جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
«به نظر می‌رسد كه او سرزمینِ سرسبز و هوای مرطوبِ گیلان را در چمدان خود به انگلیس حمل كرده‌است!». این جمله‌ای است که نادر نادرپور درباره‌ی گلچین گیلانی می‌گوید. امشب خیلی اتفافی در اینستاگرام‌ام از او نوشتم که می‌توانید آن را های‌لایتم بخوانید. مجدالدین میرفخرایی، معروف به گلچین گیلانی در ۱۲۸۸ در رشت زاده و در ۱۳۵۱ در لندن درگذشت. او از سال ۱۳۱۲ که به فرانسه و لندن می‌رود، دیگر به ایران برنمی‌گردد. او شعر معروف باران را در تابستان ۱۳۱۹ در لندن سرود و پس‌از سال ۱۳۲۲ در مجله‌ی سخنِ استاد ناتل خانلری برای نخستین بار در ایران چاپ و باعث شُهرت گلچينِ گیلانی شد. این شعر زیبا و خاطره‌انگیز، نخستین شعر نوِ چاپ‌شده در کتاب‌های درسی است؛ گرچه اخوان آن را شعر نو نمی‌دانست و معتقد بود که «بحر طویل» است. پس‌از انقلاب هم این شعر در فارسیِ چهارم ابتدایی چاپ می‌شد. این ترانه‌ی زیبا به آهنگ‌سازی استاد بیژن کامکار و هم‌خوانیِ گروه کُر، به‌زیباییِ هرچه تمام‌تر اجرا شده‌است که در فیلم بالا می‌توانید بشنوید و لذت ببرید. استاد شفیعی کدکنی می‌گفت: «من بارها با شعر گلچین گریسته‌ام». یاد باران، یاد گیلان!
‌
@REsearchers
‌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من این کلیپ‌های به‌ظاهر زیبا و قشنگ را می‌بینم و می‌شنوم و فقط حرص می‌خورم! کاش این گروه‌های دوسه‌چندنفره، با گیتارهای‌شان رها کنند موسیقی محلی و فولکلورِ ایران را. کاش «رستاک»ها بی‌خیالِ زبان‌های محلی شوند. فیلم بالا چیزی نیست جز فریب! فریبِ پس‌زمینه، که کوه‌های البرز است؛ فریبِ لباس زیبا، که حتی لباس گیلانی نیست؛ فریبِ تدوین و فیلم‌برداری و صدابرداری. همه و همه به‌خدمت گرفته شده‌اند تا چیزی عامه‌پسند خوانده شود؛ و دراین‌میان تنها چیزی که قربانی می‌شود «زبان گیلکی» است. در همین یک دقیقه، چندین خطای تلفظ و واژگان وجود دارد. اگر فقط یک دهه با این لهجه‌ی من‌درآوردی و عقیم و بیمار تولید محتوا شود، نسلی که از دل این محتوا درمی‌آید، دیگر صحبت نسل من و پیش‌از من که «گیلان و گیلکی را زندگی کرده‌است» متوجه نخواهد شد. زبان گیلکی به‌شدت به لهجه و آواهای ریزودرشت‌اش وابسته است. این زبان وابسته به هویت شفاهیِ خودش است و این چیز خوش‌وآب‌ورنگی که در فیلم بالا می‌بینید، سراسر جعل است و خدشه به هویتی که امثال مادرم از اعماق جنگل‌ها و کوه‌ها و شالی‌زارهای گیلان به‌دست ما رسانده‌اند. افسوس و بس افسوس!
‌
#گیلکی

@REsearchers

‌
سیا ابرانای
فریدون پوررضا
می‏‌خواهم بگویم چه روزگارانی داشتید. چرا باید آن روزگاران تاریک باشد و هیچ‏‌کس نگوید چه بر سرتان آمد؟ حتی در کتابم، جایی که می‌نویسند تقدیم به آقای ایکس یا ایگرگ، من همه‌ی کتاب را به دختران و زنانی تقدیم کردم که در مزرعه خواندند، از درازیِ راه و تطویلِ دوران نتوانستند حتی روزی به بازار شهرشان بیایند؛ و بعد از بسیاریِ درد، پهلوبه‌پهلو می‏‌شدند و بعد المخفیة قبراً! معلوم نمی‏‌شد بالاخره کجا مُردند! وقتی از من تقدیر کردند، من دکمه‌ی پیراهنم را بستم و تعظیم کردم و گفتم که این‌ها را من تقدیم می‌کنم به کسانی که وقتی مُردند کسی نبود بگوید خدا رحمتش کند. چرا که آن‏‌ها این را به من دادند. این‌ها حرف‌های فریدون پوررضا، خواننده‌ و پژوهش‌گر گیلانی بود. بسیاری از خوانده‌های او، از رنج زنان و مردان گیلانی در شالی‌زار و باغ بادام و پرورش کرم ابریشم و چوپانی و رمه‌داری و زندگی در کوه است. حالْ عده‌ای بدون هیچ درکی از این زیستِ رنج‌آلود و بدون هم‌دلی با آن‌چه که بر سر سوژه‌های این شعرها آمده، کلیپ‌های رنگی می‌سازند و یک گیلکیِ جعلی تحویل شنونده می‌دهند. این ترانه، ناله‌ها و نگرانی‌های یک چوپانِ رحیم‌آبادی است.

@REsearchers
‌
‌
برخی دوستانم همیشه به من می‌گویند که من زیادی به این کشور و مردم و فرهنگش خوش‌بین هستم. گاهی وقتی از «ایران» دفاع می‌کنم، متهم به حکومتی بودن و دفاع از عمل‌کرد جمهوری اسلامی می‌شوم. این هم البته هنر جمهوری اسلامی است که حتی نمی‌توان اپوزسیونی را که سرش به تن‌اش بیرزد برایش یافت. بیش‌ترِ خارج‌نشینان که دربست تعطیل‌اند و داخلی‌ها هم که حرف هم را نمی‌خوانند. به‌هرروی، دفاع من از ایران و فرهنگ ایرانی، هرگز به‌معنای ادعای برتری ما بر دیگران نیست. من فقط حرف از «تفاوت‌ها» می‌زنم، و از مستحیل شدن و خودباختگی بی‌زارم. دفاع من از ایران و فرهنگ ایرانی، به‌معنای پذیرش بی‌چون‌وچرای هرچه که در آن رخ می‌دهد نیست. دفاع من از ایران و فرهنگ ایرانی، به‌معنای نادیده‌انگاریِ بزهکاری‌های مردمِ این سرزمین نیست؛ بلکه معتقدم و می‌گویم که در جرائم و بزهکاری‌ها، فقط نباید وجه حقوقی ماجرا را دید و هی قانون قانون کرد؛ بلکه باید وجوه اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و محیط زیستی و اقلیمی و امثالهم را هم مدنظر قرار داد؛ اما بررسی موشکافانه‌ی همه‌ی این‌ها دشوار است و از یک شهروند عادی بعید. شهروند عادی دوست دارد در آغاز مواجهه با یک روی‌داد یا جُرم یا بزهکاری، تحلیل خودش را ارائه دهد و نتیجه بگیرد. شهروند عادی در مواجهه با تجاوزگر می‌گوید طرف مشکل روانی دارد، در مواجهه با فرد چاق می‌گوید فرد مشکل پرخوری دارد و در مواجهه با دزد می‌گوید او مشکل اقتصادی دارد. ممکن است این‌ها درست باشد؛ اما شرایط و بستر پیدایشِ یک جرم و بزهکاری، قطعاً چندوجهی است و انسان‌ها طی یک فرایند است که دست به جُرم و جنایت می‌زنند. حتی جُرم‌های ناگهانی مانند قتل هم ریشه در متغیرهای روانیِ پیشین دارد که هرگز مورد بررسی و واکاوی قرار نگرفته و درنهایت خود را به‌شکل ملموسی چون قتل نشان می‌دهد.

