جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
دوست داشتم فیلم این پنج‌شنبه‌ی مدرسه‌ی تئاتر آنْ درباره‌ی استاد شجریان باشد و چه انتخابی بهتر از دلشدگانِ سعدی سینمای ایران، علی حاتمی؛ برای بزرگ‌داشت صدای او و پناه بردن به خود.
حسین علیزاده: وقتی که قرار شد آقای شجریان آواز فیلم دلشدگان را بخواند، واقعاً روی این کار تمرکز کرد. رفت و آواز‌ها را در کوه خواند و ضبط کرد و آورد. او صدای ضبط‌شده را به من داد و من بعد رویش کار کردم. در استودیو من بدون حضور شجریان و روی همین صدایی که به من داده بود ساز زدم.
نیما حسندخت: برای آن سوز و نازِ آوازی که رازونیاز داشت با دلِ ما، به سال‌ها، در تمامی نشیب‌ها و فراز‌ها، نمایش فیلم دلشدگان در مدرسه‌ی تئاتر آن تقدیم می‌شود به خاطره‌ی صدای محمد‌رضا شجریانْ که خاموشی ندارد آیینِ چراغ‌اش.
بهرام بیضایی: چه کسی بیش‌از او چهره‌ها و‌ منش‌های گوناگونِ مردمان را از تاریکیِ زمان بیرون آورده‌است؟ گرچه کسانی که تاریخ را با تولد خود آغاز می‌کنند با آن بستیزند. برای او حتی خلاقیت آواییِ فیلم همْ ضبط زمان گمشده‌ی مردمانی بود که حافظه‌ی تاریخی ما از تنبلی و در گیرودار مصلحت‌هایش، به انکار آن برخاسته. جاذبه‌ی این کشفْ انگیزه‌ی او و آثار اوست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌این قطعه‌ی بی‌همتا و دیده‌نشده از مستند «باد صبا»، ساخته‌ی «آلبر لاموریس» در سال ۱۳۴۷ است که متأسفانه کارگردان و گروهش به‌دلیل سقوط بال‌گرد در بالای سد کرج درگذشتند. به نظر می‌آید این صحنه‌ها مربوط به گیلان باشد. نوع رقصِ زنانِ شالی‌کار، گیلانی است؛ پخش همین چند ثانیه در «کانون فیلم» در سال ۱۳۷۱، مناقشاتی برای نمایش‌دهندگانِ فیلم داشت. لباس‌ها و بافت طبیعت هم به گیلان می‌خورَد. کوه‌ها در دوردست‌ها دیده می‌شوند و شالی‌زارها یک‌دست است؛ یحتمل باید برای مناطق جلگه‌ای یا آب‌رُفتیِ گیلان باشد. من این قسمت از مستند، آن هم رنگی‌اش را با این کیفیت، ندیده بودم. موسیقیِ آن در آواز شوشتری از دست‌گاه همایون با ویولنِ استاد رحمت‌اللّه بدیعی و از ساخته‌های استاد ابوالحسن صبا است. شرح این قطعه و آواز کهنِ شوشتری را در نوشته‌ای دیگر خواهم داد. ما در همین شالی‌زارها، روی پشت مادران‌مان، هنگام نشا، بزرگ شدیم. مادرم در همین شالی‌زارها، با کمردرد و پادرد، به ما لب‌خند می‌زد. این صحنه‌ها برایم یک مثنوی حرف درونش دارد. تمام جزئیاتش را لمس کرده‌ام و مرا به درنگ و اندوه و گاهی هم شادی وامی‌دارَد. دریغ از عمر رفته‌ی مادرم.
‌
‌
و سحری که پیش‌از سحر رخ داد. چشمانَت، آبیِ دریای گیلان داشت و دستانت، طراوت جنگل‌هایَش. خنده‌ات، آفتاب بود؛ می‌تابید. و صدایت، باران بود؛ می‌بارید. بلندایت نه چون سرو، صنوبر بود. فردوسی، حماسه‌ی رخ دادنَت را روایت نکرد؛ نظامی، بزم انتظارت را نظم نکرد؛ سنایی، به حدیقه‌ی حقیقتِ تو عارف نگشت؛ عطار، قافِ قلب‌ات را به سیمرغِ سخن نسِپُرد؛ مولوی، مثنویِ اندامت را سماع نکرد؛ سعدی، گلستانِ جمالت را به بوستانِ دل ننوشت؛ حافظ، تغنّیِ غریبِ غنوده‌‌ی تو در قرابتِ من را، غزل نکرد. و تمام «تو»، به «من» سپرده شد. تمام ادبیات، امشب «من» است و تو «خوابِ خوابی، ‏زیرِ پلکِ من»‌.
‌
@REsearchers
‌
باغ اهورایی
علیرضا قربانی
پیش‌تر گفته بودم که یکی از وجوه مشترک‌مان که هنوز ما را یک «ملت» نگه می‌دارد، این است که همگی زیر ظلم و ستم بوده‌ایم. همه به نحوی تلخیِ خودکامگی و مرارت استبداد را چشیده، نه، بلعیده‌ایم! تمام سلول‌های ما از فاضلاب تبعیض است که دارند گل می‌دهند و آواز سر می‌دهند و موسیقی می‌رانند و سخن می‌سرایند. غریو دردمان را هیچ‌کس نشنید و نخواهد شنید، جز ما به هم‌دلی و یک‌دردی.
ای وطن ای خورده به بازار شقاوت
بس چوبِ حراج از طرفِ بی‌وطنانَت

