چارهای نداشتم. باید از سنندج میرفتم سمتِ یک مرزِ دیگر. مرزِ آمدنم دیگر امن نبود. مخصوصن چون گفته بودم تهران آمدهام. جایی بیرونِ شهر نشسته بودم. خودم و یک بطری آب معدنی. نشان به آن نشان باز، که بهم هزار تومن فروختندش. البته جاهای دیگر ارزانتر هم گرفته بودم. نباید چانه میزدم تا زیاد حرف نزده باشم. بطری را دستم گرفته بودم و سر میکشدم، دقیقن رویِ پلِ قشلاق. عینکم را توی راه گم کرده بودم و نمیتوانستم از آنجا سد را ببینم. البته هوا آنقدر سرد و سنگین بود که اگر عینک هم داشتم، که حتا اگر دوربین هم داشتم نمیتوانستم از آنجا سد را ببینم. به این فکر میکردم که با چه رویی از توی سنندج رد شوم. گیرم که چشمهام را هم بستم، گوشهام چی؟ آنها را هم بگیرم، چطور از این مطمئن میشدم که هیچ کدام از ارواحِ گریزان و پریشان تویِ شهر مچم را نمیگیرند و بازخاستم نمیکنند که، کجا داری درمیروی پفیوز؟ میترسیدم. از اینکه حتا به یک شیطنت کوچک اکتفا کنند و یکیشان گوشهای از شهر یک نیشگون ظریفم بگیرد، میترسیدم. زل زده بودم به هوای پس و خالیِ جلو روم. از اینکه چشمم یک لحظه بیفتدِ به جریانِ زیر پل و رنگِ همیشگیِ آب را نبینم میترسیدم. میترسیدم لایههایی از سرخی ببینم توش و همانجا آب شوم از خجالت. صاف زل زده بودم به جلو. هوا کمی بالا و پایین میرفت، متراکمتر میشد و بالاپایینتر میرفت، انگار که همهاش یکجا جمع شده باشد و با سرعت بالایی به بالا و پایین نوسان کند، متراکمتر و متراکمتر، تودهای متراکم و در نوسان، در خلائی که هی بیشتر بهم نزدیک میشد و خفگیام را محتملتر، چیزی که داشت در شکلِ یک سرِ بیچهره مرئی میشد و جلوی چشمهام به بالا و پایین نوسان میکرد. سری که فقط گردیاش شبیهِ سرها بود، با اینحال مطمئن بودم سر است. مطئن هم بودم زل زده بهم، با اینکه چشم نداشت. صداهای مبهمی با هر نوسانش پرت میکرد بیرون. صد از او بود. چون نه من، نه پل و نه آبمعدنی قرار نبود صدایی بدهیم. صداهایی که وقتی کنار همشان گذاشتم، فهمیدم میگوید: منم #حسین_قادری، شاید اگر اسمم آگرین بود، یا آوات و آسو یا سَرکَوت و شیرکو یا یا سوران یا آژین، یا از این چیزها که ملت وقتی میشنوند میگویند: وای! کردها چه اسمهای قشنگی دارند! حداقلِ اسمِ بدنِ بیجانم را در جایی ثبت میکردند، تا یادشان نرود من را هم، همان روزی کشتند که #سارو_قهرمانی را، روی همان صندلی هم شکنجهام کردند، همانجا هم بهم گفتند نجس و همانجا هم مجبورم کردند با لهجهام بگویم حسین تا بعدش همه بخندند و مطمئن شوند از اینکه حسینی که من هستم، آن حسینی نیست که خودشان دادش میزنند، که جر میدهند خودشان را براش، سینه و زنجیر میزنند براش، نذری میدهند مشکی میپوشند براش.
آوات پوری
@kolbarnews
آوات پوری
@kolbarnews