دور دنیا با کتابخانههای زنان
چهارده سال پیش، به همت «مرکز فرهنگی زنان» که تشکلی بود غیردولتی و مستقل و فمینیستی، اولین کتابخانه فمینیستی ایران افتتاح شد. ایدهی تاسیس این کتابخانه ۲ سال قبلتر به فکر اعضای «مرکز فرهنگی زنان» رسید و اولینبار در تجمع ۸ مارس ۱۳۸۱ در پارک «لاله» تهران علنی اعلام شد. من یکی از اعضای جوان «مرکز فرهنگی زنان» بودم و همیشه یکی از خوشبختیها و کارهای غرورآفرین زندگیام را فعالیت در این نهاد غیردولتی میدانم و نقش کوچکام در همراهی دیگر اعضای نهاد در تاسیس اولین کتابخانه تخصصی مطالعات زنان در ایران.
نام کتابخانه را «صدیقه دولتآبادی» گذاشتیم، به پاس فعالیتهای صدیقه دولتآبادی که همهی عمر برای حق سوادآموزی و مدارس دختران جنگید. در اولین سال تاسیس کتابخانه در آن زیرزمین نهچندان بزرگ، من هم مثل بعضی دیگر از اعضای «مرکز فرهنگی زنان» داوطلب شده بودم تا یک روز در هفته صبح تا عصر در کتابخانه باشم، ارباب رجوع را راه بیندازم و امورات را راستوریس کنم.
در آن سالها «جنس دوم» سیمون دوبووار و مجموعه کتابهایی که انتشارات «روشنگران و مطالعات زنان» دربارهی فمینیسم منتشر میکرد، بهترین چیزهایی بود که میشد درباره حقوق زنان و تاریخ فمینیسم و چیستی و چراییاش پیدا کرد و خواند. در کتابخانهی «صدیقه دولتآبادی» برای اولینبار موقعیت و منابعی فراهم بود تا فراتر از اینها را بخوانی، کتابها و مجلاتی را بخوانی که در ایران اجازهی انتشار نمیگرفتند. اولین بار در یکی از شیفتهایم در این کتابخانه بود که مجلهی «نیمهی دیگر» را خواندم که به همت بعضی از بهترین زنان ایرانی دانشگاهی در خارج از کشور منتشر میشد یا کتاب «فریدا شهید»، فعال حقوق زنان اهل پاکستان دربارهی زنان تاثیرگذار در کشورهای اسلامی، از فاطمه بنت محمد تا شیرین عبادی و …
از دل کتابخانهی «صدیقه دولتآبادی» اولین جایزهی ویژهی بهترین اثر فمینیستی سال بیرون آمد و دانشجویان بسیاری که میخواستند پایاننامهی خود را دربارهی موضوعی مرتبط با زنان بنویسند، به منابعی دسترسی پیدا کردند که پیش از این در ایران در دسترس آنها نبود. این کتابخانه هم در دههی پر فراز و نشیب گذشته از گزند توقیف و توبیخ و محدودیت در امان نماند…
کتابخانههای فمینیستی در گوشهوکنار جهان، از امنترین فضاهای زناناند. تقریبا همهی این کتابخانهها با دست خالی و همت بالا شکل گرفتند. اغلب کارشان را از اتاقی کوچک و اجارهای شروع کردند و اولین نسخههای کتابها و مجلات همه اهدایی افراد خیر و اغلب دیگر زنان فمینیست بوده است. بیشتر کتابخانههای فمینیستی، تنها کتابخانه نیستند. لابلای کتابها کارگاههای آموزشی برقرار است، نمایشگاه،اکران فیلم، مشاوره حقوقی به زنان آسیبدیده و… اینجا چندتایی از این کتابخانههای فمینیستی گوشهوکنار جهان را معرفی میکنم. اگر ساکن یکی از این شهرهایید یا گذرتان به این شهرها افتاد، سری به این فضاهای امن و شیرین زنان بزنید، لابلای کتابها و مجلات و مقالهها بچرخید و با چند زن خوشفکر فمینیست گپی بزنید.
ادامه مطلب: https://bit.ly/2Pfk27L
@FarnazSeifi
چهارده سال پیش، به همت «مرکز فرهنگی زنان» که تشکلی بود غیردولتی و مستقل و فمینیستی، اولین کتابخانه فمینیستی ایران افتتاح شد. ایدهی تاسیس این کتابخانه ۲ سال قبلتر به فکر اعضای «مرکز فرهنگی زنان» رسید و اولینبار در تجمع ۸ مارس ۱۳۸۱ در پارک «لاله» تهران علنی اعلام شد. من یکی از اعضای جوان «مرکز فرهنگی زنان» بودم و همیشه یکی از خوشبختیها و کارهای غرورآفرین زندگیام را فعالیت در این نهاد غیردولتی میدانم و نقش کوچکام در همراهی دیگر اعضای نهاد در تاسیس اولین کتابخانه تخصصی مطالعات زنان در ایران.
نام کتابخانه را «صدیقه دولتآبادی» گذاشتیم، به پاس فعالیتهای صدیقه دولتآبادی که همهی عمر برای حق سوادآموزی و مدارس دختران جنگید. در اولین سال تاسیس کتابخانه در آن زیرزمین نهچندان بزرگ، من هم مثل بعضی دیگر از اعضای «مرکز فرهنگی زنان» داوطلب شده بودم تا یک روز در هفته صبح تا عصر در کتابخانه باشم، ارباب رجوع را راه بیندازم و امورات را راستوریس کنم.
در آن سالها «جنس دوم» سیمون دوبووار و مجموعه کتابهایی که انتشارات «روشنگران و مطالعات زنان» دربارهی فمینیسم منتشر میکرد، بهترین چیزهایی بود که میشد درباره حقوق زنان و تاریخ فمینیسم و چیستی و چراییاش پیدا کرد و خواند. در کتابخانهی «صدیقه دولتآبادی» برای اولینبار موقعیت و منابعی فراهم بود تا فراتر از اینها را بخوانی، کتابها و مجلاتی را بخوانی که در ایران اجازهی انتشار نمیگرفتند. اولین بار در یکی از شیفتهایم در این کتابخانه بود که مجلهی «نیمهی دیگر» را خواندم که به همت بعضی از بهترین زنان ایرانی دانشگاهی در خارج از کشور منتشر میشد یا کتاب «فریدا شهید»، فعال حقوق زنان اهل پاکستان دربارهی زنان تاثیرگذار در کشورهای اسلامی، از فاطمه بنت محمد تا شیرین عبادی و …
از دل کتابخانهی «صدیقه دولتآبادی» اولین جایزهی ویژهی بهترین اثر فمینیستی سال بیرون آمد و دانشجویان بسیاری که میخواستند پایاننامهی خود را دربارهی موضوعی مرتبط با زنان بنویسند، به منابعی دسترسی پیدا کردند که پیش از این در ایران در دسترس آنها نبود. این کتابخانه هم در دههی پر فراز و نشیب گذشته از گزند توقیف و توبیخ و محدودیت در امان نماند…
کتابخانههای فمینیستی در گوشهوکنار جهان، از امنترین فضاهای زناناند. تقریبا همهی این کتابخانهها با دست خالی و همت بالا شکل گرفتند. اغلب کارشان را از اتاقی کوچک و اجارهای شروع کردند و اولین نسخههای کتابها و مجلات همه اهدایی افراد خیر و اغلب دیگر زنان فمینیست بوده است. بیشتر کتابخانههای فمینیستی، تنها کتابخانه نیستند. لابلای کتابها کارگاههای آموزشی برقرار است، نمایشگاه،اکران فیلم، مشاوره حقوقی به زنان آسیبدیده و… اینجا چندتایی از این کتابخانههای فمینیستی گوشهوکنار جهان را معرفی میکنم. اگر ساکن یکی از این شهرهایید یا گذرتان به این شهرها افتاد، سری به این فضاهای امن و شیرین زنان بزنید، لابلای کتابها و مجلات و مقالهها بچرخید و با چند زن خوشفکر فمینیست گپی بزنید.
ادامه مطلب: https://bit.ly/2Pfk27L
@FarnazSeifi
Telegraph
دور دنیا با کتابخانههای زنان
چهارده سال پیش، به همت «مرکز فرهنگی زنان» که تشکلی بود غیردولتی و مستقل و فمینیستی، اولین کتابخانه فمینیستی ایران افتتاح شد. ایدهی تاسیس این کتابخانه ۲ سال قبلتر به فکر اعضای «مرکز فرهنگی زنان» رسید و اولینبار در تجمع ۸ مارس ۱۳۸۱ در پارک «لاله» تهران…
پادکستی برای زنان پشت دیوار
مادری در کرانهی غربی دیگر کلافه شده و نمیداند چطور به کودکاش توضیح دهد که نه!هنوز به باغوحش نرسیدند و این باز یک ایستگاه بازرسی ارتش اسرائیل است. مادربزرگی ساکن «بیت ساحور» است، شهر کوچکی در شرق بیتلحم. همهی اعضای خانوادهاش در کشورهای دیگر زندگی میکنند، این مادربزرگ پیر اما راهی برای سفر و بیرون رفتن از قفسی به اسم فلسطین و پیوستن به اعضای خانوادهاش ندارد. زن جوانی ساکن بیتلحم است و آرزو دارد که دستکم بتواند تا مصر رود و در دانشگاهی در مصر پزشکی بخواند. اما پدرسالاری و محدودیتهای اجتماعی از یک سو و نظامیگری و اشغال اسرائیل از سوی دیگر، راهی و روزنهای برای رویای او باقی نگذاشته است.
این موارد بعضی از قصههای تلخ زنان مسیحی فلسطینی است که در پادکست «زنان پشت دیوار» میشنوید. پادکستی که به همت چند زن مسیحی فلسطینی بهراه افتاده است تا صدایشان را به گوش دیگران برسانند. زنان مسیحی فلسطینی میگویند آنها «قربانی مضاعف» محسوب میشوند، بیشتر نادیده گرفته میشوند و گاه اصلا هویت آنها در هیچ روایت و خبر رسمی به رسمیت شناخته نمیشود.
شادیه قبطی، زن جوان مسیحی فلسطینی که این پادکست را راه انداخته است، میگوید برخلاف باور رایج، فلسطینی سرزمینی با گوناگونی چشمگیر است. اما روایت غالب فقط از مسلمانان سنی مذهب فلسطین است و بس. خیلیها اصلا نمیدانند که مسیحیان، اقلیت مذهبی پرشماری در این سرزمیناند و با محدودیتهای مضاعفی دستوپنجه نرم میکنند. قبطی میگوید مسیحیان فلسطین هم مثل هر اقلیت دیگری تقلا میکنند هم هویت خود را حفظ کنند و هم با محیط پیرامون خود و اکثریتی که مذهب دیگری دارند، رابطهی صلحجویانه و مداومی داشته باشند.
زنان این پروژه میگویند یک هدف اصلی آنها این است که توجه مسیحیان غربی را به مساله فلسطین، اشغالگری و ظلم اسرائیل و روزمرهی دردناک فلسطینیان جلب کنند. قبطی معتقد است خیلی از مسیحیان غربی، اصلا نمیدانند که بعضی از فلسطینیها، مسیحیاند و مساله فلسطین را «موضوع مسلمانان و یهودیان» میدانند که از آنها دور است و ربطی به باور مذهبی آنها ندارد! و مثل بسیاری موارد دیگر، بعضی افراد تا وقتی با تو نقطهی اشتراکی نداشته باشند، به درد و رنج و تلاشات هم توجه چندانی نمیکنند.
قبطی چندان بیراه نمیگوید. پیش از این نظرسنجی موسسهی PEW نشان داد که ۸۲ درصد مسیحیان تبشیری (موسوم به اونجلیست) در آمریکا معتقدند که خدا اسرائیل را به یهودیان بخشیده است. این در حالی است که در میان یهودیان آمریکا، فقط ۴۰ درصد همچین باور و عقیدهای دارند. نظرسنجی اخیر موسسهی «بروکینز» نشان داد ۵۳ درصد مسیحیان اونجلیست آمریکا از تصمیم دونالد ترامپ برای انتقال سفارت آمریکا به بیتالمقدس دفاع میکنند.
در اپیزودی از پادکست «زنان پشت دیوار»، امیره، زن فلسطینی مسیحی که خود در یک سازمان خیریهی مسیحیان اونجلیست کار میکند، خشمگین خطاب به همکیشهای خود در آمریکا میگوید:«از انجیل سوءاستفاده نکن تا ظلم روزمرهی مرا توجیه کنی. از خدای من، پیغمبر من سوءاستفاده نکن تا حق زیستن من در این سرزمین را نفی کنی، اشغالگری را توجیه کنی، حقوق من را نادیده بگیری.»
این زنان همچنین میگویند بعد از ریاستجمهوری ترامپ، صدای غالب مسیحیان اونجلیست در رسانهها، صدای حامیان ترامپ شده است و آنها نگراناند که این باور غلط جا بیفتد که همهی مسیحیان اونجلیست از سیاستهای ترامپ حمایت میکنند یا دربرابر اشغالگری و ظلم اسرائیل، موضعی منفعل دارند.
پادکست «زنان پشت دیوار» هیچ بودجه و منبع مالی ندارد. همهی زنانی که دست در دست هم این پادکست را افتتاح کردند، شغلهای تماموقت دیگری دارند و این پادکست، فعالیت داوطلبانهای است که در کنار هزار گرفتاری روزمره راه انداختند. هیچ بند و بساط حرفهای گران قیمت و استودیویی هم در کار نیست. تقریبا همهی آنها در سازمانهای غیردولتی یا خیریههای مسیحی مشغول به کارند و با گروه کثیری از مسیحیان فلسطین ارتباط دارند. در هر اپیزود پادکست نیز، یکی از این زنان دربارهی کار سازمان و خیریهی خود میگوید و از هدفی که نهاد آنها دنبال میکند تا هم مسیحیان فلسطینی دیگر در جریان فعالیت گروه آنها باشند و سراغشان بیایند و کسی چه میداند؟ شاید هم در میان شنوندگان حامی و همراهی برای فعالیتشان پیدا شد.
https://telegra.ph/پادکستی-برای-زنان-پشت-دیوار-09-04
@FarnazSeifi
مادری در کرانهی غربی دیگر کلافه شده و نمیداند چطور به کودکاش توضیح دهد که نه!هنوز به باغوحش نرسیدند و این باز یک ایستگاه بازرسی ارتش اسرائیل است. مادربزرگی ساکن «بیت ساحور» است، شهر کوچکی در شرق بیتلحم. همهی اعضای خانوادهاش در کشورهای دیگر زندگی میکنند، این مادربزرگ پیر اما راهی برای سفر و بیرون رفتن از قفسی به اسم فلسطین و پیوستن به اعضای خانوادهاش ندارد. زن جوانی ساکن بیتلحم است و آرزو دارد که دستکم بتواند تا مصر رود و در دانشگاهی در مصر پزشکی بخواند. اما پدرسالاری و محدودیتهای اجتماعی از یک سو و نظامیگری و اشغال اسرائیل از سوی دیگر، راهی و روزنهای برای رویای او باقی نگذاشته است.
این موارد بعضی از قصههای تلخ زنان مسیحی فلسطینی است که در پادکست «زنان پشت دیوار» میشنوید. پادکستی که به همت چند زن مسیحی فلسطینی بهراه افتاده است تا صدایشان را به گوش دیگران برسانند. زنان مسیحی فلسطینی میگویند آنها «قربانی مضاعف» محسوب میشوند، بیشتر نادیده گرفته میشوند و گاه اصلا هویت آنها در هیچ روایت و خبر رسمی به رسمیت شناخته نمیشود.
شادیه قبطی، زن جوان مسیحی فلسطینی که این پادکست را راه انداخته است، میگوید برخلاف باور رایج، فلسطینی سرزمینی با گوناگونی چشمگیر است. اما روایت غالب فقط از مسلمانان سنی مذهب فلسطین است و بس. خیلیها اصلا نمیدانند که مسیحیان، اقلیت مذهبی پرشماری در این سرزمیناند و با محدودیتهای مضاعفی دستوپنجه نرم میکنند. قبطی میگوید مسیحیان فلسطین هم مثل هر اقلیت دیگری تقلا میکنند هم هویت خود را حفظ کنند و هم با محیط پیرامون خود و اکثریتی که مذهب دیگری دارند، رابطهی صلحجویانه و مداومی داشته باشند.
زنان این پروژه میگویند یک هدف اصلی آنها این است که توجه مسیحیان غربی را به مساله فلسطین، اشغالگری و ظلم اسرائیل و روزمرهی دردناک فلسطینیان جلب کنند. قبطی معتقد است خیلی از مسیحیان غربی، اصلا نمیدانند که بعضی از فلسطینیها، مسیحیاند و مساله فلسطین را «موضوع مسلمانان و یهودیان» میدانند که از آنها دور است و ربطی به باور مذهبی آنها ندارد! و مثل بسیاری موارد دیگر، بعضی افراد تا وقتی با تو نقطهی اشتراکی نداشته باشند، به درد و رنج و تلاشات هم توجه چندانی نمیکنند.
قبطی چندان بیراه نمیگوید. پیش از این نظرسنجی موسسهی PEW نشان داد که ۸۲ درصد مسیحیان تبشیری (موسوم به اونجلیست) در آمریکا معتقدند که خدا اسرائیل را به یهودیان بخشیده است. این در حالی است که در میان یهودیان آمریکا، فقط ۴۰ درصد همچین باور و عقیدهای دارند. نظرسنجی اخیر موسسهی «بروکینز» نشان داد ۵۳ درصد مسیحیان اونجلیست آمریکا از تصمیم دونالد ترامپ برای انتقال سفارت آمریکا به بیتالمقدس دفاع میکنند.
در اپیزودی از پادکست «زنان پشت دیوار»، امیره، زن فلسطینی مسیحی که خود در یک سازمان خیریهی مسیحیان اونجلیست کار میکند، خشمگین خطاب به همکیشهای خود در آمریکا میگوید:«از انجیل سوءاستفاده نکن تا ظلم روزمرهی مرا توجیه کنی. از خدای من، پیغمبر من سوءاستفاده نکن تا حق زیستن من در این سرزمین را نفی کنی، اشغالگری را توجیه کنی، حقوق من را نادیده بگیری.»
این زنان همچنین میگویند بعد از ریاستجمهوری ترامپ، صدای غالب مسیحیان اونجلیست در رسانهها، صدای حامیان ترامپ شده است و آنها نگراناند که این باور غلط جا بیفتد که همهی مسیحیان اونجلیست از سیاستهای ترامپ حمایت میکنند یا دربرابر اشغالگری و ظلم اسرائیل، موضعی منفعل دارند.
پادکست «زنان پشت دیوار» هیچ بودجه و منبع مالی ندارد. همهی زنانی که دست در دست هم این پادکست را افتتاح کردند، شغلهای تماموقت دیگری دارند و این پادکست، فعالیت داوطلبانهای است که در کنار هزار گرفتاری روزمره راه انداختند. هیچ بند و بساط حرفهای گران قیمت و استودیویی هم در کار نیست. تقریبا همهی آنها در سازمانهای غیردولتی یا خیریههای مسیحی مشغول به کارند و با گروه کثیری از مسیحیان فلسطین ارتباط دارند. در هر اپیزود پادکست نیز، یکی از این زنان دربارهی کار سازمان و خیریهی خود میگوید و از هدفی که نهاد آنها دنبال میکند تا هم مسیحیان فلسطینی دیگر در جریان فعالیت گروه آنها باشند و سراغشان بیایند و کسی چه میداند؟ شاید هم در میان شنوندگان حامی و همراهی برای فعالیتشان پیدا شد.
https://telegra.ph/پادکستی-برای-زنان-پشت-دیوار-09-04
@FarnazSeifi
Telegraph
پادکستی برای زنان پشت دیوار
مادری در کرانهی غربی دیگر کلافه شده و نمیداند چطور به کودکاش توضیح دهد که نه!هنوز به باغوحش نرسیدند و این باز یک ایستگاه بازرسی ارتش اسرائیل است. مادربزرگی ساکن «بیت ساحور» است، شهر کوچکی در شرق بیتلحم. همهی اعضای خانوادهاش در کشورهای دیگر زندگی میکنند،…
روستایی که همه ساکناناش زناند
در روستای کوچک «اوموجا» در شمال کنیا، فقط زنها اجازهی سکونت و زندگی دارند. روستایی که همهی بزرگسالان زناند و یک کلمه در سرنوشت همهی آنها و سکونتشان در اوموجا موثر بود: خشونت.
اوموجا «خانهی امنی» به وسعت یک روستا برای زنانی است که همگی شکلی از هزار اشکال خشونت علیه زنان را تجربه کردند و رد آن وحشت بر تن و روان و زندگیشان باقی مانده است.
روستای اوموجا سال ۱۹۹۰ تاسیس شد. پانزده زن از زنانی که سالها پیش همگی مورد تجاوز سربازان بریتانیایی در کنیا قرار گرفته بودند، فکر کردند دیگر بس است...در فرهنگ مردسالار این مناطق کنیا هم مثل خیلی مناطق دیگر، زنی که مورد تجاوز قرار گرفته نه تنها حمایتی نمیبیند، که مقصر اصلی شناخته میشود. گاه از خانه طرد میشود، گاه به کیسهبوکس مردان(از شوهر و پدر گرفته تا برادر و حتا پسر خود) تبدیل میشود، تا آخر عمر «داغ ننگ» بر پیشانی او نقش میبندد و انگار درد و رنج تجربهی تلخ تجاوز کم باشد، هر روز زندگیاش دیگر کابوس است.
ایدهی تشکیل روستایی برای زنان که همه امورش هم به دست زنان است، اول به سر ربکا لولوسولی زد. ربکا روزی که شوهرش ایستاد و کتک خوردن ربکا به دست ۴ مرد دیگر را در خونسردی تماشا کرد و هیچ کاری نکرد، فکر کرد دیگر بس است. از خانه بیرون زد. سراغ یکی دو تن از دوستاناش رفت که مورد تجاوز سربازان بریتانیایی قرار گرفته بودند و ایدهاش را با آنها درمیان گذاشت. ایدهای که اولش مثل یک خواب و خیال و رویای دور بود، خیلی زود به همت ۱۵ زنی که گرد هم آمدند، پا گرفت.
سراغ زمینی بایر رفتند، با مقامات محلی چانهزنی کردند و بالاخره اجازه پیدا کردند تا در این زمین روستای تازهای بسازند. قبل از هر کار دور تا دور زمین را حصار کشیدند تا مجال برای حضور مردان خشن زندگیشان نباشد. اسم روستا را «اوموجا» گذاشتند که در زبان محلیشان به معنای «اتحاد» است.
خبر را سینهبهسینه و پچپچکنان به گوش زنان دیگر رساندند تا آنها هم به زنان دیگر خبر دهند. اولین ساکنان روستا، زنانی بودند که مورد تجاوز نیروهای ارتش بریتانیا قرار گرفته بودند. همهی این زنان از خانه بیرون انداخته شده بودند، اغلب گوشه خیابان چارهای جز گدایی یا تنفروشی نداشتند. آنها اولین زنان خشونتدیدهای بودند که با جلوپلاس اندک خود و بچههایی که اغلب حاصل همان تجاوزها بود، وارد اوموجا شدند.
ربکا و دیگر زنان از همان ابتدا یک هدف مشخص داشتند: توانمندسازی زنان و آموزش بچهها. و همهچیز روستا هم باید به شکلی دموکرات، با انتخابات و رایگیری و نظر همه پیش رود. برای روستا یک «مادر» را با رای انتخاب میکنند که حداکثر تا ۱۰سال میتواند این سمت را عهدهدار باشد. یک شورا هم دارند که همهی اعضایش با رایگیری انتخاب میشوند.
زنان در کنار یکدیگر شروع به آموختن حرفههای متعددی کردند که بتوانند مخارج خود را تامین کنند. زنهایی که سوزندوزی و ساخت زیورآلات سنتی کنیا را بلد بودند، به زنان دیگر هم این مهارتها را یاد دادند. آنها که کشاورزی میدانستند، زیر بال زنان دیگر را گرفتند تا کشاورز شوند. زنهای خیاط، شروع به دوختن لباسهای محلی برای مغازههای دور و اطراف کردند و …
کمکم زمزمهی روستا به گوش زنان دیگر میرسید: زنانی که از شوهر کتک میخوردند، زنانی که اندام جنسیشان مثله شده بود و نگران میدانستند این سرنوشت در انتظار دخترهایشان است، دختربچههایی که پدرشان در ازای چندتایی گاو و گوسفند میخواست آنها را به پیرمردی همسن پدربزرگشان شوهر دهد و …تقریبا هر روز یا زنی نگران پشت در و حصار روستا منتظر بود یا زنی دیگر، دست زنی را گرفته بود و او را به اینجا آورده بود تا ایمن باشد.
