فرشید سلطانی آرایشگر مردانه ۲۵ ساله در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در تهران با تیر جنگی شهید شد..
مراسم در شهر قدس بود یادش تا ابد گرامی باد..🥀
لطفا تو تاریخ ایران ثبت کنید.
@Eterazebazar
مراسم در شهر قدس بود یادش تا ابد گرامی باد..🥀
لطفا تو تاریخ ایران ثبت کنید.
@Eterazebazar
۱۹ دی؛ چهار جان از یک ساختمان هفتنفره
در تاریخ ۱۹ دیماه، از یک ساختمان هفتنفره، چهار نفر به دست نیروهای حکومتی جان خود را از دست دادند.
چهار زندگی، چهار خانواده، از یک نشانی.
این فقط یک عدد نیست؛
این نشانه عمق خشونت و وسعت سرکوب است.
نامها، چهرهها و روایت این جانباختگان نباید فراموش شود.
آنچه رخ داد، باید در تاریخ ایران ثبت شود؛
برای امروز، و برای نسلهایی که خواهند پرسید چه گذشت.
یادشان گرامی و نامشان ماندگار باد. 🥀
@Eterazebazar
در تاریخ ۱۹ دیماه، از یک ساختمان هفتنفره، چهار نفر به دست نیروهای حکومتی جان خود را از دست دادند.
چهار زندگی، چهار خانواده، از یک نشانی.
این فقط یک عدد نیست؛
این نشانه عمق خشونت و وسعت سرکوب است.
نامها، چهرهها و روایت این جانباختگان نباید فراموش شود.
آنچه رخ داد، باید در تاریخ ایران ثبت شود؛
برای امروز، و برای نسلهایی که خواهند پرسید چه گذشت.
یادشان گرامی و نامشان ماندگار باد. 🥀
@Eterazebazar
روایت یک شاهد عینی از بازداشت در اعتراضات ۱۸ دی
من پنج شنبه هجدهم رفته بودم منزل خاله ام .و از فراخوان اطلاعی نداشتم..وقتی رسیدم پسرخاله ام گفت ساعت هشت فراخوان است.میایی بریم بیرون یه دوری بزنیم ببینیم چه خبره ؟گفتم باشه.حوالی ساعت هشت رفتیم بیرون و دیدیم خیلی شاوغه و دود همه جا رو گرفته.ما هم جو گیر شدیم و رفتیم وسط جمعیت زیادی که اونجا بودن .ساعت نه و نیم بود که یگان ویژه سر رسید و با گاز اشک اورو جمعیت رو متفرق کرد .ولی یک دقیقه بعد همه اومدیم سر جای اولمون .چند تا ساچمه تو پامون خورد و من دستگیر شدم.و پسر خاله ام رو ندیدم .ساعت دوازده ما رو بردن تو یک مدرسه.یکی با کلاه و نقاب همش به ما فحش میداد و همه مون که حدود بیست نفر بودیم رو تهدید به کشتن میکرد .ساعت دو و نیم یکی با چفیه ای که روی صورتش بو اومد نزدیک من و پشت کاپشنم رو گرفت و گفت با من بیا .منو برد تو یک کلاس که رییسشون اونجا بود .با اون که منو اورده بود گفت دستبندش رو باز کن و ما رو تنها بزار .یک دفعه دیدم رییسشون منو با اسم صدا زد و گفت تو اینجا چه غلطی میکنی.من زبونم بند اومده بود .نمیدونستم چی بگم .گفتم شما منو میشناسید؟نقاربش رو زد کنار .دیدم یکی از اعضای بسیج محلمون که از تهرانپارس خیلی دوره بود .دلم اروم گرفت.اسمش قاسم سیانکی هست .منو رها کرد و گفت زود گم شو برو.خلاصه اومدم خونه .خدا بهم رحم کرد .همونجا بهش گفتم ابروت رو میبرم .لطفا پخش کنید تا اسم این جانی منتشر بشه.از هیچی هم نمیترسم چند روز بعد پرسو جو کردم میگفت با یک گردان حدود صد تا بسیجی از روز اول اعتراضات اعضام شدن منطقه خاک سفید در تهران.حاج قاسم رییس گردان توی میدان شوش خیابان راه اهن هست .
این روایت شهادت مستقیم من از آن شب است؛ بدون اغراق، بدون نقل شنیدهها.