یک مورد برای من دیشب (۲۱ آبان) رخ داد. از خودروِ یکی از دوستانم در میدان انقلابِ تهران، سرِ کارگرِ شمالی، پیاده شدم و چون هوا کمی سرد بود تصمیم گرفتم با اسنپ سمت خانه بروم. گوشی‌ام را درآوردم و هنوز اسنپ را باز نکرده بودم که ناگهان یک موتوری از پشت سر آمد و از روی موتور گوشی‌ام را گرفت؛ اما موفق نشد گوشی را کامل از دستانم خارج کند. من مقاومت کردم و حدود ده متر مرا به پشت خود کشانْد و درنهایت توانستم گوشی را از دستش خارج کنم. اما با زانوی راستم زمین خوردم و از سمت چپ هم یک سمند درحالِ آمدن بود که خورد به من و من با دست چپ افتادم زمین و تمام حواسم به این بود که با گوشی به زمین نیفتم. وگرنه با آن شدتِ برخورد با آسفالت، قطعاً باید فاتحه‌ی گوشی را می‌خواندم. پای راست و دست راست و چپم آسیب دید، اما خوش‌بختانه توانستم گوشی را پس بگیرم و آسیبی هم به آن نرسید. همان لحظه که زمین خوردم، یک جوان موتوری چند متر جلوتر ایستاد و گفت: «آقا چی شد؟ گوشی‌ت رو زدن؟ بیا سوار شو بریم دنبالش». و من گفتم نه نزدن و از درد، نای صحبت کردن نداشتم و گوشی را نشان دادم و موتوری رفت. از دردِ زیاد و سوزش دست‌وپا، کمی اطراف انقلاب و در پیاده‌رو راه رفتم و کسانی که از دور شاهد ماجرا بودند، وقتی بهشان می‌رسیدم می‌گفتند: «آقا چی شد؟». گفتم موتوری می‌خواست گوشی‌ام را بدزدد که موفق نشد، و آن‌ها هم با چند «دمت گرم» حماسه‌ی مقاومتم را ارج می‌نهادند! جلوتر که آمدم راننده‌ی تاکسیِ امیرآباد گفت: «چرا به راننده‌ی سمند چیزی نگفتی؟ چرا گذاشتی بره؟». گفتم راننده تقصیری نداشت و او داشت مسیر خودش را می‌رفت و درگیریِ من با موتوری باعث شد به او برخورد کنم. راننده‌ی تاکسی گفت: «داداش تو دیگه خیلی خوبی، طرف زد ناکارت کرد گذاشتی بره! با این‌که داشتن گوشی‌ت رو می‌زدن، باز داری از دیگری می‌گذری و می‌گی تقصیری نداشت!». و اینان هم کمی تحسین‌ام کردند و تمام.

حالا من از این پیشامد باید چه برداشتی بکنم؟ بگویم تمام موتوری‌ها باید از تهران جمع شوند؟ تصمیم بگیرم که دیگر شب بیرون نروم و یا گوشی‌ام را درنیاورم؟ به این نتیجه برسم تهران پر از دزد و مجرم است؟ بگویم موتوری مشکل مالی داشت و اشکالی ندارد؟ به این نتیجه برسم که دزدانِ موتوری پیرامون میدان انقلاب زیادند؟ بگویم لعنت به این کشور و تمدن چندهزارساله‌اش که این بلا سرم آمد؟ بگویم لعنت به اسلام و جمهوری اسلامی که آن‌قدر عرضه نداشتند که امنیت من را ساعت ۲۱:۴۵ در میدان انقلاب تأمین کنند؟ من نمی‌دانم، اما من از یک چیز مطمئنم: من دو مشاهده‌ی عینی به فاصله‌ی چند دقیقه داشتم: یک موتوری و دو سرنشین که می‌خواستند گوشی‌ام را بربایند و یک موتوری که می‌خواست خطر کند و مرا سوار کند تا دنبال دزدها برویم! و شُماری مردمِ دیگر که از گذشت من به خودروِ سمند که با من تصادف کرده بود، شگفت‌زده شده بودند. خودستایی نمی‌کنم؛ اما شاید من روایتِ مهربانی و ازخودگذشتگیِ آن رانندگان تاکسی برای مسافران‌شان شدم.

#تهران
#ایران

@REsearchers
‌
‌‌
کلماتم را در جای نادرستی تقدیم کردم. واژگانم را بی‌هوده شعر کردم. نگاهم را بی‌هوده به نگاهش گره زدم. دستانم قدرت لرزش قلب‌اش را نداشت. رنگ زلفانش با رنگ چشمانش برای ربایش مقام زیبایی در جنگ بودند و کشته‌اش من. راه، طی شد؛ قلب، منقلب شد؛ تن، لرزید؛ ادبیات، صرف شد؛ اما هیچ، هیچ، هیچ. سرطان تنهایی به تمام زندگیِ آدم که متاستاز کند، دیگر امید آغوش نیست، امید لمس نیست. چرا احساس می‌کنم این‌ها، پس‌از مادرمْ برایم سهم‌گین‌تر شده‌است. ۸ ماه و ۷ روز است که مادرم نیست. انتظار داری که آرام‌تر شده باشی؛ اما نه، هرگز. احساس می‌کنم که او شایسته‌ترین فرد برای عاشقانگی‌هایم بود؛ اما دریغ و دریغ. من آن را جای دیگری و در قلب دیگری می‌جستم. دریغ، دریغ. هزار دریغ که وقتی بود متوجهش نشدم و اکنون باید با چشمانی پر از آرسۊ، نبودن‌اش را حسرت بخورم. مِدادم کسی را فریاد می‌زند که دیگر هرگز به دادم نخواهد رسید. روانم رؤیای کسی را در خواب می‌بیند که دیگر روی مرا نمی‌بوسد. هیچ سندی برای بودن با او لازم نبود و هیچ شرط مَحضری‌ای نداشت. برای گرفتن دستانش هیچ اما‌واگری نبود و بی‌دریغ تقدیم می‌شد. لای چروک‌هایشْ گیلان موج می‌زد. بوسه‌اش طعم جنگل می‌داد و آغوش‌اش دریا بود و بوی برنجِ تازه از زلف‌اش آویخته بود و نوای چیشنٚک و دۊم‌بٚلاسْکٚنٚه‌یْ و کۊلْکاپیس و کاکۊلٚه‌یْ از چشمانش لمس می‌شد. خنده‌اش، دیوان نظامی و بوستان سعدی بود. خیال‌تان راحت! گیلان دیگر بی‌جلوه‌ترین استانِ این مملکت است. در حضیضِ زیبایی است. تابش و وارش‌اش را دیگر لطفی نیست. سبزی و نیلی‌اش را چشم‌اندازی نیست. نیست که نیست، چون مادر نیست.
سٚتارٚه دَنِّیِئٚه مي آسۊمان
کوکب بخــت مرا هیچ منجّم نشناخت
یا رب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟

