Forwarded from خیرهسر متمرد (علی محمدیان)
#کیکاووس آرزویی داشت میخواست مردم وی را به خاطر خودش بخان نه به خاطر تاریخ و پدران گرانسنگ کیانیش! برای این آرزو به مازندران و اتحاد با دیوان 3فاسد رفت و آنجا اسیر آنها و دیوسفیدی چون دله شد! #آنروزوامروز رستم(جوانان) با #7خوان_و_خون شاه -ک پیشنیاز پس گرفتن ایرانه را نجات میدن
👏6👍4😢1
#کیکاووس آرزویی داشت میخواست مردم وی را به خاطر خودش بخان نه به خاطر تاریخ و پدران گرانسنگ کیانیش! برای این آرزو به مازندران و اتحاد با دیوان 3فاسد رفت و آنجا اسیر آنها و دیوسفیدی چون دله شد! #آنروزوامروز رستم(جوانان) با #7خوان_و_خون شاه -ک پیشنیاز پس گرفتن ایرانه را نجات میدن
ی چیزی را خوووب میدونم که کیکاووس بر اثر جادوی دیو سفید نابینا شده #بودوهست! و دوای درد نابینایی وی خون دله و سعید و کل صادراتیها که خاک در چشممان منجمله چشمان کیکاووس پاشیدن هست تا بلکه بینا شویم، بینا شود!
#بیدارش_نمایید_تا_خفته_نماند
ی چیزی را خوووب میدونم که کیکاووس بر اثر جادوی دیو سفید نابینا شده #بودوهست! و دوای درد نابینایی وی خون دله و سعید و کل صادراتیها که خاک در چشممان منجمله چشمان کیکاووس پاشیدن هست تا بلکه بینا شویم، بینا شود!
#بیدارش_نمایید_تا_خفته_نماند
👏8👍4❤1
Forwarded from Twitter (𝕏) Media Downloader دانلود از توییتر (ایکس)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▪️سوال موقت
واقعا در صداوسیمای جمهوری اسلامی
سرودههای خواهر امیر اعتمادی خوانده شده است؟
امیدوارم تیم اضطرار در این مورد روشنگری کنند!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پست را پیدا کردم
۱۶ می ۲۰۱۹ (۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸)
#ریحانه_اعتمادی_بزرگ
لینک: https://www.instagram.com/p/Bxgr0Uenhvx/
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍7👏3❤2
Forwarded from Twitter (𝕏) Media Downloader دانلود از توییتر (ایکس)
تیم تحکیم وحدتی ها با اکانت اطلاع رسانی فرزند آریامهر، #امیرهادی_انواری که پادشاه ما را «اسپرم پهلوی» خطاب میکند را پروموت می کند!
این کار تحقیر پادشاهی خواهان است، این روش باعث تکثیر خشم و نفرت بیشتر بین افراد می شود و عواقب ناگواری خواهد داشت. پاینده ایران
@ShahbanouFarah
🔗 شهیاران (@Azad15Peyman)
📲 @twittervid_bot
این کار تحقیر پادشاهی خواهان است، این روش باعث تکثیر خشم و نفرت بیشتر بین افراد می شود و عواقب ناگواری خواهد داشت. پاینده ایران
@ShahbanouFarah
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍12👏2🤝2❤1
Forwarded from Twitter (𝕏) Media Downloader دانلود از توییتر (ایکس)
درود آقای آرمین،
یک خواهر هم دارند به نام بهارک اعتمادی که با من تا سال ۲۰۱۳ در ارتباط بود. در آخرین پیغام های رد و بدل شده برای من نوشت «امیر جزو تحریمی ها هست و بدون فکر هر خبری را در جهت تخریب روحانی کار میکنه …»
یعنی این خانم داشت علنا داشت من رو احمق فرض میکرد. این ما بودیم که در سپیده دم جزو تحریمی ها بودیم و بهارک که خودش طرفدار آخوند روحانی بود میگفت امیر جزو تحریمی ها هست! اما از آنسو بردارش داشت توی صدای آمریکا در مصاحبه های مختلف برای حجت الاسلام والمسلمین حسن روحانی تبلیغ میکرد!
