خواهر شکسپیر
6.7K subscribers
1 file
272 links
Download Telegram
«سفره»؛ ضیافت اطعمه و تقلای زنان پناهجو در لبنان

فضایی تنگ به مساحت یک کیلومتر مربع در جنوب بیروت، کوچه‌های باریک و به‌هم‌چسبیده، نه خبری از آسفالت زمین هست و نه دار و درخت. سر را که بالا ببری، سیم و کابل است که از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر و از خانه‌ای تا خانه‌ی بعدی کشیده شده است. سیم‌هایی که احساس خفگی فضای غم‌زده را شدت می‌بخشد. این‌جا، کمپ پناهجویی «برج البراجنه» در جنوب لبنان است که در سال ۱۹۴۸ با ورود اولین اهالی فلسطین، که آواره شده و خانه و زمین و زندگی خود را از دست داده بودند، احداث شد. حالا در این ۱ کیلومتر مربع، بیش از ۲۲ هزار پناهجوی فلسطینی، سوری و گاه عراقی زندگی می‌کنند. بسیاری از آن‌ها اصلاً در همین‌جا متولد و بزرگ شده و «خانه» برای آن‌ها این فضای تنگ و فقیر و محروم است.

بیکاری در این کمپ پناهجویی هم مثل باقی کمپ‌ها بیداد می‌کند. اکثر آن‌هایی هم که شغلی دارند، «کار سیاه» می‌کنند و دستمزدی ناچیز و بسیار کمتر از شهروند لبنانی دریافت می‌کنند. فهرستی از «مشاغل ممنوع» برای ساکنان کمپ «برج البراجنه» وجود دارد؛ فهرستی ۹۲ صفحه‌‌ای! نود و دو صفحه شغل‌هایی که آن‌ها حق ندارند سهمی از آن داشته باشند.

مریم شار، زن جوانی اهل فلسطین است که برای او هم «خانه» همین کمپ محروم و کوچک است. خانواده‌ی او در سال ۱۹۴۸ آواره شد و زمین و خانه‌ی خود در فلسطین را از دست داد و ساکن این کمپ پناهجویی شد. مریم در همین کمپ به دنیا آمد و بزرگ شد. شاگردی بود باهوش و مستعد، همیشه بهترین نمره‌ها را می‌گرفت و آرزو داشت که بتواند به تحصیلات خود ادامه دهد. مریم اما نتوانست حتی دوران دبیرستان را تمام کند. باز جنگی دیگر در لبنان سر گرفت، باز خانه‌های محقر آن‌ها بر سرشان آوار شد و محاصره‌ و قحطی و تنگدستیِ بیشتر نصیب آن‌ها. مریم مجبور شد درس خواندن را رها کند و به دنبال یکی از همان معدود کارهای سیاه و چندرغاز درآمد آن برود تا کمک خرج خانه باشد.

مریم اما در قاموس‌اش «همین است که هست» وجود ندارد. حاضر نیست به همین محرومیت و وضعیت همیشه در تعلیق پناهجویی تن دهد و روزها را به شب برساند. او زنی است که به قول یکی از مسئولان کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در کمپ، «ذاتاً کارآفرین است» و خمیره‌ی شخصیت‌اش از جنس مقاومت و تن ندادن به وضع موجود است. زنی که در کمپ به او لقب «دیوانه» داده‌اند، چون انگار همیشه در فکر فیل هوا کردن است و واقعیت نکبت موجود زندگی در کمپ را نمی‌پذیرد.
ادامه مطلب
https://bit.ly/2MLe2Um
@FarnazSeifi
​​تاریخ پربار اما نانوشته‌ی زنان سیاه‌پوست فمینیست‌

ماه فوریه، ماه «تاریخ سیاهان» در آمریکا است. یک ماه کندوکاو، جستجو و معرفی بیشتر و جلب توجه‌ها به سیاه‌پوستان این سرزمین پهناور که به بردگی و اسارت وارد این خاک شدند، قرن‌ها سهم‌شان از آمریکا بردگی و استثمار و کتک و خشونت و ظلم بود، و هنوز هم تقریبا در تمام عرصه‌ها سهم و حق کمتری دارند، با هزار کلیشه باید بجنگند و تاریخ مبارزات، زندگی و رنج‌های آن‌ها در بسیاری از مناطق و حوزه‌ها به تمامی و صداقت، ثبت و روایت نشده است. و متاسفانه وقتی پای تاریخ جنبش حقوق زنان در آمریکا، زنان تاثیرگذار آمریکا و صدای اعتراض به نابرابری هم وسط میاد، وضع به همین شکل است.

مایا میلت، نویسنده و تهیه‌کننده‌ی ساکن نیویورک، در راستای پروژه‌ی تازه‌ای برای یک مستند سینمایی، سراغ پژوهش درباره‌ی ۳۰ سال نخستین بعد از پایان بردگی در آمریکا رفته بود که باز توجه‌اش به نکته‌ای جلب شد: زنان!

زنان در تمام تلاش‌های کوچک و بزرگ برای پایان دادن به رنج سیاهان حضور مستمر و پیگیر داشتند. هم‌زمان تلاش داشتند که در حوزه‌ی رفع تبعیض جنسیتی هم مبارزه کنند و بابت همین هم از جامعه‌ی مردسالار لگد می‌خورند و هم از سوی مردان خودی و سیاه‌پوست انگ و ناسزا می‌شنیدند. اما این‌جا هم این زنان نادیده گرفته شدند، کسی درباره‌ی آن‌ها کتاب ننوشت، از زندگی و مبارزه‌ی آن‌ها فیلمی نساخت، عکس‌هایشان در هیچ کتاب درسی و غیر درسی جا خوش نکرده است.

زنانی که به‌رغم مخالفت و کارشکنی فمینیست‌های سفیدپوست، در اولین «کنوانسیون حقوق زنان» در آمریکا در قرن نوزدهم شرکت کرده و سعی کردند که از درد و رنج و تبعیض مضاعف علیه زن سیاه بگویند. زنانی که در «نمایشگاه جهانی» در شیکاگو اواخر قرن نوزدهم حضور داشتند و تقلا کردند تا در شیکاگویی که در سیطره‌ی محض سفیدپوستان بود و تا خرخره نژادپرست، سخنرانی کنند و صدای مظلومیت زن سیاه‌پوست را فریاد زنند. هیچ می‌دانستید این زنان سیاه‌پوست بودند که به آیدا بی.ولز، فعال مشهور حق رای زنان در آمریکا، فن سخنرانی در عرصه‌ی عمومی را یاد دادند و مشوق و راهنمای او بودند؟

میلت خسته و دل‌زده از این وضعیت، تصمیم گرفت که امسال در ماه «تاریخ سیاهان» دست از غر زدن محض بردارد و چراغی در این تاریکی روشن کند. میلت تصمیم گرفت در پروژه‌ای چند مرحله‌ای به جمع‌آوری، معرفی و روایت قصه‌ی زنان سیاه‌پوست این مملکت بردارد که چراغی در تاریکی روشن کردند و حذف شدند. در گام اول صفحه‌ای در اینستاگرام راه انداخته و تصاویر زنان سیاه‌پوستی را منتشر و معرفی‌شان می‌کند که قبل‌تر اسم آن‌ها را نشنیده یا کمتر از زندگی و تلاش آن‌ها می‌دانید. (instagram.com/race_women)

زنانی مثل پائولین هاپکینز رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و ژورنالیست که در ابتدای قرن بیستم میلادی، به سراغ ثبت زندگی و تلاش زنان سیاه‌پوست دیگر رفت. قصه‌ی زندگی زنان سیاه‌پوست را در معدود مجله‌های ویژه‌ی سیاه‌پوستان منتشر می‌کرد. یا گرترود باستیل ماسل که تمام عمر جان کند تا سیاه‌پوستان و به‌ویژه زنان سیاه، حضور و سهم بیشتری در رسانه داشته باشند. او در سال ۱۸۹۴، در کتاب «The Work of The Afro American Woman» نوشت:« می‌خواهم به زنان هم‌نژاد خود، به دختران مردمان سرکوب‌شده بگویم که آینده‌ی روشنی در انتظار ماست. بیایید هریک تلاش کنیم در این راه دوشادوش هم، چراغی باشیم و راهنمای قدم‌های نسل بعدی که به دنبال ما خواهند آمد...»

در روایت غالب و کلیشه‌ی آمریکا، نقش‌آفرینی شورآفرین زن سیاه‌پوست با رزا پارکز شروع می‌شود. در واقعیت زنان سیاه، سالیان سال قبل از آن‌که رزا پارکر خسته تصمیم بگیرد که از جا بلند نشود و صندلی‌اش را به سفیدپوست ندهد، در گوشه و کنار این کشور تقلا کرده و زحمت کشیده و برای رفع تبعیض جنسیتی و نژادی، هم‌زمان مبارزه کردند. تلخ‌تر آن‌که در موارد متعدد، از سوی زنان فمینیست سفیدپوست هم یا نادیده گرفته شده و یا در روایت رسمی، حذف شدند. زنانی که از زیستن در وحشت تبعیض نژادی حرف زده بودند، از تبعیض مضاعفی که زن سیاه‌پوست می‌کشد، از این‌که «زن بودن» و «سیاه بودن» در آمریکایی که هم ضدزن است و هم نژادپرست یعنی چی.
@FarnazSeifi
زنان در پاورقی مقالات علمی

یازدهم فوریه هر سال، روز «زنان و علم» است. روزی برای تاکید بر لزوم و اهمیت مشارکت زنان در توسعه‌ی علم و دانش و فراهم کردن امکانات تحصیلی برابر برای زنان و دختران جوان در رشته‌های علمی. روزی برای مبارزه با انواع سقف‌های شیشه‌ای و غیرشیشه‌ای در محیط‌های علمی و به یاد آوردن زنانی که در حوزه‌های علمی کوشیدند، تلاش کردند و تولید و هرگز به رسمیت شناخته نشدند و از آن‌ها تجلیلی نشد.

امیلیا هرتا سانچز، پژوهشگر از دانشگاه «براون» و روری رولفز، پژوهشگر از دانشگاه ایالتی سن‌فرانسیسکو، چند سال قبل طرح مشترکی را شروع کردند تا رد پای زنانی را پیدا کنند که دهه‌ها در علم ژنتیک جان کنند، اما به رسمیت شناخته نشده و قدر ندیدند. ایده‌ی این طرح پژوهشی مشترک وقتی به سرشان زد که فیلم ارقام پنهان به کارگردانی تئودور ملفی را تماشا کردند. فیلمی در یادبود و روایت قصه‌ی زندگی ۳ زن ریاضی‌دان سیاه‌پوست که در دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی، در «ناسا» کار می‌کردند و سهم غیرقابل‌انکاری در برخی پروژه‌های مهم تحقیقاتی این سازمان داشتند که به آن‌ها کمک کرد در رقابت فضایی با شوروی سابق، به موفقیت‌های مهمی برسند. اما هرگز نه از آن‌ها تجلیلی شد، نه نام‌شان در فهرست مفاخر و مشاهیر آمد و تا قبل از ساخته شدن این فیلم، کمتر کسی اصلا اسم آن‌ها را شنیده بود.

هرتا سانچز و رولفز هم می‌گویند که ناگهان دیدند با این‌که خودشان پژوهشگر در حوزه‌ای علمی‌اند، آن‌ها هم هرگز نامی از این ۳ زن نشنیده بودند. از یکدیگر پرسیدند یعنی چند زن دیگر مثل این ۳ زن هستند که هرگز به رسمیت شناخته نشدند؟ آستین‌ها را بالا زدند تا گوشه‌ای از این گمنامی ناشی از مردسالاری را غبارروبی کنند.

این دو پژوهشگر با همکاری چند تن از دانشجویان دوره‌ی لیسانس، شروع به بررسی بیش از ۹۰۰ مقاله‌ در حوزه‌ی علم ژنتیک در فاصله‌ی زمانی ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰ کردند. نام تک‌تک زنانی را که در بخش «تشکر» به آن‌ها اشاره‌ای شده بود، بیرون کشیده و پیشینه‌ی کار واقعی آن زن در تهیه‌ی مقاله را بررسی کردند. نتیجه‌ی بررسی آن‌ها نشان می‌دهد که ده‌ها زن در واقعیت، یکی از نویسندگان مقاله بودند و حوزه‌ی کار و پژوهش آن‌ها، نقش کلیدی در تحقیق داشته است. نام این زنان باید در بخش نویسندگان مقاله فهرست می‌شد، اما آن‌ها و ارزش کارشان به کاری درجه سه و چهار تقلیل پیدا کرده و نام‌شان به عنوان یکی از نویسندگان مقاله ذکر نشد. در نتیجه اعتبار کار و تحقیق و پیشرفت‌های شغلی و علمی بعد از آن هم، همه سهم مردان نویسنده‌ی مقاله شد!

