جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
۷ دقیقه آوازِ پیوسته و نفس‌گیر و شاهکار از خواننده‌ی الجزائری‌لبنانی وَردَه جزائریَه (۲۰۱۲ ـ ۱۹۳۹). ۷ دقیقه کلاس درسِ تمام‌‌عیار برای هر خواننده‌ای؛ بدون تدوین و بدون هیچ‌گونه ویرایشی. نام واقعیِ او ورده فتوکی بود. وی متأثر از خوانندگان بزرگی چون اَسمهان و ام‌کلثوم و عبدالحلیم حافظ بود و برخی از آثارش را به این خوانندگان نیز عَرضه کرده بود. او عربی را نخست در فرانسه آموخت و پس‌از آن درکنارِ خوانندگی به بازی در چند فیلم نیز پرداخت. او در سال ۱۹۷۲ با آهنگ‌سازِ برجسته‌ی مصری بلیغ حمدی ازدواج کرد. قطعه‌ی تصویریِ بالا هم ساخته‌ی بلیغ حمدی است. این قطعه نشان از تسلط کم‌نظیرش بر اجرای صحنه‌ای دارد. چیرگی او بر متن و ارتباط عمیقِ عاطفی‌اش با شعر را کاملاً حس می‌کنید. تحریرهایش بی‌نظیر و ادایش بدون نقص است. هربار که احساس می‌کنید دیگر تمام شده‌است، با یک نغمه‌چَرخانی شما را غافل‌گیر می‌کند. این قطعه در مقام بیات کُرد آغاز می‌شود، به مقام صبا می‌رود و تشکیل مقام شوق‌ِطرب را می‌دهد. اشاره‌ای به حجاز و دوباره صبا می‌کند. به نهاوند رفته و مجدداً در بیات فرود می‌آید. زیرنویس از خودم است.

#ورده
#بلیغ_حمدی

@REsearchers
‌
‌
درباره‌ی این اجرای کم‌نظیرِ بالا از وَرده جزائریه: من پیش‌تر نیز قطعه‌ی دیگری از او‌ گذاشته بودم که می‌توانید‌ آن را از این‌جا ببینید و‌ بشنوید. قطعه‌ی بالا مربوط به کنسرت «الوداعِ» او است که گاهی با نام «خَلّیک هنا» هم شناخته می‌شود. من کوشیدم بهترین کیفیت از ویدئو را تهیه کنم. در زیرنویسِ این قطعه سپاس‌گزارِ دوست خوبم از مشهد، هدا محمدی هستم که در مسائل فنی و نرم‌افزاریِ مربوط به زیرنویس کمک فراوانی به بنده کردند. صفحه‌ی تلگرامی کوچک و خوبش درمورد مسائل مربوط به ترجمه و ویرایش و زیرنویس را می‌توانید از این نشانی پی‌ بگیرید: @InTranslation. هم‌چنین از استاد «شهرزاد شامی»، عربی‌دان و مترجم برجسته‌‌ از شهر زیبای بوشهر و از متخصصان کم‌نظیر در لهجه‌ی مصری سپاس‌گزارم که در اصلاحِ واژگان و اصطلاحات این ترانه راهنمایی‌ام کردند. ایشان نیز صفحه‌ی کوچک و بسیار سودمندی به‌نامِ «تعلیم اللغة العربیة و الإنجلیزیة» دارند که از این نشانی @shahrzadshami می‌توانید به آن بپیوندید. برای ترجمه‌ی متن و افزودن زیرنویس فارسی من کوشش بسیاری کردم؛ ولی تسلط کافی بر ترجمه‌ی عربی آن نداشتم و دوست نداشتم کار نصفه‌ونیمه و نادقیق ارائه دهم. اگر کسی از دوستان امکان ترجمه‌ی اجرای بالا را به فارسی داشته باشد، خرسند خواهم شد که با نام ایشان در کانالْ دراختیارِ علاقه‌مندان بگذارم.

جدای از این مباحث، قطعه‌ی بالا واقعاً کم‌نظیر است. امروزه در ایران کم‌تر خواننده‌ای را داریم که بتواند این‌چنین پیوسته ۷ دقیقه اجرا کند و کوچک‌ترین ایرادی هم نداشته باشد. تعویض مقام‌ها و نغمه‌هایش بسیار دل‌نشین و ستودنی است و این را مرهون آهنگ‌سازی استاد بلیغ حمدی نیز هستیم که وَرده به‌خوبی از پس اجرای آن برآمده‌است. به‌جرئت می‌گویم که اکنون در میان زنان خواننده‌ی ایرانی، زنی به توان‌مندیِ این اثرِ ورده نداریم. این را به‌عنوان یک آسیب‌شناسی می‌گویم و نه نقد. یک دلیلش محدودیت‌های ایدئولوژیک و نبود بستر کافی برای خوانندگیِ زنان است، و دلیل دیگرش شاید دامِ «فضای مجازی» باشد. یعنی شما کلیپ‌های بسیار قشنگ و رنگی از زنانِ خواننده با لباس‌های زیبا و پس‌زمینه‌ی طبیعت و مکان‌های تاریخی می‌بینید؛ اما خودِ کار چیز خاصی نیست! یا یک بازخوانی از بزرگان پیشین است و یا یک اثر خطی با اجرایی تدوین‌شده. البته مسئله‌ی «هواداری» و‌ «حمایت» با آن‌چه که بنده می‌گویم در یک مقوله نمی‌گنجد. به نظر بنده استاد هنگامه اخوان، آخرین خواننده‌ی زنِ شاخص و بزرگی است که در ایران پدید آمده‌است (نمونه‌هایش را این‌جا و‌ این‌جا بشنوید) و پس‌از آن ما شدیداً دچار تکرار و تک‌صدایی میان خوانندگان زن شدیم؛ گرچه این تک‌صدایی درمیان خوانندگان مَرد نیز دیده می‌شود، به‌جز چند استثنا مانند ایرج بسطامی و علیرضا افتخاری (در دهه‌ی ۷۰ و کمی پس‌از آن) و تنی چند دیگر با آثاری محدود. به‌هرروی امیدوارم از اجرای بالا لذت کافی را برده باشید.