من شخصا تحریم کننده انتخابات در سال ۲۰۱۳ بودم اما در سایت سپیده دم جهت احترام به دموکراسی، سوابق روحانی را همراه با نظرات موافقان و مخالفان را منتشر میکردیم. که همین سیاست را هم بر نتابیدند و باعث عصبانیت باند آنها شد و راه خودشان را از ما جدا کردند و از همان سال ۲۰۱۳ تاکنون حملات سایبری متعددی بر علیه شخص من راه اندازی و من را بسیجی معرفی نمودند! این حکایت خیلی مفصل هست!
با تو...
🔗 @TSepidedam
📲 @twittervid_bot
یک خواهر هم دارند به نام بهارک اعتمادی که با من تا سال ۲۰۱۳ در ارتباط بود. در آخرین پیغام های رد و بدل شده برای من نوشت «امیر جزو تحریمی ها هست و بدون فکر هر خبری را در جهت تخریب روحانی کار میکنه …»
یعنی این خانم داشت علنا داشت من رو احمق فرض میکرد. این ما بودیم که در سپیده دم جزو تحریمی ها بودیم و بهارک که خودش طرفدار آخوند روحانی بود میگفت امیر جزو تحریمی ها هست! اما از آنسو بردارش داشت توی صدای آمریکا در مصاحبه های مختلف برای حجت الاسلام والمسلمین حسن روحانی تبلیغ میکرد!
من شخصا تحریم کننده انتخابات در سال ۲۰۱۳ بودم اما در سایت سپیده دم جهت احترام به دموکراسی، سوابق روحانی را همراه با نظرات موافقان و مخالفان را منتشر میکردیم. که همین سیاست را هم بر نتابیدند و باعث عصبانیت باند آنها شد و راه خودشان را از ما جدا کردند و از همان سال ۲۰۱۳ تاکنون حملات سایبری متعددی بر علیه شخص من راه اندازی و من را بسیجی معرفی نمودند! این حکایت خیلی مفصل هست!
با تو...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏4❤1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#دقیقا همين خواسته را در دفترچه موسوم به #دفترچه_بیچارگی میبینیم ک مدیریت منابع نفت خلیج فارس به قدرتهای بزرگ و کشورهای منطقه واگذار شده!
وابستگی تیم وفادار به باندهای مافیایی ج.ا بکنار، فعلا میخواهیم بدانیم #آیا رضا پهلوی میدانست دارد نقش دلال و محلل را بازی میکند؟!
#دی_خون
وابستگی تیم وفادار به باندهای مافیایی ج.ا بکنار، فعلا میخواهیم بدانیم #آیا رضا پهلوی میدانست دارد نقش دلال و محلل را بازی میکند؟!
#دی_خون
👌5👍2❤1👏1
Forwarded from Twitter (𝕏) Media Downloader دانلود از توییتر (ایکس)
تحلیل اجتماعی:
#مهندسی_نفوذ و زنده به گور کردن وفاداران؛ داستانی که فکر میکنید یک فیلم سینمایی است!
فیلم اسکاری #پارازیت، محصول کشور کره جنوبی، یک درام ساده نیست؛ نقشهراه دقیق و گامبهگام یک ساختار انگلی برای تصاحب، انحصار و در نهایت نابودی میزبان است. برای درک اینکه این موجودات چگونه یک سیستم را از درون متلاشی میکنند، باید خط سیر داستان را از پرده اول تا پایان خونین آن مرور کرد:
پرده اول: نفوذ با جعل مدرک
داستان از زیرزمین تاریک و غرق در فقر خانواده «کیم» شروع میشود؛ خانوادهای بیکفایت اما باهوش در فریبکاری. پسر خانواده با یک مدرک تحصیلی جعلی و تظاهر به نخبگی، به عنوان معلم خصوصی وارد عمارت باشکوه و فوقالعاده ثروتمند خانواده «پارک» میشود. او اولین سلول انگلی است که به بافت میزبان تزریق میشود. او نه بر اساس شایستگی، بلکه با تکیه بر اعتماد کورکورانهٔ صاحبخانه، جا پای خود را محکم میکند.
پرده دوم: پروندهسازی و جراحی حذفی
انگلها میدانند که در حضور متخصصان بااص...
🔗 @BehzadM0
📲 @twittervid_bot
#مهندسی_نفوذ و زنده به گور کردن وفاداران؛ داستانی که فکر میکنید یک فیلم سینمایی است!