ما هرگز درون آرامش نبوده‌ایم. منظورم از آرامش، صلح نیست؛ می‌توان در صلح بود، مانند امروز، اما در آرامش نبود. تمام هنر و دانش و دادخواهی و فغان و شعر و ساز و ناز و راز و رمز ما محصول همین بی‌آرامشی‌ است. ایران به‌سانِ مادری است که هر فرزند و نافرزندی از راه رسید و چیزی از آن چنگ زد و رخ‌اش درید؛ اما این مادر هنوز بر سیرت نیکوی خود ایستاده و می‌درخشد و متجلی است؛ گرچه میان سیاهی، اما هنوز می‌درخشد. و چه نکو گفت زنده‌یاد استاد ستوده: «خون است دلم برای ایران».
پ‌ن: دوستی نادیده، نیما نام، این آوازِ زیبا و جان‌گداز را برایم فرستادند که چیزی بر آن بنویسم. گوش دادمش و بی‌اختیار گریستم.

#آبان
‌
‌
بهترین توصیفی که می‌توان برای نظام کنونی ایران آورد، جمهوری اسلامیِ مارکسیستی است. کشور به‌گونه‌ای مدیریت می‌شود که گوییا اول انقلاب یک جزوه‌ی پاره‌پوره از مدل حکومتیِ شوروی دست مسئولان و انقلابیون افتاده باشد و آن‌ها هم بر اساس همان جزوه، کشور را اداره کرده‌ و به پیش برده‌ باشند. بستن دانش‌گاه‌ها و مدرسه‌ها و تغییر محتوای درسی و بستنِ سازمان‌های ملیِ فرهنگی‌هنری مانند سازمان ملی باله و تعطیلی مدرسه‌های موسیقی و امثالهم صرفاً به‌دلیلِ اسلامی بودنِ انقلابیون نبود! تحریف گسترده‌ی تاریخ و سیاست‌های شیعه‌سازی و شیعه‌زایی؛ مقایسه کنید با تحریف گسترده‌ی تاریخ در مناطق تمدنیِ ایران در دوران استالین و یک‌‌سان‌سازیِ فرهنگی و قومی و فارسی‌زدایی و علَم کردنِ اُزبکی و پشتو دربرابر فارسی (اتفاقی که در پاکستان و هند توسط بریتانیا با علَم کردنِ اردو دربرابرِ فارسی افتاد) و تغییرات شدید جمعیتیِ شهرهای تاریخی مانند سمرقند و بخارا. اعدام‌های ناگهانی و یک‌جا و کشتارهای مرموز و مخوف، که هرگز هم کسی بابت آن مجازات نشد که الحق یک نسخه‌ی کپی‌برداری‌شده از رفتارهای شوروی با مخالفان بوده‌است. مصادره‌های پی‌درپی دارایی‌های شخصیِ مردمْ به‌بهانه‌ی نامشروع بودن اموال و بیت‌المال بودن و یا فاسد بودنِ مالک که درواقع ریشه در همان سلب مالکیت خصوصی در مارکسیسم و حضور دولت قدرت‌مند با تمامی منابع در تمامی شئون دارد. سیاست‌های کوپنی؛ مجدداً کپی‌برداری‌شده از شوروی. قیمت‌گذاری‌های دستوری بر روی انواع کالاهای ریزودرشت که تا هنوز هم ادامه دارد و عملاً بحث رقابت آزاد در بازار را منتفی می‌کند و دولت دائماً هشدار می‌دهد که با متخلفان و گران‌فروشان برخورد خواهد شد! دخالت در زندگی شخصی مردم، دخالت در ظاهر و آرایش و لباس و عقایدشان. تعیین سن اجباری ازدواج و دو سال کار اجباری در سربازی. تمام این تعیین‌ِوضعیت‌هایِ دستوری، کارِ یک دولتِ اسلامی‌مارکسیستی است و نه یک دولتِ لیبرال یا نئولیبرال.

کشور دارد از دست می‌رود. عملاً شیرازه‌ی جامعه و مملکت دارد از هم می‌پاشد. بی‌اعتمادی اجتماعی و ناهم‌بستگی میان مردم دارد به اوج خودش می‌رسد. حرکات رادیکال علیه یک‌دیگر دارد روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود که یکی از دلایلش بی‌اعتمادی به مجاری قانونی و ناتوان دانستنِ مجریان قانون در برپایی عدالت است. مسئولان خُرد و میان‌رده هم دیگر ابایی از هیچ چیزی ندارند، از تجاوز و کتک‌کاری و دست‌مالی کردنِ زنان گرفته، تا شکنجه و شوکِر و کشتن در ملأ عام. هیچ‌کس دیگر نگران مجازات شدنِ خودش نیست. زشتی و ناپسندی و ‌قبح همه چیز ریخته است. احترام به بزرگ‌تر (فارغ از درستی و نادرستی‌اش) از مهم‌ترین مؤلفه‌های فرهنگی ما بوده‌است؛ اما یک جوجه‌رانت‌خوارِ عیاش در آن سوی آب‌ها، که محصول همین جمهوری اسلامی‌مارکسیستی است، دیگران را توصیه به پایین کشیدن شلوار پدرها و پدربزرگ‌های خود می‌کند و شمار زیادی هم بدین کار دست می‌زنند و از آن فیلم گرفته و پخش می‌کنند. عده‌ای در رویان مازندران، حتی به عکسِ زنانِ این مردم بر روی سنگ مزارشان هم رحم نکرده و آن‌ها را با رنگ می‌پوشانند. برای یک دختر دوچرخه‌سوار تظاهرات می‌کنند، چون آن را مصادف با هتک حرمت عمومی می‌دانند، اما برای تجاوز به یک دختر و دست‌مالیِ آن خاموشی می‌گزینند.

