KiarostamiAbbas
روزی در حال خوردن گیلاس بودیم و عباس دربارهی موضوع فیلم جدیدش توضیح میداد، در آخر از من پرسید: به نظرت چه اسمی برای فیلم بگذارم؟ گفتم: همین گیلاس را مد نظر قرار بده. و او با کمی تامل، نام هوشیارانهی «طعم گیلاس» را انتخاب کرد. _مرتضی کاخی_ مرتضی کاخی،…
خاطرهای از زبان عباس کیارستمی از مرتضی کاخی در گفتوگو با آیدین آغداشلو
کیارستمی: آیدین، نمیدانم تو چطور به شعر نگاه میکنی، اما آدم یک دوره از چیزهایی خوشش میآید و بعد آنها را کنار میگذارد. در مورد من اینطور بوده. مثلا من شعرهای دکتر حمیدیشیرازی را عاشقانه دوست داشتم و تمام دیوان شعرش را حفظ بودم و در دورهای از اینکه او را دوست داشتم بسیار عصبی بودم که چرا حافظهی من را دیوان او پر کرده است. این دوره گذشت و دوباره بعد از مدتی که به شوخی این شعر را خواندم، دیدم شعرهایش احساساتی است اما بد نیست.
آغداشلو: شعری داشت درباره دختری که دوست داشت و با کس دیگری ازدواج کرده بود. شعرهای تکاندهندهی پر از غیظ و فحاشی دارد.
کیارستمی: این شعری که گفتی یادم است:
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچهدیوی خود همین فردا برآرد شیون من
سر گذارد خواب را بر دامن سیمینتن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من، وای بر من
آغداشلو: من بعدها و همین الان هم در هنر غیظ را دوست ندارم، اما این شعر زیباست و نشان میدهد چقدر به او سخت گذشته.
کیارستمی: چون این غیظ تجربی بود. یک بار عاشق دختر سرهنگی بوده که آن دختر را به او نداده بودند. من در پانزدهسالگی با او همدل شده بودم! و چون کتابش گران بود نمیتوانستم آن را بخرم و دوستم از میان کتابهای برادرش آن را برایم میآورد و میگفت صبح باید بگذارم سر جایش، چون برادرم دقیق است و متوجه میشود کتاب نیست. بههمینخاطر من در دو شب این دیوان را در دفترچهای پاکنویس کردم و حفظ شدم.
آغداشلو: چه حافظهی درخشانی!
کیارستمی: سالها بعد که خیلی عصبانی بودم - مثل کسانی که بعد از مدتی از اینکه خالکوبی کردهاند پشیمان میشوند - از اینکه یک دیوان شعر هاردِ مغزم را پر کرده و هیچجایی به دردم نمیخورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانهی دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت میروم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمیشناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدیشیرازی. گفتم من نمیشناسم؟! [خنده] همانجا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ده دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و بهناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقهمندانتان هستند. همهی دیوانتان را هم حفظند. [خنده] مایل هستید یکی از اشعار شما را بخوانند؟ او هم با سر تایید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یکباره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود: خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من، همدرد مرغان سحر من/... وای بر من، وای بر من. همانطور که این شعر را میخواندم، دیدم از گوشهی چشمهایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوهی ناصر ملکمطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانههایش تکان میخورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود: گفتمت دیگر نبینم، باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم، ناز دیدم/ قامت طناز دیدم، گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم. به کلمهی «شیراز» که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظ بودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.
آغداشلو: و بار امانت را تحویل بدهی.
کیارستمی: بله، وقتی بیرون آمدیم، مرتضی گفت صورت من بیحس است. من هم همانطور بودم، یعنی صورتم و تنم بیحس بود. وضعیت خاصی بود؛ اینکه کسی از راه برسد و دشمنی که به دوست تبدیل شود و بار امانت را به او تحویل دهد.
