Mansoor Osanloo-Official
39 subscribers
445 photos
363 videos
8 files
729 links
Download Telegram
Forwarded from خبرگر
📚 ضَرورت و تأثیرِ اندیشه یِ انقلابی و مبارزه یِ مُسلّحانه ، و خَلاءِ این دو عاملِ مُمتاز و عُنصرِ مُهم !
https://www.azadi-b.com/?p=28335


📚 ضَرورت و تأثیرِ اندیشه یِ انقلابی و مبارزه یِ مُسلّحانه ، و خَلاءِ این دو عاملِ مُمتاز و عُنصرِ مُهم !
https://www.azadi-b.com/?p=28335


لطفاً برحسب هر گونه اشتیاق یا تمایل تان ! مقاله ی مذبور را از طریق لینک به اشتراک گذاشته شده ( توسط سایت آزادی بیان ) مورد کنکاش قرار داده ، و مطالعه بفرمائید ...

#امید_آدینه

#سازماندهی
#جنگ_چریکی
#جنبش_مسلحانه
#تشکل_تسلیح_اتحاد_مبارزه_پیروزی
#مبارزه_مسلحانه_هم_استراتژی_هم_تاکتیک
#جمهوری_اسلامی_با_هر_جناح_و_دسته_نابود_باید_گردد





https://t.me/khabargar
من و پروانه همسرم
آن زمان که جوان‌تر بودیم!
مهربانتر و عاشقتر بودیم!
چهل و دو سال گذشته است از نامزدی ما
حالا، و ازدواج چهل و یکسال،
امروز دور از مام میهن و مادران تنها تریم!
در دوردست جغرافیا
و دنیای ناشناخته ها
عشق ما قوام یافته است! رنج های ما افزون و کوشش ما بسیار
گاه در میان ماست غوغا و گاه آرامش و صفا
گاه دیگ حادثه غلغل میکند
گاه مهر و‌عاطفه دل دل میکند
گاهی تنها بوسه ای حلال کارهاست
گاه فریاد و انتشار خشمی
جلوگیری از مرگ می کند
داستان درازی است
که از کودکی پا گرفت
درخت این ازدواج که حالا با همه عشقهای جهان
سر به سر میکند
در ترازوی دلم گاه وزنه ای شکسته است
گاه سنگ محک و کیمیا رازها را نهفته است
شاید این فرتور بی گمان زیبا
گره گشایی از هزار دل دردمند می کند!
افسانه ایست دراز
پر از رمز و راز
که هنوز در خود رازها
مهیا می کند.
آری آری دوستانم (کودکانم) قصه ما ز آرش هست
او به جان خدمتگزار باغ آتش هست!
در دوردست‌ها
در دره های کودکی
زیر بارش نرم مداوم برف پیری گستر زندگی
به جهان از جهان با پیوستن اسپرم پدر و تخمک مادرم آماده حضور در جهان شدم.
میلیاردها میلیارد مولکول به هم پیوستند، تا من از زهدان مادرم خارج شدم
نامش فاطمه بود
صاحب اسپرم
پدرم باقر بود
هر دو از ایل و تبار اوغوز های تاریخی ، ترک و ترکمن های درگیر و یاغی و گاه کوچنده ‌وکوشنده
پروانه هم از همین تیره و تبار آمد ‌و رسید به کار
پدرش علی(شیخعلی ) بود چون سواد می دانست
و مادرش خاله ام، صغرا
خواهر بزرگ‌تر مادرم
ادامه دارد…
من و همسرم پروانه
دو دیوانه
عاشق و متنفر
