جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
آواز دشتی
بدیعی و توکل
قرار بود درباره‌ی بحثی اجتماعی در ادبیات ایران برایش توضیحاتی بدهم. آواز ایرانی می‌خوانَد. ناگهان فایل بالا را فرستاد و گفت: «ولش کن، این رو گوش بده و کیف کن». ویولن «حبیب‌الله بدیعی» و سنتور «فضل‌الله توکل» است در منزل «محمودی خوانساری» و دست‌گاهش هم به‌قول دوستم «البته در مقام معجزه‌ی حضرت حق، یعنی آواز دشتی». بعد گفت با گوش دادنِ این قطعه «الآن حالم خوبِ بد یا بدِ خوبه». من گفتم: «لذت بردن از غم، لطیف شدن از درد، عمیق شدن با اشک». او گفت: «تو خوب می‌تونی برداشتت از احساس رو بگی یا بنویسی، این عالیه». من گفتم: «کلمات، ترشحی از تلاطم درون‌اند، به قافیه و نظم، به سجع و وزن؛ و ما نیز با همین‌ها شناخته و درک می‌شیم؛ اما اصل، چیز دیگری‌ست که به کاغذ نیاید». گفت: «پس درونت متعادل و آروم و منظمه». گفتم: «ندانم، گمان نکنم». گفت: «اون تلاطم رو متعادل می‌کنی با وزن و نظم و درکت». گفتم: «اون تلاطم رو تقلیل می‌دیم تا به‌ قدر و اندازه‌ی کلمه دربیاد برای گفتنش». گفت: «این قابل‌قبول‌تره😊». و این‌گونه است که گفت‌وگوها شکل می‌گیرند! این بدیعی را با رحمت‌اللّه بدیعی که این‌جا اشاره‌ای بدو داشتم اشتباه نگیرید.

@REsearchers
‌
‌
من با مینیمال‌نویسی مشکل دارم؛ اما گمان کنم در هنگام مرگ، یک جمله و شاید کم‌تر از یک جمله بیش‌تر نتوانم بگویم؛ مانند صادق هدایت که نوشت: «ما رفتیم و دل شما را شکستیم، همین! دیدار به قیامت»؛ ولی مادرکَم همین را هم نتوانست بگوید و فقط «نگاهش» نصیب خواهر و برادرم شد و در بیمارستانی در تهران، با انبوهی از ناگفته و حرف، رفت! مادرم عاشق حرف زدن بود، مانند پدرش، و شاید بزرگ‌ترین آرزویش در آن لحظات این بود که اندکی از آن توصیه‌های مادرانه‌ی همیشگی‌اش را به فرزندان و همسر و‌ نوه‌ها و پدرش بگوید و سپس برود؛ اما از او دریغ شد و «اينٚ دیلٚ سٚر نَأجٚه بُۊؤنْسٚ بۊشؤ». بسیار کوشیدم پس‌از او عاشق چیزی و کسی بشوم و هرگاه که در این راه کوشیدم، ناتوان‌تر از هربار بازگشتم به خانه‌ی اول. احساس می‌کنم دیگر خاموش شده‌ام. لحظه‌هایی است که پرشورم، هیجان دارم، ایستاده‌ام، می‌خندم؛ اما آنَکی کافی‌ست تا سرد و ساکت و آرام و ناتوان شوم و درونم پر از التهاب گردد. از همه‌ی کسانی که دوست‌شان نداشتم پوزش می‌خواهم. از همه‌ی کسانی که نگفتم «دوستت دارم» پوزش می‌خواهم. از همه‌ی کسانی که دوست‌شان داشتم و دیگر چون گذشته نبودم پوزش می‌خواهم. انگار دیگر نمی‌توانم. هوا سرد است. پتو بر من حرام است. دریچه‌ی دید مادرم برای همه چیز طور دیگری بود. چرا کم فهمیدم و دیر دانستمش؟ چرا؟ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.
‌‌
‌
من این صحنه را با هیچ مبل گران‌قیمتی تعویض نخواهم کرد. این صحنه را با هیچ سنگ و سرامیک آنتیکی معامله نخواهم کرد. درِ اتاق را می‌گشایی و می‌بینی آفتابْ هم‌چون دُر بر صورت فرش ریخته‌است و به‌سانِ معشوقی که عاشقْ او را ناز می‌دهد، سُرخی‌ جمالش سُرخ‌تر می‌شود و نقش‌ونگارش دوچندان تو را به لب‌خند واخواهند داشت. این فرش هم عمری بلند داشته‌است؛ بلند و به سلامت. هم‌چنان تمیز و لطیفْ پای‌مان را نوازش می‌دهد. این فرش ماجراهای فراوانی دارد و آمدنش به خانه‌مان هم داستانِ خودش را دارد. اخیراً که برای خرید یک فرش در فرش‌فروشی‌ها گشت‌وگذار داشته‌ام، از دیدن نقش‌های ساختگی و رنگ‌های جعلی و جنس‌های نامطبوع‌شان بسیار افسوس خوردم! آخر فرش بنفش و زرد و قهوه‌ای با گل رز درشت در وسط؟! زندگی پرهیاهوی شهری و مدرنیزاسیونِ افسارگسیخته، اصالت‌کُش است و ظاهر زیبا تحویل مخاطب می‌دهد؛ اما وقتی با پای برهنه روی فرش گام می‌نهی، حس همه‌چیز را دارد جز قدم زدن و ایستادن روی فرش! من که هرگز نتوانستم با مدل‌های ماشینیِ فرش و مبل و سرامیک و اُپن، انس بگیرم. نمی‌دانم! شاید زیادی ایرانی‌ام که یک خوشه آفتاب روی فرش هم مستم می‌کند.