فیلم اسکاری #پارازیت، محصول کشور کره جنوبی، یک درام ساده نیست؛ نقشهراه دقیق و گامبهگام یک ساختار انگلی برای تصاحب، انحصار و در نهایت نابودی میزبان است. برای درک اینکه این موجودات چگونه یک سیستم را از درون متلاشی میکنند، باید خط سیر داستان را از پرده اول تا پایان خونین آن مرور کرد:
پرده اول: نفوذ با جعل مدرک
داستان از زیرزمین تاریک و غرق در فقر خانواده «کیم» شروع میشود؛ خانوادهای بیکفایت اما باهوش در فریبکاری. پسر خانواده با یک مدرک تحصیلی جعلی و تظاهر به نخبگی، به عنوان معلم خصوصی وارد عمارت باشکوه و فوقالعاده ثروتمند خانواده «پارک» میشود. او اولین سلول انگلی است که به بافت میزبان تزریق میشود. او نه بر اساس شایستگی، بلکه با تکیه بر اعتماد کورکورانهٔ صاحبخانه، جا پای خود را محکم میکند.
پرده دوم: پروندهسازی و جراحی حذفی
انگلها میدانند که در حضور متخصصان بااص...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏4❤2
خیرهسر متمرد
تحلیل اجتماعی: #مهندسی_نفوذ و زنده به گور کردن وفاداران؛ داستانی که فکر میکنید یک فیلم سینمایی است! فیلم اسکاری #پارازیت، محصول کشور کره جنوبی، یک درام ساده نیست؛ نقشهراه دقیق و گامبهگام یک ساختار انگلی برای تصاحب، انحصار و در نهایت نابودی میزبان است.…
تحلیل اجتماعی:
#مهندسی_نفوذ و زنده به گور کردن وفاداران؛ داستانی که فکر میکنید یک فیلم سینمایی است!
فیلم اسکاری #پارازیت، محصول کشور کره جنوبی، یک درام ساده نیست؛ نقشهراه دقیق و گامبهگام یک ساختار انگلی برای تصاحب، انحصار و در نهایت نابودی میزبان است. برای درک اینکه این موجودات چگونه یک سیستم را از درون متلاشی میکنند، باید خط سیر داستان را از پرده اول تا پایان خونین آن مرور کرد:
پرده اول: نفوذ با جعل مدرک
داستان از زیرزمین تاریک و غرق در فقر خانواده «کیم» شروع میشود؛ خانوادهای بیکفایت اما باهوش در فریبکاری. پسر خانواده با یک مدرک تحصیلی جعلی و تظاهر به نخبگی، به عنوان معلم خصوصی وارد عمارت باشکوه و فوقالعاده ثروتمند خانواده «پارک» میشود. او اولین سلول انگلی است که به بافت میزبان تزریق میشود. او نه بر اساس شایستگی، بلکه با تکیه بر اعتماد کورکورانهٔ صاحبخانه، جا پای خود را محکم میکند.
پرده دوم: پروندهسازی و جراحی حذفی
انگلها میدانند که در حضور متخصصان بااصالت و وفادار، دکان دروغینشان دوام نخواهد آورد. پس فاز دوم یعنی «توطئه و پاکسازی» آغاز میشود. آنها با غیراخلاقیترین روشها برای تیم قدیمی خانه پروندهسازی میکنند؛ مخفیانه پرز هلو روی یقه خدمتکار دلسوز و باسابقه میپاشند تا سرفههایش را به عنوان بیماری سل و مایه ننگ خانه به زن صاحبخانه قالب کنند. سپس با جاسازی یک لباس زنانه در ماشین، برای راننده شریف و قدیمی عمارت، پروندهٔ فساد اخلاقی میسازند. هر دو اخراج میشوند و اعضای دیگر خانوادهٔ کلاهبردار، با هویتهای دستساز، جای آنها را میگیرند. درس اخلاقی این پرده مشخص است: در اتمسفر پارازیتها، تخصص و صداقت یک تهدید حیاتی است که باید با برچسبزنی سر بریده شود.