این بار در یکی از سواحل باور نکردنی ی نیوجرسی
همراه دوست گرامی مان استیو
مردی دانا و آگاه پروفسور علوم آموزشی
لطف کرد ‌ما را با خود به ساحل آزبورن بیچ (Auzborn 🏝️Beach ) برد.
ما از فراز پنج میلیارد سال در کره زمین همدیگر را یافتیم.
وقتی مادرم مرا در آغوش داشت و پدرم دست ناصر برادرم را گرفته بود تا به خانه دایی شیخعلی بقول مادرم و عمو شیخ علی به گفته پدرم، برویم. مش عبدالحسین پدر بزرگم گفته بود صبر کنید من و حاج خانوم هم می آییم.
مادر بزرگم حاج خانم که تبارش به کویر میرسید و در دوران وبا و قحطی همراه خواهر بزرگ‌ترش ننه مش خانوم و برادرش دایی عمراله به همراه پدرشان ، آدم ، کشاورزی سختکوش از اردستان از آن سوی کویر مرکزی ایران به راه زده بودند، و به دشت ورامین آمده بودند.
مادرشان را وبا به همراه هزاران روستایی و شهرنشین دیگر در مناطق حاشیه کویر کشته بود. شاید جزو کشته شدگان همان قتل عام ایرانیان توسط انگلیسی ها در دوران قحطی جنگ اول جهانی شده بودند. با خرید همه مواد غذایی ایرانیان از دست ارباب‌ها و سلف خر های شخصی و سران حکومت، و عین الدوله ها و مباشران سلطنتی و درباریان، جنگ جهانی بود و دوران بیرحمی!
پدر ‌مادرم فاطمه(گل گزی) و باقر اسانلو به همراه مش عبدالحسین (ببرازخان-اسفندیار) نام های سابق پدربزرگ پدری ام، و ننه حاج خانوم به خانه برادر پدر بزرگم شیخعلی می آیند.
ننه مش خانوم و عشرت خانوم مادر قمر خانوم همسر دایی عمراله آدم
مشغول زایاندن خاله صغرا بودند.
همه در حیاط بزرگ خانه که دیوار به دیوار حیاط خانه بابا عبدالحسین بود، ایستاده و حرف می زدند. مامان پستانش را در دهان من گذاشته بود، من مک میزدم و سیر میشدم ‌لبخندی داشتم که مامانم را خوشحال می کرد. صدای جیغ و گریه کودکی که از زه دان خاله صغرا بیرون زده بود، همه را بطرف تک اتاق بدون گنبذی “کشاند.
این صدای جیغ و فریاد پروانه بود که به جهان اعلام می‌کرد، من هم آمدم!
ادامه دارد…
Forwarded from خبرگر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یک گزارش مستقیم مردمی برای دوستانم که دقایقی در فضای نیویورک این شهر عجایب جهان قرار بگیرند. دموکراسی، آزادی، هنر، انسانگرایی، زیبایی و عشق و صلح در این شهر و در رفتار همه این مردم که از همه جای جهان در اینجا جمع شده اند، موج میزند!
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_سخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران_وعضواتحادیه_مستاجران_نیوجرسی
۲۳ سپتامبر ۲۰۲۳