‌
@REsearchers
‌
‌
🔴 «دنیل دنِت»، فیلسوفِ علمِ آمریکایی می‌گوید: ما با خطر بزرگ نابینایی رو‌به‌رو هستیم. اگر اینترنت قطع شود، ما در تاریکیِ الکترونیک فرو خواهیم رفت. فهم جدیِ چیزها، امری بسیار جدید است. ما اکنون در مرز ورود به عصر طراحی پساهوش‌مند هستیم و دیگر برای فهم چیزها به خود ‌زحمت نمی‌دهیم. این یکی از خطرناک‌ترین افکار از دیدگاه من است. همیشه افراد بسیاری هستند که با دلیلِ موجّه می‌گویند: «نیازی نیست به خودت زحمت بدهی تا طرز کار موتورِ خودرو را برای من توضیح بدهی؛ این مسئله، مهم نیست؛ من فقط سوییچ را می‌چرخانم و حرکت می‌کنم». چه اتفاقی می‌افتد هنگامی‌ که به همه چیز این نگرش را اتخاذ کنیم؟ روزگاری نه‌چندان دور، تا همین سده‌ی هژدهم، افرادِ واقعاً باهوش می‌توانستند آرزوی آن را داشته باشند که فهمی نسبتاً خوب از همه چیز به‌دست آورند. شکنندگی و ابَرشکنندگیِ تمدن هم درست در همین‌جاست: همه‌ی ما ممکن است به سده‌ی نوزدهم بازگردانده شویم.
☑️ تصویر: از شماری آمریکایی خواستند که ایران را روی نقشه‌ی جهان نشان دهند، فقط ۲۳٪ پاسخِ درست داده‌اند! ما دیگر دنبال دانستنِ چیزها نیستیم، همه‌چیز را به اینترنت سپرده‌ایم.

@REsearchers
‌
این روزها را در شیراز بوده‌ام. تقریباً بسیاری از آثار شیراز را چندین سال پیش دیده بودم؛ اما هرگز فرصت نشده بود که به تخت جمشید و پاسارگاد هم سر بزنم؛ اما این بار عزمم را جزم کردم و به لطف و مِهر دوستی مَرودشتی، برای نخستین بار از تخت جمشید بازدید کردم. واقعاً می‌توانم ساعت‌ها از شکوه و جبروت این آثار بنویسم. این‌که چه داستان‌هایی پشت این سنگ‌ها بوده‌است. ۹۱۲ هزار بار خورشید بر این سنگ‌ها تابیده‌است و خورشید حافظه‌ی این شکوه و عظمت است. متأسفانه ما دیر رسیدیم و فرصت نشد من از همه‌ی بخش‌ها دیدن کنم و هم‌چنین نتوانستم آن‌طور که رضایت نگاهم را برطرف کند، از بخش‌های گوناگون بناها عکس‌برداری کنم. نزدیک غروب بود که تازه آن افسانه‌ و افسون تخت جمشید خودش را نمایان کرد. خورشید از لای سنگ‌ها و ستون‌های استوار و زخمیِ کاخ‌های تخت جمشید می‌تابید و سایه‌ها درحالِ رقص بودند و من آن‌گاه بود که دانستم تخت جمشید را باید هنگام برآمدن یا فرورفتنِ خورشید به تماشا و نگاه و دقت نشست و‌ جز آنْ کم است و اندک. شرح تصویر: این‌جا دروازه‌ی ملل (دروازه‌ی کشورها) است و آن سه تَن هم هندی بودند. 😊

#مرودشت
#شیراز
#تخت_جمشید

@REsearchers
‌
‌
من تا پیش از درگذشت مادرم، فقط یکی‌دوبار به او اشاره کرده بودم‌. متوجه نبودم که حضورش چه مسئله‌ی مهمی است. و حالا همیشه دوست دارم از او بگویم و بنویسم. ۲۵ بهمن، زادروز پدرم است و امشب جشنَکی برای پدر گرفتیم و غافل‌گیرش کردیم. نمی‌دانست کیک برای چیست. وقتی دانست گفت: «بٚدأ وٚس بٚشۊم مي کٚلّئه یٚکتٚه شُؤنٚه بٚزٚنٚم» (پس بگذارید بروم شانه‌ای به سرم بزنم) و لباس دیگری پوشید و آمد نشست. وقتی می‌خواستم این عکس را از او بگیرم، بغض عمیقی را در چشمانش حس کردم. آخرش هم نتوانست دوام بیاورد و وسط آن شادیِ ما از حضورش گفت: «خۊدا شیمي مأرٚیٔ‌کَم بیامۊرزي» (خدا مادرجان‌تان را هم بیامرزد). پدرم محصول تربیتی بسیار سخت‌گیرانه و مذهبی بوده‌است. ما را هم با همان روش بزرگ کرد، تا نیمی از عمرمان! اکنون هم امیدش به همین‌هاست: به شب‌های پنج‌شنبه و تلاوت قرآن برای مادرم. به زمان‌هایی که دست‌وپایش یاری دهد و برای مادرم نمازهای قضایش را بخواند. جهان بی‌معناتر از آن است که بخواهیم دیگران را از معنایی که برای خودشان ساخته‌اند تهی کنیم. مادرم دیگر نیست! رفت! پدرم هست، خسته و پیر، و با این چیزها مادر را زنده می‌انگارد.
