💢 معمای حل نشده دنیای مدیریت منابع انسانی!
● حفظ افرادی که عملکرد ضعیفی دارند، چه بخواهیم و چه نخواهیم یک نوع مجازات برای افرادی محسوب میشود که عملکرد عالی و درخشان دارند چرا که آنها هم به این نتیجه میرسند که تفاوتی در ارائه عملکرد قوی و ضعیف وجود نداشته و در نتیجه از انگیزه آنها برای کار مضاعف و عالی کاسته میشود.
● علاوه بر این، انفعال در برابر برخورد با موضوع عملکرد بد و عدم برخورد قاطعانه با آن، به ضرر تمام تیم خواهد بود چرا که اگر بخشی از کار درست انجام نشود یا بهطور کلی انجام نشده باقی بماند، این مشکل بار سنگینی را بر کلیت تیم وارد خواهد آورد و بیشتر از همه، توانمندترین و قویترین اعضای تیم را تحت فشار قرار خواهد داد.
● بنابراین، حذف هر چه سریعتر عامل ناکارآمدی و ضعف در یک مجموعه، نه تنها مشکلساز و خطرناک نیست بلکه امری لازم و ضروری است که هرگونه تاخیر و تعللی در آن میتواند برای کل مجموعه، دردسرساز شود. اما سوال اساسی اینجاست که چرا برخی از کارکنان شروع به ارائه عملکرد ضعیفی از خود میکنند و به این رویه منفی ادامه میدهند.
● یکی از معماهای حل نشده در دنیای مدیریت منابع انسانی و رفتار سازمانی از آنجا سرچشمه میگیرد که چطور میشود فردی که به تدریج در حال یادگیری فعالیتهاست و با مسائل و چند و چون امور آشناتر میشود و قاعدتا باید در کارش بهتر و بهتر شود، در جهت عکس عمل کرده و عملکرد ضعیفتر و بدتر از گذشته ارائه میدهد.
برای توجیه این مساله و حل این معما چهار دلیل ذکر خواهیم کرد:
۱.نقش اشتباه
بهعنوان مثال اگر فردی را که همیشه تیمهای کوچک کاری را مدیریت کرده، به مدیریت و رهبری یک تیم کاری بزرگ بگمارید هرگونه ضعف عملکردی آن فرد به شما برمی گردد و هرگونه فشار شما بر آن فرد برای ارائه عملکرد بهتر، بیثمر خواهد بود چرا که انتخاب شما از همان ابتدا نادرست بوده و انتظار معجزه از این تیم، امری غیرمنطقی خواهد بود.
۲.انتظار عملکردی خارقالعاده از تازهواردها
هنگامی که شما فردی را به تازگی به خدمت میگیرید که هیچ سابقهای در کار ندارد، باید صبور باشید و به او فرصت یادگیری و کسب تجربه بدهید. نباید از فردی که به تازگی در یک بخش مشغول به کار شده، انتظار جهش و پیشرفتهای سریع و چشمگیر داشت.
۳.وجود مشکلات فردی در برخی موارد شاهد آن هستیم افرادی که عملکرد درخشانی در کار داشتهاند، به دلیل بروز مسالهای در زندگی شخصی شان که کارشان را هم تحتالشعاع قرار میدهد، ناگهان دچار ضعف عملکردی میشوند. این مشکل فردی اگر موقتی و کوتاهمدت باشد به آسانی و از طریق فرصت دادن به افراد قابل مدیریت و حل کردن است.
۴.عدم تناسب کافی با تیم
بعضی وقت ها، یک فرد در یک نقش یا جایگاه بسیار عالی عمل میکند و از توانایی و تخصص کافی در آن زمینه برخوردار است اما نمیتواند خود را با یک مجموعه یا تیم کاری هماهنگ و همراه کند و در نتیجه فرهنگ حاکم بر آن مجموعه برای او قابل هضم نیست.
◀️ لطفا برای توصیف افراد از ماژیک ثابت استفاده نکنید: افراد تغییر میکنند و شما هم مجبور به تغییر کردن همراه با آنها هستید.
● یکی از واقعیتهای دنیای مدیریت این است که هیچ گاه نباید و نمیتوان نگرش و دیدگاه مدیران را در مورد کارکنان امری ثابت و دائمی درنظر گرفت. به عبارت روشن تر، مدیران بعضی از کارکنان را سوپراستار و برخی دیگر را ستارههای معمولی مینامند و میتوانند و باید در برهههای زمانی مشخص، قضاوتهای خود را مورد تجدیدنظر قرار داده و برخی کارکنان را از سطح سوپراستاری به ستاره معمولی و بالعکس جابه جا کنند.
● علاوه براین، مدیران میتوانند با دادن نقشهای متفاوت به افراد، آنها را سنجیده و براساس عملکردشان در هر کدام از نقشها، برچسبی که برای آنها در نظر میگیرد را تغییر دهند.
● حفظ افرادی که عملکرد ضعیفی دارند، چه بخواهیم و چه نخواهیم یک نوع مجازات برای افرادی محسوب میشود که عملکرد عالی و درخشان دارند چرا که آنها هم به این نتیجه میرسند که تفاوتی در ارائه عملکرد قوی و ضعیف وجود نداشته و در نتیجه از انگیزه آنها برای کار مضاعف و عالی کاسته میشود.
● علاوه بر این، انفعال در برابر برخورد با موضوع عملکرد بد و عدم برخورد قاطعانه با آن، به ضرر تمام تیم خواهد بود چرا که اگر بخشی از کار درست انجام نشود یا بهطور کلی انجام نشده باقی بماند، این مشکل بار سنگینی را بر کلیت تیم وارد خواهد آورد و بیشتر از همه، توانمندترین و قویترین اعضای تیم را تحت فشار قرار خواهد داد.
● بنابراین، حذف هر چه سریعتر عامل ناکارآمدی و ضعف در یک مجموعه، نه تنها مشکلساز و خطرناک نیست بلکه امری لازم و ضروری است که هرگونه تاخیر و تعللی در آن میتواند برای کل مجموعه، دردسرساز شود. اما سوال اساسی اینجاست که چرا برخی از کارکنان شروع به ارائه عملکرد ضعیفی از خود میکنند و به این رویه منفی ادامه میدهند.
● یکی از معماهای حل نشده در دنیای مدیریت منابع انسانی و رفتار سازمانی از آنجا سرچشمه میگیرد که چطور میشود فردی که به تدریج در حال یادگیری فعالیتهاست و با مسائل و چند و چون امور آشناتر میشود و قاعدتا باید در کارش بهتر و بهتر شود، در جهت عکس عمل کرده و عملکرد ضعیفتر و بدتر از گذشته ارائه میدهد.
برای توجیه این مساله و حل این معما چهار دلیل ذکر خواهیم کرد:
۱.نقش اشتباه
بهعنوان مثال اگر فردی را که همیشه تیمهای کوچک کاری را مدیریت کرده، به مدیریت و رهبری یک تیم کاری بزرگ بگمارید هرگونه ضعف عملکردی آن فرد به شما برمی گردد و هرگونه فشار شما بر آن فرد برای ارائه عملکرد بهتر، بیثمر خواهد بود چرا که انتخاب شما از همان ابتدا نادرست بوده و انتظار معجزه از این تیم، امری غیرمنطقی خواهد بود.
۲.انتظار عملکردی خارقالعاده از تازهواردها
هنگامی که شما فردی را به تازگی به خدمت میگیرید که هیچ سابقهای در کار ندارد، باید صبور باشید و به او فرصت یادگیری و کسب تجربه بدهید. نباید از فردی که به تازگی در یک بخش مشغول به کار شده، انتظار جهش و پیشرفتهای سریع و چشمگیر داشت.