@KiarostamiAbbas
خاطرهای از زبان عباس کیارستمی از مرتضی کاخی در گفتوگو با آیدین آغداشلو
کیارستمی: آیدین، نمیدانم تو چطور به شعر نگاه میکنی، اما آدم یک دوره از چیزهایی خوشش میآید و بعد آنها را کنار میگذارد. در مورد من اینطور بوده. مثلا من شعرهای دکتر حمیدیشیرازی را عاشقانه دوست داشتم و تمام دیوان شعرش را حفظ بودم و در دورهای از اینکه او را دوست داشتم بسیار عصبی بودم که چرا حافظهی من را دیوان او پر کرده است. این دوره گذشت و دوباره بعد از مدتی که به شوخی این شعر را خواندم، دیدم شعرهایش احساساتی است اما بد نیست.
آغداشلو: شعری داشت درباره دختری که دوست داشت و با کس دیگری ازدواج کرده بود. شعرهای تکاندهندهی پر از غیظ و فحاشی دارد.
کیارستمی: این شعری که گفتی یادم است:
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچهدیوی خود همین فردا برآرد شیون من
سر گذارد خواب را بر دامن سیمینتن من
هر دم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من، وای بر من
آغداشلو: من بعدها و همین الان هم در هنر غیظ را دوست ندارم، اما این شعر زیباست و نشان میدهد چقدر به او سخت گذشته.
کیارستمی: چون این غیظ تجربی بود. یک بار عاشق دختر سرهنگی بوده که آن دختر را به او نداده بودند. من در پانزدهسالگی با او همدل شده بودم! و چون کتابش گران بود نمیتوانستم آن را بخرم و دوستم از میان کتابهای برادرش آن را برایم میآورد و میگفت صبح باید بگذارم سر جایش، چون برادرم دقیق است و متوجه میشود کتاب نیست. بههمینخاطر من در دو شب این دیوان را در دفترچهای پاکنویس کردم و حفظ شدم.
آغداشلو: چه حافظهی درخشانی!
کیارستمی: سالها بعد که خیلی عصبانی بودم - مثل کسانی که بعد از مدتی از اینکه خالکوبی کردهاند پشیمان میشوند - از اینکه یک دیوان شعر هاردِ مغزم را پر کرده و هیچجایی به دردم نمیخورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانهی دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت میروم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمیشناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدیشیرازی. گفتم من نمیشناسم؟! [خنده] همانجا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ده دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و بهناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقهمندانتان هستند. همهی دیوانتان را هم حفظند. [خنده] مایل هستید یکی از اشعار شما را بخوانند؟ او هم با سر تایید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یکباره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود: خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من، همدرد مرغان سحر من/... وای بر من، وای بر من. همانطور که این شعر را میخواندم، دیدم از گوشهی چشمهایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوهی ناصر ملکمطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانههایش تکان میخورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود: گفتمت دیگر نبینم، باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم، ناز دیدم/ قامت طناز دیدم، گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم. به کلمهی «شیراز» که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظ بودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.
آغداشلو: و بار امانت را تحویل بدهی.
کیارستمی: بله، وقتی بیرون آمدیم، مرتضی گفت صورت من بیحس است. من هم همانطور بودم، یعنی صورتم و تنم بیحس بود. وضعیت خاصی بود؛ اینکه کسی از راه برسد و دشمنی که به دوست تبدیل شود و بار امانت را به او تحویل دهد.
@KiarostamiAbbas
نمایشگاه عکس عباس کیارستمی در ارمنستان
کورهراهی میپیمایم
به سختی
بیمقصد.
_عباس کیارستمی_
مجموعهای از عکسهای عباس کیارستمی در ارمنستان در معرض عموم قرار گرفت. این مجموعه شامل ۲۸ قطعه عکس سیاه و سفید با تم راه یا جاده است که با عنوان «بیمقصد» در گالری ملی ارمنستان به نمایش گذاشته شده است. این عکسها را خود کیارستمی در سال ۲۰۰۴ در جریان نخستین مرور آثار سینماییاش در ارمنستان به جشنوارهی فیلم زردآلوی طلایی اهدا کرده است.