مینویسم تا ثبت شود؛ برای اینکه آنچه بر معترضان گذشت، به فراموشی سپرده نشود و روایتهای رسمی جای واقعیت را نگیرد.
@Eterazebazar
من پنج شنبه هجدهم رفته بودم منزل خاله ام .و از فراخوان اطلاعی نداشتم..وقتی رسیدم پسرخاله ام گفت ساعت هشت فراخوان است.میایی بریم بیرون یه دوری بزنیم ببینیم چه خبره ؟گفتم باشه.حوالی ساعت هشت رفتیم بیرون و دیدیم خیلی شاوغه و دود همه جا رو گرفته.ما هم جو گیر شدیم و رفتیم وسط جمعیت زیادی که اونجا بودن .ساعت نه و نیم بود که یگان ویژه سر رسید و با گاز اشک اورو جمعیت رو متفرق کرد .ولی یک دقیقه بعد همه اومدیم سر جای اولمون .چند تا ساچمه تو پامون خورد و من دستگیر شدم.و پسر خاله ام رو ندیدم .ساعت دوازده ما رو بردن تو یک مدرسه.یکی با کلاه و نقاب همش به ما فحش میداد و همه مون که حدود بیست نفر بودیم رو تهدید به کشتن میکرد .ساعت دو و نیم یکی با چفیه ای که روی صورتش بو اومد نزدیک من و پشت کاپشنم رو گرفت و گفت با من بیا .منو برد تو یک کلاس که رییسشون اونجا بود .با اون که منو اورده بود گفت دستبندش رو باز کن و ما رو تنها بزار .یک دفعه دیدم رییسشون منو با اسم صدا زد و گفت تو اینجا چه غلطی میکنی.من زبونم بند اومده بود .نمیدونستم چی بگم .گفتم شما منو میشناسید؟نقاربش رو زد کنار .دیدم یکی از اعضای بسیج محلمون که از تهرانپارس خیلی دوره بود .دلم اروم گرفت.اسمش قاسم سیانکی هست .منو رها کرد و گفت زود گم شو برو.خلاصه اومدم خونه .خدا بهم رحم کرد .همونجا بهش گفتم ابروت رو میبرم .لطفا پخش کنید تا اسم این جانی منتشر بشه.از هیچی هم نمیترسم چند روز بعد پرسو جو کردم میگفت با یک گردان حدود صد تا بسیجی از روز اول اعتراضات اعضام شدن منطقه خاک سفید در تهران.حاج قاسم رییس گردان توی میدان شوش خیابان راه اهن هست .
این روایت شهادت مستقیم من از آن شب است؛ بدون اغراق، بدون نقل شنیدهها.
مینویسم تا ثبت شود؛ برای اینکه آنچه بر معترضان گذشت، به فراموشی سپرده نشود و روایتهای رسمی جای واقعیت را نگیرد.
@Eterazebazar
بازداشت یک پزشک متخصص در اردبیل بهدلیل کمک به مجروحان اعتراضات
گزارشها حاکی از آن است که دکتر جعفری زارع، پزشک متخصص ساکن اردبیل، به دلیل ارائه کمکهای درمانی به مجروحان اعتراضات اخیر بازداشت شده است.
بر اساس اطلاعات دریافتی، از محل نگهداری و وضعیت فعلی این پزشک تاکنون اطلاعی در دست نیست و نگرانیها درباره سرنوشت او افزایش یافته است.
این بازداشت در ادامه گزارشهای متعدد درباره فشار بر کادر درمان و برخورد با پزشکانی که به مجروحان کمک کردهاند صورت گرفته است؛ اقدامی که با واکنشهای گستردهای در میان فعالان حقوق بشر مواجه شده است.
@Eterazebazar
گزارشها حاکی از آن است که دکتر جعفری زارع، پزشک متخصص ساکن اردبیل، به دلیل ارائه کمکهای درمانی به مجروحان اعتراضات اخیر بازداشت شده است.
بر اساس اطلاعات دریافتی، از محل نگهداری و وضعیت فعلی این پزشک تاکنون اطلاعی در دست نیست و نگرانیها درباره سرنوشت او افزایش یافته است.
این بازداشت در ادامه گزارشهای متعدد درباره فشار بر کادر درمان و برخورد با پزشکانی که به مجروحان کمک کردهاند صورت گرفته است؛ اقدامی که با واکنشهای گستردهای در میان فعالان حقوق بشر مواجه شده است.
@Eterazebazar