https://t.me/MansoorOsanloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این هم اولین تجربه تاکسیدرمی کردن یک پرنده است، که به شیشه جلوی یک اراک خورد و افتاد و‌مرد!
برش داشتم از کف آسفالت خیابان.
افسوس جان نداشت. فکر کردم که نگذارم به تمامی نابود شود. پس با خودم به آپارتمان کوچکمان بردمش.
ضد عفونی درونی و بیرونی اش کردم. بعد هم نمک سود کامل ! یک هفته در نمک غرقش کردم. بعد زنده شد. بوی بد نمی داد. بر فراز جهان نواری فلزی پروازش دادم . از پشت پنجره هر روز برقرار جهان و جنگل‌ها پرواز می کند. برای من بهترین خبر ها می آورد. …
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_سخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران_وعضواتحادیه_مستاجران_نیوجرسی

https://t.me/MansoorOsanloo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این هم راکون جنگل های شمال آمریکاست . جلوی چشمم بعد از آنکه از کلاس و امتحان BLS برمیگشتم، ، داشت از جاده رد می‌شد. با یک اراک شورلت برخورد کرد. پوزه اش خورد شد. به این طرف جاده نزدیک من در پیاده رو پرتاب شد. غروب بود، باران تندی میبارید. باد هم میوزید، باران را به شلاق خیسی تبدیل می‌کرد . دیدم چاره ای ندارم، رفتم و پس گردن گرم راکون را گرفتم و آوردم در چمن کنار پیاده رو درازش کردم.
کاش خنجر کوهی ام همراهم بود. همانجا لختش می کردم، و گوشتش را که یکی از خوشمزه ترین و لذیذ ترین گوشتهای دنیاست، می بردم خانه برای کباب چنجه. و پوست و سر و دست ها و پاهایش را که سالم بودند، برای تاکسیدرمی استفاده می کردم. افسوس که پیاده بودم و راه دور، حداقل پنج مایل راه در پیش داشتم .
باران و باد و وسایل مهم دیگری که داشتم اجازه نداد او را با خودم به خانه ببرم.
اینجا سرزمین شگفت آوری است. هم دولت و هم ملت سعی میکنند، همه هستی و طبیعت و انسانیت خود را در کمال جدیت حفظ کنند. هم هستی و هم انسانها را حفظ میکنند. نظام آموزش و پرورش و تربیت و تعلیم عمومی به شکلی عمل میکند که بازتابش احساس مسوولیت در بالاترین سطح است.

#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_سخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران_وعضواتحادیه_مستاجران_نیوجرسی

https://t.me/MansoorOsanloo
قسمت سوم:
من و همسرم پروانه
دو دلداده
دو دیوانه
که پرواز را از آغاز دهه چهل خورشیدی شروع کردند.
وقتی خاله صغرا پروانه را زایید و به دنیا هدیه داد، من دو ساله و یکماهه بودم. پدرم باقر اسانلو که در شرکت ملی نفت ایران کار می کرد، و در آنجا تکنسین برق و الکترو موتور شده بود، توانست با وامی ده هزارتومنی که شرکت نفت داد، یک قطعه زمین به اندازه ۷۵ متر مربع در منطقه دوشان تپه بعد از میدان ژاله و نیروی هوایی در منطقه صد دستگاه بخرد. به مادرم فاطمه (اسانلو) گل گزی می گفت بدنیا آمدن این بچه ها برای برکت و خیر داره فاطمه،
ناصر که بدنیا آمد، من تو شرکت نفت استخدام شدم،
فاطمه در حرفش پرید و‌گفت: پدر آقای گرشاسبی را بیامرزه، که سفارش کرد و دنبال کارتو گرفت. باقر خندید گفت : آره راست میگی.
این هم باز شانسی بود که از عمه طرلان (طلعت) داریم. اگر او با اصغر گرشاسبی ازدواج نکرده بود، ما با طالقانی ها وصلت و پیوندی نداشتیم.
مامان گفت: آره من بعد از مرگ مادرم فرخ ، وقتی به جوادیه خونه خاله ام طلعت خانوم می رفتم ، با آنکه بچه بودم اما میدیدم چه جوری خاله ام با همه همسایه هایش تو خونه مستاجری گرم می گرفت و برایشان راهگشایی می‌کرد . با آنکه خودش مجرد بود، اما برای چند تا از آنها عروسی سر و سامان داد.
باقر گفت: آره من و علی هم که فراری بودیم و کاهی یک شب به خانه اش می رفتیم میدیدم که چطور با همه مثل خواهر بزرگ‌تر رفتار می کنه.
وسط حرف زدن های آنها من هم گوی بلورینم را که پر از آب و ستاره و تکه های درخشان بود قل میدادم روی فرش برای داداش ناصر.
او هم دوباره برای من قلش می داد.
گاهی آقا وسط راه گوی بلورین را می گرفت و میگفت خرج مالیات راهشو بدین. بعد من ‌ناصر روی زانو های پدر مینشستیم و لپ هاشو. حسابی ماچ مالی می می کردیم.
ناصر از اول جدی تر بود. همیشه تو قیافه اش یک اخم پنهانی بود.
بعد آقا جان گوی را قل می داد ‌می گفت برسد پی بازی تان!
مامان هم در همین فرصت پستان به دهان فرشته خواهر کوچکم که تازه بدنیا آمده بود، میگذاشت و شیرش می داد.
پروانه و فرشته و فریده دختر دایی علی ام و پرویز پسر دایی رمضان و حجت پسر عمه اقدس همه متولد ۱۳۴۰ خورشیدی بودند. در ماه های مختلف آن سال خانه اسانلو ها پر از صدای شادی بدنیا آمدن کودکان جدید که آینده ایل را تضمین می کردند، شده بود.

