👆✳️ وقتی صحبت از «طراحی سازمان» میشود، بسیاری از مدیران هنوز به نمودارهای سازمانی، چارتها و جابهجایی واحدها فکر میکنند. اما آرمسترانگ در فصل هفتم یادآوری میکند که مسئله اصلی، طراحی جریان ارزش و تصمیمگیری است، نه صرفاً طراحی جایگاه افراد.
سازمانی که ساختارش با استراتژی همسو نباشد، حتی با بهترین مدیران و متخصصترین کارکنان نیز به کندی حرکت میکند. در مقابل، سازمانی که نقشها، مسئولیتها، ارتباطات و فرهنگ خود را آگاهانه طراحی کرده باشد، تغییر را نه یک تهدید، بلکه بخشی از مزیت رقابتی خود میداند.
نکتهای که از نگاه من کمتر به آن پرداخته میشود این است که بسیاری از پروژههای تحول سازمانی، به دلیل ضعف در طراحی سازمان شکست نمیخورند؛ بلکه به این دلیل شکست میخورند که مدیران تصور میکنند تغییر، با اصلاح ساختار آغاز میشود، در حالی که تغییر واقعی از اصلاح الگوهای تصمیمگیری، تعاملات و فرهنگ آغاز میشود. ساختار، تنها بازتاب این تغییر است؛ نه نقطه شروع آن.
از منظر مدیریت استراتژیک منابع انسانی، واحد HR نباید صرفاً مجری تغییر باشد؛ بلکه باید معمار سازمان آینده باشد؛ سازمانی که بتواند سریعتر یاد بگیرد، منعطفتر تصمیم بگیرد و سرمایه انسانی را در راستای اهداف کسبوکار همسو کند.
بذر اندیشه 🌱
شاید مهمترین سؤال برای هر مدیر این نباشد که «آیا ساختار سازمان ما درست است؟»؛ بلکه این باشد:
«آیا ساختار فعلی، استراتژی آینده ما را ممکن میکند یا مانع آن است؟»
اگر پاسخ این سؤال روشن نباشد، احتمالاً زمان بازطراحی سازمان فرا رسیده است.
سازمانی که ساختارش با استراتژی همسو نباشد، حتی با بهترین مدیران و متخصصترین کارکنان نیز به کندی حرکت میکند. در مقابل، سازمانی که نقشها، مسئولیتها، ارتباطات و فرهنگ خود را آگاهانه طراحی کرده باشد، تغییر را نه یک تهدید، بلکه بخشی از مزیت رقابتی خود میداند.
نکتهای که از نگاه من کمتر به آن پرداخته میشود این است که بسیاری از پروژههای تحول سازمانی، به دلیل ضعف در طراحی سازمان شکست نمیخورند؛ بلکه به این دلیل شکست میخورند که مدیران تصور میکنند تغییر، با اصلاح ساختار آغاز میشود، در حالی که تغییر واقعی از اصلاح الگوهای تصمیمگیری، تعاملات و فرهنگ آغاز میشود. ساختار، تنها بازتاب این تغییر است؛ نه نقطه شروع آن.
از منظر مدیریت استراتژیک منابع انسانی، واحد HR نباید صرفاً مجری تغییر باشد؛ بلکه باید معمار سازمان آینده باشد؛ سازمانی که بتواند سریعتر یاد بگیرد، منعطفتر تصمیم بگیرد و سرمایه انسانی را در راستای اهداف کسبوکار همسو کند.
بذر اندیشه 🌱
شاید مهمترین سؤال برای هر مدیر این نباشد که «آیا ساختار سازمان ما درست است؟»؛ بلکه این باشد:
«آیا ساختار فعلی، استراتژی آینده ما را ممکن میکند یا مانع آن است؟»
اگر پاسخ این سؤال روشن نباشد، احتمالاً زمان بازطراحی سازمان فرا رسیده است.
✳️ بخشنده، گیرنده یا معاملهگر؛ کدامیک در سازمان موفقترند؟
✅ سه نفر را تصور کنید که هر سه بسیار باهوش و توانمندند. نفر اول هر وقت همکارش مشکلی دارد، کمک میکند؛ تجربهاش را منتقل میکند و حتی گاهی از اعتبار خودش برای رشد دیگران استفاده میکند. نفر دوم همیشه میپرسد: «این کار چه منفعتی برای من دارد؟» و نفر سوم میگوید: «من کمک میکنم، اما انتظار دارم تو هم روزی کمکم کنی.»