۳.وجود مشکلات فردی در برخی موارد شاهد آن هستیم افرادی که عملکرد درخشانی در کار داشتهاند، به دلیل بروز مسالهای در زندگی شخصی شان که کارشان را هم تحتالشعاع قرار میدهد، ناگهان دچار ضعف عملکردی میشوند. این مشکل فردی اگر موقتی و کوتاهمدت باشد به آسانی و از طریق فرصت دادن به افراد قابل مدیریت و حل کردن است.
۴.عدم تناسب کافی با تیم
بعضی وقت ها، یک فرد در یک نقش یا جایگاه بسیار عالی عمل میکند و از توانایی و تخصص کافی در آن زمینه برخوردار است اما نمیتواند خود را با یک مجموعه یا تیم کاری هماهنگ و همراه کند و در نتیجه فرهنگ حاکم بر آن مجموعه برای او قابل هضم نیست.
◀️ لطفا برای توصیف افراد از ماژیک ثابت استفاده نکنید: افراد تغییر میکنند و شما هم مجبور به تغییر کردن همراه با آنها هستید.
● یکی از واقعیتهای دنیای مدیریت این است که هیچ گاه نباید و نمیتوان نگرش و دیدگاه مدیران را در مورد کارکنان امری ثابت و دائمی درنظر گرفت. به عبارت روشن تر، مدیران بعضی از کارکنان را سوپراستار و برخی دیگر را ستارههای معمولی مینامند و میتوانند و باید در برهههای زمانی مشخص، قضاوتهای خود را مورد تجدیدنظر قرار داده و برخی کارکنان را از سطح سوپراستاری به ستاره معمولی و بالعکس جابه جا کنند.
● علاوه براین، مدیران میتوانند با دادن نقشهای متفاوت به افراد، آنها را سنجیده و براساس عملکردشان در هر کدام از نقشها، برچسبی که برای آنها در نظر میگیرد را تغییر دهند.
✳️👆 خلاصهای از «مدیریت: وظایف، مسئولیتها، کارکردها» با مثالهای ایرانی
۱. وظایف سهگانه مدیریت
دراکر مدیریت را نهادی میداند که سه رسالت اصلی دارد: تحقق مأموریت سازمان بارور کردن کار کارکنان، و مدیریت مسئولیت اجتماعی برای مثال، شرکتهای دانشبنیان در پارک فناوری پردیس وقتی صرفاً به فروش محصول فکر میکنند نه به توسعه توان تیم فنی خود، معمولاً در وظیفه دوم شکست میخورند و نیروهای متخصص را از دست میدهند
۲. مدیریت کسبوکار: مشتری در مرکز
هسته این بخش آن است که هدف کسبوکار خلق مشتری است، نه صرفاً کسب سود؛ سود شرطِ بقاست، نه غایت دو کارکرد بنیادین بازاریابی و نوآوریاند. دیجیکالا نمونه خوبی است: رشد اولیهاش نه از تبلیغات، بلکه از حل یک مسئله واقعی مشتری ایرانی (دسترسی و مقایسه قیمت) آمد. در مقابل، بسیاری از فروشگاههای زنجیرهای سنتی که هنوز محصولمحورند تا مشتریمحور، در رقابت با پلتفرمهای آنلاین عقب میمانند
۳. مدیریت بر مبنای هدف و خودکنترلی (MBO)
ایده مرکزی این است که اهداف باید از بالا تحمیل نشوند بلکه با مشارکت مدیر و کارکنان تعیین شوند و خودِ فرد بر عملکردش نظارت کند در سازمانهای دولتی ایران معمولاً برعکس این عمل میشود: اهداف کمّی از بالا (مثلاً وزارتخانه) به ادارات کل ابلاغ میشود بدون مشارکت کارشناسان در تعیین آنها، و نتیجه معمولاً مقاومت پنهان یا تحقق صوری اهداف است شرکتهای خصوصی موفقتر مثل برخی استارتاپهای حوزه فینتک (نظیر بلوبانک یا آپ) که OKR را جدی گرفتهاند، به این اصل نزدیکترند
۴. ساختار سازمانی و طراحی مشاغل مدیریتی
دراکر تأکید دارد ساختار باید از استراتژی و کار واقعی نشأت بگیرد، نه از الگوهای آماده یا سلسلهمراتب سنتی. بسیاری از هلدینگهای صنعتی ایرانی (مثلاً در صنایع فولاد یا پتروشیمی) ساختارهای سازمانی سنگین و چندلایه دارند که میراث دهههای قبل است و با نیازهای امروز همخوان نیست؛ این خودش نمونهای از عدم تطابق ساختار با کار واقعی است که دراکر هشدار میدهد
۵. توسعه مدیران و جانشینپروری
یکی از دغدغههای اصلی کتاب، تربیت نسل بعدی مدیران است، نه فقط پرکردن پستهای خالی.در تجربه بسیاری از سازمانهای ایرانی جانشینپروری اغلب غایب است و با بازنشستگی یا خروج یک مدیر ارشد، دانش ضمنی سازمان هم از بین میرود. شرکتهایی مانند ایرانخودرو یا سایپا در دورههای مختلف با این خلأ دستوپنجه نرم کردهاند، در حالی که برخی گروههای خصوصی (مثل گلرنگ) بهصورت نسبتاً ساختاریافته برنامه توسعه مدیران میانی دارند
۶. کار دانشی در برابر کار یدی
دراکر از اوایل، تمایز کارگر دانشی (Knowledge Worker) را مطرح میکند: کسی که ابزار تولیدش دانش اوست نه دستهایش، و بنابراین باید در تعیین نحوه انجام کار خودش استقلال داشته باشد.در صنایع نرمافزاری و مشاورهای ایران (مثل شرکتهای فعال در حوزه هوش مصنوعی یا توسعه نرمافزار)، مدیریتی که بخواهد با ابزارهای کنترل کار یدی (حضور و غیاب سختگیرانه، نظارت لحظهبهلحظه) با نیروی دانشی برخورد کند، معمولاً با فرسایش نیرو مواجه میشود
۷. مسئولیت اجتماعی مدیریت
این بخش به تنش بین منافع کسبوکار و اثرات آن بر جامعه میپردازد؛ دراکر معتقد است مدیریت باید پیامدهای اجتماعی تصمیمات را هم بهعنوان بخشی از مسئولیت خود بپذیرد، نه صرفاً عارضه جانبی. نمونه ایرانی:صنایع معدنی و فولادی که در کنار تولید،با چالشهای زیستمحیطی (مثل ریزگرد یا آلودگی آب) مواجهاند؛ شرکتهایی که این مسئولیت را جدی میگیرند (سرمایهگذاری در فیلتراسیون، جبران محیطزیستی) عملاً اصل دراکر را به کار میبندند، در حالی که بسیاری صرفاً هزینه را کمینه میکنند
۸. کار مدیریت عالی (Top Management)
دراکر بین کار مدیریت عملیاتی روزمره و کار راهبردی مدیریت عالی تمایز قائل میشود؛ هیئتمدیره و مدیرعامل باید بر آینده تخصیص منابع کلان و روابط بیرونی سازمان تمرکز کنند، نه غرق در جزئیات اجرایی. آفت رایج در بسیاری از سازمانهای ایرانی (بهویژه خانوادگی یا دولتی) این است که مدیرعامل یا رئیس هیئتمدیره درگیر تصمیمات خرد روزمره میشود و زمان کافی برای تفکر راهبردی باقی نمیماند؛ این دقیقاً همان خطری است که دراکر هشدار میدهد
🔺جمعبندی
پیام محوری کتاب برای مدیر ایرانی امروز این است: مدیریت یک فن اجرایی صرف نیست، بلکه مسئولیتی چندبعدی است که همزمان باید به مأموریت سازمان، رشد انسانها، و جامعه پیرامون پاسخگو باشد. در فضای کسبوکار ایران که هم با محدودیتهای ساختاری (اقتصاد دولتی، تحریم، ساختارهای سنگین سازمانی) و هم با فرصتهای نوظهور (استارتاپها، اقتصاد دیجیتال) مواجه است، اصول دراکر — بهویژه تمرکز بر مشتری، مدیریت بر مبنای هدف، و سرمایهگذاری روی نیروی دانشی.همچنان چارچوب مفیدی برای تحلیل و بازطراحی سازمانها ارائه میدهد.
