جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
‌📋 درباره‌ی «تاسیان»
✍ نویسنده: @Sapereaude0
‌
✅ واژه‌ی «تاسیان» و مشتقاتش گسترده‌تر از پندارم و در حد یک مقاله بود. این نشان می‌دهد اگر در هر امری دقیق شویم و منابع گوناگون را ببررسیم، راه بر ما آشکارتر خواهد شد. من از ارجاع‌های پی‌درپی به منابع و مآخذِ مختلف، چشم‌پوشی می‌کنم و یادداشتی سرراست و ساده‌خوان تحویل شما می‌دهم. در آغاز باید بگویم که مشتقات تاسیان در بسیاری از زبان‌ها و گویش‌ها و لهجه‌ها مانند سُغدی، خوارزمی، فارسیِ یهودی، ارمنی، بختیاری، کردی، گورانی، اصفهانی و فارسی دیده می‌شود‌ و معناهای بسیاری چون اضطراب و ترس و اندوه و ملامت و خفگی و درد و تنهایی و بی‌قراری و تأسف و فشردن گلو و پژمردگی و بند آمدن نفسِ بچه هنگام هق‌هقِ شدید با سرفه‌های پی‌درپی دارد. مصدر این واژه «تاسیدن» است. از «تاس» می‌آید. دکتر معین معنای غم‌ناک شدن، دل‌گیر شدن، اندوه‌ناک گشتن و علامه دهخدا معنای خسته شدن، کوفته شدن، درماندن را برای تاس می‌آورد.

✅ ماده‌ی مضارع این فعل مشتق از ایرانیِ باستان است. «تاسا» از ریشه‌ی «تاس» است به‌معنای خسته شدن. خودِ تاس احتمالاً با افزوده شدنِ «س» به ریشه‌ی «تا» ساخته شده‌است که به‌معنای تنها و تک و منفرد است. در لغت فُرس، اسدی توسی (سده‌ی ۵) «تا» را این‌گونه معنا می‌کند: «تا و تک، هردو تنها بوَد». در فارسی میانه، تگ به‌معنای تنها و تک و در طبری به‌معنای تنها آمده‌است (واژه‌نامه‌ی طبریِ صادق کیا). در زبان سُغدی به‌معنای خسته و سرگشته‌ و مانده و تاسیده داریم که برخی منابع آن را با «ترسیدن» مرتبط می‌دانند. در سُغدی با میان‌وند «ن» به‌معنای اندوه و غم و تأسف آمده‌است. در زبان خوارزمی نیز به‌معنای خسته شدن و درمانده شدن داریم. تاسه در اصفهانی برگرفته از تفسه و به‌معنای ویار است. در ارمنی پارتاسیل داریم به‌معنای خسته شدن و درمانده شدن. در کردی «تاسه‌تم کردگه» یعنی «دلم تنگ شده‌است» و یا «فره تاسه‌ی ئه‌که‌م» یا «تاسەت ئەکەم» یا «از دلی مین تاسیه» یعنی «خیلی دل‌تنگش می‌شوم» یا «دل‌تنگت می‌شوم».

✅ «تاسا» و «تاسه» و «تلواس» و «تلواسه» و «تاسه‌واسه» را در معنای اندوه و ملامت و اضطراب و بی‌قراری و دلواپسی و نگرانی هم داریم. سوزنی سمرقندی (سده‌ی ۶) دارد:
در این جهان که سرای غم است و تاسه و تاب
چو تاسه بر سرِ آبیم و تیره‌دل چو سراب

در فرّخنامه‌ی جمالی یزدی از نویسندگان سده‌ی ۶ داریم: «گرم و تَف و درد و تپش و اندوه و تالواسه و تاسه همه یک معنی [دارد]». یا در قصص‌الأنبیاءِ ابواسحق نیشابوری از سده‌ی ۵ آمده‌است: «پس چون چهل روز برآمد، پشه بزرگ‌تر شد و تاسه‌ی نمرود بیش‌تر شد».

✅ بن مضارعِ «تاسیدن»، «تاسان» است. تاسیدن←ب+تاسان (بتاسان)←تاسان←تاسانیدن. «تاسانیدن» به‌معنای «فشردنِ گلوی کسی» و «خفه کردنِ او»، در متن‌های قدیم و جدید آمده‌است. افلاکی (سده‌ی ۸) در مناقب‌العارفین دارد: «زهِ کمان در گردنش کردند، در آن حالت می‌تاسانیدند، فریاد می‌کرد». از پزشکِ سده‌ی ۴، اخوَیْنی بُخاری داریم: «چون کسی را تب آمد... تشنگی بسیار و تاسه گیرد و دَم زدن عظیم گردد» که منظور از تاسه گیرد یعنی احساس خفگی و ناراحتی به او دست دهد است. مولوی «تاسه‌گیر» را در معنای «موجب اضطراب و اندوه» آورده‌است:
وعده‌ها باشد حقیقی دل‌پذیر
وعده‌ها باشد مجازی تاسه‌گیر

محمدعلی جمال‌زاده، پدر داستان کوتاه فارسی، «تاسیدن» را در معنای «خفه شدن یا براثر خفگی مردن» آورده‌است: «به چشم خویش اول جوانه زدن... و شکفتن و آن‌گاه افسردن و پژمردن و تاسیدن». مولوی نیز دارد:
تو هم ز یوسفانی، در چاهِ تن فتاده
اینک رسَن، برون آ، تا در زمین نتاسی

احمد محمود در معنای «خفه شدنِ صدا و به‌زحمت شنیده شدنِ آن» آورده‌است: «صدای سرگرد، تاسیده است». در تاریخ بیهقی در معنای «به‌نفس‌نفس افتادنِ انسان یا چهارپا براثر خستگی یا گرمای شدید» هم آمده‌است: «روز، سخت گرم شد و ریگ بتَفت و لشکر و ستوران از تشنگی بتاسیدند». هدایت «تاسیده» را به‌معنای «تیره و کدر و بی‌حالت» آورده‌است: «شاگرد قهوه‌چی... با رنگ تاسیده... دستش را روی دلش گذاشته‌بود». با صدای تاسیده فریاد کشیدن یعنی با صدای گرفته و خفه فریاد زدن. هدایت «تاسیده شدن» را در معنای «تیره و کدر شدن؛ سیاه شدن» آورده‌است: «آفتاب تو کله‌اش تابید و رنگش تاسیده شد».

✅ سرانجامِ سخن این‌که «تاسیان» واژه‌ای منحصربه‌فرد برای زبان گیلکی نیست و تمام این لوس‌بازی‌هایی که برای این واژه در فضای مجازی درمی‌آورند و آن را در فارسی، غیرقابلِ‌معنا جلوه می‌دهند، بی‌خود است. اینان حتی اگر آثار هدایت و جمال‌زاده و محمود و یحیی آرین‌پور را می‌خواندند، شاهد گستردگی و کاربرد این واژه در فارسیِ کنونی، با معناهای متفاوت می‌بودند. کمااین‌که مشتقات این واژه در گذشته از خوارزم تا سمرقند و هرات و خراسان و فارس و اصفهان و قونیه کاربرد داشته‌است.