■ اگر قرار باشد روی موفقیت یکی از این سه نفر شرط ببندید، کدام را انتخاب میکنید؟
🧠 آدام گرانت، استاد دانشگاه و نویسنده کتاب بدهبستان، برای توضیح این تفاوت، آدمهای محیط کار را به سه گروه تقسیم میکند: بخشندهها، گیرندهها و معاملهگرها.
🎁 بخشندهها قبل از اینکه بپرسند «چه چیزی گیر من میآید؟» میپرسند: «چه کمکی از دست من برمیآید؟» آنها دانش، زمان، تجربه، ارتباطات و حمایت خود را در اختیار دیگران میگذارند.
🦊 گیرندهها بازی را متفاوت میبینند. برای آنها سؤال اصلی این است: «این رابطه، این پروژه یا این آدم چه چیزی برای من دارد؟» ممکن است بسیار موفق، جاهطلب و حتی دوستداشتنی باشند؛ اما معمولاً بیشتر ارزش میگیرند تا اینکه ارزش ایجاد کنند.
⚖️ معاملهگرها وسط این دو قرار میگیرند. آنها به اصل بدهبستان و عدالت اهمیت میدهند: «من برای تو کاری انجام میدهم، اما انتظار دارم رابطه در نهایت متعادل باشد.»
💥 اما قسمت شگفتانگیز ماجرا اینجاست: گرانت میگوید بخشندهها میتوانند هم کمموفقیتترین افراد سازمان باشند و هم موفقترین آنها!
🔍 چرا؟ چون همه بخشندهها شبیه هم نیستند. بعضیها آنقدر به دیگران میدهند که خودشان خالی میشوند؛ کار دیگران را انجام میدهند، همیشه در دسترساند، نمیتوانند «نه» بگویند و در نهایت خسته و فرسوده میشوند.
🚀 اما بخشندههای موفق، یک تفاوت اساسی دارند: آنها بخشندهاند، اما قربانی نیستند. کمک میکنند، اما مرز دارند. اعتماد میکنند، اما سادهلوح نیستند. دانش میدهند، اما اجازه نمیدهند دیگران دائماً از آنها استفاده کنند.
🎯 اینجاست که این نظریه برای مدیران جذاب میشود. مدیر نباید فقط بپرسد «چه کسی در تیم من سختکوشتر است؟» باید ببیند چه کسی برای دیگران ارزش ایجاد میکند، چه کسی فقط ارزش دریافت میکند و چه کسی همکاری را به یک حسابداری دائمی تبدیل کرده است.
👀 یک آزمایش ساده انجام دهید. دفعه بعد که یکی از کارکنان دچار مشکل شد، فقط تماشا کنید چه کسی بدون درخواست شما جلو میآید. وقتی موفقیتی اتفاق افتاد، ببینید چه کسی اعتبار را تقسیم میکند و چه کسی همه آن را برای خودش برمیدارد. وقتی یک فرصت خوب ایجاد شد، ببینید چه کسی دیگری را هم بالا میکشد.
💡 آنوقت احتمالاً چیز جالبی درباره فرهنگ سازمانتان کشف خواهید کرد: فرهنگ واقعی سازمان را نه شعارهای روی دیوار، بلکه همین رفتارهای کوچک و تکرارشونده میسازند.
🏆 پس برگردیم به سؤال اول: بخشنده، گیرنده یا معاملهگر؛ کدامیک موفقتر است؟
پاسخ، برخلاف انتظار، «بخشنده» نیست.
🔑 موفقترین آدمها کسانیاند که ارزش ایجاد میکنند، اما ارزش خودشان را هم فراموش نمیکنند.
🌱 و شاید این بهترین تعریف برای یک مدیر موفق باشد: «آنقدر به دیگران کمک کن که رشد کنند؛ آنقدر از خودت مراقبت کن که بتوانی ادامه بدهی.»
گاهنامه مدیر
✅ سه نفر را تصور کنید که هر سه بسیار باهوش و توانمندند. نفر اول هر وقت همکارش مشکلی دارد، کمک میکند؛ تجربهاش را منتقل میکند و حتی گاهی از اعتبار خودش برای رشد دیگران استفاده میکند. نفر دوم همیشه میپرسد: «این کار چه منفعتی برای من دارد؟» و نفر سوم میگوید: «من کمک میکنم، اما انتظار دارم تو هم روزی کمکم کنی.»
■ اگر قرار باشد روی موفقیت یکی از این سه نفر شرط ببندید، کدام را انتخاب میکنید؟
🧠 آدام گرانت، استاد دانشگاه و نویسنده کتاب بدهبستان، برای توضیح این تفاوت، آدمهای محیط کار را به سه گروه تقسیم میکند: بخشندهها، گیرندهها و معاملهگرها.