#موسیقی_عربی
#موسیقی_ایرانی

@REsearchers
‌
📋 ۱۰۰سالگیِ تئاتر لاهیجان
❇️ یک مهر ۱۲۹۸
✍ نیما حسندحت

☑️ وقتی انسان توانست به پرواز دربیاید؛ وقتی موسیقی جاز متولد شد؛ وقتی تئوری نسبیت کشف شد؛ وقتی انقلاب روسیه به پیروزی رسید و در ایران جنبشِ نوپای مشروطیت دربرابرِ یک قحطی بزرگ، که به تعبیری هولوکاستِ اهدایی انگلیس به ایران بود، قرار گرفت؛ در میانه‌ی این وقت‌و‌بی‌وقتی‌ها، چراغ تئاترِ لاهیجان در مدرسه‌ای به‌نامِ «حقیقت» و توسط انجمنی به نام «همت» روشن شد. «ماتاووس» و «فردوسی» و «مهدی لاهیجانی» و «درخشان» و «میرزا اصغرخان محمدی» نام‌های اندکی بودند که تاریخِ پیرچشم توانست بخواندِشان و برای حفظ شدن در یاد آلزایمری‌اش به‌ثبت برساند. مدرسه‌ی حقیقت، درست مثل ۱۰۰ سال بعداز آن و این‌بار اما به وسعت یک شهر، سالن تئاتر نداشت؛ تئاتر اما داشت و اهل همتی که تئاتر را روی صحنه برد. پس نیمکت‌ها و میزها از کلاس‌ها بیرون آمد و در منتهی‌الیهِ دیواری از حیاط قرار گرفت. طرفین نیمکت‌ها پرده آویخته شد و حالا گروهْ با دلهره به‌انتظارِ غروب ماند. مردم هجوم آوردند. تصور این‌که آن‌ها برای خرید بلیت صف بسته‌اند، برای اهالیِ همت دشوار و البته هیجان‌انگیز بود. هزاران نفر درطولِ آن شب‌ها به‌تماشای تئاترهای تاجرِ بوالهوس، معلم بی‌سواد، سالوس و... نشستند و دردهای زمانه‌ی خود را بر روی نیمکت‌هایی که دیگر نه برای نشستن و تک‌گویی شنیدن، که ایستادن و گفت‌و‌گو کردن و رقصیدن بود، دیدند. درآمدِ حاصل از فروش تئاترها برای تشکیل کتاب‌خانه، کلاس اَکابر و کمک به فقرا و  بی‌سرپرستان اختصاص یافت. تاریخ و تلخی که در این سرزمین هماره همگن‌اند در پایان نوشت: انجمن همت، مغضوب جمعی شدند که زری و زوری و نفوذی داشتند. (پایان)

✅ این عکس را ببینید، این عکس را هم. این عکس را هم بخوانید. این تلخ‌نامه‌ی پرخاطره، تاریخ هنر یک شهر است. تاریخ هنر مردمش و وسعت قلب‌شان و رنگ عقل‌شان. شهری که ۱۰۰ سال تئاتر دارد، اما بدون سالن. چه کنیم و چه می‌توان کرد؟ گوشه‌وکنارِ شهر، سالن نمایش است. از میرزا اصغرخان محمدی تا نیما حسندحت، کل شهر، تنها سالن نمایشِ این شهر بود. از مدرسه‌ی حقیقت و اینک «مدرسه‌ی تئاتر آن». نیما حسندخت از گذشته روایت می‌کند و من از اکنون و آن. نیما حسندخت از انجمن همت می‌گوید و من از بچه‌های بی‌توقع و بااراده‌ی لاهیجان. این روزها هم در «آن» نمایش‌نامه‌خوانیِ «شب هزارویکمِ» بیضاییِ عزیز است (تا دوشنبه). با همین بی‌سالنی، به همتِ حقیقتِ آن. تماماً برای شما. اگر گیلان هستید، به تماشایش بیایید. رأس ساعت ۱۶. از هزارافسان بشنوید و هزارویک‌شب، بیایید تا ببینید شهرزادِ قصه‌گوی آن، کدام حکایتِ این شهر و کشور را برای‌تان روایت خواهد کرد.


#تئاتر_لاهیجان
#مدرسه‌ی_تئاتر_آن
#لاهیجان

@REsearchers
‌
بیا مره یاری بدَأن
فرامرز دعایی
اگر نتوان گفت عاشقانه‌ترین آهنگ گیلکی، حتماً می‌توان گفت که یکی از عاشقانه‌ترین ترانه‌‌های زبان گیلکی، ترانه‌ی «بیا مَره یاری بَدَأن» (بیا مرا یاری بده) از «فرامرز دعایی» است که سروده و آهنگ و آواز، هرسه از خودِ اوست. ایشان حدود ۲۵ ترانه دارند که بیش‌ترِ آن‌ها ترانه‌های خاطره‌انگیزی برای گیلانیان است و محتوای ترانه‌هایش بیش‌تر دربردارنده‌ی مضمون‌های جدیدِ شهری و اجتماعی است. البته شعرهای او کم‌تر از اصالتِ زبانیِ گیلکی برخوردار است و موسیقی آن را هم شاید دقیقاً نتوان موسیقیِ گیلان دانست؛ اما به‌واسطه‌ی ساختار دستوریِ گیلکی و این‌که او برای مخاطبان گیلکی‌زبان این‌ها را خوانده و اجرا کرده‌است، می‌توان آن را در حوزه‌ی موسیقی گیلان به‌حساب آورد. فرامرز دعایی زاده‌ی ۱۳۳۱ در شهر لشت‌نشا است که امروزه از توابع شهرستان رشت محسوب می‌شود. او فعالیت رسمی هنری‌اش را از سال ۱۳۴۵ آغاز نمود و از همان سال‌ها ترانه‌های گیلکی را در رادیو اجرا می‌کرد. نام او با این اثر بر سر زبان‌ها افتاد و تقریباً همه‌ی اجراهای نخست آثارش برای سال‌های پیش‌از انقلاب است. شعر و ترجمه را از این‌جا بخوانید.