#تاسیان

@REsearchers
‌
‌
سال‌ها پیش با همسر و سه فرزندش به روستای مادری و پدری‌ام آمد و همان‌جا خانه‌ای ساخت و ساکن شد. کارش رنگ‌آمیزی خانه و ساختمان است. انسانی است بسیار صادق و پاکیزه. با همین درآمدش از کارگری و رنگ‌آمیزی، کم‌کم زندگی‌اش را رونق داد. در کارش بسیار دقیق است. از معدود استادکارانی است که دست‌مزدش را هم‌چنان «روزمزد» حساب می‌کند و نه متری. در کارش بسیار دقیق است و بدون هیچ‌گونه نظارتی، سر ساعت می‌آید و کارش رو با حوصله و دقت بسیار انجام می‌دهد و سر ساعت هم می‌رود. و درنهایت هم سر همان موعدی که قولش را داده بود، تحویل‌تان می‌دهد. وسط کار هم اگر درخواستی داشته باشید، برای‌تان انجام می‌دهد. اکنون دو تا از فرزندانش ازدواج کرده‌اند و صاحب دو نوه است. فرزندانش هم بسیار راست و درست هستند. اگر بخواهم با ادبیات دینی توصیفش کنم، او مصداق واقعی «نان حلال بر سر سفره بردن» است که با کار مسئولانه و قناعت، زندگی‌اش را چرخاند و اکنون می‌توان گفت که رفاه نسبی دارد. این روزها یافتن استادکاری چنین مسئولیت‌پذیر و ماهر، که قیمت مناسب و منصفانه هم بدهد، بسیار سخت و دشوار است. سلامتی و لب‌خندشان را آرزومندم.

@REsearchers
‌
‌
امسال که در یکی از مدارس خوب لاهیجان مشغول به تدریس شدم، سه کلاس از پایه‌ی هشتم را به من دادند. چیزی که توجه مرا بسیار به خود جلب کرد، نام‌ها و حتی فامیلی‌های دانش‌آموزانم بود. من نزدیک به ۸۰ دانش‌آموز دارم که مشخص است پدرومادرها آشکارا از نام‌گذاری‌های عربی روی فرزندان خود فاصله گرفته‌اند و به نام‌های ایرانی یا غیرعربی روی آورده‌اند. آن دسته‌ای هم که نام عربی دارند، کوشش پدر‌ومادر در زیباسازیِ نام فرزندان‌شان را در عربی شاهدیم. دیگر کسی غلامِ حسن و حسین و علی و رضا و محمد نیست و همه امیرِ حسین و محمد و علی و رضا و مهدی هستند. گاهی هم ترکیب‌ عربی‌ایرانی را می‌بینم؛ مانند امیرپارسا و امیرهوشنگ. به‌جز موارد بالا، اسم‌های عربی‌ای که با آن مواجهم، اسم‌های دوبخشیِ عربی هستند؛ مانند محمدحسین، محمدمهدی، علی‌رضا، محمدامین، حامدرضا و نام‌های یک‌بخشیِ عربی مانند مبین و حسام و مصباح، که با ذائقه‌ی کنونی ایرانیان سازگارترند.

اما برویم ببینیم در همین اجتماع هشتادنفره‌ی لاهیجانی، چند نامِ ایرانی و غیرعربی داریم. برخی اسم‌ها واقعاً تازه و البته زیبا هستند. این‌ها نام‌های دانش‌آموزان من هستند: شروین، ارسام، اهورا، مانی، سپَنتا، پرهام، رادین، سامان، ارشام (گویا ریشه‌ی ترکی دارد)، مهراد، بهراد، ماهان، پویا، پارسا، کامیاب، سام، فراز و ایلیا (که ریشه‌ی عبری دارد). برخی از این نام‌ها دو یا چند بار تکرار شده‌است. یعنی در همین جامعه‌ی آماری کوچک می‌توانم بگویم که حدود ۴۰٪ از نام‌ها، غیرعربی و ایرانی است. که اگر جامعه‌ی آماری را بزرگ‌تر کنیم، ممکن است این نسبت تغییر کند. مثلاً در استان کردستان، خیلی از نام‌ها کردی هستند و سنت خوبی در نام‌گذاری در آن‌جا وجود دارد که نام‌های کردی بر فرزندان خود می‌گذارند و احتمالاً ازاین‌رو در کردستان نسبت نام‌های ایرانی به عربی باید خیلی بیش‌تر از گیلان باشد. نام‌های گیلکی در میان گیلانیان چندان رایج نیست؛ در گذشته اما گاه‌گداری پدرومادرها نام گیلکی هم بر فرزندان خود می‌گذاشتند مانند «تی‌تی‌خانم» (تی‌تی یعنی «شکوفه»).

طبق آمار ثبت‌احوال هم نام‌های دخترانه‌ی غیرعربیِ یسنا، آوا، باران، رها، آیلین، بهار، مرسانا، النا، مهرسا، هلیا، یکتا، آتنا، الینا، نرگس، آسنا، سارینا، هانا، بارانا، هستی، سارا، کیانا، مهسا، نیکا، آوینا، هلما، آیناز، آنیسا، ملیکا، دیانا و آیدا جزو ۵۰ نام برتر با بیش‌ترین فراوانی در سال ۹۶ هستند (بقیه عربی‌اند). درمیانِ فروانیِ ۵۰ نامِ پسرانه در سال ۹۶ هم نام‌های غیرعربی و ایرانیِ زیر وجود دارند: کیان، ماهان، آراد، سامیار، پارسا، آریا، ایلیا، بنیامین، آرتین، آرین، رادین، پرهام، آیهان، آرسام، رایان، آرمین، مهرسام، کارن، آروین و آرش.