بنا به بررسی این گروه، در این دوره‌ی ۲۰ساله، دست‌کم ۵۹ درصد برنامه‌نویس‌ها در مقالات علمی ژنتیک، زن بودند. با این‌حال تنها نام ۷ درصد این زنان در مقاله‌ها به‌عنوان یکی از نویسندگان ذکر شد. بنا به گفته‌ی دست‌اندرکاران تحقیق، این دوره‌ی زمانی ۲۰ ساله در مطالعات علم ژنتیک بسیار مهم و کلیدی بوده است و باید این واقعیت تلخ را پذیرفت که نقش و اهمیت کار بسیاری از زنان متخصص در پیشرفت علم ژنتیک، نادیده گرفته شده و به‌درستی ثبت نشده است.
بررسی گروه تحقیق نشان می‌دهد که برای مثال در سال ۱۹۷۵ در مقاله‌ای از مارگرت وو تشکر شد که در «حوزه‌ی کار آماری مقاله» همکاری داشته است. در واقعیت اما مارگرت وو یکی از دانشمندانی بود که ابزار آماری «واترسون» را ساخت. ابزاری که همین امروز هم سانچز و رولفز برای تحقیق خودشان از این ابزار استفاده می‌کنند. نقش و اهمیت کلیدی ساخته و کار او صرفا به تشکری در پاورقی انتهای مقاله تقلیل داده شد!

بنا به آمار سازمان ملل متحد، در حال حاضر کمتر از ۳۰ درصد پژوهشگران در حوزه‌های علمی در سراسر جهان را زنان تشکیل دادند. تبعیض‌ها و کلیشه‌های جنسیتی علنی و غیرعلنی نهادینه‌شده در تاروپود فضای دانشگاهی و جوامع، مهم‌ترین دلیلی است که بسیاری از دختران و زنان جوان را از ابتدا از گام نهادن در این حوزه‌ها بازمی‌دارد. رفتارهای تبعیض‌آمیز مشابه این حذف سیستماتیک زنان پژوهشگر در حوزه‌ی ژنتیک، دلیل دیگری است که بسیاری از زنان را دل‌زده و مایوس و خسته می‌کند.
https://bit.ly/2DCmK2K
@FarnazSeifi
تیره زیباست

شاید این بدشانسی نصیب شما هم شده بود که در کودکی و نوجوانی با دختربچه‌ای در فامیل و دوست و آشنا مقایسه شدید که برخلاف شما پوستی سفید و چشم‌هایی روشن داشت. لابد این تلخی را شما هم تجربه کردید که سیل قربان‌صدقه و توجه به ظاهر به سمت او سرازیر می‌شد. او بود که «خوشگل و ماه» بود و شما که پوستی گندمگون یا سبزه داشتید حداکثر به مقام«سبزه‌ها بانمک‌اند» مفتخر می‌شدید.

اگر هم درگیر چنین تجربه‌ی آزاردهنده‌ای نشدید، حتما شعر و مثل‌های فولکلور رایج را بارها شنیدید. کلیشه‌هایی از جنس «زن باید خوشگل باشه، سفید و کمی چاق!» فرهنگ غالب در میان بسیاری از مردم ایران هم هنوز «زیبایی» را به‌رنگ پوست سفید، موی بلوند و چشم روشن می‌بیند و رویه‌ای تبعیض‌آمیز و نژادپرستانه با رنگ پوست تیره‌ دارد.

در هند، این وضعیت به‌مراتب شدیدتر از ایران است و پیچیده‌تر. چرا که موضوع با نظام تبعیض‌آمیز، سلطه‌گر و سلسله مراتبی «ورنه» در کشور نیز درهم تنیده است. نظام سلسله‌مراتبی که مردم را از بدو تولد در یکی از دسته‌بندی‌های اقتصادی-اجتماعی از پیش‌تعیین‌شده جا می‌دهد و همه‌ی سرنوشت تو از ابتدا به یمن یا بخت بد این‌که خانواده‌ات از چه گروهی باشند، معلوم است. اگر عضوی از «برهمن‌ها» باشی که «طبقه برترند»، همه‌ عمر خوش‌شانسی، موقعیت‌های عالی سهم توست و احتمال‌اش هم بسیار است که توهم بزنی «ژن خوب» داری و بسیار باهوش و توانایی!

اکثر زنان و گاه مردان هندی با پوست صورت تیره از بدو تولد این تبعیض و مقایسه دایمی را تجربه می‌کنند. حالا کارزاری در این کشور به‌راه افتاده است تا به جنگ این سلطه و هژمونی «زیبایی یعنی پوست سفید و روشن» برود. کارزاری با شعار «تیره، زیباست.»

کاویتا امانوئل، زنی که سازمان غیردولتی «زنان ارزشمند» و کارزار «تیره، زیباست» را آغاز کرده است می‌گوید بچه‌ها و به خصوص دخترها از روزی که متولد می‌شوند، با خواهر و برادری که پوست روشن‌تر دارد مقایسه می‌شوند و برچسب «زشت» بر پیشانی آن‌ها می‌چسبد.

او می‌گوید کارزار «تیره، زیباست» علیه سفیدپوستان و پوست روشن نیست، بلکه در مبارزه با تعاریف تنگ‌نظرانه از زیبایی و کنار گذاشتن جمع کثیری از آدم‌ها از دایره دیده شدن، آن هم به دلایل ویژگی‌های فیزیکی است که خود هیچ نقشی در آن نداشتند.

فعالان این کارزار در مدرسه‌ها، برنامه‌های آموزشی برگزار می‌کنند. کاویتا امانوئل می‌گوید بعد از ۸ سال که از آغاز فعالیت این کارزار می‌گذرد، هنوز شوکه‌کننده است که چه شمار چشمگیری از بچه‌ها با این تجربه تلخ و تبعیض مواجه‌اند که به‌دلیل پوست تیره، «زشت» خطاب می‌شوند، مورد توجه کمتری‌اند و همه‌ی عمر سایه‌ی مقایسه با خواهر و برادر یا بچه‌های همسایه و اقوام که پوست روشنی دارند، آن‌ها را رها نمی‌کند. بچه‌هایی که به دلیل این تبعیض، اعتمادبه‌نفس کمتری دارند، گاه پر از خشم سرکوب‌شده‌اند و از دیگری که پوست روشن دارد، متنفرند.

امانوئل و همکاران‌اش در کارزار خود، از توجه به ریشه‌های استعماری این محبوبیت پوست روشن غافل نیستند. آن‌ها در جلسات آموزشی خود نیز به بچه‌ها و نوجوانان یاد می‌دهند که چطور این تبعیض، از سال‌ها سلطه‌ی استعمارگران انگلیسی برجا مانده و این باور که «حاکم قدرت‌مند» همیشه سفیدپوست است و بور.

پولی که روانه‌ی جیب تولیدکنندگان محصولات آرایشی می‌شود تا پوست روشن‌تر جلوه کند، چشمگیر است. پیش‌بینی بنیاد «تحلیل صنعت جهانی» که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد، شگفت‌آور بود: تا سال ۲۰۲۴ پولی که زنان و مردان برای خرید محصولات آرایشی روشن‌کننده پوست خرج خواهند کرد، ۳ برابر خواهد شد و به بیش از ۳۱.۲ میلیون دلار خواهد رسید. این گزارش هم تاکید کرده بود که هنوز پوست تیره در جهان با انواع «پیش‌داوری، قضاوت و تبعیض» مواجه است و جوامع بسیاری مردم و به‌ویژه زنان را تحت فشار می‌گذارند تا با توسل به لوازم آرایشی، دنبال این بروند که پوست خود را روشن‌تر نشان دهند.

بنا به این گزارش، در نیجریه ۷۹٪ زنان از محصولات آرایشی استفاده می‌کنند که پوست را روشن‌تر نشان می‌دهد؛ این رقم در توگو به ۵۹٪ می‌رسد. اما از قرار وضعیت در هیچ‌کجا به اندازه هند بغرنج نیست.

تمام تبلیغات، سینما و تلویزیون و رو جلد مجله‌ها در سلطه زنانی است با پوست روشن و تقریبا تمام درهای صنعت سرگرمی به روی زنی با پوست تیره بسته است. نتیجه تحقیقی در هند نشان داد که تقریبا همه زوج‌هایی که خود توان بچه‌دار شدن ندارند و به‌دنبال «رحم اجاره‌ای» می‌روند، همیشه دنبال زنی با پوست روشن‌اند و حاضر نیستند با زنی قرارداد ببندند که پوست تیره دارد. این درحالی است که ژنتیک زنی که رحم خود را اجاره می‌دهد، هیچ نقشی در ویژگی‌های ظاهری و توانایی‌های جنین ندارد!
ادامه مطلب https://bit.ly/2GYmr5W
@FarnazSeifi
​​اولین باشگاه یوگا در کابل: در جست‌وجوی جرعه‌ای آرامش

وقتی در سال ۱۹۹۶ تانک‌های طالبان وارد کابل شد و دوران تازه‌ای از کابوس افغانستان شروع شد، فخریه ممتاز هم مثل خیلی از شهروندان افغانستان مجبور به ترک شهر و خانه‌ی خود شد. فخریه به همراه خانواده‌اش به پاکستان رفته و پناهجو شدند. فخریه که پیش از آن ژیمناستیک کار بود و در خانه‌ای بزرگ شده بود که همه اهل ورزش بودند. در آلبوم عکس‌های خانوادگی‌شان، عکسی از او هست که در ۳ سالگی، حرکات یوگا را انجام می‌دهد.

در سال‌های بعد از حمله‌ی نظامی آمریکا و متحدان‌اش به افغانستان و سقوط طالبان، فخریه هم مثل بسیاری از شهروندان افغانستان به کشورش بازگشت. فخریه که از سال‌ها قبل به دنبال یوگای حرفه‌ای هم رفته بود، تصمیم گرفت به زنان افغانستان، یوگا یاد دهد:«تک تک شهروندان این کشور دنبال جرعه‌ای امنیت و آرامش روان‌اند. اما واقعیت این است که تا وقتی با خودت و درونیات خود به صلح نرسی، به آرامش واقعی نخواهی رسید. یوگا فقط برای سلامت اندام و بدن مفید نیست، مهم‌تر از آن برای سلامت و آرامش روان کمک است و مرهم. من دلم می‌خواست این مرهم را به زنان دیگر کشورم هم که همگی زجر کشیدیم، یاد دهم.»

فخریه ممتاز در سال ۲۰۱۶ اولین باشگاه یوگا در کابل را تاسیس کرد. باشگاه کوچکی که خیلی زود بین زنان بسیار محبوب شد و گاه در یک کلاس، بیش از ۴۰ زن حاضر می‌شوند تا ساعتی، دور از غوغا و هراس و اضطراب، جرعه‌ای آرامش را بچشند و به سلامت اندام و روان خود بپردازند. زنانی که گاه برای این یک ساعت یوگا، ساعت‌ها با وجود خطرات بسیار، از یک سوی شهر تا سوی دیگر در راه بودند.

فخریه ممتاز اما از همان روز اول با سیلی از انتقاد و تهمت و تهدید هم روبرو شد. می‌گوید افرادی که اصلا نمی‌دانند یوگا دقیقا چیست، در شبکه‌های اجتماعی به او تهمت زدند که دنبال رواج «هندوئیسم و کفر» است و یوگا را «حرام» و «علیه اسلام» توصیف کردند. ممتاز می‌گوید اغلب از درگیر بحث شدن با این افراد پرهیز می‌کند، اما گاه به سادگی توضیح می‌دهد که یوگا، دین و مذهب نیست.