اوموجا گاهی هم از گزند وحشیگری و حملات مردان در امان نماند. مثل روزی در سال ۲۰۰۹ که شوهر سابق ربکا، با تفنگ توانست وارد روستا شود و عربدهزنان دنبال کلبهی ربکا میگشت. تا پلیس سر برسد او توانست دو سه تیر شلیک کند که خوشبختانه باعث مرگ هیچکس نشد.
زنان اوموجا حالا برای کسب درآمد بیشتر، هر روز درهای روستای خود را باز میکنند و به معدودی گردشگر خارجی(و اغلب زنان)اجازه میدهند وارد روستا شوند. رقص محلی آنها را تماشا کنند، از آنها زیورآلات دستساز محلی و سبد بخرند و در کوچههای محقر اما امن روستایشان قدم بزنند و عکس بگیرند.
برای بچهها دو مدرسه ساختند، یک مرکز فرهنگی دارند که در آنجا دور هم میرقصند و میخوانند، بچهها نمایش اجرا میکنند و سرود میخوانند و نقاشی یاد میگیرند. ادامه مطلب:
https://bit.ly/2x3KEks
@FarnazSeifi
در روستای کوچک «اوموجا» در شمال کنیا، فقط زنها اجازهی سکونت و زندگی دارند. روستایی که همهی بزرگسالان زناند و یک کلمه در سرنوشت همهی آنها و سکونتشان در اوموجا موثر بود: خشونت.
اوموجا «خانهی امنی» به وسعت یک روستا برای زنانی است که همگی شکلی از هزار اشکال خشونت علیه زنان را تجربه کردند و رد آن وحشت بر تن و روان و زندگیشان باقی مانده است.
روستای اوموجا سال ۱۹۹۰ تاسیس شد. پانزده زن از زنانی که سالها پیش همگی مورد تجاوز سربازان بریتانیایی در کنیا قرار گرفته بودند، فکر کردند دیگر بس است...در فرهنگ مردسالار این مناطق کنیا هم مثل خیلی مناطق دیگر، زنی که مورد تجاوز قرار گرفته نه تنها حمایتی نمیبیند، که مقصر اصلی شناخته میشود. گاه از خانه طرد میشود، گاه به کیسهبوکس مردان(از شوهر و پدر گرفته تا برادر و حتا پسر خود) تبدیل میشود، تا آخر عمر «داغ ننگ» بر پیشانی او نقش میبندد و انگار درد و رنج تجربهی تلخ تجاوز کم باشد، هر روز زندگیاش دیگر کابوس است.
ایدهی تشکیل روستایی برای زنان که همه امورش هم به دست زنان است، اول به سر ربکا لولوسولی زد. ربکا روزی که شوهرش ایستاد و کتک خوردن ربکا به دست ۴ مرد دیگر را در خونسردی تماشا کرد و هیچ کاری نکرد، فکر کرد دیگر بس است. از خانه بیرون زد. سراغ یکی دو تن از دوستاناش رفت که مورد تجاوز سربازان بریتانیایی قرار گرفته بودند و ایدهاش را با آنها درمیان گذاشت. ایدهای که اولش مثل یک خواب و خیال و رویای دور بود، خیلی زود به همت ۱۵ زنی که گرد هم آمدند، پا گرفت.
سراغ زمینی بایر رفتند، با مقامات محلی چانهزنی کردند و بالاخره اجازه پیدا کردند تا در این زمین روستای تازهای بسازند. قبل از هر کار دور تا دور زمین را حصار کشیدند تا مجال برای حضور مردان خشن زندگیشان نباشد. اسم روستا را «اوموجا» گذاشتند که در زبان محلیشان به معنای «اتحاد» است.
خبر را سینهبهسینه و پچپچکنان به گوش زنان دیگر رساندند تا آنها هم به زنان دیگر خبر دهند. اولین ساکنان روستا، زنانی بودند که مورد تجاوز نیروهای ارتش بریتانیا قرار گرفته بودند. همهی این زنان از خانه بیرون انداخته شده بودند، اغلب گوشه خیابان چارهای جز گدایی یا تنفروشی نداشتند. آنها اولین زنان خشونتدیدهای بودند که با جلوپلاس اندک خود و بچههایی که اغلب حاصل همان تجاوزها بود، وارد اوموجا شدند.
ربکا و دیگر زنان از همان ابتدا یک هدف مشخص داشتند: توانمندسازی زنان و آموزش بچهها. و همهچیز روستا هم باید به شکلی دموکرات، با انتخابات و رایگیری و نظر همه پیش رود. برای روستا یک «مادر» را با رای انتخاب میکنند که حداکثر تا ۱۰سال میتواند این سمت را عهدهدار باشد. یک شورا هم دارند که همهی اعضایش با رایگیری انتخاب میشوند.
زنان در کنار یکدیگر شروع به آموختن حرفههای متعددی کردند که بتوانند مخارج خود را تامین کنند. زنهایی که سوزندوزی و ساخت زیورآلات سنتی کنیا را بلد بودند، به زنان دیگر هم این مهارتها را یاد دادند. آنها که کشاورزی میدانستند، زیر بال زنان دیگر را گرفتند تا کشاورز شوند. زنهای خیاط، شروع به دوختن لباسهای محلی برای مغازههای دور و اطراف کردند و …
کمکم زمزمهی روستا به گوش زنان دیگر میرسید: زنانی که از شوهر کتک میخوردند، زنانی که اندام جنسیشان مثله شده بود و نگران میدانستند این سرنوشت در انتظار دخترهایشان است، دختربچههایی که پدرشان در ازای چندتایی گاو و گوسفند میخواست آنها را به پیرمردی همسن پدربزرگشان شوهر دهد و …تقریبا هر روز یا زنی نگران پشت در و حصار روستا منتظر بود یا زنی دیگر، دست زنی را گرفته بود و او را به اینجا آورده بود تا ایمن باشد.
اوموجا گاهی هم از گزند وحشیگری و حملات مردان در امان نماند. مثل روزی در سال ۲۰۰۹ که شوهر سابق ربکا، با تفنگ توانست وارد روستا شود و عربدهزنان دنبال کلبهی ربکا میگشت. تا پلیس سر برسد او توانست دو سه تیر شلیک کند که خوشبختانه باعث مرگ هیچکس نشد.
زنان اوموجا حالا برای کسب درآمد بیشتر، هر روز درهای روستای خود را باز میکنند و به معدودی گردشگر خارجی(و اغلب زنان)اجازه میدهند وارد روستا شوند. رقص محلی آنها را تماشا کنند، از آنها زیورآلات دستساز محلی و سبد بخرند و در کوچههای محقر اما امن روستایشان قدم بزنند و عکس بگیرند.
برای بچهها دو مدرسه ساختند، یک مرکز فرهنگی دارند که در آنجا دور هم میرقصند و میخوانند، بچهها نمایش اجرا میکنند و سرود میخوانند و نقاشی یاد میگیرند. ادامه مطلب:
https://bit.ly/2x3KEks
@FarnazSeifi
Telegraph
روستایی که همه ساکناناش زناند
در روستای کوچک «اوموجا» در شمال کنیا، فقط زنها اجازهی سکونت و زندگی دارند. روستایی که همهی بزرگسالان زناند و یک کلمه در سرنوشت همهی آنها و سکونتشان در اوموجا موثر بود: خشونت. اوموجا «خانهی امنی» به وسعت یک روستا برای زنانی است که همگی شکلی از هزار…
کارمندان «مک دونالد» در اعتراض به آزار جنسی محل کار را ترک میکنند
امروز (سهشنبه ۱۸ سپتامبر/ ۲۷ شهریور) صدها تن از کارکنان فستفود زنجیرهای «مک دونالد» در ۱۰ شهر آمریکا، در اعتراض به رواج آزار جنسی در این محیط، محل کار خود را ترک خواهند کرد.
تانیا هارل، زن جوانی از اهالی ایالت لوئیزیانا که چهرهاش را در عکس میبینید، یکی از اولین کسانی است که این حرکت اعتراضی را کلید زد و به همراه ۹ تن دیگر علیه «مک دونالد» شکایت کرد.
تانیا تابستان سال گذشته در یکی از شعبههای «مک دونالد» در لوئیزیانا کاری گرفت. تانیا در پایان شیفت کاری، اغلب حاضر میشد یکی از مردان همکار را که مسیرشان یکی بود و اتوموبیلی نداشت به مقصد برساند. مرد بعد از مدتی در محل کار و وقت خدماتدهی به مشتریان شروع کرد به چنگ زدن باسن و اندام جنسی تانیا، از پشت در گوش او حرفهای پایینتنهای میزد و میگفت:«میدانم دوست داری آلت من را بمالی.»
وقتی تانیا پیش مدیر شعبه رفت و از رفتارهای آزارگر مرد همکار شکایت کرد، مدیر شعبه نه تنها شکایت او را جدی نگرفت، بلکه تانیا را متهم کرد که «لابد یک رابطهای بینتون هست دیگه» و به مسخره به تانیا گفت که «خب وقتشه برید مرحله بعدی رابطه!» مدیر به او گفت که «عین دختربچهها» رفتار میکند و این کارها گله و شکایتی ندارد.
چندی بعد، مرد همکار دیگری قصد تجاوز به او را داشت. مرد او را به دستشویی مردانه برد، به دیوار چسباند، آلت جنسیاش را بیرون آورد و میخواست به او تجاوز کند. اگر همان وقت مدیر او را صدا نکرده بود، تانیا راه فراری نداشت. تانیا میگوید گریهکنان اینبار اصلا دیگر برای شکایت پیش مدیر هم نرفت. چون از همان باز قبلی فهمیده بود که مدیر برای شکایت او تره هم خرد نمیکند.
تانیا اما سراغ شبکههای اجتماعی رفت. با نام مستعار از تجربهی دردناک خود نوشت تا ببیند آیا زنان دیگری هم تجربهی مشابه از نادیده گرفتن آزار جنسی در «مک دونالد» دارند یا نه. خیلی زود دهها زن دیگر هم پیدا شدند که آنها هم در شعب مختلف «مک دونالد» در سراسر آمریکا، تجربههای مشابهی داشتند و هرگز مدیریت برای مقابله با آزارگر کاری نکرده بود.
این اتفاقها همزمان با اوج گرفتن جنبش MeToo# در آمریکا و بهویژه در هالیوود بود. تانیا میگوید با خودم فکر کردم ما هم حقی داریم و این جنبش نباید فقط برای زنان ثروتمند و مشهور باشد. تانیا توانست ۱۰ زن دیگر از کارکنان پیشین و فعلی «مک دونالد» را که تجربهی مشابهی دارند راضی کند که با هم علیه «مک دونالد» شکایت رسمی کنند. اول به سراغ نهاد حقوقی "Times Up Legal Fund" رفتند که بعد از شروع جنبش MeToo تشکیل شد و رایگان به آنها که قصد شکایت علیه آزارگران جنسی را دارند، کمک حقوقی میکند. با کمک حقوقی آنها، این ۱۰ زن توانستند علیه «مک دونالد» اقامه دعوی کنند.
این معترضان همزمان توانستند صدها کارمند «مک دونالد» را بسیج کنند تا به نشانهی اعتراض به رواج رفتار آزارگر در این محیط کار و جلب توجه عمومی، محل کار را ترک کنند. سهشنبه (۱۸ سپتامبر) این کارکنان در شهرهای لس آنجلس، میامی، دورهام، کانزاس، نیواورلئان، سنفرانسیسکو، سنلوئیز، شیکاگو و میلواکی محل کار خود را ترک خواهند کرد تا بگویند «دیگر بس است، آزار و اذیت جنسی بس است.»
@FarnazSeifi
امروز (سهشنبه ۱۸ سپتامبر/ ۲۷ شهریور) صدها تن از کارکنان فستفود زنجیرهای «مک دونالد» در ۱۰ شهر آمریکا، در اعتراض به رواج آزار جنسی در این محیط، محل کار خود را ترک خواهند کرد.
تانیا هارل، زن جوانی از اهالی ایالت لوئیزیانا که چهرهاش را در عکس میبینید، یکی از اولین کسانی است که این حرکت اعتراضی را کلید زد و به همراه ۹ تن دیگر علیه «مک دونالد» شکایت کرد.
تانیا تابستان سال گذشته در یکی از شعبههای «مک دونالد» در لوئیزیانا کاری گرفت. تانیا در پایان شیفت کاری، اغلب حاضر میشد یکی از مردان همکار را که مسیرشان یکی بود و اتوموبیلی نداشت به مقصد برساند. مرد بعد از مدتی در محل کار و وقت خدماتدهی به مشتریان شروع کرد به چنگ زدن باسن و اندام جنسی تانیا، از پشت در گوش او حرفهای پایینتنهای میزد و میگفت:«میدانم دوست داری آلت من را بمالی.»
وقتی تانیا پیش مدیر شعبه رفت و از رفتارهای آزارگر مرد همکار شکایت کرد، مدیر شعبه نه تنها شکایت او را جدی نگرفت، بلکه تانیا را متهم کرد که «لابد یک رابطهای بینتون هست دیگه» و به مسخره به تانیا گفت که «خب وقتشه برید مرحله بعدی رابطه!» مدیر به او گفت که «عین دختربچهها» رفتار میکند و این کارها گله و شکایتی ندارد.
چندی بعد، مرد همکار دیگری قصد تجاوز به او را داشت. مرد او را به دستشویی مردانه برد، به دیوار چسباند، آلت جنسیاش را بیرون آورد و میخواست به او تجاوز کند. اگر همان وقت مدیر او را صدا نکرده بود، تانیا راه فراری نداشت. تانیا میگوید گریهکنان اینبار اصلا دیگر برای شکایت پیش مدیر هم نرفت. چون از همان باز قبلی فهمیده بود که مدیر برای شکایت او تره هم خرد نمیکند.
تانیا اما سراغ شبکههای اجتماعی رفت. با نام مستعار از تجربهی دردناک خود نوشت تا ببیند آیا زنان دیگری هم تجربهی مشابه از نادیده گرفتن آزار جنسی در «مک دونالد» دارند یا نه. خیلی زود دهها زن دیگر هم پیدا شدند که آنها هم در شعب مختلف «مک دونالد» در سراسر آمریکا، تجربههای مشابهی داشتند و هرگز مدیریت برای مقابله با آزارگر کاری نکرده بود.
این اتفاقها همزمان با اوج گرفتن جنبش MeToo# در آمریکا و بهویژه در هالیوود بود. تانیا میگوید با خودم فکر کردم ما هم حقی داریم و این جنبش نباید فقط برای زنان ثروتمند و مشهور باشد. تانیا توانست ۱۰ زن دیگر از کارکنان پیشین و فعلی «مک دونالد» را که تجربهی مشابهی دارند راضی کند که با هم علیه «مک دونالد» شکایت رسمی کنند. اول به سراغ نهاد حقوقی "Times Up Legal Fund" رفتند که بعد از شروع جنبش MeToo تشکیل شد و رایگان به آنها که قصد شکایت علیه آزارگران جنسی را دارند، کمک حقوقی میکند. با کمک حقوقی آنها، این ۱۰ زن توانستند علیه «مک دونالد» اقامه دعوی کنند.
این معترضان همزمان توانستند صدها کارمند «مک دونالد» را بسیج کنند تا به نشانهی اعتراض به رواج رفتار آزارگر در این محیط کار و جلب توجه عمومی، محل کار را ترک کنند. سهشنبه (۱۸ سپتامبر) این کارکنان در شهرهای لس آنجلس، میامی، دورهام، کانزاس، نیواورلئان، سنفرانسیسکو، سنلوئیز، شیکاگو و میلواکی محل کار خود را ترک خواهند کرد تا بگویند «دیگر بس است، آزار و اذیت جنسی بس است.»
@FarnazSeifi
اولین زنان جهان که توانستند رای بدهند
صد و بیست و پنج سال پیش، درست در همین روز (۱۹ سپتامبر) زنان نیوزیلند، اولین زنان جهان شدند که حق رای را به دست آوردند. بعد از بیش از دو دهه تلاش مداوم و جمعی، به راه انداختن کارزار و تجمع و سیل نامه به نمایندهها، نوشتن و اعتراض و سخنرانی. آغاز تلاش آنها برای حق رای، ماجرای جالبی دارد. زنان نیوزیلند در ابتدا حق رای را بیشتر از هرچیز برای یک خواسته میخواستند: بتوانند رای بدهند و مشروبات الکلی را ممنوع کنند تا دیگر با مصیبتها، خشونتها، بدرفتاریها و بیکاری شوهران و پدران خود که ناشی از الکلی شدن بود، مواجهه نشوند. بیش از هر گروهی هم اتحادیه و لابی تولیدکنندگان مشروبات الکلی چوب لای چرخ تلاش آنها گذاشت، پول خرج کرد و چانهزنی میکرد تا پارلمان حق رای زنان را تصویب نکند.
صد و بیست و پنج سال بعد از آن روز فرخنده که راه و چراغی برای بقیهی کشورها شد که پس حق رای زنان «ممکن است»، امروز جاسیندا آردرن، زن جوان ۳۸سالهای که نخستوزیر نیوزیلند است با سری افراشته سخنرانی کرد، گفت افتخار میکند که فمینیست است، یادداشتی با تمرکز به یکی از اقوام خود که یکی از اولین زنان مبارز حق رای در نیوزیلند بود نوشت و دولتاش لایحهی منع و محو هرگونه نابرابری دستمزد میان زن و مرد را کلید زد. آردرن میخواهد ادای دین او به مادران فمینیستاش که نخستوزیری او مدیون تلاش آنهاست، منع هرگونه دستمزد نابرابر در کشور باشد.
یکی از اولین و کلیدیترین زنان خواهان حق رای در تاریخ نیوزیلند، کیت شپرد بود. زنی که قلمی بسیار گیرا و توانا داشت و همهی جان و توان و امکانات مالی خود را صرف این هدف کرد که زنان نیوزیلند حق رای به دست آورند. یک تفاوت چشمگیر او با بسیاری از اولین زنان خواهان حق رای در جهان این بود که نگاه همهجانبهگری داشت و حواسش به همهی سویههای نابرابری بود. برای مثال از همان اول میگفت حق رای به تنهایی مطلقا کافی نیست و زنان تا توان اقتصادی نداشته باشند، همیشه تحت ستم خواهند بود یا از همان ابتدا حواسش بود که قوانین ازدواج، طلاق، حضانت، ارث و خشونت باید بازبینی شود و یکی یکی در پارلمان اصلاح شود؛ وگرنه که صرف حق رای به تنهایی چیز زیادی را تغییر نمیدهد. در همین راستا بود که در تاسیس «اتحادیه ملی زنان» نقش داشت و با اصرار و سماجت بخش اقتصادی برای این اتحادیه تاسیس کرد و خود ریاست آن را برعهده داشت.
نگاه او آن قدر پیشرو بود که گاه حتا زنان همرزم و خواهان حق رای را برآشفته میکرد و او را متهم به «تندروی» میکردند. کیت شپرد که حالا تصویر او بر روی اسکناسهای ۱۰ دلاری نیوزیلند نقش بسته است، چندجمله معروفی دارد که انگار نه انگار مال یش از یک قرن پیش است، بلکه این جملهها برای احوال همین امروز هم صدق میکند:«از اینکه یک "حوزه" مشخص برای ما تعیین شده خسته شدیم؛ حوزهای که هر چیز و هر کار و هر حرکت خارج از آن "زنانه" نیست. میخواهیم محض تنوع هم شده یکبار خود عادیمون باشیم...باید با همه خطرها، خودمان باشیم. خود واقعیمان...»
https://telegra.ph/اولین-زنان-جهان-که-توانستند-رای-بدهند-09-19
@FarnazSeifi
صد و بیست و پنج سال پیش، درست در همین روز (۱۹ سپتامبر) زنان نیوزیلند، اولین زنان جهان شدند که حق رای را به دست آوردند. بعد از بیش از دو دهه تلاش مداوم و جمعی، به راه انداختن کارزار و تجمع و سیل نامه به نمایندهها، نوشتن و اعتراض و سخنرانی. آغاز تلاش آنها برای حق رای، ماجرای جالبی دارد. زنان نیوزیلند در ابتدا حق رای را بیشتر از هرچیز برای یک خواسته میخواستند: بتوانند رای بدهند و مشروبات الکلی را ممنوع کنند تا دیگر با مصیبتها، خشونتها، بدرفتاریها و بیکاری شوهران و پدران خود که ناشی از الکلی شدن بود، مواجهه نشوند. بیش از هر گروهی هم اتحادیه و لابی تولیدکنندگان مشروبات الکلی چوب لای چرخ تلاش آنها گذاشت، پول خرج کرد و چانهزنی میکرد تا پارلمان حق رای زنان را تصویب نکند.
صد و بیست و پنج سال بعد از آن روز فرخنده که راه و چراغی برای بقیهی کشورها شد که پس حق رای زنان «ممکن است»، امروز جاسیندا آردرن، زن جوان ۳۸سالهای که نخستوزیر نیوزیلند است با سری افراشته سخنرانی کرد، گفت افتخار میکند که فمینیست است، یادداشتی با تمرکز به یکی از اقوام خود که یکی از اولین زنان مبارز حق رای در نیوزیلند بود نوشت و دولتاش لایحهی منع و محو هرگونه نابرابری دستمزد میان زن و مرد را کلید زد. آردرن میخواهد ادای دین او به مادران فمینیستاش که نخستوزیری او مدیون تلاش آنهاست، منع هرگونه دستمزد نابرابر در کشور باشد.
یکی از اولین و کلیدیترین زنان خواهان حق رای در تاریخ نیوزیلند، کیت شپرد بود. زنی که قلمی بسیار گیرا و توانا داشت و همهی جان و توان و امکانات مالی خود را صرف این هدف کرد که زنان نیوزیلند حق رای به دست آورند. یک تفاوت چشمگیر او با بسیاری از اولین زنان خواهان حق رای در جهان این بود که نگاه همهجانبهگری داشت و حواسش به همهی سویههای نابرابری بود. برای مثال از همان اول میگفت حق رای به تنهایی مطلقا کافی نیست و زنان تا توان اقتصادی نداشته باشند، همیشه تحت ستم خواهند بود یا از همان ابتدا حواسش بود که قوانین ازدواج، طلاق، حضانت، ارث و خشونت باید بازبینی شود و یکی یکی در پارلمان اصلاح شود؛ وگرنه که صرف حق رای به تنهایی چیز زیادی را تغییر نمیدهد. در همین راستا بود که در تاسیس «اتحادیه ملی زنان» نقش داشت و با اصرار و سماجت بخش اقتصادی برای این اتحادیه تاسیس کرد و خود ریاست آن را برعهده داشت.
نگاه او آن قدر پیشرو بود که گاه حتا زنان همرزم و خواهان حق رای را برآشفته میکرد و او را متهم به «تندروی» میکردند. کیت شپرد که حالا تصویر او بر روی اسکناسهای ۱۰ دلاری نیوزیلند نقش بسته است، چندجمله معروفی دارد که انگار نه انگار مال یش از یک قرن پیش است، بلکه این جملهها برای احوال همین امروز هم صدق میکند:«از اینکه یک "حوزه" مشخص برای ما تعیین شده خسته شدیم؛ حوزهای که هر چیز و هر کار و هر حرکت خارج از آن "زنانه" نیست. میخواهیم محض تنوع هم شده یکبار خود عادیمون باشیم...باید با همه خطرها، خودمان باشیم. خود واقعیمان...»
https://telegra.ph/اولین-زنان-جهان-که-توانستند-رای-بدهند-09-19
@FarnazSeifi
Telegraph
اولین زنان جهان که توانستند رای بدهند
صد و بیست و پنج سال پیش، درست در همین روز (۱۹ سپتامبر) زنان نیوزیلند، اولین زنان جهان شدند که حق رای را به دست آوردند. بعد از بیش از دو دهه تلاش مداوم و جمعی، به راه انداختن کارزار و تجمع و سیل نامه به نمایندهها، نوشتن و اعتراض و سخنرانی. آغاز تلاش آنها…
زنانی که جلوی پلیس مهاجرت آمریکا ایستادند
در همان اولین روزهای تابستان گذشته که بازداشت خانوادههای پناهجو و جدا کردن کودکان از والدین در مرزهای آمریکا شروع شد، کیشا لنس، زنی که شهردار شهر آتلانتا در ایالت جیورجیا است، وحشتزده اخبار هولناک را دنبال میکرد. وقتی روز اول به روز دوم و سوم و چهارم رسید، لنس با خودش فکر کرد تحمل چنین وضعیتی جایز نیست. لنس میگوید:«برای من قابل تحمل نبود که به عنوان شهردار این شهر بینظیر، آتلانتا سهم و مشارکت مستقیمی در این نقض فاحش حقوق بشر و ظلم به انسان داشته باشد.»