‌
‌
‌
طلبه و آخوندی بود بیست‌ویک‌ساله و می‌خواست از راه کرمانشاه و بغداد، راهی بیروت شود. در میانه‌ی راه، بیستون و مدائن را دید و دل در گروِ ایران داد و شد ایران‌شناس و نخستین مترجم اوِستا به فارسیِ نو! او کسی نبود جز استاد «ابراهیم پورداود» از رشت. آرام‌گاه او امروزه در محله‌ی آفَخرای رشت در نزدیکیِ سبزه‌میدان است؛ اما همیشه بسته‌‌ است. پیش‌تر دو یادداشت درباره‌ی ایشان نوشته بودم که می‌توانید آن‌ها را از این‌جا و این‌جا بخوانید. احتمالاً برای‌تان خواندنی و جالب باشد. عکس بالا هم استاد پورداود، همسر آلمانی‌شان، ارنی، و تنها فرزندشان، پوران‌دخت است.

@REsearchers
‌
‌
✍️ یه‌هویی چشم باز می‌کنی و می‌بینی سال‌ها از زندگی‌ات گذشته و کارِ مهمی نکردی و آدم مهمی نشدی. برعکسِ خیلی‌های دیگه، خواندنِ زندگی‌نامه‌های بزرگانْ کاملاً من رو نومید می‌کنه. همه‌ی ما توی ۱۰سالگی، ۱۵سالگی و ۲۰سالگی‌هامون آرزوها و تصورهایی از آینده‌مون در ۲۵سالگی و ۳۰سالگی و ۳۵سالگی و... داشته‌ایم؛ اما من نمی‌دونم چه‌قدر تونستیم بهشون برسیم. همه‌چیز خیلی سریع‌تر از انتظارمون پیش می‌ره و این یک شعار نیست، واقعاً سریع رخ می‌ده. هیچ ترسی شما رو فرانمی‌گیره وقتی به ۲۵، ۳۰، ۳۵ و... نزدیک می‌شید؟ نیمی از عمرمون رفته! نیمی از عمری که فقط همون یک بار رو داشتیم! ما از اول متوجهِ این قضیه نبودیم که فقط همین یک فرصت رو داریم. خودِ من حدودِ ۲۵ سال رو تلف کردم تا فهمیدم زندگی فقط همینی است که توشَم و خبرِ دیگه‌ای از جای دیگه‌ای نیست. بعد، می‌خوای کاری بکنی و از این یک بار نهایتِ استفاده رو بکنی و یک‌هو می‌بینی اِنقـَدر همه‌چیز رو نادیده و دست‌ِکم گرفته بودی که حالا باید کلی جون بکنی تا یه شرایط عادی رو پدید بیاری. یه‌هو می‌فهمی کتاب‌هایی که خوندی کافی نبود؛ فیلم‌هایی که دیدی مزخرف بودن؛ دوستانی که داشتی دیگه کنارت نیستند؛ تحصیلاتی که داشتی به‌اندازه‌ی کافی رضایتِت رو جلب نکرد؛ شغلی که داشتی باعثِ اتفاق مهمی در زندگی‌ت نشد! عملاً انگار هیچ اتفاقی توی گذشته‌ات نیفتاده و تو گویی باید از اول همه‌چیز رو سَرِهَم کنی و تازه گام برداری! اونم در دنیایی که دیگه واسه‌ت مثل قبل نیست و با همه‌ی لذت‌هایی که گاه‌گداری توش هست، بیش‌تر برات شبیهِ یه کابوسه. وقتی می‌فهمی که قدر خودت و زندگی‌ات رو ندونستی، همه‌چیز واسه‌ت سخت‌تر خواهد شد و هیچ چیز دیگه خرسندت نمی‌کنه. توی این حالت هر کتابی که بخونی یه توسَری به خودته؛ هر فیلمی که ببینی یه سرزنش به خودته؛ هر دانش‌مند و اندیش‌مندِ موفقی که بشناسی، یه لعنت به خودته. همه‌چیز انگار داره فریاد می‌زنه که تو یک بار می‌تونستی شانسِت رو بیازمایی و قدرش رو ندونستی، پس شایسته‌ی همه‌ی این حس‌های بد و انحطاطی که روبه‌روته هستی. به‌نظرم از یک جایی به‌بَعد دیگه دیره. از کجا؟ از اون‌جایی که خودت به این نتیجه برسی که دیگه دیر شده، اون‌جا و اون لحظه دیگه واقعاً دیر شده، دیر! فقط یه عده می‌پذیرنِش و عده‌ی بسیاری هم نه.

#یادداشت

@REsearchers
‌
هوا وارش وره
فریدون پوررضا
زبان‌های ایرانی گنجینه‌ی فرهنگی ما هستند. گاهی واژه‌هایی در زبان‌های قومی و محلی وجود دارد که دیرینگیِ آن به بیش‌از هزار سال برمی‌گردد. یکی از این واژه‌ها، واژه‌ی زیبای «اَرْسۊ» است به‌معنای اشک. این واژه در ایرانیِ باستان و ایرانیِ میانه و پهلوی، اَرْس بود و در گیلکی اَرسۊ یا آرسۊ گفته می‌شود. مثال: زَئک بٚکْتٚه اینٚ بَأل فۊرۊستٚه دارٚ، بَزین هۊتُؤ آرسۊ کَنِئْیْ = بچه افتاد و دستش به درخت ساییده شد و یک‌سره اشک می‌ریخت. گاهی در ادبیات ایرانْ رود «اَرَس» را با «اَرْس» (به‌معنای اشک) پیوند زده‌اند؛ مثلاً شاعری به‌نام لطفی گفته‌است: «اَرَس شد اَرْسِ من از جست‌وجویت». به‌هرروی، بشنویم آوازی دل‌انگیز از زنده‌یاد‌ فریدون پوررضا بر روی شعری از زنده‌یاد «محمدولی مظفری کجیدی»، سَراینده‌ی خوبِ گیلانی.
هوا وارٚش وَرِه مي چٚشمٚ ارْسۊ
هوا مانند اشک‌های چشمم درحالِ باریدن است
خَبَر بۊمَه، به کوهان شُؤدٚري تۊ
خبر آمد که می‌خواهی به کوه‌ها بروی
اَگٚر کۊهان بِشي ساق‌وسلامٚت
اگر به‌سلامتی و تن‌درستی به کوه‌ها رفتی
مي پٚیغامٚ بٚبٚر بر کُؤتٚرِ کۊ
پیغامِ مرا هم به کبوترِ کوه برسان