ممتاز می‌گوید در کمال خوشحالی او تاحالا چندین مرد هم سراغ او آمدند و پرسیدند که آیا می‌توانند در کلاس‌های یوگای او شرکت کنند.خوشحال نیست که ناچار است به آن‌ها جواب رد بدهد و تاکید کند که باشگاه یوگای کوچک او فقط ویژه‌ی زنان است و محلی که زنان دمی آرامش را بچشند. اما امیدوار است که روزی کلاس‌های یوگا برای مردان نیز در افغانستان افتتاح شده و رواج پیدا کند.

باشگاه یوگا فخریه ممتاز حالا کلاس‌های زومبا، جودو و کاراته را هم به برنامه اضافه کرده است. ممتاز به جد معتقد است:«اگر زنان جامعه‌ی ما سلامت فیزیکی و روانی نداشته باشند، نمی‌توانند بچه‌های سالمی را بزرگ کنند و تحویل جامعه دهند و هیچ‌وقت از این چرخه‌ ناسالم بیرون نخواهیم آمد.» باشگاه فخریه ممتاز حالا یک مهدکودک کوچک هم راه انداخته تا در ساعتی که مادران مشغول ورزش‌اند، مربی از بچه‌هایشان مراقبت کند و بچه‌ داشتن، مانع دیگری بر سر راه زنان برای ورزش نشود. او به هر ۲ دختر خود نیز یوگا را حرفه‌ای آموزش داده و قرار است هر دو به زودی شروع به آموزش یوگا کنند.

فخریه ممتاز اما می‌داند باشگاه کوچک او، در نهایت گامی است کوچک و تنها اندک‌شماری از زنان توان و امکان دسترسی به باشگاه او را دارند. برای همین است که دنبال راه دیگری برای رویای خود رفته است. او می‌خواهد برای اولین‌بار اپلیکیشن یوگا برای زنان افغانستان راه‌اندازی کند تا زنان بسیار دیگری بتوانند کنج خانه‌های خود در شهرهای کوچک و بزرگ کشورش، با این اپ حرکات یوگا را انجام دهند. ایده‌ی اپلیکیشن او حالا توانسته به مرحله‌ی نهایی مسابقه‌ی استارتاپ‌ها در آمریکا برسد و اگر بتواند برنده شود، می‌تواند بودجه لازم برای تاسیس این اپلیکیشن را تامین کند.

فخریه ممتاز هم مثل بسیاری دیگر از شهروندان افغانستان امیدوار است مذاکرات فعلی دولت با طالبان بالاخره به صلح پایدار و واقعی منجر شود. او برای چنین روزی یک رویا و تصویر دلنشین هم دارد:«اگر مذاکرات واقعا به نتیجه مثبتی برسد، از نیروهای طالبان هم دعوت می‌کنیم بیایند و کنار ما باهم یوگا تمرین کنیم.»
@FarnazSeifi
«نیویورک‌تایمز» راهنمای جمع‌وجور و مفیدی را گردآوری کرده که چطور همراه و مرهم دوست یا عزیزی باشیم که مورد آزار جنسی قرار گرفته است و بدتر نمک روی زخم او نباشیم. بعضی از توصیه‌هایش را این‌جا می‌نویسم:

🔸 اگر عزیز آزاردیده شما می‌خواهد حرف بزند، گوش شنوا باشید. مطلقا آن‌ها را تحت فشار نگذارید که اگر نمی‌خواهند درباره آن‌چه گذشت حرفی بزنند.

🔸 هرگز بدون اجازه ناگهان آن‌ها را بغل نکنید، دست روی شانه‌هایشان نگذارید، صورت‌شان را نبوسید. بسیاری از افرادی که آزار جنسی دیدند، تا مدت‌ها از هرگونه تماس بدنی وحشت می‌کنند و مضطرب می‌شوند. به حریم شخصی تن آن‌ها احترام کامل بگذارید.

🔸 وقتی دارند روایت‌شان را تعریف می‌کنند، از کوره در نروید و خشم و عصبانیت خودتان را کنترل کنید. خیلی وقت‌ها این خشم شما، آن‌ها را بیشتر می‌ترساند و مضطرب می‌کند. باعث می‌شود بیشتر در پیله‌ی خود فرو رفته و کمتر حاضر شوند حرف بزنند و کمک بگیرند.

🔸 هر لحظه و با عمل خود نشان بدهید که آن‌ها را باور می‌کنید. هیچی مهم‌تر از این نیست که آزاردیده حس کند که شما او و درد و رنج‌اش را باور می‌کنید. از جمله‌هایی مثل این‌ها استفاده کنید:«ممنونم که بهم اعتماد کردی و برایم تعریف کردی»، «تو مقصر نبودی»، «آن‌چه سرت آمد، حق تو نبود»، «کاری که با تو کرد آزار جنسی بود، نه رابطه جنسی»، «بهت احترام می‌گذارم که این موضوع را گفتی»، «من کنارتم و ازت حمایت می‌کنم»، «دوستت دارم.»

🔸 یادتان باشد که فرد آزاردیده هیچ وظیفه و مسئولیتی ندارد که بیاید شما را آموزش بدهد که با آزارجنسی و فرد آزاردیده چطور مواجهه‌ای داشته باشید. وظیفه شماست که خودتان بروید بخوانید و جستجو کنید و خودتان را آموزش بدهید و بدانید چه بگویید/نگویید و چه بکنید/نکنید.

🔸 آثار آزار جنسی تقریبا همیشه بسیار عمیق‌تر و پیچیده‌تر از آن چیزی است که به‌نظر می‌رسد. بسیاری از آزاردیده‌ها نقاط حساسی دارند که ناگهان آن‌ها را از جا می‌پراند، خشمگین یا مضطرب می‌کند. شرایط را بفهمید و درک کنید. خیلی وقت‌ها حتا یک بو، طعم یا رنگ، آن قطه حساسی است که آن‌ها را بهم می‌ریزد. یا گاه جسم‌شان در جایی حاضر است، اما فکرشان کاملا جای دیگر است و به حرف‌های محیط هیچ توجهی ندارند.

🔸 خیلی از افرادی که آزارجنسی می‌بینند، بعد تا سال‌ها درگیر مشکل کمبود اعتمادبه‌نفس یا مشکلات «تصویر خود از بدن‌شان» را دارند. گاه بعد آزار، انتخاب‌های جنسی بسیار غلطی دارند و گاه تا مدت‌ها از هرگونه رابطه جنسی منزجر و فراری می‌شوند. همه‌ی این شرایط را درک کنید و راه مواخذه در پیش نگیرید.

🔸 احساس شرم، قاتق ‌نان همیشگی بسیار از آزاردیده‌ها است. (مردان آزاردیده به دلیل انگ‌ها و پیش‌داوری‌های جامعه، این شرم را بسیار پیچیده‌تر هم تجربه می‌کنند.) حمایت خودتان را از آزاردیده همیشگی کنید. شاید خواست هزاربار آن‌چه گذشت را تعریف کند، هزار بار سرتاپا گوش شوید و بشنوید.

🔸 هرگز از جمله‌هایی مثل «حالا دیگه بخند» یا «دیگه گریه نکن» استفاده نکنید. به آن‌ها فضا بدهید که هرجور و هرچقدر که می‌خواهند احساس خود را بروز بدهند. پیشنهاد بدهید که اگر دوست دارد همراه او سر قرار پزشک و روان‌کاو بروید، اگر کتاب مفیدی برای بهبود وضعیت او دیدید، کتاب را برایش بخرید و ...

🔸 و یادتان نرود که روند بهبود، بسیار طولانی است و اغلب دو قدم به پیش و یک قدم به پس است. حقیقت این است که اکثریت قریب به اتفاق آزاردیدگان جنسی هرگز کاملا بهبود پیدا نمی‌کنند و آثار این اتفاق هولناک در پس‌زمینه باقی می‌ماند. مهم‌ترین و بهترین کمک شما این است:«صبور باشید».

پینوشت:‌ این توصیه در متن نیست چون راستش دست‌کم دیگر در آمریکا کاملا جا افتاده و کمتر کسی این اشتباه را مرتکب می‌شود. اما من می‌نویسم چون در فضای فارسی و بدتر از همه در رسانه‌های فارسی این اشتباه را بارها و بارها می‌بینم: نگویید «قربانی» و «قربانی آزار جنسی». شما با اطلاق واژه‌ی «قربانی»، برای فرد تصمیم می‌گیرید که وضعیت او چیست و حس‌اش باید چطور باشد و ردای ناخواسته تن او می‌کنید. انگار او را گوشه‌ی رینگ ناخواسته‌ای هل می‌دهید. همین کار غلط به حجم درد و رنج و احساس منفی او نسبت به خودش اضافه می‌کند. مطلقا هیچ‌کس جز خود فرد- اگر چنین حسی نسبت به حال فعلی خود دارد- اجازه ندارد به او بگوید «قربانی». ما «قربانی آزار جنسی» نداریم.
https://nyti.ms/2EG7JPd
@FarnazSeifi
فایده_انقلاب_چیست_اگر_نتوانیم_برقصیم.pdf
3.8 MB
دانلود کتاب: «فایده انقلاب چیست اگر نتوانیم برقصیم؟»
📚درد دل‌های زنان کنشگر و چاره‌هایی برای حفظ ثبات و سلامت جان و روان‌شان
@FarnazSeifi
هجده ساله که بودم، کار کنشگری در جنبش زنان ایران را شروع کردم. عاشق کفش‌های پاشنه‌بلند بودم و رژلب‌های سرخ و صورتی. مانتوها و شال‌های رنگارنگ بر تن و سر می‌کردم، همیشه گوشواره بر گوش داشتم. کنشگری و مشق عملی فمینیسم را از گروهی خوب و جمعی یگانه -«مرکز فرهنگی زنان»- شروع کردم. هنوز هم یکی از خوش‌شانسی‌های و مهم‌ترین دوران زندگی‌ام در شکل‌گیری پایه‌های قرص و محکم باورها و منش‌ام را همان دوران می‌دانم و تجربه‌اندوزی در کنار زنانی که فمینیسم برای آن‌ها نه شغل ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر بود و نه راه انواع درآمدهای مالی و نردبان شهرت و قدرت فردی. فمینیسم برای آن‌ها شیوه‌ی زندگی و نقد به زیروبم جهان بود.

اما از همان اولین روزهای ورود به جنبش زنان ایران، بابت «ظاهر متفاوت‌ام» بارها متلک و کنایه شنیدم، تمسخر شده و گاه حتا مجبور شدم جواب پس بدهم. فمینیسم در جهان و در ایران در دوره‌های متفاوت حیات خود، همیشه گرفتار این معضل بود و هست که «آن‌که آمد با قالب و چارچوب‌های تنگ و تعاریف کلیشه از زن بجنگد، خود خط‌کش به دست گرفت و قفس تازه ساخت.» کم نبود موقعیت‌هایی که رژلب قرمز یا کفش پاشنه‌بلند من، تو را در جایگاهی قرار می‌داد که انگار «حق کمتری» داری یا نظرت کم‌اهمیت‌تر است. من در سال‌های کنشگری در جنبش زنان ایران، بی‌مهری و کمبود شفقت نسبت به دیگری کم ندیدم. دیگری که همراه و خواهر فمینیست ما است، کنار ما جان می‌کند و عرق می‌ریزد و شریک رویای «فردای بهتر» است. و این سوال در پس ذهن رژه می‌رفت: چطور می‌توان جهان را مهربان و بی‌تبعیض کرد اگر نسبت به احوال هم چنین کم‌توجه باشیم؟ مگر نه این‌که اصلاح را باید از نیم‌وجب پیرامون خود شروع کرد؟

سال‌ها بعد در مهاجرت، اتفاقی به کتابی رسیدم که وقتی به پایان رسید، فکر کردم کاش این کتاب به‌وقت ۱۸ سالگی من نوشته شده بود. کتابی که برای اولین‌بار بیش از ۱۰۰ کنشگر مدنی و برابری‌خواه از «دیگران گفتن» را کنار گذاشته و از خودشان گفته بودند: از ترس‌ها و نگرانی‌هایشان، از بی‌‌ثباتی که عین بختک بر زندگی کنشگر چنبره می‌زند، از بیماری‌های تن و روان‌شان، از کمبود خواب، از بی‌پولی و کفش‌های مندرس، از موهای بد که انگار سال‌ها است قیچی یک آرایشگر حرفه‌ای را به خود ندیده، از حس عذاب‌وجدان نسبت به بچه‌ها و شوهر و خانواده‌هایشان، از حس خجالت که چندرغاز بابت پول باشگاه خرج می‌کنند و بابت آن باید به باقی کنشگران جواب پس بدهند، از عذاب وجدان لذت نوشیدن یک گیلاس شراب شبانه و رقص گاه به گاه و رژلب قرمز، از این‌که خسته‌اند و فرسوده و مستاصل از بوروکراسی نفس‌گیر برای چندرغاز کمک مالی. انگار دارند لای چرخ دنده‌ له می‌شوند و از سوی کنشگران و خواهران فمینیست، همدلی و شفقت و درک لازم را نمی‌بینند. و این سوال مهم و کلیدی: چه باید کرد؟ کجای راه را اشتباه آمدیم و چه چیز در این فرهنگ رایج کنشگری پر از قضاوت و انگ و چارچوب باید تغییر دهیم؟‌ چه پیشنهاد و راه‌حلی در چنته داریم؟