ما روزانه داریم بسیار از این‌ها می‌شنویم و می‌بینیم. اتاقی را بپندارید که بوی بدی می‌دهد. اگر پنج دقیقه درون آن اتاق بمانید و آن بوی بد را بشنوید، دیگر کم‌کم به آن بو عادت کرده و آن را حس نخواهید کرد. ایرانْ اکنون تبدیل به چنین اتاقی شده‌است. قوای شناختیِ ما دارد از کار می‌افتد. داریم به اخبار بد بی‌تفاوت می‌شویم و دیگر از چیزی شوکه نمی‌شویم! این‌ها برای جامعه‌ی ما زنگ خطر است. ما شدیداً نیاز به هم‌دلی و نوع‌دوستی و آگاهی‌بخشی داریم. ما نباید تسلیم این فساد نظام‌مند بشویم. برای باقی ماندنِ این سرزمین دست‌ِکم باید شماری انسانِ دغدغه‌مندِ جسورِ پیش‌تاز داشته باشیم. نباید هر حق‌ و ناحقی را نادیده بگذاریم. فردای این مملکت تاریک و آشوب خواهد بود، اگر اکنون خاموش باشیم و بی‌دغدغه سر بر بالین بگذاریم.

#ایران
#یادداشت

@REsearchers
‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
«به نظر می‌رسد كه او سرزمینِ سرسبز و هوای مرطوبِ گیلان را در چمدان خود به انگلیس حمل كرده‌است!». این جمله‌ای است که نادر نادرپور درباره‌ی گلچین گیلانی می‌گوید. امشب خیلی اتفافی در اینستاگرام‌ام از او نوشتم که می‌توانید آن را های‌لایتم بخوانید. مجدالدین میرفخرایی، معروف به گلچین گیلانی در ۱۲۸۸ در رشت زاده و در ۱۳۵۱ در لندن درگذشت. او از سال ۱۳۱۲ که به فرانسه و لندن می‌رود، دیگر به ایران برنمی‌گردد. او شعر معروف باران را در تابستان ۱۳۱۹ در لندن سرود و پس‌از سال ۱۳۲۲ در مجله‌ی سخنِ استاد ناتل خانلری برای نخستین بار در ایران چاپ و باعث شُهرت گلچينِ گیلانی شد. این شعر زیبا و خاطره‌انگیز، نخستین شعر نوِ چاپ‌شده در کتاب‌های درسی است؛ گرچه اخوان آن را شعر نو نمی‌دانست و معتقد بود که «بحر طویل» است. پس‌از انقلاب هم این شعر در فارسیِ چهارم ابتدایی چاپ می‌شد. این ترانه‌ی زیبا به آهنگ‌سازی استاد بیژن کامکار و هم‌خوانیِ گروه کُر، به‌زیباییِ هرچه تمام‌تر اجرا شده‌است که در فیلم بالا می‌توانید بشنوید و لذت ببرید. استاد شفیعی کدکنی می‌گفت: «من بارها با شعر گلچین گریسته‌ام». یاد باران، یاد گیلان!
‌
@REsearchers
‌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من این کلیپ‌های به‌ظاهر زیبا و قشنگ را می‌بینم و می‌شنوم و فقط حرص می‌خورم! کاش این گروه‌های دوسه‌چندنفره، با گیتارهای‌شان رها کنند موسیقی محلی و فولکلورِ ایران را. کاش «رستاک»ها بی‌خیالِ زبان‌های محلی شوند. فیلم بالا چیزی نیست جز فریب! فریبِ پس‌زمینه، که کوه‌های البرز است؛ فریبِ لباس زیبا، که حتی لباس گیلانی نیست؛ فریبِ تدوین و فیلم‌برداری و صدابرداری. همه و همه به‌خدمت گرفته شده‌اند تا چیزی عامه‌پسند خوانده شود؛ و دراین‌میان تنها چیزی که قربانی می‌شود «زبان گیلکی» است. در همین یک دقیقه، چندین خطای تلفظ و واژگان وجود دارد. اگر فقط یک دهه با این لهجه‌ی من‌درآوردی و عقیم و بیمار تولید محتوا شود، نسلی که از دل این محتوا درمی‌آید، دیگر صحبت نسل من و پیش‌از من که «گیلان و گیلکی را زندگی کرده‌است» متوجه نخواهد شد. زبان گیلکی به‌شدت به لهجه و آواهای ریزودرشت‌اش وابسته است. این زبان وابسته به هویت شفاهیِ خودش است و این چیز خوش‌وآب‌ورنگی که در فیلم بالا می‌بینید، سراسر جعل است و خدشه به هویتی که امثال مادرم از اعماق جنگل‌ها و کوه‌ها و شالی‌زارهای گیلان به‌دست ما رسانده‌اند. افسوس و بس افسوس!
‌
#گیلکی

