جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
نام عاشق
همایون، مرضیه
🔵 تصنیف «تو و ناز و فتنه‌گری» معروف به «نام عاشق» را نخستین بار «مرضیه» در گل‌های رنگارنگ ۱۵۸ خوانده بود. شعرِ تصنیف را رهی معیری سروده‌است. آهنگش را هم مرتضی محجوبی در آواز ابوعطا ساخته‌است و بزرگان و استادانی چون صبا و ورزنده و کسائی و تجویدی و افتتاح و مجد و ایزدی هم در گروه نوازندگان هنرنمایی می‌کنند. صدای مرضیه هم که معرفی ندارد؛ مانند همیشه گرم و پاکیزه و بااحساس و نیرومند. این تصنیف را سال‌ها بعد در سال ۱۳۸۹، همایون شجریان در آلبوم «شب جدایی» با تنظیمِ آقای «مزدا انصاری» بازخوانی کرده‌است. در فایل بالا من این دو اجرا را به هم چسبانده‌ام. نخست آن را با صدای همایون شجریان بشنوید و سپس با صدای مرضیه. متن این تصنیف را هم از این‌جا بخوانید. «چند از من بی‌خبری؟!»
‌
#مرضیه
#همایون_شجریان
#نام_عاشق
#موسیقی_ایرانی

@REsearchers
‌
«و انسان، دشواری وظیفه است.» این جمله‌ای بود که در همه‌ی پروفایل‌هایش می‌نوشت. هرگز در مواضع سیاسی و اقتصادی هم‌سو نبودیم. او به جامعه‌ی آرمانی سوسیالیستی باور داشت و من خلافش بودم. و اتفاقاً برای همین‌ اختلاف‌نظر بود که با یک‌دیگر آشنا و دوست شدیم؛ آن هم چه دوستی‌ای! بیش‌از ۱۰ سال! ژرف و پر از خاطره و سفَر و فرازونشیب. پر از گیلان، پر از چای، پر از مادرم، پر از پدربزرگم، پر از کرمانشاه، پر از زبان و موسیقی کردی، پر از گیلکی، پر از کرمانشاه و خاطرات عجیبش میان ما، پر از تهران و گیلان. محمدِ عزیزم، رفیق نابِ دیرینم، مهربان‌رفیقم، خوش‌خنده‌ی شوخم، ای رفیق چپ‌اندیشی که در رفاقت راست‌ترین بودی، این چه رفتنی بود عزیزدلم؟! این‌گونه ناگهانی و دردناک آخر؟! قرار بود پس‌از سال‌گرد مادرم به خانه‌‌ات، که تازه در آن مستقر شده بودی، بیایم. اما روزگار را ببین! همان خانه، گازش نشت می‌کند و تو مهربان‌رفیق جانانه‌ام را در آتشِ انفجارش می‌سوزاند و از جهان می‌گیرد. من چه‌گونه تاب بیاورم تخیل سوختنت در انفجار را؟ این عکس را در آخرین سفرت به لاهیجان، ۳ ماه و ۲۰ روز پیش، گرفته بودیم. خوش‌حال بودی، و من با این لب‌خندت فقط می‌گریم.
یاوران مسم
به‌یاد محمد پاکراه
این آخرین تصنیفی بود که دوست عزیز و نابم، محمد پاکراه، برایم فرستاده بود تا در غمِ از دست دادن مادرم آرام بگیرم (عکس). تا بتوانیم روزگاری نو را باهم بیاغازیم. محمد همیشه برایم پر از شادی بود، پر از خنده و عشق و راستی و سادگی. پر از محبت و انگیزه و اراده. این‌ها مبالغه نیست. به‌راستی همه‌ی این ویژگی‌ها را به‌قدر غایت در نهانش داشت. در بیش‌از ده سال دوستی، حتی یک بار هم از هم دل‌خور نشده بودیم. یک رکورد میان ما بود. همیشه امیدبخش بود. ما خاطره‌های بسیاری باهم و خانواده و دوستان و محل زندگی و گیلان داشتیم و من هرجای گیلان که پا می‌نهم، اثری از او می‌بینم و می‌شنوم. کرمانشاه که مهمان‌شان بودم، من را وادار کرده بود به همه‌ی زبان‌هایی که بلدم، یعنی فارسی و گیلکی و عربی و کُردی، برای‌شان آواز بخوانم و نزدیک به نیم ساعت من پی‌درپی داشتم برای او و خانواده و دوستانش می‌خواندم و او لذت می‌برد. این آهنگ را تقدیم کرده بود به خودم. هردو ناظری دوست داشتیم. باران گیلان و لاهیجان را دوست داشت که زیرِ آن سیگار بکشد و چای بخورد و ناظری گوش کنیم و مست شود؛ و به‌راستی که مست می‌شد. تقدیم به تو محمدِ عزیزم. نامت بلند باد نازنینم.
