✔️ #کاریکلماتور
تنها برجی که موقع آلودگی هوا از دور پیداست، برج زهرمار است!
#محمدتقی_حرآبادی
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
تنها برجی که موقع آلودگی هوا از دور پیداست، برج زهرمار است!
#محمدتقی_حرآبادی
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
👍6❤1
🖼 #روایت_تصویر
🔲 وقتی کتاب دست میگیری ...
اسلحه را باید زمین بگذاری.
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
🔲 وقتی کتاب دست میگیری ...
اسلحه را باید زمین بگذاری.
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
👍8
🎥 #دیالوگ_فیلم
▫️زنها این امتیاز را دارند که تغییر عقیده بدهند!
📽 سینمایی بیگانگان در قطار
Strangers on a Train
📣 آلفرد هیچکاک - ۱۹۵۱
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
▫️زنها این امتیاز را دارند که تغییر عقیده بدهند!
📽 سینمایی بیگانگان در قطار
Strangers on a Train
📣 آلفرد هیچکاک - ۱۹۵۱
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
❤2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️ سنگینترین پروندهی مهریه ایران
▪️پروندهای متعلق به پزشکی جراح با ۶۳۶۰ سکه مهریه همسر، گویا به تعداد روزهای عمر خانم!
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
▪️پروندهای متعلق به پزشکی جراح با ۶۳۶۰ سکه مهریه همسر، گویا به تعداد روزهای عمر خانم!
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
🤔4👍3❤2
🚖 #تاکسی_نوشت
🔸 پدرم
🚕 جلوی تاكسی نشسته بودم. راننده كه سنش بالا بود مرتب نگاهم میكرد. وقتی فهميد متوجه نگاههايش شدهام پرسيد: «خوبی؟»
گفتم: «بله»
راننده پرسيد: «بابات خوبه؟»
پرسيدم: «بابای من؟»
راننده گفت: «بله»
گفتم: «شما بابای منو میشناسين؟»
راننده لبخند زد و گفت: «من و بابات دوستای صميمی هم بوديم ... تو رو پای من بزرگ شدی ... برو به بابات بگو احمد عزيزی؛ ببين چی ميگه»
گفتم: «بابای من فوت كردن»
راننده ناباورانه نگاهم كرد و مثل ساختمانی كه زير ستونهايش ديناميت منفجر شود در يك لحظه فروريخت.
🚕 راننده پرسيد: «مُرد؟»
گفتم: «بله»
گفت: «كی؟»
- «الان هفت سال میشه»
- «هفت سال؟ ... چش بود؟»
گفتم: «هيچی ... يه دفعه سكته كرد»
اشكهای راننده پير مثل باران سرازير شد. قطرات درشت اشك پشت هم و بیآنكه صدایی از گلوی مرد بيرون بيايد از چشمهايش میريخت. من هم گريهام گرفت و چشمهايم خيس شد.
🚕 راننده دستم را گرفت و گفت:
«ما خيلی رفيق بوديم ... تو رو پای من بزرگ شدی»
بعد گفت: «مهين خانم حالش چطوره؟»
گفتم: «مهين خانم كيه؟»
راننده گفت: «مادرت»
گفتم: «اسم مادر من مهين نيست»
راننده نگاهم كرد و پرسيد: «يعنی چی؟»
گفتم: «خوب مهين نيست ديگه»
راننده پرسيد: «مگه تو پسر آقا رضا نيستی؟»
گفتم: «نه»
- «تو پسر رضا رضوانی نيستی؟»
- «نه»
راننده كه هنوز چشمهايش خيس بود ترمز كرد و گفت: «پياده شو»
گفتم: «چرا؟»
راننده گفت: «برای اينكه با احساسات من بازی كردی، برای اينكه عصبانيم ... برای اينكه حالم بده»
گفتم: «آخه به من چه؟»
راننده فرياد زد: «میگم پياده شو»
🚕 از تاكسی پياده شدم ...
وسط خيابان پرت و خلوتی بودم كه هيچ ماشينی رد نمیشد. ايستادم؛ نمیدانستم بايد چهكار كنم. چند دقيقه بعد ديدم تاكسی دنده عقب به طرفم میآيد. راننده جلوی پايم ترمز كرد و گفت: «بيا بالا» سوار شدم و ديگر هيچكدام حرفی نزديم.
#سروش_صحت
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
🔸 پدرم
🚕 جلوی تاكسی نشسته بودم. راننده كه سنش بالا بود مرتب نگاهم میكرد. وقتی فهميد متوجه نگاههايش شدهام پرسيد: «خوبی؟»
گفتم: «بله»
راننده پرسيد: «بابات خوبه؟»
پرسيدم: «بابای من؟»
راننده گفت: «بله»
گفتم: «شما بابای منو میشناسين؟»
راننده لبخند زد و گفت: «من و بابات دوستای صميمی هم بوديم ... تو رو پای من بزرگ شدی ... برو به بابات بگو احمد عزيزی؛ ببين چی ميگه»
گفتم: «بابای من فوت كردن»
راننده ناباورانه نگاهم كرد و مثل ساختمانی كه زير ستونهايش ديناميت منفجر شود در يك لحظه فروريخت.