https://t.me/MansoorOsanloo
عکسی بی نظیر تاریخی که بخشی از رهبران انقلاب مشروطه در تبریز را نشان می دهد.
حیدرخان عمواوغلی در صف نخستین و نفر اول از سمت چپ ایستاده است.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_سخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران_وعضواتحادیه_مستاجران_نیوجرسی


https://t.me/MansoorOsanloo
پس وقتی مشروطه خواه ها پیروز شدند، در به در دنبال انتقام از قاتلین استبدادی بودند، کسانی مثل رضا خان قزاق میرپنج که در پناه سفارت انگلیس جای گرفته بودند که در محاصره تبریز صدها آذربایجانی آزادیخواه را با شصت تیر ماکسیم آلمانی اش از کوچک و بزرگ و زن و بچه به رگبار بسته بود و کشته بود.
امثال گل گز که عضوی از ایل اسانلو بود تحت پوشش ایل نام ایلش را عوض کرد و با راهنمایی باقر خان اسانلو رهبر باقی مانده تیره رشید سلطانی که همواره میخ چادر را با میخ چادر رشید سلطان در کنار هم بر زمین می کوبیدند، از ایل فاصله گرفت. به منطقه کوهستانی شمال ایوان کی رفت. و فامیلش را گذاشت، گل گزی. بقیه ایل هم هوایش را داشتند. گویا که گل گز اسانلویی هر گز وجود نداشته است. با پشتیبانی پنهانی ایل دشتبان منطقه شمال ایوان کی شد. ازدواج کرد و زن و بچه دار شد، مش آق حسین پدر مادرم پسر اولش شد، و عمو میرزاحسین هم پسر دومش و عمه بلقیس و عمه گلزار و بنفشه و عمو مسیب هم فرزندان دیگرش ، همسرش از مردم محلی ایوانکی بود. مه لقا خانوم دختر بزرگ ملاک ایوان کی! شیروان الدوله قاجار، او هم از گذشته گل گز خبر داشت و بعنوان یک شاهزاده قاجار از تیره ی پادشاهی خودش را وامدار اسانلو ها می دانست. پس با افتخار دخترش مه آقای زیبا را به دشتبانش گل گز گلگزی داد.
اما تعقیب و انتقامجویی نیروهای دست پایبن مشروطه خواهان ادامه داشت. همانطور که در پایتخت( تهران) سردار اسعد و تنکابنی و یفرم خان، که با سفارت انگلیس در ارتباط بودند، استقلال و محبوبیت ستارخان و باقر خان را در بین نیروهای ارتش مشروطه خواه تحمل نمی کردند، چون ستار و باقر با راهنمایی حیدر خان عمواوغلی در راستای دفاع از حقوق محرومان و رعیت و کارگرها، (فعله ها) و کشاورزان بی زمین و کم زمین حرکت می کردند، و دامنه محبوبیت اجتماعیون عامیون رادیکال را گسترش می دادند. بسیاری از بدنه مشروطه خواهان هنوز مسلح بودند و گوش به فرمان انجمن غیبی تهران و تبریز و قزوین.
پس در تو طئه ای پنهانی در باغ اتابک مورد حمله راست ها سردار اسعد، بپرم خان یار قدیمی ستارخان در محاصره تبریز، قرار گرفتند. راست‌ها در مجلس شورای ملی مشروطه که متمم های ضد مشروطه به آن اضافه شده بود، قانون خلع سلاح مشروطه خواهان وبخصوص قوای ستارخان و باقر خان را تصویب کردند و خواهان تسلیم اسلحه ستار و باقر و یارانشان شدند.