به یمن تلاشهای کیشا لنس و گروه دیگری از زنان مسئول یا کنشگر آتلانتا، این شهر جنوبی آمریکا اولین شهری شد که اعلام کرد دیگر هیچیک از بازداشتیهای ادارهی «اجرای مهاجرت و گمرک ایالات متحده آمریکا» را که به اسم اختصاری "ICE" شناخته میشود، در زندانهای خود جا نخواهد داد و با «آیس» در این زمینه همکاری نخواهد کرد.
شهردار آتلانتا ابتدا از دو زنی که آنها را به سمت دفتر امور مهاجرتی شهرداری آتلانتا منصوب کرده بود خواست تا گزارش مفصلی دربارهی وضعیت مهاجران «غیرقانونی» و پناهجویان که در زندانهای شهر در بازداشت به سر میبرند، تهیه کنند. همزمان به همت دو تن از زنان نماینده در شورای شهر آتلانتا، شورا تصمیم گرفت تا شهر به شکل موقت از پذیرش زندانیانی که «آیس» بازداشت کرده، خودداری کند.
فیل سرنا، یکی از زنان عضو شورای شهر که در کلید زدن طرح توقف همکاری با «آیس» نقش داشت میگوید شبها از عذاب وجدان خوابش نمیبرد که شهر او در این ظلم و خشونت به مهاجر و پناهجو نقش داشته باشد:« به باور من پول درآوردن از ظلم و خشونت آیس، کاملا ناعادلانه و به دور از اصول اولیه حقوق بشر است.»
شهرداری شهر آتلانتا در سال ۲۰۱۰ توافقنامهای را با «آیس» امضا کرد که به موجب آن شهر روزانه بابت هر فردی که به دست نیروهای«آیس» بازداشت و به زندانهای این شهر منتقل میشد، ۷۸ دلار دریافتی داشت.
نیوگن، زن دیگر عضو شورای شهر است که والدین او اهل ویتناماند و هر دو به آمریکا پناهنده شدند. او میگوید به دلیل پیشینهی خانوادگیاش، خوب میداند درد و سختیهای پناهجویی چیست و وجدان او نمیتواند قبول کند که آنها در زجر بیشتر به پناهجو مشارکت مستقیم داشته و از این درد و زجر کسب درآمد کنند.
کمیتهی بررسی وضعیت که در شهرداری شکل گرفت، به جز ۲ زن نماینده در شورای شهر، نمایندگان دیگری هم داشت: زنانی که وکیل امور مهاجرتی و حقوق بشر بودند، کنشگر حقوق بشر و حقوق مهاجران، افرادی که با پیشینهی تخصصی دربارهی وضعیت جرایم و زندانهای آمریکا تحقیق میکنند و … کمیته بعد از ۶ هفته بررسی دقیق اعلام کرد که بنا به بررسی دقیق آنها صلاح نیست که شهر به همکاری با ادارهی اجرای مهاجرت و گمرک آمریکا ادامه دهد و حاضر به پذیرفتن بازداشتیهای این نیروی امنیتی و کسب درآمد از این ظلم باشد. شهردار آتلانتا، بلافاصله دستورالعملی اجرایی را صادر و اعلام کرد که آتلانتا به همکاری با «آیس» پایان داده و دیگر حاضر به پذیرش بازداشتیهای این نهاد نخواهد بود.
بعضی از مقامات مسئول و شهروندان شهر فوری اعتراض کردند که این قطع همکاری چه ضرر مالی هنگفتی به بودجهی شهر خواهد زد. آتلانتا به طور متوسط سالانه بیش از ۷.۵ میلیون دلار درآمد از همکاری با «آیس» داشت. اما کیشا لنس، شهردار آتلانتا، قاطع اعلام کرد که در وضعیت کنونی، این درآمد «مشروعیت» ندارد و در کنفرانس خبری به منتقدان گفت:«این شهر، نقطهای است که جنبش آزادیهای مدنی سیاهان آمریکا کلید خورده است. شهری که بابت این میراث عزیز، وظیفه اخلاقی و انسانی دارد که بهتر از اینها باشد و در نقض فاحش حقوق بشر همکاری نداشته باشد.»
ادامه مطلب
https://bit.ly/2IiOLyw
@FarnazSeifi
در همان اولین روزهای تابستان گذشته که بازداشت خانوادههای پناهجو و جدا کردن کودکان از والدین در مرزهای آمریکا شروع شد، کیشا لنس، زنی که شهردار شهر آتلانتا در ایالت جیورجیا است، وحشتزده اخبار هولناک را دنبال میکرد. وقتی روز اول به روز دوم و سوم و چهارم رسید، لنس با خودش فکر کرد تحمل چنین وضعیتی جایز نیست. لنس میگوید:«برای من قابل تحمل نبود که به عنوان شهردار این شهر بینظیر، آتلانتا سهم و مشارکت مستقیمی در این نقض فاحش حقوق بشر و ظلم به انسان داشته باشد.»
به یمن تلاشهای کیشا لنس و گروه دیگری از زنان مسئول یا کنشگر آتلانتا، این شهر جنوبی آمریکا اولین شهری شد که اعلام کرد دیگر هیچیک از بازداشتیهای ادارهی «اجرای مهاجرت و گمرک ایالات متحده آمریکا» را که به اسم اختصاری "ICE" شناخته میشود، در زندانهای خود جا نخواهد داد و با «آیس» در این زمینه همکاری نخواهد کرد.
شهردار آتلانتا ابتدا از دو زنی که آنها را به سمت دفتر امور مهاجرتی شهرداری آتلانتا منصوب کرده بود خواست تا گزارش مفصلی دربارهی وضعیت مهاجران «غیرقانونی» و پناهجویان که در زندانهای شهر در بازداشت به سر میبرند، تهیه کنند. همزمان به همت دو تن از زنان نماینده در شورای شهر آتلانتا، شورا تصمیم گرفت تا شهر به شکل موقت از پذیرش زندانیانی که «آیس» بازداشت کرده، خودداری کند.
فیل سرنا، یکی از زنان عضو شورای شهر که در کلید زدن طرح توقف همکاری با «آیس» نقش داشت میگوید شبها از عذاب وجدان خوابش نمیبرد که شهر او در این ظلم و خشونت به مهاجر و پناهجو نقش داشته باشد:« به باور من پول درآوردن از ظلم و خشونت آیس، کاملا ناعادلانه و به دور از اصول اولیه حقوق بشر است.»
شهرداری شهر آتلانتا در سال ۲۰۱۰ توافقنامهای را با «آیس» امضا کرد که به موجب آن شهر روزانه بابت هر فردی که به دست نیروهای«آیس» بازداشت و به زندانهای این شهر منتقل میشد، ۷۸ دلار دریافتی داشت.
نیوگن، زن دیگر عضو شورای شهر است که والدین او اهل ویتناماند و هر دو به آمریکا پناهنده شدند. او میگوید به دلیل پیشینهی خانوادگیاش، خوب میداند درد و سختیهای پناهجویی چیست و وجدان او نمیتواند قبول کند که آنها در زجر بیشتر به پناهجو مشارکت مستقیم داشته و از این درد و زجر کسب درآمد کنند.
کمیتهی بررسی وضعیت که در شهرداری شکل گرفت، به جز ۲ زن نماینده در شورای شهر، نمایندگان دیگری هم داشت: زنانی که وکیل امور مهاجرتی و حقوق بشر بودند، کنشگر حقوق بشر و حقوق مهاجران، افرادی که با پیشینهی تخصصی دربارهی وضعیت جرایم و زندانهای آمریکا تحقیق میکنند و … کمیته بعد از ۶ هفته بررسی دقیق اعلام کرد که بنا به بررسی دقیق آنها صلاح نیست که شهر به همکاری با ادارهی اجرای مهاجرت و گمرک آمریکا ادامه دهد و حاضر به پذیرفتن بازداشتیهای این نیروی امنیتی و کسب درآمد از این ظلم باشد. شهردار آتلانتا، بلافاصله دستورالعملی اجرایی را صادر و اعلام کرد که آتلانتا به همکاری با «آیس» پایان داده و دیگر حاضر به پذیرش بازداشتیهای این نهاد نخواهد بود.
بعضی از مقامات مسئول و شهروندان شهر فوری اعتراض کردند که این قطع همکاری چه ضرر مالی هنگفتی به بودجهی شهر خواهد زد. آتلانتا به طور متوسط سالانه بیش از ۷.۵ میلیون دلار درآمد از همکاری با «آیس» داشت. اما کیشا لنس، شهردار آتلانتا، قاطع اعلام کرد که در وضعیت کنونی، این درآمد «مشروعیت» ندارد و در کنفرانس خبری به منتقدان گفت:«این شهر، نقطهای است که جنبش آزادیهای مدنی سیاهان آمریکا کلید خورده است. شهری که بابت این میراث عزیز، وظیفه اخلاقی و انسانی دارد که بهتر از اینها باشد و در نقض فاحش حقوق بشر همکاری نداشته باشد.»
ادامه مطلب
https://bit.ly/2IiOLyw
@FarnazSeifi
Telegraph
زنانی که جلوی پلیس مهاجرت آمریکا ایستادند
در همان اولین روزهای تابستان گذشته که بازداشت خانوادههای پناهجو و جدا کردن کودکان از والدین در مرزهای آمریکا شروع شد، کیشا لنس، زنی که شهردار شهر آتلانتا در ایالت جیورجیا است، وحشتزده اخبار هولناک را دنبال میکرد. وقتی روز اول به روز دوم و سوم و چهارم رسید،…
یک فنجان چای برای حق رای زنان
یک فنجان چای، برای زنان مدافع حق رای زنان در امریکا، تنها «یک فنجان چای» نبود. این زنان از همان اواخر قرن نوزدهم، از «چای» بهعنوان ابزاری برای مبارزه، تبلیغ و ترویجگری و تامین منابع مالی مبارزه استفاده کردند.
آلوا وندربیلت بلمونت، یکی از زنان ثروتمند و متنفذی که از خواستهی حق رای زنان حمایت میکرد، از اولین زنانی بود که در خانهی بزرگ و مجلل خود «مهمانی چای»(Tea Party) راه میانداخت. مهمانی فرصتی بود که هم برای سازمانهای زنان پول جمعآوری کنند، هم زنان بیشتری را جذب مبارزه کنند و هم زنان مدافع حق رای از گوشهوکنار ایالت یا کشور با یکدیگر آشنا شوند.
نقش چای بهویژه در مبارزات زنان کالیفرنیا برای حق رای بسیار چشمگیر بود. در شمال کالیفرنیا، گروهی از زنان مدافع حق رای که در کار کسبوکار کوچک بودند، سرمایهای فراهم کردند و چایی با مارک «چای برابری» (Equality Tea) را به بازار دادند. زنان مدافع حق رای به تک تک چایخانهها و کافههای شیک سنفرانسیسکو میرفتند، با صاحب آنها چکوچانه میزدند و راضیشان میکردند تا در کافه و چایخانهی خود «چای برابری» سرو کنند و در منو نیز چای را با همین نام بگنجانند.
هرکس که قصد کمک به تلاشهای زنان مدافع حق رای را داشت، میتوانست این چای را سفارش دهد که در ۴ طعم گوناگون تولید میشد تا بستههای با وزن مختلف آن با پست به نشانی او فرستاده شود. یک دلیل دیگر ارسال پستی این بود که زنان مدافع حق رای نمیخواستند فقط مردم پولدار که میتوانند به چایخانه و کافه شیک بروند، به این چای دسترسی داشته باشند. آنها به دنبال این بودند که اقشار کمدرآمد و طبقه متوسط هم بتوانند این چای را که نسبتا ارزان بود بخرند و در حمایت از خواستهی حق رای سهم داشته باشند.
همزمان بعضی زنان مدافع حق رای و عضو سازمانهای زنان، به جشنوارهها و برنامههای محلی مختلف میرفتند، دکهای راه میانداختند و این چای را به مشتریان میفروختند. آنها از این فرصت استفاده میکردند تا دربارهی خواستهی حق رای زنان با گروههای متنوع و بیشتری از مردم حرف بزنند و نظر آنها را به لزوم حق رای زنان جلب کنند.
در جنوب کالیفرنیا، نانسی تاتل کریگ، چای دیگری با مارک «حق رای برای زنان» (Votes For Women) به بازار داد. تاتل کریگ موقعیت ویژهای داشت. او یکی از معدود زنان در سراسر آمریکا بود که یک بقالی زنجیرهای داشت و در صنف خود چهرهی فعال و سرشناسی بود. در نتیجه نفوذ او بود که بعضی از بقالیهای دیگر در جنوب کالیفرنیا هم این چای را در قفسههای خود گذاشتند. زنان بسیاری که خود لزوما فعالیتی در جنبش حق رای زنان نداشتند، از مغازهدارها سراغ این چای را میگرفتند و اگر بقالی این چای را نمیفروخت، سبد خرید خود را زمین میگذاشتند و در اعتراض دیگر از آنها خرید نمیکردند. تاتل کریگ بعدها بعد از اینکه زنان حق رای به دست آوردند، در همان اولین دوره داوطلب ورود به شورا شد و دو دوره از سوی مردم لسآنجلس به نمایندگی انتخاب شد.
چای «حق رای برای زنان» در بسیاری از هتلهای مجلل و معروف لسآنجلس هم سرو میشد. اما هتل معروف «آنجلوس» با قاطعیت ایستاد و تن نداد که این چای را سرو کند. در اعتراض بسیاری از زنهای متمول لسآنجلس دیگر پا به چایخانه یا رستوران این هتل نگذاشتند و این هتل را بایکوت کردند.
چای در تلاشهای طرفداران حق رای زنان، اهمیتی کلیدی پیدا کرد. در سال ۱۹۱۱ روزنامهی «سانفرانسیسکو کال» در گزارشی نوشت که کلوب «حق رای برای زنان» قطار ویژهای را اجاره کرده که در چندین ایالت آمریکا حرکت خواهد کرد. بسیاری از چهرههای معروف و سخنرانان مهم جنبش حق رای زنان مسافر این قطار خواهند بود و شعار قطار و این سفر این است:«بند هشتم قانون اساسی، حق رای برای زنان، نوشیدن چای برابری.» تبلیغ نوشیدن «چای برابری» در کنار دیگر شعارهای اصلی، نشانهای بود که جنبش زنان آمریکا در آن زمان به اهمیت این موضوع پی برده بود که باید به دنبال کسب درآمد، برندسازی و استفاده از امکانات بازار برای تبلیغ و ترویج خواسته خود باشد.
https://telegra.ph/یک-فنجان-چای-برای-حق-رای-زنان-10-03
@FarnazSeifi
یک فنجان چای، برای زنان مدافع حق رای زنان در امریکا، تنها «یک فنجان چای» نبود. این زنان از همان اواخر قرن نوزدهم، از «چای» بهعنوان ابزاری برای مبارزه، تبلیغ و ترویجگری و تامین منابع مالی مبارزه استفاده کردند.
آلوا وندربیلت بلمونت، یکی از زنان ثروتمند و متنفذی که از خواستهی حق رای زنان حمایت میکرد، از اولین زنانی بود که در خانهی بزرگ و مجلل خود «مهمانی چای»(Tea Party) راه میانداخت. مهمانی فرصتی بود که هم برای سازمانهای زنان پول جمعآوری کنند، هم زنان بیشتری را جذب مبارزه کنند و هم زنان مدافع حق رای از گوشهوکنار ایالت یا کشور با یکدیگر آشنا شوند.
نقش چای بهویژه در مبارزات زنان کالیفرنیا برای حق رای بسیار چشمگیر بود. در شمال کالیفرنیا، گروهی از زنان مدافع حق رای که در کار کسبوکار کوچک بودند، سرمایهای فراهم کردند و چایی با مارک «چای برابری» (Equality Tea) را به بازار دادند. زنان مدافع حق رای به تک تک چایخانهها و کافههای شیک سنفرانسیسکو میرفتند، با صاحب آنها چکوچانه میزدند و راضیشان میکردند تا در کافه و چایخانهی خود «چای برابری» سرو کنند و در منو نیز چای را با همین نام بگنجانند.
هرکس که قصد کمک به تلاشهای زنان مدافع حق رای را داشت، میتوانست این چای را سفارش دهد که در ۴ طعم گوناگون تولید میشد تا بستههای با وزن مختلف آن با پست به نشانی او فرستاده شود. یک دلیل دیگر ارسال پستی این بود که زنان مدافع حق رای نمیخواستند فقط مردم پولدار که میتوانند به چایخانه و کافه شیک بروند، به این چای دسترسی داشته باشند. آنها به دنبال این بودند که اقشار کمدرآمد و طبقه متوسط هم بتوانند این چای را که نسبتا ارزان بود بخرند و در حمایت از خواستهی حق رای سهم داشته باشند.
همزمان بعضی زنان مدافع حق رای و عضو سازمانهای زنان، به جشنوارهها و برنامههای محلی مختلف میرفتند، دکهای راه میانداختند و این چای را به مشتریان میفروختند. آنها از این فرصت استفاده میکردند تا دربارهی خواستهی حق رای زنان با گروههای متنوع و بیشتری از مردم حرف بزنند و نظر آنها را به لزوم حق رای زنان جلب کنند.
در جنوب کالیفرنیا، نانسی تاتل کریگ، چای دیگری با مارک «حق رای برای زنان» (Votes For Women) به بازار داد. تاتل کریگ موقعیت ویژهای داشت. او یکی از معدود زنان در سراسر آمریکا بود که یک بقالی زنجیرهای داشت و در صنف خود چهرهی فعال و سرشناسی بود. در نتیجه نفوذ او بود که بعضی از بقالیهای دیگر در جنوب کالیفرنیا هم این چای را در قفسههای خود گذاشتند. زنان بسیاری که خود لزوما فعالیتی در جنبش حق رای زنان نداشتند، از مغازهدارها سراغ این چای را میگرفتند و اگر بقالی این چای را نمیفروخت، سبد خرید خود را زمین میگذاشتند و در اعتراض دیگر از آنها خرید نمیکردند. تاتل کریگ بعدها بعد از اینکه زنان حق رای به دست آوردند، در همان اولین دوره داوطلب ورود به شورا شد و دو دوره از سوی مردم لسآنجلس به نمایندگی انتخاب شد.
چای «حق رای برای زنان» در بسیاری از هتلهای مجلل و معروف لسآنجلس هم سرو میشد. اما هتل معروف «آنجلوس» با قاطعیت ایستاد و تن نداد که این چای را سرو کند. در اعتراض بسیاری از زنهای متمول لسآنجلس دیگر پا به چایخانه یا رستوران این هتل نگذاشتند و این هتل را بایکوت کردند.
چای در تلاشهای طرفداران حق رای زنان، اهمیتی کلیدی پیدا کرد. در سال ۱۹۱۱ روزنامهی «سانفرانسیسکو کال» در گزارشی نوشت که کلوب «حق رای برای زنان» قطار ویژهای را اجاره کرده که در چندین ایالت آمریکا حرکت خواهد کرد. بسیاری از چهرههای معروف و سخنرانان مهم جنبش حق رای زنان مسافر این قطار خواهند بود و شعار قطار و این سفر این است:«بند هشتم قانون اساسی، حق رای برای زنان، نوشیدن چای برابری.» تبلیغ نوشیدن «چای برابری» در کنار دیگر شعارهای اصلی، نشانهای بود که جنبش زنان آمریکا در آن زمان به اهمیت این موضوع پی برده بود که باید به دنبال کسب درآمد، برندسازی و استفاده از امکانات بازار برای تبلیغ و ترویج خواسته خود باشد.
https://telegra.ph/یک-فنجان-چای-برای-حق-رای-زنان-10-03
@FarnazSeifi
Telegraph
یک فنجان چای برای حق رای زنان
یک فنجان چای، برای زنان مدافع حق رای زنان در امریکا، تنها «یک فنجان چای» نبود. این زنان از همان اواخر قرن نوزدهم، از «چای» بهعنوان ابزاری برای مبارزه، تبلیغ و ترویجگری و تامین منابع مالی مبارزه استفاده کردند. آلوا وندربیلت بلمونت، یکی از زنان ثروتمند و…
روستایی در هند که قطب «فوتبال زنان» شد
روستای کوچک «آلاخپورا» در هند نزدیک به ۲ هزار نفر جمعیت دارد. روستایی در ایالت شمالی «هاریانا» که بدترین نسبت برابری جنسیتی در سراسر هند را دارد و تبعیض و امکانات نابرابر برای زن و مرد در آنجا بیداد میکند.
آلاخپورا اما حالا به «برزیل کوچک» هند معروف است، با تیم فوتبال زنان شگفتانگیزی که تعجب و تحسین همهی مردم هند را برانگیخته است. تیم فوتبال محلی و کوچک زنان که روز به روز پیشرفت کرد، پارسال توانست به لیگ حرفهای فوتبال زنان هند بپیوندد و در کمال شگفتی درحالحاضر ۹ نفر از اعضای تیم حرفهای ایالت هاریانا از زنان جوان این ایالتاند و ۶ نفر آنها در تیم ملی فوتبال زنان هند بازی میکنند.
چطور شد که این روستای کوچک و سنتی به قطب پرورش زنان فوتبالیست هند تبدیل شد؟ شروع ماجرا، سماجت و اصرار و پشتکار خود دختران نوجوان بود. روستا یک تیم فوتبال پسرانه داشت و این تیم فوتبال، یک مربی مرد داشتند. گوردان داس، در مدرسه معلم ورزش بود و بعد از ساعت تدریس، مربی تیم فوتبال پسران روستا بود. روزی چند دختر نوجوان سراغش رفتند و گفتند که آنها هم دوست دارند فوتبال بازی کنند و فوتبال را درست یاد بگیرند. گوردان جواب نه داد و گفت که سنت روستا و تعصب خانوادهها چنین اجازهای نمیدهد و او هم دنبال دردسر نمیگردد.
دخترها اما عقبنشینی نکردند. هر روز عصر بعد از مدرسه سراغ داس میرفتند و خواستهی خود را محکم و محترم تکرار میکردند. بعد چندین هفته، داس که خسته شده بود یک توپ فوتبال کهنه به دخترها داد تا بروند باهاش بازی کنند. فردای آن روز دید که دخترها پشت مدرسه مشغول بازیاند. هجده ماه تمام محل نمیگذاشت. اما میدید که هر روز عصر دخترها با همان توپ کهنه میآیند، توپ میزنند و خسته نمیشوند. از سماجت و پشتکار آنها حیرتزده بود. روزی بعد ۱۸ماه بالاخره نزدیکشان رفت و حیرت کرد که چقدر آنها مسلط و بهتر از پسرها که دارند آموزش حرفهای هم میبینند، توپ میزنند. بالاخره حاضر شد به دخترها آموزش دهد.
خانوادههای دخترها اول سرسخت مخالفت کردند. دخترها اما با همه توان محدود خود مقاومت میکردند. مربیشان وقتی دید که مقاومت زیاد است، دست دو دختر خودش را گرفت و به تیم آورد. حربه او موثر بود، بعضی خانوادهها وقتی دیدند خود مربی هم دخترهایش را به وسط میدان آورده، نرمتر شدند. داس دخترها و پسرها را گاه با هم آموزش میداد و هربار از نو متعجب میشد که دخترها چقدر با پشتکار و جدیت بیشتری بازی میکنند.
کمکم دخترهای نوجوان و جوان دیگر یکی یکی سروکلهشان در زمین تمرین پیدا میشد و میخواستند که آنها هم در تیم بازی کنند. برای اولین دور مسابقات جدی، دخترها به مسابقات تیمهای مدرسه در استان رفتند و در همان اولین دوره حضور، قهرمان شدند. بعد عازم مسابقات بین استانی مدارس شدند و باز هم با قدرت قهرمان شدند. برای اولینبار بود که نام روستای «آلاخپورا» در اخبار پخش میشد و تحسین و تعجب برمیانگیخت. از اینجا به بعد بود که خانوادههای روستا دیگر دست از مخالفت و سنگ اندازی برداشتند. همه اهالی روستا دست در دست هم دادند تا بودجهای برای تیم دختران روستا دستوپا کنند که آنها بتوانند با وسایل و لباس بهتر تمرین کنند و عازم مسابقات در نقاط دیگر کشور بشوند. روستای آنها برای اولینبار «افتخار آفرین» شده بود.
داس میگوید حالا دیگر بعدازظهر به در هر خانهای در روستا بروید، دختری را در خانه نمیبینید. همه در زمین تمرین جمع شدند تا فوتبال بازی کنند یا تمرین دیگر دختران را تماشا و تشویق کنند. دو تن از دختران تیم توانستند از دولت بورسیه ماهانه بگیرند و کمکم برای خانواده درآمدزا هم باشند. پدرهایی که ابتدا مخالف سرسخت بودند و گاه حتا وقتی میفهمیدند دخترشان برای فوتبال به زمین بازی رفته آنها را کتک میزدند، حالا به دختران جوان فوتبالیست خود افتخار میکنند و در مسابقات آنها شرکت کرده و دخترها را تشویق میکنند. سماجت، پشتکار و از پا ننشستن چند دختر دبیرستانی نوجوان، سرنوشت این روستا را تغییر داد.