‌
#پدر
#مادر
‌
‌‌
من اعتراف می‌کنم که اسیر گذشته‌ام. گذشته مرا اسیر خود گرفته‌است. اسیر آدم‌های پیر و سال‌مندِ پیرامون خود هستم. اسیر عمه‌ام، اسیر عمه‌ی مادرم، رخسار، که هنوز زنده و سلامت است. اسیر پدرم. اسیر پدربزرگم (پدر مادرم) که به‌ منتهای جان دوستش دارم و وابسته‌ی اویم. مادرم باید می‌بود تا روایت‌گر اینان برای من باشد؛ اما نیست و اینان به‌قدر کافی روایت‌گرِ مادرم برای من نیستند. من خیلی جوان‌تر از آنم که روایت‌گر تمام مادرم باشم. برای روایت از مادرمْ بسیار جوانم و برای زیستن بی او بسیار پیر. هر درختی را که می‌بینم و هر استکان چای‌ای که می‌خورم و هر شالی‌زار و باغی که در آن پا می‌گذارم، یاد مادرم می‌افتم. هر درختی که بریده می‌شود، حس می‌کنم مادرم دوباره درمی‌گذرد و هر شالی‌زاری که از میان می‌رود، انگار دوباره قلب مادرم می‌ایستد. گیلان که زخم می‌بیند، گوییا مادرم زخم می‌خورَد. از شنیدنِ زبان گیلکی، بغض‌آلود می‌شوم. اصطلاحات مادرم را که از کسی می‌شنوم، پیشِ چشمانم حسش می‌کنم. من روایت‌گرِ چه باید باشم؟! این امانت سنگینی است به دوش و گُرده‌ی من‌. روایت‌گر مادری گیلانی یا روایت‌گرِ گیلانِ مادرم؟! امروز یکی از دوستانم درباره‌ی ماهی‌شورِ گیلانی چیزی از من پرسید. من با این‌که شناخت ژرفی به گیلان و گیلکی دارم، اما پاسخ آن پرسشَش را بلد نبودم؛ ولی مطمئن بودم که مادرم می‌دانست؛ اما دیگر نمی‌توانستم بلند شوم و‌ صدایش بزنم و از او بپرسم و پاسخ را تحویل دوستم بدهم! احساس کردم تمام فرهنگم دارد از دست می‌رود. احساس کردم بی‌آیین و بی‌هویت شده‌ام؛ چون مادرم نبود. تاریخ و اعتبار ما همین‌گونه از دست می‌رود‌. از بی‌توجهی به زندگان، از بی‌توجهی به مادرها. من زیستن بدون مادرم را نیاموخته بودم و زیستن بدون این پیرانِ باقی‌مانده برایم را واقعاً نمی‌دانم. نمی‌توانم جهانم را بدون این شیرینی‌ها بپندارم‌‌. تمام دل‌خوشی‌ام به گیلان، از این‌هاست. نمی‌توانم آن کودکیِ شگفت‌انگیزم در روستای‌مان را توصیف کنم. نمی‌توانم لولیدن لای توت‌ستان‌ها و پریدن در رودخانه‌ها و چرخیدن در باغ‌ها و شالی‌زار‌ها و سبزه‌ها و دشت‌ها را به‌تصویر بکشم. نمی‌توانم آسمان شب و سکوت آن را تقدیم چشم و گوش‌تان کنم. نمی‌توانم ترس لذت‌بخش زندگی در آن خانه‌های چوبی گیلانی و وجود امن مادر را برای‌تان ملموس کنم. نمی‌توانم شما را شنوای بوی خوش بهار و باران، از خاک حیاط و برگ درختانِ بیشه‌های پیرامون‌مان کنم. نمی‌توانم آغوش نرم مادر و دستان گرم او را به خیال‌تان تصویر کنم. تمام این‌ها از دریچه‌ی مادرم می‌گذشت و تمام فلسفه‌ی ما از راه زبان گیلکی شکل می‌گرفت. عقل روز و نَقل شب‌مان همه با گیلکی بود. مادرم با رفتنش همه چیز را با خودش برد و تحریفی از واقعیت باقی گذاشت، که آن منم!
‌‌
لالایی
آراد
کوچک‌ترین خواهرزاده‌ام نامش آراد است. ۶ سال دارد. دیشب خانه‌ی ما بود. ازش خواستم که کنار من بخوابد. پذیرفت. عادت دارد که خودش شُماری جانور را نام می‌برَد و ما باید بداهه برایش قصه بسازیم! جانورهایش را نام برد و قصه‌اش را ساختم و گفتم. دقایقی به نوازش پشت و صورت و موهایش گذشت و کم‌کم خودش را به من نزدیک کرد و در آغوشم جا داد. و من شبیه «مادرم» شدم برای کودکی که انگار خودم هستم و در آغوش اویم. البته نه من دستانم گرمی نوازش مادرم را داشت و نه آراد آن منِ شش‌ساله را می‌نمود؛ اما سکوت شب و بامزگی‌های کودکانه‌اش مرا به خیالِ آن شب‌های کودکی‌ام برد و درهم‌تنیدگیِ تنم با وجود مادرم. و این تداعی باعث شد که با آراد به‌گیلکی سخن بگویم تا آن پندار برایم زنده‌تر شود؛ و وقتی او کاملاً میان دستانم بود، آوای یک لالاییِ گیلانی را زیر گوشش زمزمه کردم و دقایقی نگذشت که به‌خواب رفت. و مادرم چه صبر و تحملی داشت که هر شب من و باقی فرزندان را همین‌قدر صبورانه و با موسیقی، می‌خوابانید! و من اکنون هر شب به‌یادِ آن خوابانیدن‌هایشْ بیدارم.
فیچینٚم = پتو بیندازم رویت
آغۊز = گردو
کۊشْتأیْ = کوچک
حتماً با هندزفری و‌ در سکوت بشنوید.
‌
‌
امشبم را به این گذراندم که به یکی از اراجیف و مزخرفات قوم‌گرایانِ ایران‌ستیزِ گیلانی بپردازم و در آن به یک ادعای دروغین‌شان درمورد زبان فارسی و مقایسه‌اش با زبان گیلکی پرداختم. از آن‌جا که هنوز منابع قابل‌ِتوجهی درمورد زبان گیلکی و دستور زبان آن نوشته نشده‌است، و باتوجه به حساسیتی که من در نوشتن یادداشت‌هایم دارم، حدود چند ساعت وقتم گرفته شد تا این یادداشت را بنویسم و خلاصه‌نویسی و ویرایشش کنم. درنتیجه از همه‌ی استادان بزرگ‌وار و دوستان صاحب‌نظری که در این صفحه هستند خواستارم که اگر ایرادی دیدند مرا به اصلاحش وادارند و اگر نظرگاه جدید و بیش‌تری هم داشتند، من و دیگر خوانندگان را از آن بی‌بهره نگذارند. در نوشتنِ این یادداشت کوشیدم همه چیز در نهایت سادگی باشد تا عمومِ خوانندگان هم بتوانند از آن بهره‌مند شوند.