#گیلکی
#پوررضا

@REsearchers
‌

✅ یک آذر است و روز اصفهان. شهر تهمورس و کِیْ‌گُباد. اصفهانْ موزه‌ای از فرهنگ ایران است. از دوران اساطیری گرفته تا دوران پهلوانی و تاریخی و معاصر. اصفهان مجموعه‌ای از هنرهای ایرانی و زبان‌های ایرانی را در خود دارد. معماریِ ظریف و باشکوهش چنان بر آسمان‌اش نقش بسته که دل جهانیان را بُرده و می‌بَرد. دست‌ِکم دو تن را به‌یاد دارم که آرزو داشتند در خاک ایران و اصفهان دفن شوند: یکی پروفسور آرتور پوپِ آمریکایی بود، که در سال ۱۳۴۷ درگذشت و کنار زاینده‌رود و پل خواجو دفن شد و بعدها فیلیپس اکرمن (همسرش) نیز کنار او دفن شد و محسن فروغی آرام‌گاهی هم برای آنان ساخت. دیگری هم پروفسور ریچارد فرایِ آمریکایی بود که متأسفانه نشد. اصفهان نماد بارز هم‌زیستیِ ادیان و اقوام در طول تاریخ بوده‌است. یکی از نام‌هایش در گذشته «دارالیهود» بوده‌است و مأمن یهودیانِ مهاجر. منطقه‌ی ارمنی‌نشینِ جُلفا هم که نیاز به معرفی ندارد و کلیسای وانْک، نشان از رواداریِ بسیار مردمان‌اش دارد. بعدها هم که پناه‌گاهِ لهستانی‌ها شد. کنیسه و کلیسا و مسجد و آتش‌کده، سده‌ها کنار هم در اصفهان زیستند و می‌زیند و این است هنر اصلی اصفهان.

#اصفهان
‌
@REsearchers
‌
‌
📋 درباره‌ی «تاسیان»
✍ نویسنده: @Sapereaude0
‌
در این یادداشت درموردِ واژه‌ی «تاسیان» در گیلکی و پیوندش با نبودنِ مادرم نوشته بودم‌ (با لمس روی متن آبی‌رنگ، به یادداشت مربوطه فرستاده خواهید شد). تاسیان از آن واژه‌های لوس‌شده و لوث‌شده‌ی گیلکی در فضای مجازی است. اگر اندکی در مجازی‌جات گیلکی‌زبان‌ها یا علاقه‌مندان به گیلان بچرخید، خواهید دید که این واژه بارها به در و دیوار و پنجره و زلف و دست و گربه و سگ و طوطی و چِه و چِه‌شان نسبت داده شده‌است و ارج و کُنه این واژه‌ و مفهومش را خراب کرده و نادانسته و دانسته آن را از کاربرد درستش خارج کرده و تحریف می‌کنند. برخی گیلکی‌زبانان چنان این واژه‌ی ساده و قشنگ را آب‌وتاب داده و از آن مفاهیم پیچیده‌ی جعلی ساخته‌اند و با آن هویت‌سازی کرده‌اند که آدم از کَرده‌ی خودش در به‌کارگیریِ این واژه پشیمان می‌شود! شاید باورتان نشود؛ اما متنی در اینستاگرام خوانده بودم که در یک صفحه نوشته، داشت «تاسیان» را معنا می‌کرد! آخر مثلاً مادر و مادربزرگِ بی‌سوادِ ساده‌ی من را چه به این‌همه آب‌وتاب دادن‌ها و خَزبازی‌های شما! یک آه می‌کشیدند و مثلاً می‌گفتند: «مي زَأک نٚیْسَأ خُؤنٚه تاسیؤنٚه»؛ یعنی «فرزندم نیست و خانه سوت‌وکور است / دل‌گیر است» (فرض کنید فرزندش سربازی رفته‌است). همین و تمام! به‌قول خودمان «دِ هَني شٚلارٚه دَأنْ نٚخَیٚه گٚ»؛ یعنی «دیگر این‌همه طول‌وتفصیل دادن که نمی‌خواهد»! البته این را بگویم که من منکر وجود برخی مفهوم‌ها و واژگانِ خاص در زبان‌ها نسبت‌به هم نیستم. قطعاً ما در گیلکی صرف‌ونحو متفاوت و خاصی داریم. ساخت فعل در گیلکی کاملاً با فارسی فرق دارد و ضمیرهای ملکی و حرف‌های اضافه و مانند این‌ها، همگی، هم در واژه و هم در جای‌گاه‌شان در جمله، با فارسی متفاوت است و هم این‌که فعل‌ها و اصطلاحاتِ خاص خودش را دارد که شاید معادل دقیق برایش در فارسی یا خیلی از زبان‌ها نباشد. این طبیعی است و لزوماً به‌معنای برتری یا کامل‌تر بودنِ یک زبان نیست؛ بلکه به زیست و تحولات آن زبان برمی‌گردد؛ اما درمورد واژه‌ی «تاسیان» معتقدم که خیلی‌ها خودشان را لوس کرده‌اند و با آن مظلوم‌نمایی می‌کنند. جالب این‌جاست که من امشب متوجه شده‌ام که اصلاً این واژه‌ی «تاسیان» ریشه‌اش حتی «گیلکی» یا «پهلوی» نیست، بلکه گویا مشتق از «زبان فارسی باستان» است و نه‌تنها خاص گیلکی نیست؛ بلکه حتی در فارسیِ برخی شهرها و یکی‌دو زبان ایرانی و خارجی هم مشتقاتش وجود دارد و استفاده می‌شود! که در این مورد باید یادداشت دیگری بنویسم. می‌کوشم تا پایان هفته آن را بنویسم و طوری بنویسم که خواندنش برای‌تان جذاب باشد و شاهدها و مثال‌های گوناگونی هم فراهم آورَم.