#نام‌گذاری
#نام_فرزندان

@REsearchers
‌
‌
🔴 مصرف‌گرایی هنگامی پدید می‌آید که عَرضه و تولید بیش‌از تقاضا و نیاز واقعی جامعه باشد. تولید زیاد لزوماً خوب نیست، بلکه چه چیزی تولید کنیم هم مهم است. تولید افسارگسیخته باعث هرزرفت منابع می‌شود. شرکت‌های بزرگ برای این‌که چرخ‌شان بچرخد، دائم بر نحوه‌ی مصرف کالاهای خود تأکید می‌کنند و با تبلیغات گسترده و چشم‌نواز و متنوع، شما را مجاب می‌کنند که «به این محصول نیاز دارید». برای‌تان شرایط ویژه مانند تخفیف و فرستادنِ رایگان به درِ خانه می‌گذارند و از مزایای بی‌شمار محصولات‌شان می‌گویند تا آن را بخرید. با خرید بیش‌‌تر از نیاز واقعی و زیستیِ ما، آنان دوباره محصولات جدیدتری تولید می‌کنند که خریدِ پیشینِ شما پس‌از مدتی از دور خارج شود و شما دوباره نیاز به محصول جدیدتری داشته باشید. این شیوه در شرکت‌هایی که شدیداً انحصاری هستند، مانند مایکروسافت و اپل، شدیدتر و کاملاً مشهود است. در حالی‌، که شما می‌توانید گذر زمان را از گوشی نگاه کنید، اما چنان فضای تبلیغاتیِ اپل‌واچ ملتهب و پرزرق‌وبرق است که به‌اندازه‌ی قیمت یک گوشی هزینه می‌کنید تا اپل‌واچ و فلان‌واچ را هم بخرید! این «ایجاد نیازهای مصنوعی» تمامی ندارد و شما تا بی‌نهایت احساس نیاز به «خرید محصولات جدیدتر» خواهید داشت. «پاول دورُف» در یادداشت زیر به این جنبه‌ی مخرب تولید اشاره نکرده‌است. «مصرف‌گرایی خود محصول تولید افسارگسیخته است» و «تبلیغات ضامن بقای آن». سپاس‌گزارم از دوست عزیزی که زحمت‌‌ ترجمه‌ی این یادداشت را کشیدند.

‌
تقریباً در چنین شبی بود که من این صفحه را ساختم. شرحش را می‌توانید این‌جا بخوانید. سال گذشته در چنین شبی، پدرم بیمار بود و دو هفته می‌شد که در بیمارستان بستری بود. و هم‌زمان با آنْ من هم بیمار بودم و درگیر درمان. همه جا سخن از شیوع آنفلوآنزا بود. شرحش را این‌جا و این‌جا بخوانید. ما بدون ماسک و اقدامات پیش‌گیرانه‌ی خاصی دائم به بیمارستان می‌رفتیم و شخص من بابت پی‌گیریِ مراتبِ درمانم، بیش‌تر هم می‌رفتم. غافل از این‌که ایران همان موقع هم درگیرِ کووید۱۹ بود. پارسالْ شب چله را در بیمارستانْ درکنارِ پدرم بودیم. پدرم ناخوش بود و روحیه نداشت و ما همگی هندوانه و میوه‌جات برداشتیم و راهی بیمارستان شدیم و چون پدرم در اتاق اختصاصی بستری بود، توانستیم دقایقی را به گفت‌وگو و شب چله، به گیلکی، بگذرانیم. اما مادر! پزشک مادرم او را از رفتن به بیمارستان منع کرده بود؛ اما مادرم اصرار کرد و با ما آمد. تیپ هم زده بود.😊 ولی چه کسی پیش‌بینی می‌کرد آن شبِ چله در بیمارستان، آخرین شب چله‌ای باشد که مادر کنارمان است. دو ماه بعد، اعلام کردند ایران هم درگیر کووید۱۹ است و ۱۹ روز بعدش، مادر برای همیشه رفت و شبان‌مان همه یلدایی شد.
📋 درباره‌ی شب چله
✍ سپاس‌گزارِ دکتر نازنین خلیلی‌پور، دانش‌آموخته‌ی فرهنگ و زبان‌‌های باستانی، هستم که یادداشت و توضیحات گران‌قدرشان را دراختیارِ بنده گذاشتند تا با شما عزیزان هم‌رسان کنم.

✅ چلّه بلندترین شب سال است؛ اما در گذشته علتِ دورهمیِ مردم این نبود، چون بلندیِ آن این‌قدر نبود که محسوس باشد. درواقع گرامی‌داشتِ این شب بیش‌تر با کشاورزی و باروَری و نمادهای زردشتی پیوند داشت. در بعضی مناطقِ ایران مردم تا طلوع خورشید بیدار می‌ماندند تا آن را در اولین روزِ زمستان ببینند و همواره آرزوهای خوب می‌کردند و برای این‌که سرشان گرم باشد، آجیل می‌خوردند و شعر می‌خواندند. آن‌ها آرزو می‌کردند که زمستانی برفی و بارانی پیشِ رویشان باشد. البته جالب است بدانید نامِ «یلدا» به معنی «زایش» از متون سریانی وارد متون فارسی شده و در زبان مردم قدمتی ندارد؛ گفتنی‌ است در همه‌ی زبان‌ها و گویش‌های ایرانی «شب چلّه» (البته با تلفظ‌های مختلف) داریم و نه یلدا. همین‌طور نظریه‌ای که می‌گوید پیش‌از ظهورِ زردشتْ ایرانیان ایزدِ مهر (میترا) را می‌پرستیده‌اند و شبِ چلّه جشنِ زایشِ مهر است، مبنای علمی ندارد و از ساخته‌های بعدی‌ است. و اما چرا چهل؟ در قدیمْ زمستان را به دو چله‌ی بزرگ و کوچک تقسیم می‌کردند. چله‌ی بزرگ از اول دی تا دهم بهمن ادامه داشت و معتقد بودند تا آن‌هنگام سرما به اوج خودش می‌رسد و از آن پس چله‌ی کوچک شروع می‌شود و هوا رو به گرمی می‌رود. امروزه فرهنگ کشاورزی تقریباً از بین رفته یا در حال از بین رفتن است؛ اما ما هنوز هم آرزوی بارش و بارندگی داریم، هنوز هم هوا می‌خواهیم و هنوز هم به گیاه محتاجیم. هنوز هم شعر می‌خواهیم و می‌خوانیم. امسال یک آرزوی دیگر هم به آرزوهای ایرانیان افزوده شده است؛ آرزویی که قبلاً آرزو نبود و از برساخته‌های دورانِ پساکروناست؛ آرزوی دورهمی!

پ‌ن: مهرپرستی یا میتراییسم آیینی ایرانی نیست. درواقع مهر، که ایزدی ایرانی بوده‌است، از طریق دریانوردان به غرب می‌رود و‌ این آیین در آن‌جا شکل می‌گیرد. ما در ایران فقط «ایزد مهر» داریم، که چون از طلوع خورشید تا غروب خورشید سوار بر گردونه در آسمان می‌رفته تا بر پیمان‌ها ‌نظارت کند، در ادبیات فارسی استعاره از خورشید هم شده‌است. ایزد مهر در آیین زردشتی ربطی به خورشید ندارد. این شبْ می‌تواند شبِ زایش خورشید باشد، اما مهر نه. تاریخ‌دانان و متخصصان ایرانی قبول ندارند که در ایرانْ مهرپرستی داشته‌ایم. بحث‌های زیادی هم درباره‌اش شده‌‌است. این مواردی که به زایش مهر نسبت می‌دهند، بیش‌تر مانند ریشه‌شناسی‌های عوامانه برای واژگان است که خیلی هم رواج دارد؛ اما مبنای درست و دقیقی ندارد. اساساً همه‌ی نقش‌برجسته‌های مهری در غرب پیدا شده‌اند و ما در ایرانْ نه شاهد متنی داریم و نه نقش‌برجسته. هرچه هست «مهر زردشتی» است، نه «آیین میترایی»؛ گرچه این آیینْ ایزد مهر را از ایران وام‌ گرفته‌است.