🎁 بخشندهها قبل از اینکه بپرسند «چه چیزی گیر من میآید؟» میپرسند: «چه کمکی از دست من برمیآید؟» آنها دانش، زمان، تجربه، ارتباطات و حمایت خود را در اختیار دیگران میگذارند.
🦊 گیرندهها بازی را متفاوت میبینند. برای آنها سؤال اصلی این است: «این رابطه، این پروژه یا این آدم چه چیزی برای من دارد؟» ممکن است بسیار موفق، جاهطلب و حتی دوستداشتنی باشند؛ اما معمولاً بیشتر ارزش میگیرند تا اینکه ارزش ایجاد کنند.
⚖️ معاملهگرها وسط این دو قرار میگیرند. آنها به اصل بدهبستان و عدالت اهمیت میدهند: «من برای تو کاری انجام میدهم، اما انتظار دارم رابطه در نهایت متعادل باشد.»
💥 اما قسمت شگفتانگیز ماجرا اینجاست: گرانت میگوید بخشندهها میتوانند هم کمموفقیتترین افراد سازمان باشند و هم موفقترین آنها!
🔍 چرا؟ چون همه بخشندهها شبیه هم نیستند. بعضیها آنقدر به دیگران میدهند که خودشان خالی میشوند؛ کار دیگران را انجام میدهند، همیشه در دسترساند، نمیتوانند «نه» بگویند و در نهایت خسته و فرسوده میشوند.
🚀 اما بخشندههای موفق، یک تفاوت اساسی دارند: آنها بخشندهاند، اما قربانی نیستند. کمک میکنند، اما مرز دارند. اعتماد میکنند، اما سادهلوح نیستند. دانش میدهند، اما اجازه نمیدهند دیگران دائماً از آنها استفاده کنند.
🎯 اینجاست که این نظریه برای مدیران جذاب میشود. مدیر نباید فقط بپرسد «چه کسی در تیم من سختکوشتر است؟» باید ببیند چه کسی برای دیگران ارزش ایجاد میکند، چه کسی فقط ارزش دریافت میکند و چه کسی همکاری را به یک حسابداری دائمی تبدیل کرده است.
👀 یک آزمایش ساده انجام دهید. دفعه بعد که یکی از کارکنان دچار مشکل شد، فقط تماشا کنید چه کسی بدون درخواست شما جلو میآید. وقتی موفقیتی اتفاق افتاد، ببینید چه کسی اعتبار را تقسیم میکند و چه کسی همه آن را برای خودش برمیدارد. وقتی یک فرصت خوب ایجاد شد، ببینید چه کسی دیگری را هم بالا میکشد.
💡 آنوقت احتمالاً چیز جالبی درباره فرهنگ سازمانتان کشف خواهید کرد: فرهنگ واقعی سازمان را نه شعارهای روی دیوار، بلکه همین رفتارهای کوچک و تکرارشونده میسازند.
🏆 پس برگردیم به سؤال اول: بخشنده، گیرنده یا معاملهگر؛ کدامیک موفقتر است؟
پاسخ، برخلاف انتظار، «بخشنده» نیست.
🔑 موفقترین آدمها کسانیاند که ارزش ایجاد میکنند، اما ارزش خودشان را هم فراموش نمیکنند.
🌱 و شاید این بهترین تعریف برای یک مدیر موفق باشد: «آنقدر به دیگران کمک کن که رشد کنند؛ آنقدر از خودت مراقبت کن که بتوانی ادامه بدهی.»
گاهنامه مدیر
👍3
مدیریت اجرایی
تصمیم بزرگ آزمایش کوچک؟!
✳️ 👆در یادداشت های قبلی «عصر پیچیدگی» و «برآمدگی» به یک واقعیت رسیدیم:
✅ در مسائل Complex، همیشه نمی توان ابتدا همه چیز را فهمید و بعد تصمیم گرفت. گاهی بخشی از فهم، فقط بعد از اقدام به دست می آید. دیو اسنودن در چارچوب مشهور Cynefin برای چنین موقعیت هایی منطقPSR
Probe, Sense, Respond
را پیشنهاد می کند؛ ابتدا یک مداخله محدود انجام دهید، واکنش واقعی سیستم را ببینید و بعد تصمیم بعدی را بگیرید. این نگاه با مدیریت پروژه کلاسیک متفاوت است. قرار نیست برای هر ایدهای یک برنامه بزرگ بنویسیم و تمام منابع را روی موفقیت آن شرط بندی کنیم. چند فرض متفاوت را در مقیاس کوچک امتحان می کنیم؛ طوری که اگر اشتباه بود، شکست قابل تحمل باشد. مثلاً به جای اجرای یک مدل جدید ارزیابی عملکرد برای هزار کارمند، آن را سه ماه در دو واحد آزمایش کنید. حتی می توانید دو مدل متفاوت را همزمان امتحان کنید. ببینید رفتار کارکنان چگونه تغییر می کند، چه پیامد ناخواسته ای ایجاد می شود و کدام الگو بهتر جواب می دهد. این همان Safe-to-Fail Experiment است؛ شکست کوچک نه الزاماً نشانه مدیریت بد، بلکه گاهی هزینه خرید اطلاعات است.