۱. وظایف سهگانه مدیریت
دراکر مدیریت را نهادی میداند که سه رسالت اصلی دارد: تحقق مأموریت سازمان بارور کردن کار کارکنان، و مدیریت مسئولیت اجتماعی برای مثال، شرکتهای دانشبنیان در پارک فناوری پردیس وقتی صرفاً به فروش محصول فکر میکنند نه به توسعه توان تیم فنی خود، معمولاً در وظیفه دوم شکست میخورند و نیروهای متخصص را از دست میدهند
۲. مدیریت کسبوکار: مشتری در مرکز
هسته این بخش آن است که هدف کسبوکار خلق مشتری است، نه صرفاً کسب سود؛ سود شرطِ بقاست، نه غایت دو کارکرد بنیادین بازاریابی و نوآوریاند. دیجیکالا نمونه خوبی است: رشد اولیهاش نه از تبلیغات، بلکه از حل یک مسئله واقعی مشتری ایرانی (دسترسی و مقایسه قیمت) آمد. در مقابل، بسیاری از فروشگاههای زنجیرهای سنتی که هنوز محصولمحورند تا مشتریمحور، در رقابت با پلتفرمهای آنلاین عقب میمانند
۳. مدیریت بر مبنای هدف و خودکنترلی (MBO)
ایده مرکزی این است که اهداف باید از بالا تحمیل نشوند بلکه با مشارکت مدیر و کارکنان تعیین شوند و خودِ فرد بر عملکردش نظارت کند در سازمانهای دولتی ایران معمولاً برعکس این عمل میشود: اهداف کمّی از بالا (مثلاً وزارتخانه) به ادارات کل ابلاغ میشود بدون مشارکت کارشناسان در تعیین آنها، و نتیجه معمولاً مقاومت پنهان یا تحقق صوری اهداف است شرکتهای خصوصی موفقتر مثل برخی استارتاپهای حوزه فینتک (نظیر بلوبانک یا آپ) که OKR را جدی گرفتهاند، به این اصل نزدیکترند
۴. ساختار سازمانی و طراحی مشاغل مدیریتی
دراکر تأکید دارد ساختار باید از استراتژی و کار واقعی نشأت بگیرد، نه از الگوهای آماده یا سلسلهمراتب سنتی. بسیاری از هلدینگهای صنعتی ایرانی (مثلاً در صنایع فولاد یا پتروشیمی) ساختارهای سازمانی سنگین و چندلایه دارند که میراث دهههای قبل است و با نیازهای امروز همخوان نیست؛ این خودش نمونهای از عدم تطابق ساختار با کار واقعی است که دراکر هشدار میدهد
۵. توسعه مدیران و جانشینپروری
یکی از دغدغههای اصلی کتاب، تربیت نسل بعدی مدیران است، نه فقط پرکردن پستهای خالی.در تجربه بسیاری از سازمانهای ایرانی جانشینپروری اغلب غایب است و با بازنشستگی یا خروج یک مدیر ارشد، دانش ضمنی سازمان هم از بین میرود. شرکتهایی مانند ایرانخودرو یا سایپا در دورههای مختلف با این خلأ دستوپنجه نرم کردهاند، در حالی که برخی گروههای خصوصی (مثل گلرنگ) بهصورت نسبتاً ساختاریافته برنامه توسعه مدیران میانی دارند
۶. کار دانشی در برابر کار یدی
دراکر از اوایل، تمایز کارگر دانشی (Knowledge Worker) را مطرح میکند: کسی که ابزار تولیدش دانش اوست نه دستهایش، و بنابراین باید در تعیین نحوه انجام کار خودش استقلال داشته باشد.در صنایع نرمافزاری و مشاورهای ایران (مثل شرکتهای فعال در حوزه هوش مصنوعی یا توسعه نرمافزار)، مدیریتی که بخواهد با ابزارهای کنترل کار یدی (حضور و غیاب سختگیرانه، نظارت لحظهبهلحظه) با نیروی دانشی برخورد کند، معمولاً با فرسایش نیرو مواجه میشود
۷. مسئولیت اجتماعی مدیریت
این بخش به تنش بین منافع کسبوکار و اثرات آن بر جامعه میپردازد؛ دراکر معتقد است مدیریت باید پیامدهای اجتماعی تصمیمات را هم بهعنوان بخشی از مسئولیت خود بپذیرد، نه صرفاً عارضه جانبی. نمونه ایرانی:صنایع معدنی و فولادی که در کنار تولید،با چالشهای زیستمحیطی (مثل ریزگرد یا آلودگی آب) مواجهاند؛ شرکتهایی که این مسئولیت را جدی میگیرند (سرمایهگذاری در فیلتراسیون، جبران محیطزیستی) عملاً اصل دراکر را به کار میبندند، در حالی که بسیاری صرفاً هزینه را کمینه میکنند
۸. کار مدیریت عالی (Top Management)
دراکر بین کار مدیریت عملیاتی روزمره و کار راهبردی مدیریت عالی تمایز قائل میشود؛ هیئتمدیره و مدیرعامل باید بر آینده تخصیص منابع کلان و روابط بیرونی سازمان تمرکز کنند، نه غرق در جزئیات اجرایی. آفت رایج در بسیاری از سازمانهای ایرانی (بهویژه خانوادگی یا دولتی) این است که مدیرعامل یا رئیس هیئتمدیره درگیر تصمیمات خرد روزمره میشود و زمان کافی برای تفکر راهبردی باقی نمیماند؛ این دقیقاً همان خطری است که دراکر هشدار میدهد
🔺جمعبندی
پیام محوری کتاب برای مدیر ایرانی امروز این است: مدیریت یک فن اجرایی صرف نیست، بلکه مسئولیتی چندبعدی است که همزمان باید به مأموریت سازمان، رشد انسانها، و جامعه پیرامون پاسخگو باشد. در فضای کسبوکار ایران که هم با محدودیتهای ساختاری (اقتصاد دولتی، تحریم، ساختارهای سنگین سازمانی) و هم با فرصتهای نوظهور (استارتاپها، اقتصاد دیجیتال) مواجه است، اصول دراکر — بهویژه تمرکز بر مشتری، مدیریت بر مبنای هدف، و سرمایهگذاری روی نیروی دانشی.همچنان چارچوب مفیدی برای تحلیل و بازطراحی سازمانها ارائه میدهد.
