Forwarded from آکادمی مدیریت منابع انسانی
📌📌📌تمامیت (Integrity) و نقش توسعه منابع انسانی
امروزه بسیاری از سازمانها از کلمه تمامیت در لیست ارزش های خود استفاده میکنند. اما این کلمه در عمل چه معنایی دارد و چگونه منابع انسانی می تواند فقدان تمامیت و صداقت را در کارمندان تشخیص دهد؟
تمامیت یک اصل بنیادی است که روابط بر پایه آن شکل میگیرد و یکی از ارزشهای اساسی است که کارفرمایان در زمان استخدام در کار جویان جستجو می کند.
✅وقتی میخواهید کسی را استخدام کنید در وی به دنبال سه ویژگی میگردید : تمامیت ، هوش و انرژی.
وقتی افرادی بدون تمامیت را استخدام میکنید انگار میخواهید آنها لال و تنبل باشند!
تام سرسی در ستون خود در CBS Money Watch ، این موضوع را به خوبی توضیح داده است. او می گوید:
•✅وقتی فردی را با انرژی بالا ، هوش بالا ، اما یکپارچگی کم استخدام می کنید ، یک دزد باهوش و با انرژی را استخدام کرده اید!
• ✅هنگامی که فردی با هوش بالا ، یکپارچگی بالا ، اما انرژی کم استخدام کنید ، یک مغازه دار خواهید داشت ، نه یک موتور رشد کسب و کار!
• ✅وقتی فردی را با انرژی بالا ، صداقت بالا ، اما هوش کم استخدام می کنید ، یک کارمند قدرتمند خواهید داشت ، اما نابیناست و نمیتواند موانع را ببیند و مشکلات را حل کند.
@aliseyyednaghavi
امروزه بسیاری از سازمانها از کلمه تمامیت در لیست ارزش های خود استفاده میکنند. اما این کلمه در عمل چه معنایی دارد و چگونه منابع انسانی می تواند فقدان تمامیت و صداقت را در کارمندان تشخیص دهد؟
تمامیت یک اصل بنیادی است که روابط بر پایه آن شکل میگیرد و یکی از ارزشهای اساسی است که کارفرمایان در زمان استخدام در کار جویان جستجو می کند.
✅وقتی میخواهید کسی را استخدام کنید در وی به دنبال سه ویژگی میگردید : تمامیت ، هوش و انرژی.
وقتی افرادی بدون تمامیت را استخدام میکنید انگار میخواهید آنها لال و تنبل باشند!
تام سرسی در ستون خود در CBS Money Watch ، این موضوع را به خوبی توضیح داده است. او می گوید:
•✅وقتی فردی را با انرژی بالا ، هوش بالا ، اما یکپارچگی کم استخدام می کنید ، یک دزد باهوش و با انرژی را استخدام کرده اید!
• ✅هنگامی که فردی با هوش بالا ، یکپارچگی بالا ، اما انرژی کم استخدام کنید ، یک مغازه دار خواهید داشت ، نه یک موتور رشد کسب و کار!
• ✅وقتی فردی را با انرژی بالا ، صداقت بالا ، اما هوش کم استخدام می کنید ، یک کارمند قدرتمند خواهید داشت ، اما نابیناست و نمیتواند موانع را ببیند و مشکلات را حل کند.
@aliseyyednaghavi
✳️ دنیا را کسانی که بیتفاوت تماشا میکنند، نابود میکنند!
✅ از روی این جمله راحت رد نشوید. برگردید و یک بار دیگر این جمله را بخوانید. یکی از ریشههای فقر، ناکارآمدی و عدم توسعهیافتگی همین بیتفاوت بودنها و خود را به کوچه علیچپزدنها است.
گاهی اوقات اصولا بیتفاوت بودن و تظاهر به بیتفاوتی تبدیل می شود به یک پرستيژ اجتماعی. یعنی اینکه من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید! من میدانم نمیشود و شما نمیدانید و به همین خاطر بیهوده تلاش میکنید! بیتفاوتی میشود یک مصداق خلاف جریان آب شنا کردن. فراگیری این پدیده بسیار خطرناک است.
🔸اما به خاطر بسپاریم سراشیبی سقوط یک جامعه از آن جایی آغاز میشود که امیدواری کمرنگ میشود و راه بیتفاوتی باز میشود.
◀️ تجویز راهبردی:
🔸چه باید کرد؟ لازمست کوچه علی چپ را گِل گرفت و ذهن را از «کوچه علی چپ» به «بزرگراه مسوولیت» هدایت کرد. چگونه؟ با تمرینهای کوچک. اگر همه ما در قبال مسائل روزانه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، حساس/مسوول/با تفاوت (بر عکسِ بیتفاوت) باشیم جهان بهتری پیشِ روی ماست:
▪️آشغالی که در خیابان ریخته شده و میتوانیم برداریم، اما برش نمیداریم.
▪️کتاب هایی که در کتابخانه های ما خاک میخورد و میتوانیم آن را به کتابخانههای عمومی هدیه دهیم.
▪️زباله های تر و خشکی که میتوانیم آنها را در پلاستیکهای مجزا تفکیک کنیم اما نمیکنیم.