پرده سوم: ایجاد حباب بیخبری
حالا انحصار کامل شده است. انگلها تمام مجاری اطلاعاتی عمارت را در دست گرفتهاند. آنها دور آقای پارک (صاحبخانه) یک حباب سخت از بیخبری و تملق سازمانیافته درست میکنند. صاحبخانه در آرامشی فانتزی غرق میشود و گمان میکند دلسوزترین و حرفهایترین تیم تاریخ را دور خود جمع کرده است. انگلها ثروت، پرستیژ و منابع عمارت را تا مغز استخوان مصرف میکنند، بدون اینکه ذرهای کار تشکیلاتی یا ارزش واقعی به آن خانه اضافه کنند. آنها میزبان را از واقعیت بیرون کاملاً ایزوله میکنند.
پرده چهارم: سیگنالهای ناشنیده از زیرزمین
نقطه عطف داستان زمانی رخ میدهد که در یک شب بارانی، رازی هولناک فاش میشود؛ شوهر همان خدمتکار قدیمی که با توطئه اخراج شده بود، سالهاست مخفیانه در پناهگاه زیرزمینی این عمارت زندگی میکند. او نماد همان وفاداران و دلسوزان واقعی است که توسط باند جدید پاکسازی و زنده به گور شدهاند. آن مرد راندهشده به زیرزمین، هر شب با روشن و خاموش کردن چراغهای پله به زبان مورس، تلاش میکند به صاحبخانه سیگنال بیداری و هشدار بفرستد. اما تراژدی و کوری استراتژیک صاحبخانه دقیقاً همینجاست؛ او که غرق در حباب تملق باند کیم است، این هشدارهای حیاتی را اصلاً نمیبیند و آنها را به حساب نقص فنی سنسورهای خودکار خانه میگذارد! او حتی بوی گند تعفن و فاجعهای که در زیرپوست خانهاش جریان دارد را حس نمیکند.
پرده پنجم: فینال خونین و مسلخ میزبان
درس اجتماعی نهایی در روز جشن تولد پسر صاحبخانه رقم میخورد؛ روزی که حباب توهم با انفجار واقعیت میترکد. مرد زیرزمینی که همسرش توسط باند کلاهبردار کشته شده، برای انتقام بیرون میآید. اما ضربهٔ نهایی و مرگبار را پدر خانوادهٔ کلاهبردار (آقای کیم) میزند؛ او که تا دیروز خم میشد و مجیز میگفت، وقتی میبیند صاحبخانه در اوج فاجعه و مرگ، هنوز دارد به بوی گند آنها توهین میکند و واقعیت میدان را انکار میکند، کنترلش را از دست میدهد. او چاقو را در قلب صاحبخانه (میزبان) فرو میکند. عمارت لوکس در حمامی از خون و لجن نابود میشود؛ انگلها تا آخرین قطره خون میزبان را مکیدند، نخبگان و هشداردهندگان واقعی را به زیرزمین فرستادند و در نهایت، خود میزبان را هم قربانی کوری استراتژیکش کردند.
تماشای دوباره این خط سیر هولناک از پروندهسازی تا مسلخ، شما را به یاد چیزی نمیاندازه؟
https://youtu.be/isOGD_7hNIY?si=5ezwmPbW3B239sWy
@BehzadM0
#مهندسی_نفوذ و زنده به گور کردن وفاداران؛ داستانی که فکر میکنید یک فیلم سینمایی است!
فیلم اسکاری #پارازیت، محصول کشور کره جنوبی، یک درام ساده نیست؛ نقشهراه دقیق و گامبهگام یک ساختار انگلی برای تصاحب، انحصار و در نهایت نابودی میزبان است. برای درک اینکه این موجودات چگونه یک سیستم را از درون متلاشی میکنند، باید خط سیر داستان را از پرده اول تا پایان خونین آن مرور کرد:
پرده اول: نفوذ با جعل مدرک
داستان از زیرزمین تاریک و غرق در فقر خانواده «کیم» شروع میشود؛ خانوادهای بیکفایت اما باهوش در فریبکاری. پسر خانواده با یک مدرک تحصیلی جعلی و تظاهر به نخبگی، به عنوان معلم خصوصی وارد عمارت باشکوه و فوقالعاده ثروتمند خانواده «پارک» میشود. او اولین سلول انگلی است که به بافت میزبان تزریق میشود. او نه بر اساس شایستگی، بلکه با تکیه بر اعتماد کورکورانهٔ صاحبخانه، جا پای خود را محکم میکند.