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
✳️ شکاف شبکهسازی نسل Z:
از توصیه کلی تا مداخله ساختاریافته منابع انسانی
✅ طرح مسئله
پژوهش اخیر لینکدین نشان میدهد ۷۲٪ از نسل Z با وجود اتصال دائمی آنلاین، از نظر حرفهای احساس گسستگی میکنند. این یافته در نگاه اول متناقض به نظر میرسد: نسلی که بیش از هر نسل دیگری در تاریخ، به ابزارهای ارتباطی دیجیتال مجهز است، چرا در ساختن شبکه حرفهای مؤثر ناتوان میماند؟
پاسخ این پرسش برای سازمانهایی که در حال جذب و توسعه نیروی کار نسل جدید هستند، صرفاً یک کنجکاوی نظری نیست؛ به یک اولویت راهبردی منابع انسانی تبدیل شده است.
■ چارچوب نظری: چرا اتصال به معنای ارتباط نیست
■ سرمایه اجتماعی، فراتر از تعداد کانکشن
نظریه سرمایه اجتماعی (Nahapiet & Ghoshal) سه بعد برای آن قائل است: بعد ساختاری(تعداد و الگوی ارتباطات)،بُعد"شناختی"
(زبان و درک مشترک بین طرفین) و بُعد"رابطهای"
(اعتماد و هنجارهای متقابل). آنچه نسل Z عمدتاً انباشت میکند، بعد ساختاری است. فهرست بلندی از کانکشنها. اما سرمایه اجتماعی واقعی، یعنی چیزی که در بزنگاههای حرفهای (توصیه شغلی، حمایت، انتقال دانش) به کار میآید، محصول ابعاد رابطهای و شناختی است. شکاف میان این دو، دقیقاً همان «گسستگی با وجود اتصال دائمی» است که پژوهش لینکدین گزارش کرده.
■ پیوندهای ضعیف، نه پیوندهای صفر
گرانووتر در نظریه معروف خود نشان داد فرصتهای شغلی و اطلاعاتی بیشتر از «پیوندهای ضعیف» به دست میآید تا پیوندهای قوی خانوادگی یا دوستانه نزدیک. اما پیوند ضعیفِ کارآمد، خود محصول حداقلی از تعامل، شناخت متقابل و اعتماد اولیه است. آنچه در شبکههای آنلاین نسل Z شکل میگیرد، در بسیاری موارد نه پیوند ضعیف بلکه پیوند صفر است: ارتباطی ثبتشده در پلتفرم که هیچ بار اطلاعاتی یا اعتمادی حمل نمیکند.
■ افول جامعهپذیری غیررسمی سازمانی
از منظر نظریه جامعهپذیری سازمانی (Van Maanen & Schein)، مهارت شبکهسازی سنتاً از مسیرهای غیررسمی منتقل میشد: ناهار مشترک با همکاران، گفتوگوی راهرویی، مشاهده رفتار مدیران باتجربه. نسلهای قبلی این مهارت را عمدتاً «تصادفی» و از طریق قرارگیری در محیط فیزیکی کار میآموختند. برای نسلی که ورود حرفهایاش عمدتاً آنلاین و در دوران کار دورکار یا ترکیبی رخ داده، این کانال انتقال غیررسمی بهشدت کمرنگ شده و چیزی جایگزین آن نشده است.
■ پیامد برای طراحی مداخلات منابع انسانی
نتیجهگیری کلیدی این است: وقتی مکانیزم غیررسمی یادگیری یک مهارت ضعیف میشود، سازمان باید آن را رسمی، ساختاریافته و آموزشپذیر کند. توصیه عمومی «بیشتر ارتباط بگیر» در این شرایط بیاثر است، چون فرض میکند مهارت از قبل وجود دارد و فقط انگیزه کم است؛ در حالیکه مسئله اصلی، فقدان الگو و چارچوب رفتاری است.
■ سه اهرم مداخلهای برای واحدهای منابع انسانی قابل طراحی است:
۱. آموزش ساختاریافته مهارت شبکهسازی
بهجای شعار کلی، کارگاههای عملی و گامبهگام طراحی شود: چگونه یک گفتوگوی اولیه را آغاز کنیم؛ چگونه بدون مزاحم بهنظر رسیدن پیگیری کنیم؛ چگونه یک تعامل موقت را به رابطه پایدار تبدیل کنیم. این مهارت باید مانند هر مهارت نرم دیگر (مذاکره، ارائه) با تمرین و بازخورد آموزش داده شود، نه صرفاً توصیه شود.
۲. مکانیزمهای پیوند بیننسلی
برنامههای منتورینگ ساختاریافته، و بهویژه منتورینگ معکوس (Reverse Mentoring)، میتواند مسیر دوطرفه ایجاد کند: نسل باتجربه دانش ضمنی سازمانی و مهارت شبکهسازی حضوری را منتقل میکند، و نسل جدید در عوض سواد دیجیتال و مهارتهای ارتباطی آنلاین را به اشتراک میگذارد. این رویکرد هم شکاف مهارتی را پر میکند و هم شکاف بیننسلی سازمان را کاهش میدهد.
۳. بازطراحی عمدی فضاهای تعامل غیررسمی
از آنجا که الگوی مشاهدهای طبیعی (راهرو، ناهارخوری مشترک) برای این نسل کمتر در دسترس بوده، سازمان باید این فضاها را آگاهانه و عمدی بازطراحی کند: رویدادهای داخلی کوچکمقیاس، جلسات غیررسمی بینواحدی، یا حتی فرمتهای ترکیبی (آنلاین-حضوری) که فرصت تمرین تدریجی اعتمادسازی را فراهم کند.
🔺جمعبندی
شکاف شبکهسازی نسل Z، یک ضعف انگیزشی نیست؛ یک شکاف مهارتی و ساختاری است که از تغییر مسیرهای سنتی جامعهپذیری سازمانی ناشی شده. سازمانهایی که این تمایز را درک کنند و بهجای توصیه کلی، برنامههای آموزشی و ساختاری هدفمند طراحی کنند، میتوانند این شکاف را به فرصتی برای تقویت سرمایه اجتماعی درونسازمانی و انتقال مؤثر دانش بین نسلی تبدیل کنند.
از توصیه کلی تا مداخله ساختاریافته منابع انسانی
✅ طرح مسئله
پژوهش اخیر لینکدین نشان میدهد ۷۲٪ از نسل Z با وجود اتصال دائمی آنلاین، از نظر حرفهای احساس گسستگی میکنند. این یافته در نگاه اول متناقض به نظر میرسد: نسلی که بیش از هر نسل دیگری در تاریخ، به ابزارهای ارتباطی دیجیتال مجهز است، چرا در ساختن شبکه حرفهای مؤثر ناتوان میماند؟
پاسخ این پرسش برای سازمانهایی که در حال جذب و توسعه نیروی کار نسل جدید هستند، صرفاً یک کنجکاوی نظری نیست؛ به یک اولویت راهبردی منابع انسانی تبدیل شده است.
■ چارچوب نظری: چرا اتصال به معنای ارتباط نیست
■ سرمایه اجتماعی، فراتر از تعداد کانکشن
نظریه سرمایه اجتماعی (Nahapiet & Ghoshal) سه بعد برای آن قائل است: بعد ساختاری(تعداد و الگوی ارتباطات)،بُعد"شناختی"
(زبان و درک مشترک بین طرفین) و بُعد"رابطهای"
(اعتماد و هنجارهای متقابل). آنچه نسل Z عمدتاً انباشت میکند، بعد ساختاری است. فهرست بلندی از کانکشنها. اما سرمایه اجتماعی واقعی، یعنی چیزی که در بزنگاههای حرفهای (توصیه شغلی، حمایت، انتقال دانش) به کار میآید، محصول ابعاد رابطهای و شناختی است. شکاف میان این دو، دقیقاً همان «گسستگی با وجود اتصال دائمی» است که پژوهش لینکدین گزارش کرده.