@REsearchers

‌
سیا ابرانای
فریدون پوررضا
می‏‌خواهم بگویم چه روزگارانی داشتید. چرا باید آن روزگاران تاریک باشد و هیچ‏‌کس نگوید چه بر سرتان آمد؟ حتی در کتابم، جایی که می‌نویسند تقدیم به آقای ایکس یا ایگرگ، من همه‌ی کتاب را به دختران و زنانی تقدیم کردم که در مزرعه خواندند، از درازیِ راه و تطویلِ دوران نتوانستند حتی روزی به بازار شهرشان بیایند؛ و بعد از بسیاریِ درد، پهلوبه‌پهلو می‏‌شدند و بعد المخفیة قبراً! معلوم نمی‏‌شد بالاخره کجا مُردند! وقتی از من تقدیر کردند، من دکمه‌ی پیراهنم را بستم و تعظیم کردم و گفتم که این‌ها را من تقدیم می‌کنم به کسانی که وقتی مُردند کسی نبود بگوید خدا رحمتش کند. چرا که آن‏‌ها این را به من دادند. این‌ها حرف‌های فریدون پوررضا، خواننده‌ و پژوهش‌گر گیلانی بود. بسیاری از خوانده‌های او، از رنج زنان و مردان گیلانی در شالی‌زار و باغ بادام و پرورش کرم ابریشم و چوپانی و رمه‌داری و زندگی در کوه است. حالْ عده‌ای بدون هیچ درکی از این زیستِ رنج‌آلود و بدون هم‌دلی با آن‌چه که بر سر سوژه‌های این شعرها آمده، کلیپ‌های رنگی می‌سازند و یک گیلکیِ جعلی تحویل شنونده می‌دهند. این ترانه، ناله‌ها و نگرانی‌های یک چوپانِ رحیم‌آبادی است.

@REsearchers
‌
‌
برخی دوستانم همیشه به من می‌گویند که من زیادی به این کشور و مردم و فرهنگش خوش‌بین هستم. گاهی وقتی از «ایران» دفاع می‌کنم، متهم به حکومتی بودن و دفاع از عمل‌کرد جمهوری اسلامی می‌شوم. این هم البته هنر جمهوری اسلامی است که حتی نمی‌توان اپوزسیونی را که سرش به تن‌اش بیرزد برایش یافت. بیش‌ترِ خارج‌نشینان که دربست تعطیل‌اند و داخلی‌ها هم که حرف هم را نمی‌خوانند. به‌هرروی، دفاع من از ایران و فرهنگ ایرانی، هرگز به‌معنای ادعای برتری ما بر دیگران نیست. من فقط حرف از «تفاوت‌ها» می‌زنم، و از مستحیل شدن و خودباختگی بی‌زارم. دفاع من از ایران و فرهنگ ایرانی، به‌معنای پذیرش بی‌چون‌وچرای هرچه که در آن رخ می‌دهد نیست. دفاع من از ایران و فرهنگ ایرانی، به‌معنای نادیده‌انگاریِ بزهکاری‌های مردمِ این سرزمین نیست؛ بلکه معتقدم و می‌گویم که در جرائم و بزهکاری‌ها، فقط نباید وجه حقوقی ماجرا را دید و هی قانون قانون کرد؛ بلکه باید وجوه اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و محیط زیستی و اقلیمی و امثالهم را هم مدنظر قرار داد؛ اما بررسی موشکافانه‌ی همه‌ی این‌ها دشوار است و از یک شهروند عادی بعید. شهروند عادی دوست دارد در آغاز مواجهه با یک روی‌داد یا جُرم یا بزهکاری، تحلیل خودش را ارائه دهد و نتیجه بگیرد. شهروند عادی در مواجهه با تجاوزگر می‌گوید طرف مشکل روانی دارد، در مواجهه با فرد چاق می‌گوید فرد مشکل پرخوری دارد و در مواجهه با دزد می‌گوید او مشکل اقتصادی دارد. ممکن است این‌ها درست باشد؛ اما شرایط و بستر پیدایشِ یک جرم و بزهکاری، قطعاً چندوجهی است و انسان‌ها طی یک فرایند است که دست به جُرم و جنایت می‌زنند. حتی جُرم‌های ناگهانی مانند قتل هم ریشه در متغیرهای روانیِ پیشین دارد که هرگز مورد بررسی و واکاوی قرار نگرفته و درنهایت خود را به‌شکل ملموسی چون قتل نشان می‌دهد.

