودت باشی و یادت برود،
صبح در آینه این صورت بی رنگ که دیدی،
خودِ توست؟!
شده هر روز نگاهت پی یادی برود
تا لب پنجرهی باز و هوایی بشود؟!
بعد هی...
چشم به راه خبری، حرفی، چیزی بشوی،
و دلت باز هوایی تر و پر درد و غمین تر بشود؟!
من پر از رنجِ حضورم،
میان تن و خاک!
تن پر از درد
نفس حبس
دل از غم سرشار.
بهاره قادری
۲۲ تیرماه ۱۳۹۸
شده دلتنگ خودت باشی و یادت برود،
صبح در آینه این صورت بی رنگ که دیدی،
خودِ توست؟!
شده هر روز نگاهت پی یادی برود
تا لب پنجرهی باز و هوایی بشود؟!
بعد هی...
چشم به راه خبری، حرفی، چیزی بشوی،
و دلت باز هوایی تر و پر درد و غمین تر بشود؟!
من پر از رنجِ حضورم،
میان تن و خاک!
تن پر از درد
نفس حبس
دل از غم سرشار.
بهاره قادری
۲۲ تیرماه ۱۳۹۸
چقدر دلِ تنگ دارد این روزگار
یکی دلتنگ خانه
یکی دلتنگ برادر
یکی دلتنگ زندگی
یکی دلتنگ شادی
هِه اِی
چقدر این روزگار دلتنگ دارد!
بهاره قادری
۲۲ تیر ۱۳۹۸
یکی دلتنگ خانه
یکی دلتنگ برادر
یکی دلتنگ زندگی
یکی دلتنگ شادی
هِه اِی
چقدر این روزگار دلتنگ دارد!
بهاره قادری
۲۲ تیر ۱۳۹۸
.
بر دوش میکشیم
بار سنگسانِ زندگیگونهای که دچارش هستیم را
خم شدهایم،
گاه شکستهایم،
اما هنوز باورمندانه زندهایم
که نور، -اگرچه پس ابر-
اما وجود دارد
و ما رو به سویش داریم!
بهاره قادری ۲۰ خرداد۹۸
@enhenayevaght
بر دوش میکشیم
بار سنگسانِ زندگیگونهای که دچارش هستیم را
خم شدهایم،
گاه شکستهایم،
اما هنوز باورمندانه زندهایم
که نور، -اگرچه پس ابر-
اما وجود دارد
و ما رو به سویش داریم!
بهاره قادری ۲۰ خرداد۹۸
@enhenayevaght
.
کلمات،
لبانم را گِز گِز میکنند
و من صبورانه
تاب میاورم نگفتنشان را
چقدر آه نکشیده،
چقدر بغض فرو خورده
چقدر دلتنگی
چقدر حرف نگفته
مانده است بر دل...
امشب هوا گرم بود
مثل جنوب.
یاد تو افتادم؛
تویی که از جنس گرمایی.
مثل جنوب:
زیبا، صبور، مهربان و محجوبی
چشمانت:
مثل شرجی جنوب، نمناک؛
کلامت:
مثل داغی ماسههای ساحل، نافذ؛
و قلبت:
مثل دریا، بزرگ...
دلم تنگ است...
برگرد
"کافهها هم دلتنگند،
چه رسد به آدمیان"
بهاره قادری
یکم مرداد ۱۳۹۸
@enhenayevaght
کلمات،
لبانم را گِز گِز میکنند
و من صبورانه
تاب میاورم نگفتنشان را
چقدر آه نکشیده،
چقدر بغض فرو خورده
چقدر دلتنگی
چقدر حرف نگفته
مانده است بر دل...
امشب هوا گرم بود
مثل جنوب.
یاد تو افتادم؛
تویی که از جنس گرمایی.
مثل جنوب:
زیبا، صبور، مهربان و محجوبی
چشمانت:
مثل شرجی جنوب، نمناک؛
کلامت:
مثل داغی ماسههای ساحل، نافذ؛
و قلبت:
مثل دریا، بزرگ...
دلم تنگ است...