■ پیوندهای ضعیف، نه پیوندهای صفر
گرانووتر در نظریه معروف خود نشان داد فرصتهای شغلی و اطلاعاتی بیشتر از «پیوندهای ضعیف» به دست میآید تا پیوندهای قوی خانوادگی یا دوستانه نزدیک. اما پیوند ضعیفِ کارآمد، خود محصول حداقلی از تعامل، شناخت متقابل و اعتماد اولیه است. آنچه در شبکههای آنلاین نسل Z شکل میگیرد، در بسیاری موارد نه پیوند ضعیف بلکه پیوند صفر است: ارتباطی ثبتشده در پلتفرم که هیچ بار اطلاعاتی یا اعتمادی حمل نمیکند.
■ افول جامعهپذیری غیررسمی سازمانی
از منظر نظریه جامعهپذیری سازمانی (Van Maanen & Schein)، مهارت شبکهسازی سنتاً از مسیرهای غیررسمی منتقل میشد: ناهار مشترک با همکاران، گفتوگوی راهرویی، مشاهده رفتار مدیران باتجربه. نسلهای قبلی این مهارت را عمدتاً «تصادفی» و از طریق قرارگیری در محیط فیزیکی کار میآموختند. برای نسلی که ورود حرفهایاش عمدتاً آنلاین و در دوران کار دورکار یا ترکیبی رخ داده، این کانال انتقال غیررسمی بهشدت کمرنگ شده و چیزی جایگزین آن نشده است.
■ پیامد برای طراحی مداخلات منابع انسانی
نتیجهگیری کلیدی این است: وقتی مکانیزم غیررسمی یادگیری یک مهارت ضعیف میشود، سازمان باید آن را رسمی، ساختاریافته و آموزشپذیر کند. توصیه عمومی «بیشتر ارتباط بگیر» در این شرایط بیاثر است، چون فرض میکند مهارت از قبل وجود دارد و فقط انگیزه کم است؛ در حالیکه مسئله اصلی، فقدان الگو و چارچوب رفتاری است.
■ سه اهرم مداخلهای برای واحدهای منابع انسانی قابل طراحی است:
۱. آموزش ساختاریافته مهارت شبکهسازی
بهجای شعار کلی، کارگاههای عملی و گامبهگام طراحی شود: چگونه یک گفتوگوی اولیه را آغاز کنیم؛ چگونه بدون مزاحم بهنظر رسیدن پیگیری کنیم؛ چگونه یک تعامل موقت را به رابطه پایدار تبدیل کنیم. این مهارت باید مانند هر مهارت نرم دیگر (مذاکره، ارائه) با تمرین و بازخورد آموزش داده شود، نه صرفاً توصیه شود.
۲. مکانیزمهای پیوند بیننسلی
برنامههای منتورینگ ساختاریافته، و بهویژه منتورینگ معکوس (Reverse Mentoring)، میتواند مسیر دوطرفه ایجاد کند: نسل باتجربه دانش ضمنی سازمانی و مهارت شبکهسازی حضوری را منتقل میکند، و نسل جدید در عوض سواد دیجیتال و مهارتهای ارتباطی آنلاین را به اشتراک میگذارد. این رویکرد هم شکاف مهارتی را پر میکند و هم شکاف بیننسلی سازمان را کاهش میدهد.
۳. بازطراحی عمدی فضاهای تعامل غیررسمی
از آنجا که الگوی مشاهدهای طبیعی (راهرو، ناهارخوری مشترک) برای این نسل کمتر در دسترس بوده، سازمان باید این فضاها را آگاهانه و عمدی بازطراحی کند: رویدادهای داخلی کوچکمقیاس، جلسات غیررسمی بینواحدی، یا حتی فرمتهای ترکیبی (آنلاین-حضوری) که فرصت تمرین تدریجی اعتمادسازی را فراهم کند.
🔺جمعبندی
شکاف شبکهسازی نسل Z، یک ضعف انگیزشی نیست؛ یک شکاف مهارتی و ساختاری است که از تغییر مسیرهای سنتی جامعهپذیری سازمانی ناشی شده. سازمانهایی که این تمایز را درک کنند و بهجای توصیه کلی، برنامههای آموزشی و ساختاری هدفمند طراحی کنند، میتوانند این شکاف را به فرصتی برای تقویت سرمایه اجتماعی درونسازمانی و انتقال مؤثر دانش بین نسلی تبدیل کنند.
✳️ ۵ نشانه که سازمان شما هنوز استراتژی را به عملکرد تبدیل نکرده است
✅ برای بلوغ مدیریت عملکرد و کمک به تحقق استراتژیهای سازمان، لازم است بین سه سطح یک اتصال شفاف وجود داشته باشد:
استراتژی سازمان
⬇️
اهداف واحدها
⬇️
اهداف فردی
مدیریت عملکرد واحد و سازمان، شکاف میان استراتژی و اجرا را کاهش میدهد؛ بهگونهای که هر تیم بداند چه سهمی در تحقق اهداف کلان دارد و هر فرد بداند عملکردش چگونه به مسیر استراتژی سازمان متصل میشود.
https://t.me/ExecutiveManagement
https://whatsapp.com/channel/0029Vb8wWXv65yDH0E2t1i2Q
✅ برای بلوغ مدیریت عملکرد و کمک به تحقق استراتژیهای سازمان، لازم است بین سه سطح یک اتصال شفاف وجود داشته باشد:
استراتژی سازمان
⬇️
اهداف واحدها
⬇️
اهداف فردی
مدیریت عملکرد واحد و سازمان، شکاف میان استراتژی و اجرا را کاهش میدهد؛ بهگونهای که هر تیم بداند چه سهمی در تحقق اهداف کلان دارد و هر فرد بداند عملکردش چگونه به مسیر استراتژی سازمان متصل میشود.
https://t.me/ExecutiveManagement
https://whatsapp.com/channel/0029Vb8wWXv65yDH0E2t1i2Q
✳️ نظریه خودادراکی؛ وقتی رفتار ما، تصویر ما از خودمان را میسازد
✅ تا به حال به این فکر کردهایم که همیشه این «نگرش» نیست که رفتار ما را میسازد؛ گاهی رفتار ما نیز نگرشمان را نسبت به خودمان شکل میدهد؟
این ایده، هسته اصلی نظریه خودادراکی (Self-Perception Theory) است که توسط روانشناس اجتماعی برجسته، داریل جی. بم (Daryl J. Bem)، مطرح شد.بِم در سال ۱۹۶۷ و سپس در سال ۱۹۷۲ بهصورت جامعتر توضیح داد که انسان، بهویژه زمانی که احساسات و نگرشهای درونیاش روشن یا قطعی نیست، میتواند با مشاهده رفتار خودش و شرایطی که در آن رفتار کرده است، درباره نگرشها و ویژگیهای خودش نتیجهگیری کند. (PubMed)
● یعنی گاهی مسیر چنین است:
رفتار ← مشاهده رفتار توسط خود ← استنباط درباره خود ← شکلگیری یا تقویت نگرش ← تکرار رفتار
🔹 یک مثال ساده در محیط کار:
کارمندی را تصور کنید که چند بار در شرایط دشوار، بدون اینکه الزام مستقیمی وجود داشته باشد، مسئولیت یک مسئله را بر عهده میگیرد.
ممکن است بهتدریج از مشاهده رفتار خودش به این نتیجه برسد:
«من فردی مسئولیتپذیر هستم.»