https://t.me/MansoorOsanloo
Mansoor Osanloo-Official
من و همسرم پروانه دو دیوانه عاشق و متنفر این بار در یکی از سواحل باور نکردنی ی نیوجرسی همراه دوست گرامی مان استیو مردی دانا و آگاه پروفسور علوم آموزشی لطف کرد ‌ما را با خود به ساحل آزبورن بیچ (Auzborn 🏝️Beach ) برد. ما از فراز پنج میلیارد سال در کره…
قسمت سوم:
من و همسرم پروانه
دو دلداده
دو دیوانه
که پرواز را از آغاز دهه چهل خورشیدی شروع کردند.
وقتی خاله صغرا پروانه را زایید و به دنیا هدیه داد، من دو ساله و یکماهه بودم. پدرم باقر اسانلو که در شرکت ملی نفت ایران کار می کرد، و در آنجا تکنسین برق و الکترو موتور شده بود، توانست با وامی ده هزارتومنی که شرکت نفت داد، یک قطعه زمین به اندازه ۷۵ متر مربع در منطقه دوشان تپه بعد از میدان ژاله و نیروی هوایی در منطقه صد دستگاه بخرد. به مادرم فاطمه (اسانلو) گل گزی می گفت بدنیا آمدن این بچه ها برای برکت و خیر داره فاطمه،
ناصر که بدنیا آمد، من تو شرکت نفت استخدام شدم،
فاطمه در حرفش پرید و‌گفت: پدر آقای گرشاسبی را بیامرزه، که سفارش کرد و دنبال کارتو گرفت. باقر خندید گفت : آره راست میگی.
این هم باز شانسی بود که از عمه طرلان (طلعت) داریم. اگر او با اصغر گرشاسبی ازدواج نکرده بود، ما با طالقانی ها وصلت و پیوندی نداشتیم.
مامان گفت: آره من بعد از مرگ مادرم فرخ ، وقتی به جوادیه خونه خاله ام طلعت خانوم می رفتم ، با آنکه بچه بودم اما میدیدم چه جوری خاله ام با همه همسایه هایش تو خونه مستاجری گرم می گرفت و برایشان راهگشایی می‌کرد . با آنکه خودش مجرد بود، اما برای چند تا از آنها عروسی سر و سامان داد.
باقر گفت: آره من و علی هم که فراری بودیم و کاهی یک شب به خانه اش می رفتیم میدیدم که چطور با همه مثل خواهر بزرگ‌تر رفتار می کنه.
وسط حرف زدن های آنها من هم گوی بلورینم را که پر از آب و ستاره و تکه های درخشان بود قل میدادم روی فرش برای داداش ناصر.
او هم دوباره برای من قلش می داد.
گاهی آقا وسط راه گوی بلورین را می گرفت و میگفت خرج مالیات راهشو بدین. بعد من ‌ناصر روی زانو های پدر مینشستیم و لپ هاشو. حسابی ماچ مالی می می کردیم.
ناصر از اول جدی تر بود. همیشه تو قیافه اش یک اخم پنهانی بود.
بعد آقا جان گوی را قل می داد ‌می گفت برسد پی بازی تان!
مامان هم در همین فرصت پستان به دهان فرشته خواهر کوچکم که تازه بدنیا آمده بود، میگذاشت و شیرش می داد.
پروانه و فرشته و فریده دختر دایی علی ام و پرویز پسر دایی رمضان و حجت پسر عمه اقدس همه متولد ۱۳۴۰ خورشیدی بودند. در ماه های مختلف آن سال خانه اسانلو ها پر از صدای شادی بدنیا آمدن کودکان جدید که آینده ایل را تضمین می کردند، شده بود.
دو سال قبل هم حکمت پسر عمه ام و رضا پسر عمویم ، پسر عمو غلامحسین برادر کوچکتر پدرم که بعد از او بدنیا آمده بود، و فرح دختر دایی رمضان و یکسال قبل از آن هم تاهره دختر دایی علی بدنیا آمده بود که جزو همسال های ما تقریبا بچه دومی های خانواده حساب می شد. انگار زن و شوهر ها با هم قرار یا رقابت داشتند که بچه هایشان از هم کمتر نباشد. و تقریبا هر دو سال یکبار یک بچه به خانواده های ایل -تیره ببراز اسانلو اضافه می‌شد. پدر بزرگ مادری ام مشدآقحسین بود، که پسر عمه بابا عبدالحسین حساب می‌شد. در جنگ امامزاده دوران مشروطیت که بین ارتش محمد علی شاه و مشروطه خواهان به رهبری سردار اسعد بختیاری در منطقه امامزاده جعفر ورامین روی داد، ارتش محمد علی شاه از مشروطه خواهان که از همه ایران ، آذربایجان (آزادی ستان) برهبری حیدرخان عمواوغلی، ستارخان، باقرخان، انجمن غیبی تبریز با رهبری علی موسیو و قزوین، گیلان تنکابنی و یفرم خان ارمنی، بختیاری های سردار اسعد و بی بی بختیاری خواهرش، برای در هم شکستن قوای استبدادی محمد علی شاه که به پشتیبانی آلکساندر امپراتور روسیه تزاری و قوای قزاق آنها در ایران ، آمده بودند، پیروز شدند، قوای استبداد فراری شد و عقب نشینی کرد، فرماندهی ارتش محمد علی شاه با رشیدسلطان اسانلو ، علی خان سرتیپ اسانلو، و دیگر سران ایل- تیره رشید سلطانی بود. همراه آنها گروهی از اربابان و درباریان و ملاک قاجار و افشار دولو ها بودند.