#شب_چله
#شب_یلدا
#نازنین_خلیلی‌پور

@REsearchers
‌
‌
تمام فرداهایم در گذشته‌ای که تو بودی سپری می‌شود. چشمانم در امتداد دیروز بر در است تا شاید در بر آیی. باران دنبال تو می‌گردد. همه چیز را به نظاره ایستاده‌ام. خاطره‌ها مرا ایستاده نگاه داشته‌اند. هرچه بیش‌تر می‌گذرد، من بیش‌تر در گذشته می‌شوم. نبودنت، هم‌چون ماشین زمانی است که مرا از لحظه‌ی نبودنت تا لحظه‌ی زادنت، به عقب می‌برَد. تمام انحنای زمان در آینده، به پهنای آغوشت در پندارم پناه می‌آورَد. مأوایی نیست. شمسِ روزهایم، کُوّرت شده‌است. ستارگان شبانم، اِنْکَدَرت شده‌است. دریای دلم، هم‌چنان دچار سُجّرت است و هنوز نمی‌دانم «بأیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!». لیموهای حیاط را که بچیند وقتی تو نیستی؟ حیاط هنوز تمنای دستانت را دارد تا دوباره حیات گیرد.

‌
بر آستان وفا
ایرج بسطامی
مگر می‌شود ۵ دی بیاید و به‌قول استاد شجریان از «امید آواز ایران»، زنده‌یاد استاد ایرج بسطامی یاد نکرد؟ مردی که همیشه در نهایت سادگی و فروتنی زیسته بود، درحالی‌که توان‌مندی‌اش از بسیاری کَسانِ دیگر فراتر بود. شما سوز زندگیِ ایرج بسطامی را تقریباً در تمام آثارش می‌توانید لمس کنید. صدایش جنس خاصی دارد و فارغ از این‌که به سلیقه‌ی شما خوش بیاید یا نه؛ صدایی‌ست خاص و تک. صدایی که پس‌از انقلاب دیگر شبیه آن را نداشتیم. گستره‌ی بم‌خوانی و زیرخوانی‌اش، وسیع‌تر از هر خواننده‌ی مَرد ایرانیِ دیگر است. کسی که محصول آموزش‌های زنده‌یاد استاد شجریان و پدرانگی‌های بی‌دریغِ زنده‌یاد استاد مشکاتیان بود. در آن سحرگاهِ دهشتناکِ ۵ دی ۱۳۸۲، ایرج بسطامی در خانه‌ی کاهگلیِ همسر و فرزندانِ برادرش عبدالله بسطامی، که پس‌از مرگ برادرش سرپرستیِ آنان را برعهده داشت، بود و در کم‌تر از ۱۲ ثانیه، او نیز یکی از آن ۵۰ هزار جان‌باخته‌ی این واقعه شد. آواز بسیار زیبای بالا در گوشه‌ی بیات راجع است بر سروده‌ای از سایه و با نوازندگیِ بربَت، نی، تار از آلبوم «بی کاروان کولی».
زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
سزای رستم بَدروز مرگ سهراب است

@REsearchers
‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
۷ دقیقه آوازِ پیوسته و نفس‌گیر و شاهکار از خواننده‌ی الجزائری‌لبنانی وَردَه جزائریَه (۲۰۱۲ ـ ۱۹۳۹). ۷ دقیقه کلاس درسِ تمام‌‌عیار برای هر خواننده‌ای؛ بدون تدوین و بدون هیچ‌گونه ویرایشی. نام واقعیِ او ورده فتوکی بود. وی متأثر از خوانندگان بزرگی چون اَسمهان و ام‌کلثوم و عبدالحلیم حافظ بود و برخی از آثارش را به این خوانندگان نیز عَرضه کرده بود. او عربی را نخست در فرانسه آموخت و پس‌از آن درکنارِ خوانندگی به بازی در چند فیلم نیز پرداخت. او در سال ۱۹۷۲ با آهنگ‌سازِ برجسته‌ی مصری بلیغ حمدی ازدواج کرد. قطعه‌ی تصویریِ بالا هم ساخته‌ی بلیغ حمدی است. این قطعه نشان از تسلط کم‌نظیرش بر اجرای صحنه‌ای دارد. چیرگی او بر متن و ارتباط عمیقِ عاطفی‌اش با شعر را کاملاً حس می‌کنید. تحریرهایش بی‌نظیر و ادایش بدون نقص است. هربار که احساس می‌کنید دیگر تمام شده‌است، با یک نغمه‌چَرخانی شما را غافل‌گیر می‌کند. این قطعه در مقام بیات کُرد آغاز می‌شود، به مقام صبا می‌رود و تشکیل مقام شوق‌ِطرب را می‌دهد. اشاره‌ای به حجاز و دوباره صبا می‌کند. به نهاوند رفته و مجدداً در بیات فرود می‌آید. زیرنویس از خودم است.

#ورده
#بلیغ_حمدی

@REsearchers
‌
‌
درباره‌ی این اجرای کم‌نظیرِ بالا از وَرده جزائریه: من پیش‌تر نیز قطعه‌ی دیگری از او‌ گذاشته بودم که می‌توانید‌ آن را از این‌جا ببینید و‌ بشنوید. قطعه‌ی بالا مربوط به کنسرت «الوداعِ» او است که گاهی با نام «خَلّیک هنا» هم شناخته می‌شود. من کوشیدم بهترین کیفیت از ویدئو را تهیه کنم. در زیرنویسِ این قطعه سپاس‌گزارِ دوست خوبم از مشهد، هدا محمدی هستم که در مسائل فنی و نرم‌افزاریِ مربوط به زیرنویس کمک فراوانی به بنده کردند. صفحه‌ی تلگرامی کوچک و خوبش درمورد مسائل مربوط به ترجمه و ویرایش و زیرنویس را می‌توانید از این نشانی پی‌ بگیرید: @InTranslation. هم‌چنین از استاد «شهرزاد شامی»، عربی‌دان و مترجم برجسته‌‌ از شهر زیبای بوشهر و از متخصصان کم‌نظیر در لهجه‌ی مصری سپاس‌گزارم که در اصلاحِ واژگان و اصطلاحات این ترانه راهنمایی‌ام کردند. ایشان نیز صفحه‌ی کوچک و بسیار سودمندی به‌نامِ «تعلیم اللغة العربیة و الإنجلیزیة» دارند که از این نشانی @shahrzadshami می‌توانید به آن بپیوندید. برای ترجمه‌ی متن و افزودن زیرنویس فارسی من کوشش بسیاری کردم؛ ولی تسلط کافی بر ترجمه‌ی عربی آن نداشتم و دوست نداشتم کار نصفه‌ونیمه و نادقیق ارائه دهم. اگر کسی از دوستان امکان ترجمه‌ی اجرای بالا را به فارسی داشته باشد، خرسند خواهم شد که با نام ایشان در کانالْ دراختیارِ علاقه‌مندان بگذارم.