چهارسال پیش نوشتم کاش کسی این کتاب را به فارسی ترجمه کند. بعد خودم تصمیم گرفتم با ناشران کتاب تماس بگیرم و کتاب را با اجازه‌ی آن‌ها ترجمه کنم. با رخصت آن‌ها کتاب را به فارسی ترجمه کردم و حالا نسخه‌ی فارسی کتاب به رایگان در اختیار همه است. کتابی برای ۱۸سالگی خودم و هر زن جوان کنشگری که در ابتدای راه با امر و نهی کنشگران دیگر درباره ظاهر و اولویت‌هایش مواجه است. و هر زن کنشگری که خسته است و فرسوده و کسی برای دل‌نگرانی‌ها و هراس او چندان تره‌ای خرد نمی‌کند. جواب‌اش ساده است: «فایده انقلاب چیست اگر نتوانیم برقصیم؟»

در روز جهانی زن برای همه‌تان آرزوی توان بسیار و سر خم نکردن در برابر هیچ قالب و چارچوب تنگ را دارم.
https://t.me/FarnazSeifi/66
@FarnazSeifi
ابتکار زنان مراکشی برای مبارزه با آزار خیابانی

چهل درصد زنان ۱۶ تا ۶۴ ساله مراکش در سال ۲۰۰۹ اعلام کردند که در مدت زمان پژوهش ملی درباره «آزار خیابانی» در کشورشان، در فضای عمومی شکلی از خشونت را تجربه کردند. این آمار رسمی دولت مراکش است و فعالان حقوق زن می‌گویند حجم آزارها در واقعیت از این هم به‌مراتب بیشتر است. در همین پژوهش، یک نفر در میان هر ۳ زن اعلام کرد که در کوچه و خیابان و فضاهای عمومی شهر شکلی از آزار روانی را تجربه کرده است.

مراکش هم مثل بسیاری دیگر از کشورها، از فرهنگ ریشه‌دار و دیرینه‌ای رنج می‌برد که مردها خود را همیشه و همواره محق دانسته و بدن زن را، اموال و دارایی خود محسوب می‌کنند. زنان مراکش هم تجربه مشابه ما زنان ایران دارند که در خیابان‌ بارها و بارها متلک می‌شنوند، در اتوبوس انگولک می‌شوند و مردان به خود اجازه می‌دهند درباره ظاهر آن‌ها هر اظهارنظر و تمسخر و تحسینی کنند. درست مثل ما و برخلاف باور کلیشه و دروغ رایج، هیچ تفاوتی هم نمی‌کند که نوع پوشش آن‌ها چطور باشد. کاملا محجبه باشی یا دامن جین و تی‌شرت به تن داشته باشی، آماج این آزارها قرار می‌گیری.

آزار خیابانی زنان در مراکش چنان فراگیر و فرسایشی و عادی روزمره است که وزارت خارجه‌ی کشورهایی مثل آمریکا و بریتانیا در راهنمای سفر به این کشور، به شهروندان خود هشدار می‌دهند که چنین وضعیتی در فضاهای عمومی مراکش رایج است و زنان با آگاهی به این موضوع تصمیم بگیرند که آیا می‌خواهند به مراکش سفر کنند یا نه.

فعالان حقوق زن در مراکش سال‌هاست که تلاش می‌کنند تا به این وضعیت آزاردهنده علیه زنان پایان دهند. بعد سال‌ها تلاش و رایزنی، در فوریه‌ی گذشته دولت مراکش بالاخره قانونی را برای مقابله با آزار خیابانی علیه زنان تصویب کرد. قانونی که بیشتر از این‌که شادمانی زنان را به دنبال داشته باشد، آن‌ها را باز خشمگین کرده و برای اعتراض به خیابان‌ها کشاند.

فمینیست‌ها و فعالان برابری‌خواه مراکش می‌گویند قانونی که تصویب شد بیشتر از هرچیز «تزئینی» است و جنبه‌ی پز برای دولت را دارد که بله، ما به فکر زنان‌ایم و برای آن‌ها کاری کردیم. در واقعیت اما این قانون امکان اجرای محدودی دارد و به دور از بسیاری از تعاریف جزئی و مشخص است. برای مثال قانون تازه هیچ تعریف جزئی و دقیقی ندارد که مصادیق «آزار خیابانی» و «آزار جنسی» چیست. امری که می‌تواند دست نیروهای پلیس و دستگاه قضائی مردسالار را باز بگذارد که ادعای زن را درجا رد کرده و بگویند فلان کار و بسان اتفاق، آزار خیابانی نبوده است. برای مثال اگر مردی در خیابان بارها و بارها دنبالت بیاید و به‌رغم تمایل زن با او هی حرف بزند، این مصداق آزار خیابانی نیست. در این وضعیت اگر هم زنی به پلیس برود و این اذیت را گزارش کند، پلیس به او می‌خندد و پاسخ‌اش چیزی است از جنس «برو پی کارت و وقت ما را نگیر!»

اتفاقی که خشم زنان مراکش را بیشتر از پیش برانگیخت، ماجرای سعد لمجرد، خواننده‌ی پاپ معروف این کشور بود. سعد لمجرد در سفری به فرانسه به شکل رسمی به آزار جنسی زنی فرانسوی متهم شد. پادشاه مراکش، در اقدامی که خشم زنان را برانگیخت، پول وثیقه‌ی این خواننده را پرداخت کرد تا «پاپ استار محبوب کشور» هرچه سریع‌تر از بازداشت آزاد شده و به کشور برگردد! زنان مراکش می‌گویند این مصداق آشکار از وضع دردناکی بود که آن‌ها با آن مواجه‌اند:«فرهنگ مصونیت از هرگونه مجازات فردی که زنان را آزار می‌دهد.» انگار تمام مردان جامعه صف می‌کشند تا آزارگر کوچک‌ترین هزینه‌ای ندهد.

فعالان زن در مراکش در همین چند ماه گذشته حرکت‌های خلاق و جالبی را برای مبارزه با آزار خیابانی زنان و علیه «قانون تزئینی» تصویب‌شده راه انداختند. زینب فاسقي، یکی از زنان طراح و فمینیست کشور، بعد از این‌که به دختر جوانی در اتوبوس تجاوز شد، طرحی را در اینستاگرام خود منتشر کرد که مثل بمب صدا کرد: تصویر زنی با پستان‌های عریان و لباس‌های پاره، تصویری با این توضیح «اتوبوس‌ها قرار است مردم را جابجا کنند، نه این‌که محل تجاوز به دختران باشد.» تصویری که بارها در شبکه‌های اجتماعی مراکش و رسانه‌های آنلاین بازنشر شد و بحث بسیاری را برانگیخت. گروه‌های فمینیستی دیگری این تصویر را منتشر کرده و بر دیوارهای شهرها چسباندند.

زینب حالا کارگروه آموزشی با حضور ۲۰ دختر جوان علاقه‌مند راه انداخته و به آن‌ها تصویرگری یاد می‌دهد. کارگروهی با اسم «پروژه‌ی قدرت جمعی زنان» که می‌خواهد با تصویرگری فمینیستی درباره‌ی آزار و تبعیض علیه زنان آگاهی‌رسانی کند و به مبارزه با فرهنگ مردسالار بپردازد.
https://bit.ly/2XTwFuk
@FarnazSeifi
زنان عراقی در آستانه تصویب قانون مبارزه با خشونت خانگی

بعد از یک دهه تلاش، مبارزه، کنشگری و مذاکره‌ی زنان عراقی بالاخره امسال این احتمال جدی است که پارلمان عراق قانون «خشونت خانگی» را تصویب و اجرایی کند. در حال‌ حاضر در عراق، هیچ قانونی برای جلوگیری از خشونت خانگی وجود ندارد و قانون به مرد اجازه می‌دهد همسر خود را «تادیب» کند.

عراق روزگاری یکی از پیشروترین قوانین مدنی در خاورمیانه را داشت. در دوران صدام حسین و به‌ویژه قبل از جنگ با کویت، زنان در قوانین کشور حقوق و جایگاهی داشتند که حتا امروز هم برای خیلی از زنان خاورمیانه مثل خواب‌وخیال است. برای مثال سن قانونی ازدواج دختران در عراق، ۱۶ سالگی بود، بند ۱۹ قانون اساسی مصوب سال ۱۹۷۱ عراق تمام شهروندان را فارغ از جنسیت برابر می‌دانست. تحصیل برای تمام پسربچه‌ها و دختربچه‌ها اجباری بود، زنان عراق در همه‌ی محیط‌های کاری حق مرخصی زایمان داشتند و عراق قوانین نسبتا شفاف و مکفی برای مبارزه با آزار جنسی در محیط کار داشت. حق حضانت فرزندان بعد از طلاق، تا سن ۱۰ سالگی با مادر بود و دست دادگاه‌ها باز بود که حق حضانت را تا سن ۱۵ سالگی فرزندان به مادر دهند. فرزندان- فارغ از جنسیت- در ۱۵ سالگی می‌توانستند انتخاب کنند که می‌خواهند با مادر بمانند یا با پدر خود زندگی کنند. زنان عراق در موارد متعددی اجازه‌ی درخواست طلاق داشتند، مواردی که تقریبا از تمام کشورهای منطقه بیشتر بود و حق طلاق زن را آسان‌تر می‌کرد.

این قوانین بعد از جنگ عراق و کویت، کمی سخت‌گیرانه‌تر شد و پیچیده‌تر و بدتر این‌که در مواردی دست قبایل باز گذاشته شد تا با شیوه‌ها و سنن خود حقوق زنان را تعریف کنند. اما فاجعه بعد از فروپاشی صدام‌ حسین و حمله‌ی آمریکا و متحدان‌اش به عراق شروع شد. در قوانین مصوب دولت‌هایی که در عراق بعد از سقوط صدام سرکار آمدند، زن‌ها بسیاری از حقوق بدیهی خود را کامل از دست دادند و درگیر چنان عقب‌‌گردی شدند که با وضعیت زنان ایران بعد از جمهوری اسلامی قابل مقایسه است.

از یک دهه‌ی پیش گروه‌های گوناگون زنان عراقی گرد هم آمدند و تلاش‌های چندجانبه‌ای را شروع کردند تا «خشونت خانگی» در قوانین کشور به رسمیت شناخته شود و برای عاملان این خشونت، مجازات پیش‌بینی شود.آخرین آمار رسمی عراق (سال ۲۰۱۰) می‌گوید از هر ۵ زن عراقی، ۱ زن مورد خشونت خانگی قرار می‌گیرد. فعالان زن می‌گویند آمار واقعی بسیار بیشتر است و خشونت در چهاردیواری خانه، بخشی از روزمره‌ی تلخ بسیاری از زنان عراق است. زنانی که هیچ پشتوانه‌ی قانونی ندارند و حتا اگر جرات کنند و سراغ شکایت بروند، قانونی در صورت آن‌ها کوبیده می‌شود که به صراحت به مرد اجازه می‌دهد که زن را «تادیب و تنبیه» کند.

پارلمان عراق در سال ۲۰۱۴ تا آن‌جا پیش رفت که حتا می‌خواست بساط «خانه‌های امن» زنان در کشور را برچیند و معتقد بود خانه‌های امن برای زنان خشونت‌دیده، تبدیل به «فاحشه‌خانه» خواهد شد و محل امن زنانی که «تو روی پدر و برادر و همسر ایستادند!»