بیشتر بخوانید...
@KiarostamiAbbas
کورهراهی میپیمایم
به سختی
بیمقصد.
_عباس کیارستمی_
مجموعهای از عکسهای عباس کیارستمی در ارمنستان در معرض عموم قرار گرفت. این مجموعه شامل ۲۸ قطعه عکس سیاه و سفید با تم راه یا جاده است که با عنوان «بیمقصد» در گالری ملی ارمنستان به نمایش گذاشته شده است. این عکسها را خود کیارستمی در سال ۲۰۰۴ در جریان نخستین مرور آثار سینماییاش در ارمنستان به جشنوارهی فیلم زردآلوی طلایی اهدا کرده است.
بیشتر بخوانید...
@KiarostamiAbbas
https://flic.kr/p/2ruuYY6
خانهی دوست کجاست؟
یادداشتی از محسن آزرم
نکتهی اصلی شاید نقشهی راهِ کیارستمیست و پای نقشهی راه که در میان باشد، درجا خانهی دوست کجاست؟ را به یاد میآورم؛ فیلمی است که حالا، سالها بعدِ اولین نمایش عمومیاش، به تماشاگرش میگوید باید از اینجا شروع کند اگر میخواهد کیارستمی را بعدِ این دنبال کند؛ از لحظهای که پسرکِ این فیلم حاضر نیست حرف دیگران را گوش کند و ترجیح میدهد راه خودش را برود و سعی کند خانهی محمدرضا نعمتزاده را پیدا کند و دفترمشقش را پس بدهد. از این نظر خانهی دوست کجاست؟ احتمالاً فیلمی نمادین هم هست؛ هرچند کیارستمی میانهی خوبی با نماد در سینما نداشت و در پاسخ پرسشهای منتقدان همیشه میگفت چیزی دراینباره نمیداند. اما حالا، با اینکه خودم هم میانهای با نمادین بودنِ چیزها ندارم، بدم نمیآید اینبار استثنا قائل شوم و احمدِ فیلم را شبیه عباس کیارستمیای بدانم که گوش کردن به حرف دیگران برایش فایدهای ندارد؛ چون میداند و میبیند که کسی حرفش را گوش نمیکند؛ همه حرف خودشان را میزنند؛ یک حرف را پشتهم تکرار میکنند و اعتنایی نمیکنند به آنچه شنیدهاند. احمدِ فیلم یا کیارستمیِ بیرونِ فیلم میداند که چارهی کار گذر از این حرفها و نشنیدن این حرفها و طی کردن راه و جستوجویی برای یافتن خانهی دوست است؛ جستوجویی برای یافتن مقصدی که دیگران یا نمیشناسند و خبری از آن ندارند، یا ترجیح میدهند نشانیاش را به دیگری ندهند. احمد از این راهها، این مسیرهای پیچدرپیچ، میگذرد، از میان درختها میگذرد، از تپهها بالا میرود و مسیری زیگزاگ را طی میکند. سالها میگذرند. احمد خانهی دوست را پیدا نمیکند. دست به کار تازهای میزند. مشقِ دوستش را هم مینویسد. کیارستمی هم دست به کارهای تازهای میزند. احمد یکجا نماندن را دوست نمیدارد؛ رفتن و دویدن روی خطها را ترجیح میدهد به قدمهای آهستهای روی زمینی صاف برداشتن. چه فایدهای دارد آدم یکجا بماند و حرف دیگران را گوش کند وقتی میداند دیگران هیچ تصوری از دنیای او ندارند؟
دنیای کیارستمی و منظومهای که در طول سالها آفرید، چیزیست که فقط به خودش تعلق دارد و راستش حالا که دارم این جملهها را مینویسم هیچ دلم نمیخواهد از فعلهای گذشته استفاده کنم؛ چون سینما که خانهی اصلی کیارستمیست، یا دستکم پیش خودم فکر میکنم بسیاری او را با سینما به یاد میآورند، در زمانِ حال میگذرد. سینما زمانِ حال است و حتی اگر گذشته را به یاد بیاورد و لحظههایی از آن گذشته را نشان دهد، حتماً دوباره به امروز، به زمان حال، برمیگردد. در زمان حال جریان دارد، در لحظهای که ما به تماشا نشستهایم؛ حتی اگر آنچه تماشا میکنیم غیاب او و سکوتش در زمانهای باشد که دهانهای بسیاری گشودهاند و هیچ نمیگویند.