▪️لامپی که در پارکینگ خانه ما روشن مانده است و میتوانیم خاموش کنیم اما نمیکنیم.
▪️ایده یا انتقادی که می توانیم برای مدیرمان بفرستیم اما نمی فرستیم.
▪️نکته ای که بلدیم و میتوانیم آن را با دیگران به اشتراک بگذاریم اما تنبلی میکنیم.
🔸کافی است بیتفاوت نباشیم. تغییرات بزرگ از تجمیع همین تغییرات کوچک آغاز میشود. قرار نیست همه ما یک مصلح اجتماعی بزرگ یا یک کارآفرین اقتصادی جهانی باشیم. کافیست به اندازه یک آشغال جمع کردن، یک کتاب هدیه دادن، خاموش کردن یک لامپ یا ارسال یک ایده در ساختن فردایی بهتر نقش آفرینی کنیم.
🔸درست زمانی که همگی دم از ناامیدی می زنند و بر طبل بی تفاوتی میکوبند وظیفه شما دو برابر می شود: هم خودتان نباید بیتفاوت شوید و هم باید دیگران را به باتفاوتی (بر عکسِ بیتفاوتی) تشویق کنید.
این نکته بسیار مهم را به خاطر بسپارید: بیتفاوتها هیچگاه نتوانستهاند در دنیا تفاوتی ایجاد کنند. نگذارید بیتفاوتی و بیتفاوتها سرنوشت شما را رقم بزنند.
✍ دکتر مجتبی لشکربلوکی (با تلخیص)
✅ از روی این جمله راحت رد نشوید. برگردید و یک بار دیگر این جمله را بخوانید. یکی از ریشههای فقر، ناکارآمدی و عدم توسعهیافتگی همین بیتفاوت بودنها و خود را به کوچه علیچپزدنها است.
گاهی اوقات اصولا بیتفاوت بودن و تظاهر به بیتفاوتی تبدیل می شود به یک پرستيژ اجتماعی. یعنی اینکه من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید! من میدانم نمیشود و شما نمیدانید و به همین خاطر بیهوده تلاش میکنید! بیتفاوتی میشود یک مصداق خلاف جریان آب شنا کردن. فراگیری این پدیده بسیار خطرناک است.
🔸اما به خاطر بسپاریم سراشیبی سقوط یک جامعه از آن جایی آغاز میشود که امیدواری کمرنگ میشود و راه بیتفاوتی باز میشود.
◀️ تجویز راهبردی:
🔸چه باید کرد؟ لازمست کوچه علی چپ را گِل گرفت و ذهن را از «کوچه علی چپ» به «بزرگراه مسوولیت» هدایت کرد. چگونه؟ با تمرینهای کوچک. اگر همه ما در قبال مسائل روزانه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، حساس/مسوول/با تفاوت (بر عکسِ بیتفاوت) باشیم جهان بهتری پیشِ روی ماست:
▪️آشغالی که در خیابان ریخته شده و میتوانیم برداریم، اما برش نمیداریم.
▪️کتاب هایی که در کتابخانه های ما خاک میخورد و میتوانیم آن را به کتابخانههای عمومی هدیه دهیم.
▪️زباله های تر و خشکی که میتوانیم آنها را در پلاستیکهای مجزا تفکیک کنیم اما نمیکنیم.
▪️لامپی که در پارکینگ خانه ما روشن مانده است و میتوانیم خاموش کنیم اما نمیکنیم.
▪️ایده یا انتقادی که می توانیم برای مدیرمان بفرستیم اما نمی فرستیم.
▪️نکته ای که بلدیم و میتوانیم آن را با دیگران به اشتراک بگذاریم اما تنبلی میکنیم.
🔸کافی است بیتفاوت نباشیم. تغییرات بزرگ از تجمیع همین تغییرات کوچک آغاز میشود. قرار نیست همه ما یک مصلح اجتماعی بزرگ یا یک کارآفرین اقتصادی جهانی باشیم. کافیست به اندازه یک آشغال جمع کردن، یک کتاب هدیه دادن، خاموش کردن یک لامپ یا ارسال یک ایده در ساختن فردایی بهتر نقش آفرینی کنیم.
🔸درست زمانی که همگی دم از ناامیدی می زنند و بر طبل بی تفاوتی میکوبند وظیفه شما دو برابر می شود: هم خودتان نباید بیتفاوت شوید و هم باید دیگران را به باتفاوتی (بر عکسِ بیتفاوتی) تشویق کنید.
این نکته بسیار مهم را به خاطر بسپارید: بیتفاوتها هیچگاه نتوانستهاند در دنیا تفاوتی ایجاد کنند. نگذارید بیتفاوتی و بیتفاوتها سرنوشت شما را رقم بزنند.
✍ دکتر مجتبی لشکربلوکی (با تلخیص)
💢یکی از ويژگیهای ما آدمها مرز گذاشتن است.
بدیهی است که اولین مرزی که به ذهن میآید، مرز جغرافیایی است. اگر دو متر این طرفتر دنیا بیایی میشوی ایرانی و دو متر آن طرفتر میشود ترک یا عراقی یا ... اما ای کاش مرزهای انسانی همین مرزها بود. ما بین خیلی چیزها مرز می گذاریم.