#گیلکی
#تاسیان

@REsearchers
‌‌
بیدار شو ای دیده
ایرج بسطامی
▪️عضو قدیمی کانالم است. دیدم پروفایلش سیاه شده‌است. پرسیدم چه شده و گفت: «چه‌قدر وقتی مادر عزیزتون مبتلا به کرونا شدن و فوت کردن غصه خوردم و با پست‌های شما گریه کردم؛ پدر نازنینِ خودم را هم به همین علت از دست دادم. تازه می‌فهمم شما چی می‌گفتید». شما جای من! برای این مصیبت چه تسلیتی می‌توان گفت؟ هیچ! و من دوران درگذشتِ مادرم دوباره برایم زنده شد. هم‌دل بودم با این دوستم؛ اما چیز زیادی نداشتم برای گفتن.
▪️دختری بود دانا و کوشا و بااراده. هم‌شهری‌ام بود و بارها شده بود که می‌خواست به نمایش‌ِ فیلمِ مدرسه‌ی تئاتر آن بیاید؛ اما زندگیِ کارمندی و دغدغه‌های شخصی مانع شده بود و دورادور مطالب و برنامه‌ها را پی‌گیر بود. مادرش را پیش‌از کرونا در تصادفی سهم‌ناک از دست داده بود و با گذشتِ یک سال، هم‌چنان داغ‌دارش بود. ما هرگز هم را ندیده بودیم؛ اما «کتاب» محور اصلی گفت‌وگوهای ما بود. یک بار کرونا گرفت، خوب شد. دوباره گرفت و دیروز درگذشت. چنان ترسِ این ماجرا در من رخنه کرده که لال شده‌ام. همه‌اش ۲۸سالش بود با هزار آرزو و اشتیاق. «هستی»اش رفت! و من فقط این آواز بسطامی در ذهنم مرور می‌شود «که جهان جمله سراب است».
‌
Forwarded from مدرسه‌ تآتر‌ آن
به بهانه یادداشت ابراهیم
‌📋 درباره‌ی «تاسیان»
✍ نویسنده: @Sapereaude0
‌
✅ واژه‌ی «تاسیان» و مشتقاتش گسترده‌تر از پندارم و در حد یک مقاله بود. این نشان می‌دهد اگر در هر امری دقیق شویم و منابع گوناگون را ببررسیم، راه بر ما آشکارتر خواهد شد. من از ارجاع‌های پی‌درپی به منابع و مآخذِ مختلف، چشم‌پوشی می‌کنم و یادداشتی سرراست و ساده‌خوان تحویل شما می‌دهم. در آغاز باید بگویم که مشتقات تاسیان در بسیاری از زبان‌ها و گویش‌ها و لهجه‌ها مانند سُغدی، خوارزمی، فارسیِ یهودی، ارمنی، بختیاری، کردی، گورانی، اصفهانی و فارسی دیده می‌شود‌ و معناهای بسیاری چون اضطراب و ترس و اندوه و ملامت و خفگی و درد و تنهایی و بی‌قراری و تأسف و فشردن گلو و پژمردگی و بند آمدن نفسِ بچه هنگام هق‌هقِ شدید با سرفه‌های پی‌درپی دارد. مصدر این واژه «تاسیدن» است. از «تاس» می‌آید. دکتر معین معنای غم‌ناک شدن، دل‌گیر شدن، اندوه‌ناک گشتن و علامه دهخدا معنای خسته شدن، کوفته شدن، درماندن را برای تاس می‌آورد.

✅ ماده‌ی مضارع این فعل مشتق از ایرانیِ باستان است. «تاسا» از ریشه‌ی «تاس» است به‌معنای خسته شدن. خودِ تاس احتمالاً با افزوده شدنِ «س» به ریشه‌ی «تا» ساخته شده‌است که به‌معنای تنها و تک و منفرد است. در لغت فُرس، اسدی توسی (سده‌ی ۵) «تا» را این‌گونه معنا می‌کند: «تا و تک، هردو تنها بوَد». در فارسی میانه، تگ به‌معنای تنها و تک و در طبری به‌معنای تنها آمده‌است (واژه‌نامه‌ی طبریِ صادق کیا). در زبان سُغدی به‌معنای خسته و سرگشته‌ و مانده و تاسیده داریم که برخی منابع آن را با «ترسیدن» مرتبط می‌دانند. در سُغدی با میان‌وند «ن» به‌معنای اندوه و غم و تأسف آمده‌است. در زبان خوارزمی نیز به‌معنای خسته شدن و درمانده شدن داریم. تاسه در اصفهانی برگرفته از تفسه و به‌معنای ویار است. در ارمنی پارتاسیل داریم به‌معنای خسته شدن و درمانده شدن. در کردی «تاسه‌تم کردگه» یعنی «دلم تنگ شده‌است» و یا «فره تاسه‌ی ئه‌که‌م» یا «تاسەت ئەکەم» یا «از دلی مین تاسیه» یعنی «خیلی دل‌تنگش می‌شوم» یا «دل‌تنگت می‌شوم».

✅ «تاسا» و «تاسه» و «تلواس» و «تلواسه» و «تاسه‌واسه» را در معنای اندوه و ملامت و اضطراب و بی‌قراری و دلواپسی و نگرانی هم داریم. سوزنی سمرقندی (سده‌ی ۶) دارد:
در این جهان که سرای غم است و تاسه و تاب
چو تاسه بر سرِ آبیم و تیره‌دل چو سراب

در فرّخنامه‌ی جمالی یزدی از نویسندگان سده‌ی ۶ داریم: «گرم و تَف و درد و تپش و اندوه و تالواسه و تاسه همه یک معنی [دارد]». یا در قصص‌الأنبیاءِ ابواسحق نیشابوری از سده‌ی ۵ آمده‌است: «پس چون چهل روز برآمد، پشه بزرگ‌تر شد و تاسه‌ی نمرود بیش‌تر شد».

✅ بن مضارعِ «تاسیدن»، «تاسان» است. تاسیدن←ب+تاسان (بتاسان)←تاسان←تاسانیدن. «تاسانیدن» به‌معنای «فشردنِ گلوی کسی» و «خفه کردنِ او»، در متن‌های قدیم و جدید آمده‌است. افلاکی (سده‌ی ۸) در مناقب‌العارفین دارد: «زهِ کمان در گردنش کردند، در آن حالت می‌تاسانیدند، فریاد می‌کرد». از پزشکِ سده‌ی ۴، اخوَیْنی بُخاری داریم: «چون کسی را تب آمد... تشنگی بسیار و تاسه گیرد و دَم زدن عظیم گردد» که منظور از تاسه گیرد یعنی احساس خفگی و ناراحتی به او دست دهد است. مولوی «تاسه‌گیر» را در معنای «موجب اضطراب و اندوه» آورده‌است:
وعده‌ها باشد حقیقی دل‌پذیر
وعده‌ها باشد مجازی تاسه‌گیر

محمدعلی جمال‌زاده، پدر داستان کوتاه فارسی، «تاسیدن» را در معنای «خفه شدن یا براثر خفگی مردن» آورده‌است: «به چشم خویش اول جوانه زدن... و شکفتن و آن‌گاه افسردن و پژمردن و تاسیدن». مولوی نیز دارد:
تو هم ز یوسفانی، در چاهِ تن فتاده
اینک رسَن، برون آ، تا در زمین نتاسی