برخی از وزیران و قلندران و قلدران دوران ناصری و مظفرالدین شاه که مخالف مشروطه و دخالت رعیت در امور مملکتی بودند، که با تمام قوای مسلح و ایلیاتی و عشیره ای خود همراه ارتش محمد علی شاه شده بودند.
در قضیه عقب نشینی و فرار بسوی فیروز کوه، بخشی از تیره رشید سلطانی همراه فرمانده خود در عقب نشینی شرکت کردند. اما گروهی مثل تیره ی باقر خان اسانلو پدر پدر بزرگ من (نیای) ما در منطقه خوار (گرمسار ) و ایوانکی به قشلاق ایل پیوستند و نرفتند.
از آنها که ماندند یکی هم (گل گز قشنگ ) بود که تک تیراندازی افسانه بود. بزرگترهای فامیل در نوروزها که دور هم می نشستیم و ۱۳ روز همه با هم بودیم، در دشت ورامین و گاه قشلاق گرمسار و خوار و ایوان کی! برای ما کوچکتر ها تعریف می کردند، که گل گز شاید صدتا از مشروطه خواه ها را با تک تیر کشته بود.
Mansoor Osanloo-Official
من و همسرم پروانه دو دیوانه عاشق و متنفر این بار در یکی از سواحل باور نکردنی ی نیوجرسی همراه دوست گرامی مان استیو مردی دانا و آگاه پروفسور علوم آموزشی لطف کرد ‌ما را با خود به ساحل آزبورن بیچ (Auzborn 🏝️Beach ) برد. ما از فراز پنج میلیارد سال در کره…
پس وقتی مشروطه خواه ها پیروز شدند، در به در دنبال انتقام از قاتلین استبدادی بودند، کسانی مثل رضا خان قزاق میرپنج که در پناه سفارت انگلیس جای گرفته بودند که در محاصره تبریز صدها آذربایجانی آزادیخواه را با شصت تیر ماکسیم آلمانی اش از کوچک و بزرگ و زن و بچه به رگبار بسته بود و کشته بود.
امثال گل گز که عضوی از ایل اسانلو بود تحت پوشش ایل نام ایلش را عوض کرد و با راهنمایی باقر خان اسانلو رهبر باقی مانده تیره رشید سلطانی که همواره میخ چادر را با میخ چادر رشید سلطان در کنار هم بر زمین می کوبیدند، از ایل فاصله گرفت. به منطقه کوهستانی شمال ایوان کی رفت. و فامیلش را گذاشت، گل گزی. بقیه ایل هم هوایش را داشتند. گویا که گل گز اسانلویی هر گز وجود نداشته است. با پشتیبانی پنهانی ایل دشتبان منطقه شمال ایوان کی شد. ازدواج کرد و زن و بچه دار شد، مش آق حسین پدر مادرم پسر اولش شد، و عمو میرزاحسین هم پسر دومش و عمه بلقیس و عمه گلزار و بنفشه و عمو مسیب هم فرزندان دیگرش ، همسرش از مردم محلی ایوانکی بود. مه لقا خانوم دختر بزرگ ملاک ایوان کی! شیروان الدوله قاجار، او هم از گذشته گل گز خبر داشت و بعنوان یک شاهزاده قاجار از تیره ی پادشاهی خودش را وامدار اسانلو ها می دانست. پس با افتخار دخترش مه آقای زیبا را به دشتبانش گل گز گلگزی داد.
اما تعقیب و انتقامجویی نیروهای دست پایبن مشروطه خواهان ادامه داشت. همانطور که در پایتخت( تهران) سردار اسعد و تنکابنی و یفرم خان، که با سفارت انگلیس در ارتباط بودند، استقلال و محبوبیت ستارخان و باقر خان را در بین نیروهای ارتش مشروطه خواه تحمل نمی کردند، چون ستار و باقر با راهنمایی حیدر خان عمواوغلی در راستای دفاع از حقوق محرومان و رعیت و کارگرها، (فعله ها) و کشاورزان بی زمین و کم زمین حرکت می کردند، و دامنه محبوبیت اجتماعیون عامیون رادیکال را گسترش می دادند. بسیاری از بدنه مشروطه خواهان هنوز مسلح بودند و گوش به فرمان انجمن غیبی تهران و تبریز و قزوین.