مرز بین رییس و کارمند
مرز بین پدر و فرزند
مرز بین صاحب خانه و نگهبان
مرز بین پولدار و بی پول ها
مرز بین لر و ترک
خب ممکن است بپرسید که چه ایرادی دارد؟
بزرگ ترین ایرادش این است که ما زندانی می شویم.
ما آزادی خود را از دست می دهیم. بگذارید مثال بزنم: چون من ثروتمندم پس نمی توانم، ساندویچی معمولی و ارزان بخرم و بنشینم لب جوب و آن را بخورم.
چون من رییس اداره هستم نمی شود که ماشین من ساده باشد و ماشین تمام کارمندان من های کلاس!
چون ما صاحب خانه ام نمی توانم با نگهبانم سر یک سفره بنشینم و با هم کلی بخندیم. او به تنهایی غذا می خورد و من به تنهایی! چرا؟ چون قرار است مرزها شکسته نشود.
من تشنه ام می شود به بوفه دانشجویان نمی روم و آن جا نمی نشینم، چرا؟ چون قرار است مرزها رعایت شود. شان استادی چه می شود؟
و بدین ترتیب قواعد، پروتکل ها، مرزها، باید و نبایدها آنقدر دور و بر ما هستند که ما دیگر خودمان نیستیم.
ما می شویم یک زندانی که باید درون "چهارمتری مرزهای مصنوعی" فقط قدم بزنیم. خندیدن، خوردن، پوشیدن، حتی فکر کردمان، بسته، تکراری و مصنوعی شده است.
تجویز راهبردی:
مرزها را ما گذاشته ایم. خودمان هم می توانیم برداریم. برای رهایی از این چهارمتری مصنوعی راهش این است که از "چهار کلمه قدرتمند" استفاده کنیم.
چرا؟ و چرا که نه؟
بعضی واژه ها قدرت تخریب گری بالایی دارند مانند چرا؟
بگذارید با یک مثال آن تشریح کنم:
از خودتان بپرسید چرا من به عنوان مدیر انتظار دارم که همیشه افرادی که در چارت سازمانی در رده پایین تر هستند به دیدن من بیایند؟
و تصور کنید که شما به اتاق آن ها بروید و از خود بپرسید چرا که نه؟
این مرزها را بشکنید
✍دکتر_مجتبی_لشکربلوکی
بدیهی است که اولین مرزی که به ذهن میآید، مرز جغرافیایی است. اگر دو متر این طرفتر دنیا بیایی میشوی ایرانی و دو متر آن طرفتر میشود ترک یا عراقی یا ... اما ای کاش مرزهای انسانی همین مرزها بود. ما بین خیلی چیزها مرز می گذاریم.
مرز بین رییس و کارمند
مرز بین پدر و فرزند
مرز بین صاحب خانه و نگهبان
مرز بین پولدار و بی پول ها
مرز بین لر و ترک
خب ممکن است بپرسید که چه ایرادی دارد؟
بزرگ ترین ایرادش این است که ما زندانی می شویم.
ما آزادی خود را از دست می دهیم. بگذارید مثال بزنم: چون من ثروتمندم پس نمی توانم، ساندویچی معمولی و ارزان بخرم و بنشینم لب جوب و آن را بخورم.
چون من رییس اداره هستم نمی شود که ماشین من ساده باشد و ماشین تمام کارمندان من های کلاس!
چون ما صاحب خانه ام نمی توانم با نگهبانم سر یک سفره بنشینم و با هم کلی بخندیم. او به تنهایی غذا می خورد و من به تنهایی! چرا؟ چون قرار است مرزها شکسته نشود.
من تشنه ام می شود به بوفه دانشجویان نمی روم و آن جا نمی نشینم، چرا؟ چون قرار است مرزها رعایت شود. شان استادی چه می شود؟
و بدین ترتیب قواعد، پروتکل ها، مرزها، باید و نبایدها آنقدر دور و بر ما هستند که ما دیگر خودمان نیستیم.
ما می شویم یک زندانی که باید درون "چهارمتری مرزهای مصنوعی" فقط قدم بزنیم. خندیدن، خوردن، پوشیدن، حتی فکر کردمان، بسته، تکراری و مصنوعی شده است.
تجویز راهبردی:
مرزها را ما گذاشته ایم. خودمان هم می توانیم برداریم. برای رهایی از این چهارمتری مصنوعی راهش این است که از "چهار کلمه قدرتمند" استفاده کنیم.
چرا؟ و چرا که نه؟
بعضی واژه ها قدرت تخریب گری بالایی دارند مانند چرا؟
بگذارید با یک مثال آن تشریح کنم:
از خودتان بپرسید چرا من به عنوان مدیر انتظار دارم که همیشه افرادی که در چارت سازمانی در رده پایین تر هستند به دیدن من بیایند؟
و تصور کنید که شما به اتاق آن ها بروید و از خود بپرسید چرا که نه؟
این مرزها را بشکنید
✍دکتر_مجتبی_لشکربلوکی