@REsearchers
‌
‌
📋 درباره‌ی فعل‌های پیش‌وندی در فارسی و گیلکی
✍ نویسنده: @Sapereaude0

✅ یکی از ادعاهایی که فارسی‌ستیزان و قوم‌گرایان می‌کنند این است که در زبان فارسی فعل پیش‌وندی نداریم! فعل‌ها در فارسی از دیدِ ساختمان دستوری به چهار دسته تقسیم می‌شوند:
۱. ساده
۲. پیش‌وندی
۳. مرکّب
۴. عبارت فعلی (پیش‌وندیِ مرکب).
فعل ساده فعلی است که تجزیه‌پذیر نیست؛ مانند دیدن، خوردن، زدن. فعل پیش‌وندی از ترکیبِ پیش‌وند + فعل ساده ساخته می‌شود، که این پیش‌وندها یا باعث تغییر معنا می‌شوند و یا تأکید و تقویتِ یک معنا. مثلاً فعل خوردن: با افزودن پیش‌وندِ بر به آن، برخوردن را داریم و یا باز+خوردن = بازخوردن؛ فرو+خوردن = فروخوردن. یا فعل داشتن: برداشتن، بازداشتن، واداشتن. یا فعل آمدن: برآمدن، بازآمدن، ورآمدن، فرودآمدن، درآمدن. پیش‌وندهای بنامِ فارسی این‌ها هستند: «به، بر، در، فرو، فرا، باز، وا، ور، اندر، فراز، فرود». زبان فارسی پیش‌وندهای بسیاری داشت که با آمدن روی فعل ساده، معناهای دیگری با آن ساخته می‌شد؛ اما به دلایلی امروزه برخی از این پیش‌وندها و فعل‌های پیش‌وندی از میان رفته‌اند. برخی از این پیش‌وندهای کهن در سال‌های اخیر زنده و رایج شده‌اند. مانند پیش‌وندِ تَرا در ترابری و ترابُرد و تراکنش. در انگلیسی نیز این پیش‌وندها وجود دارند. مانند پیش‌وندِ en. فعل ساده‌ی close یعنی بستن. با افزودنِ این پیش‌وند به آنْ enclose را خواهیم داشت که یعنی محصور کردن. یا واژه‌ی turn یعنی دور زدن یا چرخیدن؛ با افزودنِ پیش‌وندِ re به آغازش، فعل پیش‌وندیِ return به‌معنای برگشتن یا پس دادن ساخته می‌شود. یکی از کارهایی که برای توان‌مندتر شدنِ فارسی می‌توان کرد این است که این پیش‌وندها را زنده کرده و معناهای جدید با آن بسازیم و یا معناهای پیشین‌شان را دوباره به‌کار بگیریم، که البته روندی کُند خواهد داشت.

✅ در زبان گیلکی به نظر می‌آید که شمارِ این پیش‌وندها بیش‌تر باشد؛ اما مشکلی که در زبانِ گیلکی وجود دارد این است که ما شمار قابل‌توجهی فعل پیش‌وندی داریم که فعل ساده یا همان مصدر اصلی‌اش فراموشیده و تهی از معنا شده و دیگر به‌کار نمی‌رود! یعنی زبان فارسی، پیش‌وندهایش را از دست داده‌است؛ اما زبان گیلکی مصدرهای ساده‌اش را از دست داده‌است. در گیلکی می‌توان با حذف آن پیش‌وندها، به فعل‌هایی ساده با معناهای جدید رسید و بدین‌ترتیب می‌توان بر توان‌مندیِ گیلکی افزود؛ صرفاً با اتکا به قابلیت فراموشیده‌ی خودِ گیلکی. برخی از این مصدرهای فراموشیده تا چندین سال پیش هم میان سال‌مندان ما کاربرد داشته‌است؛ ولی متأسفانه امروزه از میان رفته‌است. مهم‌ترین پیش‌وندها در زبان گیلکی این‌ها هستند: وا، جو، جه، بو، دو، او، فی، فو. هرکدام از این پیش‌وندها ممکن است در گویش‌های مختلف زبان گیلکی، گونه‌های دیگری هم داشته باشد. مثلاً پيش‌وند v گونه‌هایی چون vo و vә و vi و vâ هم دارد. برخی از این پیش‌وندها با پیش‌وندهای فارسی نیز مشترک‌اند. مثلاً پیش‌وند d و گونه‌های do و da و di و du و dә معمولاً مفهوم اندر (درون، داخل) را به فعل ساده می‌افزايد و یا به‌منظور تقویت معنای فعل و تأکید بر آن به‌کار می‌رود. این پیش‌وند در فارسیِ باستان همان t و antar، و در زبان پهلوی و فارسی به‌صورت اندر، پیش‌وندِ فعل شده‌است که صورت کوتهیده‌ی آنْ در است. درآمدن: خارج شدن، بیرون رفتن، روییدن. اندرآمدن: داخل شدن، آمدن، فرود آمدن، فرارسیدن. چند نمونه از فعل‌های پیش‌وندی در گیلکی:
۱. مۊتٚن (خرامیدن):
وا+مۊتٚن (وامۊتٚن) = جست‌وجو و وارسی کردن
د+موتن (دٚمۊتٚن) = لگدمال کردن، پا روی پای کسی نهادن
جۊ+مۊتٚن (جۊمۊتٚن) = کسی را به‌ستوه آوردن
۲. چِئن (چیدن، زاییدن):
فی+چئن (في‌چئن) = جمع کردن، پتو به روی خود یا دیگری کشیدن
د+چئن (دٚچئن) = مرتب چیدن
و+چئن (وَچئن) = جدا کردن اجزای ساختمان از هم، دوباره‌چینی (وارونِ دٚچئن)
۳. زئن (زدن):
د+زئن (دٚزئن) = بستنِ در یا پنجره
و+زئن (وَزئن) = پا کردنِ کفش یا جوراب
ف+زئن (فَزئن) = فرو کردن چیز نرمی مانند پنبه در سوراخی مانند سوراخ شیشه
۴. مصدرِ ساده‌ی «بیشتن» را هم پیش‌تر در این‌جا بررسی کرده بودم.