برای محمد
ایرج بسطامی
دیشب یکی از دوستان سه‌تارنوازم آمد پیشم. گفت حس سازوآواز دارم، من می‌زنم و تو بخوان. ساعتی زد و من هم به‌یاد دوست نفیسم، محمد پاکراه، خواندم؛ تا هم سوگی برای محمد برپا کرده باشیم و هم برای یار و خاطرخواهش، که از دوستانم است، بفرستیم، که دلبر و دلدارش پیش چشمانش سوخت و رفت! یکی از قطعاتی که خواندم، دو تصنیفِ مزبور از زنده‌یاد بسطامی بود. بسطامی، روضه‌ی من است؛ همیشه بوده‌است. او این تصنیف را در محفلی خصوصی در اوایل دهه‌ی ۷۰ خوانده بود و پس‌از درگذشتش، در سال ۸۷ منتشر شده بود؛ یعنی سالِ آغاز دوستی من و محمد! ۳ هفته پیش که از اصفهان راهی تهران بودم، درحالِ گوش دادن به این تصنیف بودم که به محمد پیام دادم که تهران او را ببینم. او گفت پس‌از مدت‌ها درحالِ رفتن به کرمانشاه است و قرار شد آخرهفته‌ای دیگر، پیش‌از نوروز، به دیدارش بروم؛ و آن آخر هفته دیگر هرگز نخواهد آمد! و اکنون باید بر سر خاکش در کرمانشاه بروم. «درد عشق و انتظار» را «همایون خرم» و «سراب آرزو» را «پرویز یاحقی» ساخته‌است. حالا پیاپی باید این را گوش بدهم؛ اما دیگر محمدی نیست تا با او هماهنگ کنم برای دیدار؛ نیست که نیست! ای که شعله‌های تو آتشم زند به جان!
Forwarded from مدرسه‌ تآتر‌ آن
در این دوسال و اندی که از عمر مدرسه تآتر آن می‌گذرد، دوستان بسیاری از اطراف و اکناف ایران به ما سر زده‌اند. پیوند‌ها محکم‌تر کرده‌اند. فصل‌ها را وصل و دل‌ها را به دیده‌ها دوخته‌اند. محمد پاکراه یکی از این عزیزان بود.از دوستان ابراهیم که به دعوت او به مدرسه آمده بود.همان روز‌ها که مشغول مرور بر سینمای مستقل آمریکا بودیم.دید و رفت کرمانشاه.ندیدمش تا یک‌سال بعد که با این عکس از دروازه مدرسه،ابراهیم خبر مرگ محمد در حادثه انفجار گاز را به من داد. و گفت او در این یک‌سال در گفت‌و‌گو‌ها همیشه از حالِ «آن» جویا می‌شد و آرزوی حضور دوباره داشت.‌حالا اگر چه دیگر این‌جا نیست.اما ما در «آن» هماره به یادش هستیم.که حافظ گفت:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم

سمت راست: زنده یاد محمد پاکراه
مدرسه‌ تآتر‌ آن
در این دوسال و اندی که از عمر مدرسه تآتر آن می‌گذرد، دوستان بسیاری از اطراف و اکناف ایران به ما سر زده‌اند. پیوند‌ها محکم‌تر کرده‌اند. فصل‌ها را وصل و دل‌ها را به دیده‌ها دوخته‌اند. محمد پاکراه یکی از این عزیزان بود.از دوستان ابراهیم که به دعوت او به مدرسه…
‌