#فرامرز_دعایی
#گیلکی
‌
@REsearchers
‌
📋 دیده نادیده به اقبال تو ایمان آوَرد
✍ نویسنده: @Sapereaude0

آیا نادیده می‌توان دل داد؟ آیا ناشنیده می‌توان شیفته شد؟ آیا نالمسیده می‌توان بی‌تاب گشت؟ من گمان می‌کنم می‌شود. من حتی می‌گویم که نابوده هم می‌شود. سنایی گوید:
قرن‌ها باید که تا از پُشت آدم نطفه‌ای
بوالوَفای کُرد گردد یا شود ویْسِ قرَن

در یمن مردی بود اُویس نام، اویسِ قرَنی؛ که شرح احوالات و حالات او در اشعار و ادبیات ما، به‌ویژه در تذکرةالاولیای عطار نیشابوری، بسیار آمده‌است. عطار او را این‌گونه وصف می‌کند: «آن قبله‌ی تابعین، آن قُدوَه‌¹ی اربعین، آن آفتاب پنهان، آن نَفسِ رحمان، آن سُهیل یَمَنی، اُویس قَرَنی». تابعین به افرادی می‌گویند که یک یا چند تن از یارانِ پیامبر اسلام را ملاقات کرده باشند و به پیامبریِ او ایمان آورده باشند؛ ولی خودِ پیامبر اسلام را ملاقات نکرده‌ باشند. درمیان تمام تابعین، اویس قرَن را اما با محمدْ عاطفه و مهری بود؛ از راه دور و نادیده و به چشم دل. این را نه از روی دین و مذهب، بلکه از روی علاقه‌ی دو فرد تصویر کنید، مانند آن‌چه که میان مولانا و شمس رفته بود؛ اما اینْ دیده بود و آن نادیده. ابوسعید ابوالخیر از همین داستان اویس بهره برده و می‌سَراید:
گر در یمَنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی‌مَنی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من تواَم یا تو منی

و جالب این‌جاست که ابن‌ِفارض، معروف به سلطان‌العاشقین، سراینده‌ی صوفی‌مسلک مصرى‏ در سده‌ی ششم و هفتم نیز بیت‌ مشابهی دارد:
ما لِلنَّوَى ذَنبٌ و مَن أهْوَى مَعى
إن غابَ عَن إنسانِ عَینى فهْوَ فى‏

«محبوبم که با من باشد، دورى گناهى ندارد؛ چرا که اگر از مردمکِ چشمم غایب باشد، در درونم اما حاضر است» (از دیوان ابن‌ِفارض). و به‌قول حافظ:
که در برابرِ چشمی و غایب از نظری.
«عبدالعزيز جويده»، سراینده‌ی مصری و زاده‌ی ۱۹۶۱ نیز بیتی دارد که می‌گوید:
لَنْ تَستطيعَ سِنينُ البُعْدِ تَمنَعُنا
إنَّ القُلوبَ بِرَغْمِ البُعدِ تَتَّصِلُ

که گویا متأثر از این بیت سعدی است:
تو آن نِه‌ای که چو غایب شوی ز دل بروی
تفاوتی نکند قُرب دل به بُعد مکان!

اگر که قرب دل باشد، غریبیِ راه پیموده خواهد شد و بُعد مکان طی، که دربرابر چشم باشیم و حاضر در نظر.
و اما اُویس قرَنی: اویسْ شتربان و شترچران بود. گویا او را مادری پیر و نابینا بود که باید از او مراقبت می‌کرد. او آوازه‌ی محمد را شنیده بود و مِهرش در دل داشت؛ اما به‌دلیل مراقبت از مادر، امکان رفتن از یمن به مدینه برای دیدار با محمد را نداشت. سرانجام مادرش را راضی کرد تا اجازه‌ی دیدارش را با محمد به او بدهد و مادرش رخصت داد و اما شرط مادر این بود که وقتی به مدینه رسیدی، بیش‌از نیم روز توقف نکن و برگرد. اویس پذیرفت و به مدینه رفت و محمد را در منزل نیافت و نیم‌ روز بگذشت و هرچه دیگران گفتند دمی بیش‌تر بمان که محمد به‌زودی برخواهد گشت، اویس یاد مادر در ذهن داشت و شوق محمد در دل، و پیمانِ مادر به‌یاد آورد و محمد را نادیدهْ برگشت. چون محمد بازآمد‌، گفت: «بوی بهشت از سوی یمن می‌شنوم» و وقتی دانست که چه کسی برای دیدارش آمده بود گفت: «وَا شَوْقَاهْ إِلَیک یا أُوَیسُ الْقَرَنِی»: «چه‌اندازه مشتاق توام ای اویس قرنی». و اویس هم دیگر هرگز نتوانست به مدینه بیاید و محمد درگذشت. می‌گویند محمد گاهی سوی یمن می‌کرد و می‌گفت: «إِنِّي لَأَجِدُ نَفَسَ اَلرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ اَلْيَمَنِ»: «همانا نفس رحمان از جانب يمن می‌یابم».
مولوی دارد:
گفت بوی بوالعجب آمد به من
هم‌چنان‌که مَر نبی را از یمن
که محمد گفت بر دست صبا
از یمن می‌آیدم بوی خدا

بوی رامین می‌رسد از جان وِیْس
بوی یزدان می‌رسد هم از اُویس
از اویس و از قرَن بوی عجب

مَر نبی را مست کرد و پُرطَرَب
‌چه می‌شود کرد با این نادیدگی‌ها و رخ‌نَگْشودگی‌ها و نخورده‌مستی‌ها. چه خوشْ ندیدنی که هیچ دیداری آن را از پای درنیاورد و همه حال در دیدار، برایت نادیده باشد و مشتاقش و مشتاقت.