جدای از این مباحث، قطعه‌ی بالا واقعاً کم‌نظیر است. امروزه در ایران کم‌تر خواننده‌ای را داریم که بتواند این‌چنین پیوسته ۷ دقیقه اجرا کند و کوچک‌ترین ایرادی هم نداشته باشد. تعویض مقام‌ها و نغمه‌هایش بسیار دل‌نشین و ستودنی است و این را مرهون آهنگ‌سازی استاد بلیغ حمدی نیز هستیم که وَرده به‌خوبی از پس اجرای آن برآمده‌است. به‌جرئت می‌گویم که اکنون در میان زنان خواننده‌ی ایرانی، زنی به توان‌مندیِ این اثرِ ورده نداریم. این را به‌عنوان یک آسیب‌شناسی می‌گویم و نه نقد. یک دلیلش محدودیت‌های ایدئولوژیک و نبود بستر کافی برای خوانندگیِ زنان است، و دلیل دیگرش شاید دامِ «فضای مجازی» باشد. یعنی شما کلیپ‌های بسیار قشنگ و رنگی از زنانِ خواننده با لباس‌های زیبا و پس‌زمینه‌ی طبیعت و مکان‌های تاریخی می‌بینید؛ اما خودِ کار چیز خاصی نیست! یا یک بازخوانی از بزرگان پیشین است و یا یک اثر خطی با اجرایی تدوین‌شده. البته مسئله‌ی «هواداری» و‌ «حمایت» با آن‌چه که بنده می‌گویم در یک مقوله نمی‌گنجد. به نظر بنده استاد هنگامه اخوان، آخرین خواننده‌ی زنِ شاخص و بزرگی است که در ایران پدید آمده‌است (نمونه‌هایش را این‌جا و‌ این‌جا بشنوید) و پس‌از آن ما شدیداً دچار تکرار و تک‌صدایی میان خوانندگان زن شدیم؛ گرچه این تک‌صدایی درمیان خوانندگان مَرد نیز دیده می‌شود، به‌جز چند استثنا مانند ایرج بسطامی و علیرضا افتخاری (در دهه‌ی ۷۰ و کمی پس‌از آن) و تنی چند دیگر با آثاری محدود. به‌هرروی امیدوارم از اجرای بالا لذت کافی را برده باشید.

#موسیقی_عربی
#موسیقی_ایرانی

@REsearchers
‌
📋 ۱۰۰سالگیِ تئاتر لاهیجان
❇️ یک مهر ۱۲۹۸
✍ نیما حسندحت

☑️ وقتی انسان توانست به پرواز دربیاید؛ وقتی موسیقی جاز متولد شد؛ وقتی تئوری نسبیت کشف شد؛ وقتی انقلاب روسیه به پیروزی رسید و در ایران جنبشِ نوپای مشروطیت دربرابرِ یک قحطی بزرگ، که به تعبیری هولوکاستِ اهدایی انگلیس به ایران بود، قرار گرفت؛ در میانه‌ی این وقت‌و‌بی‌وقتی‌ها، چراغ تئاترِ لاهیجان در مدرسه‌ای به‌نامِ «حقیقت» و توسط انجمنی به نام «همت» روشن شد. «ماتاووس» و «فردوسی» و «مهدی لاهیجانی» و «درخشان» و «میرزا اصغرخان محمدی» نام‌های اندکی بودند که تاریخِ پیرچشم توانست بخواندِشان و برای حفظ شدن در یاد آلزایمری‌اش به‌ثبت برساند. مدرسه‌ی حقیقت، درست مثل ۱۰۰ سال بعداز آن و این‌بار اما به وسعت یک شهر، سالن تئاتر نداشت؛ تئاتر اما داشت و اهل همتی که تئاتر را روی صحنه برد. پس نیمکت‌ها و میزها از کلاس‌ها بیرون آمد و در منتهی‌الیهِ دیواری از حیاط قرار گرفت. طرفین نیمکت‌ها پرده آویخته شد و حالا گروهْ با دلهره به‌انتظارِ غروب ماند. مردم هجوم آوردند. تصور این‌که آن‌ها برای خرید بلیت صف بسته‌اند، برای اهالیِ همت دشوار و البته هیجان‌انگیز بود. هزاران نفر درطولِ آن شب‌ها به‌تماشای تئاترهای تاجرِ بوالهوس، معلم بی‌سواد، سالوس و... نشستند و دردهای زمانه‌ی خود را بر روی نیمکت‌هایی که دیگر نه برای نشستن و تک‌گویی شنیدن، که ایستادن و گفت‌و‌گو کردن و رقصیدن بود، دیدند. درآمدِ حاصل از فروش تئاترها برای تشکیل کتاب‌خانه، کلاس اَکابر و کمک به فقرا و  بی‌سرپرستان اختصاص یافت. تاریخ و تلخی که در این سرزمین هماره همگن‌اند در پایان نوشت: انجمن همت، مغضوب جمعی شدند که زری و زوری و نفوذی داشتند. (پایان)

✅ این عکس را ببینید، این عکس را هم. این عکس را هم بخوانید. این تلخ‌نامه‌ی پرخاطره، تاریخ هنر یک شهر است. تاریخ هنر مردمش و وسعت قلب‌شان و رنگ عقل‌شان. شهری که ۱۰۰ سال تئاتر دارد، اما بدون سالن. چه کنیم و چه می‌توان کرد؟ گوشه‌وکنارِ شهر، سالن نمایش است. از میرزا اصغرخان محمدی تا نیما حسندحت، کل شهر، تنها سالن نمایشِ این شهر بود. از مدرسه‌ی حقیقت و اینک «مدرسه‌ی تئاتر آن». نیما حسندخت از گذشته روایت می‌کند و من از اکنون و آن. نیما حسندخت از انجمن همت می‌گوید و من از بچه‌های بی‌توقع و بااراده‌ی لاهیجان. این روزها هم در «آن» نمایش‌نامه‌خوانیِ «شب هزارویکمِ» بیضاییِ عزیز است (تا دوشنبه). با همین بی‌سالنی، به همتِ حقیقتِ آن. تماماً برای شما. اگر گیلان هستید، به تماشایش بیایید. رأس ساعت ۱۶. از هزارافسان بشنوید و هزارویک‌شب، بیایید تا ببینید شهرزادِ قصه‌گوی آن، کدام حکایتِ این شهر و کشور را برای‌تان روایت خواهد کرد.