همین برداشت میتواند زمینهای برای تکرار رفتارهای مشابه ایجاد کند.
یا مدیری که بارها در مواجهه با خطاهای کارکنان، به جای سرزنش، به گفتوگو، مربیگری و توسعه فرد میپردازد، ممکن است بهتدریج خود را بهعنوان «مدیری توسعهدهنده» تعریف کند.اینجا رفتار فقط «نتیجه» نگرش نیست؛ میتواند به شکلگیری تصویر فرد از خودش نیز کمک کند.
🎯 اهمیت این نظریه برای مدیریت منابع انسانی چیست؟
اگر بخشی از هویت حرفهای انسان از مشاهده رفتار خودش شکل میگیرد، در آن صورت بسیاری از اقدامات منابع انسانی معنای عمیقتری پیدا میکنند:
▪️ Onboarding:
نخستین تجربههای رفتاری کارکنان میتواند در شکلگیری هویت حرفهای آنان مؤثر باشد.
▪️ مدیریت عملکرد:
بازخورد دقیق درباره رفتارهای واقعی، به فرد کمک میکند شواهد رفتاری خودش را بهتر ببیند.
▪️ توسعه مدیران:
مدیران فقط با آموزش سبکهای رهبری تغییر نمیکنند؛ آنها باید فرصت تجربه رفتارهای جدید مدیریتی را نیز داشته باشند.
▪️ فرهنگ سازمانی:
فرهنگ فقط آن چیزی نیست که روی دیوار نوشتهایم؛ بخشی از فرهنگ، رفتارهایی است که افراد بهصورت مستمر انجام میدهند و از آنها درباره «ما چگونه سازمانی هستیم» نتیجهگیری میکنند.
▪️ تغییر رفتار:
اگر میخواهیم رفتاری در سازمان شکل بگیرد، گاهی به جای اینکه صرفاً درباره آن صحبت کنیم، باید امکان تجربه واقعی آن رفتار را ایجاد کنیم.
💡 بنابراین شاید در مدیریت، سؤال مهم فقط این نباشد:
«کارکنان ما درباره خودشان چه فکری میکنند؟»
بلکه باید پرسید:
«ما چه فرصتهایی ایجاد کردهایم تا کارکنان، در عمل، تصویری متفاوت و مطلوبتر از توانمندی و هویت حرفهای خود تجربه کنند؟»
⚠️ اما یک نکته علمی مهم:
نظریه خودادراکی به این معنا نیست که «هر رفتاری الزاما نگرش انسان را تغییر میدهد».
شدت نگرش قبلی، میزان ابهام درونی، شرایط رفتار و نحوه تفسیر فرد اهمیت دارد.
حتی بم در مقاله ۱۹۷۲ تاکید میکند که برخی یافتههای مرتبط با تغییر نگرش را نمیتوان صرفاً و بهطور قطعی به نظریه خودادراکی نسبت داد؛ زیرا تبیینهای رقیب، از جمله نظریه ناهماهنگی شناختی، نیز مطرحاند. (ScienceDirect)
● بنابراین، ارزش واقعی این نظریه در یک شعار ساده نیست؛ بلکه در ارائه یک لنز متفاوت برای فهم رفتار انسان است:
گاهی برای تغییر نگرش، لازم نیست ابتدا ذهن انسان را تغییر دهیم؛ میتوانیم شرایطی ایجاد کنیم که فرد رفتار متفاوتی را تجربه کند و سپس خودش، از روی آن رفتار، درباره خویشتن برداشت تازهای پیدا کندو شاید این نگاه برای مدیریت منابع انسانی یک پیام بسیار کاربردی داشته باشد:
● اگر میخواهیم کارکنان «مسئولیتپذیر»، «یادگیرنده»، «مشارکتجو» یا «رهبر» باشند، فقط از آنها نخواهیم چنین باشند؛ فرصتهایی واقعی برای تجربه این رفتارها در اختیارشان قرار دهیم.
زیرا گاهی:«من این کار را انجام میدهم»
بهتدریج تبدیل میشود به: «من چنین آدمی هستم.»
بازنشرازکانال رفتارسازمانی و مدیریت منابع انسانی
✅ تا به حال به این فکر کردهایم که همیشه این «نگرش» نیست که رفتار ما را میسازد؛ گاهی رفتار ما نیز نگرشمان را نسبت به خودمان شکل میدهد؟
این ایده، هسته اصلی نظریه خودادراکی (Self-Perception Theory) است که توسط روانشناس اجتماعی برجسته، داریل جی. بم (Daryl J. Bem)، مطرح شد.بِم در سال ۱۹۶۷ و سپس در سال ۱۹۷۲ بهصورت جامعتر توضیح داد که انسان، بهویژه زمانی که احساسات و نگرشهای درونیاش روشن یا قطعی نیست، میتواند با مشاهده رفتار خودش و شرایطی که در آن رفتار کرده است، درباره نگرشها و ویژگیهای خودش نتیجهگیری کند. (PubMed)
● یعنی گاهی مسیر چنین است:
رفتار ← مشاهده رفتار توسط خود ← استنباط درباره خود ← شکلگیری یا تقویت نگرش ← تکرار رفتار
🔹 یک مثال ساده در محیط کار:
کارمندی را تصور کنید که چند بار در شرایط دشوار، بدون اینکه الزام مستقیمی وجود داشته باشد، مسئولیت یک مسئله را بر عهده میگیرد.
ممکن است بهتدریج از مشاهده رفتار خودش به این نتیجه برسد:
«من فردی مسئولیتپذیر هستم.»
همین برداشت میتواند زمینهای برای تکرار رفتارهای مشابه ایجاد کند.
یا مدیری که بارها در مواجهه با خطاهای کارکنان، به جای سرزنش، به گفتوگو، مربیگری و توسعه فرد میپردازد، ممکن است بهتدریج خود را بهعنوان «مدیری توسعهدهنده» تعریف کند.اینجا رفتار فقط «نتیجه» نگرش نیست؛ میتواند به شکلگیری تصویر فرد از خودش نیز کمک کند.
🎯 اهمیت این نظریه برای مدیریت منابع انسانی چیست؟
اگر بخشی از هویت حرفهای انسان از مشاهده رفتار خودش شکل میگیرد، در آن صورت بسیاری از اقدامات منابع انسانی معنای عمیقتری پیدا میکنند:
▪️ Onboarding:
نخستین تجربههای رفتاری کارکنان میتواند در شکلگیری هویت حرفهای آنان مؤثر باشد.
▪️ مدیریت عملکرد:
بازخورد دقیق درباره رفتارهای واقعی، به فرد کمک میکند شواهد رفتاری خودش را بهتر ببیند.
▪️ توسعه مدیران:
مدیران فقط با آموزش سبکهای رهبری تغییر نمیکنند؛ آنها باید فرصت تجربه رفتارهای جدید مدیریتی را نیز داشته باشند.
▪️ فرهنگ سازمانی:
فرهنگ فقط آن چیزی نیست که روی دیوار نوشتهایم؛ بخشی از فرهنگ، رفتارهایی است که افراد بهصورت مستمر انجام میدهند و از آنها درباره «ما چگونه سازمانی هستیم» نتیجهگیری میکنند.
▪️ تغییر رفتار:
اگر میخواهیم رفتاری در سازمان شکل بگیرد، گاهی به جای اینکه صرفاً درباره آن صحبت کنیم، باید امکان تجربه واقعی آن رفتار را ایجاد کنیم.