یکم اسفند ۱۳۹۸ بود که فیلم نمکِ زمین در مدرسه‌ی تئاترِ آن قرار بود به‌نمایش دربیاید. هنوز اعلام رسمی کرونا نشده بود؛ ولی خب همگی کمی احتیاط می‌کردیم. محمد چند شب قبلش به من پیام داده بود و از حال‌وروزِ بدش گفته بود که برمی‌گشت به احوالات درونی‌اش و برخی اتفاق‌های تلخ زندگی‌اش. به من پیام داد و گفت: «نمی‌دونم شرايط بيرونی حالم رو بهتر می‌کنه يا نه؟ ولی دارم ديوونه می‌شم اين‌جا [کرمانشاه]. خواستم بزنم به جاده، نمی‌دونم تأثيری داره يا نه؟» و من به او گفتم: «آره حتماً بیا و من هستم برات» و گفت: «باشه رفيق، به طرز عجيبی بين تمام رفقای داخل و خارج از استان و بين تمام جاهای اين كشور، فقط جايی كه احساس آرامش دارم، كنار تو و همون قدم زدنو حرف زدن‌های شبانه‌ست.» می‌بینید؟ من تنها کسی بودم که او در اوج سختی و تنهایی و دشواری به او آرامش می‌داد و گیلان تنها جایی بود که او دوباره و دوباره آرزوی آمدنش را داشت، و آمد. و چند روزی باهم بودیم و یک روزش را هم من برای تغییر احوالات درونی‌اش، پیش‌نهاد کردم برویم مدرسه‌ی تئاترِ آن. خیلی استقبال کرد و رفتیم برای تماشای فیلم. از قضا آن فیلم هم درون‌مایه‌ی سوسیالیستی داشت و بسیار بر روان محمد خوش نشست و می‌گفت چه جای خوبی را دوستت نیما فراهم آورده‌است و چه‌قدر واقعاً گیلان و لاهیجانی‌ها اهل اندیشه و گفت‌وگو و تعامل هستند. محمد همیشه برای آمدن به شمالِ ایران، به مازندران می‌رفت؛ اما از هنگامی که مرا شناخت و به گیلان آمد، دیگر پایش را به مازندران نگذاشت و کوه‌ها و جاده‌ها و باغ‌های چایِ پیچ‌درپیچِ لاهیجان را به جاده چالوس و مازندران ترجیح می‌داد. یک چای‌خانه‌ای اطراف لاهیجان بود که همیشه می‌رفتیم آن‌جا برای صبحانه و شام و او حتی یک بار آمده بود گیلان و قبل‌از گفتن به من، به آن چای‌خانه رفته بود تا غذای محلی محبوبش را بخورَد و من بابت این اتفاق همیشه به‌شوخی به او می‌گفتم: «کلاً شما چپ‌ها کارتان خیانت کردن است» و او هم با لهجه‌ی قشنگش می‌گفت «من به‌خاطر او غذا حاضرم به همه‌تان خیانت کنم». آه که چه‌قدر در بدترین شرایط هم پرشور و حرارت بود. گرمای رفاقت بود. خیلی گرم. خلاصه این‌که هرگاه زنگ می‌زد حتماً احوال مدرسه‌ی تئاتر آن را هم می‌گرفت. به‌شوخی می‌گفت «اگر تو [من] در لاهیجان زندگی نمی‌کردی، حتماً برای زندگی به لاهیجان می‌آمدم». حالا من همه جای لاهیجان و گیلان با او خاطره دارم. بیش‌ترین جاهای گیلان را با او گشته‌ام و دیده‌ام. ردش را پی می‌گیرم و می‌بویمش. چه‌قدر خنده‌های دنیا بدون محمد کم‌تر است. او برای من الگوی سخت‌کوشی و زندگیِ دوباره بود. او دو بار در زندگی‌اش تمام اموالش را از دست داد و هربار دوباره از صفر آغازید و زندگی‌اش را سامان داد؛ اما این‌بار دیگر آتش امانش نداد. رفت. یک لحظه بیش‌تر نبود. چه بگویم از نیما و مدرسه‌ی تئاترش که مرا و دوستانم را با هزار خاطره و خنده در خود گرفته‌است.