#تئاتر_لاهیجان
#مدرسه‌ی_تئاتر_آن
#لاهیجان

@REsearchers
‌
بیا مره یاری بدَأن
فرامرز دعایی
اگر نتوان گفت عاشقانه‌ترین آهنگ گیلکی، حتماً می‌توان گفت که یکی از عاشقانه‌ترین ترانه‌‌های زبان گیلکی، ترانه‌ی «بیا مَره یاری بَدَأن» (بیا مرا یاری بده) از «فرامرز دعایی» است که سروده و آهنگ و آواز، هرسه از خودِ اوست. ایشان حدود ۲۵ ترانه دارند که بیش‌ترِ آن‌ها ترانه‌های خاطره‌انگیزی برای گیلانیان است و محتوای ترانه‌هایش بیش‌تر دربردارنده‌ی مضمون‌های جدیدِ شهری و اجتماعی است. البته شعرهای او کم‌تر از اصالتِ زبانیِ گیلکی برخوردار است و موسیقی آن را هم شاید دقیقاً نتوان موسیقیِ گیلان دانست؛ اما به‌واسطه‌ی ساختار دستوریِ گیلکی و این‌که او برای مخاطبان گیلکی‌زبان این‌ها را خوانده و اجرا کرده‌است، می‌توان آن را در حوزه‌ی موسیقی گیلان به‌حساب آورد. فرامرز دعایی زاده‌ی ۱۳۳۱ در شهر لشت‌نشا است که امروزه از توابع شهرستان رشت محسوب می‌شود. او فعالیت رسمی هنری‌اش را از سال ۱۳۴۵ آغاز نمود و از همان سال‌ها ترانه‌های گیلکی را در رادیو اجرا می‌کرد. نام او با این اثر بر سر زبان‌ها افتاد و تقریباً همه‌ی اجراهای نخست آثارش برای سال‌های پیش‌از انقلاب است. شعر و ترجمه را از این‌جا بخوانید.

#فرامرز_دعایی
#گیلکی
‌
@REsearchers
‌
📋 دیده نادیده به اقبال تو ایمان آوَرد
✍ نویسنده: @Sapereaude0

آیا نادیده می‌توان دل داد؟ آیا ناشنیده می‌توان شیفته شد؟ آیا نالمسیده می‌توان بی‌تاب گشت؟ من گمان می‌کنم می‌شود. من حتی می‌گویم که نابوده هم می‌شود. سنایی گوید:
قرن‌ها باید که تا از پُشت آدم نطفه‌ای
بوالوَفای کُرد گردد یا شود ویْسِ قرَن

در یمن مردی بود اُویس نام، اویسِ قرَنی؛ که شرح احوالات و حالات او در اشعار و ادبیات ما، به‌ویژه در تذکرةالاولیای عطار نیشابوری، بسیار آمده‌است. عطار او را این‌گونه وصف می‌کند: «آن قبله‌ی تابعین، آن قُدوَه‌¹ی اربعین، آن آفتاب پنهان، آن نَفسِ رحمان، آن سُهیل یَمَنی، اُویس قَرَنی». تابعین به افرادی می‌گویند که یک یا چند تن از یارانِ پیامبر اسلام را ملاقات کرده باشند و به پیامبریِ او ایمان آورده باشند؛ ولی خودِ پیامبر اسلام را ملاقات نکرده‌ باشند. درمیان تمام تابعین، اویس قرَن را اما با محمدْ عاطفه و مهری بود؛ از راه دور و نادیده و به چشم دل. این را نه از روی دین و مذهب، بلکه از روی علاقه‌ی دو فرد تصویر کنید، مانند آن‌چه که میان مولانا و شمس رفته بود؛ اما اینْ دیده بود و آن نادیده. ابوسعید ابوالخیر از همین داستان اویس بهره برده و می‌سَراید:
گر در یمَنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی‌مَنی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من تواَم یا تو منی

و جالب این‌جاست که ابن‌ِفارض، معروف به سلطان‌العاشقین، سراینده‌ی صوفی‌مسلک مصرى‏ در سده‌ی ششم و هفتم نیز بیت‌ مشابهی دارد:
ما لِلنَّوَى ذَنبٌ و مَن أهْوَى مَعى
إن غابَ عَن إنسانِ عَینى فهْوَ فى‏

«محبوبم که با من باشد، دورى گناهى ندارد؛ چرا که اگر از مردمکِ چشمم غایب باشد، در درونم اما حاضر است» (از دیوان ابن‌ِفارض). و به‌قول حافظ:
که در برابرِ چشمی و غایب از نظری.
«عبدالعزيز جويده»، سراینده‌ی مصری و زاده‌ی ۱۹۶۱ نیز بیتی دارد که می‌گوید:
لَنْ تَستطيعَ سِنينُ البُعْدِ تَمنَعُنا
إنَّ القُلوبَ بِرَغْمِ البُعدِ تَتَّصِلُ

که گویا متأثر از این بیت سعدی است:
تو آن نِه‌ای که چو غایب شوی ز دل بروی
تفاوتی نکند قُرب دل به بُعد مکان!

اگر که قرب دل باشد، غریبیِ راه پیموده خواهد شد و بُعد مکان طی، که دربرابر چشم باشیم و حاضر در نظر.
و اما اُویس قرَنی: اویسْ شتربان و شترچران بود. گویا او را مادری پیر و نابینا بود که باید از او مراقبت می‌کرد. او آوازه‌ی محمد را شنیده بود و مِهرش در دل داشت؛ اما به‌دلیل مراقبت از مادر، امکان رفتن از یمن به مدینه برای دیدار با محمد را نداشت. سرانجام مادرش را راضی کرد تا اجازه‌ی دیدارش را با محمد به او بدهد و مادرش رخصت داد و اما شرط مادر این بود که وقتی به مدینه رسیدی، بیش‌از نیم روز توقف نکن و برگرد. اویس پذیرفت و به مدینه رفت و محمد را در منزل نیافت و نیم‌ روز بگذشت و هرچه دیگران گفتند دمی بیش‌تر بمان که محمد به‌زودی برخواهد گشت، اویس یاد مادر در ذهن داشت و شوق محمد در دل، و پیمانِ مادر به‌یاد آورد و محمد را نادیدهْ برگشت. چون محمد بازآمد‌، گفت: «بوی بهشت از سوی یمن می‌شنوم» و وقتی دانست که چه کسی برای دیدارش آمده بود گفت: «وَا شَوْقَاهْ إِلَیک یا أُوَیسُ الْقَرَنِی»: «چه‌اندازه مشتاق توام ای اویس قرنی». و اویس هم دیگر هرگز نتوانست به مدینه بیاید و محمد درگذشت. می‌گویند محمد گاهی سوی یمن می‌کرد و می‌گفت: «إِنِّي لَأَجِدُ نَفَسَ اَلرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ اَلْيَمَنِ»: «همانا نفس رحمان از جانب يمن می‌یابم».
مولوی دارد:
گفت بوی بوالعجب آمد به من
هم‌چنان‌که مَر نبی را از یمن
که محمد گفت بر دست صبا
از یمن می‌آیدم بوی خدا

بوی رامین می‌رسد از جان وِیْس
بوی یزدان می‌رسد هم از اُویس
از اویس و از قرَن بوی عجب

مَر نبی را مست کرد و پُرطَرَب
‌چه می‌شود کرد با این نادیدگی‌ها و رخ‌نَگْشودگی‌ها و نخورده‌مستی‌ها. چه خوشْ ندیدنی که هیچ دیداری آن را از پای درنیاورد و همه حال در دیدار، برایت نادیده باشد و مشتاقش و مشتاقت.