بعضی از سازمان‌های غیردولتی زنان در عراق از جمله «سازمان آزادی زنان» و سازمان «الأمل» و جمعی از زنان حقوق‌دان عراقی، گرد هم آمدند و شروع به دیدار با نماینده‌هایی در پارلمان کردند که دیدگاه‌ منعطف‌تری نسبت به مساله‌ی حقوق زنان داشتند. نزدیک به یک دهه است که این گروه‌ها مداوم در حال مذاکره با پارلمان و فشار برای تصویب قانون خشونت‌ خانگی‌اند.

هم‌زمان وکلای زن، وکالت پرونده‌های زنانی را قبول کردند که جرات‌ و جسارت‌شان را جمع کردند تا علیه شوهر خشونت‌گر شکایت کنند. پرونده‌هایی که سروصدای زیادی برپا می‌کرد، توجه رسانه‌ها را به خود جلب می‌کرد و گاه حتا زنان شاکی را به زندان می‌انداخت! شوهر به سادگی دستاویزی پیدا می‌کرد تا زن را متهم به «خیانت در ازدواج» یا «توطئه علیه خود یا دیگر همسران‌اش» کند و زن آسیب‌دیده را به زندان هم بیاندازد.
ادامه مطلب https://bit.ly/2U6JuCD
@FarnazSeifi
​​«کلاس آموزش مردانگی» در زندان

کشور کوچک السالوار با شش و نیم میلیون نفر جمعیت، یکی از بالاترین آمار زن‌کشی در جهان را دارد. هر ۱۸ ساعت، زنی در السالوادور کشته می‌شود و قاتل در اکثر موارد یا همسر و دوست‌پسر اوست یا برادر و پدرش. مقامات السالوادور بعد از سال‌ها بازداشت کردن مردان و احکام حبس طولانی و جریمه، بالاخره راضی شدند به حرف فعالان حقوق زنان و کنشگران مدنی گوش دهند که چاره تنها در بگیر و ببند نیست و راه‌حل و شیوه‌ی دیگری لازم است.

حالا مردانی که به جرم زن‌کشی بازداشت می‌شوند، در زندان در دوره‌های طولانی‌مدت موسوم به «کلاس آموزش مردانگی» شرکت خواهند کرد. کلاس‌هایی که قرار است هرچه کلیشه را که در ذهن آن‌ها درباره «مردانگی» است به چالش کشیده و تعریف‌های تازه‌ی دیگری از «مرد خوب» را به آن‌ها آموزش دهد. مردانی که اغلب حتا نمی‌دانند بسیاری از رفتارهای روزمره‌ی آن‌ها با زنان، خشونت‌آمیز، مردسالارانه، از موضع بالا و کاملا غلط است.

بنجامین بونیلا، رئیس سازمان غیردولتی که سال‌هاست تلاش و تشویق می‌کند تا دوره‌های آموزشی مردانگی برگزار شود، معتقد است وقتی تمام ساختارهای اجتماعی جامعه و سنت‌های دیرینه‌ی کشور کاملا مردسالارانه است و اکثر مردان کشور هرگز در هیچ برهه‌ای آموزش رفتار برابر با زنان را نمی‌بینند، بگیر و ببند و احکام طولانی زندان به تنهایی چاره‌ساز نیست و این چرخه‌ی خشونت را پایان نمی‌بخشد.

بعد از سال‌ها تلاش و لابی‌گری کنشگران مدنی و سازمان‌های غیردولتی این کشور، بالاخره در سال ۲۰۱۷ نظام قضائی کشور اصلاحیه‌ای را تصویب کرد تا برای اولین‌بار برای مقابله با ۱۱ جرم مرتبط با خشونت جنسیتی (از زن‌کشی گرفته تا انتقام‌گیری مجازی با انتشار عکس‌های خصوصی) شیوه‌های تازه‌ای هم اتخاذ کند. آن‌ها برای این تغییر سراغ مذاکره با قضات زن هم رفتند، چون امید بیشتری داشتند که زنان قاضی لزوم و اهمیت شیوه‌ای ریشه‌ای برای مقابله با این خشونت‌های گسترده را بهتر درک کنند. امیدی که بجا بود، بعضی زنان قاضی کشور از جمله گلندا بایرس، زنی که قضاوت بسیاری از پرونده‌های زن‌کشی در کشور را عهده‌دار بود، از مذاکره و تلاش این کنشگران استقبال و حمایت کردند و خواهان اصلاح ساختار حقوقی موجود شدند.

در کلاس‌ها از دانش و تجربه‌ی آموزش‌های کنشگران مدنی و فمینیست‌ها استفاده می‌شود و روان‌کاوها و اساتید جامعه‌شناسی. به مردان آموزش داده می‌شود که رفتارهای روزمره‌ی «عادی» مثل داد زدن سر خواهر و همسر، انتظار این‌که مادر و همسر لباس‌ها و ظرف‌های آن‌ها را تمیز کنند، دعوا با دوست‌دختر که چرا درجا تلفن‌اش را جواب نداده و … هیچ‌کدام «عادی» نیست و همه مصداقی از خشونت‌اند. آن‌ها یاد می‌گیرند که چطور همسر و دوست‌پسر و پدر بهتری باشند، چطور در هیچ شرایطی مجاز نیست که دست روی بچه یا همسر و دوست‌دختر و خواهر خود بلند کنند. در گروه‌های مختلف و با خلق فضای تنش تمرین بحث و حرف زدن می‌کنند، به جای این‌که درجا صدا یا دست را بالا ببرند.

در اولین نظرسنجی بعد از پایان اولین دوره‌ی آموزشی، ۹۸درصد مردان شرکت‌کننده در این دوره بازتوانی و آموزشی اعلام کردند که حالا به‌نظرشان درست نیست که مرد، اگر زن دلش نخواست با او هم‌خوابه شود، دست روی او بلند کند و به زور زن را وادار به رابطه‌ی جنسی کند. این درحالی است که در ابتدای دوره، ۷۹ درصد آن‌ها گفته بودند که می‌دانند درست نیست دست روی زن‌شان بلند کنند چون نمی‌خواهد با او سکس داشته باشد.

کنشگران مدنی السالوادور می‌گویند برای این‌که این دوره‌ها به شکلی ریشه‌ای تاثیرگذار باشد، باید صبور بود و هم‌زمان کافی نیست که فقط مردان مجرم در این دوره‌ها شرکت کنند. این رویه‌ی درستی نیست که منتظر ماند مردی مرتکب جرمی جنسیتی شود و تازه در زندان تازه برای اولین‌بار به امکانات آموزشی دسترسی پیدا کند که به او یاد می‌دهد چه رفتارهایی نامناسب است. تازه آن هم در وضعیتی که بررسی‌ها نشان می‌دهد ۹۵ درصد جرایم جنسیتی در السالوادور، هرگز به دادگاه کشیده نمی‌شود و هیچ بررسی قضائی درباره‌ی آن‌ها صورت نمی‌گیرد و متعاقبا هیچ مجازاتی هم در کار نیست.

کنشگران مدنی السالوادور حالا در تلاش‌اند تا چنین دوره‌هایی در مدارس پیش‌بینی و الزامی شود تا قبل این‌که مردی تبدیل به مجرم شود، خیلی زودتر بتواند یاد بگیرد که «مردانگی غالب» چیزی جز خشونت و رنج زنان نیست و «مرد خوب»، مردی است که با زنان رفتاری برابر و به‌دور از خشونت داشته باشد.
@FarnazSeifi
راضیه، راوی دردهای زنان روهینگیا

وقتی در سال ۲۰۱۶ موج فرار دسته‌جمعی مسلمانان روهینگیا از نسل‌کشی ارتش میانمار شروع شد، راضیه سلطانه، وکیل و مدافع حقوق بشر ناگهان دید بدون این‌که بخواهد یا برنامه‌ریزی کرده باشد، در خط مقدم دفاع از زنان و دختران روهینگیا قرار گرفته و صدای آن‌ها شده است.

راضیه سلطانه، خود اهل میانمار است و در بنگلادش بزرگ شده است. وقتی موج فرار پناهجویان روهینگیا شروع شد، سلطانه ابتدا به‌عنوان مترجم سعی کرد کمک پناهجویان باشد تا درد و رنج خود را به گوش مسئولان بنگلادش و نهادهای بین‌المللی برسانند. خیلی زود زنان و دختران روهینگیا به او اعتماد کردند و از زجر و رنج تجاوزهایی که به آن‌ها شد گفتند. راضیه سلطانه ناگهان دیگر فقط مترجم نبود، شروع به کنشگری برای زنان و دختران روهینگیا کرد و از لزوم توجه به خشونت جنسی گفت که این زنان را هدف گرفته بود. بار دیگر تجاوز به مثابه‌ی سلاح جنگی به کار گرفته شده بود و سلطانه نمی‌توانست دراین‌باره سکوت کند.

راضیه سلطانه خیلی زود متوجه شد حجم خشونت و «تجاوز به مثابه سلاح جنگی» در فاجعه‌ی نسل‌کشی روهینگیا، بسیار وسیع‌تر از آن است که ثبت آن را به تهیه‌ی یک گزارش مفصل محدود کرد. از سوی دیگر با درد و رنج می‌دید که ثبت این جنایات به تنهایی کافی نیست و باید به دنبال کمک‌های درمانی به زنان و دختران بود. بنابراین سراغ این ایده رفت که یک سازمان غیردولتی احداث کند که از سویی این خشونت‌های گسترده علیه زنان روهینگیا را به دقت ثبت کرده و گزارش‌های مرجع تهیه کند و از سوی دیگر به زنان آزاردیده کمک‌های درمانی جسمی و روانی کند. ایده‌ای که منجر به تشکیل نهاد غیردولتی«جمعیت خدمات اجتماعی برای زنان روهینگیا» شد.

در این نهاد غیردولتی، همکاران داوطلب او از سویی با زنان آزاردیده گفتگو و روایت‌های دردناک آن‌ها از خشونت جنسی را که تجربه کردند، ثبت می‌کنند. از سوی دیگر سازمان با همکاری داوطلبانه‌ی چند روان‌کاو و روان‌‌درمان‌گر برای زنان جلسات مشاوره‌ی درمانی برقرار می‌کند. با این سازمان چند پزشک و پرستار و پزشک متخصص زنان هم همکاری دارند و سعی می‌کنند مرهمی برای مشکلات جسمی زنان آزاردیده باشند.

سلطانه می‌‌گوید ارتش برمه، خوب فهمیده که بهترین راه تاراندن دسته‌جمعی مردمان روهینگیا از خانه‌ها و روستاهایشان، همین است که ابتدا به چند دختر و زن از اهالی روستا تجاوز کند. خانواده‌ها هراسان از این‌که این اتفاق برای باقی زنان و دختران خانه هم بیفتد و همین‌طور با احساس شرم و حس این‌که باید این فاجعه را مخفی نگه دارند، فوری باروبنه‌ی اندک خود را بسته و برای «حفظ آبرو» خانه‌ها و روستای خود را ترک می‌کنند. شیوه‌ی دردناک و تلخی که انگار خود مردمان تحت ظلم، ناخواسته جاده صاف‌کن ظالم می‌شوند.

به گفته‌ی سلطانه، واکنش خانواده‌های زنان آزاردیده متفاوت است. نزدیک به نیمی از خانواده‌ها، رفتار حمایت‌گر دارند. اما متاسفانه نزدیک به نیمی دیگر از آن‌ها، خود زن را در این فاجعه «مقصر» قلمداد کرده و زن را طرد کرده یا تنبیه می‌کنند.

گزارش‌های سازمان غیردولتی «جمعیت خدمات اجتماعی برای زنان روهینگیا» پرده از واقعیت تلخی برداشت: بسیاری از زنان و دختران هرگز جرات نکردند با هیچ‌یک از نزدیکان خود درباره‌ی تجاوز حرف بزنند، در موارد بسیاری حتا اگر جرات کردند و از تجاوز گفتند، مردان خانواده آن‌ها را با خشونت کتک زده یا از خانواده طرد کردند. نظامیان ارتش برمه در موارد بسیاری به تجاوز بسنده نکردند، بلکه بخشی از آلت تناسلی زن یا پستان‌های او را بریدند یا با آتش سیگار سوزاندند.