برگرد
"کافهها هم دلتنگند،
چه رسد به آدمیان"
بهاره قادری
یکم مرداد ۱۳۹۸
@enhenayevaght
کاش درخت بلوطی بودم کهن
در دل چینهای باشکوه زاگرس
با تنهای پهن و شاخساری افراشته
تا سایهسار سرت میشدم روزی شاید
یا تکیه گاهی
برای قامت ظریف اما استوارت
کاش میتوانستم
جوانههای بهاریام را
نثار چشمان پر شوقت کنم،
یا بلوطهایم را
تقدیم دستهای سبزت...
کاش درخت بلوطی بودم،
در دل جنگلهای زاگرس زیبا
تا شاید روزی از کنارم میگذشتی
و من با خاطرهی عبورت،
صدها سال
با بادهای تند زاگرس
میرقصیدم از شوق
کاش درخت بلوطی بودم...!
بهاره قادری
۱۸ مرداد ۱۳۹۸
در دل چینهای باشکوه زاگرس
با تنهای پهن و شاخساری افراشته
تا سایهسار سرت میشدم روزی شاید
یا تکیه گاهی
برای قامت ظریف اما استوارت
کاش میتوانستم
جوانههای بهاریام را
نثار چشمان پر شوقت کنم،
یا بلوطهایم را
تقدیم دستهای سبزت...
کاش درخت بلوطی بودم،
در دل جنگلهای زاگرس زیبا
تا شاید روزی از کنارم میگذشتی
و من با خاطرهی عبورت،
صدها سال
با بادهای تند زاگرس
میرقصیدم از شوق
کاش درخت بلوطی بودم...!
بهاره قادری
۱۸ مرداد ۱۳۹۸
.
آسمان،زمین، کوه، رود، بلوط؛
زاگرسِ سخاوتمند من،
بیدریغ،
بیآلایش،
و دوست تا بینهایت.
دستانم میخواهد گره بخورد
به شاخههای بلوطهای استوارت
بنشینم میام خلوتت،
با تو تنهای تنها دردِ دل بگویم،
از دوستهایی که نیستند،
از همهی دردهایی که بر جانم نشسته،
از عشق بینهایتم به تو
که جانت را هر روز زخمی میزنند و من...
آه...
من،
تو،
بلوط،
عشق...
و دردی بیپایان از این سکوت رنجآور...
۷ شهریور ماه ۱۳۹۸
بهاره قادری
آسمان،زمین، کوه، رود، بلوط؛
زاگرسِ سخاوتمند من،
بیدریغ،
بیآلایش،
و دوست تا بینهایت.
دستانم میخواهد گره بخورد
به شاخههای بلوطهای استوارت
بنشینم میام خلوتت،
با تو تنهای تنها دردِ دل بگویم،
از دوستهایی که نیستند،
از همهی دردهایی که بر جانم نشسته،
از عشق بینهایتم به تو
که جانت را هر روز زخمی میزنند و من...
آه...
من،
تو،
بلوط،
عشق...
و دردی بیپایان از این سکوت رنجآور...
۷ شهریور ماه ۱۳۹۸
بهاره قادری
چقدر بالا و پایین رفتم
با نردبان زندگی
و هنوز هم یادم مانده است
که تو میان شبی بهاری،
به من آدرس پشت بامی را دادی
که با یک نردبان چوبی،
به ستارهها میرسید.
کاش هیچوقت
هیچ آدرسی
از تو نپرسیده بودم
تا اینقدر حافظهی هر روزم
پر از یاد نبودنهایت نمیشد!
۱۶ شهریور ۱۳۹۸
بهاره قادری
@Enhenayevaght
با نردبان زندگی
و هنوز هم یادم مانده است
که تو میان شبی بهاری،
به من آدرس پشت بامی را دادی
که با یک نردبان چوبی،
به ستارهها میرسید.
کاش هیچوقت
هیچ آدرسی
از تو نپرسیده بودم
تا اینقدر حافظهی هر روزم
پر از یاد نبودنهایت نمیشد!
۱۶ شهریور ۱۳۹۸
بهاره قادری
@Enhenayevaght
گم شده است آرامش،
میان کوچههای خاکآلود شهریور
نه بارانی هست که بشوید این غبار نکبت را
نه حوصلهای دارد گیاه برای نو کردن جامهاش
پر از خستگی و یأس،
لحظههای حزنآلودش را
با بغضی تلخ سرمیکشم
من از هجوم مردان سیاه پوش،
بر درِ خانه،
از تعصب جاری در نگاهشان،
از دوری اجباری از آرامش و آغوش،
از دیوارهای بلند سفید و سیاه،
از تاریکی دیدگانم،
از درهای سنگین پرصدا،
بیزارم...