پرده دوم: پروندهسازی و جراحی حذفی
انگلها میدانند که در حضور متخصصان بااصالت و وفادار، دکان دروغینشان دوام نخواهد آورد. پس فاز دوم یعنی «توطئه و پاکسازی» آغاز میشود. آنها با غیراخلاقیترین روشها برای تیم قدیمی خانه پروندهسازی میکنند؛ مخفیانه پرز هلو روی یقه خدمتکار دلسوز و باسابقه میپاشند تا سرفههایش را به عنوان بیماری سل و مایه ننگ خانه به زن صاحبخانه قالب کنند. سپس با جاسازی یک لباس زنانه در ماشین، برای راننده شریف و قدیمی عمارت، پروندهٔ فساد اخلاقی میسازند. هر دو اخراج میشوند و اعضای دیگر خانوادهٔ کلاهبردار، با هویتهای دستساز، جای آنها را میگیرند. درس اخلاقی این پرده مشخص است: در اتمسفر پارازیتها، تخصص و صداقت یک تهدید حیاتی است که باید با برچسبزنی سر بریده شود.
پرده سوم: ایجاد حباب بیخبری
حالا انحصار کامل شده است. انگلها تمام مجاری اطلاعاتی عمارت را در دست گرفتهاند. آنها دور آقای پارک (صاحبخانه) یک حباب سخت از بیخبری و تملق سازمانیافته درست میکنند. صاحبخانه در آرامشی فانتزی غرق میشود و گمان میکند دلسوزترین و حرفهایترین تیم تاریخ را دور خود جمع کرده است. انگلها ثروت، پرستیژ و منابع عمارت را تا مغز استخوان مصرف میکنند، بدون اینکه ذرهای کار تشکیلاتی یا ارزش واقعی به آن خانه اضافه کنند. آنها میزبان را از واقعیت بیرون کاملاً ایزوله میکنند.
پرده چهارم: سیگنالهای ناشنیده از زیرزمین
نقطه عطف داستان زمانی رخ میدهد که در یک شب بارانی، رازی هولناک فاش میشود؛ شوهر همان خدمتکار قدیمی که با توطئه اخراج شده بود، سالهاست مخفیانه در پناهگاه زیرزمینی این عمارت زندگی میکند. او نماد همان وفاداران و دلسوزان واقعی است که توسط باند جدید پاکسازی و زنده به گور شدهاند. آن مرد راندهشده به زیرزمین، هر شب با روشن و خاموش کردن چراغهای پله به زبان مورس، تلاش میکند به صاحبخانه سیگنال بیداری و هشدار بفرستد. اما تراژدی و کوری استراتژیک صاحبخانه دقیقاً همینجاست؛ او که غرق در حباب تملق باند کیم است، این هشدارهای حیاتی را اصلاً نمیبیند و آنها را به حساب نقص فنی سنسورهای خودکار خانه میگذارد! او حتی بوی گند تعفن و فاجعهای که در زیرپوست خانهاش جریان دارد را حس نمیکند.
پرده پنجم: فینال خونین و مسلخ میزبان
درس اجتماعی نهایی در روز جشن تولد پسر صاحبخانه رقم میخورد؛ روزی که حباب توهم با انفجار واقعیت میترکد. مرد زیرزمینی که همسرش توسط باند کلاهبردار کشته شده، برای انتقام بیرون میآید. اما ضربهٔ نهایی و مرگبار را پدر خانوادهٔ کلاهبردار (آقای کیم) میزند؛ او که تا دیروز خم میشد و مجیز میگفت، وقتی میبیند صاحبخانه در اوج فاجعه و مرگ، هنوز دارد به بوی گند آنها توهین میکند و واقعیت میدان را انکار میکند، کنترلش را از دست میدهد. او چاقو را در قلب صاحبخانه (میزبان) فرو میکند. عمارت لوکس در حمامی از خون و لجن نابود میشود؛ انگلها تا آخرین قطره خون میزبان را مکیدند، نخبگان و هشداردهندگان واقعی را به زیرزمین فرستادند و در نهایت، خود میزبان را هم قربانی کوری استراتژیکش کردند.