گفته بودم که برخی فعل‌های پیش‌وندی در گیلکی، امروزه مصدر ساده‌اش دیگر کاربرد ندارد. مثلاً فعلِ وَرْگینِئن (آویختن لباس ازْ یا به روی چیزی) از و+رگینئن تشکیل می‌شود که امروزه رگینئن دیگر کاربردی در گیلکی ندارد. یا دٚرْگینئن (انداختن چیزی درون چیزی، مثلاً نخ در سوزن، یا رویارو کردنِ کسی با کسی، مثلاً من رو با فلانی در یک گروه بینداز). نکته‌ی جالب در فعل‌های پیش‌وندیِ گیلکی این است که هم‌چون فعل‌های پیش‌وندیِ فارسی، نونِ منفی‌سازِ آن در آغاز فعل ساده قرار می‌گیرد:
فارسی: بر+گشتن←برنگشتن.
گیلکی: و+گٚرْسٚن←وٚنْگٚرسٚن.

#فعل‌های_پیش‌وندی
#زبان_گیلکی
#زبان_فارسی
‌
@REsearchers
‌
نام عاشق
همایون، مرضیه
🔵 تصنیف «تو و ناز و فتنه‌گری» معروف به «نام عاشق» را نخستین بار «مرضیه» در گل‌های رنگارنگ ۱۵۸ خوانده بود. شعرِ تصنیف را رهی معیری سروده‌است. آهنگش را هم مرتضی محجوبی در آواز ابوعطا ساخته‌است و بزرگان و استادانی چون صبا و ورزنده و کسائی و تجویدی و افتتاح و مجد و ایزدی هم در گروه نوازندگان هنرنمایی می‌کنند. صدای مرضیه هم که معرفی ندارد؛ مانند همیشه گرم و پاکیزه و بااحساس و نیرومند. این تصنیف را سال‌ها بعد در سال ۱۳۸۹، همایون شجریان در آلبوم «شب جدایی» با تنظیمِ آقای «مزدا انصاری» بازخوانی کرده‌است. در فایل بالا من این دو اجرا را به هم چسبانده‌ام. نخست آن را با صدای همایون شجریان بشنوید و سپس با صدای مرضیه. متن این تصنیف را هم از این‌جا بخوانید. «چند از من بی‌خبری؟!»
‌
#مرضیه
#همایون_شجریان
#نام_عاشق
#موسیقی_ایرانی

@REsearchers
‌
«و انسان، دشواری وظیفه است.» این جمله‌ای بود که در همه‌ی پروفایل‌هایش می‌نوشت. هرگز در مواضع سیاسی و اقتصادی هم‌سو نبودیم. او به جامعه‌ی آرمانی سوسیالیستی باور داشت و من خلافش بودم. و اتفاقاً برای همین‌ اختلاف‌نظر بود که با یک‌دیگر آشنا و دوست شدیم؛ آن هم چه دوستی‌ای! بیش‌از ۱۰ سال! ژرف و پر از خاطره و سفَر و فرازونشیب. پر از گیلان، پر از چای، پر از مادرم، پر از پدربزرگم، پر از کرمانشاه، پر از زبان و موسیقی کردی، پر از گیلکی، پر از کرمانشاه و خاطرات عجیبش میان ما، پر از تهران و گیلان. محمدِ عزیزم، رفیق نابِ دیرینم، مهربان‌رفیقم، خوش‌خنده‌ی شوخم، ای رفیق چپ‌اندیشی که در رفاقت راست‌ترین بودی، این چه رفتنی بود عزیزدلم؟! این‌گونه ناگهانی و دردناک آخر؟! قرار بود پس‌از سال‌گرد مادرم به خانه‌‌ات، که تازه در آن مستقر شده بودی، بیایم. اما روزگار را ببین! همان خانه، گازش نشت می‌کند و تو مهربان‌رفیق جانانه‌ام را در آتشِ انفجارش می‌سوزاند و از جهان می‌گیرد. من چه‌گونه تاب بیاورم تخیل سوختنت در انفجار را؟ این عکس را در آخرین سفرت به لاهیجان، ۳ ماه و ۲۰ روز پیش، گرفته بودیم. خوش‌حال بودی، و من با این لب‌خندت فقط می‌گریم.
یاوران مسم
به‌یاد محمد پاکراه
این آخرین تصنیفی بود که دوست عزیز و نابم، محمد پاکراه، برایم فرستاده بود تا در غمِ از دست دادن مادرم آرام بگیرم (عکس). تا بتوانیم روزگاری نو را باهم بیاغازیم. محمد همیشه برایم پر از شادی بود، پر از خنده و عشق و راستی و سادگی. پر از محبت و انگیزه و اراده. این‌ها مبالغه نیست. به‌راستی همه‌ی این ویژگی‌ها را به‌قدر غایت در نهانش داشت. در بیش‌از ده سال دوستی، حتی یک بار هم از هم دل‌خور نشده بودیم. یک رکورد میان ما بود. همیشه امیدبخش بود. ما خاطره‌های بسیاری باهم و خانواده و دوستان و محل زندگی و گیلان داشتیم و من هرجای گیلان که پا می‌نهم، اثری از او می‌بینم و می‌شنوم. کرمانشاه که مهمان‌شان بودم، من را وادار کرده بود به همه‌ی زبان‌هایی که بلدم، یعنی فارسی و گیلکی و عربی و کُردی، برای‌شان آواز بخوانم و نزدیک به نیم ساعت من پی‌درپی داشتم برای او و خانواده و دوستانش می‌خواندم و او لذت می‌برد. این آهنگ را تقدیم کرده بود به خودم. هردو ناظری دوست داشتیم. باران گیلان و لاهیجان را دوست داشت که زیرِ آن سیگار بکشد و چای بخورد و ناظری گوش کنیم و مست شود؛ و به‌راستی که مست می‌شد. تقدیم به تو محمدِ عزیزم. نامت بلند باد نازنینم.