پس در تو طئه ای پنهانی در باغ اتابک مورد حمله راست ها سردار اسعد، بپرم خان یار قدیمی ستارخان در محاصره تبریز، قرار گرفتند. راست‌ها در مجلس شورای ملی مشروطه که متمم های ضد مشروطه به آن اضافه شده بود، قانون خلع سلاح مشروطه خواهان وبخصوص قوای ستارخان و باقر خان را تصویب کردند و خواهان تسلیم اسلحه ستار و باقر و بارانشان شدند.
بسیاری از مخالفان خلع سلاح به باغ اتابک در حمایت از ستارخان سردار ملی آمدند. باقر خان و قوای را در عشرت آباد سکنی داده بودند. دلاوران امیرخیز و خیابان را از هم جدا مرده بودند. باز هم پشت پرده این سناریو سفارت های روس و انگلیس بودند.
در مقاومت سردار ملی دولتی های مشروطه با کمک قزاق ها، بیش از ده عراده توپ و شصت مسلسل ماکسیم بر علیه یاران ستارخان آورده بودند. با شدت تمام باغ اتابک را کوبیدند با سردمداری سردار اسعد بختیاری و بپرم خان، و راهنمایی مشاوران نظامی روس و انگلیس! ستار خان در راه پله منتهی به بام عمارت به زانویش گلوله کاری میخورد و دستگیر میشود. او را درمان خوبی نکردند.سه سال بعد بر اثر این زخم توسط بیشرف ها کشته شد. ستارخان را در باغ توتی شاه عبدالعظیم به خاک سپردند و با سنگ مرمر اندامش را تراشیدند و روی گور نهادند، که از کودکی با پدرم باقر خان اسانلو بارها به دیدار او شتافتم.
باقر خان که خبر درگیری نابرابرانه را میشنود از عمارت عشرت آباد می گریزد و قصد رفتن همراه ملیون ایران به عثمان را دارد. او سپس بهمراه دولت معترض ایران به ،انگلیس، بدلیل دخالت در امور ایران به عثمان می رود. بعد از نتیجه گیری از اعتراضشان در مقابل قراردادهای رذیلانه انگلیسی ها به ایران باز میگردد. بعنوان یک سوسیال دموکرات می خواهد در انتخابات بعدی مجلس شورای ملی شرکت کند. متاسفانه در یک قهوه خانه بین راهی در منطقه کوهستانی غرب ایران در قصر شیرین به همراه همراهانش ، مورد دستبرد و کشتار قرار می گیرد.
هنگام بازگشت به ایران به همراه هیجده تن از همراهانش در قلعه شیخ وهّاب به کمین نیروهای محمد امین کرد طالبانی در نزدیکی قصر شیرین افتاد. محمد امین کردِ طالبانی که دزد و راهزن بود به طمع اموال و سکّه‌ها ی او و همراهانش، نیمه شب با افراد خود سر باقرخان و همراهانش را در خواب بریدند و اجسادشان را در گودالی خاک کردند. در آذر ۱۳۵۴ جسد باقرخان، سالار ملی از روستای محمدامین که اکنون بیشمان نام دارد، به تبریز منتقل و با احترام در گورستان طوبائیه دفن شد و بنایی شایسته بر گور او برپا گردید. مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از یاران و همراهانش در محرم ۱۳۳۵ قمری آبان ۱۲۹۵ خورشیدی بوده‌است.
این
داستان‌ها به گل گز ها و بقیه شدت بیرحمی مشروطه خواهان تقلبی را نشان می دهد. به همین ترتیب آقا رضاخانی های اسانلو اموال و املاک اسانلوهای رشیدسلطانی را ضبط و مال خود می کنند.
Mansoor Osanloo-Official
من و همسرم پروانه دو دیوانه عاشق و متنفر این بار در یکی از سواحل باور نکردنی ی نیوجرسی همراه دوست گرامی مان استیو مردی دانا و آگاه پروفسور علوم آموزشی لطف کرد ‌ما را با خود به ساحل آزبورن بیچ (Auzborn 🏝️Beach ) برد. ما از فراز پنج میلیارد سال در کره…
بدلیل شرایط سختی که برای تیره ایل باقرخان پدید می آید آنها مجبور به عقب نشینی به عمق حاشیه کویر و گمنام کردن خود می شود. باقر خان رنج بسیاری را بر دوش میکشد. سرپرستی ایلی بدون هیچ اموالی!
همواره در غم و رنج است. پسرانش کی کاووس، ببراز ، علی ، پسران برادر همسر دلاورش خاور خانم ، باباعلی، علی اکبر، پسران پسر عمویش اردشیر، حسن اسالو ، و کوچکترها که بدون مال و زمین هستند، دور او چرخ می خورند.