@FarnazSeifi
روستای کوچک «آلاخپورا» در هند نزدیک به ۲ هزار نفر جمعیت دارد. روستایی در ایالت شمالی «هاریانا» که بدترین نسبت برابری جنسیتی در سراسر هند را دارد و تبعیض و امکانات نابرابر برای زن و مرد در آنجا بیداد میکند.
آلاخپورا اما حالا به «برزیل کوچک» هند معروف است، با تیم فوتبال زنان شگفتانگیزی که تعجب و تحسین همهی مردم هند را برانگیخته است. تیم فوتبال محلی و کوچک زنان که روز به روز پیشرفت کرد، پارسال توانست به لیگ حرفهای فوتبال زنان هند بپیوندد و در کمال شگفتی درحالحاضر ۹ نفر از اعضای تیم حرفهای ایالت هاریانا از زنان جوان این ایالتاند و ۶ نفر آنها در تیم ملی فوتبال زنان هند بازی میکنند.
چطور شد که این روستای کوچک و سنتی به قطب پرورش زنان فوتبالیست هند تبدیل شد؟ شروع ماجرا، سماجت و اصرار و پشتکار خود دختران نوجوان بود. روستا یک تیم فوتبال پسرانه داشت و این تیم فوتبال، یک مربی مرد داشتند. گوردان داس، در مدرسه معلم ورزش بود و بعد از ساعت تدریس، مربی تیم فوتبال پسران روستا بود. روزی چند دختر نوجوان سراغش رفتند و گفتند که آنها هم دوست دارند فوتبال بازی کنند و فوتبال را درست یاد بگیرند. گوردان جواب نه داد و گفت که سنت روستا و تعصب خانوادهها چنین اجازهای نمیدهد و او هم دنبال دردسر نمیگردد.
دخترها اما عقبنشینی نکردند. هر روز عصر بعد از مدرسه سراغ داس میرفتند و خواستهی خود را محکم و محترم تکرار میکردند. بعد چندین هفته، داس که خسته شده بود یک توپ فوتبال کهنه به دخترها داد تا بروند باهاش بازی کنند. فردای آن روز دید که دخترها پشت مدرسه مشغول بازیاند. هجده ماه تمام محل نمیگذاشت. اما میدید که هر روز عصر دخترها با همان توپ کهنه میآیند، توپ میزنند و خسته نمیشوند. از سماجت و پشتکار آنها حیرتزده بود. روزی بعد ۱۸ماه بالاخره نزدیکشان رفت و حیرت کرد که چقدر آنها مسلط و بهتر از پسرها که دارند آموزش حرفهای هم میبینند، توپ میزنند. بالاخره حاضر شد به دخترها آموزش دهد.
خانوادههای دخترها اول سرسخت مخالفت کردند. دخترها اما با همه توان محدود خود مقاومت میکردند. مربیشان وقتی دید که مقاومت زیاد است، دست دو دختر خودش را گرفت و به تیم آورد. حربه او موثر بود، بعضی خانوادهها وقتی دیدند خود مربی هم دخترهایش را به وسط میدان آورده، نرمتر شدند. داس دخترها و پسرها را گاه با هم آموزش میداد و هربار از نو متعجب میشد که دخترها چقدر با پشتکار و جدیت بیشتری بازی میکنند.
کمکم دخترهای نوجوان و جوان دیگر یکی یکی سروکلهشان در زمین تمرین پیدا میشد و میخواستند که آنها هم در تیم بازی کنند. برای اولین دور مسابقات جدی، دخترها به مسابقات تیمهای مدرسه در استان رفتند و در همان اولین دوره حضور، قهرمان شدند. بعد عازم مسابقات بین استانی مدارس شدند و باز هم با قدرت قهرمان شدند. برای اولینبار بود که نام روستای «آلاخپورا» در اخبار پخش میشد و تحسین و تعجب برمیانگیخت. از اینجا به بعد بود که خانوادههای روستا دیگر دست از مخالفت و سنگ اندازی برداشتند. همه اهالی روستا دست در دست هم دادند تا بودجهای برای تیم دختران روستا دستوپا کنند که آنها بتوانند با وسایل و لباس بهتر تمرین کنند و عازم مسابقات در نقاط دیگر کشور بشوند. روستای آنها برای اولینبار «افتخار آفرین» شده بود.
داس میگوید حالا دیگر بعدازظهر به در هر خانهای در روستا بروید، دختری را در خانه نمیبینید. همه در زمین تمرین جمع شدند تا فوتبال بازی کنند یا تمرین دیگر دختران را تماشا و تشویق کنند. دو تن از دختران تیم توانستند از دولت بورسیه ماهانه بگیرند و کمکم برای خانواده درآمدزا هم باشند. پدرهایی که ابتدا مخالف سرسخت بودند و گاه حتا وقتی میفهمیدند دخترشان برای فوتبال به زمین بازی رفته آنها را کتک میزدند، حالا به دختران جوان فوتبالیست خود افتخار میکنند و در مسابقات آنها شرکت کرده و دخترها را تشویق میکنند. سماجت، پشتکار و از پا ننشستن چند دختر دبیرستانی نوجوان، سرنوشت این روستا را تغییر داد.
@FarnazSeifi
زنان زنگبار فضای خود را پس میگیرند
چندسالی است که نام منطقهی نیمه خودمختار و سلطاننشین «زنگبار» واقع در اقیانوس هند و در دل تانزانیا دیگر برای افراد بیشتری آشنا است. دولت زنگبار، از کمی بیش از یک دههی پیش برنامهی جدی شروع کرد تا زنگبار را به قطب گردشگری تازهای تبدیل کند و دنبال جذب گردشگر باشد. هتلهای تازهی مجلل و رستورانهای بزرگ ساختند، بازارهای تازهی صنایعدستی، پارکها را سروسامان دادند و … شهر، چهره عوض میکرد و برای گردشگر جذابتر میشد، شمار گردشگران به این منطقهی تاریخی و قدیمی هم مدام افزایش پیدا میکند.
اما این سکه، روی دیگری هم دارد. هرچقدر تلاشها برای جذب گردشگر بیشتر شد، زنان بیشتر به چهاردیواری خانهها رانده شده و از حق دسترسی به فضای عمومی محروم شدند.
نود و نه درصد مردم زنگبار، مسلماناند و فرهنگ عمومی بسیار سنتی. فرهنگ ریشهدار و قدیمی این منطقه به این شکل است که بسیاری از فضاهای عمومی جنسیتی و مردانه/ زنانه بود. برای مثال پارکهایی وجود داشت که زنانه بود، بعضی پیادهروها در قدیمیترین نقطه گردشگری شهر زنانه/مردانه بود. وقتی ساختوساز برای جذب گردشگر شروع شد، اولین مناطقی که قربانی شدند، همین فضاهای زنانه قدیمی بود. دولت پارکها و پیادهروها و بعضی آرایشگاههای زنانه و بازار قدیمی زنان دستفروش را تعطیل کرد و کوبید تا جای آن هتل و رستوران توریستی و ...بسازد. جذب گردشگر، به قیمت محروم کردن زنان از همان اندک فضاهای شهری و عمومی تمام شد و زنان را خانهنشین کرد. هر اعتراض هم فورا از سوی دولت با این حربه که «داریم در راستای رونق اقتصادی میکوشیم» نادیده گرفته شده و پس زده میشد.
مدینه حاجی، زنی است اهل زنگبار که دیار خود را عاشقانه دوست دارد. درس معماری خوانده است و مبهوت و شوکه از اینکه «جذب گردشگر» دارد به قیمت خانهنشین کردن هرچه بیشتر زنان تمام میشود، فکر کرد باید به این وضعیت پایان داد. منیره به سراغ دو سه زن دیگر رفت که با آنها آشنا بود و میدانست که آنها نیز از این وضعیت سخت ناراحت و نگرانند. از دل صحبت گروهی آنها نهاد مردمی سر برآورد که نام آن را گذاشتند:«فضای خود را پس بگیر».
گروه کوچک آنها برای اولین قدم سراغ جذب زنانی رفت که مهندس شهرسازیاند، معمارند یا در زمینهی حفظ بناهای قدیمی تخصص دارند. از آنها دعوت کرد تا با همفکری هم چارهای بیاندیشند تا چطور میشود هم در کار گسترش گردشگری بود و هم فضاهای عمومی شهری را برای زنان حفظ کرد. وقتی توانستند زنان متخصص بیشتری را ترغیب به همکاری کنند، زنان پولهای خود را روی هم گذاشتند و در اولین قدم خانهی کوچکی را اجاره کردند تا محل گردهمایی و همفکری و مشورت زنان باشد.
در محلههای مختلف در خانهها را زدند، اطلاعیهای را به زنان خانه دادند و از آنها دعوت کردند تا در روز و ساعت مشخصی به این مکان اجارهای بیایند تا با همفکری و مشورت هم دنبال چاره باشند. مدینه حاجی میگوید در همان اولین جلسه جمعیت چشمگیری از زنان با بچههایشان آمدند. آنقدر که جای سوزن انداختن نبود. آنها میخواستند خود زنان دربارهی این معضل حرف بزنند، پیشنهاد دهند، عقلها را روی هم گذاشته و دنبال چارهای باشند.
خیلی زود زنان توانستند پول بیشتری جمع کنند و ساختمان کوچکی را بخرند. این ساختمان را تبدیل به «باهمستانی زنانه» کردند. زنان که از حق دسترسی به فضاهای شهری مثل پارکها محروم شده بودند، میتوانستند با بچههایشان به این خانه بیایند، دورهم چای بنوشند و گپ بزنند، در کلاسهای مختلف شرکت کنند و با همفکری دنبال چاره باشند. در این دورهمیها هریک از زنان قصه شخصی خود را تعریف میکرد. زنگبار، سنت دیرینهی قصهگویی دارد. بسیاری از زنان میگویند با تعریف قصهی شخصی زندگی خود در این جمعهای امن، احساس قدرت میکنند و برای اولینبار حس میکنند که دیده و شنیده میشوند.
ادامه مطلب https://bit.ly/2ChNw1o
@FarnazSeifi
چندسالی است که نام منطقهی نیمه خودمختار و سلطاننشین «زنگبار» واقع در اقیانوس هند و در دل تانزانیا دیگر برای افراد بیشتری آشنا است. دولت زنگبار، از کمی بیش از یک دههی پیش برنامهی جدی شروع کرد تا زنگبار را به قطب گردشگری تازهای تبدیل کند و دنبال جذب گردشگر باشد. هتلهای تازهی مجلل و رستورانهای بزرگ ساختند، بازارهای تازهی صنایعدستی، پارکها را سروسامان دادند و … شهر، چهره عوض میکرد و برای گردشگر جذابتر میشد، شمار گردشگران به این منطقهی تاریخی و قدیمی هم مدام افزایش پیدا میکند.
اما این سکه، روی دیگری هم دارد. هرچقدر تلاشها برای جذب گردشگر بیشتر شد، زنان بیشتر به چهاردیواری خانهها رانده شده و از حق دسترسی به فضای عمومی محروم شدند.
نود و نه درصد مردم زنگبار، مسلماناند و فرهنگ عمومی بسیار سنتی. فرهنگ ریشهدار و قدیمی این منطقه به این شکل است که بسیاری از فضاهای عمومی جنسیتی و مردانه/ زنانه بود. برای مثال پارکهایی وجود داشت که زنانه بود، بعضی پیادهروها در قدیمیترین نقطه گردشگری شهر زنانه/مردانه بود. وقتی ساختوساز برای جذب گردشگر شروع شد، اولین مناطقی که قربانی شدند، همین فضاهای زنانه قدیمی بود. دولت پارکها و پیادهروها و بعضی آرایشگاههای زنانه و بازار قدیمی زنان دستفروش را تعطیل کرد و کوبید تا جای آن هتل و رستوران توریستی و ...بسازد. جذب گردشگر، به قیمت محروم کردن زنان از همان اندک فضاهای شهری و عمومی تمام شد و زنان را خانهنشین کرد. هر اعتراض هم فورا از سوی دولت با این حربه که «داریم در راستای رونق اقتصادی میکوشیم» نادیده گرفته شده و پس زده میشد.
مدینه حاجی، زنی است اهل زنگبار که دیار خود را عاشقانه دوست دارد. درس معماری خوانده است و مبهوت و شوکه از اینکه «جذب گردشگر» دارد به قیمت خانهنشین کردن هرچه بیشتر زنان تمام میشود، فکر کرد باید به این وضعیت پایان داد. منیره به سراغ دو سه زن دیگر رفت که با آنها آشنا بود و میدانست که آنها نیز از این وضعیت سخت ناراحت و نگرانند. از دل صحبت گروهی آنها نهاد مردمی سر برآورد که نام آن را گذاشتند:«فضای خود را پس بگیر».
گروه کوچک آنها برای اولین قدم سراغ جذب زنانی رفت که مهندس شهرسازیاند، معمارند یا در زمینهی حفظ بناهای قدیمی تخصص دارند. از آنها دعوت کرد تا با همفکری هم چارهای بیاندیشند تا چطور میشود هم در کار گسترش گردشگری بود و هم فضاهای عمومی شهری را برای زنان حفظ کرد. وقتی توانستند زنان متخصص بیشتری را ترغیب به همکاری کنند، زنان پولهای خود را روی هم گذاشتند و در اولین قدم خانهی کوچکی را اجاره کردند تا محل گردهمایی و همفکری و مشورت زنان باشد.
در محلههای مختلف در خانهها را زدند، اطلاعیهای را به زنان خانه دادند و از آنها دعوت کردند تا در روز و ساعت مشخصی به این مکان اجارهای بیایند تا با همفکری و مشورت هم دنبال چاره باشند. مدینه حاجی میگوید در همان اولین جلسه جمعیت چشمگیری از زنان با بچههایشان آمدند. آنقدر که جای سوزن انداختن نبود. آنها میخواستند خود زنان دربارهی این معضل حرف بزنند، پیشنهاد دهند، عقلها را روی هم گذاشته و دنبال چارهای باشند.
خیلی زود زنان توانستند پول بیشتری جمع کنند و ساختمان کوچکی را بخرند. این ساختمان را تبدیل به «باهمستانی زنانه» کردند. زنان که از حق دسترسی به فضاهای شهری مثل پارکها محروم شده بودند، میتوانستند با بچههایشان به این خانه بیایند، دورهم چای بنوشند و گپ بزنند، در کلاسهای مختلف شرکت کنند و با همفکری دنبال چاره باشند. در این دورهمیها هریک از زنان قصه شخصی خود را تعریف میکرد. زنگبار، سنت دیرینهی قصهگویی دارد. بسیاری از زنان میگویند با تعریف قصهی شخصی زندگی خود در این جمعهای امن، احساس قدرت میکنند و برای اولینبار حس میکنند که دیده و شنیده میشوند.
ادامه مطلب https://bit.ly/2ChNw1o
@FarnazSeifi
Telegraph
زنان زنگبار فضای خود را پس میگیرند
چندسالی است که نام منطقهی نیمه خودمختار و سلطاننشین «زنگبار» واقع در اقیانوس هند و در دل تانزانیا دیگر برای افراد بیشتری آشنا است. دولت زنگبار، از کمی بیش از یک دههی پیش برنامهی جدی شروع کرد تا زنگبار را به قطب گردشگری تازهای تبدیل کند و دنبال جذب گردشگر…
داستان دخترهای شلوارپوش یک عکس
بورلی برنستاین، دانشآموز ۱۶ سالهی دبیرستان «آبراهام لینکلن» در بروکلین یک صبح سرد ماه مارس سال ۱۹۴۲ تصمیم گرفت به جای دامن همیشگی که قاعدهی لباس مدرسه برای دختران بود، یک شلوار گشاد به پا کند و به جای بلوزهای «دخترانه و ظریف» با دکمههایی که از جلو بسته میشد، یک پلیور گرم پشمی سرخ رنگ بر تن کند.
اول دانشآموزان مدرسه حیرتزده به او نگاه کردند، بعد سراغ معلمها و مدیر مدرسه پیدا شد. مدیر مدرسه حتا منتظر توضیح هم نماند، جلوی همه دانشآموزان حسابی به بورلی توپید و خیلی زود او را تعلیق کرد و از مدرسه بیرون کرد.
مدیر و معلمها فکر کردند ماجرا ختم به خیر شد و این بیانضباطی را در نطفه خفه کردند. اما خب، اشتباه فکر میکردند.
دخترهای دانشآموز دبیرستان که حسابی از برخورد با هممدرسهای خود خشمگین شده بودند، قرار گذاشتند که فردا همهی آنها در اعتراض شلوار به پا کنند و به مدرسه بیایند. برای اینکه اعتراض خود را به زورگویی مدرسه بیشتر نشان دهند، تصمیم گرفتند که همگی رژلبهای سرخ هم به لب بزنند.
مسئولان مدرسه حیرتزده با موجی از دختران دانشآموز مواجه شدند که «قانون مدرسه» را زیر پا گذاشته بودند. چه کاری از دستشون برمیامد؟ نمیتوانستند که همهی آنها را از مدرسه تعلیق کنند!
دخترها وقتی توپوتشر دوبارهی مدیر مدرسه را شنیدند، تصمیم گرفتند مقاومت را وارد مرحلهی بعدی کنند. اینبار سراغ پسرهای هممدرسهای رفتند و از آنها خواستند تا از تلاش هممدرسهایها حمایت کنند. بعضی از پسرها به آنها خندیدند، بعضی دیگر اما به حمایت آنها آمدند و همراه دخترها نامهای را خطاب به مدیریت مدرسه و هیئت امنا امضا کردند که خواستهی آن روشن بود: دخترها هم باید اجازه داشته باشند شلوار به پا کنند. آنها متن نامه را به دفتر نشریهی محلی «بروکلین دیلی ایگل» هم بردند و این روزنامه متن نامهی دختران و پسران دبیرستانی را منتشر کرد.
دخترهای مدرسه با هوشیاری و زرنگی برای پیشبرد خواستهشان، به شهرداری ارجاع دادند که چندی قبل به زنان کارمند اجازه داد با شلوار در محیط کار حاضر شوند. شهرداری استدلال کرده بود که وقتی باد میوزد، شلوار «لباس محترمانه و آبرومندی» در مقایسه با دامن است و باعث نمیشود که رانهای زن عیان شود! بنابراین میشود شلوار پوشید. دخترهای دبیرستان لینکلن هم سراغ همین استدلال «مقبول و مردمپسند» رفتند تا دبیرستان ممنوعیت پوشیدن شلوار را لغو کند.
دوران جنگ دوم جهانی بود و کمبود همهچیز. دخترها از این حربه هم استفاده کردند و در نامهی خود استدلال کردند در این برههی حساس کنونی که مملکت با کمبود مایحتاج اولیه روبرو است، چرا باید پول خرج خرید جوراب شلواری ابریشمی و گرانقیمت کنیم که بخشی از الزام مدرسه است؟ چرا بهجایش با شلوار پارچهای ارزانقیمت در کلاسها حاضر نشویم؟
اعتراض آنها بعد چند روز مقاومت، شلوار پوشیدن همهی دخترها و انتشار اخبارش در نشریات محلی جواب داد و دبیرستان «آبراهام لینکلن» بروکلین، اولین مدرسه در سراسر آمریکا شد که قانون دامن پوشیدن اجباری برای دختران را لغو کرد. نزدیک به ۱۰ سال طول کشید تا مدارس دیگری در آمریکا هم این قانون را لغو کنند، در برخی ایالتها مثل آلاباما در جنوب آمریکا، ممنوعیت شلوار پوشیدن دخترها در مدرسه تا دههی ۱۹۷۰ میلادی هم برقرار بود.
عکس دستهجمعی بعضی از دختران دبیرستان لینکلن در اولین روز اعتراض در جلوی درب ورودی مدرسه، با شلوارهای گشاد مد آن دوران و رژلبهای سرخ، به نمادی از مبارزه علیه پوشش اجباری دختران در مدارس آمریکا تبدیل شد. دخترهایی که تصمیم گرفتند به جای سکوت در برابر تعلیق هممدرسهای خود، متحد به جنگ قانونی بیمورد و تبعیضآمیز بروند.
بورلی برنستاین، دانشآموز ۱۶ سالهی دبیرستان «آبراهام لینکلن» در بروکلین یک صبح سرد ماه مارس سال ۱۹۴۲ تصمیم گرفت به جای دامن همیشگی که قاعدهی لباس مدرسه برای دختران بود، یک شلوار گشاد به پا کند و به جای بلوزهای «دخترانه و ظریف» با دکمههایی که از جلو بسته میشد، یک پلیور گرم پشمی سرخ رنگ بر تن کند.
اول دانشآموزان مدرسه حیرتزده به او نگاه کردند، بعد سراغ معلمها و مدیر مدرسه پیدا شد. مدیر مدرسه حتا منتظر توضیح هم نماند، جلوی همه دانشآموزان حسابی به بورلی توپید و خیلی زود او را تعلیق کرد و از مدرسه بیرون کرد.
مدیر و معلمها فکر کردند ماجرا ختم به خیر شد و این بیانضباطی را در نطفه خفه کردند. اما خب، اشتباه فکر میکردند.
دخترهای دانشآموز دبیرستان که حسابی از برخورد با هممدرسهای خود خشمگین شده بودند، قرار گذاشتند که فردا همهی آنها در اعتراض شلوار به پا کنند و به مدرسه بیایند. برای اینکه اعتراض خود را به زورگویی مدرسه بیشتر نشان دهند، تصمیم گرفتند که همگی رژلبهای سرخ هم به لب بزنند.
مسئولان مدرسه حیرتزده با موجی از دختران دانشآموز مواجه شدند که «قانون مدرسه» را زیر پا گذاشته بودند. چه کاری از دستشون برمیامد؟ نمیتوانستند که همهی آنها را از مدرسه تعلیق کنند!
دخترها وقتی توپوتشر دوبارهی مدیر مدرسه را شنیدند، تصمیم گرفتند مقاومت را وارد مرحلهی بعدی کنند. اینبار سراغ پسرهای هممدرسهای رفتند و از آنها خواستند تا از تلاش هممدرسهایها حمایت کنند. بعضی از پسرها به آنها خندیدند، بعضی دیگر اما به حمایت آنها آمدند و همراه دخترها نامهای را خطاب به مدیریت مدرسه و هیئت امنا امضا کردند که خواستهی آن روشن بود: دخترها هم باید اجازه داشته باشند شلوار به پا کنند. آنها متن نامه را به دفتر نشریهی محلی «بروکلین دیلی ایگل» هم بردند و این روزنامه متن نامهی دختران و پسران دبیرستانی را منتشر کرد.
دخترهای مدرسه با هوشیاری و زرنگی برای پیشبرد خواستهشان، به شهرداری ارجاع دادند که چندی قبل به زنان کارمند اجازه داد با شلوار در محیط کار حاضر شوند. شهرداری استدلال کرده بود که وقتی باد میوزد، شلوار «لباس محترمانه و آبرومندی» در مقایسه با دامن است و باعث نمیشود که رانهای زن عیان شود! بنابراین میشود شلوار پوشید. دخترهای دبیرستان لینکلن هم سراغ همین استدلال «مقبول و مردمپسند» رفتند تا دبیرستان ممنوعیت پوشیدن شلوار را لغو کند.
دوران جنگ دوم جهانی بود و کمبود همهچیز. دخترها از این حربه هم استفاده کردند و در نامهی خود استدلال کردند در این برههی حساس کنونی که مملکت با کمبود مایحتاج اولیه روبرو است، چرا باید پول خرج خرید جوراب شلواری ابریشمی و گرانقیمت کنیم که بخشی از الزام مدرسه است؟ چرا بهجایش با شلوار پارچهای ارزانقیمت در کلاسها حاضر نشویم؟
اعتراض آنها بعد چند روز مقاومت، شلوار پوشیدن همهی دخترها و انتشار اخبارش در نشریات محلی جواب داد و دبیرستان «آبراهام لینکلن» بروکلین، اولین مدرسه در سراسر آمریکا شد که قانون دامن پوشیدن اجباری برای دختران را لغو کرد. نزدیک به ۱۰ سال طول کشید تا مدارس دیگری در آمریکا هم این قانون را لغو کنند، در برخی ایالتها مثل آلاباما در جنوب آمریکا، ممنوعیت شلوار پوشیدن دخترها در مدرسه تا دههی ۱۹۷۰ میلادی هم برقرار بود.
عکس دستهجمعی بعضی از دختران دبیرستان لینکلن در اولین روز اعتراض در جلوی درب ورودی مدرسه، با شلوارهای گشاد مد آن دوران و رژلبهای سرخ، به نمادی از مبارزه علیه پوشش اجباری دختران در مدارس آمریکا تبدیل شد. دخترهایی که تصمیم گرفتند به جای سکوت در برابر تعلیق هممدرسهای خود، متحد به جنگ قانونی بیمورد و تبعیضآمیز بروند.