تماشای دوباره این خط سیر هولناک از پروندهسازی تا مسلخ، شما را به یاد چیزی نمیاندازه؟
https://youtu.be/isOGD_7hNIY?si=5ezwmPbW3B239sWy
@BehzadM0
YouTube
PARASITE - Official Trailer – In Theaters 10.11.2019
Act like you own the place. #Parasite is Now Playing in Theaters.
Bong Joon Ho brings his singular mastery home to Korea in this pitch-black modern fairytale.
Meet the Park Family: the picture of aspirational wealth. And the Kim Family, rich in street…
Bong Joon Ho brings his singular mastery home to Korea in this pitch-black modern fairytale.
Meet the Park Family: the picture of aspirational wealth. And the Kim Family, rich in street…
👍6❤3👏3🔥1
Forwarded from Twitter (𝕏) Media Downloader دانلود از توییتر (ایکس)
قلعه ای که بدست ابهام»، «سکوت»، «نفوذ»، «چاپلوسی» و «تهمت» سقوط کرد!
سالها پیش در سرزمینی دور، مردمان شهری به نام «آزادان» آرزوی رهایی از فرمانروایی تاریکی را داشتند.
دورتر قلعهای سفید بر بلندای کوه قرار داشت که همه امیدشان به آن قلعه بود. پرچمش نماد آزادی بود و هزاران نفر زخم خورده از سراسر سرزمین چشم به آن دوخته بودند و فرمانده قلعه، مردی شریف و محبوب بود، مردم دوستش داشتند، پیشینه اش خورشید بود!
اما مشکل از جایی آغاز شد که اطرافش آرامآرام پر شد از چهرههایی ناشناس، افرادی که هیچکس نمیدانست از کجا آمدهاند، برخی میگفتند سالها در خدمت حکومت تاریکی بودهاند، برخی میگفتند تا همین دیروز علیه آرمانهای قلعه سخن میگفتهاند، اما ناگهان در مهمترین اتاقهای قلعه دیده میشدند.
یک روز مردی از تبار وفادارن پرسید:
«این افراد چه کسانی هستند؟» پاسخی دریافت نکرد.
روز بعد جوانی پرسید:«چگونه به این جایگاه رسیدهاند؟»باز هم پاسخی نیامد.
سومین نفر پرسید:
«چه کسی آنان را انتخاب کرده است؟»
این بار اما اتفاق دیگری افتاد، به جای پاسخ، نگهبانان قلعه به او حمله کردند و گفتند:
«تو دشمنی.»
«تو جاسوسی.»
«تو قصد تفرقه داری» و مرد جوان را از دروازهها آویزان کردند تا درس عبرت سایرین شود!
کمکم موجودی عجیب در قلعه متولد شد، نامش «ابهام» بود، «ابهام» در راهروهای قلعه ی امید راه میرفت، پشت درهای بسته مینشست، در جلسات حاضر میشد و هر روز بزرگتر و قوی تر میشد.
هر بار که سؤالی بیپاسخ میماند، به وضوح دیده میشد که «ابهام» فربهتر شده،هر بار که کسی برچسب میخورد، «ابهام» قویتر میشد، که ناکهان روزی در کنار «ابهام»، برادرش نیز حاضر شد، نام او «سکوت» بود«سکوت» همه جا حضور داشت، وقتی مردم سؤال میکردند، سکوت لبخند میزد، وقتی شایعهها بیشتر میشدند، سکوت شانه بالا میانداخت.
وقتی دوستان قدیمی قلعه ناامید میشدند، سکوت چیزی نمیگفت.
اما خطرناکترین شخصیت، هنوز وارد داستان نشده بود، او «تهمت» نام داشت، با شمشیری در دست .
بالاخره او هم آمد و هر کس سؤال میکرد، تهمت به سویش حمله میبرد، هر کس خواهان توضیح بود، تهمت او را خائن معرفی میکرد، هر کس هشدار میداد، تهمت فریاد میزد:«نفوذی!»«مزدور!»«دشمن!»
و مردم کمکم یاد گرفتند سؤال نپرسند، اما سؤالهای سرکوب شده نمیمیرند، آنها به «شایعه» تبدیل میشوند.
در زیرزمینهای شهر، زمزمهها آغاز شد، مردم دیگر نمیپرسیدند چه حقیقتی وجود دارد،بلکه حدس میزدند، هرکس روایتی میساخت، هرکس داستانی تعریف میکرد، چون هیچ پاسخ روشنی وجود نداشت.