خانهی دوست کجاست؟
یادداشتی از محسن آزرم
نکتهی اصلی شاید نقشهی راهِ کیارستمیست و پای نقشهی راه که در میان باشد، درجا خانهی دوست کجاست؟ را به یاد میآورم؛ فیلمی است که حالا، سالها بعدِ اولین نمایش عمومیاش، به تماشاگرش میگوید باید از اینجا شروع کند اگر میخواهد کیارستمی را بعدِ این دنبال کند؛ از لحظهای که پسرکِ این فیلم حاضر نیست حرف دیگران را گوش کند و ترجیح میدهد راه خودش را برود و سعی کند خانهی محمدرضا نعمتزاده را پیدا کند و دفترمشقش را پس بدهد. از این نظر خانهی دوست کجاست؟ احتمالاً فیلمی نمادین هم هست؛ هرچند کیارستمی میانهی خوبی با نماد در سینما نداشت و در پاسخ پرسشهای منتقدان همیشه میگفت چیزی دراینباره نمیداند. اما حالا، با اینکه خودم هم میانهای با نمادین بودنِ چیزها ندارم، بدم نمیآید اینبار استثنا قائل شوم و احمدِ فیلم را شبیه عباس کیارستمیای بدانم که گوش کردن به حرف دیگران برایش فایدهای ندارد؛ چون میداند و میبیند که کسی حرفش را گوش نمیکند؛ همه حرف خودشان را میزنند؛ یک حرف را پشتهم تکرار میکنند و اعتنایی نمیکنند به آنچه شنیدهاند. احمدِ فیلم یا کیارستمیِ بیرونِ فیلم میداند که چارهی کار گذر از این حرفها و نشنیدن این حرفها و طی کردن راه و جستوجویی برای یافتن خانهی دوست است؛ جستوجویی برای یافتن مقصدی که دیگران یا نمیشناسند و خبری از آن ندارند، یا ترجیح میدهند نشانیاش را به دیگری ندهند. احمد از این راهها، این مسیرهای پیچدرپیچ، میگذرد، از میان درختها میگذرد، از تپهها بالا میرود و مسیری زیگزاگ را طی میکند. سالها میگذرند. احمد خانهی دوست را پیدا نمیکند. دست به کار تازهای میزند. مشقِ دوستش را هم مینویسد. کیارستمی هم دست به کارهای تازهای میزند. احمد یکجا نماندن را دوست نمیدارد؛ رفتن و دویدن روی خطها را ترجیح میدهد به قدمهای آهستهای روی زمینی صاف برداشتن. چه فایدهای دارد آدم یکجا بماند و حرف دیگران را گوش کند وقتی میداند دیگران هیچ تصوری از دنیای او ندارند؟
دنیای کیارستمی و منظومهای که در طول سالها آفرید، چیزیست که فقط به خودش تعلق دارد و راستش حالا که دارم این جملهها را مینویسم هیچ دلم نمیخواهد از فعلهای گذشته استفاده کنم؛ چون سینما که خانهی اصلی کیارستمیست، یا دستکم پیش خودم فکر میکنم بسیاری او را با سینما به یاد میآورند، در زمانِ حال میگذرد. سینما زمانِ حال است و حتی اگر گذشته را به یاد بیاورد و لحظههایی از آن گذشته را نشان دهد، حتماً دوباره به امروز، به زمان حال، برمیگردد. در زمان حال جریان دارد، در لحظهای که ما به تماشا نشستهایم؛ حتی اگر آنچه تماشا میکنیم غیاب او و سکوتش در زمانهای باشد که دهانهای بسیاری گشودهاند و هیچ نمیگویند.