پیروزی بینظیر زنان در انتخابات آمریکا
انتخابات میاندورهای ایالات متحدهی آمریکا، یک برنده بارز داشت: زنان.
زنان آمریکا و بهویژه زنان حامی یا عضو حزب دموکرات یا زنان مستقل و پیشرو، در این انتخابات دستاوردهای چشمگیری داشتند. دو سال بعد از انتخابات ریاستجمهوری آمریکا که رئیسجمهوری زنستیز، جنسیتزده و دست به کار محدود کردن حقوق زنان را بر سر کار آورد، زنان مستقل و پیشرو و دموکرات کشور که تمام این دوسال در کار تظاهرات، اعتراض، راه انداختن کارزارهای مختلف برای مبارزه با اقدامات دولت ترامپ و حمایت از نهادهای زنان بودند، بالاخره دستاوردهای ملموسی داشتند.
در مجموع ۲۱۰ زن دموکرات در انتخابات میاندورهای آمریکا وارد کنگره آمریکا یا مجالس ایالتی شدند یا به سمت فرماندار، قاضی و شهردار انتخاب شدند. بسیاری از این زنان، «رنگینپوستاند» و از پیشینهای طبقه متوسط یا طبقه کارگر آمدند. زنانی که سیاست را نه در پشت میز قدرت و امتیازهای خانوادگی،که در بطن جوامع کوچک محلی خود مشق کردند و آموختند.
برای اولینبار ۲ زن مسلمان وارد کنگرهی آمریکا شدند. یکی از این دو زن، إلهان عمر، زن جوان محجبه از مینهسوتا است که در ۱۲ سالگی به عنوان پناهجو با خانوادهاش به آمریکا آمد و توانست در ایالتی که «سوئینگ» محسوب میشود و گاه به دموکراتها رای میدهد و گاه به جمهوریخواهان، بر رقیب مرد و جمهوریخواه پیروز شود. رقیبی که از هیچ کار نژادپرستانه، خارجیستیز، ضد دین وتوهینآمیزی علیه عمر دریغ نکرد. رشيدة تليب، زن فلسطینیتبار مسلمان دیگری است که از ایالت میشیگان به کنگرهی آمریکا راه یافت.
برای اولینبار در تاریخ آمریکا، ۲ زن از بومیان آمریکا که هر دو دموکراتاند به کنگرهی آمریکا راه پیدا کردند. یکی از این زنان توانست رقیب جمهوریخواهی را شکست دهد که ۴ دوره متوالی بود که به نمایندگی انتخاب شده بود و برخلاف کارزار جمعوجور او، کارزای وسیع با پول فراوان و ارتباطهای گسترده سیاسی داشت.
مجلس ایالتی پنسیلوانیا، مجلسی بود کاملا مردانه که در میان ۲۱ عضو، حتا یک نفر هم زن نبود. حالا اما ۴ زن به عضویت مجلس ایالتی پنسیلوانیا انتخاب شدند.
در انتخابات میاندورهای ۴ زن ایرانی-آمریکایی تاریخساز شدند. برای اولینبار دو زن ایرانی-آمریکایی (آنا اسکامانی و زهرا کارینشک) وارد مجالس ایالتی فلوریدا و جورجیا شدند. در نیویورک، آنا کپلن وارد سنای ایالتی شد و سم همدانی در کارولینای شمالی به سمت قاضی منصوب شد.
ایالت کانزاس که ایالتی جمهوریخواه محسوب میشود، شگفتیساز این انتخابات شد. نه تنها فرمانداری زن و دموکرات انتخاب کرد، بلکه یکی از دو زن بومی آمریکا که وارد کنگره شدند، از این ایالت است. زنی که به شکل علنی دگرجنسگرا است و حامی سرسخت حقوق دگرجنسگرایان.
در یکی از مناطق کاملا جمهوریخواه در اوکلاهاما، زنی دموکرات و تازهکار در سیاست به اسم کندرا هورن، رقیب جمهوریخواه خود را شکست داد و اولین دموکراتی شد که بعد از ۴۴ سال از این منطقه وارد کنگره میشود.
ادامه مطلب:
https://bit.ly/2FlcvUC
@FarnazSeifi
انتخابات میاندورهای ایالات متحدهی آمریکا، یک برنده بارز داشت: زنان.
زنان آمریکا و بهویژه زنان حامی یا عضو حزب دموکرات یا زنان مستقل و پیشرو، در این انتخابات دستاوردهای چشمگیری داشتند. دو سال بعد از انتخابات ریاستجمهوری آمریکا که رئیسجمهوری زنستیز، جنسیتزده و دست به کار محدود کردن حقوق زنان را بر سر کار آورد، زنان مستقل و پیشرو و دموکرات کشور که تمام این دوسال در کار تظاهرات، اعتراض، راه انداختن کارزارهای مختلف برای مبارزه با اقدامات دولت ترامپ و حمایت از نهادهای زنان بودند، بالاخره دستاوردهای ملموسی داشتند.
در مجموع ۲۱۰ زن دموکرات در انتخابات میاندورهای آمریکا وارد کنگره آمریکا یا مجالس ایالتی شدند یا به سمت فرماندار، قاضی و شهردار انتخاب شدند. بسیاری از این زنان، «رنگینپوستاند» و از پیشینهای طبقه متوسط یا طبقه کارگر آمدند. زنانی که سیاست را نه در پشت میز قدرت و امتیازهای خانوادگی،که در بطن جوامع کوچک محلی خود مشق کردند و آموختند.
برای اولینبار ۲ زن مسلمان وارد کنگرهی آمریکا شدند. یکی از این دو زن، إلهان عمر، زن جوان محجبه از مینهسوتا است که در ۱۲ سالگی به عنوان پناهجو با خانوادهاش به آمریکا آمد و توانست در ایالتی که «سوئینگ» محسوب میشود و گاه به دموکراتها رای میدهد و گاه به جمهوریخواهان، بر رقیب مرد و جمهوریخواه پیروز شود. رقیبی که از هیچ کار نژادپرستانه، خارجیستیز، ضد دین وتوهینآمیزی علیه عمر دریغ نکرد. رشيدة تليب، زن فلسطینیتبار مسلمان دیگری است که از ایالت میشیگان به کنگرهی آمریکا راه یافت.
برای اولینبار در تاریخ آمریکا، ۲ زن از بومیان آمریکا که هر دو دموکراتاند به کنگرهی آمریکا راه پیدا کردند. یکی از این زنان توانست رقیب جمهوریخواهی را شکست دهد که ۴ دوره متوالی بود که به نمایندگی انتخاب شده بود و برخلاف کارزار جمعوجور او، کارزای وسیع با پول فراوان و ارتباطهای گسترده سیاسی داشت.
مجلس ایالتی پنسیلوانیا، مجلسی بود کاملا مردانه که در میان ۲۱ عضو، حتا یک نفر هم زن نبود. حالا اما ۴ زن به عضویت مجلس ایالتی پنسیلوانیا انتخاب شدند.
در انتخابات میاندورهای ۴ زن ایرانی-آمریکایی تاریخساز شدند. برای اولینبار دو زن ایرانی-آمریکایی (آنا اسکامانی و زهرا کارینشک) وارد مجالس ایالتی فلوریدا و جورجیا شدند. در نیویورک، آنا کپلن وارد سنای ایالتی شد و سم همدانی در کارولینای شمالی به سمت قاضی منصوب شد.
ایالت کانزاس که ایالتی جمهوریخواه محسوب میشود، شگفتیساز این انتخابات شد. نه تنها فرمانداری زن و دموکرات انتخاب کرد، بلکه یکی از دو زن بومی آمریکا که وارد کنگره شدند، از این ایالت است. زنی که به شکل علنی دگرجنسگرا است و حامی سرسخت حقوق دگرجنسگرایان.
در یکی از مناطق کاملا جمهوریخواه در اوکلاهاما، زنی دموکرات و تازهکار در سیاست به اسم کندرا هورن، رقیب جمهوریخواه خود را شکست داد و اولین دموکراتی شد که بعد از ۴۴ سال از این منطقه وارد کنگره میشود.
ادامه مطلب:
https://bit.ly/2FlcvUC
@FarnazSeifi
Telegraph
پیروزی بینظیر زنان در انتخابات آمریکا
انتخابات میاندورهای ایالات متحدهی آمریکا، یک برنده بارز داشت: زنان. زنان آمریکا و بهویژه زنان حامی یا عضو حزب دموکرات یا زنان مستقل و پیشرو، در این انتخابات دستاوردهای چشمگیری داشتند. دو سال بعد از انتخابات ریاستجمهوری آمریکا که رئیسجمهوری زنستیز،…
تظاهرات زنان کره جنوبی علیه ممنوعیت سقط جنین
این روزها علاقهمندان به جنبشهای زنان و حرکتهای فمینیستی باید سر بگردانند و به اخبار و تصاویر و خردهجنبشهای کرهجنوبی نگاه کنند و تحولات را دنبال کنند. کشوری ثروتمند و توسعهیافته که در مساله حقوق زنان و کلیشههای جنسیتی وضعیتی دارد گاه به مراتب غمانگیزتر از بسیاری از کشورهای توسعهنیافته یا مذهبی. کشوری که در تمام دوران اوج و فرود موجهای فمینیسم، صدای رسایی از زناناش بلند و منعکس نشد. اما در دو سال گذشته، صحنهی پرشور خردهجنبشهای فمینیستی شده است.
دو هفته پیش بیش از ۳هزار زن کرهای در یکی از میدانهای اصلی سئول، پایتخت این کشور، تجمعی اعتراضی برپا کردند تا به قانون پوسیده و ۶۵ سالهی ممنوعیت سقط جنین در این کشور اعتراض کنند. کرهجنوبی یکی از سختگیرانهترین قوانین سقط جنین در جهان را دارد و سقط جنین را فقط در مواردی مجاز میشمرد که زنی مورد تجاوز قرار گرفته باشد یا جنین نقص ژنتیکی بسیار جدی داشته باشد. جز آن سقط جنین در همه موارد ممنوع است و مجازات حبس و جریمه نقدی در انتظار افراد است. تا قبل از سال ۱۹۷۳ سقط جنین حتا در همین دو استثنا محدود هم جایز نبود.
زنی که جنین خود را سقط کند میتواند به یک سال حبس محکوم شود و جریمهای ۱۶۰۰ دلاری در انتظار اوست که برای بسیاری از زنان پول هنگفتی است. جریمهای که در انتظار پزشک یا پرستار و ماماها است از این هم سنگینتر است: ۲ سال حبس و تا ۲۵۰۰ دلار جریمه نقدی. بسیاری از کادر درمانی که حاضر به انجام سقط جنیناند، جریمه مالی را میپردازند و از مجازات حبس خلاص میشوند. بهرغم این جریمههای سنگین، روز به روز شمار بیشتری از کادر درمانی در کره جنوبی حاضرند دست به سقط جنین بزنند. دلایل آنها از سود مالی گرفته تا باور شخصی خودشان به حق زن بر بدناش و کمک به حفظ این حق را شامل میشود.
سقط جنین اما هنوز موضوعی بسیار حساسیتبرانگیز و تابو در کرهجنوبی است. آنقدر که بسیاری از زنانی که در تجمع حضور داشتند، صورتهای خود را با نقاب سیاه پوشانده بودند تا شناسایی نشوند.
آمار رسمی وزارت بهداشت و درمان کره جنوبی نشان میدهد که تنها در سال ۲۰۱۰ تاکنون دستکم ۱۶۹ هزار سقط جنین غیرقانونی در کشور انجام شده است. بسیاری از این موارد در شرایطی غیربهداشتی و غیر ایمن انجام شده و گاه جان زن باردار به خطر جدی افتاده است. اما پژوهشگران مستقل کره جنوبی میگویند آمار واقعی بسیار بیشتر از اینها است و شمار سقط جنینهای غیرقانونی را در تنها ۸ سال گذشته بیش از ۵۰۰ هزار مورد تخمین میزنند.
گروهی از زنان فمینیست کرهجنوبی، چندسالی است که با دستاندرکاران گروه (Women On Web) ارتباط گرفتند. این گروه به زنان ساکن کشورهایی که قوانین سختگیرانه سقط جنین در آنجا اعمال میشود، برای سقط جنین کمکرسانی میکنند. برای آنها داروهای لازم را با پست و لابلای اجناس عادی مثل تیشرت و کتاب جاسازی کرده و ارسال میکنند. گروهی از فعالان حقوق زن که با این گروه در تماس هستند، زنان متقاضی سقط جنین را بهویژه در شهرهای کوچک و سنتیتر کرهجنوبی با این گروه مرتبط کرده یا خود بستههای رسیده را به شهرهای کوچک میرسانند.
تظاهرات دو هفته پیش چند هزار نفری زنان نیز به همت چند گروه کوچک فعالان حقوق زن در شبکههای اجتماعی شکل گرفت. گروههای کوچک و پراکندهای که در شبکههای اجتماعی با هم ارتباط گرفتند و تصمیم گرفتند تا به خیابانها آیند و اعتراض کنند.
زنان کرهجنوبی در اعتراض خود برای حق سقط جنین باید همزمان در چند جبهه بجنگند: با دولتی که بهویژه سر منافع سیاسی حاضر نیست دست به تغییر قوانین بزند، با دادگاه عالی که یکبار با رای ۴ موافق در برابر ۴ مخالف، بحث آزادی سقط جنین را به تعویق انداخت. زنها فقط نیاز به یک قاضی متحد دیگر دارند تا قانون را تغییر دهند. در سوی دیگر اقلیت مسیحی ارتدوکس در کره جنوبیاند که سرسخت، مخالف آزادی سقط جنیناند و از هیچگونه آزار، تهمت و اوباشیگری علیه زنانی که دست به سقط جنین میزنند، روگردان نیستند. در سوی دیگر هم سیل پزشکان و ماماهایی حضور دارند که به محض اینکه بفهمند زن بارداری در خیال سقط است، او را قضاوت کرده و حتا از فحاشی به او برخلاف تمام قواعد اخلاقی حرفه خود ابایی ندارند. کرهجنوبی از اعتراض خیابانی چند هزار نفری زنان شوکه شد، زنانی که دیگر حاضر نیستند مخفیانه و با هزار خطر کنترل بدن خود را در دست بگیرند و خواهان تغییر این وضعیت ضدزناند.
📝در مطلب بعدی دربارهی فعالیت زنان کره جنوبی علیه استاندارد«زیبایی» در این کشور و شورش آنها علیه عملهای جراحی زیبایی و لوازم آرایش خواهم نوشت.
@FarnazSeifi
این روزها علاقهمندان به جنبشهای زنان و حرکتهای فمینیستی باید سر بگردانند و به اخبار و تصاویر و خردهجنبشهای کرهجنوبی نگاه کنند و تحولات را دنبال کنند. کشوری ثروتمند و توسعهیافته که در مساله حقوق زنان و کلیشههای جنسیتی وضعیتی دارد گاه به مراتب غمانگیزتر از بسیاری از کشورهای توسعهنیافته یا مذهبی. کشوری که در تمام دوران اوج و فرود موجهای فمینیسم، صدای رسایی از زناناش بلند و منعکس نشد. اما در دو سال گذشته، صحنهی پرشور خردهجنبشهای فمینیستی شده است.
دو هفته پیش بیش از ۳هزار زن کرهای در یکی از میدانهای اصلی سئول، پایتخت این کشور، تجمعی اعتراضی برپا کردند تا به قانون پوسیده و ۶۵ سالهی ممنوعیت سقط جنین در این کشور اعتراض کنند. کرهجنوبی یکی از سختگیرانهترین قوانین سقط جنین در جهان را دارد و سقط جنین را فقط در مواردی مجاز میشمرد که زنی مورد تجاوز قرار گرفته باشد یا جنین نقص ژنتیکی بسیار جدی داشته باشد. جز آن سقط جنین در همه موارد ممنوع است و مجازات حبس و جریمه نقدی در انتظار افراد است. تا قبل از سال ۱۹۷۳ سقط جنین حتا در همین دو استثنا محدود هم جایز نبود.
زنی که جنین خود را سقط کند میتواند به یک سال حبس محکوم شود و جریمهای ۱۶۰۰ دلاری در انتظار اوست که برای بسیاری از زنان پول هنگفتی است. جریمهای که در انتظار پزشک یا پرستار و ماماها است از این هم سنگینتر است: ۲ سال حبس و تا ۲۵۰۰ دلار جریمه نقدی. بسیاری از کادر درمانی که حاضر به انجام سقط جنیناند، جریمه مالی را میپردازند و از مجازات حبس خلاص میشوند. بهرغم این جریمههای سنگین، روز به روز شمار بیشتری از کادر درمانی در کره جنوبی حاضرند دست به سقط جنین بزنند. دلایل آنها از سود مالی گرفته تا باور شخصی خودشان به حق زن بر بدناش و کمک به حفظ این حق را شامل میشود.
سقط جنین اما هنوز موضوعی بسیار حساسیتبرانگیز و تابو در کرهجنوبی است. آنقدر که بسیاری از زنانی که در تجمع حضور داشتند، صورتهای خود را با نقاب سیاه پوشانده بودند تا شناسایی نشوند.
آمار رسمی وزارت بهداشت و درمان کره جنوبی نشان میدهد که تنها در سال ۲۰۱۰ تاکنون دستکم ۱۶۹ هزار سقط جنین غیرقانونی در کشور انجام شده است. بسیاری از این موارد در شرایطی غیربهداشتی و غیر ایمن انجام شده و گاه جان زن باردار به خطر جدی افتاده است. اما پژوهشگران مستقل کره جنوبی میگویند آمار واقعی بسیار بیشتر از اینها است و شمار سقط جنینهای غیرقانونی را در تنها ۸ سال گذشته بیش از ۵۰۰ هزار مورد تخمین میزنند.
گروهی از زنان فمینیست کرهجنوبی، چندسالی است که با دستاندرکاران گروه (Women On Web) ارتباط گرفتند. این گروه به زنان ساکن کشورهایی که قوانین سختگیرانه سقط جنین در آنجا اعمال میشود، برای سقط جنین کمکرسانی میکنند. برای آنها داروهای لازم را با پست و لابلای اجناس عادی مثل تیشرت و کتاب جاسازی کرده و ارسال میکنند. گروهی از فعالان حقوق زن که با این گروه در تماس هستند، زنان متقاضی سقط جنین را بهویژه در شهرهای کوچک و سنتیتر کرهجنوبی با این گروه مرتبط کرده یا خود بستههای رسیده را به شهرهای کوچک میرسانند.
تظاهرات دو هفته پیش چند هزار نفری زنان نیز به همت چند گروه کوچک فعالان حقوق زن در شبکههای اجتماعی شکل گرفت. گروههای کوچک و پراکندهای که در شبکههای اجتماعی با هم ارتباط گرفتند و تصمیم گرفتند تا به خیابانها آیند و اعتراض کنند.
زنان کرهجنوبی در اعتراض خود برای حق سقط جنین باید همزمان در چند جبهه بجنگند: با دولتی که بهویژه سر منافع سیاسی حاضر نیست دست به تغییر قوانین بزند، با دادگاه عالی که یکبار با رای ۴ موافق در برابر ۴ مخالف، بحث آزادی سقط جنین را به تعویق انداخت. زنها فقط نیاز به یک قاضی متحد دیگر دارند تا قانون را تغییر دهند. در سوی دیگر اقلیت مسیحی ارتدوکس در کره جنوبیاند که سرسخت، مخالف آزادی سقط جنیناند و از هیچگونه آزار، تهمت و اوباشیگری علیه زنانی که دست به سقط جنین میزنند، روگردان نیستند. در سوی دیگر هم سیل پزشکان و ماماهایی حضور دارند که به محض اینکه بفهمند زن بارداری در خیال سقط است، او را قضاوت کرده و حتا از فحاشی به او برخلاف تمام قواعد اخلاقی حرفه خود ابایی ندارند. کرهجنوبی از اعتراض خیابانی چند هزار نفری زنان شوکه شد، زنانی که دیگر حاضر نیستند مخفیانه و با هزار خطر کنترل بدن خود را در دست بگیرند و خواهان تغییر این وضعیت ضدزناند.
📝در مطلب بعدی دربارهی فعالیت زنان کره جنوبی علیه استاندارد«زیبایی» در این کشور و شورش آنها علیه عملهای جراحی زیبایی و لوازم آرایش خواهم نوشت.
@FarnazSeifi
طغیان علیه «معیارهای زیبایی»
از مجله «ووگ» تا فروشگاههای شیک فروش لوازم آرایش، مقاله و راهنما یا فروشندهای جلوی چشمتان سبز خواهد شد که برای شما تبلیغ «رسیدگی به پوست به شیوه کرهای در ۱۰ گام» را بکند. بعد هم تاکید کند که زنان کرهجنوبی «بهتر» از باقی زنان جهان بلدند که به پوست خود رسیدگی کنند و آرایش چشمنواز داشته باشند، بنابراین لوازم آرایشی و پوست تولید این کشور، اغلب کیفیت خوبی دارند و شما را ترغیب کنند که یک ماسک/کرم/لوسیون/نرمکننده/سرم یا لوازم آرایشی تولید این کشور را بخرید. میتوانید در «یوتیوب» هم جستوجو کنید و صدها ویدئو «رسیدگی به پوست به شیوه کرهای در ۱۰ گام» را ببینید. احتمالا شما هم بعدش متعجب با خود میگویید چه کسی انقدر وقت و حوصله زیادی دارد که هر روز یکی دوساعتی را فقط صرف رسیدگی به پوست کند؟! یا چرا باید هر ماه این همه هزینه فقط برای پوست کرد؟ انواع و اقسام لوازم آرایش هم که هزینهی چشمگیر دیگری است.
واقعیت این است که سالیان سال است که اکثر زنان در کرهجنوبی هر روز ساعتهای متمادی را جلوی آینه صرف آرایش و رسیدگی به پوست و مو میکنند. کرهجنوبی از نظر رواج انواع و اقسام جراحیهای زیبایی، سومین کشور جهان است و یک سوم زنان جوان این کشور، دستکم یک عمل زیبایی انجام دادند. یکی از رایجترین عملهای زیبایی در این کشور، علمی است که فک زن را میشکنند و از نو دوباره میتراشند تا شبیه حرف V در الفبا شود. سالهاست یکی از معیارهای «زیبایی» در جامعه کرهجنوبی برای زنان، داشتن صورت بیضی با چانهای کمی تیز است و در جامعهای که اکثر زنان صورت گردی دارند، شکستن و تراشیدن فک صورت زنان، تجارتی است پرسود.
فشار اجتماعی بر روی زنان برای «زیبا بودن» طاقتفرسا است. برای اکثر زنان کرهجنوبی این دیگر قاعدهای «طبیعی» است که صبحها ۳ ساعتی زودتر از ساعتی بیدار شوند که باید برای کار و تحصیل از خانه خارج شوند. دستکم ۲ ساعت از این زمان فقط جلوی آینه صرف آرایش و رسیدگی به پوست و لایه لایه رنگ و پودر و کرم میشود. بعضی از زنان این کشور تا یک سوم درآمد ماهانهی خود را خرج خرید انواع لوازم آرایشی و پوستی می کنند.