🚕 راننده پرسيد: «مُرد؟»
گفتم: «بله»
گفت: «كی؟»
- «الان هفت سال میشه»
- «هفت سال؟ ... چش بود؟»
گفتم: «هيچی ... يه دفعه سكته كرد»
اشكهای راننده پير مثل باران سرازير شد. قطرات درشت اشك پشت هم و بیآنكه صدایی از گلوی مرد بيرون بيايد از چشمهايش میريخت. من هم گريهام گرفت و چشمهايم خيس شد.
🚕 راننده دستم را گرفت و گفت:
«ما خيلی رفيق بوديم ... تو رو پای من بزرگ شدی»
بعد گفت: «مهين خانم حالش چطوره؟»
گفتم: «مهين خانم كيه؟»
راننده گفت: «مادرت»
گفتم: «اسم مادر من مهين نيست»
راننده نگاهم كرد و پرسيد: «يعنی چی؟»
گفتم: «خوب مهين نيست ديگه»
راننده پرسيد: «مگه تو پسر آقا رضا نيستی؟»
گفتم: «نه»
- «تو پسر رضا رضوانی نيستی؟»
- «نه»
راننده كه هنوز چشمهايش خيس بود ترمز كرد و گفت: «پياده شو»
گفتم: «چرا؟»
راننده گفت: «برای اينكه با احساسات من بازی كردی، برای اينكه عصبانيم ... برای اينكه حالم بده»
گفتم: «آخه به من چه؟»
راننده فرياد زد: «میگم پياده شو»
🚕 از تاكسی پياده شدم ...
وسط خيابان پرت و خلوتی بودم كه هيچ ماشينی رد نمیشد. ايستادم؛ نمیدانستم بايد چهكار كنم. چند دقيقه بعد ديدم تاكسی دنده عقب به طرفم میآيد. راننده جلوی پايم ترمز كرد و گفت: «بيا بالا» سوار شدم و ديگر هيچكدام حرفی نزديم.
#سروش_صحت
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
👍6❤4
۰۵۰۸۰۴
۵) رباعی از دیوان حضرت حافظ
من با کمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست از آن میان چو بربست کمر
تا من ز کمر چه طرْف خواهم بربست
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
۵) رباعی از دیوان حضرت حافظ
من با کمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست از آن میان چو بربست کمر
تا من ز کمر چه طرْف خواهم بربست
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
👍3
Atigheh
Hayedeh
❤2🥰1
آدم هرجا باشد عادت میکند و دیگر برایش سخت است از آنجا برود. نحوهی فکر کردن هم بعد از مدتی، عادت میشود و دیگر عوض کردنش سخت است.
📕 خوشههای خشم
✍🏼 #جان_اشتاینبک
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
📕 خوشههای خشم
✍🏼 #جان_اشتاینبک
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
👍7👏1
🖼 #روایت_تصویر
🔲 زیپلن هیندنبورگ
دهه ۳۰ میلادی
آلمان
کشتی هوایی مسافربری آلمانی هیندنبورگ که بزرگترین پرنده ساخته شده بشر محسوب میشود، پیشگام پروازهای منظم بین اروپا و آمریکا در دهه ۱۹۳۰ میلادی بود.
هیندنبورگ طی آتشسوزی فاجعهبار ۶ می ۱۹۳۷ نابود گشت.
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
🔲 زیپلن هیندنبورگ
دهه ۳۰ میلادی
آلمان
کشتی هوایی مسافربری آلمانی هیندنبورگ که بزرگترین پرنده ساخته شده بشر محسوب میشود، پیشگام پروازهای منظم بین اروپا و آمریکا در دهه ۱۹۳۰ میلادی بود.
هیندنبورگ طی آتشسوزی فاجعهبار ۶ می ۱۹۳۷ نابود گشت.
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
❤4👍1😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 کارشناس شبکه خبر صداوسیما:
🎤 مردم حول چهچیزی باید انسجام کنند؟
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
🎤 مردم حول چهچیزی باید انسجام کنند؟
💠 کانال فردای بهروز 👇🏼
🆔@FardayeBehrooz
👍5
Forwarded from عاشقانههای درگوشی
نیمه شب آواره و بی حسوحال
در سرم سودای جامی بیزوال
پرسهای اغاز کردیم در خیال
دل بهیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل بهیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و همآشیان شد با من او
همنشین و همزبان شد با من او
خستهجان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زندهداری تا سحر
وای از آن عشقی که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بیخبر
دمبهدم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم، بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رُخَت افسون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بیخبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
بخت بدبین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
آخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بیپروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود
عشق دیرینت گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ما را بس است
💢 عاشقانههای درگوشی 👇🏼
🆔@AsheghanehayeDarGooshi
در سرم سودای جامی بیزوال
پرسهای اغاز کردیم در خیال
دل بهیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل بهیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و همآشیان شد با من او
همنشین و همزبان شد با من او
خستهجان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زندهداری تا سحر
وای از آن عشقی که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بیخبر
دمبهدم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم، بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رُخَت افسون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بیخبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
بخت بدبین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
آخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بیپروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود
عشق دیرینت گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ما را بس است
💢 عاشقانههای درگوشی 👇🏼
🆔@AsheghanehayeDarGooshi
💔3🥰1