احمد محمود در معنای «خفه شدنِ صدا و به‌زحمت شنیده شدنِ آن» آورده‌است: «صدای سرگرد، تاسیده است». در تاریخ بیهقی در معنای «به‌نفس‌نفس افتادنِ انسان یا چهارپا براثر خستگی یا گرمای شدید» هم آمده‌است: «روز، سخت گرم شد و ریگ بتَفت و لشکر و ستوران از تشنگی بتاسیدند». هدایت «تاسیده» را به‌معنای «تیره و کدر و بی‌حالت» آورده‌است: «شاگرد قهوه‌چی... با رنگ تاسیده... دستش را روی دلش گذاشته‌بود». با صدای تاسیده فریاد کشیدن یعنی با صدای گرفته و خفه فریاد زدن. هدایت «تاسیده شدن» را در معنای «تیره و کدر شدن؛ سیاه شدن» آورده‌است: «آفتاب تو کله‌اش تابید و رنگش تاسیده شد».

✅ سرانجامِ سخن این‌که «تاسیان» واژه‌ای منحصربه‌فرد برای زبان گیلکی نیست و تمام این لوس‌بازی‌هایی که برای این واژه در فضای مجازی درمی‌آورند و آن را در فارسی، غیرقابلِ‌معنا جلوه می‌دهند، بی‌خود است. اینان حتی اگر آثار هدایت و جمال‌زاده و محمود و یحیی آرین‌پور را می‌خواندند، شاهد گستردگی و کاربرد این واژه در فارسیِ کنونی، با معناهای متفاوت می‌بودند. کمااین‌که مشتقات این واژه در گذشته از خوارزم تا سمرقند و هرات و خراسان و فارس و اصفهان و قونیه کاربرد داشته‌است.

#تاسیان

@REsearchers
‌
‌
سال‌ها پیش با همسر و سه فرزندش به روستای مادری و پدری‌ام آمد و همان‌جا خانه‌ای ساخت و ساکن شد. کارش رنگ‌آمیزی خانه و ساختمان است. انسانی است بسیار صادق و پاکیزه. با همین درآمدش از کارگری و رنگ‌آمیزی، کم‌کم زندگی‌اش را رونق داد. در کارش بسیار دقیق است. از معدود استادکارانی است که دست‌مزدش را هم‌چنان «روزمزد» حساب می‌کند و نه متری. در کارش بسیار دقیق است و بدون هیچ‌گونه نظارتی، سر ساعت می‌آید و کارش رو با حوصله و دقت بسیار انجام می‌دهد و سر ساعت هم می‌رود. و درنهایت هم سر همان موعدی که قولش را داده بود، تحویل‌تان می‌دهد. وسط کار هم اگر درخواستی داشته باشید، برای‌تان انجام می‌دهد. اکنون دو تا از فرزندانش ازدواج کرده‌اند و صاحب دو نوه است. فرزندانش هم بسیار راست و درست هستند. اگر بخواهم با ادبیات دینی توصیفش کنم، او مصداق واقعی «نان حلال بر سر سفره بردن» است که با کار مسئولانه و قناعت، زندگی‌اش را چرخاند و اکنون می‌توان گفت که رفاه نسبی دارد. این روزها یافتن استادکاری چنین مسئولیت‌پذیر و ماهر، که قیمت مناسب و منصفانه هم بدهد، بسیار سخت و دشوار است. سلامتی و لب‌خندشان را آرزومندم.

@REsearchers
‌
‌
امسال که در یکی از مدارس خوب لاهیجان مشغول به تدریس شدم، سه کلاس از پایه‌ی هشتم را به من دادند. چیزی که توجه مرا بسیار به خود جلب کرد، نام‌ها و حتی فامیلی‌های دانش‌آموزانم بود. من نزدیک به ۸۰ دانش‌آموز دارم که مشخص است پدرومادرها آشکارا از نام‌گذاری‌های عربی روی فرزندان خود فاصله گرفته‌اند و به نام‌های ایرانی یا غیرعربی روی آورده‌اند. آن دسته‌ای هم که نام عربی دارند، کوشش پدر‌ومادر در زیباسازیِ نام فرزندان‌شان را در عربی شاهدیم. دیگر کسی غلامِ حسن و حسین و علی و رضا و محمد نیست و همه امیرِ حسین و محمد و علی و رضا و مهدی هستند. گاهی هم ترکیب‌ عربی‌ایرانی را می‌بینم؛ مانند امیرپارسا و امیرهوشنگ. به‌جز موارد بالا، اسم‌های عربی‌ای که با آن مواجهم، اسم‌های دوبخشیِ عربی هستند؛ مانند محمدحسین، محمدمهدی، علی‌رضا، محمدامین، حامدرضا و نام‌های یک‌بخشیِ عربی مانند مبین و حسام و مصباح، که با ذائقه‌ی کنونی ایرانیان سازگارترند.

اما برویم ببینیم در همین اجتماع هشتادنفره‌ی لاهیجانی، چند نامِ ایرانی و غیرعربی داریم. برخی اسم‌ها واقعاً تازه و البته زیبا هستند. این‌ها نام‌های دانش‌آموزان من هستند: شروین، ارسام، اهورا، مانی، سپَنتا، پرهام، رادین، سامان، ارشام (گویا ریشه‌ی ترکی دارد)، مهراد، بهراد، ماهان، پویا، پارسا، کامیاب، سام، فراز و ایلیا (که ریشه‌ی عبری دارد). برخی از این نام‌ها دو یا چند بار تکرار شده‌است. یعنی در همین جامعه‌ی آماری کوچک می‌توانم بگویم که حدود ۴۰٪ از نام‌ها، غیرعربی و ایرانی است. که اگر جامعه‌ی آماری را بزرگ‌تر کنیم، ممکن است این نسبت تغییر کند. مثلاً در استان کردستان، خیلی از نام‌ها کردی هستند و سنت خوبی در نام‌گذاری در آن‌جا وجود دارد که نام‌های کردی بر فرزندان خود می‌گذارند و احتمالاً ازاین‌رو در کردستان نسبت نام‌های ایرانی به عربی باید خیلی بیش‌تر از گیلان باشد. نام‌های گیلکی در میان گیلانیان چندان رایج نیست؛ در گذشته اما گاه‌گداری پدرومادرها نام گیلکی هم بر فرزندان خود می‌گذاشتند مانند «تی‌تی‌خانم» (تی‌تی یعنی «شکوفه»).