■ مدیریت در عصر پیچیدگی یعنی به جای تلاش برای درست بودن از همان ابتدا، سازمانی بسازیم که بتواند سریع آزمایش کند، ارزان اشتباه کند و سریعتر یاد بگیرد.
■ شاید یک قاعده ساده برای مدیران کافی باشد:
قبل از تصمی مهای بزرگ، آزمایش های کوچک انجام دهید.
https://t.me/ExecutiveManagement
https://whatsapp.com/channel/0029Vb8wWXv65yDH0E2t1i2Q
✅ در مسائل Complex، همیشه نمی توان ابتدا همه چیز را فهمید و بعد تصمیم گرفت. گاهی بخشی از فهم، فقط بعد از اقدام به دست می آید. دیو اسنودن در چارچوب مشهور Cynefin برای چنین موقعیت هایی منطقPSR
Probe, Sense, Respond
را پیشنهاد می کند؛ ابتدا یک مداخله محدود انجام دهید، واکنش واقعی سیستم را ببینید و بعد تصمیم بعدی را بگیرید. این نگاه با مدیریت پروژه کلاسیک متفاوت است. قرار نیست برای هر ایدهای یک برنامه بزرگ بنویسیم و تمام منابع را روی موفقیت آن شرط بندی کنیم. چند فرض متفاوت را در مقیاس کوچک امتحان می کنیم؛ طوری که اگر اشتباه بود، شکست قابل تحمل باشد. مثلاً به جای اجرای یک مدل جدید ارزیابی عملکرد برای هزار کارمند، آن را سه ماه در دو واحد آزمایش کنید. حتی می توانید دو مدل متفاوت را همزمان امتحان کنید. ببینید رفتار کارکنان چگونه تغییر می کند، چه پیامد ناخواسته ای ایجاد می شود و کدام الگو بهتر جواب می دهد. این همان Safe-to-Fail Experiment است؛ شکست کوچک نه الزاماً نشانه مدیریت بد، بلکه گاهی هزینه خرید اطلاعات است.
■ مدیریت در عصر پیچیدگی یعنی به جای تلاش برای درست بودن از همان ابتدا، سازمانی بسازیم که بتواند سریع آزمایش کند، ارزان اشتباه کند و سریعتر یاد بگیرد.
■ شاید یک قاعده ساده برای مدیران کافی باشد:
قبل از تصمی مهای بزرگ، آزمایش های کوچک انجام دهید.
https://t.me/ExecutiveManagement
https://whatsapp.com/channel/0029Vb8wWXv65yDH0E2t1i2Q
Telegram
مدیریت اجرایی
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
✳️ سیاست فقط داشتن عقیده درست یا ایستادن بر اصول نیست. بخشی از سیاست، دانستن این است که کجا باید ایستاد، کجا باید مذاکره کرد، چه زمانی باید مصالحه کرد و چگونه میتوان با مخالفی که قرار نیست ناپدید شود، زندگی و رقابت کرد.
🔸محمود سریعالقلم در روایت خود از چوئنلای، سیاستمداری را تصویر میکند که نزدیک به سه دهه در کنار مائو زیست، اما شیوه سیاستورزیاش در بسیاری موارد نقطه مقابل او بود: مائو حذف میکرد، چوئنلای اقناع میکرد؛ مائو جهان را از دریچه ایدئولوژی میدید، چوئنلای بر واقعیت و داده تکیه داشت؛ مائو میخواست تاریخ را شتاب دهد، چوئنلای میکوشید از واقعیت موجود بهترین امکان را بسازد.
🔸او برای جامعهای که درباره دموکراسی و آینده پس از اقتدارگرایی میاندیشد، پرسش مهمی را در میان میگذارد: آیا فرهنگ سیاسی ما نیز دموکراتیک شده است؟
سریعالقلم معتقد است: توان شنیدن مخالف، تحمل نقد، کنترل خشم، پذیرش واقعیت، سنجیدن پیامد کلمات و تصمیمها، یافتن نقاط مشترک و کنار گذاشتن منطق حذف، حاشیه سیاست نیستند؛ بخشی از زیرساخت دموکراسیاند.