______

۱. سرمشق، الگو، پیشوا

@REsearchers
‌‌
گر در یمنی
بسطامی و افتخاری
یادداشت پیشینم درباره‌ی ماجرای اویس قرنی و شعر ابوسعید ابوالخیر، سراینده‌ی سده‌ی ۴ و ۵ دراین‌باره بود:
گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی‌مَنی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من توام یا تو منی
همین شعر را بهانه کردم تا دو آواز کم‌ترشنیده را تقدیم‌تان کنم. نخستین آواز با صدای زنده‌یاد ایرج بسطامی است (۱۳۷۲) در کنسرت راست‌پنج‌گاهش با استاد مشکاتیان و تارِ کیوان ساکت در دست‌گاه همایون و آواز اصفهان؛ اما این آواز و کل اجرا، جز در همان کنسرت چندان شنیده نشد؛ تا این‌که ۱ سال پس‌از درگذشت بسطامی، یعنی ۱۳۸۳، به بازار آمد. آواز دوم از استاد افتخاری است در دست‌گاه راست‌پنج‌گاه و از آلبومِ «مقام صبر» با استاد مشکاتیان که ۱۳۷۳ در استودیو ضبط شده بود. ایرج بسطامی قطعاتی از مقام صبر را هم در کنسرتِ «راست‌پنج‌گاه» خوانده بود که شاید در آینده با توضیحات اختصاصی در همین‌جا گذاشتم. بسطامی این آواز را در بَم خوانده‌است؛ اما در همان کنسرت اوج‌های زیبایی هم دارد و این قطعه نشان‌دهنده‌ی بمِ توان‌مندش و انتقال خوبش از آواز اصفهان به راست‌پنج‌گاه است که شبیه انتقال‌های استاد شجریان است.
‌
@REsearchers
‌
آواز دشتی
بدیعی و توکل
قرار بود درباره‌ی بحثی اجتماعی در ادبیات ایران برایش توضیحاتی بدهم. آواز ایرانی می‌خوانَد. ناگهان فایل بالا را فرستاد و گفت: «ولش کن، این رو گوش بده و کیف کن». ویولن «حبیب‌الله بدیعی» و سنتور «فضل‌الله توکل» است در منزل «محمودی خوانساری» و دست‌گاهش هم به‌قول دوستم «البته در مقام معجزه‌ی حضرت حق، یعنی آواز دشتی». بعد گفت با گوش دادنِ این قطعه «الآن حالم خوبِ بد یا بدِ خوبه». من گفتم: «لذت بردن از غم، لطیف شدن از درد، عمیق شدن با اشک». او گفت: «تو خوب می‌تونی برداشتت از احساس رو بگی یا بنویسی، این عالیه». من گفتم: «کلمات، ترشحی از تلاطم درون‌اند، به قافیه و نظم، به سجع و وزن؛ و ما نیز با همین‌ها شناخته و درک می‌شیم؛ اما اصل، چیز دیگری‌ست که به کاغذ نیاید». گفت: «پس درونت متعادل و آروم و منظمه». گفتم: «ندانم، گمان نکنم». گفت: «اون تلاطم رو متعادل می‌کنی با وزن و نظم و درکت». گفتم: «اون تلاطم رو تقلیل می‌دیم تا به‌ قدر و اندازه‌ی کلمه دربیاد برای گفتنش». گفت: «این قابل‌قبول‌تره😊». و این‌گونه است که گفت‌وگوها شکل می‌گیرند! این بدیعی را با رحمت‌اللّه بدیعی که این‌جا اشاره‌ای بدو داشتم اشتباه نگیرید.

@REsearchers
‌
‌
من با مینیمال‌نویسی مشکل دارم؛ اما گمان کنم در هنگام مرگ، یک جمله و شاید کم‌تر از یک جمله بیش‌تر نتوانم بگویم؛ مانند صادق هدایت که نوشت: «ما رفتیم و دل شما را شکستیم، همین! دیدار به قیامت»؛ ولی مادرکَم همین را هم نتوانست بگوید و فقط «نگاهش» نصیب خواهر و برادرم شد و در بیمارستانی در تهران، با انبوهی از ناگفته و حرف، رفت! مادرم عاشق حرف زدن بود، مانند پدرش، و شاید بزرگ‌ترین آرزویش در آن لحظات این بود که اندکی از آن توصیه‌های مادرانه‌ی همیشگی‌اش را به فرزندان و همسر و‌ نوه‌ها و پدرش بگوید و سپس برود؛ اما از او دریغ شد و «اينٚ دیلٚ سٚر نَأجٚه بُۊؤنْسٚ بۊشؤ». بسیار کوشیدم پس‌از او عاشق چیزی و کسی بشوم و هرگاه که در این راه کوشیدم، ناتوان‌تر از هربار بازگشتم به خانه‌ی اول. احساس می‌کنم دیگر خاموش شده‌ام. لحظه‌هایی است که پرشورم، هیجان دارم، ایستاده‌ام، می‌خندم؛ اما آنَکی کافی‌ست تا سرد و ساکت و آرام و ناتوان شوم و درونم پر از التهاب گردد. از همه‌ی کسانی که دوست‌شان نداشتم پوزش می‌خواهم. از همه‌ی کسانی که نگفتم «دوستت دارم» پوزش می‌خواهم. از همه‌ی کسانی که دوست‌شان داشتم و دیگر چون گذشته نبودم پوزش می‌خواهم. انگار دیگر نمی‌توانم. هوا سرد است. پتو بر من حرام است. دریچه‌ی دید مادرم برای همه چیز طور دیگری بود. چرا کم فهمیدم و دیر دانستمش؟ چرا؟ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.
‌‌
‌
من این صحنه را با هیچ مبل گران‌قیمتی تعویض نخواهم کرد. این صحنه را با هیچ سنگ و سرامیک آنتیکی معامله نخواهم کرد. درِ اتاق را می‌گشایی و می‌بینی آفتابْ هم‌چون دُر بر صورت فرش ریخته‌است و به‌سانِ معشوقی که عاشقْ او را ناز می‌دهد، سُرخی‌ جمالش سُرخ‌تر می‌شود و نقش‌ونگارش دوچندان تو را به لب‌خند واخواهند داشت. این فرش هم عمری بلند داشته‌است؛ بلند و به سلامت. هم‌چنان تمیز و لطیفْ پای‌مان را نوازش می‌دهد. این فرش ماجراهای فراوانی دارد و آمدنش به خانه‌مان هم داستانِ خودش را دارد. اخیراً که برای خرید یک فرش در فرش‌فروشی‌ها گشت‌وگذار داشته‌ام، از دیدن نقش‌های ساختگی و رنگ‌های جعلی و جنس‌های نامطبوع‌شان بسیار افسوس خوردم! آخر فرش بنفش و زرد و قهوه‌ای با گل رز درشت در وسط؟! زندگی پرهیاهوی شهری و مدرنیزاسیونِ افسارگسیخته، اصالت‌کُش است و ظاهر زیبا تحویل مخاطب می‌دهد؛ اما وقتی با پای برهنه روی فرش گام می‌نهی، حس همه‌چیز را دارد جز قدم زدن و ایستادن روی فرش! من که هرگز نتوانستم با مدل‌های ماشینیِ فرش و مبل و سرامیک و اُپن، انس بگیرم. نمی‌دانم! شاید زیادی ایرانی‌ام که یک خوشه آفتاب روی فرش هم مستم می‌کند.
‌
@REsearchers
‌
‌
🔴 «دنیل دنِت»، فیلسوفِ علمِ آمریکایی می‌گوید: ما با خطر بزرگ نابینایی رو‌به‌رو هستیم. اگر اینترنت قطع شود، ما در تاریکیِ الکترونیک فرو خواهیم رفت. فهم جدیِ چیزها، امری بسیار جدید است. ما اکنون در مرز ورود به عصر طراحی پساهوش‌مند هستیم و دیگر برای فهم چیزها به خود ‌زحمت نمی‌دهیم. این یکی از خطرناک‌ترین افکار از دیدگاه من است. همیشه افراد بسیاری هستند که با دلیلِ موجّه می‌گویند: «نیازی نیست به خودت زحمت بدهی تا طرز کار موتورِ خودرو را برای من توضیح بدهی؛ این مسئله، مهم نیست؛ من فقط سوییچ را می‌چرخانم و حرکت می‌کنم». چه اتفاقی می‌افتد هنگامی‌ که به همه چیز این نگرش را اتخاذ کنیم؟ روزگاری نه‌چندان دور، تا همین سده‌ی هژدهم، افرادِ واقعاً باهوش می‌توانستند آرزوی آن را داشته باشند که فهمی نسبتاً خوب از همه چیز به‌دست آورند. شکنندگی و ابَرشکنندگیِ تمدن هم درست در همین‌جاست: همه‌ی ما ممکن است به سده‌ی نوزدهم بازگردانده شویم.
☑️ تصویر: از شماری آمریکایی خواستند که ایران را روی نقشه‌ی جهان نشان دهند، فقط ۲۳٪ پاسخِ درست داده‌اند! ما دیگر دنبال دانستنِ چیزها نیستیم، همه‌چیز را به اینترنت سپرده‌ایم.