یک مورد برای من دیشب (۲۱ آبان) رخ داد. از خودروِ یکی از دوستانم در میدان انقلابِ تهران، سرِ کارگرِ شمالی، پیاده شدم و چون هوا کمی سرد بود تصمیم گرفتم با اسنپ سمت خانه بروم. گوشی‌ام را درآوردم و هنوز اسنپ را باز نکرده بودم که ناگهان یک موتوری از پشت سر آمد و از روی موتور گوشی‌ام را گرفت؛ اما موفق نشد گوشی را کامل از دستانم خارج کند. من مقاومت کردم و حدود ده متر مرا به پشت خود کشانْد و درنهایت توانستم گوشی را از دستش خارج کنم. اما با زانوی راستم زمین خوردم و از سمت چپ هم یک سمند درحالِ آمدن بود که خورد به من و من با دست چپ افتادم زمین و تمام حواسم به این بود که با گوشی به زمین نیفتم. وگرنه با آن شدتِ برخورد با آسفالت، قطعاً باید فاتحه‌ی گوشی را می‌خواندم. پای راست و دست راست و چپم آسیب دید، اما خوش‌بختانه توانستم گوشی را پس بگیرم و آسیبی هم به آن نرسید. همان لحظه که زمین خوردم، یک جوان موتوری چند متر جلوتر ایستاد و گفت: «آقا چی شد؟ گوشی‌ت رو زدن؟ بیا سوار شو بریم دنبالش». و من گفتم نه نزدن و از درد، نای صحبت کردن نداشتم و گوشی را نشان دادم و موتوری رفت. از دردِ زیاد و سوزش دست‌وپا، کمی اطراف انقلاب و در پیاده‌رو راه رفتم و کسانی که از دور شاهد ماجرا بودند، وقتی بهشان می‌رسیدم می‌گفتند: «آقا چی شد؟». گفتم موتوری می‌خواست گوشی‌ام را بدزدد که موفق نشد، و آن‌ها هم با چند «دمت گرم» حماسه‌ی مقاومتم را ارج می‌نهادند! جلوتر که آمدم راننده‌ی تاکسیِ امیرآباد گفت: «چرا به راننده‌ی سمند چیزی نگفتی؟ چرا گذاشتی بره؟». گفتم راننده تقصیری نداشت و او داشت مسیر خودش را می‌رفت و درگیریِ من با موتوری باعث شد به او برخورد کنم. راننده‌ی تاکسی گفت: «داداش تو دیگه خیلی خوبی، طرف زد ناکارت کرد گذاشتی بره! با این‌که داشتن گوشی‌ت رو می‌زدن، باز داری از دیگری می‌گذری و می‌گی تقصیری نداشت!». و اینان هم کمی تحسین‌ام کردند و تمام.

حالا من از این پیشامد باید چه برداشتی بکنم؟ بگویم تمام موتوری‌ها باید از تهران جمع شوند؟ تصمیم بگیرم که دیگر شب بیرون نروم و یا گوشی‌ام را درنیاورم؟ به این نتیجه برسم تهران پر از دزد و مجرم است؟ بگویم موتوری مشکل مالی داشت و اشکالی ندارد؟ به این نتیجه برسم که دزدانِ موتوری پیرامون میدان انقلاب زیادند؟ بگویم لعنت به این کشور و تمدن چندهزارساله‌اش که این بلا سرم آمد؟ بگویم لعنت به اسلام و جمهوری اسلامی که آن‌قدر عرضه نداشتند که امنیت من را ساعت ۲۱:۴۵ در میدان انقلاب تأمین کنند؟ من نمی‌دانم، اما من از یک چیز مطمئنم: من دو مشاهده‌ی عینی به فاصله‌ی چند دقیقه داشتم: یک موتوری و دو سرنشین که می‌خواستند گوشی‌ام را بربایند و یک موتوری که می‌خواست خطر کند و مرا سوار کند تا دنبال دزدها برویم! و شُماری مردمِ دیگر که از گذشت من به خودروِ سمند که با من تصادف کرده بود، شگفت‌زده شده بودند. خودستایی نمی‌کنم؛ اما شاید من روایتِ مهربانی و ازخودگذشتگیِ آن رانندگان تاکسی برای مسافران‌شان شدم.

#تهران
#ایران

@REsearchers
‌
‌‌
کلماتم را در جای نادرستی تقدیم کردم. واژگانم را بی‌هوده شعر کردم. نگاهم را بی‌هوده به نگاهش گره زدم. دستانم قدرت لرزش قلب‌اش را نداشت. رنگ زلفانش با رنگ چشمانش برای ربایش مقام زیبایی در جنگ بودند و کشته‌اش من. راه، طی شد؛ قلب، منقلب شد؛ تن، لرزید؛ ادبیات، صرف شد؛ اما هیچ، هیچ، هیچ. سرطان تنهایی به تمام زندگیِ آدم که متاستاز کند، دیگر امید آغوش نیست، امید لمس نیست. چرا احساس می‌کنم این‌ها، پس‌از مادرمْ برایم سهم‌گین‌تر شده‌است. ۸ ماه و ۷ روز است که مادرم نیست. انتظار داری که آرام‌تر شده باشی؛ اما نه، هرگز. احساس می‌کنم که او شایسته‌ترین فرد برای عاشقانگی‌هایم بود؛ اما دریغ و دریغ. من آن را جای دیگری و در قلب دیگری می‌جستم. دریغ، دریغ. هزار دریغ که وقتی بود متوجهش نشدم و اکنون باید با چشمانی پر از آرسۊ، نبودن‌اش را حسرت بخورم. مِدادم کسی را فریاد می‌زند که دیگر هرگز به دادم نخواهد رسید. روانم رؤیای کسی را در خواب می‌بیند که دیگر روی مرا نمی‌بوسد. هیچ سندی برای بودن با او لازم نبود و هیچ شرط مَحضری‌ای نداشت. برای گرفتن دستانش هیچ اما‌واگری نبود و بی‌دریغ تقدیم می‌شد. لای چروک‌هایشْ گیلان موج می‌زد. بوسه‌اش طعم جنگل می‌داد و آغوش‌اش دریا بود و بوی برنجِ تازه از زلف‌اش آویخته بود و نوای چیشنٚک و دۊم‌بٚلاسْکٚنٚه‌یْ و کۊلْکاپیس و کاکۊلٚه‌یْ از چشمانش لمس می‌شد. خنده‌اش، دیوان نظامی و بوستان سعدی بود. خیال‌تان راحت! گیلان دیگر بی‌جلوه‌ترین استانِ این مملکت است. در حضیضِ زیبایی است. تابش و وارش‌اش را دیگر لطفی نیست. سبزی و نیلی‌اش را چشم‌اندازی نیست. نیست که نیست، چون مادر نیست.
سٚتارٚه دَنِّیِئٚه مي آسۊمان
کوکب بخــت مرا هیچ منجّم نشناخت
یا رب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟

‌
‌
‌
طلبه و آخوندی بود بیست‌ویک‌ساله و می‌خواست از راه کرمانشاه و بغداد، راهی بیروت شود. در میانه‌ی راه، بیستون و مدائن را دید و دل در گروِ ایران داد و شد ایران‌شناس و نخستین مترجم اوِستا به فارسیِ نو! او کسی نبود جز استاد «ابراهیم پورداود» از رشت. آرام‌گاه او امروزه در محله‌ی آفَخرای رشت در نزدیکیِ سبزه‌میدان است؛ اما همیشه بسته‌‌ است. پیش‌تر دو یادداشت درباره‌ی ایشان نوشته بودم که می‌توانید آن‌ها را از این‌جا و این‌جا بخوانید. احتمالاً برای‌تان خواندنی و جالب باشد. عکس بالا هم استاد پورداود، همسر آلمانی‌شان، ارنی، و تنها فرزندشان، پوران‌دخت است.

@REsearchers
‌
‌
✍️ یه‌هویی چشم باز می‌کنی و می‌بینی سال‌ها از زندگی‌ات گذشته و کارِ مهمی نکردی و آدم مهمی نشدی. برعکسِ خیلی‌های دیگه، خواندنِ زندگی‌نامه‌های بزرگانْ کاملاً من رو نومید می‌کنه. همه‌ی ما توی ۱۰سالگی، ۱۵سالگی و ۲۰سالگی‌هامون آرزوها و تصورهایی از آینده‌مون در ۲۵سالگی و ۳۰سالگی و ۳۵سالگی و... داشته‌ایم؛ اما من نمی‌دونم چه‌قدر تونستیم بهشون برسیم. همه‌چیز خیلی سریع‌تر از انتظارمون پیش می‌ره و این یک شعار نیست، واقعاً سریع رخ می‌ده. هیچ ترسی شما رو فرانمی‌گیره وقتی به ۲۵، ۳۰، ۳۵ و... نزدیک می‌شید؟ نیمی از عمرمون رفته! نیمی از عمری که فقط همون یک بار رو داشتیم! ما از اول متوجهِ این قضیه نبودیم که فقط همین یک فرصت رو داریم. خودِ من حدودِ ۲۵ سال رو تلف کردم تا فهمیدم زندگی فقط همینی است که توشَم و خبرِ دیگه‌ای از جای دیگه‌ای نیست. بعد، می‌خوای کاری بکنی و از این یک بار نهایتِ استفاده رو بکنی و یک‌هو می‌بینی اِنقـَدر همه‌چیز رو نادیده و دست‌ِکم گرفته بودی که حالا باید کلی جون بکنی تا یه شرایط عادی رو پدید بیاری. یه‌هو می‌فهمی کتاب‌هایی که خوندی کافی نبود؛ فیلم‌هایی که دیدی مزخرف بودن؛ دوستانی که داشتی دیگه کنارت نیستند؛ تحصیلاتی که داشتی به‌اندازه‌ی کافی رضایتِت رو جلب نکرد؛ شغلی که داشتی باعثِ اتفاق مهمی در زندگی‌ت نشد! عملاً انگار هیچ اتفاقی توی گذشته‌ات نیفتاده و تو گویی باید از اول همه‌چیز رو سَرِهَم کنی و تازه گام برداری! اونم در دنیایی که دیگه واسه‌ت مثل قبل نیست و با همه‌ی لذت‌هایی که گاه‌گداری توش هست، بیش‌تر برات شبیهِ یه کابوسه. وقتی می‌فهمی که قدر خودت و زندگی‌ات رو ندونستی، همه‌چیز واسه‌ت سخت‌تر خواهد شد و هیچ چیز دیگه خرسندت نمی‌کنه. توی این حالت هر کتابی که بخونی یه توسَری به خودته؛ هر فیلمی که ببینی یه سرزنش به خودته؛ هر دانش‌مند و اندیش‌مندِ موفقی که بشناسی، یه لعنت به خودته. همه‌چیز انگار داره فریاد می‌زنه که تو یک بار می‌تونستی شانسِت رو بیازمایی و قدرش رو ندونستی، پس شایسته‌ی همه‌ی این حس‌های بد و انحطاطی که روبه‌روته هستی. به‌نظرم از یک جایی به‌بَعد دیگه دیره. از کجا؟ از اون‌جایی که خودت به این نتیجه برسی که دیگه دیر شده، اون‌جا و اون لحظه دیگه واقعاً دیر شده، دیر! فقط یه عده می‌پذیرنِش و عده‌ی بسیاری هم نه.