برای محمد
ایرج بسطامی
دیشب یکی از دوستان سه‌تارنوازم آمد پیشم. گفت حس سازوآواز دارم، من می‌زنم و تو بخوان. ساعتی زد و من هم به‌یاد دوست نفیسم، محمد پاکراه، خواندم؛ تا هم سوگی برای محمد برپا کرده باشیم و هم برای یار و خاطرخواهش، که از دوستانم است، بفرستیم، که دلبر و دلدارش پیش چشمانش سوخت و رفت! یکی از قطعاتی که خواندم، دو تصنیفِ مزبور از زنده‌یاد بسطامی بود. بسطامی، روضه‌ی من است؛ همیشه بوده‌است. او این تصنیف را در محفلی خصوصی در اوایل دهه‌ی ۷۰ خوانده بود و پس‌از درگذشتش، در سال ۸۷ منتشر شده بود؛ یعنی سالِ آغاز دوستی من و محمد! ۳ هفته پیش که از اصفهان راهی تهران بودم، درحالِ گوش دادن به این تصنیف بودم که به محمد پیام دادم که تهران او را ببینم. او گفت پس‌از مدت‌ها درحالِ رفتن به کرمانشاه است و قرار شد آخرهفته‌ای دیگر، پیش‌از نوروز، به دیدارش بروم؛ و آن آخر هفته دیگر هرگز نخواهد آمد! و اکنون باید بر سر خاکش در کرمانشاه بروم. «درد عشق و انتظار» را «همایون خرم» و «سراب آرزو» را «پرویز یاحقی» ساخته‌است. حالا پیاپی باید این را گوش بدهم؛ اما دیگر محمدی نیست تا با او هماهنگ کنم برای دیدار؛ نیست که نیست! ای که شعله‌های تو آتشم زند به جان!
Forwarded from مدرسه‌ تآتر‌ آن
در این دوسال و اندی که از عمر مدرسه تآتر آن می‌گذرد، دوستان بسیاری از اطراف و اکناف ایران به ما سر زده‌اند. پیوند‌ها محکم‌تر کرده‌اند. فصل‌ها را وصل و دل‌ها را به دیده‌ها دوخته‌اند. محمد پاکراه یکی از این عزیزان بود.از دوستان ابراهیم که به دعوت او به مدرسه آمده بود.همان روز‌ها که مشغول مرور بر سینمای مستقل آمریکا بودیم.دید و رفت کرمانشاه.ندیدمش تا یک‌سال بعد که با این عکس از دروازه مدرسه،ابراهیم خبر مرگ محمد در حادثه انفجار گاز را به من داد. و گفت او در این یک‌سال در گفت‌و‌گو‌ها همیشه از حالِ «آن» جویا می‌شد و آرزوی حضور دوباره داشت.‌حالا اگر چه دیگر این‌جا نیست.اما ما در «آن» هماره به یادش هستیم.که حافظ گفت:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم

سمت راست: زنده یاد محمد پاکراه
مدرسه‌ تآتر‌ آن
در این دوسال و اندی که از عمر مدرسه تآتر آن می‌گذرد، دوستان بسیاری از اطراف و اکناف ایران به ما سر زده‌اند. پیوند‌ها محکم‌تر کرده‌اند. فصل‌ها را وصل و دل‌ها را به دیده‌ها دوخته‌اند. محمد پاکراه یکی از این عزیزان بود.از دوستان ابراهیم که به دعوت او به مدرسه…
‌
یکم اسفند ۱۳۹۸ بود که فیلم نمکِ زمین در مدرسه‌ی تئاترِ آن قرار بود به‌نمایش دربیاید. هنوز اعلام رسمی کرونا نشده بود؛ ولی خب همگی کمی احتیاط می‌کردیم. محمد چند شب قبلش به من پیام داده بود و از حال‌وروزِ بدش گفته بود که برمی‌گشت به احوالات درونی‌اش و برخی اتفاق‌های تلخ زندگی‌اش. به من پیام داد و گفت: «نمی‌دونم شرايط بيرونی حالم رو بهتر می‌کنه يا نه؟ ولی دارم ديوونه می‌شم اين‌جا [کرمانشاه]. خواستم بزنم به جاده، نمی‌دونم تأثيری داره يا نه؟» و من به او گفتم: «آره حتماً بیا و من هستم برات» و گفت: «باشه رفيق، به طرز عجيبی بين تمام رفقای داخل و خارج از استان و بين تمام جاهای اين كشور، فقط جايی كه احساس آرامش دارم، كنار تو و همون قدم زدنو حرف زدن‌های شبانه‌ست.» می‌بینید؟ من تنها کسی بودم که او در اوج سختی و تنهایی و دشواری به او آرامش می‌داد و گیلان تنها جایی بود که او دوباره و دوباره آرزوی آمدنش را داشت، و آمد. و چند روزی باهم بودیم و یک روزش را هم من برای تغییر احوالات درونی‌اش، پیش‌نهاد کردم برویم مدرسه‌ی تئاترِ آن. خیلی استقبال کرد و رفتیم برای تماشای فیلم. از قضا آن فیلم هم درون‌مایه‌ی سوسیالیستی داشت و بسیار بر روان محمد خوش نشست و می‌گفت چه جای خوبی را دوستت نیما فراهم آورده‌است و چه‌قدر واقعاً گیلان و لاهیجانی‌ها اهل اندیشه و گفت‌وگو و تعامل هستند. محمد همیشه برای آمدن به شمالِ ایران، به مازندران می‌رفت؛ اما از هنگامی که مرا شناخت و به گیلان آمد، دیگر پایش را به مازندران نگذاشت و کوه‌ها و جاده‌ها و باغ‌های چایِ پیچ‌درپیچِ لاهیجان را به جاده چالوس و مازندران ترجیح می‌داد. یک چای‌خانه‌ای اطراف لاهیجان بود که همیشه می‌رفتیم آن‌جا برای صبحانه و شام و او حتی یک بار آمده بود گیلان و قبل‌از گفتن به من، به آن چای‌خانه رفته بود تا غذای محلی محبوبش را بخورَد و من بابت این اتفاق همیشه به‌شوخی به او می‌گفتم: «کلاً شما چپ‌ها کارتان خیانت کردن است» و او هم با لهجه‌ی قشنگش می‌گفت «من به‌خاطر او غذا حاضرم به همه‌تان خیانت کنم». آه که چه‌قدر در بدترین شرایط هم پرشور و حرارت بود. گرمای رفاقت بود. خیلی گرم. خلاصه این‌که هرگاه زنگ می‌زد حتماً احوال مدرسه‌ی تئاتر آن را هم می‌گرفت. به‌شوخی می‌گفت «اگر تو [من] در لاهیجان زندگی نمی‌کردی، حتماً برای زندگی به لاهیجان می‌آمدم». حالا من همه جای لاهیجان و گیلان با او خاطره دارم. بیش‌ترین جاهای گیلان را با او گشته‌ام و دیده‌ام. ردش را پی می‌گیرم و می‌بویمش. چه‌قدر خنده‌های دنیا بدون محمد کم‌تر است. او برای من الگوی سخت‌کوشی و زندگیِ دوباره بود. او دو بار در زندگی‌اش تمام اموالش را از دست داد و هربار دوباره از صفر آغازید و زندگی‌اش را سامان داد؛ اما این‌بار دیگر آتش امانش نداد. رفت. یک لحظه بیش‌تر نبود. چه بگویم از نیما و مدرسه‌ی تئاترش که مرا و دوستانم را با هزار خاطره و خنده در خود گرفته‌است.
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذبم که دهی عین عذاب است
‌
قضیت حیاتی
ام‌کلثوم
شعر «قضیت حیاتی» (زندگی‌ام را با تو گذراندم) را سراینده‌ی بنام مصری احمد رامی سروده‌است. او زاده‌ی ۱۸۹۲ و درگذشته‌ی ۱۹۸۱ است. او زبان فارسی و انگلیسی را هم به‌خوبی می‌دانست و در این راه ترجمه‌هایی هم داشت. او ترجمه‌هایی از شکسپیر به عربی داشته‌است. اما برای ما، مهم‌ترین اثرش، ترجمه‌ی رباعیات خیام از فارسی به عربی است که این کار را به‌قصد این‌که ام‌کلثوم آن را بخوانَد انجام داده‌است! شعر آوازِ بالا هم از اوست که ام‌کلثوم آن را نخستین بار در سال ۱۹۳۷ در فیلم «نَشید الأمل» خوانده بود. آهنگ این قطعه را استاد برجسته‌ی مصری، ریاض‌ محمد السُّنباطی ساخته‌است. او بیش‌از ۹۰ اثر را برای ام‌کلثوم ساخته و نواخته‌است. نخستین هم‌کاری او با ام‌کلثوم در سال ۱۹۳۵ و در سی‌وسه‌سالگیِ او بوده‌است! او را به لقب بلبل‌المنصوره هم می‌شناختند. سُنباطی با بسیاری از سرایندگان و خوانندگان دیگر نیز هم‌کاری گسترده داشت. ساز تخصصی او عود بود. او در ۱۹۰۶ زاده و ۱۹۸۱ درگذشت. ترانه‌ی مزبور در مقام‌های بیات و صبا و سه‌گاه خوانده شده‌است. متن و ترجمه‌اش را از این‌جا بخوانید. ام‌کلثوم هنگام اجرای این اثر ۳۹ساله بود.