سلطانه می‌گوید شنیدن این همه روایت‌های دردناک برای خودش هم آسان نبود. شب‌ها کابوس می‌دید و به آستانه‌ی فروپاشی عصبی رسیده بود. روزی بالاخره پیش پزشک خود رفت. پزشک‌اش به او گفت:«هدفت‌ات دقیقا چه چیزی است؟ چی راضی‌ات می‌کند» سلطانه جواب داد این‌که صدای زنان آزاردیده و بی‌صدای روهینگیا باشد. پزشک‌اش به او گفت:« پس همه‌ی توان‌ات را جمع کن و بدون که چاره‌ای نیست جز این‌که قوی باشی.»

سلطانه به‌غایت از آنگ سان‌سوچی ناامید است. می‌گوید روزی برای آزادی سوچی تلاش می‌کرد و از طرفداران او بود و برای او شوکه‌کننده و مایوس‌کننده است که سوچی وانمود می‌کند اطلاع ندارد که ارتش برمه چه کارزار ظلم و خشونتی علیه مردمان روهینگیا راه انداخته است. می‌گوید به نظرش به‌ویژه برای یک زن هیچ توجیهی وجود ندارد که تجاوز علیه زنان به مثابه ابزار جنگی را نادیده بگیرد و فریادش را بلند نکند.
ادامه مطلب https://bit.ly/2uVJ2c4
@FarnazSeifi
تظاهرات مردمی در سودان یک تفاوت چشمگیر با نمونه‌های مشابه در دیگر کشورهای منطقه‌ خاورمیانه - از جمله ایران، مصر، تونس، الجزایر، اردن، مراکش و ... - دارد. زنان در رهبری اعتراض‌ها و حضور در خیابان‌ها نقش بسیار چشمگیری دارند. برآورد شده که گاه تا ۸۰ درصد از تظاهرات‌کنندگان را زنان سودانی تشکیل می‌دهند. اعتراض زنان هم فقط به فساد و استبداد رژیم و فقر و محرومیت اقتصادی نیست، آن‌ها همزمان از جنسیت‌زدگی و مردسالاری حاکم بر مناسبات سیاسی و اجتماعی و حتی رفتار اپوزیسیون سودان شاکی‌ هستند.
زنان معترض شیوه‌های جالبی را هم برای سازمان‌دهی و بسیج اعتراض‌ها به کار بردند. چند سالی‌ست که چند گروه بسته و پرطرفدار در فیس‌بوک است که فقط کاربران زن سودانی می‌‌توانند عضو این صفحه‌ها شوند. گروه‌هایی که در آن‌جا زنان اغلب جوان سودان، درباره‌ی مردان گپ می‌زنند؛ مردانی که به آن‌ها پیشنهاد دوستی یا ازدواج داده‌اند، مردانی که چشم‌شان دنبال آن‌هاست یا درباره‌ی راه‌ و روش‌های رابطه‌ی بهتر با مردها، همفکری می‌‌کنند و راهنمایی می‌خواهند. اما خیلی زود بعد از شروع اعتراض‌ها، کارکرد این صفحه‌ها عوض شد و این فضای امن زنانه، جایی برای زنان شد تا باهم قرار اعتراض و تجمع بعدی را هماهنگ و درباره‌ی شعارها هم‌فکری کنند. وقتی بازداشت‌ها اوج گرفت و نیروهای امنیتی سراغ بازداشت و شکنجه‌ی زنان معترض آمدند، زنان در این صفحه‌های بسته شروع به افشاگری کردند. اگر یکی از آن‌ها مردی را می‌شناخت که یکی از نیروهای امنیتی است، مرد را معرفی و نام و نشانی او را افشا می‌کرد.
در مطلب زیر سعی کردم مختصر درباره‌ی نقش زنان سودان در تظاهرات و همچنین تاریخ طولانی مبارزه‌شان علیه نابرابری بنویسم:
https://www.aasoo.org/fa/articles/2000
@FarnazSeifi
دوچرخه مخصوص زنان!

هفته‌ی گذشته، خبری منتشر شد که گروهی از دختران دانش‌‌آموز منطقه‌ی ۱۵ تهران، دوچرخه‌ی «ویژه‌ی بانوان» ساختند و از این دوچرخه در جشنواره‌ی علمی «ابن سینا» رونمایی شده است. انتشار تصاویر این دوچرخه که صندلی پهنی دارد و جعبه‌ای مکعبی شکل پشت آن نصب شده که مثل اتاقکی زن را در احاطه‌ی خود می‌گیرد، فوری اسباب خنده و تمسخر و تاسف عده‌ای از کاربران شبکه‌های اجتماعی شد. بعضی‌ها کاریکاتوری قدیمی از جمال رحمتی، کاریکاتوریست نشریات را دوباره منتشر کردند که در انتقاد از سیاست‌های گروه طالبان در افغانستان، دوچرخه‌ی زنان را اتاقک متحرکی شبیه این دوچرخه‌ی تازه‌ساز دانش‌آموزان تصویر کرده بود.

من اما می‌خواهم در این مطلب، از جنبه‌ی دیگری به این دوچرخه‌ی ساخته‌ی تخیل دختران دانش‌آموز تهران نگاه کنم. ما از مبارزات زنان جهان برای حق رای زیاد می‌خوانیم، اما به ندرت در متنی به اهمیت و لزوم و تاثیر دوچرخه در گسترش آزادی تحرک زنان، و به تبعش جنبش حق رای زنان و فمینیسم موج اول اشاره شده است.

پای دوچرخه برای اولین‌بار در قرن نوزدهم به خانه‌های مردمان طبقه‌ی مرفه، متوسط و فقیر در اروپا باز شد. تا قبل از آن زنان باید یا با کالسکه و گاری، یا سوار بر اسب و قاطر و یا با پای پیاده از خانه بیرون می‌زدند و از جایی به جای دیگر می‌رفتند. زنان مرفه کالسکه‌سوار بودند و آن که فقیر بود عملا راهی جز پای پیاده نداشت. جابجایی و تحرک زنان بسیار اندک و محدود بود. اکثر زنان هرگز از چهار دیواری خانه و محله و حداکثر روستا و شهر خود بیرون نمی‌رفتند. دوچرخه، ناگهان این وضعیت را برای زنان بسیاری تغییر داد. دوچرخه، ارزان بود و به زنان بسیاری از طبقات مختلف اقتصادی و اجتماعی این امکان را داد که از دو وجب فضای تنگ اطراف خود بیرون بزنند.

اولین دوچرخه‌های قرن نوزدهم، «مردانه» بود. چرا؟ چون باورهای سنتی آن زمان این بود که دوچرخه را نمی‌شود «زنانه» راند. منظورشان از «زنانه» راندن این بود که دو پا مثل وضعیت پاها در اسب‌سواری، بتواند با حداقل تحرک در دو طرف قرار بگیرد و هی بالا و پایین نرود. «بالا و پایین رفتن پا»، امری «مردانه» تلقی می‌شد. اما به یمن زنان جسوری که از این کلیشه بیرون زدند، هر روز زنان بیشتری که در آرزو و شوق و حسرت بیرون رفتن از دو وجب پیرامون خود بودند، جرات کردند و با همان دامن‌های بلند و دست‌وپاگیر و کفش‌های پاشنه‌بلند سوار دوچرخه شدند.

اصلا یکی از مهم‌ترین اثرات دوچرخه در حیات اجتماعی زنان، همین بود که از آن حجم دست‌وپاگیری وحشتناک لباس زنان، دامن‌های بلند و چندلایه، بالاتنه‌های تنگ و خفه‌کننده و کفش‌های ناراحت کاست و تن‌پوش زنان را راحت‌تر کرد. در اواخر قرن نوزدهم، رواج دوچرخه بین طبقه متوسط زنان، موج تازه‌ای از مد لباس و کفش تازه را با خود به‌همراه آورد و سوال اصلی این بود که این دامن‌های بلند و مزاحم و کت‌های تنگ را چطور کمی دست‌کاری کرد تا برای دوچرخه‌سواری مناسب شود؟

در سال ۱۸۹۰ نارضایتی و اعتراض زنان به دامن‌های بلند و کت‌های تنگ و دست‌وپاگیر منجر به این شد که بعضی از طراحان مد، لباسی را برای دوچرخه‌سواری زنان طراحی کنند که به «Bicycle Bloomer» موسوم بود. دامن‌های این لباس تازه هم کماکان تا قوزک پا بود، با این‌حال دامن گشادتر بود و امکان تحرک بیشتری به زنان می‌داد. بالاتنه‌ی لباس هم گشادتر و راحت‌تر بود. این لباس تازه چنان باعث خشم بعضی از مردان شد که «گروه‌ و انجمن» تشکیل می‌دادند و «قسم برادری» می‌خوردند که هرگز با این زنان هم‌کلام نشوند و از آن‌ها خواستگاری نکنند!

مردسالاری در مخالفت با دوچرخه‌سواری زنان دقیقه‌ای بیکار ننشست. اگر رسانه‌های آن زمان را بررسی کنید،کلی «نظریه‌بافی علمی» و «سخن کارشناسان» را می‌بینید که مدعی‌اند دوچرخه‌سواری زنان عامل کمردرد، نازایی، پاره شدن پرده‌ی بکارت و اسباب «تحریک جنسی» زن است! عده‌ای از این هم فراتر رفته و از پزشکان نقل قول می‌کردند که دوچرخه‌سواری باعث شده زنان بیشتری به بیماری سل مبتلا شوند!
ادامه مطلب https://bit.ly/2PpWGNQ
@FarnazSeifi
وقتی ناخن عرصه‌ی مقاومت و دعوای نژادی است

وقتی از اروپا به آمریکا مهاجرت کردم، در پایتخت این کشور که بیش از نیمی از جمعیت شهر سیاه‌پوست‌اند، خیلی زود نکته‌ای توجهم را جلب کرد: خیلی از زنان سیاه، ناخن‌های مصنوعی به‌غایت دراز دارند و لاک‌های ناخن‌ها، براق و پررنگ و یا از جنس اکریل است. فراوانی این ناخن‌های مصنوعی براق، بیشتر از آن بود که «اتفاقی» به‌نظر برسد. این روزها اگر عکس‌های مراسم‌های سخنرانی میشل اوباما، بانوی اول پیشین آمریکا برای کتاب زندگی‌نامه‌ی خود را هم ببینید، یک چیز در ظاهر او جلب‌توجه می‌کند: حالا که دیگر بانوی اول آمریکا نیست، ناخن‌های مصنوعی بلندی روی دست کاشته و همیشه لاک‌های رنگ شاد و براق، این ناخن‌ها را مزین کرده است. اما چرا زنان سیاه‌پوست تا این اندازه به ناخن‌های مصنوعی به‌غایت بلند و لاک‌های براق علاقه دارند؟‌

سوزانه شاپیرو، پژوهشگر تاریخ مد و نویسنده‌ی کتاب «ناخن: داستان مانیکور مدرن» توضیح می‌دهد که اگرچه مانیکور ریشه‌ی تاریخی طولانی دارد و برای مثال شواهدی در دسترس است که کلئوپاترا، ناخن‌های خود را مانیکور و رنگ‌آمیزی می‌کرد، اما محبوبیت و فراگیر شدن این پدیده از سالن‌های زیبایی زنان در محله‌های فقیر سیاه‌پوستان در آمریکا شروع شد. زنانی که برخلاف زنان سفید، اکثرا سخت کار می‌کردند و دستان «لطیف و ظریف و کارنکرده» نداشتند. دستانی داشتند که از کار سخت و مداوم، زمخت شده بود. مانیکور و دمی رسیدن به ناخن، برای آن‌ها یک دم آسایش از سختی زندگی بود.

در آن زمان هم مثل همین حالا، ناخن محبوب اکثریت غالب زنان سفیدپوست، ناخن‌های کوتاه، سوهان‌کشیده، فرنچ مانیکور یا حداکثر لاکی مات و کم‌رنگ بود. زنان سیاه‌پوست در سالن‌های زیبایی تنگ و محقر خود، خسته از این روند همیشه‌ی فرادست/فرودست که سفیدها تعیین می‌کنند چه چیزی «زیبا» است و چه چیز «زشت»، زیر میز زدند و قواعد بازی را برهم ریختند. ناگهان پدیده‌ی تازه‌ای به اسم «ناخن مصنوعی» در این سالن‌های زیبایی پیدا شد. درست در نقطه‌ی مقابل اوامر ابلاغی استانداردهای زیبایی سفیدپوستان، حالا آن‌ها ناخن‌های مصنوعی دراز روی ناخن‌های خود کار گذاشتند و جای تمام آن لاک‌های کم‌رنگ و مات را رنگ‌های غلیظ و شدید و براق گرفت.

میلیان کنگ، استاد مطالعات زنان و جنسیت در کتابش توضیح می‌دهد که این تقابل، طغیان علنی زنان سیاه علیه استانداردهای سفیدها بود.

رواج ناخن‌های مصنوعی دراز و براق اما یک نقطه عطف مهم داشت. در دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی، هنوز هم خیلی از ورزش‌ها «مردانه» محسوب می‌شد. زنان سفیدپوست دنبال این ورزش‌ها نمی‌رفتند که اندام را «زمخت و مردانه» می‌کند؛ ورزش‌هایی مثل دو میدانی، دو سرعت یا بوکس. عرصه‌ی رقابت ورزشی محبوب زنان سفیدپوست ورزش‌های مثل ژیمناستیک و پاتیناژ بود که «ظرافت اندام» را خدشه‌دار نمی‌کند. زنان سیاه‌پوست بیشتر سراغ این ورزش‌های «مردانه» می‌رفتند. از صدقه سر این‌که سفیدپوستان خیلی تمایلی به دنبال کردن حرفه‌ای این ورزش‌ها نداشتند، فضا و فرصت بیشتری برای زنان سیاه ایجاد شد تا این ورزش‌ها را جدی دنبال کنند.

در دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی مسابقه دو سرعت زنان در آمریکا با یک ستاره‌ی خیره‌کننده‌ی تازه مواجه شد: فلورانس گریفیت، زنی سیاه‌پوست که رکوردهای دو سرعت را جابجا کرد و به چنان سرعتی می‌دوید که همه را مبهوت می‌کرد. اما فقط قدرت پاهای عضلانی گریفیت نبود که چشم‌ها را خیره می‌کرد: او همیشه ناخن‌های مصنوعی به‌غایت درازی داشت، هر ناخن را به رنگ متفاوتی رنگ‌آمیزی می‌کرد و گاه تصویر یکی از مدال‌های خود را روی ناخنی کشیده بود. تقریبا هیچ مقاله ورزشی درباره‌ی گریفیت پیدا نمی‌شود که نویسنده به طعنه/تحقیر/تعجب/تمسخر یا قضاوت اشاره‌ای به «ناخن‌های اژدهایی» گریفیت نکرده باشد. گریفیت اما پیام روشنی داشت:«من زنم، عضلانی‌ام و دونده، عاشق ناخن‌های دراز و زیبایی را خودم تعریف می‌کنم.»

ادامه مطلب https://telegra.ph/ناخن-04-24
@FarnazSeifi
خواهر موتسارت

حتا اگر هیچ میانه‌ای هم با موسیقی کلاسیک نداشته باشیم، اسم ولفگانگ آمادئوس موتسارت، یکی از مهم‌ترین موسیقی‌دانان تاریخ بشر را شنیدیم. اما به احتمال زیاد، حتا اگر عاشق و شیفته‌ی موسیقی کلاسیک و تاریخ آن هم باشیم، نمی‌دانستیم که موتسارت خواهری داشت که هم نابغه‌ی موسیقی بود و هم نوازنده‌ای چیره‌دست. خواهری که درست مثل پیش‌بینی فرضی و تلخ ویرجینا وولف از «خواهر شکسپیر»، واقعا از تاریخ و از عرصه‌ی موسیقی حذف شد.

ماریا آنا موتسارت پنج سال از ولفگانگ بزرگ‌تر بود. ولفگانگ در ابتدا کنار درست او نشست و به دستان نوازنده‌ی ماهر او نگاه کرد و از این خواهر بسیار آموخت. وقتی که آن‌ها هر دو هنوز بچه بودند یا در سنین نوجوانی، کنار دست هم می‌نشستند و برای مهمانان و اشراف می‌نواختند. هنردوستان و اشراف، اصلا در ابتدا ولفگانگ را به‌عنوان «عضو کوچک‌تر» گروه دونفره‌ی نوازندگی می‌شناختند. عضو کوچک‌تری که به‌وضوح تحت‌تاثیر خواهر بزرگ‌تر و نابغه‌ی خود بود. سیلویا میلو، در یادداشتی درباره‌ی «خواهر موتسارت» به نقدی هنری بازمانده از قرن ۱۸ اشاره می‌کند که نقاد مبهوت استعداد غریب این دختربچه می‌شدند که به چیرگی تمام دشوارترین سونات‌ها را می‌نواخت.

ماریا آنا در آن روزگار به نام مستعار و هنری «نانرل» شناخته می‌شد. هارپسیکورد و پیانو می‌نواخت و در نواختن باقی سازهای کلاویه‌دار، استعداد نابی داشت. او در سرودن سمفونی‌ هم استعداد چشمگیری داشت. چند یادداشت و نامه‌ی شخصی از ولفگانگ موتسارت باقی مانده که در ستایش سمفونی‌هایی است که خواهر بزرگ‌تر و هنرمندش خلق کرده است. ولفگانگ در یادداشت‌های شخصی خود نوشته بود که «الگوی» او در نوازندگی، خواهر بزرگ‌ترش است و آرزو دارد روزی به چیره‌دستی او بنوازد و بسراید. اما هرآن‌چه ماریا آنا سرود، به دست پدر و باقی اطرافیان یا دور ریخته شد یا هرگز در عرصه‌ی عمومی اجرا نشد. چون «سروده‌ی زن چه ارزشی دارد آخر؟»

تمام کتاب‌های بیوگرافی ولفگانگ موتسارت، بارها از اهمیت و تاثیر نقش پدرش- لئوپلد موتسارت- نوشتند که خود نوازنده‌ی ویولن، استاد موسیقی و آهنگ‌ساز بود. اما همین پدر، وقتی دختر هنرمند و مستعدش ۱۸ ساله شد، تصمیم گرفت که جای او دیگر در خانه است و دلیلی ندارد که او را هم دیگر با خود به سفر برود تا برای مشتاقان هنر بنوازد. سهم ماریا آنا از روزگار، ماندن در خانه با مادرش شد و ولفگانگ ۱۳ ساله همراه و همسفر پدرش به شهرهای مختلف اروپا و هنرنمایی و نوازندگی برای مشتاقان هنر شد.

ماریا آنا عاشق یک کاپیتان نظامی شد. اما پدرش با این عاشقی هم مخالفت کرد و به او اجازه نداد که با مردی که دوست داشت، ازدواج کند. ولفگانگ جوان در نامه‌هایی به خواهرش، سعی داشت او را تشویق کند که جلوی پدرشان بایستد. اما فضای جامعه و خانه و هزار محدودیت و سنت و قانون، دریچه‌ای برای ماریا آنا باقی نگذاشت که لااقل برای حق دوست داشتن خود بتواند بجنگد.

او دست‌آخر با مردی که مقبول پدرش بود، ازدواج کرد. در یکی از روستاهای حوالی زالتسبورگ سکنی گزید، صاحب ۳ بچه و مادرخوانده‌ی ۵ بچه‌ی دیگر شوهر از ازدواج‌های قبلی‌اش هم شد. بعد از مرگ شوهر، با دو بچه‌ای که هنوز در خانه بودند و به سن بلوغ نرسیده بودند، به خانه‌ی پدری بازگشت. یک معلم موسیقی ساده شد که به بچه‌ها نوازندگی یاد می‌داد. در سن ۷۸ سالگی، در حالی که نابینا شده بود و با جورواجور مشکلات جسمی درگیر بود، تنها و خسته در بستر بیماری جان داد.
ادامه مطلب: https://telegra.ph/موتسارت-04-30
@FarnazSeifi
مبارزه‌ فمینیست نپالی با نظام طبقاتی

دورگا سُب، ۱۰ ساله بود که فهمید او متعلق به طبقه‌ی «غیرقابل تحمل» و «نجس» دالیت است. طبقه‌ی فردودست، سرکوب‌شده و به حاشیه رانده شده‌ای در جامعه‌ی به غایت طبقاتی نپال که از هر حق اولیه انسانی محروم‌اند. آن‌ها حتا اجازه ندارند از شیر آب استفاده کنند و آب بنوشند، چرا که به باور مردم نپال اگر دست و دهان آن‌ها به آب بخورد، آب «نجس و آلوده» می‌شود. دورگا روزی از یک منبع آب عمومی آب نوشید، مادرش هراسان دست او را گرفت و دعوایش کرد. وقتی دورگا زد زیر گریه که چرا او نباید مثل بقیه از این منبع، آب بنوشد، مادرش گفت:«خدا ما را دالیت آفرید؛ واقعیت همین است که ما دالیت و زیردست‌ایم. واقعیت را باید پذیرفت.» اما دورگا نه تنها قانع نشد، بلکه هیچ تمایلی نداشت این «واقعیت» را بپذیرد.

دالیت‌ها نزدیک به ۲۰ درصد جمعیت نپال را تشکیل می‌دهند و در یکی از محروم‌ترین کشورهای آسیا، محروم‌ترین و بیچاره‌ترین و به حاشیه‌راندگان جامعه‌اند. با این‌که در ظاهر قوانین جامعه‌ی طبقاتی و «کاست» در سال ۱۹۶۳ ملغی شد، اما در واقعیت کاست و تبعیض و ظلم و سلسله‌مراتب به قدرت تمام تا دهه‌ها در نپال باقی ماند. در این میان، وضعیت زنان دالیت به مراتب از مردان هم بدتر است. نزدیک به ۸۰ درصد زنان دالیت بی‌سوادند و کمتر از ۱۲ درصد دختران اهل دالیت وارد دبیرستان می‌شوند، بیش از نیمی از زنان دالیت در خانه خشونت می‌بینند و کتک می‌خورند، ۹۰٪ زنان دالیت زیر خط فقر رسمی کشور زندگی می‌کنند و میانگین عمر زنان دالیت تنها ۵۱ سال است.

دورگا سُب، یکی از معدود دختران دالیت بود که توانست وارد دبیرستان بشود. مادرش جلوی همه ایستاد و جنگید تا دخترش بتواند درس بخواند و شاید روزگار بهتری داشته باشد. همه می‌گفتند که مادرش «پول را دور می‌ریزد» و تحصیل به چه درد یک دختر فقیر اهل دالیت می‌خورد؟ دورگا در ۱۶ سالگی دیپلم دبیرستان را گرفت و فورا شروع به آموزش زبان انگلیسی و ریاضیات و علوم به دختران دالیت کرد. می‌گفت از همان زمان حس می‌کرد که این وظیفه‌ی اخلاقی اوست که به دختران دیگر هم‌طبقه و محروم‌اش کمک کند. با این‌حال حتا والدین خود او مجبورش کردند به‌رغم تمایل خود تن به ازدواج اجباری دهد.

دورگا وقتی ۱۹ ساله بود برای اولین‌بار به کاتماندو رفت. تا آن زمان نمی‌دانست که زنان می‌توانند پزشک یا وکیل و مهندس باشند. شوکه شده بود که وضعیت زنان در کاتماندو و زنانی که مثل او از کاست «غیرقابل تحمل» نیستند، چقدر با واقعیت آن‌ها متفاوت است. شروع به همکاری با سازمان بین‌المللی «ActionAid» کرد و در همین‌جا بود که با رابین مورگان، فمینیست آمریکایی، آشنا شد. وقتی برای مورگان از واقعیت زهر زندگی زنان دالیت گفت، مورگان تصمیم گرفت که به سب کمک کند تا سازمانی مردم‌نهاد را برای رسیدگی به وضعیت زنان دالیت تاسیس کند.

دورگا به زادگاه محروم خود در غرب نپال برگشت و «سازمان فمینیستی دالیت» را در سال ۱۹۹۴ میلادی تاسیس کرد. او می‌گوید به تلخی تمام از همان ابتدا از سوی زنان فمینیست و کنشگر حقوق زنان در خود نپال هم با تبعیض مواجه شد:«حتا آن‌ها که مدعی تلاش برای حقوق برابر زنان بودند، یک زن دالیت را لایق همکاری نمی‌دیدند و در شان خود نمی‌دیدند که با سازمان زنان کاست فرودست کاری داشته باشند.»
ادامه مطلب: https://telegra.ph/نپال-05-04
@FarnazSeifi
«فموناسیونالیست‌ها» به‌دنبال جذب رای زنان‌اند

در پاییز ۲۰۱۸، نیکول هوست، یکی از اعضای حزب راست افراطی «آلترناتیو ناسیونالیستی برای آلمان» در مصاحبه‌ای با «اشپیگل» گفت که نگران آینده‌ی آلمان و به‌ویژه زنان آلمان است که چطور آن‌ها را از آزار «مردان مسلمان رادیکال» و «مردان مهاجر» در امان نگاه دارند. او در این مصاحبه گفت:«معتقدم ما تنها حزب سیاسی در آلمان‌ایم که واقعا به فکر و نگران امنیت و نجات زنان و دختران‌ هستیم. تنها حزبی که داریم واقعا در راه حقوق زنان مبارزه می‌کنیم و نگرانیم که آن‌ها حقوق‌ و آزادی‌شان را که در نتیجه‌ی سال‌ها تلاش و مبارزه به دست آوردند، از دست بدهند.»

این اولین‌باری نیست که یکی از اعضای این حزب راست‌گرا و افراطی، «امنیت زنان» را دستاویزی می‌کند تا بر طبل نژادپرستی، انگ زدن بر مهاجران و سیاست‌هایی علیه خارجی‌ها بکوبد.

کمی آنورتر در اروپا، راست‌گرایان فرانسه (از راست‌های لیبرال گرفته تا افراطیون طرفدار ماری لوپن) سردمدار این بهانه و استفاده از گفتمان فمینیستی برای مقاصد خطرناک خود هستند. از همان سال ۲۰۰۴ که به بهانه‌ی لائیسیته روسری در مدارس فرانسه ممنوع شد تا امروز، آن‌ها که در عملکردشان چندان نشانه‌ای از توجه واقعی به حقوق زنان نیست، در نقش قیم زنان حاضر شده و آزادی و امنیت زنان را دستاویزی می‌کنند تا مقاصد سیاسی خود را پیش ببرند.

راستش این روزها هر گوشه‌ی اروپا را بنگرید، حزبی دست راستی یا ناسیونالیست پیدا می‌شود که با چنین توجیه‌ای مدعی «نجات زنان» از دست «مرد مهاجر وحشی» است. اغلب آن‌ها هم‌زمان مدعی «نجات زن خاورمیانه‌ای/مسلمان» از دست مردان هم‌وطن و هم‌کیش خود هم هستند. این پدیده خطرناک آن‌قدر فراگیر شده که سارا فاریس، جامعه‌شناس و استاد مطالعات جنسیت، عنوان فموناسیونالیسم (femonationalism) را بر آن گذاشته است.

فاریس در کتابی که درباره‌ی این پدیده نوشت، توضیح می‌دهد که چطور سوء‌استفاده از مفاهیم فمینیستی و پیچ‌وتاب دادن به این مفاهیم، ابزار دست راست‌ها شده است. او با بررسی دقیقی نشان می‌دهد که «فموناسیونالیسم» اغلب ارتباط مستقیمی با «ناسیونالیسم سفید پوست» دارد و محبوب سفیدپوست‌ها است. این سفیدپوست‌ها همیشه هم می‌گردند و یک زن مسلمان/رنگین‌پوست/خاورمیانه‌ای پیدا می‌کنند تا هم‌دست آن‌ها شود و همراه آن‌ها به کلیشه‌سازی از مرد مسلمان/سیاه‌پوست/خاورمیانه‌ای بپردازد و این تصویر دروغین را تشدید کند که زن مسلمان و خاورمیانه‌ای «بی‌عاملیت و ضعیف و بی‌پناه» است و باید او را «نجات» داد! ایان حرسی علی، یکی از معروف‌ترین موارد این چنینی است.
ادامه مطلب را در زیر بخوانید:
https://telegra.ph/فموناسیونالیسم-05-13

@FarnazSeifi
با سوت زدن متجاوز فراری را گیر انداختند

اگر یکی از زن‌ها یک‌بار در سوت خود بدمد، به این معنا است که «مورد مشکوک» را جایی دیده، اگر دوبار در سوت بدمد به این معنی است که جمع شوید تا به دنبال مظنون بگردیم و اگر سه بار سوت نواخته شود، معنایش «خطر» است؛ سریع بیرون دویده و دور هم جمع شویم.

آن شبی که بالاخره «مظنون موردنظر» گیر افتاد، زنی ۳ بار در سوت دور گردن خود دمیده بود.

ماجرا از آن‌جایی شروع شد که در شهر خوآرز مکزیک، روزی زنی که مادر دست‌تنها بود در خانه‌اش مورد تجاوز غریبه‌ای قرار گرفت. مرد، ابتدا وحشیانه به این زن تجاوز کرد، تن او را زخمی کرد و با چاقو قسمتی از اندام جنسی او را برید. تن مجروح زن را به بیمارستان رساندند، اهالی محله و شهر وحشت‌زده بودند. اما تلخی بیشتر این‌جا بود که این اولین‌باری نبود که این غریبه‌ی متواری به زنی حمله و تجاوز کرده بود. بعد از این اتفاق، چند زن دیگر نیز جرات خود را جمع کردند، پا پیش گذاشتند و اعلام کردند که در سال‌ها و ماه‌های گذشته غریبه‌ای به آن‌ها نیز وحشیانه تجاوز کرده و فوری پا به فرار گذاشته است. آن‌ها اما از ترس چیزی نگفته بودند. در خوآرز هم مثل بسیاری از دیگر نقاط جهان، حرف زدن از تجاوز «تابو» است و زن در نهایت چیزی هم بدهکار می‌شود!

زن‌ها از همان ابتدا به تلخی می‌دانستند که به پلیس که هم درگیر فساد است و هم مردسالار، چندان امیدی نیست تا واقعا انرژی بگذارد و جدی به دنبال پیدا کردن این متجاوز فراری باشد. زن‌ها اما حاضر نبودند دیگر با این وحشت مدام که نکند طعمه‌ی بعدی باشند، روز را شب کنند. چه کردند؟ خودشان دست به کار شدند. بررسی آن‌ها نشان می‌داد که متجاوز در دو محله‌ی بزرگ شهر پرسه می‌زند و طعمه‌های خود را در این دو محله انتخاب می‌کند. زن‌ها تصمیم گرفتند در این دو محله گارد نگهبانی راه بیندازند و زنانی که ساکنان این محله‌ها هستند، زیروبم فعالیت‌های محله را به دقت زیرنظر بگیرند.

گارد محل در ابتدا ۶۰ نیروی داوطلب داشت، کم‌کم تعداد نیروها به ۱۳۰ نفر رسید. زن‌ها از همان ابتدا سراغ مردان محله‌ها هم رفتند و از آن‌ها خواستند تا نیروی داوطلب در گارد باشند و به آن‌ها کمک کنند. تعداد مردانی که داوطلب شدند، کم نبود. در این دو محله اکثر مردان در یکی از کارخانه‌های نزدیک و در شیفت شب کار می‌کردند. متجاوز زنجیره‌ای هم اغلب شب‌ها به خانه‌ها حمله برده و به زنان تجاوز می‌کرد. بنابراین بیشتر مسئولیت پاییدن محله در شب بود و برعهده‌ی خود زنان.

زن‌ها برای پاییدن محله‌ها در شیفت شب چطور آماده شدند؟‌ چاقوهای آشپزخانه را تیز کردند و دم دست گذاشتند، کلاه بیسبال تهیه کردند و از همه مهم‌تر پول‌ها را روی هم گذاشتند و تعداد زیادی سوت خریدند. هر زن، ۲۴ ساعت شبانه‌روز سوتی دور گردن داشت و همه قاعده را می‌دانستند که یک بار دمیدن در سوت چه معنایی دارد، دو بار یعنی چی و وقتی سه بار سوت را شنیدند باید چه کنند.

نزدیک به یک سال بعد از شروع به کار گارد محله‌ها، شبی یکی از زنان سایه‌ی مردی را دید که از پشت‌بام خانه‌ای در حال فرار است. سایه‌ی مرد بعد از دیوار پایین پرید و پشت یک دکه‌ی تاکو فروشی قایم شد. زن سه بار در سوت خود دمید، زنان سراسیمه از ده‌ها خانه‌ی محله با چاقوهای آشپزخانه‌ی خود بیرون ریختند. مرد متجاوز از هر طرف که می‌خواست فرار کند، راه فراری باقی نمانده بود و زنان خیلی زود او را گرفته و دست و پاهایش را بستند. خیلی زود زنانی را که مورد تجاوز قرار گرفته بودند، خبر کردند. زن‌ها فوری متجاوز را شناسایی کردند: این همان مردی بود که وحشیانه به آن‌ها حمله و تجاوز کرده و جسم و روان آن‌ها را زخمی کرده بود.

زن‌ها مرد متجاوز را تحویل مقامات پلیس دادند و به کابوس پایان دادند. بعد اما دیدند حیف است این گارد محله و توانایی و همبستگی و کارکردش از بین برود و باقی نماند. حالا دیگر شمار نیروهای داوطلب گارد محله به پرشماری سابق نیست، اما گارد برقرار است و همچنان در شیفت‌های مختلف، احوال محله را زیرنظر دارند و موارد مشکوک( از آزار جنسی تا کیف‌قاپی و دزدی) را فوری به اطلاع هم رسانده و دست‌به‌کار مقابله می‌شوند. هنوز هم سوت‌، مهم‌ترین ابزار آن‌هاست تا یکدیگر را خبر کنند. هرچند این روزها با فراگیر شدن شبکه‌های اجتماعی، زنان این دو محله یک صفحه‌ی فیس‌بوک هم راه انداختند و آن‌جا یکدیگر را در جریان اخبار اشیاء گمشده در محل، دزدی، مشکوک شدن به خشونت و کتک خوردن زنی از شوهر و … می‌گذارند.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/مکزیک-05-20

@FarnazSeifi
​​در سال ۱۹۶۷ میلادی وقتی مرلین وب، از یکی از اساتید معروف دانشگاه شیکاگو درخواست کرد تا یکی از اعضای کمیته‌ی پایان‌نامه‌ی دکتری او باشد، مرد گفت به یک شرط حاضر است درخواست وب را قبول کند: اول به آپارتمان مریلین بیاید و او را حمام کند.

مرلین وب وحشت‌زده سراغ یکی دیگر از اساتید دانشگاه رفت تا شاید او قبول کند یکی از اعضای کمیته‌ی پایان‌نامه‌ی او باشد. (در آن سال‌ها اساتید دانشگاه که اکثرا مرد بودند، کسر شان خود می‌دانستند که اصلا راهنما و مشاور و داور پایان‌نامه‌ی یک زن باشند.) این یکی استاد دانشگاه، وقتی درخواست مریلین را شنید، او را به کنج دیوار چسباند و به زور بوسید و لیسید…

مرلین وب، خسته و وحشت‌زده از این‌که حتا در دانشگاه هم چیزی بیشتر از «ابژه‌ی جنسی» نیست، اصلا دانشگاه را رها کرد. به واشنگتن دی‌سی رفت، به جنبش زنان آمریکا پیوست و در راستای برابری زن و مرد تلاش کرد. یک نشریه‌ی فمینیستی راه انداخت، سردبیر نشریه‌ی «Psychology Today» شد و فراموش کرد که روزی دانشجوی مقطع دکتری بود. اما بعد از این‌که جنبش «MeToo» شروع شد و آشغال‌های پنهان‌شده زیر فرش بیرون زد، مرلین یادش آمد که چطور در آن دانشگاه معروف یک «سوژه‌ی جنسی» بیش نبود و با قلب زخم‌خورده ناچار تحصیل را نیمه‌تمام رها کرد.

مرلین به رئیس دانشگاه شیکاگو نامه‌ای نوشت، گفت که نیم قرن بیش در آن دانشگاه بر او چه گذشت. رئیس دانشگاه ادعای او را بررسی کرد و دید شواهد همه حاکی از آن است که مرلین وب راست می‌گوید. کمیته‌ی تازه‌ای برای پایان‌نامه‌ی دکتری او تشکیل شد: این بار ۲ استاد کمیته زن هستند و دیگری مردی سیاه‌پوست. مرلین وب ماه آینده در سن ۷۶ سالگی بالاخره از پایان‌نامه‌ی دکتری خود دفاع خواهد کرد. دست‌کم در یک مورد، عدالت بالاخره برقرار خواهد شد، با بیش از نیم قرن تاخیر!
https://nyti.ms/2X9vmqu

@FarnazSeifi