#یادداشت

@REsearchers
‌
هوا وارش وره
فریدون پوررضا
زبان‌های ایرانی گنجینه‌ی فرهنگی ما هستند. گاهی واژه‌هایی در زبان‌های قومی و محلی وجود دارد که دیرینگیِ آن به بیش‌از هزار سال برمی‌گردد. یکی از این واژه‌ها، واژه‌ی زیبای «اَرْسۊ» است به‌معنای اشک. این واژه در ایرانیِ باستان و ایرانیِ میانه و پهلوی، اَرْس بود و در گیلکی اَرسۊ یا آرسۊ گفته می‌شود. مثال: زَئک بٚکْتٚه اینٚ بَأل فۊرۊستٚه دارٚ، بَزین هۊتُؤ آرسۊ کَنِئْیْ = بچه افتاد و دستش به درخت ساییده شد و یک‌سره اشک می‌ریخت. گاهی در ادبیات ایرانْ رود «اَرَس» را با «اَرْس» (به‌معنای اشک) پیوند زده‌اند؛ مثلاً شاعری به‌نام لطفی گفته‌است: «اَرَس شد اَرْسِ من از جست‌وجویت». به‌هرروی، بشنویم آوازی دل‌انگیز از زنده‌یاد‌ فریدون پوررضا بر روی شعری از زنده‌یاد «محمدولی مظفری کجیدی»، سَراینده‌ی خوبِ گیلانی.
هوا وارٚش وَرِه مي چٚشمٚ ارْسۊ
هوا مانند اشک‌های چشمم درحالِ باریدن است
خَبَر بۊمَه، به کوهان شُؤدٚري تۊ
خبر آمد که می‌خواهی به کوه‌ها بروی
اَگٚر کۊهان بِشي ساق‌وسلامٚت
اگر به‌سلامتی و تن‌درستی به کوه‌ها رفتی
مي پٚیغامٚ بٚبٚر بر کُؤتٚرِ کۊ
پیغامِ مرا هم به کبوترِ کوه برسان

#گیلکی
#پوررضا

@REsearchers
‌

✅ یک آذر است و روز اصفهان. شهر تهمورس و کِیْ‌گُباد. اصفهانْ موزه‌ای از فرهنگ ایران است. از دوران اساطیری گرفته تا دوران پهلوانی و تاریخی و معاصر. اصفهان مجموعه‌ای از هنرهای ایرانی و زبان‌های ایرانی را در خود دارد. معماریِ ظریف و باشکوهش چنان بر آسمان‌اش نقش بسته که دل جهانیان را بُرده و می‌بَرد. دست‌ِکم دو تن را به‌یاد دارم که آرزو داشتند در خاک ایران و اصفهان دفن شوند: یکی پروفسور آرتور پوپِ آمریکایی بود، که در سال ۱۳۴۷ درگذشت و کنار زاینده‌رود و پل خواجو دفن شد و بعدها فیلیپس اکرمن (همسرش) نیز کنار او دفن شد و محسن فروغی آرام‌گاهی هم برای آنان ساخت. دیگری هم پروفسور ریچارد فرایِ آمریکایی بود که متأسفانه نشد. اصفهان نماد بارز هم‌زیستیِ ادیان و اقوام در طول تاریخ بوده‌است. یکی از نام‌هایش در گذشته «دارالیهود» بوده‌است و مأمن یهودیانِ مهاجر. منطقه‌ی ارمنی‌نشینِ جُلفا هم که نیاز به معرفی ندارد و کلیسای وانْک، نشان از رواداریِ بسیار مردمان‌اش دارد. بعدها هم که پناه‌گاهِ لهستانی‌ها شد. کنیسه و کلیسا و مسجد و آتش‌کده، سده‌ها کنار هم در اصفهان زیستند و می‌زیند و این است هنر اصلی اصفهان.