حالا اما کاسهی صبر این زنان دیگر لبریز شده است. زنان بسیاری علیه سر تا پای لوازم آرایشی و عملهای زیبایی به پا خاستند. اولین اعتراضها از بعضی زنان جوان کرهای شروع شد که در توئیتر یا یوتیوب فعالاند. زنان جوانی که جلوی دوربین، تلی از سایه چشم، کرم پودر، رژ لب، ریمل، جورواجور کرم و سرم را بیرون کشیده، در کیسه زباله ریخته و راهی سطل زباله کردند. زنانی که رو به دوربین اعلام میکردند که خسته شدند، از این فشار، از این که مدام باید شش دانگ حواسشان باشد که آیا صورتشان «بینقص» است؟ از هراس اینکه مبادا یک جوش سرسیاه کوچک از گوشهای از پوست صورتشان بیرون بزند و …
زنان دیگری شروع کردند به بررسی محتویات این همه کرم و لوسیون و سرم و … تولیداتی که اغلب سرشار از انواعواقسام مواد شیمیایی با اسامی سخت است. زنان در شبکههای اجتماعی خود تصاویر محتویات این لوازم آرایشی را با عکس منتشر کردند، به مقالههای علمی لینک دادند که بعضی از این محتویات چطور برای سلامت انسان مضر است و آن پرسش اساسی را پرسیدند: چرا؟ چرا باید این همه محتویات شیمیایی را هر روز به صورت خود بمالند تا «زیبا» باشند؟
کارزار کوچک این زنان اما وقتی سراسری و فراگیر شد که ۲ زن معروف در کره جنوبی به حمایت آنها آمدند. اول یکی از زنان مجری خبر در یکی از شبکههای تلویزیونی معروف کره جنوبی، با عینک طبی به چشم جلوی دوربین آمد و خبر خواند. باورتان بشود یا نه، او «اولین زن» در کرهجنوبی است که با عینک طبی جلوی دوربین آمده است! تا پیش از او هیچ زنی چه در سمت مجری برنامه یا بازیگر و غیره با عینک طبی جلوی دوربین نیامده بود! معیارهای غیرانسانی «زیبایی» در این کشور، نفس عینک طبی برای زن را «عیب» میداند که باید در پستو پنهان کرد! ادامه مطلب
https://bit.ly/2SpRWIy
@FarnazSeifi
از مجله «ووگ» تا فروشگاههای شیک فروش لوازم آرایش، مقاله و راهنما یا فروشندهای جلوی چشمتان سبز خواهد شد که برای شما تبلیغ «رسیدگی به پوست به شیوه کرهای در ۱۰ گام» را بکند. بعد هم تاکید کند که زنان کرهجنوبی «بهتر» از باقی زنان جهان بلدند که به پوست خود رسیدگی کنند و آرایش چشمنواز داشته باشند، بنابراین لوازم آرایشی و پوست تولید این کشور، اغلب کیفیت خوبی دارند و شما را ترغیب کنند که یک ماسک/کرم/لوسیون/نرمکننده/سرم یا لوازم آرایشی تولید این کشور را بخرید. میتوانید در «یوتیوب» هم جستوجو کنید و صدها ویدئو «رسیدگی به پوست به شیوه کرهای در ۱۰ گام» را ببینید. احتمالا شما هم بعدش متعجب با خود میگویید چه کسی انقدر وقت و حوصله زیادی دارد که هر روز یکی دوساعتی را فقط صرف رسیدگی به پوست کند؟! یا چرا باید هر ماه این همه هزینه فقط برای پوست کرد؟ انواع و اقسام لوازم آرایش هم که هزینهی چشمگیر دیگری است.
واقعیت این است که سالیان سال است که اکثر زنان در کرهجنوبی هر روز ساعتهای متمادی را جلوی آینه صرف آرایش و رسیدگی به پوست و مو میکنند. کرهجنوبی از نظر رواج انواع و اقسام جراحیهای زیبایی، سومین کشور جهان است و یک سوم زنان جوان این کشور، دستکم یک عمل زیبایی انجام دادند. یکی از رایجترین عملهای زیبایی در این کشور، علمی است که فک زن را میشکنند و از نو دوباره میتراشند تا شبیه حرف V در الفبا شود. سالهاست یکی از معیارهای «زیبایی» در جامعه کرهجنوبی برای زنان، داشتن صورت بیضی با چانهای کمی تیز است و در جامعهای که اکثر زنان صورت گردی دارند، شکستن و تراشیدن فک صورت زنان، تجارتی است پرسود.
فشار اجتماعی بر روی زنان برای «زیبا بودن» طاقتفرسا است. برای اکثر زنان کرهجنوبی این دیگر قاعدهای «طبیعی» است که صبحها ۳ ساعتی زودتر از ساعتی بیدار شوند که باید برای کار و تحصیل از خانه خارج شوند. دستکم ۲ ساعت از این زمان فقط جلوی آینه صرف آرایش و رسیدگی به پوست و لایه لایه رنگ و پودر و کرم میشود. بعضی از زنان این کشور تا یک سوم درآمد ماهانهی خود را خرج خرید انواع لوازم آرایشی و پوستی می کنند.
حالا اما کاسهی صبر این زنان دیگر لبریز شده است. زنان بسیاری علیه سر تا پای لوازم آرایشی و عملهای زیبایی به پا خاستند. اولین اعتراضها از بعضی زنان جوان کرهای شروع شد که در توئیتر یا یوتیوب فعالاند. زنان جوانی که جلوی دوربین، تلی از سایه چشم، کرم پودر، رژ لب، ریمل، جورواجور کرم و سرم را بیرون کشیده، در کیسه زباله ریخته و راهی سطل زباله کردند. زنانی که رو به دوربین اعلام میکردند که خسته شدند، از این فشار، از این که مدام باید شش دانگ حواسشان باشد که آیا صورتشان «بینقص» است؟ از هراس اینکه مبادا یک جوش سرسیاه کوچک از گوشهای از پوست صورتشان بیرون بزند و …
زنان دیگری شروع کردند به بررسی محتویات این همه کرم و لوسیون و سرم و … تولیداتی که اغلب سرشار از انواعواقسام مواد شیمیایی با اسامی سخت است. زنان در شبکههای اجتماعی خود تصاویر محتویات این لوازم آرایشی را با عکس منتشر کردند، به مقالههای علمی لینک دادند که بعضی از این محتویات چطور برای سلامت انسان مضر است و آن پرسش اساسی را پرسیدند: چرا؟ چرا باید این همه محتویات شیمیایی را هر روز به صورت خود بمالند تا «زیبا» باشند؟
کارزار کوچک این زنان اما وقتی سراسری و فراگیر شد که ۲ زن معروف در کره جنوبی به حمایت آنها آمدند. اول یکی از زنان مجری خبر در یکی از شبکههای تلویزیونی معروف کره جنوبی، با عینک طبی به چشم جلوی دوربین آمد و خبر خواند. باورتان بشود یا نه، او «اولین زن» در کرهجنوبی است که با عینک طبی جلوی دوربین آمده است! تا پیش از او هیچ زنی چه در سمت مجری برنامه یا بازیگر و غیره با عینک طبی جلوی دوربین نیامده بود! معیارهای غیرانسانی «زیبایی» در این کشور، نفس عینک طبی برای زن را «عیب» میداند که باید در پستو پنهان کرد! ادامه مطلب
https://bit.ly/2SpRWIy
@FarnazSeifi
Telegraph
طغیان علیه «معیارهای زیبایی»
از مجله «ووگ» تا فروشگاههای شیک فروش لوازم آرایش، مقاله و راهنما یا فروشندهای جلوی چشمتان سبز خواهد شد که برای شما تبلیغ «رسیدگی به پوست به شیوه کرهای در ۱۰ گام» را بکند. بعد هم تاکید کند که زنان کرهجنوبی «بهتر» از باقی زنان جهان بلدند که به پوست خود…
شد ۲۰ سال تمام که فمینیستام. در این سالها، کم نبودند آدمهایی که روزگاری فمینیست بودن من را اسباب تحقیر، تمسخر، متلک، وحشیگری و دهندریدگی کردند و زخم زدند و بعدها خودشان فمینیست شدند که چه خوب (بماند که هرگز حس نکردند شاید بد نباشد بابت زخمی که زدند و تمسخر و تحقیر عذرخواهی سادهای هم بکنند.)
بیست سال پیش، فمینیست بودن نه «مد» بود و نه «ترند» و نه جایی در جریان اصلی داشت. وضع کسی که اعلام میکرد فمینیست است، رانده شدن به گوشه رینگ بود و مردان که سهل است، انقدر از خود زنان هم میشنیدی و میخوردی که نفسات تنگ میشد. دور، دور «زن با زنانگی میتواند ال کند و بل» بود و «بیایید از انسان بگوییم» و «وای این تندرویها چیه؟» و یاوههایی از این دست...
بیست سال است که فمینیسم روزمرهی من است و نه شغل ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر و «رزومه ساختن» و اسباب لایک جمع کردن و «تو رو خدا من را ببینید و قربانم بروید.» فمینیسم، شیوه نقادانهی نگاه من به زندگی و تمام زیروبم و روزمرگیها و پیچیدگیهایش است. همین است که هرچقدر مثل الان دلم خون باشد از فمینیسم مد روز و جریان اصلی و خودم را فرسخها دور بدانم از این نوع فمینیسم سطحی و نمایشی، «خانم مدیر» و فردگرا، فمینیسم ماگ و کیف و تیشرت و هودی، هرگز و هرگز آفتابه بر سر خود فمینیسم نمیگیرم و «طلاقش»نمیدهم (آنجور که دیگرانی چنین کردند.)
دستکم ۱۶ سال از این ۲۰ سال زیستن فمینیستی، همیشه از فمینیسم نوشتم، سعی کردم با آموختهها و تجربههای زیستهی خودم، چیزکی به محتوای فمینیستی فارسی اضافه کنم، ردپا و اثری بگذارم، شاید مشوق دیگرانی باشم و اگر از دستم برمیامد، همراه و کمکی برای زنان دیگر باشم.
حالا بیست سالگی زیست فمینیستی من، همزمان شده با بیست سالگی آن قتلهای فجیع و دردناک آذرماه ۱۳۷۷ ... این سالها نمیدانم چرا هیچوقت نشد بنویسم که در فمینیست شدن من در ۱۵سالگی، سه زن و یک نهاد و یک مرد نقش داشتند... آن یک مرد نامش محمدجعفر پوینده بود و همان سال کتابی به ترجمهی او منتشر شده بود:«اگر فرزند دختر دارید.»
کتاب را آن مرد کتابفروش موقر و آراسته و فهیم به من پیشنهاد داد...همان مردی که کتابفروشی آن پاساژ باریک و کوچک در میدان سعادتآباد تهران را اداره میکرد(نام پاساژ و مرد چه بود؟ دیگر از یادم رفته.) بلوزهای یقهاسکی مرتب و ژاکتهای چهارخانه میپوشید. موهای کمپشت سفید داشت و کلماتاش را به ظرافت و دقت انتخاب میکرد.
هر روز در راه بازگشت از مدرسه راهنمایی و بعدتر دبیرستان از جلوی پاساژ رد میشدم و خیلی روزها با آن روپوش و مقنعه کج و کولهپشتی صاف راهی کتابفروشیاش میشدم و میان کتابها میچرخیدم و گاهی با پولتوجیبی هفتهام کتابی میخریدم. او بود که به من سامرست موآم را معرفی کرد، گفت هوشنگ گلشیری بخوانم، گفت به اسم مترجم دقت کنم و یادم داد که خیلی مترجمها «یاوهاند و الکن» و او بود که نسخهای از اولین چاپ «اگر فرزند دختر دارید» به ترجمهی محمدجعفر پوینده را دستم داد...جلد کتاب زشت بود، طرحاش باسمهای و رنگهایش بیشتر شبیه کتابهای گروه سنی «ب». مرد کتابفروش فهمید که بیمیلام، گفت «کتابها را از روی ظاهرشان قضاوت نکن.» بعد گفت:«این کتاب هدیه من به تو. نمیخواهد بابتاش پول بدی. ولی قول بده که میخوانیاش.» و خب دندان اسب پیشکشی را شمردن، جفاست...
شب در اتاقام «اسب پیشکشی» را باز کردم و همان جمله تقدیم کتاب به قلم پوینده میخکوبام کرد...پوینده کتاب را به خواهرش و «روان» مادرش تقدیم کرده بود که هر دو از قربانیان تبعیض و قهرمانان تلاش و پایداریاند... تا ۲ نیمهشب بیدار بودم و میخواندم...فردا کتاب را در کیف مدرسه جا دادم و تمام زنگ تفریحها خواندم و خواندم... یک ماه بعد انگار آخرین قطعهی این پازل هم تکمیل بود و میدانستم نمیخواهم و قرار نیست «زن سر به زیر پارسا» باشم...
یادتان سبز آقای محمدجعفر پوینده، دوصد حیف و حسرت و اندوه و خشم که با شما چنان کردند و نشد تا ۲۰ سال بعد زنی در آستانهی ۳۵سالگی از هزاران کیلومتر دورتر به گوش شما برساند که چقدر ممنون و مدیون شما است و روزی در ۱۵ سالگیاش، زندگی او را برای همیشه زیرورو کردید و چه خوب کردید...یاد شما و همهی کشتهشدگان آن قتلهای فجیع سبز و ای کاش، ای کاش، عدالتی، عدالتی...
بیست سال پیش، فمینیست بودن نه «مد» بود و نه «ترند» و نه جایی در جریان اصلی داشت. وضع کسی که اعلام میکرد فمینیست است، رانده شدن به گوشه رینگ بود و مردان که سهل است، انقدر از خود زنان هم میشنیدی و میخوردی که نفسات تنگ میشد. دور، دور «زن با زنانگی میتواند ال کند و بل» بود و «بیایید از انسان بگوییم» و «وای این تندرویها چیه؟» و یاوههایی از این دست...
بیست سال است که فمینیسم روزمرهی من است و نه شغل ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر و «رزومه ساختن» و اسباب لایک جمع کردن و «تو رو خدا من را ببینید و قربانم بروید.» فمینیسم، شیوه نقادانهی نگاه من به زندگی و تمام زیروبم و روزمرگیها و پیچیدگیهایش است. همین است که هرچقدر مثل الان دلم خون باشد از فمینیسم مد روز و جریان اصلی و خودم را فرسخها دور بدانم از این نوع فمینیسم سطحی و نمایشی، «خانم مدیر» و فردگرا، فمینیسم ماگ و کیف و تیشرت و هودی، هرگز و هرگز آفتابه بر سر خود فمینیسم نمیگیرم و «طلاقش»نمیدهم (آنجور که دیگرانی چنین کردند.)
دستکم ۱۶ سال از این ۲۰ سال زیستن فمینیستی، همیشه از فمینیسم نوشتم، سعی کردم با آموختهها و تجربههای زیستهی خودم، چیزکی به محتوای فمینیستی فارسی اضافه کنم، ردپا و اثری بگذارم، شاید مشوق دیگرانی باشم و اگر از دستم برمیامد، همراه و کمکی برای زنان دیگر باشم.
حالا بیست سالگی زیست فمینیستی من، همزمان شده با بیست سالگی آن قتلهای فجیع و دردناک آذرماه ۱۳۷۷ ... این سالها نمیدانم چرا هیچوقت نشد بنویسم که در فمینیست شدن من در ۱۵سالگی، سه زن و یک نهاد و یک مرد نقش داشتند... آن یک مرد نامش محمدجعفر پوینده بود و همان سال کتابی به ترجمهی او منتشر شده بود:«اگر فرزند دختر دارید.»
کتاب را آن مرد کتابفروش موقر و آراسته و فهیم به من پیشنهاد داد...همان مردی که کتابفروشی آن پاساژ باریک و کوچک در میدان سعادتآباد تهران را اداره میکرد(نام پاساژ و مرد چه بود؟ دیگر از یادم رفته.) بلوزهای یقهاسکی مرتب و ژاکتهای چهارخانه میپوشید. موهای کمپشت سفید داشت و کلماتاش را به ظرافت و دقت انتخاب میکرد.
هر روز در راه بازگشت از مدرسه راهنمایی و بعدتر دبیرستان از جلوی پاساژ رد میشدم و خیلی روزها با آن روپوش و مقنعه کج و کولهپشتی صاف راهی کتابفروشیاش میشدم و میان کتابها میچرخیدم و گاهی با پولتوجیبی هفتهام کتابی میخریدم. او بود که به من سامرست موآم را معرفی کرد، گفت هوشنگ گلشیری بخوانم، گفت به اسم مترجم دقت کنم و یادم داد که خیلی مترجمها «یاوهاند و الکن» و او بود که نسخهای از اولین چاپ «اگر فرزند دختر دارید» به ترجمهی محمدجعفر پوینده را دستم داد...جلد کتاب زشت بود، طرحاش باسمهای و رنگهایش بیشتر شبیه کتابهای گروه سنی «ب». مرد کتابفروش فهمید که بیمیلام، گفت «کتابها را از روی ظاهرشان قضاوت نکن.» بعد گفت:«این کتاب هدیه من به تو. نمیخواهد بابتاش پول بدی. ولی قول بده که میخوانیاش.» و خب دندان اسب پیشکشی را شمردن، جفاست...
شب در اتاقام «اسب پیشکشی» را باز کردم و همان جمله تقدیم کتاب به قلم پوینده میخکوبام کرد...پوینده کتاب را به خواهرش و «روان» مادرش تقدیم کرده بود که هر دو از قربانیان تبعیض و قهرمانان تلاش و پایداریاند... تا ۲ نیمهشب بیدار بودم و میخواندم...فردا کتاب را در کیف مدرسه جا دادم و تمام زنگ تفریحها خواندم و خواندم... یک ماه بعد انگار آخرین قطعهی این پازل هم تکمیل بود و میدانستم نمیخواهم و قرار نیست «زن سر به زیر پارسا» باشم...
یادتان سبز آقای محمدجعفر پوینده، دوصد حیف و حسرت و اندوه و خشم که با شما چنان کردند و نشد تا ۲۰ سال بعد زنی در آستانهی ۳۵سالگی از هزاران کیلومتر دورتر به گوش شما برساند که چقدر ممنون و مدیون شما است و روزی در ۱۵ سالگیاش، زندگی او را برای همیشه زیرورو کردید و چه خوب کردید...یاد شما و همهی کشتهشدگان آن قتلهای فجیع سبز و ای کاش، ای کاش، عدالتی، عدالتی...
چهگوارای سقط جنین
یک صبح گرم تابستانی ژوئیه ۱۹۶۶ چند خبرنگار جلوی ساختمان فدرال سنفرانسیسکو منتظر ایستاده بودند. زن ریز جثه با خروار کاغذهایی که زیربغل زده بود، راس ساعت ۹ صبح که وعده داده بود، جلوی ساختمان رسید. با ادب و متانت با خبرنگاران سلام و احوالپرسی کرد. زن از قبل به تمام روزنامههای محلی و روزنامههای ایالت کالیفرنیا نامه فرستاده و گفته بود که در این روز مشخص، راس ساعت ۹ جلوی ساختمان فدرال خواهد بود. زن حتا به مقامهای پلیس محلی هم خبر داده بود که او آنجاست تا اعتراض کند، علیه ممنوعیت حق سقط جنین. اطلاعرسانی به پلیس کاری بود که از نظر خیلیها «دیوانگی» محسوب میشد. ولی او اتفاقا میخواست که پلیس او را بازداشت کند. مدتها بود به این نتیجه رسیده بود که در راه مبارزه برای قانونی شدن حق سقط جنین، باید چند نفری بازداشت و دادگاهی شوند. دادگاه را به صحنهی سخنرانی غرا علیه دخالت دولت در حق زن بر بدن خود تبدیل کنند و بعد هم راهی دادگاه عالی شوند تا در آنجا بتوانند این قانون را ملغی کنند. زن، به «چهگوارای سقط جنین» معروف بود. اسم او پت ماجینیس بود.
پت ماجینیس، کارمند یک آزمایشگاه پزشکی بود. بنیانگذار سازمان کوچک «جمعیت دفاع از سقط جنین» بود. سازمان کوچکی که در اتاقخواب آپارتمان کوچک خود در سنفرانسیسکو به همراه روئنا گورنر و لانا فلان راه انداخت. سازمانی که در همان زمان از هر سازمان دیگری که علیه ممنوعیت حق سقط جنین فعالیت میکرد، رادیکالتر بود. ماجینس و سازمان کوچک او دنبال این نبودند که برای مثال حق سقط جنین در ۴ ماه اول بارداری آزاد شود یا قوانین دچار اصلاح شود. این سازمان میخواست تمام قوانین سقط جنین را از بیخ و بن ممنوع کند. خواستهاش روشن بود:« از اساس به دولت هیچ ربطی ندارد که برای بدن زن قانون بگذارد. ما خواهان اصلاح قانون نیستیم، خواهان حذف کامل دخالت قانون در حق زن بر بدن خود است.» ماجینیس تاکید داشت که تنها سوالی که باید پزشک یا ماما قبل سقط جنین از زن بپرسد یک چیز است:« دلت میخواهد این جنین را سقط کنی یا نه.» باقی از جمله اینکه پدر بچه کیست، نظر پدر بچه چیست، چرا باردار شدی و … مطلقا ربطی به هیچکس نداشت. باوری که حتا امروز هم برای عده زیادی «رادیکال» محسوب میشود، چه رسد به دههی ۱۹۶۰ میلادی!
پت ماجینس اما در آن روز تابستانی مشخص، به عنوان یک کنشگر مستقل و نه از طرف سازمانشان فعالیت میکرد. او از ۶ هفته قبل کارزار «پخش اعلامیه» را در سنفرانسیسکو آغاز کرده بود. اعلامیههایی که فقط دربارهی لزوم آزادی سقط جنین نبود، بلکه توصیههایی عملی هم داشت که اگر زنی هیچ دکتر و پرستار و مامایی را پیدا نکرد که حاضر باشد غیرقانونی عمل سقط جنین را انجام دهد، خودش دست به کار شود تا با انجام بعضی کارها تلاش کند تا جنین را سقط کند.
پت از اولین روزی که کارزار پخش اعلامیهاش را شروع کرد، هر روز به پلیس دقیق خبر میداد که در آن روز خاص در چه محلههایی اعلامیه پخش خواهد کرد. او فعالانه به دنبال آن بود که پلیس بازداشتاش کند تا بتواند خواستههای رادیکال سازمان و باورهایش را در صحن علنی دادگاه فریاد کند. پلیس هم که میدانست او به دنبال بازداشت است، عامدانه از بازداشت ماجینس سر باز میزد.
در آن صبح گرم تابستانی، پت با شجاعت تمام تصمیم گرفته بود درست جلوی در ساختمان فدرال سنفرانسیسکو اعلامیه پخش کند. برای همین به خبرنگاران هم اطلاع داده بود. در همان حال که داشت اعلامیه پخش میکرد، ناگهان مردی به اسم گری بنتلی که کارمند ادارهی بایگانی بود جلوی دوربین خبرنگاران جلو آمد و با صدای رسا رو به ماجینس گفت:«من بنا به قانون وظیفه شهروندی شما را به اتهام زیر پا گذاشتن ماده ۱۸۸ قانون مصوب شهرداری و پلیس بازداشت میکنم.»
پلیس مجبور شد با بیمیلی تمام در محل حاضر شود و پت را بازداشت کند. حتا همان وقت که او را سوار ماشین پلیس میکردند، مدام تاکید داشتند که پلیس او را بازداشت نکرده و این فقط در پاسخ به شکایت شهروندی است! برای ماجینیس فرقی نداشت. تلاش او نتیجه داد و بالاخره بازداشت شد. بازداشتی که قبل هر چیز منجر به این شد که با شکایت علیه شهرداری و پلیس و دعوی را به دادگاه عالی ایالت کشاندن، همین قانون شبیه «نهی از منکر» را ملغی کنند که شهروندی اجازه داشت دخالت کند و شهروند دیگری را در عمل بازداشت کند. ادامه مطلب:
https://bit.ly/2SZbRyl
@FarnazSeifi
یک صبح گرم تابستانی ژوئیه ۱۹۶۶ چند خبرنگار جلوی ساختمان فدرال سنفرانسیسکو منتظر ایستاده بودند. زن ریز جثه با خروار کاغذهایی که زیربغل زده بود، راس ساعت ۹ صبح که وعده داده بود، جلوی ساختمان رسید. با ادب و متانت با خبرنگاران سلام و احوالپرسی کرد. زن از قبل به تمام روزنامههای محلی و روزنامههای ایالت کالیفرنیا نامه فرستاده و گفته بود که در این روز مشخص، راس ساعت ۹ جلوی ساختمان فدرال خواهد بود. زن حتا به مقامهای پلیس محلی هم خبر داده بود که او آنجاست تا اعتراض کند، علیه ممنوعیت حق سقط جنین. اطلاعرسانی به پلیس کاری بود که از نظر خیلیها «دیوانگی» محسوب میشد. ولی او اتفاقا میخواست که پلیس او را بازداشت کند. مدتها بود به این نتیجه رسیده بود که در راه مبارزه برای قانونی شدن حق سقط جنین، باید چند نفری بازداشت و دادگاهی شوند. دادگاه را به صحنهی سخنرانی غرا علیه دخالت دولت در حق زن بر بدن خود تبدیل کنند و بعد هم راهی دادگاه عالی شوند تا در آنجا بتوانند این قانون را ملغی کنند. زن، به «چهگوارای سقط جنین» معروف بود. اسم او پت ماجینیس بود.
پت ماجینیس، کارمند یک آزمایشگاه پزشکی بود. بنیانگذار سازمان کوچک «جمعیت دفاع از سقط جنین» بود. سازمان کوچکی که در اتاقخواب آپارتمان کوچک خود در سنفرانسیسکو به همراه روئنا گورنر و لانا فلان راه انداخت. سازمانی که در همان زمان از هر سازمان دیگری که علیه ممنوعیت حق سقط جنین فعالیت میکرد، رادیکالتر بود. ماجینس و سازمان کوچک او دنبال این نبودند که برای مثال حق سقط جنین در ۴ ماه اول بارداری آزاد شود یا قوانین دچار اصلاح شود. این سازمان میخواست تمام قوانین سقط جنین را از بیخ و بن ممنوع کند. خواستهاش روشن بود:« از اساس به دولت هیچ ربطی ندارد که برای بدن زن قانون بگذارد. ما خواهان اصلاح قانون نیستیم، خواهان حذف کامل دخالت قانون در حق زن بر بدن خود است.» ماجینیس تاکید داشت که تنها سوالی که باید پزشک یا ماما قبل سقط جنین از زن بپرسد یک چیز است:« دلت میخواهد این جنین را سقط کنی یا نه.» باقی از جمله اینکه پدر بچه کیست، نظر پدر بچه چیست، چرا باردار شدی و … مطلقا ربطی به هیچکس نداشت. باوری که حتا امروز هم برای عده زیادی «رادیکال» محسوب میشود، چه رسد به دههی ۱۹۶۰ میلادی!