در همین روزها، مردی با ردایی سیاه وارد شهر شد، نامش «نفوذ» بود، هیچکس او را نمیشناخت، اما او نیازی به قدرت نداشت، نیازی به ارتش نداشت، او فقط کنار «ابهام» نشست، در کنار «سکوت» غذا خورد و با «تهمت»دوست شد و غلامی برای خود اختیار کرد بنام«چاپلوسی» پسرکی کوتوله، شیرین عقل و کودن که حتی برای بدیهی ترین خواسته، مدت زیادی چرب زبانی میکرد! او تمام۲۴ ساعت روزش را در خدمت «نفوذ» همچو توله سگی وفادار، سپری میکرد.
نفوذ میدانست تا زمانی که مردم به همدیگر شک کنند، او پیروز است، میدانست که برای سقوط قلعه لازم نیست دیوارها را بشکند، کافی است اعتماد را نابود کند، مدت ها گذشت، دشمنان قلعه بیرون دیوارها ایستاده بودند، اما اتفاق عجیبی رخ داد،هیچ حمله بزرگی انجام نشد، هیچ نبرد سرنوشتسازی اتفاق نیفتاد، هیچ ارتشی دیوارها را فتح نکرد، با این حال، قلعه روزبهروز ضعیفتر شد، زیرا مردم دیگر به یکدیگر اعتماد نداشتند، دوستان قدیمی از هم جدا شده بودند، وفاداران دلزده شده بودند، بهترین جنگجویان شهر رفته بودند و آنان که مانده بودند بیشتر وقت خود را صرف متهم کردن یکدیگر میکردند تا مبارزه با دشمن.
سرانجام روزی فرا رسید که پرچم سفید قلعه هنوز بر فراز برجها میرقصید،دیوارها هنوز پابرجا بودند، دروازهها هنوز شکسته نشده بودند،اما قلعه سقوط کرده بود، نه به دست دشمن، بلکه به دست «ابهام»، به دست «سکوت»، به دست «تهمت» به سرکردگی «نفوذ» و به دست کسانی که گمان میکردند پاسخ ندادن، آسانتر از پاسخ دادن است.
آن روز مردی از تبار مبارزه و وفاداری ، آخرین جمله عمرش را گفت:
«هیچ قلعهای از بیرون فتح نمیشود، وقتی نگهبانانش از درون اعتماد را کشته باشند.»
به قلم #پسرعاقل_نوح
🔗 پسر عاقل نوح (@Ebne_noah)
📲 @twittervid_bot
سالها پیش در سرزمینی دور، مردمان شهری به نام «آزادان» آرزوی رهایی از فرمانروایی تاریکی را داشتند.
دورتر قلعهای سفید بر بلندای کوه قرار داشت که همه امیدشان به آن قلعه بود. پرچمش نماد آزادی بود و هزاران نفر زخم خورده از سراسر سرزمین چشم به آن دوخته بودند و فرمانده قلعه، مردی شریف و محبوب بود، مردم دوستش داشتند، پیشینه اش خورشید بود!
اما مشکل از جایی آغاز شد که اطرافش آرامآرام پر شد از چهرههایی ناشناس، افرادی که هیچکس نمیدانست از کجا آمدهاند، برخی میگفتند سالها در خدمت حکومت تاریکی بودهاند، برخی میگفتند تا همین دیروز علیه آرمانهای قلعه سخن میگفتهاند، اما ناگهان در مهمترین اتاقهای قلعه دیده میشدند.
یک روز مردی از تبار وفادارن پرسید:
«این افراد چه کسانی هستند؟» پاسخی دریافت نکرد.
روز بعد جوانی پرسید:«چگونه به این جایگاه رسیدهاند؟»باز هم پاسخی نیامد.
سومین نفر پرسید:
«چه کسی آنان را انتخاب کرده است؟»
این بار اما اتفاق دیگری افتاد، به جای پاسخ، نگهبانان قلعه به او حمله کردند و گفتند:
«تو دشمنی.»
«تو جاسوسی.»
«تو قصد تفرقه داری» و مرد جوان را از دروازهها آویزان کردند تا درس عبرت سایرین شود!