فرزندان گل گز که از ایوان کی! به سفارش ارباب شیروان (الدوله) به ورامین کوچ کرده اند، و آنجا دشتبان محمد خان خاکسار قاجار و فرزندان عین الدوله و مالکین محلی چهار بخش ولایت ورامین شده اند.
تنها دلخوشی او برای تضمین چیزی هستند.
….
حیدرخان اولین مهندس برق ایران که از رهبران عملی انقلاب مشروطه به سود اکثریت مردم طبقه کارگر و کشاورز و متوسط بود. او‌متولد شبستر و تحصیل‌کرده گرجستان و عضو حزب سوسیال دموکرات چپ روسیه در سال های ۱۹۰۰ به بعد و از مشاوران ولادیمیر ایلیچ لنین در پیرامون موضوعات شرق و خاورمیانه بود. او برای اولین بار محوطه مشهد و گورگاه رضا در مشهد را با برق چراغانی کرد. در مشهد قیامی بر علیه حاکم مستبد آنجا به پا کرد. با ملک الشعرای بهار همکاری داشت. با آغاز انقلاب مشروطه به تهران آمد.
نقش رهبری نظامی را بر عهده گرفت. همراه آذربایجانی های ساکن تهران، انجمن غیبی تهران را بنیان گذاری کرد.
در ترور بسیاری از ملاکین و جنایتکاران درباری قاجار نقش اجرایی و رهبری داشت.
برای اینکه این رهبر کارگری انقلاب مشروطه را بیشتر بشناسید، کتاب نوشته شده توسط اسماعیل رایین با نام : حیدر چکیده انقلاب و دیگر کتب و مطالب اینترنتی را تحت نام او دنبال کنید.

https://t.me/MansoorOsanloo
این تصویری از ابتدای ‌یکی پدیای حیدرخان عمواوغلی است. از اینجا شناختن این رادمرد تاریخ ایران را می توانید آغاز کنید.
#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_سخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران_وعضواتحادیه_مستاجران_نیوجرسی

https://t.me/MansoorOsanloo
آغاز گزارش تصویری از تظاهرات و ایستادگی مقابل گوادالوپیستها که رییسی ها ‌‌خمینی و خامنهی های خاخام را بر سر کار آوردند. در اعتراض به دعوت و حضور کثافتی بنام رییسی جنایتکار به شهر نیویورک و دفتر و مجمع عمومی سازمان ملل متحد
۱۹ سپتامبر ۲۰۲۳

#منصوراسانلوکارگرسندیکالیست_سخنگوی_ستمدیدگان_دادخواه_عضوشورای_ملی_تصمیم_ایران_وعضواتحادیه_مستاجران_نیوجرسی

https://t.me/MansoorOsanloo