پت ماجینس اما در آن روز تابستانی مشخص، به عنوان یک کنشگر مستقل و نه از طرف سازمانشان فعالیت میکرد. او از ۶ هفته قبل کارزار «پخش اعلامیه» را در سنفرانسیسکو آغاز کرده بود. اعلامیههایی که فقط دربارهی لزوم آزادی سقط جنین نبود، بلکه توصیههایی عملی هم داشت که اگر زنی هیچ دکتر و پرستار و مامایی را پیدا نکرد که حاضر باشد غیرقانونی عمل سقط جنین را انجام دهد، خودش دست به کار شود تا با انجام بعضی کارها تلاش کند تا جنین را سقط کند.
پت از اولین روزی که کارزار پخش اعلامیهاش را شروع کرد، هر روز به پلیس دقیق خبر میداد که در آن روز خاص در چه محلههایی اعلامیه پخش خواهد کرد. او فعالانه به دنبال آن بود که پلیس بازداشتاش کند تا بتواند خواستههای رادیکال سازمان و باورهایش را در صحن علنی دادگاه فریاد کند. پلیس هم که میدانست او به دنبال بازداشت است، عامدانه از بازداشت ماجینس سر باز میزد.
در آن صبح گرم تابستانی، پت با شجاعت تمام تصمیم گرفته بود درست جلوی در ساختمان فدرال سنفرانسیسکو اعلامیه پخش کند. برای همین به خبرنگاران هم اطلاع داده بود. در همان حال که داشت اعلامیه پخش میکرد، ناگهان مردی به اسم گری بنتلی که کارمند ادارهی بایگانی بود جلوی دوربین خبرنگاران جلو آمد و با صدای رسا رو به ماجینس گفت:«من بنا به قانون وظیفه شهروندی شما را به اتهام زیر پا گذاشتن ماده ۱۸۸ قانون مصوب شهرداری و پلیس بازداشت میکنم.»
پلیس مجبور شد با بیمیلی تمام در محل حاضر شود و پت را بازداشت کند. حتا همان وقت که او را سوار ماشین پلیس میکردند، مدام تاکید داشتند که پلیس او را بازداشت نکرده و این فقط در پاسخ به شکایت شهروندی است! برای ماجینیس فرقی نداشت. تلاش او نتیجه داد و بالاخره بازداشت شد. بازداشتی که قبل هر چیز منجر به این شد که با شکایت علیه شهرداری و پلیس و دعوی را به دادگاه عالی ایالت کشاندن، همین قانون شبیه «نهی از منکر» را ملغی کنند که شهروندی اجازه داشت دخالت کند و شهروند دیگری را در عمل بازداشت کند. ادامه مطلب:
https://bit.ly/2SZbRyl
@FarnazSeifi
Telegraph
چهگوارای سقط جنین
یک صبح گرم تابستانی ژوئیه ۱۹۶۶ چند خبرنگار جلوی ساختمان فدرال سنفرانسیسکو منتظر ایستاده بودند. زن ریز جثه با خروار کاغذهایی که زیربغل زده بود، راس ساعت ۹ صبح که وعده داده بود، جلوی ساختمان رسید. با ادب و متانت با خبرنگاران سلام و احوالپرسی کرد. زن از قبل…
صف ۶۲۰ کیلومتری زنان
لحظهای چشمان خود را ببندید و تصور کنید، ۶۲۰ کیلومتر صف بهمفشردهی حدود پنجمیلیون زن که شانه به شانه یکدیگر ایستادهاند. این یک تصویر خیالی نیست. واقعیت این روزهای ایالت کرالا در جنوب کشور هند است. زنجیرهی انسانی که از شمال ایالت شروع شده و تا مناطق جنوبی ایالت ادامه پیدا میکند.
ششصد و بیست کیلومتر صف زنانی که در اعتراض به سنتگرایان، مذهبیهای افراطی و قانون واپسگرایی که اجازه نمیدهد هیچ زنی وارد معابد هندو شود. قانونی که بالاخره بعد از سالها اعتراض و تلاش، به حکم دیوان عالی هند چندین ماه پیش ملغی شد. با اینحال، زور سنت و مذهبیهای افراطی آنقدر زیاد است که قانون تازه در عمل امکان اجرا شدن پیدا نمیکرد.
دولت محلی ایالت کرالا از تلاشهای زنان هند استقبال میکند و با گروههای زنان و جامعه مدنی همهگونه همکاری میکند تا «دیوار زنان» گستردهتر شود. دیواری که با هجوم گستردهی مذهبیهای افراطی، سنتیها و همحزبیهای نخستوزیر هند مواجه است. آنها با سنگ، میوهی گندیده و چوب و گاه چاقو به زنان حمله میکنند. در بعضی مناطق زنان را کتک زدند و از هیچ ناسزایی ابا ندارند. مخالفانی معتقدند که زنان به دلیل عادت ماهانه، «نجس و کثیفاند» و «ساحت مقدس» معبد را آلوده میکنند.
در سهشنبهی گذشته (۱ ژانویه) دو زن جسور، اولین زنانی شدند که در اولین ساعات صبح با همراهی پلیس وارد معبد شدند تا عبادت کنند. بلافاصله بعد از اعلام خبر، خشونت مخالفان شدت گرفت. چوب و سنگ و مشت و لگد بود که حوالهی «دیوار زنان» و حامیان آنها شد. حامیانی که از دولت گرفته تا کمونیستهای ایالت را شامل میشود.
دو زنی که وارد معبد شدند، اولین زنانیاند که بعد از چندین قرن وارد این معبد در کرالا میشوند. هر دو چهل و اندی سال دارند و تاریخساز شدند. هر دو زن درحالحاضر از ترس حملهی افراطیهای مخالف، کماکان تحت نظر پلیس به سر میبرند.
بلافاصله بعد از آنکه زنها معبد را ترک کردند، روحانیون معبد که مخالف حضور زناناند، اعلام کردند که تمام معبد را شستند تا «نجسی» حضور زنان از بین برود!
دهها تن از زنان سرشناس هند به کرالا رفتند و در «دیوار زنان» ایستادند. زنان شعارهایی در لزوم برابری جنسیتی سر میدهند و فریاد میزنند که «به عقب بازنمیگردیم.» زنان میگویند که حاضر نیستند با «قوانین قرون وسطی» سر کنند و تاکید میکنند که تحصن عظیم آنها فقط برای زنان کرالا نیست، برای «همهی زنان هند» و علیه همهی قوانین ضد زن و تبعیضآمیز است. همزمان، هزاران تن از مردان حامی خواستهی زنان، دیوار موازی در اعلام همبستگی تشکیل دادند.
پلیس هند تاکنون ۱۳۶۹ نفر را بازداشت کرده است. در درگیریها دهها تن از هر دو طرف زخمی شدند و دستکم ۴ نفر با چاقو مورد حمله قرار گرفته و آسیب جدی دیدند. دستکم ۳ خبرنگار نیز در درگیریها کتک خورده و مجروح شدند.
روز جمعه (۴ ژانویه)، سومین زن نیز موفق شد وارد معبد «ساباریمالا» در کرالا شود. به گزارش رسانهها، سومین زن، زنی ۴۷ ساله و اهل سریلانکا است و بنا به گفتهی پلیس این زن توانست بدون درگیری مدتی در معبد بماند، عبادت کند و از معبد خارج شود.
در میان گروههای مخالف، زنان سنتی و مذهبی افراطی هم حضور دارند. زنانی که به «دیوار زنان» سنگ و چوب و تف پرتاب میکنند و به چند نفر از زنان خبرنگار حمله کرده و آنها را کتک زدند.
برای هماهنگی این زنجیرهی انسانی عظیم و کمنظیر، صدها سازمان غیردولتی زنان در ایالت کرالا و دیگر ایالتها با هم همکاری کردند. بنا به گزارش «ایندین اکسپرس» فقط در خود ایالت کرالا، ۱۷۶ سازمان زنان در این تجمع عظیم شرکت داشتند.
یک لحظه چشمان خود را ببندیم و تصور کنیم... ۶۲۰ کیلومتر صف بهمفشرده و منسجم زنان مصممی که «به عقب بازنمیگردند» و دیگر حاضر نیستند با قوانین قرون وسطی زندگی کنند. تصویر انگیزهبخش، پرشور و زیبایی برای شروع سال تازهی میلادی است. مگر نه؟
@FarnazSeifi
لحظهای چشمان خود را ببندید و تصور کنید، ۶۲۰ کیلومتر صف بهمفشردهی حدود پنجمیلیون زن که شانه به شانه یکدیگر ایستادهاند. این یک تصویر خیالی نیست. واقعیت این روزهای ایالت کرالا در جنوب کشور هند است. زنجیرهی انسانی که از شمال ایالت شروع شده و تا مناطق جنوبی ایالت ادامه پیدا میکند.
ششصد و بیست کیلومتر صف زنانی که در اعتراض به سنتگرایان، مذهبیهای افراطی و قانون واپسگرایی که اجازه نمیدهد هیچ زنی وارد معابد هندو شود. قانونی که بالاخره بعد از سالها اعتراض و تلاش، به حکم دیوان عالی هند چندین ماه پیش ملغی شد. با اینحال، زور سنت و مذهبیهای افراطی آنقدر زیاد است که قانون تازه در عمل امکان اجرا شدن پیدا نمیکرد.
دولت محلی ایالت کرالا از تلاشهای زنان هند استقبال میکند و با گروههای زنان و جامعه مدنی همهگونه همکاری میکند تا «دیوار زنان» گستردهتر شود. دیواری که با هجوم گستردهی مذهبیهای افراطی، سنتیها و همحزبیهای نخستوزیر هند مواجه است. آنها با سنگ، میوهی گندیده و چوب و گاه چاقو به زنان حمله میکنند. در بعضی مناطق زنان را کتک زدند و از هیچ ناسزایی ابا ندارند. مخالفانی معتقدند که زنان به دلیل عادت ماهانه، «نجس و کثیفاند» و «ساحت مقدس» معبد را آلوده میکنند.
در سهشنبهی گذشته (۱ ژانویه) دو زن جسور، اولین زنانی شدند که در اولین ساعات صبح با همراهی پلیس وارد معبد شدند تا عبادت کنند. بلافاصله بعد از اعلام خبر، خشونت مخالفان شدت گرفت. چوب و سنگ و مشت و لگد بود که حوالهی «دیوار زنان» و حامیان آنها شد. حامیانی که از دولت گرفته تا کمونیستهای ایالت را شامل میشود.
دو زنی که وارد معبد شدند، اولین زنانیاند که بعد از چندین قرن وارد این معبد در کرالا میشوند. هر دو چهل و اندی سال دارند و تاریخساز شدند. هر دو زن درحالحاضر از ترس حملهی افراطیهای مخالف، کماکان تحت نظر پلیس به سر میبرند.
بلافاصله بعد از آنکه زنها معبد را ترک کردند، روحانیون معبد که مخالف حضور زناناند، اعلام کردند که تمام معبد را شستند تا «نجسی» حضور زنان از بین برود!
دهها تن از زنان سرشناس هند به کرالا رفتند و در «دیوار زنان» ایستادند. زنان شعارهایی در لزوم برابری جنسیتی سر میدهند و فریاد میزنند که «به عقب بازنمیگردیم.» زنان میگویند که حاضر نیستند با «قوانین قرون وسطی» سر کنند و تاکید میکنند که تحصن عظیم آنها فقط برای زنان کرالا نیست، برای «همهی زنان هند» و علیه همهی قوانین ضد زن و تبعیضآمیز است. همزمان، هزاران تن از مردان حامی خواستهی زنان، دیوار موازی در اعلام همبستگی تشکیل دادند.
پلیس هند تاکنون ۱۳۶۹ نفر را بازداشت کرده است. در درگیریها دهها تن از هر دو طرف زخمی شدند و دستکم ۴ نفر با چاقو مورد حمله قرار گرفته و آسیب جدی دیدند. دستکم ۳ خبرنگار نیز در درگیریها کتک خورده و مجروح شدند.
روز جمعه (۴ ژانویه)، سومین زن نیز موفق شد وارد معبد «ساباریمالا» در کرالا شود. به گزارش رسانهها، سومین زن، زنی ۴۷ ساله و اهل سریلانکا است و بنا به گفتهی پلیس این زن توانست بدون درگیری مدتی در معبد بماند، عبادت کند و از معبد خارج شود.
در میان گروههای مخالف، زنان سنتی و مذهبی افراطی هم حضور دارند. زنانی که به «دیوار زنان» سنگ و چوب و تف پرتاب میکنند و به چند نفر از زنان خبرنگار حمله کرده و آنها را کتک زدند.
برای هماهنگی این زنجیرهی انسانی عظیم و کمنظیر، صدها سازمان غیردولتی زنان در ایالت کرالا و دیگر ایالتها با هم همکاری کردند. بنا به گزارش «ایندین اکسپرس» فقط در خود ایالت کرالا، ۱۷۶ سازمان زنان در این تجمع عظیم شرکت داشتند.
یک لحظه چشمان خود را ببندیم و تصور کنیم... ۶۲۰ کیلومتر صف بهمفشرده و منسجم زنان مصممی که «به عقب بازنمیگردند» و دیگر حاضر نیستند با قوانین قرون وسطی زندگی کنند. تصویر انگیزهبخش، پرشور و زیبایی برای شروع سال تازهی میلادی است. مگر نه؟
@FarnazSeifi
رقیه بیگم و ژانر «علمی- تخیلی» در جهان اسلام
احتمالا تا الان مجموعهی تلویزیونی «سرگذشت ندیمه» را دیده یا دربارهاش شنیدهاید. سریالی که بر مبنای شاهکار ادبی مارگارت اتوود ساخته شده. اتوود در «سرگذشت ندیمه» آمریکا را پس از یک واقعهی آخرالزمانی تصویر کرده است. در نتیجهی کودتایی به دست یک گروه افراطی مذهبی، دولتی فاشیستی در آمریکا به سر کار میآید که با همهی مظاهر آزادی، انتخاب شخصی، حقوق فردی و اصلا با زن سر دعوا و مخالفت دارد. جامعهای که کاملا بر مبنای طبقهبندیهای تبعیضآمیز است و بیگاری... . زنها دیگر اجازهی کار ندارند، همه باید متحدالشکل لباس بپوشند، بسیاری از زنها موظفاند کلاههایی که همه موی سر را میپوشاند بر سر بگذارند و مطیع و فرمانبر شوهر و نظام به عنوان پدرسالار اصلی باشند. در این میان زنانی که قبلا تجربهی بارداری داشتند و با انقلاب همدلی نشان ندادند، به «رحم» و «ماشین جوجهکشی» بیجیره و مواجب تبدیل میشوند که وظیفه دارند برای فرماندهان نظامی دولت کودتا که به هر دلیلی توان بچهدار شدند ندارند، زاد و ولد کنند.
اولینبار رمان را در سال ۲۰۱۰ خواندم. در هلند دانشجو بودم و کتاب توصیهی یکی از استادانی بود که با او کلاسی برداشته بودم. اولش با تردید سراغ کتاب رفتم، هیچوقت شیفتهی ژانر «علمی- تخیلی» و آثار «آخرالزمانی» نبودم و هنوز هم نیستم. استاد گفت اتوود با اینکه در شکل کلی در ژانر علمی-تخیلی مینویسد، اما آثارش اصلا شبیه کلیشهی این ژانر نیست. عمیقا سیاسی و اجتماعی است و «ناممکن تخیلی» همه در زمینه و نتیجهی ریشهها و وقایعی رخ میدهد که اتفاقا بسیار واقعی، ملموس و رایج است و همین است که عرق سردی بر تنات مینشیند.
وقتی خواندن رمان را تمام کردم، به عمق جان فهمیده بودم که منظور استاد چه بود. در جلسهای که دربارهی کتاب سر کلاس گپ زدیم، به زهرخند گفتم ما در کشورمان مثلی داریم: «آنچه برای شما جوک است، برای ما خاطره است...» حالا حکایت من و این رمان است...این اتفاقهایی که برای زنان رخ میدهد، اینکه شب بخوابی و صبح بلند شوی و ببینی به عنوان یک زن تمام حقوقات را از دست دادی، مجبوری متحدالشکل لباس بپوشی، حجاب اجباری داشته باشی، مهمترین نقش و اصلا تنها نقشات به زاییدن و مادری تقلیل یابد...، همهی اینها یکبار بعد از انقلاب اسلامی برای ما رخ داد. کتاب برای من در ژانر «تخیلی و آخرالزمانی» نبود. رئالیسم تلخ بود.
حالا این روزها که دوباره به یمن «خاطرات ندیمه» بحث نوشتار زنان در ژانر ادبیات تخیلی و آخرالزمانی بار دیگر مطرح است و از کمبود نویسندگان زن در این حوزه انتقاد میشود، وقتش است یادی از «رقیه بیگم» کنیم که یکی از پیشگامان این ژانر نه فقط در جهان اسلام، که در جهان بود.
رقیه بیگم، در سال ۱۸۸۰ در روستایی از هند مستعمرهی بریتانیا بهدنیا آمد که امروز آن روستا بخشی از خاک بنگلادش است. در ۱۸ سالگی با خان بهادر سخاوت حسین ازدواج کرد؛ بوروکراتی روشنفکر که طرفدار حق سوادآموزی زنان بود. او رقیه بیگم را تشویق کرد تا در خانه درس بخواند و زبان انگلیسی و ادبیات بنگالی یاد بگیرد. خیلی زود معلوم شد که رقیه بیگم استعداد ادبی کمنظیری دارد. رقیهبیگم با حمایت همسرش اولین کتاباش «پیپاسا» به معنای تشنگی را منتشر کرد.
شاهکار ادبی متفاوت و ماندگار رقیه بیگم اما «رویای سلطانه» بود که در سال ۱۹۰۵ میلادی در مجله «زنان هندی» منتشر شد که اولین مجله فمینیستی در هندوستان محسوب میشود. «رویای سلطانه» از اولین نمونههای ادبیات تالیف زنان در ژانر «تخیل» و «آخر الزمانی» محسوب میشود و همچنین یکی از اولین آثار فمینیستی در هند و جهان اسلام است.
رقیه بیگم در «رویای سلطانه» جهانی را تصور کرده که ادارهی همهی امور اصلی و مهم به دست زنان است. نقشها دقیقا برعکس شده، این مردها هستند که باید در خانه بمانند و مسئولیت انجام امور خانه، نگهداری از بچهها و پختوپز با آنهاست. قدرت، اهرمی در دست زنان است و زناناند که برای بدن مردان، نقش آنها و فعالیتشان تصمیم میگیرند.
زنهای دانشمند در این زمان موفق میشوند انرژی جایگزینی را کشف کنند که به ماشینها، توان پرواز میدهد و کشاورزی را کاملا ماشینی میکند. (یادمان نرود که کتاب در سال ۱۹۰۵ منتشر شد.)
کلیشهی جامعه این است که «مردها ضعیفتر از زناناند» و «مغزی کوچکتر با توان محدود دارند.» در این سرزمین خیالی، چیزی به اسم جرم و جنایت وجود ندارد. چون معلوم است که مسئول همه جرایم همیشه مرداناند و اصلا بودنشان، تنشان، امیال و رویاهایشان همه در ذات جرم است. ادامه مطلب
https://bit.ly/2RX8vir
@FarnazSeifi
احتمالا تا الان مجموعهی تلویزیونی «سرگذشت ندیمه» را دیده یا دربارهاش شنیدهاید. سریالی که بر مبنای شاهکار ادبی مارگارت اتوود ساخته شده. اتوود در «سرگذشت ندیمه» آمریکا را پس از یک واقعهی آخرالزمانی تصویر کرده است. در نتیجهی کودتایی به دست یک گروه افراطی مذهبی، دولتی فاشیستی در آمریکا به سر کار میآید که با همهی مظاهر آزادی، انتخاب شخصی، حقوق فردی و اصلا با زن سر دعوا و مخالفت دارد. جامعهای که کاملا بر مبنای طبقهبندیهای تبعیضآمیز است و بیگاری... . زنها دیگر اجازهی کار ندارند، همه باید متحدالشکل لباس بپوشند، بسیاری از زنها موظفاند کلاههایی که همه موی سر را میپوشاند بر سر بگذارند و مطیع و فرمانبر شوهر و نظام به عنوان پدرسالار اصلی باشند. در این میان زنانی که قبلا تجربهی بارداری داشتند و با انقلاب همدلی نشان ندادند، به «رحم» و «ماشین جوجهکشی» بیجیره و مواجب تبدیل میشوند که وظیفه دارند برای فرماندهان نظامی دولت کودتا که به هر دلیلی توان بچهدار شدند ندارند، زاد و ولد کنند.
اولینبار رمان را در سال ۲۰۱۰ خواندم. در هلند دانشجو بودم و کتاب توصیهی یکی از استادانی بود که با او کلاسی برداشته بودم. اولش با تردید سراغ کتاب رفتم، هیچوقت شیفتهی ژانر «علمی- تخیلی» و آثار «آخرالزمانی» نبودم و هنوز هم نیستم. استاد گفت اتوود با اینکه در شکل کلی در ژانر علمی-تخیلی مینویسد، اما آثارش اصلا شبیه کلیشهی این ژانر نیست. عمیقا سیاسی و اجتماعی است و «ناممکن تخیلی» همه در زمینه و نتیجهی ریشهها و وقایعی رخ میدهد که اتفاقا بسیار واقعی، ملموس و رایج است و همین است که عرق سردی بر تنات مینشیند.
وقتی خواندن رمان را تمام کردم، به عمق جان فهمیده بودم که منظور استاد چه بود. در جلسهای که دربارهی کتاب سر کلاس گپ زدیم، به زهرخند گفتم ما در کشورمان مثلی داریم: «آنچه برای شما جوک است، برای ما خاطره است...» حالا حکایت من و این رمان است...این اتفاقهایی که برای زنان رخ میدهد، اینکه شب بخوابی و صبح بلند شوی و ببینی به عنوان یک زن تمام حقوقات را از دست دادی، مجبوری متحدالشکل لباس بپوشی، حجاب اجباری داشته باشی، مهمترین نقش و اصلا تنها نقشات به زاییدن و مادری تقلیل یابد...، همهی اینها یکبار بعد از انقلاب اسلامی برای ما رخ داد. کتاب برای من در ژانر «تخیلی و آخرالزمانی» نبود. رئالیسم تلخ بود.
حالا این روزها که دوباره به یمن «خاطرات ندیمه» بحث نوشتار زنان در ژانر ادبیات تخیلی و آخرالزمانی بار دیگر مطرح است و از کمبود نویسندگان زن در این حوزه انتقاد میشود، وقتش است یادی از «رقیه بیگم» کنیم که یکی از پیشگامان این ژانر نه فقط در جهان اسلام، که در جهان بود.
رقیه بیگم، در سال ۱۸۸۰ در روستایی از هند مستعمرهی بریتانیا بهدنیا آمد که امروز آن روستا بخشی از خاک بنگلادش است. در ۱۸ سالگی با خان بهادر سخاوت حسین ازدواج کرد؛ بوروکراتی روشنفکر که طرفدار حق سوادآموزی زنان بود. او رقیه بیگم را تشویق کرد تا در خانه درس بخواند و زبان انگلیسی و ادبیات بنگالی یاد بگیرد. خیلی زود معلوم شد که رقیه بیگم استعداد ادبی کمنظیری دارد. رقیهبیگم با حمایت همسرش اولین کتاباش «پیپاسا» به معنای تشنگی را منتشر کرد.
شاهکار ادبی متفاوت و ماندگار رقیه بیگم اما «رویای سلطانه» بود که در سال ۱۹۰۵ میلادی در مجله «زنان هندی» منتشر شد که اولین مجله فمینیستی در هندوستان محسوب میشود. «رویای سلطانه» از اولین نمونههای ادبیات تالیف زنان در ژانر «تخیل» و «آخر الزمانی» محسوب میشود و همچنین یکی از اولین آثار فمینیستی در هند و جهان اسلام است.
رقیه بیگم در «رویای سلطانه» جهانی را تصور کرده که ادارهی همهی امور اصلی و مهم به دست زنان است. نقشها دقیقا برعکس شده، این مردها هستند که باید در خانه بمانند و مسئولیت انجام امور خانه، نگهداری از بچهها و پختوپز با آنهاست. قدرت، اهرمی در دست زنان است و زناناند که برای بدن مردان، نقش آنها و فعالیتشان تصمیم میگیرند.