کمکم موجودی عجیب در قلعه متولد شد، نامش «ابهام» بود، «ابهام» در راهروهای قلعه ی امید راه میرفت، پشت درهای بسته مینشست، در جلسات حاضر میشد و هر روز بزرگتر و قوی تر میشد.
هر بار که سؤالی بیپاسخ میماند، به وضوح دیده میشد که «ابهام» فربهتر شده،هر بار که کسی برچسب میخورد، «ابهام» قویتر میشد، که ناکهان روزی در کنار «ابهام»، برادرش نیز حاضر شد، نام او «سکوت» بود«سکوت» همه جا حضور داشت، وقتی مردم سؤال میکردند، سکوت لبخند میزد، وقتی شایعهها بیشتر میشدند، سکوت شانه بالا میانداخت.
وقتی دوستان قدیمی قلعه ناامید میشدند، سکوت چیزی نمیگفت.
اما خطرناکترین شخصیت، هنوز وارد داستان نشده بود، او «تهمت» نام داشت، با شمشیری در دست .
بالاخره او هم آمد و هر کس سؤال میکرد، تهمت به سویش حمله میبرد، هر کس خواهان توضیح بود، تهمت او را خائن معرفی میکرد، هر کس هشدار میداد، تهمت فریاد میزد:«نفوذی!»«مزدور!»«دشمن!»
و مردم کمکم یاد گرفتند سؤال نپرسند، اما سؤالهای سرکوب شده نمیمیرند، آنها به «شایعه» تبدیل میشوند.
در زیرزمینهای شهر، زمزمهها آغاز شد، مردم دیگر نمیپرسیدند چه حقیقتی وجود دارد،بلکه حدس میزدند، هرکس روایتی میساخت، هرکس داستانی تعریف میکرد، چون هیچ پاسخ روشنی وجود نداشت.
در همین روزها، مردی با ردایی سیاه وارد شهر شد، نامش «نفوذ» بود، هیچکس او را نمیشناخت، اما او نیازی به قدرت نداشت، نیازی به ارتش نداشت، او فقط کنار «ابهام» نشست، در کنار «سکوت» غذا خورد و با «تهمت»دوست شد و غلامی برای خود اختیار کرد بنام«چاپلوسی» پسرکی کوتوله، شیرین عقل و کودن که حتی برای بدیهی ترین خواسته، مدت زیادی چرب زبانی میکرد! او تمام۲۴ ساعت روزش را در خدمت «نفوذ» همچو توله سگی وفادار، سپری میکرد.
نفوذ میدانست تا زمانی که مردم به همدیگر شک کنند، او پیروز است، میدانست که برای سقوط قلعه لازم نیست دیوارها را بشکند، کافی است اعتماد را نابود کند، مدت ها گذشت، دشمنان قلعه بیرون دیوارها ایستاده بودند، اما اتفاق عجیبی رخ داد،هیچ حمله بزرگی انجام نشد، هیچ نبرد سرنوشتسازی اتفاق نیفتاد، هیچ ارتشی دیوارها را فتح نکرد، با این حال، قلعه روزبهروز ضعیفتر شد، زیرا مردم دیگر به یکدیگر اعتماد نداشتند، دوستان قدیمی از هم جدا شده بودند، وفاداران دلزده شده بودند، بهترین جنگجویان شهر رفته بودند و آنان که مانده بودند بیشتر وقت خود را صرف متهم کردن یکدیگر میکردند تا مبارزه با دشمن.
سرانجام روزی فرا رسید که پرچم سفید قلعه هنوز بر فراز برجها میرقصید،دیوارها هنوز پابرجا بودند، دروازهها هنوز شکسته نشده بودند،اما قلعه سقوط کرده بود، نه به دست دشمن، بلکه به دست «ابهام»، به دست «سکوت»، به دست «تهمت» به سرکردگی «نفوذ» و به دست کسانی که گمان میکردند پاسخ ندادن، آسانتر از پاسخ دادن است.
آن روز مردی از تبار مبارزه و وفاداری ، آخرین جمله عمرش را گفت:
«هیچ قلعهای از بیرون فتح نمیشود، وقتی نگهبانانش از درون اعتماد را کشته باشند.»
به قلم #پسرعاقل_نوح
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💯5👍3👏2❤1😢1