💡 بنابراین شاید در مدیریت، سؤال مهم فقط این نباشد:
«کارکنان ما درباره خودشان چه فکری میکنند؟»
بلکه باید پرسید:
«ما چه فرصتهایی ایجاد کردهایم تا کارکنان، در عمل، تصویری متفاوت و مطلوبتر از توانمندی و هویت حرفهای خود تجربه کنند؟»
⚠️ اما یک نکته علمی مهم:
نظریه خودادراکی به این معنا نیست که «هر رفتاری الزاما نگرش انسان را تغییر میدهد».
شدت نگرش قبلی، میزان ابهام درونی، شرایط رفتار و نحوه تفسیر فرد اهمیت دارد.
حتی بم در مقاله ۱۹۷۲ تاکید میکند که برخی یافتههای مرتبط با تغییر نگرش را نمیتوان صرفاً و بهطور قطعی به نظریه خودادراکی نسبت داد؛ زیرا تبیینهای رقیب، از جمله نظریه ناهماهنگی شناختی، نیز مطرحاند. (ScienceDirect)
● بنابراین، ارزش واقعی این نظریه در یک شعار ساده نیست؛ بلکه در ارائه یک لنز متفاوت برای فهم رفتار انسان است:
گاهی برای تغییر نگرش، لازم نیست ابتدا ذهن انسان را تغییر دهیم؛ میتوانیم شرایطی ایجاد کنیم که فرد رفتار متفاوتی را تجربه کند و سپس خودش، از روی آن رفتار، درباره خویشتن برداشت تازهای پیدا کندو شاید این نگاه برای مدیریت منابع انسانی یک پیام بسیار کاربردی داشته باشد:
● اگر میخواهیم کارکنان «مسئولیتپذیر»، «یادگیرنده»، «مشارکتجو» یا «رهبر» باشند، فقط از آنها نخواهیم چنین باشند؛ فرصتهایی واقعی برای تجربه این رفتارها در اختیارشان قرار دهیم.
زیرا گاهی:«من این کار را انجام میدهم»
بهتدریج تبدیل میشود به: «من چنین آدمی هستم.»
بازنشرازکانال رفتارسازمانی و مدیریت منابع انسانی
✳️ 👆آیا با سبک مدیریت دهه گذشته میتوان کارکنان امروز را مدیریت کرد؟
✅ از «اطاعت» به «مشارکت»؛ چرا رابطه مدیر و کارمند در حال تغییر است؟
سازمان امروز با نیروی انسانیای مواجه است که در بسیاری از جنبهها با نیروی انسانی یک دهه قبل تفاوت دارد. البته این تفاوت را نباید صرفاً به نسل یا سن کارکنان نسبت داد؛ بلکه باید آن را حاصل تغییرات فناوری، دسترسی گسترده به اطلاعات، تحول بازار کار، افزایش تحرک شغلی، تغییر انتظارات اجتماعی و حرفهای و ورود هوش مصنوعی به محیط کار دانست.
●بنابراین مسئله اصلی این نیست که «کارکنان امروز بهتر یا بدتر از کارکنان گذشتهاند»؛ مسئله این است که مدل رابطه میان انسان و سازمان تغییر کرده است.
گزارشهای جدید جهانی نیز نشان میدهند که سازمانها با تغییر جدی در مهارتها و ماهیت کار مواجهاند. مجمع جهانی اقتصاد در گزارش «آینده مشاغل ۲۰۲۵» برآورد کرده است که تا سال ۲۰۳۰ حدود ۳۹ درصد از مهارتهای فعلی کارکنان دستخوش تغییر یا منسوخشدن خواهد شد. در کنار مهارتهای فناورانه، تفکر خلاق، انعطافپذیری، تابآوری، کنجکاوی، یادگیری مادامالعمر و رهبری نیز اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
●این یعنی کارکنان آینده فقط برای «انجام دادن وظیفه» استخدام نمیشوند؛ آنها باید بتوانند یاد بگیرند، مسئله حل کنند، تصمیم بگیرند، نوآوری کنند و با فناوری همکاری کنند.
۱. کارکنان امروز الزاماً مطیعتر نیستند؛ آگاهتر و مطالبهگرترند
یکی از مهمترین تغییرات، افزایش سطح دسترسی کارکنان به اطلاعات است.
کارمند امروز میتواند درباره حقوق، فرصتهای شغلی، فرهنگ سازمانی، سبک مدیریت، مسیر پیشرفت، تجربه کارکنان سایر شرکتها و حتی میزان حقوق مشاغل مشابه اطلاعات کسب کند.
در گذشته، اطلاعات درباره سازمان عمدتاً در اختیار مدیر بود؛ امروز بخش بزرگی از این اطلاعات در دسترس کارکنان است.
●به همین دلیل، رابطه سنتی:
مدیر میگوید ⬅️ کارمند اجرا میکند
بهتدریج جای خود را به رابطهای پیچیدهتر میدهد:
مدیر جهت میدهد ⬅️ کارمند سؤال میکند ⬅️ گفتوگو شکل میگیرد ⬅️ تصمیم مشترکتر میشود⬅️ مسئولیت توزیع میشود.
●این تغییر به معنای حذف اقتدار مدیر نیست؛ بلکه به معنای تغییر ماهیت اقتدار مدیریتی است.
●مدیر قدرتمند امروز الزاماً مدیری نیست که بیشترین دستور را میدهد؛ بلکه مدیری است که میتواند اعتماد ایجاد کند، جهت بدهد و ظرفیت تصمیمگیری کارکنان را افزایش دهد.
۲. احترام دیگر یک امتیاز نیست؛ بخشی از کیفیت رابطه کاری است
یکی از نکات مهم در متن اولیه، تأکید بر اهمیت احترام است.
این موضوع را میتوان با مفهوم کیفیت تجربه کارکنان و همچنین «قرارداد روانشناختی» توضیح داد.
کارکنان فقط در برابر دریافت حقوق، زمان و مهارت خود را به سازمان نمیفروشند؛ آنها انتظاراتی درباره احترام، عدالت، رشد، اعتماد، شنیدهشدن و رفتار حرفهای نیز دارند.وقتی این انتظارات برآورده نمیشود، ممکن است فرد از نظر فیزیکی در سازمان باقی بماند، اما از نظر روانی از آن فاصله بگیرد.
●پژوهشهای جدید درباره «صدای کارکنان» نیز نشان میدهند که مشارکت واقعی در تصمیمگیری میتواند با ماندگاری کارکنان ارتباط داشته باشد و صرفاً پرسیدن نظر کارکنان کافی نیست؛ کارکنان زمانی احساس اثرگذاری میکنند که نظر آنها واقعاً در تصمیمها مورد استفاده قرار گیرد.
بنابراین:
شنیدن کارکنان ≠ مشارکت کارکنان
مشارکت زمانی اتفاق میافتد که صدای کارکنان بتواند بر تصمیم اثر بگذارد.
۳. از «چرا انجام بده؟» به «مسئله چیست و بهترین راهحل کدام است؟»
یکی از تفاوتهای مهم مدیریت سنتی با مدیریت جدید، تغییر نوع سؤال است.
در مدیریت دستوری، سؤال اصلی مدیر معمولاً این است:
«آیا دستور من اجرا شد؟»
●اما در مدیریت جدید سؤال مهمتر این است:
«آیا مسئله درست فهمیده شده و بهترین راهحل انتخاب شده است؟»
این تغییر بسیار مهم است؛ زیرا کارکنان دانش تخصصی و اطلاعات عملیاتی بیشتری درباره فرایندها دارند.