@REsearchers
‌
این روزها را در شیراز بوده‌ام. تقریباً بسیاری از آثار شیراز را چندین سال پیش دیده بودم؛ اما هرگز فرصت نشده بود که به تخت جمشید و پاسارگاد هم سر بزنم؛ اما این بار عزمم را جزم کردم و به لطف و مِهر دوستی مَرودشتی، برای نخستین بار از تخت جمشید بازدید کردم. واقعاً می‌توانم ساعت‌ها از شکوه و جبروت این آثار بنویسم. این‌که چه داستان‌هایی پشت این سنگ‌ها بوده‌است. ۹۱۲ هزار بار خورشید بر این سنگ‌ها تابیده‌است و خورشید حافظه‌ی این شکوه و عظمت است. متأسفانه ما دیر رسیدیم و فرصت نشد من از همه‌ی بخش‌ها دیدن کنم و هم‌چنین نتوانستم آن‌طور که رضایت نگاهم را برطرف کند، از بخش‌های گوناگون بناها عکس‌برداری کنم. نزدیک غروب بود که تازه آن افسانه‌ و افسون تخت جمشید خودش را نمایان کرد. خورشید از لای سنگ‌ها و ستون‌های استوار و زخمیِ کاخ‌های تخت جمشید می‌تابید و سایه‌ها درحالِ رقص بودند و من آن‌گاه بود که دانستم تخت جمشید را باید هنگام برآمدن یا فرورفتنِ خورشید به تماشا و نگاه و دقت نشست و‌ جز آنْ کم است و اندک. شرح تصویر: این‌جا دروازه‌ی ملل (دروازه‌ی کشورها) است و آن سه تَن هم هندی بودند. 😊