#ام‌کلثوم

@REsearchers
‌
نوشته‌شده به ساعت ۰۲:۳۰ بامداد نوزدهم اسفند ۱۳۹۹: سال گذشته در چنین شبی و‌ چنین ساعتی بود که خواهرم از تهران به من زنگ زد و با حالی پریشان و مضطرب به من گفت: «لطفاً به هرچه دوست پزشک و پرستار و متخصص که داری پیام بده (حال مادر را بر روی تخت بیمارستان توصیف کرد) و بگو مادر تا ساعت ۰۱:۳۰ خوب بود و بعداز آن ناگهان حالش بد شد و تنفسش دچار مشکل شده و متخصص هم نیست. ازشان بپرس که چه کار می‌شود کرد!» و من به هرچه دوست پرستار و پزشک و متخصص که داشتم پیام دادم. دو تا از خواهرانم و برادرم تهران، در بیمارستان برای مادر بودند و بقیه در گیلان. برخی از دوستان بیدار بودند و پاسخ دادند و همگی غیرمستقیم به من فهماندند که مادر دیگر ماندنی نیست. و من تا حوالی ساعت ۵ صبح، در تقلا بودم که پاسخی امیدوارکننده از یک دوست دریافت کنم و برای خواهرم بفرستم؛ اما تصاویر و داده‌ها و وضعیت مادر چیز دیگری می‌گفت و من پیش‌از این‌که بتوانم خبر خوب و امیدوارکننده‌ای از احوال مادر دریافت کنم، دیدم خواهرم دیگر پاسخ نمی‌دهد. دیگر هیچ‌کس پاسخ نمی‌داد. پارسال نوزدهم اسفند، دوشنبه بود. ساعت ۶ بود. تازه صبح شده بود. مادرم در آن ساعت کم‌کمَک بیدار می‌شد برای رفتن به‌سوی باغ و بهار؛ اما آن روز و ساعت، دیگر بیدار نشد و رفت! یادم می‌آید مادربزرگم (مادرِ مادرم) نیز در دوشنبه‌ای در سال ۱۳۷۸ درگذشته بود. حالا هردو کنار هم آرمیده‌اند. و درکنارِ آنان هم داییِ مادرم و پدربزرگ مادرم (پدرِ مادربزرگم) نیز آرمیده‌اند. یعنی پدر و دختر و پسر و نوه‌ی دختری، همه از این جهان برفتند. حالا ماییم و گل‌هایی که قرار است بر سردرِ مزارشان شکوفه بدهد. شاهرخ مِسکوب در یادداشتی در سال ۱۳۴۳ درباره‌ی مادرش و در سوگ مادرش چنین نوشته بود: «من در تنِ مادرم زندگی کردم و‌ اکنون او در اندیشه‌ی من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد، به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده‌است. دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به‌یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده‌است، باید بکوشم تا بارور باشم.» شاهرخ مسکوب همْ چون من، دوستی بسیار نزدیک و چپ‌‌گرا داشت: مرتضی کیوان. مِسکوب از سال ۱۳۳۳ تا سال ۱۳۳۶ زندانی شده بود. بعدها گفته بود که در آن روزهای سختِ زندان و شکنجه، دو چیز زنده نگاهش می‌داشت، یکی مادرش و دیگری مرتضی کیوان؛ که مرتضی کیوان در مهر ۱۳۳۳ کشته شده بود و فقط مادرش برایش مانده بود که او هم چند سال بعد درگذشت. و چه‌قدر شباهت میان من و مسکوب زیاد است. من نیز، هم مادرم را از دست داده‌ام و هم دوست چپ‌گرایم محمد پاکراه را. و آدمی همیشه در رنج است.
‌
مسار
برادران جبران
گویا ساز کهنِ ایرانیِ «رود» همان «بَربَت» است. پس‌از ورود عرب‌ها به ایران آنان با این ساز آشنا شده و نام «عود» را بر آن نهادند که برگرفته از همان رود است. پس‌از ساسانیان و در پیِ چیرگیِ خلیفه‌‌های عرب، این ساز در جهان اسلام از چین تا اندلس گسترش یافت. در زمان حکومت عبدالرحمان دوم بر اندلس و دعوت او از بربت‎نوازی ایرانی به‎نامِ کمال‌الدین زریاب، این ساز وارد اسپانیا می‌شود. رود را در اروپا لوت می‌گفتند. زریاب، بربت را در اسپانیا گسترش می‌دهد و گیتار را از تحول در لوت می‌سازد. سالانه در اسپانیا بزرگ‌داشتی به‌نام «زریاب» برگزار می‌شود. «پاکو دلوسیا» (نوازنده‌ی نام‌دارِ گیتار) نیز قطعه‌ای به‌نامِ «زریاب» ساخته‌است. بربت یا عود در ۱۰۰ سال اخیر در قبضه‌ی عرب‌ها و به‌ویژه مصری‌ها بوده‌است. حدود نیم سده پیش استادانی چون اکبر محسنی و یوسف کاموسی و منصور نریمان، بربت‌نوازی را با شنیدنِ نوازندگیِ استادان عرب در ایران زنده کردند. از بنام‌ترین عودنوازان عرب می‌توان به منیر بشیر و ریاض السُنباطی و فرید ٱلاَطرش اشاره کرد. قطعه‌ی زیبای مَسار (راه) اثر برادرانِ فلسطینیِ جبران از آلبوم مَجاز (۲۰۰۷) است.

@Researchers
‌
عروج
علیرضا قربانی
۱۴ اسفند بود که تک‌آهنگ زیبایی با صدای علیرضا قربانی به‌نامِ عروج یا Ascent منتشر شد. این اثر با تنظیم و آهنگ‌سازیِ حسام ناصری (آهنگ‌سازِ قطعه‌هایی چون پُل و باغ اهورایی و روزگار غریب) است. نوازندگانِ این قطعه‌ی زیبا برادرانِ فلسطینیِ جبران هستند. «سه‌نوازی جبران» (عربی: الثلاثي جبران؛ فرانسوی: Le Trio Joubran) گروهی سه‌نفره است که از سال ۲۰۰۴ فعالیت دارند. سمیر و وِسام و عدنان از مسیحیانِ شهر ناصره‌ی فلسطین هستند. این شهر از سال ۱۹۴۸ در شمال اسرائیل قرار دارد. یکی از وجوه معروفیت این برادران، هم‌راهیِ آنان در دکلمه‌خوانی‌های سراینده‌ی معروف فلسطینی، محمود درویش (۲۰۰۸ – ۱۹۴۱) است. این سه برادر در بیش‌از سی اجرا محمود درویش را با عودنوازی‌های خود هم‌راهی کردند. سراینده‌ی دو رباعیِ این تک‌آهنگ، ابوسعید ابوالخیر معرفی شده‌است؛ اما رباعی نخست را به‌نام مولوی و رباعی دوم را به‌نامِ سعدی هم داریم که این مورد را در یادداشت دیگری بررسی خواهم کرد (متن رباعی‌ها). برادران جبران تبلیغ گسترده‌ای از این آهنگ در اینستاگرام‌شان کرده‌اند (این‌جا). تیزرِ زیبای تصویری‌اش را هم از این‌جا ببینید.
‌
@Researchers
‌