Flickr
خانه دوست کجاست؟
یادداشتی از محسن آزرم
متاسفانه با خبر شدیم که احمد احمدپور، بازیگر فیلم «خانهی دوست کجاست» فوت کرده است.
احمد، برادر کوچکتر بابک احمدپور، بازیگر نقش اصلی #خانه_دوست_کجاست بود و خود او در این فیلم نقش «محمدرضا نعمتزاده» را بازی میکرد. آقای احمدپور که ساکن تهران بود بعد از ظهر پنجشنبه، اول آبان در هنگام خواب به دلیل ایست قلبی درگذشته است. احمد احمدپور متولد سال ۱۳۵۸ بود. او بهیار و بازنشستهی ارتش بود.
روحش در آرامش
احمد، برادر کوچکتر بابک احمدپور، بازیگر نقش اصلی #خانه_دوست_کجاست بود و خود او در این فیلم نقش «محمدرضا نعمتزاده» را بازی میکرد. آقای احمدپور که ساکن تهران بود بعد از ظهر پنجشنبه، اول آبان در هنگام خواب به دلیل ایست قلبی درگذشته است. احمد احمدپور متولد سال ۱۳۵۸ بود. او بهیار و بازنشستهی ارتش بود.
روحش در آرامش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا کیارستمی هنوز مهم است؟
گفتوگوی روبرت صافاریان و نیما حسنینسب دربارهی سینمای عباس کیارستمی
کاری از کانال تلگرامی آزادِ هنر
نسخهی کامل این گفتوگو:
https://youtu.be/f2fyQ7Ic9Z0
گفتوگوی روبرت صافاریان و نیما حسنینسب دربارهی سینمای عباس کیارستمی
کاری از کانال تلگرامی آزادِ هنر
نسخهی کامل این گفتوگو:
https://youtu.be/f2fyQ7Ic9Z0
با کمال تاسف با خبر شدیم که همایون ارشادی امروز سهشنبه ۲۰ آبان درگذشته است.
همایون ارشادی مدتی درگیر بیماری سرطان بود و امروز صبح درگذشت.
آقای ارشادی که دانشآموختهی معماری بود در سال ۱۳۷۶ و با بازی در فیلم «طعم گیلاس»، ساختهی عباس کیارستمی به شهرت رسید و بعد تبدیل به یک بازیگر حرفهای شد.
او متولد ۱۳۲۶ در اصفهان بود.
روحش در آرامش
همایون ارشادی مدتی درگیر بیماری سرطان بود و امروز صبح درگذشت.
آقای ارشادی که دانشآموختهی معماری بود در سال ۱۳۷۶ و با بازی در فیلم «طعم گیلاس»، ساختهی عباس کیارستمی به شهرت رسید و بعد تبدیل به یک بازیگر حرفهای شد.
او متولد ۱۳۲۶ در اصفهان بود.