#مرودشت
#شیراز
#تخت_جمشید

@REsearchers
‌
‌
من تا پیش از درگذشت مادرم، فقط یکی‌دوبار به او اشاره کرده بودم‌. متوجه نبودم که حضورش چه مسئله‌ی مهمی است. و حالا همیشه دوست دارم از او بگویم و بنویسم. ۲۵ بهمن، زادروز پدرم است و امشب جشنَکی برای پدر گرفتیم و غافل‌گیرش کردیم. نمی‌دانست کیک برای چیست. وقتی دانست گفت: «بٚدأ وٚس بٚشۊم مي کٚلّئه یٚکتٚه شُؤنٚه بٚزٚنٚم» (پس بگذارید بروم شانه‌ای به سرم بزنم) و لباس دیگری پوشید و آمد نشست. وقتی می‌خواستم این عکس را از او بگیرم، بغض عمیقی را در چشمانش حس کردم. آخرش هم نتوانست دوام بیاورد و وسط آن شادیِ ما از حضورش گفت: «خۊدا شیمي مأرٚیٔ‌کَم بیامۊرزي» (خدا مادرجان‌تان را هم بیامرزد). پدرم محصول تربیتی بسیار سخت‌گیرانه و مذهبی بوده‌است. ما را هم با همان روش بزرگ کرد، تا نیمی از عمرمان! اکنون هم امیدش به همین‌هاست: به شب‌های پنج‌شنبه و تلاوت قرآن برای مادرم. به زمان‌هایی که دست‌وپایش یاری دهد و برای مادرم نمازهای قضایش را بخواند. جهان بی‌معناتر از آن است که بخواهیم دیگران را از معنایی که برای خودشان ساخته‌اند تهی کنیم. مادرم دیگر نیست! رفت! پدرم هست، خسته و پیر، و با این چیزها مادر را زنده می‌انگارد.
‌
#پدر
#مادر
‌
‌‌
من اعتراف می‌کنم که اسیر گذشته‌ام. گذشته مرا اسیر خود گرفته‌است. اسیر آدم‌های پیر و سال‌مندِ پیرامون خود هستم. اسیر عمه‌ام، اسیر عمه‌ی مادرم، رخسار، که هنوز زنده و سلامت است. اسیر پدرم. اسیر پدربزرگم (پدر مادرم) که به‌ منتهای جان دوستش دارم و وابسته‌ی اویم. مادرم باید می‌بود تا روایت‌گر اینان برای من باشد؛ اما نیست و اینان به‌قدر کافی روایت‌گرِ مادرم برای من نیستند. من خیلی جوان‌تر از آنم که روایت‌گر تمام مادرم باشم. برای روایت از مادرمْ بسیار جوانم و برای زیستن بی او بسیار پیر. هر درختی را که می‌بینم و هر استکان چای‌ای که می‌خورم و هر شالی‌زار و باغی که در آن پا می‌گذارم، یاد مادرم می‌افتم. هر درختی که بریده می‌شود، حس می‌کنم مادرم دوباره درمی‌گذرد و هر شالی‌زاری که از میان می‌رود، انگار دوباره قلب مادرم می‌ایستد. گیلان که زخم می‌بیند، گوییا مادرم زخم می‌خورَد. از شنیدنِ زبان گیلکی، بغض‌آلود می‌شوم. اصطلاحات مادرم را که از کسی می‌شنوم، پیشِ چشمانم حسش می‌کنم. من روایت‌گرِ چه باید باشم؟! این امانت سنگینی است به دوش و گُرده‌ی من‌. روایت‌گر مادری گیلانی یا روایت‌گرِ گیلانِ مادرم؟! امروز یکی از دوستانم درباره‌ی ماهی‌شورِ گیلانی چیزی از من پرسید. من با این‌که شناخت ژرفی به گیلان و گیلکی دارم، اما پاسخ آن پرسشَش را بلد نبودم؛ ولی مطمئن بودم که مادرم می‌دانست؛ اما دیگر نمی‌توانستم بلند شوم و‌ صدایش بزنم و از او بپرسم و پاسخ را تحویل دوستم بدهم! احساس کردم تمام فرهنگم دارد از دست می‌رود. احساس کردم بی‌آیین و بی‌هویت شده‌ام؛ چون مادرم نبود. تاریخ و اعتبار ما همین‌گونه از دست می‌رود‌. از بی‌توجهی به زندگان، از بی‌توجهی به مادرها. من زیستن بدون مادرم را نیاموخته بودم و زیستن بدون این پیرانِ باقی‌مانده برایم را واقعاً نمی‌دانم. نمی‌توانم جهانم را بدون این شیرینی‌ها بپندارم‌‌. تمام دل‌خوشی‌ام به گیلان، از این‌هاست. نمی‌توانم آن کودکیِ شگفت‌انگیزم در روستای‌مان را توصیف کنم. نمی‌توانم لولیدن لای توت‌ستان‌ها و پریدن در رودخانه‌ها و چرخیدن در باغ‌ها و شالی‌زار‌ها و سبزه‌ها و دشت‌ها را به‌تصویر بکشم. نمی‌توانم آسمان شب و سکوت آن را تقدیم چشم و گوش‌تان کنم. نمی‌توانم ترس لذت‌بخش زندگی در آن خانه‌های چوبی گیلانی و وجود امن مادر را برای‌تان ملموس کنم. نمی‌توانم شما را شنوای بوی خوش بهار و باران، از خاک حیاط و برگ درختانِ بیشه‌های پیرامون‌مان کنم. نمی‌توانم آغوش نرم مادر و دستان گرم او را به خیال‌تان تصویر کنم. تمام این‌ها از دریچه‌ی مادرم می‌گذشت و تمام فلسفه‌ی ما از راه زبان گیلکی شکل می‌گرفت. عقل روز و نَقل شب‌مان همه با گیلکی بود. مادرم با رفتنش همه چیز را با خودش برد و تحریفی از واقعیت باقی گذاشت، که آن منم!
‌‌
لالایی
آراد
کوچک‌ترین خواهرزاده‌ام نامش آراد است. ۶ سال دارد. دیشب خانه‌ی ما بود. ازش خواستم که کنار من بخوابد. پذیرفت. عادت دارد که خودش شُماری جانور را نام می‌برَد و ما باید بداهه برایش قصه بسازیم! جانورهایش را نام برد و قصه‌اش را ساختم و گفتم. دقایقی به نوازش پشت و صورت و موهایش گذشت و کم‌کم خودش را به من نزدیک کرد و در آغوشم جا داد. و من شبیه «مادرم» شدم برای کودکی که انگار خودم هستم و در آغوش اویم. البته نه من دستانم گرمی نوازش مادرم را داشت و نه آراد آن منِ شش‌ساله را می‌نمود؛ اما سکوت شب و بامزگی‌های کودکانه‌اش مرا به خیالِ آن شب‌های کودکی‌ام برد و درهم‌تنیدگیِ تنم با وجود مادرم. و این تداعی باعث شد که با آراد به‌گیلکی سخن بگویم تا آن پندار برایم زنده‌تر شود؛ و وقتی او کاملاً میان دستانم بود، آوای یک لالاییِ گیلانی را زیر گوشش زمزمه کردم و دقایقی نگذشت که به‌خواب رفت. و مادرم چه صبر و تحملی داشت که هر شب من و باقی فرزندان را همین‌قدر صبورانه و با موسیقی، می‌خوابانید! و من اکنون هر شب به‌یادِ آن خوابانیدن‌هایشْ بیدارم.
فیچینٚم = پتو بیندازم رویت
آغۊز = گردو
کۊشْتأیْ = کوچک
حتماً با هندزفری و‌ در سکوت بشنوید.
‌
‌
امشبم را به این گذراندم که به یکی از اراجیف و مزخرفات قوم‌گرایانِ ایران‌ستیزِ گیلانی بپردازم و در آن به یک ادعای دروغین‌شان درمورد زبان فارسی و مقایسه‌اش با زبان گیلکی پرداختم. از آن‌جا که هنوز منابع قابل‌ِتوجهی درمورد زبان گیلکی و دستور زبان آن نوشته نشده‌است، و باتوجه به حساسیتی که من در نوشتن یادداشت‌هایم دارم، حدود چند ساعت وقتم گرفته شد تا این یادداشت را بنویسم و خلاصه‌نویسی و ویرایشش کنم. درنتیجه از همه‌ی استادان بزرگ‌وار و دوستان صاحب‌نظری که در این صفحه هستند خواستارم که اگر ایرادی دیدند مرا به اصلاحش وادارند و اگر نظرگاه جدید و بیش‌تری هم داشتند، من و دیگر خوانندگان را از آن بی‌بهره نگذارند. در نوشتنِ این یادداشت کوشیدم همه چیز در نهایت سادگی باشد تا عمومِ خوانندگان هم بتوانند از آن بهره‌مند شوند.