______

۱. سرمشق، الگو، پیشوا

@REsearchers
‌‌
گر در یمنی
بسطامی و افتخاری
یادداشت پیشینم درباره‌ی ماجرای اویس قرنی و شعر ابوسعید ابوالخیر، سراینده‌ی سده‌ی ۴ و ۵ دراین‌باره بود:
گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی‌مَنی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من توام یا تو منی
همین شعر را بهانه کردم تا دو آواز کم‌ترشنیده را تقدیم‌تان کنم. نخستین آواز با صدای زنده‌یاد ایرج بسطامی است (۱۳۷۲) در کنسرت راست‌پنج‌گاهش با استاد مشکاتیان و تارِ کیوان ساکت در دست‌گاه همایون و آواز اصفهان؛ اما این آواز و کل اجرا، جز در همان کنسرت چندان شنیده نشد؛ تا این‌که ۱ سال پس‌از درگذشت بسطامی، یعنی ۱۳۸۳، به بازار آمد. آواز دوم از استاد افتخاری است در دست‌گاه راست‌پنج‌گاه و از آلبومِ «مقام صبر» با استاد مشکاتیان که ۱۳۷۳ در استودیو ضبط شده بود. ایرج بسطامی قطعاتی از مقام صبر را هم در کنسرتِ «راست‌پنج‌گاه» خوانده بود که شاید در آینده با توضیحات اختصاصی در همین‌جا گذاشتم. بسطامی این آواز را در بَم خوانده‌است؛ اما در همان کنسرت اوج‌های زیبایی هم دارد و این قطعه نشان‌دهنده‌ی بمِ توان‌مندش و انتقال خوبش از آواز اصفهان به راست‌پنج‌گاه است که شبیه انتقال‌های استاد شجریان است.
‌
@REsearchers
‌
آواز دشتی
بدیعی و توکل
قرار بود درباره‌ی بحثی اجتماعی در ادبیات ایران برایش توضیحاتی بدهم. آواز ایرانی می‌خوانَد. ناگهان فایل بالا را فرستاد و گفت: «ولش کن، این رو گوش بده و کیف کن». ویولن «حبیب‌الله بدیعی» و سنتور «فضل‌الله توکل» است در منزل «محمودی خوانساری» و دست‌گاهش هم به‌قول دوستم «البته در مقام معجزه‌ی حضرت حق، یعنی آواز دشتی». بعد گفت با گوش دادنِ این قطعه «الآن حالم خوبِ بد یا بدِ خوبه». من گفتم: «لذت بردن از غم، لطیف شدن از درد، عمیق شدن با اشک». او گفت: «تو خوب می‌تونی برداشتت از احساس رو بگی یا بنویسی، این عالیه». من گفتم: «کلمات، ترشحی از تلاطم درون‌اند، به قافیه و نظم، به سجع و وزن؛ و ما نیز با همین‌ها شناخته و درک می‌شیم؛ اما اصل، چیز دیگری‌ست که به کاغذ نیاید». گفت: «پس درونت متعادل و آروم و منظمه». گفتم: «ندانم، گمان نکنم». گفت: «اون تلاطم رو متعادل می‌کنی با وزن و نظم و درکت». گفتم: «اون تلاطم رو تقلیل می‌دیم تا به‌ قدر و اندازه‌ی کلمه دربیاد برای گفتنش». گفت: «این قابل‌قبول‌تره😊». و این‌گونه است که گفت‌وگوها شکل می‌گیرند! این بدیعی را با رحمت‌اللّه بدیعی که این‌جا اشاره‌ای بدو داشتم اشتباه نگیرید.