مدیری که برای هر تصمیم کوچک منتظر تأیید خود میماند، در واقع ظرفیت سازمان را محدود میکند.
از سوی دیگر، تفویض اختیار بدون تعریف هدف، حدود مسئولیت و معیارهای عملکرد نیز میتواند به آشفتگی منجر شود.
بنابراین:تفویض اختیار ≠ رها کردن کارکنان
●تفویض مؤثر یعنی:
هدف روشن + اختیار کافی + منابع لازم + مرز مسئولیت + پاسخگویی + بازخورد
۴. چرا مشارکت اهمیت بیشتری پیدا کرده است؟
پژوهشهای سازمانی طی چند دهه نشان دادهاند که احساس کنترل و مشارکت کارکنان با مجموعهای از پیامدهای مثبت شغلی ارتباط دارد.یک فراتحلیل درباره استقلال و مشارکت در محیط کار نشان داد که سطوح بالاتر کنترل ادراکشده با رضایت شغلی، تعهد، درگیری شغلی، انگیزش و عملکرد بیشتر و همچنین با برخی پیامدهای منفی مانند قصد ترک خدمت و غیبت کمتر همراه بوده است.
✅ از «اطاعت» به «مشارکت»؛ چرا رابطه مدیر و کارمند در حال تغییر است؟
سازمان امروز با نیروی انسانیای مواجه است که در بسیاری از جنبهها با نیروی انسانی یک دهه قبل تفاوت دارد. البته این تفاوت را نباید صرفاً به نسل یا سن کارکنان نسبت داد؛ بلکه باید آن را حاصل تغییرات فناوری، دسترسی گسترده به اطلاعات، تحول بازار کار، افزایش تحرک شغلی، تغییر انتظارات اجتماعی و حرفهای و ورود هوش مصنوعی به محیط کار دانست.
●بنابراین مسئله اصلی این نیست که «کارکنان امروز بهتر یا بدتر از کارکنان گذشتهاند»؛ مسئله این است که مدل رابطه میان انسان و سازمان تغییر کرده است.
گزارشهای جدید جهانی نیز نشان میدهند که سازمانها با تغییر جدی در مهارتها و ماهیت کار مواجهاند. مجمع جهانی اقتصاد در گزارش «آینده مشاغل ۲۰۲۵» برآورد کرده است که تا سال ۲۰۳۰ حدود ۳۹ درصد از مهارتهای فعلی کارکنان دستخوش تغییر یا منسوخشدن خواهد شد. در کنار مهارتهای فناورانه، تفکر خلاق، انعطافپذیری، تابآوری، کنجکاوی، یادگیری مادامالعمر و رهبری نیز اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
●این یعنی کارکنان آینده فقط برای «انجام دادن وظیفه» استخدام نمیشوند؛ آنها باید بتوانند یاد بگیرند، مسئله حل کنند، تصمیم بگیرند، نوآوری کنند و با فناوری همکاری کنند.
۱. کارکنان امروز الزاماً مطیعتر نیستند؛ آگاهتر و مطالبهگرترند
یکی از مهمترین تغییرات، افزایش سطح دسترسی کارکنان به اطلاعات است.
کارمند امروز میتواند درباره حقوق، فرصتهای شغلی، فرهنگ سازمانی، سبک مدیریت، مسیر پیشرفت، تجربه کارکنان سایر شرکتها و حتی میزان حقوق مشاغل مشابه اطلاعات کسب کند.
در گذشته، اطلاعات درباره سازمان عمدتاً در اختیار مدیر بود؛ امروز بخش بزرگی از این اطلاعات در دسترس کارکنان است.
●به همین دلیل، رابطه سنتی:
مدیر میگوید ⬅️ کارمند اجرا میکند
بهتدریج جای خود را به رابطهای پیچیدهتر میدهد:
مدیر جهت میدهد ⬅️ کارمند سؤال میکند ⬅️ گفتوگو شکل میگیرد ⬅️ تصمیم مشترکتر میشود⬅️ مسئولیت توزیع میشود.
●این تغییر به معنای حذف اقتدار مدیر نیست؛ بلکه به معنای تغییر ماهیت اقتدار مدیریتی است.
●مدیر قدرتمند امروز الزاماً مدیری نیست که بیشترین دستور را میدهد؛ بلکه مدیری است که میتواند اعتماد ایجاد کند، جهت بدهد و ظرفیت تصمیمگیری کارکنان را افزایش دهد.
۲. احترام دیگر یک امتیاز نیست؛ بخشی از کیفیت رابطه کاری است
یکی از نکات مهم در متن اولیه، تأکید بر اهمیت احترام است.
این موضوع را میتوان با مفهوم کیفیت تجربه کارکنان و همچنین «قرارداد روانشناختی» توضیح داد.
کارکنان فقط در برابر دریافت حقوق، زمان و مهارت خود را به سازمان نمیفروشند؛ آنها انتظاراتی درباره احترام، عدالت، رشد، اعتماد، شنیدهشدن و رفتار حرفهای نیز دارند.وقتی این انتظارات برآورده نمیشود، ممکن است فرد از نظر فیزیکی در سازمان باقی بماند، اما از نظر روانی از آن فاصله بگیرد.
●پژوهشهای جدید درباره «صدای کارکنان» نیز نشان میدهند که مشارکت واقعی در تصمیمگیری میتواند با ماندگاری کارکنان ارتباط داشته باشد و صرفاً پرسیدن نظر کارکنان کافی نیست؛ کارکنان زمانی احساس اثرگذاری میکنند که نظر آنها واقعاً در تصمیمها مورد استفاده قرار گیرد.
بنابراین:
شنیدن کارکنان ≠ مشارکت کارکنان
مشارکت زمانی اتفاق میافتد که صدای کارکنان بتواند بر تصمیم اثر بگذارد.
۳. از «چرا انجام بده؟» به «مسئله چیست و بهترین راهحل کدام است؟»
یکی از تفاوتهای مهم مدیریت سنتی با مدیریت جدید، تغییر نوع سؤال است.
در مدیریت دستوری، سؤال اصلی مدیر معمولاً این است:
«آیا دستور من اجرا شد؟»
●اما در مدیریت جدید سؤال مهمتر این است:
«آیا مسئله درست فهمیده شده و بهترین راهحل انتخاب شده است؟»
این تغییر بسیار مهم است؛ زیرا کارکنان دانش تخصصی و اطلاعات عملیاتی بیشتری درباره فرایندها دارند.
مدیری که برای هر تصمیم کوچک منتظر تأیید خود میماند، در واقع ظرفیت سازمان را محدود میکند.
از سوی دیگر، تفویض اختیار بدون تعریف هدف، حدود مسئولیت و معیارهای عملکرد نیز میتواند به آشفتگی منجر شود.
بنابراین:تفویض اختیار ≠ رها کردن کارکنان
●تفویض مؤثر یعنی:
هدف روشن + اختیار کافی + منابع لازم + مرز مسئولیت + پاسخگویی + بازخورد
۴. چرا مشارکت اهمیت بیشتری پیدا کرده است؟
پژوهشهای سازمانی طی چند دهه نشان دادهاند که احساس کنترل و مشارکت کارکنان با مجموعهای از پیامدهای مثبت شغلی ارتباط دارد.یک فراتحلیل درباره استقلال و مشارکت در محیط کار نشان داد که سطوح بالاتر کنترل ادراکشده با رضایت شغلی، تعهد، درگیری شغلی، انگیزش و عملکرد بیشتر و همچنین با برخی پیامدهای منفی مانند قصد ترک خدمت و غیبت کمتر همراه بوده است.
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه