Audio
داستانی بر اساس واقعیت
کف خیابون، همدیگه رو نمیشناسیم. اسمهامون گم میشه توی دود، صدامون توی فریاد. اما وقتی دشمن تازی روبهروئه، ناگهان برادر میشیم؛ قلبهامون برای نفر کنار دستمون میتپه. اینجاست که میفهمی خون، راه خودش رو پیدا میکنه. آره… ما هم وطن هستیم.
۱۸ دی، مشهد بوی آتش و خون میداد. حمید مهدوی، آتشنشان، نه شیفت بود نه لباس فرم داشت. اما دلش آنجا بود. با دستهای خالی، با بدنی خسته و ارادهای که از فولاد سختتر بود، مجروحها رو از میان خشونت جمع میکرد. نه سلاح داشت، نه سپر؛ فقط انسانیت.
به ساندکلود ایران آزادی بپیوندید
▫️▫️▫️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2