اتحاد ملی ایران | اخبار جنگ
56.1K subscribers
91.1K photos
74.1K videos
318 files
14.8K links
ما محکوم به اتـــــحـــــاد هستیم
اینستاگرام
Instagram.com/OmidIranAzad
X
x.com/OmidIranAzad
Download Telegram
ای سوگواران عاشورای حسینی؛ از لب‌های ترک‌خوردهٔ #امیر_جوادی‌فر چه می‌دانید؟ او نیز تشنه جان داد؛ برای مظلومیت او چه کردید؟

من کربلا و حسینِ زمانهٔ خود را با چشمانم دیده‌ام.

برای من، قتلگاه کهریزک همان صحرای کربلاست؛ یادآور روزهایی که در اوج ناباوری، طعم تلخ شکنجه، تحقیر و مرگ انسانیت را چشیدیم. روزهایی که گویی زمان از حرکت ایستاده بود؛ روزهایی که زیر آفتاب سوزان تابستان و در محاصرهٔ دیوارهای بلند و سوزان، جان و امید انسان‌ها ذره‌ذره تحلیل می‌رفت.

در آن گرمای طاقت‌فرسا، ما را لخت مادرزاد کردند؛ با پاهای سوخته، بدن‌های زخمی و روح‌های درهم‌شکسته. صدای ناله‌ها، فریادهای درد و شکستن آخرین روزنه‌های امید هنوز در گوشم طنین‌انداز است. دود گازوئیل را به قرنطینه می‌فرستادند تا زنده‌زنده خفه شویم. ما را به محل‌هایی می‌بردند که سم‌پاشی شده بود و مرگ تدریجی همراهانمان را به تماشا می‌نشستیم. چهار دست‌وپا، سوار بر یکدیگر، بر آسفالت گداختهٔ تیرماه، در جست‌وجوی اندکی هوا برای نفس کشیدن بودیم.

آنجا بود که فهمیدم کربلا فقط نام سرزمینی دور در تاریخ نیست؛ حقیقتی است که می‌تواند در هر زمان و هر مکان، در همین خاک و همین وطن، تکرار شود.

     کربلای من، #قتلگاه_کهریزک بود و حسینِ زمانه‌ام، #امیر_جوادی‌فر.

من دیدم که چگونه امیر جوادی‌فر، جوانی سرشار از آرزو و امید، به پیکری رنجور، زخمی و درهم‌شکسته تبدیل شد. او نه شمشیر داشت، نه نیزه و نه سپر؛ تنها سلاحش صدایی بود که از آزادی، کرامت انسانی و حق زندگی سخن می‌گفت. پاسخ آن صدا اما چیزی جز ضربه، شکنجه، تحقیر، ستم و مرگ انسانیت نبود.

من رنج کشیدن امیر را با چشمان خود دیدم. فکش را شکسته بودند، دنده‌هایش را خرد کرده بودند و بر اثر ضرب‌وشتم، بینایی یکی از چشمانش را از دست داده بود. زخم‌های بدنش روایت خاموش قساوت و بی‌رحمی شده بودند.
اما هیچ تصویری برای من دردناک‌تر از لحظه‌ای نیست که امیر، در اوج درد و بی‌پناهی، مادرِ از‌دست‌رفته‌اش را صدا می‌زد؛ مادری که سال‌ها پیش از این جهان رفته بود.

هرگز فراموش نمی‌کنم لحظه‌ای را که امیر، نیمه‌جان، از من پرسید: چرا یکی از چشم‌هایم نمی‌بیند؟

من به او دروغ گفتم. دلداری‌اش دادم و حقیقت را پنهان کردم؛ در حالی که چشمش دیگر آسیب جدی دیده بود و امیدی به بینایی آن نبود.

هنوز لگدهای پوتین سرهنگ فرج کمیجانی را به خاطر دارم که بر سر و صورت نیمه‌جان امیر فرود می‌آمد؛ تنها به این جرم که در سایه‌ای کم‌جان بر آسفالت داغ دراز کشیده بود.

.
اما شما از کدام تشنگی سخن می‌گویید؟
من تشنگی امیر و لب های خشک او را دیده‌ام.

دیدم که چگونه در گرمای سوزان کهریزک، با لبانی ترک‌خورده و بدنی که دیگر توان ایستادن نداشت، برای جرعه‌ای آب تقلا می‌کرد؛ برای ابتدایی‌ترین حق یک انسان. هرچه التماس کردیم، حتی یک قطره آب به او ندادند. امیر خون بالا می‌آورد و لحظه‌به‌لحظه به پایان نزدیک‌تر می‌شد.

اما آب نرسید؛ حتی یک قطره و او با لبانی تشنه، بدنی مجروح و قلبی آکنده از درد، چشم از جهان فروبست و به سوی مادرش پر کشید.

من شاهد بودم.من دیده‌ام که چگونه کربلا در همین حوالی، بر صفحهٔ تاریخ معاصر ما تکرار می‌شود. و شاید تلخ‌ترین حقیقت زمانهٔ ما همین باشد؛ آن‌که برای مظلومان قرن‌های گذشته اشک می‌ریزیم، اما گاه مظلومان زمانهٔ خویش را نمی‌بینیم.

امیر رفت؛ اما حسرت آن لب‌های تشنه، آن نگاه مظلوم و آن جرعه آبی که هرگز به او نرسید، همچنان بر گلوی این سرزمین سنگینی می‌کند.

این خاک روزی همه‌چیز را روایت خواهد کرد؛ روایت جوانی که با لبان تشنه جان داد، روایت رنجی که بر انسان رفت و روایت حقیقتی که هرگز نمی‌توان آن را از حافظهٔ تاریخ پاک کرد.

آری؛ کربلا گاهی نه در کتاب‌های تاریخ اعراب، بلکه همین نزدیکی‌ها در خاک وطن رخ می‌دهد.


🖋 #مسعود_علیزاده
173😢98💔46👍8😡3🫡2🤝1
ببین چقدر باید مرد باشی که پدرت اینجوری بهت احترام بزاره

#مسعود_ذات‌پرور

مستر امیر

@OmidIranAzad
481🫡82👍6👌5😢2😁1💔1