طبق آمار ثبت‌احوال هم نام‌های دخترانه‌ی غیرعربیِ یسنا، آوا، باران، رها، آیلین، بهار، مرسانا، النا، مهرسا، هلیا، یکتا، آتنا، الینا، نرگس، آسنا، سارینا، هانا، بارانا، هستی، سارا، کیانا، مهسا، نیکا، آوینا، هلما، آیناز، آنیسا، ملیکا، دیانا و آیدا جزو ۵۰ نام برتر با بیش‌ترین فراوانی در سال ۹۶ هستند (بقیه عربی‌اند). درمیانِ فروانیِ ۵۰ نامِ پسرانه در سال ۹۶ هم نام‌های غیرعربی و ایرانیِ زیر وجود دارند: کیان، ماهان، آراد، سامیار، پارسا، آریا، ایلیا، بنیامین، آرتین، آرین، رادین، پرهام، آیهان، آرسام، رایان، آرمین، مهرسام، کارن، آروین و آرش.

#نام‌گذاری
#نام_فرزندان

@REsearchers
‌
‌
🔴 مصرف‌گرایی هنگامی پدید می‌آید که عَرضه و تولید بیش‌از تقاضا و نیاز واقعی جامعه باشد. تولید زیاد لزوماً خوب نیست، بلکه چه چیزی تولید کنیم هم مهم است. تولید افسارگسیخته باعث هرزرفت منابع می‌شود. شرکت‌های بزرگ برای این‌که چرخ‌شان بچرخد، دائم بر نحوه‌ی مصرف کالاهای خود تأکید می‌کنند و با تبلیغات گسترده و چشم‌نواز و متنوع، شما را مجاب می‌کنند که «به این محصول نیاز دارید». برای‌تان شرایط ویژه مانند تخفیف و فرستادنِ رایگان به درِ خانه می‌گذارند و از مزایای بی‌شمار محصولات‌شان می‌گویند تا آن را بخرید. با خرید بیش‌‌تر از نیاز واقعی و زیستیِ ما، آنان دوباره محصولات جدیدتری تولید می‌کنند که خریدِ پیشینِ شما پس‌از مدتی از دور خارج شود و شما دوباره نیاز به محصول جدیدتری داشته باشید. این شیوه در شرکت‌هایی که شدیداً انحصاری هستند، مانند مایکروسافت و اپل، شدیدتر و کاملاً مشهود است. در حالی‌، که شما می‌توانید گذر زمان را از گوشی نگاه کنید، اما چنان فضای تبلیغاتیِ اپل‌واچ ملتهب و پرزرق‌وبرق است که به‌اندازه‌ی قیمت یک گوشی هزینه می‌کنید تا اپل‌واچ و فلان‌واچ را هم بخرید! این «ایجاد نیازهای مصنوعی» تمامی ندارد و شما تا بی‌نهایت احساس نیاز به «خرید محصولات جدیدتر» خواهید داشت. «پاول دورُف» در یادداشت زیر به این جنبه‌ی مخرب تولید اشاره نکرده‌است. «مصرف‌گرایی خود محصول تولید افسارگسیخته است» و «تبلیغات ضامن بقای آن». سپاس‌گزارم از دوست عزیزی که زحمت‌‌ ترجمه‌ی این یادداشت را کشیدند.

‌
تقریباً در چنین شبی بود که من این صفحه را ساختم. شرحش را می‌توانید این‌جا بخوانید. سال گذشته در چنین شبی، پدرم بیمار بود و دو هفته می‌شد که در بیمارستان بستری بود. و هم‌زمان با آنْ من هم بیمار بودم و درگیر درمان. همه جا سخن از شیوع آنفلوآنزا بود. شرحش را این‌جا و این‌جا بخوانید. ما بدون ماسک و اقدامات پیش‌گیرانه‌ی خاصی دائم به بیمارستان می‌رفتیم و شخص من بابت پی‌گیریِ مراتبِ درمانم، بیش‌تر هم می‌رفتم. غافل از این‌که ایران همان موقع هم درگیرِ کووید۱۹ بود. پارسالْ شب چله را در بیمارستانْ درکنارِ پدرم بودیم. پدرم ناخوش بود و روحیه نداشت و ما همگی هندوانه و میوه‌جات برداشتیم و راهی بیمارستان شدیم و چون پدرم در اتاق اختصاصی بستری بود، توانستیم دقایقی را به گفت‌وگو و شب چله، به گیلکی، بگذرانیم. اما مادر! پزشک مادرم او را از رفتن به بیمارستان منع کرده بود؛ اما مادرم اصرار کرد و با ما آمد. تیپ هم زده بود.😊 ولی چه کسی پیش‌بینی می‌کرد آن شبِ چله در بیمارستان، آخرین شب چله‌ای باشد که مادر کنارمان است. دو ماه بعد، اعلام کردند ایران هم درگیر کووید۱۹ است و ۱۹ روز بعدش، مادر برای همیشه رفت و شبان‌مان همه یلدایی شد.
📋 درباره‌ی شب چله
✍ سپاس‌گزارِ دکتر نازنین خلیلی‌پور، دانش‌آموخته‌ی فرهنگ و زبان‌‌های باستانی، هستم که یادداشت و توضیحات گران‌قدرشان را دراختیارِ بنده گذاشتند تا با شما عزیزان هم‌رسان کنم.

✅ چلّه بلندترین شب سال است؛ اما در گذشته علتِ دورهمیِ مردم این نبود، چون بلندیِ آن این‌قدر نبود که محسوس باشد. درواقع گرامی‌داشتِ این شب بیش‌تر با کشاورزی و باروَری و نمادهای زردشتی پیوند داشت. در بعضی مناطقِ ایران مردم تا طلوع خورشید بیدار می‌ماندند تا آن را در اولین روزِ زمستان ببینند و همواره آرزوهای خوب می‌کردند و برای این‌که سرشان گرم باشد، آجیل می‌خوردند و شعر می‌خواندند. آن‌ها آرزو می‌کردند که زمستانی برفی و بارانی پیشِ رویشان باشد. البته جالب است بدانید نامِ «یلدا» به معنی «زایش» از متون سریانی وارد متون فارسی شده و در زبان مردم قدمتی ندارد؛ گفتنی‌ است در همه‌ی زبان‌ها و گویش‌های ایرانی «شب چلّه» (البته با تلفظ‌های مختلف) داریم و نه یلدا. همین‌طور نظریه‌ای که می‌گوید پیش‌از ظهورِ زردشتْ ایرانیان ایزدِ مهر (میترا) را می‌پرستیده‌اند و شبِ چلّه جشنِ زایشِ مهر است، مبنای علمی ندارد و از ساخته‌های بعدی‌ است. و اما چرا چهل؟ در قدیمْ زمستان را به دو چله‌ی بزرگ و کوچک تقسیم می‌کردند. چله‌ی بزرگ از اول دی تا دهم بهمن ادامه داشت و معتقد بودند تا آن‌هنگام سرما به اوج خودش می‌رسد و از آن پس چله‌ی کوچک شروع می‌شود و هوا رو به گرمی می‌رود. امروزه فرهنگ کشاورزی تقریباً از بین رفته یا در حال از بین رفتن است؛ اما ما هنوز هم آرزوی بارش و بارندگی داریم، هنوز هم هوا می‌خواهیم و هنوز هم به گیاه محتاجیم. هنوز هم شعر می‌خواهیم و می‌خوانیم. امسال یک آرزوی دیگر هم به آرزوهای ایرانیان افزوده شده است؛ آرزویی که قبلاً آرزو نبود و از برساخته‌های دورانِ پساکروناست؛ آرزوی دورهمی!