زنهای دانشمند در این زمان موفق میشوند انرژی جایگزینی را کشف کنند که به ماشینها، توان پرواز میدهد و کشاورزی را کاملا ماشینی میکند. (یادمان نرود که کتاب در سال ۱۹۰۵ منتشر شد.)
کلیشهی جامعه این است که «مردها ضعیفتر از زناناند» و «مغزی کوچکتر با توان محدود دارند.» در این سرزمین خیالی، چیزی به اسم جرم و جنایت وجود ندارد. چون معلوم است که مسئول همه جرایم همیشه مرداناند و اصلا بودنشان، تنشان، امیال و رویاهایشان همه در ذات جرم است. ادامه مطلب
https://bit.ly/2RX8vir
@FarnazSeifi
Telegraph
رقیه بیگم و ژانر «علمی- تخیلی» در جهان اسلام
احتمالا تا الان رمان تاثیرگذار و مهم «سرگذشت ندیمه» نوشته مارگارت اتوود را خواندهاید، شاید هم مجموعهی تلویزیونی که بر مبنای این شاهکار ادبی ساخته شده را دیدهاید. اتوود در «سرگذشت ندیمه» آمریکا را پس از یک واقعهی آخرالزمانی تصویر کرده است. در نتیجهی کودتایی…
راهنمای شهری فمینیستی
آنچه اغلب از حافظهی جمعی شهرها زدوده شده یا اصلا در حافظهی شهر ماندگار نشده است، حضور و روایت زنان آن شهر و دیروز و امروز آنها است. هنوز هم روایت غالب تاریخ، روایتی است در سیطرهی مردان و هنوز آنچه از دیدنی و چشیدنی و خوردنی هر شهر تبلیغ میشود، کسبوکارهای معروفی است در ادارهی مردان. ما اغلب شهرها را از دریچهی چشم مسلط مردانه تجربه میکنیم و میبینیم.
حالا اما گروهی از زنان، خسته و دلزده از این رویهی رایج که انگار خیال ندارد دست از سر ما بردارد، به فکر افتادند که برای شهرها «راهنمای شهری فمینیستی» بنویسند. وبسایت «Unearth Women» سایتی است که موضوع «سفر و زنان» را پوشش میدهد و حالا این سایت، شروع به تهیهی ویژهنامههای سفر «فمینیستی» کرده است و دو شماره از مجلهی تازه تاسیس خود دربارهی «راهنماهای شهری فمینیستی» را نیز منتشر کرده است.
نیکی وارگاس، سردبیر این مجله و از بنیانگذاران اصلی «Unearth Women» میگوید که هدف آنها از طراحی «راهنماهای شهری فمینیستی» تشویق و تبلیغ کسبوکارهای زنان، تلاشهای زنان برای بهبود وضعیت شهریشان، نقششان در تاریخ شهرها و یادآوری اهمیت حضور و تاریخ فعالیتهای آنها است.
برای تهیهی این «راهنماهای شهری فمینیستی»، دستاندرکاران این پروژه بیشتر سراغ زنان ساکن همان شهرها رفتند تا مطالب را تهیه کنند. زنانی اغلب فمینیست که با علاقهی شخصی، رد پای زنان و فعالیتهای آنها را در کوچه پسکوچههای شهرشان دنبال کردند، از باقیماندهی تلاش آنها غبارروبی کردند و سعی کردند صدای زنانی باشند که نادیده گرفته شدند.
تا امروز برای ۲۰ شهر «راهنمای شهری فمینیستی» تهیه شده است: از لندن گرفته تا ژوهانسبورگ، از پورتلند در ایالت اورگن آمریکا تا کلومبو در سریلانکا. راهنما پر است از جزئیات و نشانیها و روایتهایی که در هیچ راهنمای شهری دیگری پیدا نمیکنید.
برای مثال در راهنمای پورتلند، با اتحادیهی کاملا زنانهای از زنان کشاورز، آشپز، شیرینیپز و شرابشناس آشنا میشوید و تلاش آنها برای تغییر صنعت مردسالار رستورانداری و کشاورزی. در راهنمای جیپور در هند، با فستیوال ادبی زنان جیپور آشنا میشوید و تشویق که در سفر خود سری به این فستیوال بزنید. در بوئنس آیرس، راهنمای بازدید از گرافیتیهایی تهیه شده که زنان آرژانتین بر دیوارهای شهر و اغلب دربارهی زنان و موضوعات مربوط به آنها کشیدند. اگر گذرتان به مسقط، پایتخت عمان افتاد، سراغ کافههای «مانی» در شهر بروید که مادران عمانی در آنجا غذاهای سنتی عمان را میپزند و یا از کارگاه خیاطی که به همت زنان عمانی برای توانمندسازی زنان راه افتاده بازدید کرده و از آنها تکه لباسی بخرید.
میدانم دفعه دیگری که راهی سفر به شهری باشم که «راهنمای فمینیستی» آن تهیه شده باشد، دیگر سراغ هیچ راهنمای معروف دیگری نخواهم رفت. دور از معروفترین بناهای تاریخی شهر، آرام و مشتاق ردپاهای زنان آن شهر را دنبال میکنم، هر وقت هم خسته شدم، در یکی از کافهها و قنادیها و رستورانهای زنان آن شهر لمیده و فنجانی قهوه و چای مزه مزه کرده و دستپخت آنها را خواهم چشید.
در لینک زیر میتوانید «راهنمای شهری فمینیستی» را ببینید:
https://bit.ly/2sExSXQ
@FarnazSeifi
آنچه اغلب از حافظهی جمعی شهرها زدوده شده یا اصلا در حافظهی شهر ماندگار نشده است، حضور و روایت زنان آن شهر و دیروز و امروز آنها است. هنوز هم روایت غالب تاریخ، روایتی است در سیطرهی مردان و هنوز آنچه از دیدنی و چشیدنی و خوردنی هر شهر تبلیغ میشود، کسبوکارهای معروفی است در ادارهی مردان. ما اغلب شهرها را از دریچهی چشم مسلط مردانه تجربه میکنیم و میبینیم.
حالا اما گروهی از زنان، خسته و دلزده از این رویهی رایج که انگار خیال ندارد دست از سر ما بردارد، به فکر افتادند که برای شهرها «راهنمای شهری فمینیستی» بنویسند. وبسایت «Unearth Women» سایتی است که موضوع «سفر و زنان» را پوشش میدهد و حالا این سایت، شروع به تهیهی ویژهنامههای سفر «فمینیستی» کرده است و دو شماره از مجلهی تازه تاسیس خود دربارهی «راهنماهای شهری فمینیستی» را نیز منتشر کرده است.
نیکی وارگاس، سردبیر این مجله و از بنیانگذاران اصلی «Unearth Women» میگوید که هدف آنها از طراحی «راهنماهای شهری فمینیستی» تشویق و تبلیغ کسبوکارهای زنان، تلاشهای زنان برای بهبود وضعیت شهریشان، نقششان در تاریخ شهرها و یادآوری اهمیت حضور و تاریخ فعالیتهای آنها است.
برای تهیهی این «راهنماهای شهری فمینیستی»، دستاندرکاران این پروژه بیشتر سراغ زنان ساکن همان شهرها رفتند تا مطالب را تهیه کنند. زنانی اغلب فمینیست که با علاقهی شخصی، رد پای زنان و فعالیتهای آنها را در کوچه پسکوچههای شهرشان دنبال کردند، از باقیماندهی تلاش آنها غبارروبی کردند و سعی کردند صدای زنانی باشند که نادیده گرفته شدند.
تا امروز برای ۲۰ شهر «راهنمای شهری فمینیستی» تهیه شده است: از لندن گرفته تا ژوهانسبورگ، از پورتلند در ایالت اورگن آمریکا تا کلومبو در سریلانکا. راهنما پر است از جزئیات و نشانیها و روایتهایی که در هیچ راهنمای شهری دیگری پیدا نمیکنید.
برای مثال در راهنمای پورتلند، با اتحادیهی کاملا زنانهای از زنان کشاورز، آشپز، شیرینیپز و شرابشناس آشنا میشوید و تلاش آنها برای تغییر صنعت مردسالار رستورانداری و کشاورزی. در راهنمای جیپور در هند، با فستیوال ادبی زنان جیپور آشنا میشوید و تشویق که در سفر خود سری به این فستیوال بزنید. در بوئنس آیرس، راهنمای بازدید از گرافیتیهایی تهیه شده که زنان آرژانتین بر دیوارهای شهر و اغلب دربارهی زنان و موضوعات مربوط به آنها کشیدند. اگر گذرتان به مسقط، پایتخت عمان افتاد، سراغ کافههای «مانی» در شهر بروید که مادران عمانی در آنجا غذاهای سنتی عمان را میپزند و یا از کارگاه خیاطی که به همت زنان عمانی برای توانمندسازی زنان راه افتاده بازدید کرده و از آنها تکه لباسی بخرید.
میدانم دفعه دیگری که راهی سفر به شهری باشم که «راهنمای فمینیستی» آن تهیه شده باشد، دیگر سراغ هیچ راهنمای معروف دیگری نخواهم رفت. دور از معروفترین بناهای تاریخی شهر، آرام و مشتاق ردپاهای زنان آن شهر را دنبال میکنم، هر وقت هم خسته شدم، در یکی از کافهها و قنادیها و رستورانهای زنان آن شهر لمیده و فنجانی قهوه و چای مزه مزه کرده و دستپخت آنها را خواهم چشید.
در لینک زیر میتوانید «راهنمای شهری فمینیستی» را ببینید:
https://bit.ly/2sExSXQ
@FarnazSeifi
لیدی ریدینگ: برندهی انتخاباتی که در آن حق رای نداشت
در سال ۱۸۹۴ در بریتانیا، اتفاقی غیرمنتظره رخ داد. در انتخابات شوراهای محله در ناتینگهایمشایر، یک زن تصمیم گرفت که برای ورود به شورای محله نامزد شود. در روزگاری که زنان اصلا حق رای نداشتند، چه رسد به خیال ورود به نهادهای حقوقی و اجرایی.
لیدی لارا ریدینگ، همسر یک اسقف بود. زنی که به نیکوکاری در میان مردم محل شهره بود. در کمال حیرت همه، لیدی لارا ریدینگ نه تنها دست از حضور در این رقابت نکشید، که در انتخاباتی که زنان حق شرکت نداشتند، برنده شد و اولین زنی شد که وارد شوراهای محله شد. دو مرد دیگری که رقبای او بودند، هر دو مردانی بانفوذ بودند و یکی از آنها اصلا کشیش کلیسای اصلی منطقه بود.
یکی از بزرگترین «خانههای کار» انگلستان در منطقه ناتینگهایمشایر بود. این «خانههای کار» در بریتانیا، مناطقی بود برای افراد بسیار فقیری که توان و امکان این را نداشتند که سقفی برای خود فراهم کنند. آنها وارد این خانههای کار میشدند و در برابر تختی برای خواب و ۳ وعده غذا، قبول میکردند سخت جان بکنند و کار کنند. شیفتهای کاری بسیار طولانی بود، خانههای کار کثیف و آلوده و امکانات بسیار حداقلی و ناچیز بود. آدمهای زیادی در اثر حجم وحشتناک کار، سوءتغذیه و بیماری خیلی زود در این «خانههای کار» جان میسپردند.
لیدی لارا ریدینگ یکی از اولین مقامات محلی است که به اعتراض علیه این وضعیت دست زد. سرزده به بازدید از «خانه کار» در محله خود رفت و گزارش مفصلی برای مقامات بالاتر نوشت و وضعیت را «اسفبار و اسباب خجالت» توصیف کرد. در میان هول و هراس مدیران خانه کار، صاف به آشپزخانه رفت و تکهای از «گوشتی» که برای غذای ساکنان درست شده بود را در دهان گذاشت. در گزارش خود نوشت که گوشت، پر از چربی و دنبه بود و بوی نامطبوعی میداد.
در جلسات شورای محله مدام درحال سروکلهزدن و بحث با دیگر اعضای شورا بود که وضعیت اسفناک «خانه کار» محله براشون اهمیت چندانی نداشت و اولویت نبود. در جلسات مدام بحث و استدلال میکرد و سعی میکرد دیگران راقانع کند تا تصویب کنند که وضعیت بهداشت و غذای این «خانه کار» بهبود پیدا کند، بودجهای تامین شود تا تخت و پتوهای بهتری برای آنجا خریداری شود و این امکان فراهم شود که پزشکی ساکنان بیمار «خانه کار» را معاینه کند.
در اقدامی غیرمنتظره، اهالی محله ناگهان دیدند که لیدی ریدینگ، بچههای ژولیده ساکن این خانه کار را برای چای عصرانه به خانه خود دعوت میکند و گاه با اتوموبیل به سراغ زنان سالخورده این خانهها میرود و آنها را برای گردش بیرون میبرد. بعضی از او انتقاد میکردند که این کارها «در شان» یک بانوی خوشنام و همسر اسقف نیست و نباید با این «پاپتیها» معاشرت کند. برای این حرفها ترهای هم خرد نمیکرد و میگفت بهجای این انتقادها، به فکر بهبود اوضاع ساکنان این خانهها باشید.
وقتی فهمید زن جوانی از ساکنان «خانه کار» محله در شرف مرگ است، شبانه به بالین او رفت و ساعتها بالای سر او نشست تا زن جوان در تنهایی چشم از جهان فرو نبندد. لیدی ریدینگ برنامههای خیریه راه میانداخت و بهخصوص زنان محله را تشویق میکرد که لباس و پتو اهدا کنند تا آنها را به ساکنان «خانه کار» محله تحویل دهد.
حالا سالها بعد از تلاش و جان کندنهای او در ناتینگهایمشایر، پرترهای از او در «گالری ملی پرتره» در بریتانیا نصب شده است. در یادبود و ستایش از زنی که در روزگاری که هنوز زنان حق رای نداشتند، وارد شورای محل شد و یک دم از رسیدگی به احوال محرومان محله غافل نشد.
@FarnazSeifi
در سال ۱۸۹۴ در بریتانیا، اتفاقی غیرمنتظره رخ داد. در انتخابات شوراهای محله در ناتینگهایمشایر، یک زن تصمیم گرفت که برای ورود به شورای محله نامزد شود. در روزگاری که زنان اصلا حق رای نداشتند، چه رسد به خیال ورود به نهادهای حقوقی و اجرایی.
لیدی لارا ریدینگ، همسر یک اسقف بود. زنی که به نیکوکاری در میان مردم محل شهره بود. در کمال حیرت همه، لیدی لارا ریدینگ نه تنها دست از حضور در این رقابت نکشید، که در انتخاباتی که زنان حق شرکت نداشتند، برنده شد و اولین زنی شد که وارد شوراهای محله شد. دو مرد دیگری که رقبای او بودند، هر دو مردانی بانفوذ بودند و یکی از آنها اصلا کشیش کلیسای اصلی منطقه بود.
یکی از بزرگترین «خانههای کار» انگلستان در منطقه ناتینگهایمشایر بود. این «خانههای کار» در بریتانیا، مناطقی بود برای افراد بسیار فقیری که توان و امکان این را نداشتند که سقفی برای خود فراهم کنند. آنها وارد این خانههای کار میشدند و در برابر تختی برای خواب و ۳ وعده غذا، قبول میکردند سخت جان بکنند و کار کنند. شیفتهای کاری بسیار طولانی بود، خانههای کار کثیف و آلوده و امکانات بسیار حداقلی و ناچیز بود. آدمهای زیادی در اثر حجم وحشتناک کار، سوءتغذیه و بیماری خیلی زود در این «خانههای کار» جان میسپردند.
لیدی لارا ریدینگ یکی از اولین مقامات محلی است که به اعتراض علیه این وضعیت دست زد. سرزده به بازدید از «خانه کار» در محله خود رفت و گزارش مفصلی برای مقامات بالاتر نوشت و وضعیت را «اسفبار و اسباب خجالت» توصیف کرد. در میان هول و هراس مدیران خانه کار، صاف به آشپزخانه رفت و تکهای از «گوشتی» که برای غذای ساکنان درست شده بود را در دهان گذاشت. در گزارش خود نوشت که گوشت، پر از چربی و دنبه بود و بوی نامطبوعی میداد.
در جلسات شورای محله مدام درحال سروکلهزدن و بحث با دیگر اعضای شورا بود که وضعیت اسفناک «خانه کار» محله براشون اهمیت چندانی نداشت و اولویت نبود. در جلسات مدام بحث و استدلال میکرد و سعی میکرد دیگران راقانع کند تا تصویب کنند که وضعیت بهداشت و غذای این «خانه کار» بهبود پیدا کند، بودجهای تامین شود تا تخت و پتوهای بهتری برای آنجا خریداری شود و این امکان فراهم شود که پزشکی ساکنان بیمار «خانه کار» را معاینه کند.
در اقدامی غیرمنتظره، اهالی محله ناگهان دیدند که لیدی ریدینگ، بچههای ژولیده ساکن این خانه کار را برای چای عصرانه به خانه خود دعوت میکند و گاه با اتوموبیل به سراغ زنان سالخورده این خانهها میرود و آنها را برای گردش بیرون میبرد. بعضی از او انتقاد میکردند که این کارها «در شان» یک بانوی خوشنام و همسر اسقف نیست و نباید با این «پاپتیها» معاشرت کند. برای این حرفها ترهای هم خرد نمیکرد و میگفت بهجای این انتقادها، به فکر بهبود اوضاع ساکنان این خانهها باشید.
وقتی فهمید زن جوانی از ساکنان «خانه کار» محله در شرف مرگ است، شبانه به بالین او رفت و ساعتها بالای سر او نشست تا زن جوان در تنهایی چشم از جهان فرو نبندد. لیدی ریدینگ برنامههای خیریه راه میانداخت و بهخصوص زنان محله را تشویق میکرد که لباس و پتو اهدا کنند تا آنها را به ساکنان «خانه کار» محله تحویل دهد.
حالا سالها بعد از تلاش و جان کندنهای او در ناتینگهایمشایر، پرترهای از او در «گالری ملی پرتره» در بریتانیا نصب شده است. در یادبود و ستایش از زنی که در روزگاری که هنوز زنان حق رای نداشتند، وارد شورای محل شد و یک دم از رسیدگی به احوال محرومان محله غافل نشد.
@FarnazSeifi
«سفره»؛ ضیافت اطعمه و تقلای زنان پناهجو در لبنان
فضایی تنگ به مساحت یک کیلومتر مربع در جنوب بیروت، کوچههای باریک و بههمچسبیده، نه خبری از آسفالت زمین هست و نه دار و درخت. سر را که بالا ببری، سیم و کابل است که از گوشهای به گوشهی دیگر و از خانهای تا خانهی بعدی کشیده شده است. سیمهایی که احساس خفگی فضای غمزده را شدت میبخشد. اینجا، کمپ پناهجویی «برج البراجنه» در جنوب لبنان است که در سال ۱۹۴۸ با ورود اولین اهالی فلسطین، که آواره شده و خانه و زمین و زندگی خود را از دست داده بودند، احداث شد. حالا در این ۱ کیلومتر مربع، بیش از ۲۲ هزار پناهجوی فلسطینی، سوری و گاه عراقی زندگی میکنند. بسیاری از آنها اصلاً در همینجا متولد و بزرگ شده و «خانه» برای آنها این فضای تنگ و فقیر و محروم است.
بیکاری در این کمپ پناهجویی هم مثل باقی کمپها بیداد میکند. اکثر آنهایی هم که شغلی دارند، «کار سیاه» میکنند و دستمزدی ناچیز و بسیار کمتر از شهروند لبنانی دریافت میکنند. فهرستی از «مشاغل ممنوع» برای ساکنان کمپ «برج البراجنه» وجود دارد؛ فهرستی ۹۲ صفحهای! نود و دو صفحه شغلهایی که آنها حق ندارند سهمی از آن داشته باشند.
مریم شار، زن جوانی اهل فلسطین است که برای او هم «خانه» همین کمپ محروم و کوچک است. خانوادهی او در سال ۱۹۴۸ آواره شد و زمین و خانهی خود در فلسطین را از دست داد و ساکن این کمپ پناهجویی شد. مریم در همین کمپ به دنیا آمد و بزرگ شد. شاگردی بود باهوش و مستعد، همیشه بهترین نمرهها را میگرفت و آرزو داشت که بتواند به تحصیلات خود ادامه دهد. مریم اما نتوانست حتی دوران دبیرستان را تمام کند. باز جنگی دیگر در لبنان سر گرفت، باز خانههای محقر آنها بر سرشان آوار شد و محاصره و قحطی و تنگدستیِ بیشتر نصیب آنها. مریم مجبور شد درس خواندن را رها کند و به دنبال یکی از همان معدود کارهای سیاه و چندرغاز درآمد آن برود تا کمک خرج خانه باشد.
مریم اما در قاموساش «همین است که هست» وجود ندارد. حاضر نیست به همین محرومیت و وضعیت همیشه در تعلیق پناهجویی تن دهد و روزها را به شب برساند. او زنی است که به قول یکی از مسئولان کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در کمپ، «ذاتاً کارآفرین است» و خمیرهی شخصیتاش از جنس مقاومت و تن ندادن به وضع موجود است. زنی که در کمپ به او لقب «دیوانه» دادهاند، چون انگار همیشه در فکر فیل هوا کردن است و واقعیت نکبت موجود زندگی در کمپ را نمیپذیرد.
ادامه مطلب
https://bit.ly/2MLe2Um
@FarnazSeifi
فضایی تنگ به مساحت یک کیلومتر مربع در جنوب بیروت، کوچههای باریک و بههمچسبیده، نه خبری از آسفالت زمین هست و نه دار و درخت. سر را که بالا ببری، سیم و کابل است که از گوشهای به گوشهی دیگر و از خانهای تا خانهی بعدی کشیده شده است. سیمهایی که احساس خفگی فضای غمزده را شدت میبخشد. اینجا، کمپ پناهجویی «برج البراجنه» در جنوب لبنان است که در سال ۱۹۴۸ با ورود اولین اهالی فلسطین، که آواره شده و خانه و زمین و زندگی خود را از دست داده بودند، احداث شد. حالا در این ۱ کیلومتر مربع، بیش از ۲۲ هزار پناهجوی فلسطینی، سوری و گاه عراقی زندگی میکنند. بسیاری از آنها اصلاً در همینجا متولد و بزرگ شده و «خانه» برای آنها این فضای تنگ و فقیر و محروم است.
بیکاری در این کمپ پناهجویی هم مثل باقی کمپها بیداد میکند. اکثر آنهایی هم که شغلی دارند، «کار سیاه» میکنند و دستمزدی ناچیز و بسیار کمتر از شهروند لبنانی دریافت میکنند. فهرستی از «مشاغل ممنوع» برای ساکنان کمپ «برج البراجنه» وجود دارد؛ فهرستی ۹۲ صفحهای! نود و دو صفحه شغلهایی که آنها حق ندارند سهمی از آن داشته باشند.
مریم شار، زن جوانی اهل فلسطین است که برای او هم «خانه» همین کمپ محروم و کوچک است. خانوادهی او در سال ۱۹۴۸ آواره شد و زمین و خانهی خود در فلسطین را از دست داد و ساکن این کمپ پناهجویی شد. مریم در همین کمپ به دنیا آمد و بزرگ شد. شاگردی بود باهوش و مستعد، همیشه بهترین نمرهها را میگرفت و آرزو داشت که بتواند به تحصیلات خود ادامه دهد. مریم اما نتوانست حتی دوران دبیرستان را تمام کند. باز جنگی دیگر در لبنان سر گرفت، باز خانههای محقر آنها بر سرشان آوار شد و محاصره و قحطی و تنگدستیِ بیشتر نصیب آنها. مریم مجبور شد درس خواندن را رها کند و به دنبال یکی از همان معدود کارهای سیاه و چندرغاز درآمد آن برود تا کمک خرج خانه باشد.
مریم اما در قاموساش «همین است که هست» وجود ندارد. حاضر نیست به همین محرومیت و وضعیت همیشه در تعلیق پناهجویی تن دهد و روزها را به شب برساند. او زنی است که به قول یکی از مسئولان کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در کمپ، «ذاتاً کارآفرین است» و خمیرهی شخصیتاش از جنس مقاومت و تن ندادن به وضع موجود است. زنی که در کمپ به او لقب «دیوانه» دادهاند، چون انگار همیشه در فکر فیل هوا کردن است و واقعیت نکبت موجود زندگی در کمپ را نمیپذیرد.
ادامه مطلب
https://bit.ly/2MLe2Um
@FarnazSeifi
Telegraph
«سفره»؛ ضیافت اطعمه و تقلای زنان پناهجو در لبنان
فضایی تنگ به مساحت یک کیلومتر مربع در جنوب بیروت، کوچههای باریک و بههمچسبیده، نه خبری از آسفالت زمین هست و نه دار و درخت. سر را که بالا ببری، سیم و کابل است که از گوشهای به گوشهی دیگر و از خانهای تا خانهی بعدی کشیده شده است. سیمهایی که احساس خفگی…