شهریور دستهای پر آشوبش را
از وجودم برنمیدارد!
بهاره قادری
۲۰شهریور ۱۳۹۸
@Enhenayevaght
میان کوچههای خاکآلود شهریور
نه بارانی هست که بشوید این غبار نکبت را
نه حوصلهای دارد گیاه برای نو کردن جامهاش
پر از خستگی و یأس،
لحظههای حزنآلودش را
با بغضی تلخ سرمیکشم
من از هجوم مردان سیاه پوش،
بر درِ خانه،
از تعصب جاری در نگاهشان،
از دوری اجباری از آرامش و آغوش،
از دیوارهای بلند سفید و سیاه،
از تاریکی دیدگانم،
از درهای سنگین پرصدا،
بیزارم...
شهریور دستهای پر آشوبش را
از وجودم برنمیدارد!
بهاره قادری
۲۰شهریور ۱۳۹۸
@Enhenayevaght
.
پاییز دوباره از راه رسید،
بر بالهای طلاییاش،
سیب و انار آویخته،
هنوز داغ پاییز پارسال
-که نیمه بود و تکه پاره شد-
بر دلم مانده؛
اما...
غروب شهر،
آنقدر غم داشت،
آنقدر داغ داشت،
که یادم رفت
در گوش چنار پیر
زمزمه کنم:
"برای برگریزان عجول نباش،
من تاب دیدن عریانیات را بی "او" ندارم!"
کاش این پاییز "او" را کم نداشت
آنوقت خورشید با آسودگی
سر بر بستر کوه میگذاشت
و من،
بی هیچ آهی، شب را به نظاره مینشستم
در خنکای مهرش !
بهاره قادری
یکم مهرماه هزار و سیصد و نود و هشت
@Enhenayevaght
پاییز دوباره از راه رسید،
بر بالهای طلاییاش،
سیب و انار آویخته،
هنوز داغ پاییز پارسال
-که نیمه بود و تکه پاره شد-
بر دلم مانده؛
اما...
غروب شهر،
آنقدر غم داشت،
آنقدر داغ داشت،
که یادم رفت
در گوش چنار پیر
زمزمه کنم:
"برای برگریزان عجول نباش،
من تاب دیدن عریانیات را بی "او" ندارم!"
کاش این پاییز "او" را کم نداشت
آنوقت خورشید با آسودگی
سر بر بستر کوه میگذاشت
و من،
بی هیچ آهی، شب را به نظاره مینشستم
در خنکای مهرش !
بهاره قادری
یکم مهرماه هزار و سیصد و نود و هشت
@Enhenayevaght
دلتنگم برای حوصلهی بهار،
تا تابستان را سبز کند؛
اما افسوس که بی خزانی عاشق؛
زمستان را به آغوش کشیدیم!
من حالا با هاشور موهایم انس گرفتهام،
با جویهای ظریف کنار چشمهایم،
و چقدر حوصلهی دل کم شده.
من اما
به خودم
به تو
به مایی که صرف عشق به خاکمان کردیم،
به دنیایی که برای دریا مان میخواهیم
ایمان دارم!
هیچ جوانهای بر این خاک نخواهد خشکید
روزی سرمیکشد،
رو به سوی نور قد میکشد
بی هراس طوفان و تبر
بهاره قادری
نهم مهرماه ۱۳۹۸
تا تابستان را سبز کند؛
اما افسوس که بی خزانی عاشق؛
زمستان را به آغوش کشیدیم!
من حالا با هاشور موهایم انس گرفتهام،
با جویهای ظریف کنار چشمهایم،
و چقدر حوصلهی دل کم شده.
من اما
به خودم
به تو
به مایی که صرف عشق به خاکمان کردیم،
به دنیایی که برای دریا مان میخواهیم
ایمان دارم!
هیچ جوانهای بر این خاک نخواهد خشکید
روزی سرمیکشد،
رو به سوی نور قد میکشد
بی هراس طوفان و تبر
بهاره قادری
نهم مهرماه ۱۳۹۸