پ‌ن: مهرپرستی یا میتراییسم آیینی ایرانی نیست. درواقع مهر، که ایزدی ایرانی بوده‌است، از طریق دریانوردان به غرب می‌رود و‌ این آیین در آن‌جا شکل می‌گیرد. ما در ایران فقط «ایزد مهر» داریم، که چون از طلوع خورشید تا غروب خورشید سوار بر گردونه در آسمان می‌رفته تا بر پیمان‌ها ‌نظارت کند، در ادبیات فارسی استعاره از خورشید هم شده‌است. ایزد مهر در آیین زردشتی ربطی به خورشید ندارد. این شبْ می‌تواند شبِ زایش خورشید باشد، اما مهر نه. تاریخ‌دانان و متخصصان ایرانی قبول ندارند که در ایرانْ مهرپرستی داشته‌ایم. بحث‌های زیادی هم درباره‌اش شده‌‌است. این مواردی که به زایش مهر نسبت می‌دهند، بیش‌تر مانند ریشه‌شناسی‌های عوامانه برای واژگان است که خیلی هم رواج دارد؛ اما مبنای درست و دقیقی ندارد. اساساً همه‌ی نقش‌برجسته‌های مهری در غرب پیدا شده‌اند و ما در ایرانْ نه شاهد متنی داریم و نه نقش‌برجسته. هرچه هست «مهر زردشتی» است، نه «آیین میترایی»؛ گرچه این آیینْ ایزد مهر را از ایران وام‌ گرفته‌است.

#شب_چله
#شب_یلدا
#نازنین_خلیلی‌پور

@REsearchers
‌
‌
تمام فرداهایم در گذشته‌ای که تو بودی سپری می‌شود. چشمانم در امتداد دیروز بر در است تا شاید در بر آیی. باران دنبال تو می‌گردد. همه چیز را به نظاره ایستاده‌ام. خاطره‌ها مرا ایستاده نگاه داشته‌اند. هرچه بیش‌تر می‌گذرد، من بیش‌تر در گذشته می‌شوم. نبودنت، هم‌چون ماشین زمانی است که مرا از لحظه‌ی نبودنت تا لحظه‌ی زادنت، به عقب می‌برَد. تمام انحنای زمان در آینده، به پهنای آغوشت در پندارم پناه می‌آورَد. مأوایی نیست. شمسِ روزهایم، کُوّرت شده‌است. ستارگان شبانم، اِنْکَدَرت شده‌است. دریای دلم، هم‌چنان دچار سُجّرت است و هنوز نمی‌دانم «بأیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!». لیموهای حیاط را که بچیند وقتی تو نیستی؟ حیاط هنوز تمنای دستانت را دارد تا دوباره حیات گیرد.

‌
بر آستان وفا
ایرج بسطامی
مگر می‌شود ۵ دی بیاید و به‌قول استاد شجریان از «امید آواز ایران»، زنده‌یاد استاد ایرج بسطامی یاد نکرد؟ مردی که همیشه در نهایت سادگی و فروتنی زیسته بود، درحالی‌که توان‌مندی‌اش از بسیاری کَسانِ دیگر فراتر بود. شما سوز زندگیِ ایرج بسطامی را تقریباً در تمام آثارش می‌توانید لمس کنید. صدایش جنس خاصی دارد و فارغ از این‌که به سلیقه‌ی شما خوش بیاید یا نه؛ صدایی‌ست خاص و تک. صدایی که پس‌از انقلاب دیگر شبیه آن را نداشتیم. گستره‌ی بم‌خوانی و زیرخوانی‌اش، وسیع‌تر از هر خواننده‌ی مَرد ایرانیِ دیگر است. کسی که محصول آموزش‌های زنده‌یاد استاد شجریان و پدرانگی‌های بی‌دریغِ زنده‌یاد استاد مشکاتیان بود. در آن سحرگاهِ دهشتناکِ ۵ دی ۱۳۸۲، ایرج بسطامی در خانه‌ی کاهگلیِ همسر و فرزندانِ برادرش عبدالله بسطامی، که پس‌از مرگ برادرش سرپرستیِ آنان را برعهده داشت، بود و در کم‌تر از ۱۲ ثانیه، او نیز یکی از آن ۵۰ هزار جان‌باخته‌ی این واقعه شد. آواز بسیار زیبای بالا در گوشه‌ی بیات راجع است بر سروده‌ای از سایه و با نوازندگیِ بربَت، نی، تار از آلبوم «بی کاروان کولی».
زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
سزای رستم بَدروز مرگ سهراب است

@REsearchers
‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
۷ دقیقه آوازِ پیوسته و نفس‌گیر و شاهکار از خواننده‌ی الجزائری‌لبنانی وَردَه جزائریَه (۲۰۱۲ ـ ۱۹۳۹). ۷ دقیقه کلاس درسِ تمام‌‌عیار برای هر خواننده‌ای؛ بدون تدوین و بدون هیچ‌گونه ویرایشی. نام واقعیِ او ورده فتوکی بود. وی متأثر از خوانندگان بزرگی چون اَسمهان و ام‌کلثوم و عبدالحلیم حافظ بود و برخی از آثارش را به این خوانندگان نیز عَرضه کرده بود. او عربی را نخست در فرانسه آموخت و پس‌از آن درکنارِ خوانندگی به بازی در چند فیلم نیز پرداخت. او در سال ۱۹۷۲ با آهنگ‌سازِ برجسته‌ی مصری بلیغ حمدی ازدواج کرد. قطعه‌ی تصویریِ بالا هم ساخته‌ی بلیغ حمدی است. این قطعه نشان از تسلط کم‌نظیرش بر اجرای صحنه‌ای دارد. چیرگی او بر متن و ارتباط عمیقِ عاطفی‌اش با شعر را کاملاً حس می‌کنید. تحریرهایش بی‌نظیر و ادایش بدون نقص است. هربار که احساس می‌کنید دیگر تمام شده‌است، با یک نغمه‌چَرخانی شما را غافل‌گیر می‌کند. این قطعه در مقام بیات کُرد آغاز می‌شود، به مقام صبا می‌رود و تشکیل مقام شوق‌ِطرب را می‌دهد. اشاره‌ای به حجاز و دوباره صبا می‌کند. به نهاوند رفته و مجدداً در بیات فرود می‌آید. زیرنویس از خودم است.

#ورده
#بلیغ_حمدی

@REsearchers
‌