@REsearchers
‌
‌
📋 درباره‌ی فعل‌های پیش‌وندی در فارسی و گیلکی
✍ نویسنده: @Sapereaude0

✅ یکی از ادعاهایی که فارسی‌ستیزان و قوم‌گرایان می‌کنند این است که در زبان فارسی فعل پیش‌وندی نداریم! فعل‌ها در فارسی از دیدِ ساختمان دستوری به چهار دسته تقسیم می‌شوند:
۱. ساده
۲. پیش‌وندی
۳. مرکّب
۴. عبارت فعلی (پیش‌وندیِ مرکب).
فعل ساده فعلی است که تجزیه‌پذیر نیست؛ مانند دیدن، خوردن، زدن. فعل پیش‌وندی از ترکیبِ پیش‌وند + فعل ساده ساخته می‌شود، که این پیش‌وندها یا باعث تغییر معنا می‌شوند و یا تأکید و تقویتِ یک معنا. مثلاً فعل خوردن: با افزودن پیش‌وندِ بر به آن، برخوردن را داریم و یا باز+خوردن = بازخوردن؛ فرو+خوردن = فروخوردن. یا فعل داشتن: برداشتن، بازداشتن، واداشتن. یا فعل آمدن: برآمدن، بازآمدن، ورآمدن، فرودآمدن، درآمدن. پیش‌وندهای بنامِ فارسی این‌ها هستند: «به، بر، در، فرو، فرا، باز، وا، ور، اندر، فراز، فرود». زبان فارسی پیش‌وندهای بسیاری داشت که با آمدن روی فعل ساده، معناهای دیگری با آن ساخته می‌شد؛ اما به دلایلی امروزه برخی از این پیش‌وندها و فعل‌های پیش‌وندی از میان رفته‌اند. برخی از این پیش‌وندهای کهن در سال‌های اخیر زنده و رایج شده‌اند. مانند پیش‌وندِ تَرا در ترابری و ترابُرد و تراکنش. در انگلیسی نیز این پیش‌وندها وجود دارند. مانند پیش‌وندِ en. فعل ساده‌ی close یعنی بستن. با افزودنِ این پیش‌وند به آنْ enclose را خواهیم داشت که یعنی محصور کردن. یا واژه‌ی turn یعنی دور زدن یا چرخیدن؛ با افزودنِ پیش‌وندِ re به آغازش، فعل پیش‌وندیِ return به‌معنای برگشتن یا پس دادن ساخته می‌شود. یکی از کارهایی که برای توان‌مندتر شدنِ فارسی می‌توان کرد این است که این پیش‌وندها را زنده کرده و معناهای جدید با آن بسازیم و یا معناهای پیشین‌شان را دوباره به‌کار بگیریم، که البته روندی کُند خواهد داشت.

✅ در زبان گیلکی به نظر می‌آید که شمارِ این پیش‌وندها بیش‌تر باشد؛ اما مشکلی که در زبانِ گیلکی وجود دارد این است که ما شمار قابل‌توجهی فعل پیش‌وندی داریم که فعل ساده یا همان مصدر اصلی‌اش فراموشیده و تهی از معنا شده و دیگر به‌کار نمی‌رود! یعنی زبان فارسی، پیش‌وندهایش را از دست داده‌است؛ اما زبان گیلکی مصدرهای ساده‌اش را از دست داده‌است. در گیلکی می‌توان با حذف آن پیش‌وندها، به فعل‌هایی ساده با معناهای جدید رسید و بدین‌ترتیب می‌توان بر توان‌مندیِ گیلکی افزود؛ صرفاً با اتکا به قابلیت فراموشیده‌ی خودِ گیلکی. برخی از این مصدرهای فراموشیده تا چندین سال پیش هم میان سال‌مندان ما کاربرد داشته‌است؛ ولی متأسفانه امروزه از میان رفته‌است. مهم‌ترین پیش‌وندها در زبان گیلکی این‌ها هستند: وا، جو، جه، بو، دو، او، فی، فو. هرکدام از این پیش‌وندها ممکن است در گویش‌های مختلف زبان گیلکی، گونه‌های دیگری هم داشته باشد. مثلاً پيش‌وند v گونه‌هایی چون vo و vә و vi و vâ هم دارد. برخی از این پیش‌وندها با پیش‌وندهای فارسی نیز مشترک‌اند. مثلاً پیش‌وند d و گونه‌های do و da و di و du و dә معمولاً مفهوم اندر (درون، داخل) را به فعل ساده می‌افزايد و یا به‌منظور تقویت معنای فعل و تأکید بر آن به‌کار می‌رود. این پیش‌وند در فارسیِ باستان همان t و antar، و در زبان پهلوی و فارسی به‌صورت اندر، پیش‌وندِ فعل شده‌است که صورت کوتهیده‌ی آنْ در است. درآمدن: خارج شدن، بیرون رفتن، روییدن. اندرآمدن: داخل شدن، آمدن، فرود آمدن، فرارسیدن. چند نمونه از فعل‌های پیش‌وندی در گیلکی:
۱. مۊتٚن (خرامیدن):
وا+مۊتٚن (وامۊتٚن) = جست‌وجو و وارسی کردن
د+موتن (دٚمۊتٚن) = لگدمال کردن، پا روی پای کسی نهادن
جۊ+مۊتٚن (جۊمۊتٚن) = کسی را به‌ستوه آوردن
۲. چِئن (چیدن، زاییدن):
فی+چئن (في‌چئن) = جمع کردن، پتو به روی خود یا دیگری کشیدن
د+چئن (دٚچئن) = مرتب چیدن
و+چئن (وَچئن) = جدا کردن اجزای ساختمان از هم، دوباره‌چینی (وارونِ دٚچئن)
۳. زئن (زدن):
د+زئن (دٚزئن) = بستنِ در یا پنجره
و+زئن (وَزئن) = پا کردنِ کفش یا جوراب
ف+زئن (فَزئن) = فرو کردن چیز نرمی مانند پنبه در سوراخی مانند سوراخ شیشه
۴. مصدرِ ساده‌ی «بیشتن» را هم پیش‌تر در این‌جا بررسی کرده بودم.
گفته بودم که برخی فعل‌های پیش‌وندی در گیلکی، امروزه مصدر ساده‌اش دیگر کاربرد ندارد. مثلاً فعلِ وَرْگینِئن (آویختن لباس ازْ یا به روی چیزی) از و+رگینئن تشکیل می‌شود که امروزه رگینئن دیگر کاربردی در گیلکی ندارد. یا دٚرْگینئن (انداختن چیزی درون چیزی، مثلاً نخ در سوزن، یا رویارو کردنِ کسی با کسی، مثلاً من رو با فلانی در یک گروه بینداز). نکته‌ی جالب در فعل‌های پیش‌وندیِ گیلکی این است که هم‌چون فعل‌های پیش‌وندیِ فارسی، نونِ منفی‌سازِ آن در آغاز فعل ساده قرار می‌گیرد:
فارسی: بر+گشتن←برنگشتن.
گیلکی: و+گٚرْسٚن←وٚنْگٚرسٚن.