@REsearchers
‌
‌
من با مینیمال‌نویسی مشکل دارم؛ اما گمان کنم در هنگام مرگ، یک جمله و شاید کم‌تر از یک جمله بیش‌تر نتوانم بگویم؛ مانند صادق هدایت که نوشت: «ما رفتیم و دل شما را شکستیم، همین! دیدار به قیامت»؛ ولی مادرکَم همین را هم نتوانست بگوید و فقط «نگاهش» نصیب خواهر و برادرم شد و در بیمارستانی در تهران، با انبوهی از ناگفته و حرف، رفت! مادرم عاشق حرف زدن بود، مانند پدرش، و شاید بزرگ‌ترین آرزویش در آن لحظات این بود که اندکی از آن توصیه‌های مادرانه‌ی همیشگی‌اش را به فرزندان و همسر و‌ نوه‌ها و پدرش بگوید و سپس برود؛ اما از او دریغ شد و «اينٚ دیلٚ سٚر نَأجٚه بُۊؤنْسٚ بۊشؤ». بسیار کوشیدم پس‌از او عاشق چیزی و کسی بشوم و هرگاه که در این راه کوشیدم، ناتوان‌تر از هربار بازگشتم به خانه‌ی اول. احساس می‌کنم دیگر خاموش شده‌ام. لحظه‌هایی است که پرشورم، هیجان دارم، ایستاده‌ام، می‌خندم؛ اما آنَکی کافی‌ست تا سرد و ساکت و آرام و ناتوان شوم و درونم پر از التهاب گردد. از همه‌ی کسانی که دوست‌شان نداشتم پوزش می‌خواهم. از همه‌ی کسانی که نگفتم «دوستت دارم» پوزش می‌خواهم. از همه‌ی کسانی که دوست‌شان داشتم و دیگر چون گذشته نبودم پوزش می‌خواهم. انگار دیگر نمی‌توانم. هوا سرد است. پتو بر من حرام است. دریچه‌ی دید مادرم برای همه چیز طور دیگری بود. چرا کم فهمیدم و دیر دانستمش؟ چرا؟ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.
‌‌
‌
من این صحنه را با هیچ مبل گران‌قیمتی تعویض نخواهم کرد. این صحنه را با هیچ سنگ و سرامیک آنتیکی معامله نخواهم کرد. درِ اتاق را می‌گشایی و می‌بینی آفتابْ هم‌چون دُر بر صورت فرش ریخته‌است و به‌سانِ معشوقی که عاشقْ او را ناز می‌دهد، سُرخی‌ جمالش سُرخ‌تر می‌شود و نقش‌ونگارش دوچندان تو را به لب‌خند واخواهند داشت. این فرش هم عمری بلند داشته‌است؛ بلند و به سلامت. هم‌چنان تمیز و لطیفْ پای‌مان را نوازش می‌دهد. این فرش ماجراهای فراوانی دارد و آمدنش به خانه‌مان هم داستانِ خودش را دارد. اخیراً که برای خرید یک فرش در فرش‌فروشی‌ها گشت‌وگذار داشته‌ام، از دیدن نقش‌های ساختگی و رنگ‌های جعلی و جنس‌های نامطبوع‌شان بسیار افسوس خوردم! آخر فرش بنفش و زرد و قهوه‌ای با گل رز درشت در وسط؟! زندگی پرهیاهوی شهری و مدرنیزاسیونِ افسارگسیخته، اصالت‌کُش است و ظاهر زیبا تحویل مخاطب می‌دهد؛ اما وقتی با پای برهنه روی فرش گام می‌نهی، حس همه‌چیز را دارد جز قدم زدن و ایستادن روی فرش! من که هرگز نتوانستم با مدل‌های ماشینیِ فرش و مبل و سرامیک و اُپن، انس بگیرم. نمی‌دانم! شاید زیادی ایرانی‌ام که یک خوشه آفتاب روی فرش هم مستم می‌کند.
‌
@REsearchers
‌
‌
🔴 «دنیل دنِت»، فیلسوفِ علمِ آمریکایی می‌گوید: ما با خطر بزرگ نابینایی رو‌به‌رو هستیم. اگر اینترنت قطع شود، ما در تاریکیِ الکترونیک فرو خواهیم رفت. فهم جدیِ چیزها، امری بسیار جدید است. ما اکنون در مرز ورود به عصر طراحی پساهوش‌مند هستیم و دیگر برای فهم چیزها به خود ‌زحمت نمی‌دهیم. این یکی از خطرناک‌ترین افکار از دیدگاه من است. همیشه افراد بسیاری هستند که با دلیلِ موجّه می‌گویند: «نیازی نیست به خودت زحمت بدهی تا طرز کار موتورِ خودرو را برای من توضیح بدهی؛ این مسئله، مهم نیست؛ من فقط سوییچ را می‌چرخانم و حرکت می‌کنم». چه اتفاقی می‌افتد هنگامی‌ که به همه چیز این نگرش را اتخاذ کنیم؟ روزگاری نه‌چندان دور، تا همین سده‌ی هژدهم، افرادِ واقعاً باهوش می‌توانستند آرزوی آن را داشته باشند که فهمی نسبتاً خوب از همه چیز به‌دست آورند. شکنندگی و ابَرشکنندگیِ تمدن هم درست در همین‌جاست: همه‌ی ما ممکن است به سده‌ی نوزدهم بازگردانده شویم.
☑️ تصویر: از شماری آمریکایی خواستند که ایران را روی نقشه‌ی جهان نشان دهند، فقط ۲۳٪ پاسخِ درست داده‌اند! ما دیگر دنبال دانستنِ چیزها نیستیم، همه‌چیز را به اینترنت سپرده‌ایم.

@REsearchers
‌
این روزها را در شیراز بوده‌ام. تقریباً بسیاری از آثار شیراز را چندین سال پیش دیده بودم؛ اما هرگز فرصت نشده بود که به تخت جمشید و پاسارگاد هم سر بزنم؛ اما این بار عزمم را جزم کردم و به لطف و مِهر دوستی مَرودشتی، برای نخستین بار از تخت جمشید بازدید کردم. واقعاً می‌توانم ساعت‌ها از شکوه و جبروت این آثار بنویسم. این‌که چه داستان‌هایی پشت این سنگ‌ها بوده‌است. ۹۱۲ هزار بار خورشید بر این سنگ‌ها تابیده‌است و خورشید حافظه‌ی این شکوه و عظمت است. متأسفانه ما دیر رسیدیم و فرصت نشد من از همه‌ی بخش‌ها دیدن کنم و هم‌چنین نتوانستم آن‌طور که رضایت نگاهم را برطرف کند، از بخش‌های گوناگون بناها عکس‌برداری کنم. نزدیک غروب بود که تازه آن افسانه‌ و افسون تخت جمشید خودش را نمایان کرد. خورشید از لای سنگ‌ها و ستون‌های استوار و زخمیِ کاخ‌های تخت جمشید می‌تابید و سایه‌ها درحالِ رقص بودند و من آن‌گاه بود که دانستم تخت جمشید را باید هنگام برآمدن یا فرورفتنِ خورشید به تماشا و نگاه و دقت نشست و‌ جز آنْ کم است و اندک. شرح تصویر: این‌جا دروازه‌ی ملل (دروازه‌ی کشورها) است و آن سه تَن هم هندی بودند. 😊

#مرودشت
#شیراز
#تخت_جمشید

@REsearchers
‌
‌
من تا پیش از درگذشت مادرم، فقط یکی‌دوبار به او اشاره کرده بودم‌. متوجه نبودم که حضورش چه مسئله‌ی مهمی است. و حالا همیشه دوست دارم از او بگویم و بنویسم. ۲۵ بهمن، زادروز پدرم است و امشب جشنَکی برای پدر گرفتیم و غافل‌گیرش کردیم. نمی‌دانست کیک برای چیست. وقتی دانست گفت: «بٚدأ وٚس بٚشۊم مي کٚلّئه یٚکتٚه شُؤنٚه بٚزٚنٚم» (پس بگذارید بروم شانه‌ای به سرم بزنم) و لباس دیگری پوشید و آمد نشست. وقتی می‌خواستم این عکس را از او بگیرم، بغض عمیقی را در چشمانش حس کردم. آخرش هم نتوانست دوام بیاورد و وسط آن شادیِ ما از حضورش گفت: «خۊدا شیمي مأرٚیٔ‌کَم بیامۊرزي» (خدا مادرجان‌تان را هم بیامرزد). پدرم محصول تربیتی بسیار سخت‌گیرانه و مذهبی بوده‌است. ما را هم با همان روش بزرگ کرد، تا نیمی از عمرمان! اکنون هم امیدش به همین‌هاست: به شب‌های پنج‌شنبه و تلاوت قرآن برای مادرم. به زمان‌هایی که دست‌وپایش یاری دهد و برای مادرم نمازهای قضایش را بخواند. جهان بی‌معناتر از آن است که بخواهیم دیگران را از معنایی که برای خودشان ساخته‌اند تهی کنیم. مادرم دیگر نیست! رفت! پدرم هست، خسته و پیر، و با این چیزها مادر را زنده می‌انگارد.
‌
#پدر
#مادر
‌