🔸محمود سریعالقلم در روایت خود از چوئنلای، سیاستمداری را تصویر میکند که نزدیک به سه دهه در کنار مائو زیست، اما شیوه سیاستورزیاش در بسیاری موارد نقطه مقابل او بود: مائو حذف میکرد، چوئنلای اقناع میکرد؛ مائو جهان را از دریچه ایدئولوژی میدید، چوئنلای بر واقعیت و داده تکیه داشت؛ مائو میخواست تاریخ را شتاب دهد، چوئنلای میکوشید از واقعیت موجود بهترین امکان را بسازد.
🔸او برای جامعهای که درباره دموکراسی و آینده پس از اقتدارگرایی میاندیشد، پرسش مهمی را در میان میگذارد: آیا فرهنگ سیاسی ما نیز دموکراتیک شده است؟
سریعالقلم معتقد است: توان شنیدن مخالف، تحمل نقد، کنترل خشم، پذیرش واقعیت، سنجیدن پیامد کلمات و تصمیمها، یافتن نقاط مشترک و کنار گذاشتن منطق حذف، حاشیه سیاست نیستند؛ بخشی از زیرساخت دموکراسیاند.
❤1
💢۹۹ درصد مردم فکر میکنن موفقیت یعنی استعداد. ولی اینطور نیست.
📍موفقیت یعنی تشخیص الگوها + سرعت.
آدمهایی که همیشه برنده میشن باهوشتر نیستن.
اونا فقط الگوها رو زودتر میبینن...
و قبل از بقیه دست به اقدام میزنن.اینم سیستمی که خیلی از آدمها هیچوقت یادش نمیگیرن:
۱.برندهها به جای حدس زدن، الگوها وروندها رو مطالعه میکنن.
۲.فرصتها وقتی زیاد معطل کنی کلاً غیب میشن.
۳.موقعیت و جایگاهت خیلی مهمتر از تلاش فیزیکیِ کورکورانهتوست.
۴.سرعت، خیلی سریعتر از فکر کردنِ زیاد برات شفافیت میاره.
۵.آدمهای باهوش بازی رو جوری میچینن که به نفع خودشون تموم بشه.
۶.حرکت و شتاب از خودِ اقدام میاد، نه از آماده شدنِ بیش از حد.
۷.موفقیتِ بلندمدت نیاز به یه خوشبینیِ توهمی و استمرارِ عجیب داره.
خیلی از آدمها درجا میزنن چون همش منتظرن تا احساسِ آمادگی کنن.
ولی برندهها سریع شروع میکنن، سریع یاد میگیرن و توی مسیر درستش میکنن.
اگه بتونی الگوها رو قبل از بقیه ببینی، دیگه به اتفاقات زندگی واکنش نشون نمیدی، بلکه پیشبینیشون میکنی.
📍موفقیت یعنی تشخیص الگوها + سرعت.
آدمهایی که همیشه برنده میشن باهوشتر نیستن.
اونا فقط الگوها رو زودتر میبینن...
و قبل از بقیه دست به اقدام میزنن.اینم سیستمی که خیلی از آدمها هیچوقت یادش نمیگیرن:
۱.برندهها به جای حدس زدن، الگوها وروندها رو مطالعه میکنن.
۲.فرصتها وقتی زیاد معطل کنی کلاً غیب میشن.
۳.موقعیت و جایگاهت خیلی مهمتر از تلاش فیزیکیِ کورکورانهتوست.
۴.سرعت، خیلی سریعتر از فکر کردنِ زیاد برات شفافیت میاره.
۵.آدمهای باهوش بازی رو جوری میچینن که به نفع خودشون تموم بشه.
۶.حرکت و شتاب از خودِ اقدام میاد، نه از آماده شدنِ بیش از حد.
۷.موفقیتِ بلندمدت نیاز به یه خوشبینیِ توهمی و استمرارِ عجیب داره.
خیلی از آدمها درجا میزنن چون همش منتظرن تا احساسِ آمادگی کنن.
ولی برندهها سریع شروع میکنن، سریع یاد میگیرن و توی مسیر درستش میکنن.
اگه بتونی الگوها رو قبل از بقیه ببینی، دیگه به اتفاقات زندگی واکنش نشون نمیدی، بلکه پیشبینیشون میکنی.
👍2❤1