#فعل‌های_پیش‌وندی
#زبان_گیلکی
#زبان_فارسی
‌
@REsearchers
‌
نام عاشق
همایون، مرضیه
🔵 تصنیف «تو و ناز و فتنه‌گری» معروف به «نام عاشق» را نخستین بار «مرضیه» در گل‌های رنگارنگ ۱۵۸ خوانده بود. شعرِ تصنیف را رهی معیری سروده‌است. آهنگش را هم مرتضی محجوبی در آواز ابوعطا ساخته‌است و بزرگان و استادانی چون صبا و ورزنده و کسائی و تجویدی و افتتاح و مجد و ایزدی هم در گروه نوازندگان هنرنمایی می‌کنند. صدای مرضیه هم که معرفی ندارد؛ مانند همیشه گرم و پاکیزه و بااحساس و نیرومند. این تصنیف را سال‌ها بعد در سال ۱۳۸۹، همایون شجریان در آلبوم «شب جدایی» با تنظیمِ آقای «مزدا انصاری» بازخوانی کرده‌است. در فایل بالا من این دو اجرا را به هم چسبانده‌ام. نخست آن را با صدای همایون شجریان بشنوید و سپس با صدای مرضیه. متن این تصنیف را هم از این‌جا بخوانید. «چند از من بی‌خبری؟!»
‌
#مرضیه
#همایون_شجریان
#نام_عاشق
#موسیقی_ایرانی

@REsearchers
‌
«و انسان، دشواری وظیفه است.» این جمله‌ای بود که در همه‌ی پروفایل‌هایش می‌نوشت. هرگز در مواضع سیاسی و اقتصادی هم‌سو نبودیم. او به جامعه‌ی آرمانی سوسیالیستی باور داشت و من خلافش بودم. و اتفاقاً برای همین‌ اختلاف‌نظر بود که با یک‌دیگر آشنا و دوست شدیم؛ آن هم چه دوستی‌ای! بیش‌از ۱۰ سال! ژرف و پر از خاطره و سفَر و فرازونشیب. پر از گیلان، پر از چای، پر از مادرم، پر از پدربزرگم، پر از کرمانشاه، پر از زبان و موسیقی کردی، پر از گیلکی، پر از کرمانشاه و خاطرات عجیبش میان ما، پر از تهران و گیلان. محمدِ عزیزم، رفیق نابِ دیرینم، مهربان‌رفیقم، خوش‌خنده‌ی شوخم، ای رفیق چپ‌اندیشی که در رفاقت راست‌ترین بودی، این چه رفتنی بود عزیزدلم؟! این‌گونه ناگهانی و دردناک آخر؟! قرار بود پس‌از سال‌گرد مادرم به خانه‌‌ات، که تازه در آن مستقر شده بودی، بیایم. اما روزگار را ببین! همان خانه، گازش نشت می‌کند و تو مهربان‌رفیق جانانه‌ام را در آتشِ انفجارش می‌سوزاند و از جهان می‌گیرد. من چه‌گونه تاب بیاورم تخیل سوختنت در انفجار را؟ این عکس را در آخرین سفرت به لاهیجان، ۳ ماه و ۲۰ روز پیش، گرفته بودیم. خوش‌حال بودی، و من با این لب‌خندت فقط می‌گریم.
یاوران مسم
به‌یاد محمد پاکراه
این آخرین تصنیفی بود که دوست عزیز و نابم، محمد پاکراه، برایم فرستاده بود تا در غمِ از دست دادن مادرم آرام بگیرم (عکس). تا بتوانیم روزگاری نو را باهم بیاغازیم. محمد همیشه برایم پر از شادی بود، پر از خنده و عشق و راستی و سادگی. پر از محبت و انگیزه و اراده. این‌ها مبالغه نیست. به‌راستی همه‌ی این ویژگی‌ها را به‌قدر غایت در نهانش داشت. در بیش‌از ده سال دوستی، حتی یک بار هم از هم دل‌خور نشده بودیم. یک رکورد میان ما بود. همیشه امیدبخش بود. ما خاطره‌های بسیاری باهم و خانواده و دوستان و محل زندگی و گیلان داشتیم و من هرجای گیلان که پا می‌نهم، اثری از او می‌بینم و می‌شنوم. کرمانشاه که مهمان‌شان بودم، من را وادار کرده بود به همه‌ی زبان‌هایی که بلدم، یعنی فارسی و گیلکی و عربی و کُردی، برای‌شان آواز بخوانم و نزدیک به نیم ساعت من پی‌درپی داشتم برای او و خانواده و دوستانش می‌خواندم و او لذت می‌برد. این آهنگ را تقدیم کرده بود به خودم. هردو ناظری دوست داشتیم. باران گیلان و لاهیجان را دوست داشت که زیرِ آن سیگار بکشد و چای بخورد و ناظری گوش کنیم و مست شود؛ و به‌راستی که مست می‌شد. تقدیم به تو محمدِ عزیزم. نامت بلند باد نازنینم.
برای محمد
ایرج بسطامی
دیشب یکی از دوستان سه‌تارنوازم آمد پیشم. گفت حس سازوآواز دارم، من می‌زنم و تو بخوان. ساعتی زد و من هم به‌یاد دوست نفیسم، محمد پاکراه، خواندم؛ تا هم سوگی برای محمد برپا کرده باشیم و هم برای یار و خاطرخواهش، که از دوستانم است، بفرستیم، که دلبر و دلدارش پیش چشمانش سوخت و رفت! یکی از قطعاتی که خواندم، دو تصنیفِ مزبور از زنده‌یاد بسطامی بود. بسطامی، روضه‌ی من است؛ همیشه بوده‌است. او این تصنیف را در محفلی خصوصی در اوایل دهه‌ی ۷۰ خوانده بود و پس‌از درگذشتش، در سال ۸۷ منتشر شده بود؛ یعنی سالِ آغاز دوستی من و محمد! ۳ هفته پیش که از اصفهان راهی تهران بودم، درحالِ گوش دادن به این تصنیف بودم که به محمد پیام دادم که تهران او را ببینم. او گفت پس‌از مدت‌ها درحالِ رفتن به کرمانشاه است و قرار شد آخرهفته‌ای دیگر، پیش‌از نوروز، به دیدارش بروم؛ و آن آخر هفته دیگر هرگز نخواهد آمد! و اکنون باید بر سر خاکش در کرمانشاه بروم. «درد عشق و انتظار» را «همایون خرم» و «سراب آرزو» را «پرویز یاحقی» ساخته‌است. حالا پیاپی باید این را گوش بدهم؛ اما دیگر محمدی نیست تا با او هماهنگ کنم برای دیدار؛ نیست که نیست! ای که شعله‌های تو آتشم زند به جان!