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذبم که دهی عین عذاب است
‌
قضیت حیاتی
ام‌کلثوم
شعر «قضیت حیاتی» (زندگی‌ام را با تو گذراندم) را سراینده‌ی بنام مصری احمد رامی سروده‌است. او زاده‌ی ۱۸۹۲ و درگذشته‌ی ۱۹۸۱ است. او زبان فارسی و انگلیسی را هم به‌خوبی می‌دانست و در این راه ترجمه‌هایی هم داشت. او ترجمه‌هایی از شکسپیر به عربی داشته‌است. اما برای ما، مهم‌ترین اثرش، ترجمه‌ی رباعیات خیام از فارسی به عربی است که این کار را به‌قصد این‌که ام‌کلثوم آن را بخوانَد انجام داده‌است! شعر آوازِ بالا هم از اوست که ام‌کلثوم آن را نخستین بار در سال ۱۹۳۷ در فیلم «نَشید الأمل» خوانده بود. آهنگ این قطعه را استاد برجسته‌ی مصری، ریاض‌ محمد السُّنباطی ساخته‌است. او بیش‌از ۹۰ اثر را برای ام‌کلثوم ساخته و نواخته‌است. نخستین هم‌کاری او با ام‌کلثوم در سال ۱۹۳۵ و در سی‌وسه‌سالگیِ او بوده‌است! او را به لقب بلبل‌المنصوره هم می‌شناختند. سُنباطی با بسیاری از سرایندگان و خوانندگان دیگر نیز هم‌کاری گسترده داشت. ساز تخصصی او عود بود. او در ۱۹۰۶ زاده و ۱۹۸۱ درگذشت. ترانه‌ی مزبور در مقام‌های بیات و صبا و سه‌گاه خوانده شده‌است. متن و ترجمه‌اش را از این‌جا بخوانید. ام‌کلثوم هنگام اجرای این اثر ۳۹ساله بود.

#ام‌کلثوم

@REsearchers
‌
نوشته‌شده به ساعت ۰۲:۳۰ بامداد نوزدهم اسفند ۱۳۹۹: سال گذشته در چنین شبی و‌ چنین ساعتی بود که خواهرم از تهران به من زنگ زد و با حالی پریشان و مضطرب به من گفت: «لطفاً به هرچه دوست پزشک و پرستار و متخصص که داری پیام بده (حال مادر را بر روی تخت بیمارستان توصیف کرد) و بگو مادر تا ساعت ۰۱:۳۰ خوب بود و بعداز آن ناگهان حالش بد شد و تنفسش دچار مشکل شده و متخصص هم نیست. ازشان بپرس که چه کار می‌شود کرد!» و من به هرچه دوست پرستار و پزشک و متخصص که داشتم پیام دادم. دو تا از خواهرانم و برادرم تهران، در بیمارستان برای مادر بودند و بقیه در گیلان. برخی از دوستان بیدار بودند و پاسخ دادند و همگی غیرمستقیم به من فهماندند که مادر دیگر ماندنی نیست. و من تا حوالی ساعت ۵ صبح، در تقلا بودم که پاسخی امیدوارکننده از یک دوست دریافت کنم و برای خواهرم بفرستم؛ اما تصاویر و داده‌ها و وضعیت مادر چیز دیگری می‌گفت و من پیش‌از این‌که بتوانم خبر خوب و امیدوارکننده‌ای از احوال مادر دریافت کنم، دیدم خواهرم دیگر پاسخ نمی‌دهد. دیگر هیچ‌کس پاسخ نمی‌داد. پارسال نوزدهم اسفند، دوشنبه بود. ساعت ۶ بود. تازه صبح شده بود. مادرم در آن ساعت کم‌کمَک بیدار می‌شد برای رفتن به‌سوی باغ و بهار؛ اما آن روز و ساعت، دیگر بیدار نشد و رفت! یادم می‌آید مادربزرگم (مادرِ مادرم) نیز در دوشنبه‌ای در سال ۱۳۷۸ درگذشته بود. حالا هردو کنار هم آرمیده‌اند. و درکنارِ آنان هم داییِ مادرم و پدربزرگ مادرم (پدرِ مادربزرگم) نیز آرمیده‌اند. یعنی پدر و دختر و پسر و نوه‌ی دختری، همه از این جهان برفتند. حالا ماییم و گل‌هایی که قرار است بر