روحش در آرامش
St. James Infirmary
Louis Armstrong
قطعهی St. James Infirmary اثر لویی آرمسترانگ
به یاد همایون ارشادی که «آقای بدیعی» با حضور او جان گرفت؛ جانی نامیرا
@KiarostamiAbbas
به یاد همایون ارشادی که «آقای بدیعی» با حضور او جان گرفت؛ جانی نامیرا
@KiarostamiAbbas
امروز ۱۲ آذر، دهمین سالگرد درگذشت حمیده رضویست. حمیده رضوی، فیلمساز بود و از نزدیکترین اشخاص به عباس کیارستمی به شمار میرفت. حمیده در بسیاری از پروژههای هنری ده سال آخر زندگی کیارستمی حضور داشت و او را همراهی میکرد. خانم رضوی فیلمسازی را از کارگاههای کیارستمی شروع کرد و چیزی نگذشت که بهعنوان یکی از با استعدادترین شاگردان او مطرح شد. از حمیده چند فیلم کوتاه، کلیپ و ویدئو آرت و همچنین دو مستند از پشت صحنهی فیلمهای کیارستمی به یادگار مانده. او که شیفتهی کویر و آفرودسواری بود، هفت ماه قبل از مرگ کیارستمی و در چهلسالگی بر اثر واژگون شدن خودرواش در کویر لوت درگذشت. به قول آن بزرگ «یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت». مزار او در کنار مزار استادش در توک مزرعه (لواسان) است. برنامهی یادمانی به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت حمیده تدارک دیدهایم که بهزودی در موردش اطلاعرسانی خواهیم کرد.
در ادامه یکی از فیلمهای کوتاه حمیده رضوی را برای اولینبار منتشر میکنیم.
اصل عکس از مهیار حاجتمند
@KiarostamiAbbas
در ادامه یکی از فیلمهای کوتاه حمیده رضوی را برای اولینبار منتشر میکنیم.
اصل عکس از مهیار حاجتمند
@KiarostamiAbbas
یادمان حمیده رضوی
به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت
چهارشنبه ۱۹ آذر، ساعت ۱۵:۳۰
سینماتک موزهی هنرهای معاصر تهران
سخنرانان:
خاطره خدایی
شادمهر راستین
هادی سروری
علی رضوانی
مازیار چشمهعلایی
با اجرای علی مغازهای
همراه با نمایش چند فیلم کوتاه و کلیپ از حمیده بهعلاوهی مستند «طعم شیرین»
▪︎ورود برای عموم آزاد است▪︎
طراح پوستر: جواد آتشباری
عکس: مهیار حاجتمند
@KiarostamiAbbas
به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت
چهارشنبه ۱۹ آذر، ساعت ۱۵:۳۰
سینماتک موزهی هنرهای معاصر تهران
سخنرانان:
خاطره خدایی
شادمهر راستین
هادی سروری
علی رضوانی
مازیار چشمهعلایی
با اجرای علی مغازهای
همراه با نمایش چند فیلم کوتاه و کلیپ از حمیده بهعلاوهی مستند «طعم شیرین»
▪︎ورود برای عموم آزاد است▪︎
طراح پوستر: جواد آتشباری
عکس: مهیار حاجتمند
@KiarostamiAbbas
کانون سینمای دانشگاه صنعتی شریف برگزار میکند:
نمایش و بررسی فیلمهای «به ترتیب یا بدون ترتیب» و «همشهری» از ساختههای عباس کیارستمی
با حضور صالح نجفی و مازیار چشمهعلایی
سهشنبه ۲ دی، ساعت ۱۶:۳۰
دانشگاه صنعتی شریف، آمفیتئاتر مرکزی
حضور برای عموم آزاد و رایگان است
ثبتنام از اینجا
@KiarostamiAbbas
نمایش و بررسی فیلمهای «به ترتیب یا بدون ترتیب» و «همشهری» از ساختههای عباس کیارستمی
با حضور صالح نجفی و مازیار چشمهعلایی
سهشنبه ۲ دی، ساعت ۱۶:۳۰
دانشگاه صنعتی شریف، آمفیتئاتر مرکزی
حضور برای عموم آزاد و رایگان است
ثبتنام از اینجا
@KiarostamiAbbas
گورستان
سراسر
پوشیده از برف.
آبشده
تنها برفِ سه سنگ قبر
هر سه جوان.
_عباس کیارستمی_
از دفتر شعر «همراه با باد»
@KiarostamiAbbas
سراسر
پوشیده از برف.
آبشده
تنها برفِ سه سنگ قبر
هر سه جوان.
_عباس کیارستمی_
از دفتر شعر «همراه با باد»
@KiarostamiAbbas