#اصفهان
‌
@REsearchers
‌
‌
📋 درباره‌ی «تاسیان»
✍ نویسنده: @Sapereaude0
‌
در این یادداشت درموردِ واژه‌ی «تاسیان» در گیلکی و پیوندش با نبودنِ مادرم نوشته بودم‌ (با لمس روی متن آبی‌رنگ، به یادداشت مربوطه فرستاده خواهید شد). تاسیان از آن واژه‌های لوس‌شده و لوث‌شده‌ی گیلکی در فضای مجازی است. اگر اندکی در مجازی‌جات گیلکی‌زبان‌ها یا علاقه‌مندان به گیلان بچرخید، خواهید دید که این واژه بارها به در و دیوار و پنجره و زلف و دست و گربه و سگ و طوطی و چِه و چِه‌شان نسبت داده شده‌است و ارج و کُنه این واژه‌ و مفهومش را خراب کرده و نادانسته و دانسته آن را از کاربرد درستش خارج کرده و تحریف می‌کنند. برخی گیلکی‌زبانان چنان این واژه‌ی ساده و قشنگ را آب‌وتاب داده و از آن مفاهیم پیچیده‌ی جعلی ساخته‌اند و با آن هویت‌سازی کرده‌اند که آدم از کَرده‌ی خودش در به‌کارگیریِ این واژه پشیمان می‌شود! شاید باورتان نشود؛ اما متنی در اینستاگرام خوانده بودم که در یک صفحه نوشته، داشت «تاسیان» را معنا می‌کرد! آخر مثلاً مادر و مادربزرگِ بی‌سوادِ ساده‌ی من را چه به این‌همه آب‌وتاب دادن‌ها و خَزبازی‌های شما! یک آه می‌کشیدند و مثلاً می‌گفتند: «مي زَأک نٚیْسَأ خُؤنٚه تاسیؤنٚه»؛ یعنی «فرزندم نیست و خانه سوت‌وکور است / دل‌گیر است» (فرض کنید فرزندش سربازی رفته‌است). همین و تمام! به‌قول خودمان «دِ هَني شٚلارٚه دَأنْ نٚخَیٚه گٚ»؛ یعنی «دیگر این‌همه طول‌وتفصیل دادن که نمی‌خواهد»! البته این را بگویم که من منکر وجود برخی مفهوم‌ها و واژگانِ خاص در زبان‌ها نسبت‌به هم نیستم. قطعاً ما در گیلکی صرف‌ونحو متفاوت و خاصی داریم. ساخت فعل در گیلکی کاملاً با فارسی فرق دارد و ضمیرهای ملکی و حرف‌های اضافه و مانند این‌ها، همگی، هم در واژه و هم در جای‌گاه‌شان در جمله، با فارسی متفاوت است و هم این‌که فعل‌ها و اصطلاحاتِ خاص خودش را دارد که شاید معادل دقیق برایش در فارسی یا خیلی از زبان‌ها نباشد. این طبیعی است و لزوماً به‌معنای برتری یا کامل‌تر بودنِ یک زبان نیست؛ بلکه به زیست و تحولات آن زبان برمی‌گردد؛ اما درمورد واژه‌ی «تاسیان» معتقدم که خیلی‌ها خودشان را لوس کرده‌اند و با آن مظلوم‌نمایی می‌کنند. جالب این‌جاست که من امشب متوجه شده‌ام که اصلاً این واژه‌ی «تاسیان» ریشه‌اش حتی «گیلکی» یا «پهلوی» نیست، بلکه گویا مشتق از «زبان فارسی باستان» است و نه‌تنها خاص گیلکی نیست؛ بلکه حتی در فارسیِ برخی شهرها و یکی‌دو زبان ایرانی و خارجی هم مشتقاتش وجود دارد و استفاده می‌شود! که در این مورد باید یادداشت دیگری بنویسم. می‌کوشم تا پایان هفته آن را بنویسم و طوری بنویسم که خواندنش برای‌تان جذاب باشد و شاهدها و مثال‌های گوناگونی هم فراهم آورَم.

#گیلکی
#تاسیان

@REsearchers
‌‌
بیدار شو ای دیده
ایرج بسطامی
▪️عضو قدیمی کانالم است. دیدم پروفایلش سیاه شده‌است. پرسیدم چه شده و گفت: «چه‌قدر وقتی مادر عزیزتون مبتلا به کرونا شدن و فوت کردن غصه خوردم و با پست‌های شما گریه کردم؛ پدر نازنینِ خودم را هم به همین علت از دست دادم. تازه می‌فهمم شما چی می‌گفتید». شما جای من! برای این مصیبت چه تسلیتی می‌توان گفت؟ هیچ! و من دوران درگذشتِ مادرم دوباره برایم زنده شد. هم‌دل بودم با این دوستم؛ اما چیز زیادی نداشتم برای گفتن.
▪️دختری بود دانا و کوشا و بااراده. هم‌شهری‌ام بود و بارها شده بود که می‌خواست به نمایش‌ِ فیلمِ مدرسه‌ی تئاتر آن بیاید؛ اما زندگیِ کارمندی و دغدغه‌های شخصی مانع شده بود و دورادور مطالب و برنامه‌ها را پی‌گیر بود. مادرش را پیش‌از کرونا در تصادفی سهم‌ناک از دست داده بود و با گذشتِ یک سال، هم‌چنان داغ‌دارش بود. ما هرگز هم را ندیده بودیم؛ اما «کتاب» محور اصلی گفت‌وگوهای ما بود. یک بار کرونا گرفت، خوب شد. دوباره گرفت و دیروز درگذشت. چنان ترسِ این ماجرا در من رخنه کرده که لال شده‌ام. همه‌اش ۲۸سالش بود با هزار آرزو و اشتیاق. «هستی»اش رفت! و من فقط این آواز بسطامی در ذهنم مرور می‌شود «که جهان جمله سراب است».
‌
Forwarded from مدرسه‌ تآتر‌ آن
به بهانه یادداشت ابراهیم