سردرِ مزارشان شکوفه بدهد. شاهرخ مِسکوب در یادداشتی در سال ۱۳۴۳ درباره‌ی مادرش و در سوگ مادرش چنین نوشته بود: «من در تنِ مادرم زندگی کردم و‌ اکنون او در اندیشه‌ی من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد، به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده‌است. دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به‌یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده‌است، باید بکوشم تا بارور باشم.» شاهرخ مسکوب همْ چون من، دوستی بسیار نزدیک و چپ‌‌گرا داشت: مرتضی کیوان. مِسکوب از سال ۱۳۳۳ تا سال ۱۳۳۶ زندانی شده بود. بعدها گفته بود که در آن روزهای سختِ زندان و شکنجه، دو چیز زنده نگاهش می‌داشت، یکی مادرش و دیگری مرتضی کیوان؛ که مرتضی کیوان در مهر ۱۳۳۳ کشته شده بود و فقط مادرش برایش مانده بود که او هم چند سال بعد درگذشت. و چه‌قدر شباهت میان من و مسکوب زیاد است. من نیز، هم مادرم را از دست داده‌ام و هم دوست چپ‌گرایم محمد پاکراه را. و آدمی همیشه در رنج است.
‌
مسار
برادران جبران
گویا ساز کهنِ ایرانیِ «رود» همان «بَربَت» است. پس‌از ورود عرب‌ها به ایران آنان با این ساز آشنا شده و نام «عود» را بر آن نهادند که برگرفته از همان رود است. پس‌از ساسانیان و در پیِ چیرگیِ خلیفه‌‌های عرب، این ساز در جهان اسلام از چین تا اندلس گسترش یافت. در زمان حکومت عبدالرحمان دوم بر اندلس و دعوت او از بربت‎نوازی ایرانی به‎نامِ کمال‌الدین زریاب، این ساز وارد اسپانیا می‌شود. رود را در اروپا لوت می‌گفتند. زریاب، بربت را در اسپانیا گسترش می‌دهد و گیتار را از تحول در لوت می‌سازد. سالانه در اسپانیا بزرگ‌داشتی به‌نام «زریاب» برگزار می‌شود. «پاکو دلوسیا» (نوازنده‌ی نام‌دارِ گیتار) نیز قطعه‌ای به‌نامِ «زریاب» ساخته‌است. بربت یا عود در ۱۰۰ سال اخیر در قبضه‌ی عرب‌ها و به‌ویژه مصری‌ها بوده‌است. حدود نیم سده پیش استادانی چون اکبر محسنی و یوسف کاموسی و منصور نریمان، بربت‌نوازی را با شنیدنِ نوازندگیِ استادان عرب در ایران زنده کردند. از بنام‌ترین عودنوازان عرب می‌توان به منیر بشیر و ریاض السُنباطی و فرید ٱلاَطرش اشاره کرد. قطعه‌ی زیبای مَسار (راه) اثر برادرانِ فلسطینیِ جبران از آلبوم مَجاز (۲۰۰۷) است.

@Researchers
‌
عروج
علیرضا قربانی
۱۴ اسفند بود که تک‌آهنگ زیبایی با صدای علیرضا قربانی به‌نامِ عروج یا Ascent منتشر شد. این اثر با تنظیم و آهنگ‌سازیِ حسام ناصری (آهنگ‌سازِ قطعه‌هایی چون پُل و باغ اهورایی و روزگار غریب) است. نوازندگانِ این قطعه‌ی زیبا برادرانِ فلسطینیِ جبران هستند. «سه‌نوازی جبران» (عربی: الثلاثي جبران؛ فرانسوی: Le Trio Joubran) گروهی سه‌نفره است که از سال ۲۰۰۴ فعالیت دارند. سمیر و وِسام و عدنان از مسیحیانِ شهر ناصره‌ی فلسطین هستند. این شهر از سال ۱۹۴۸ در شمال اسرائیل قرار دارد. یکی از وجوه معروفیت این برادران، هم‌راهیِ آنان در دکلمه‌خوانی‌های سراینده‌ی معروف فلسطینی، محمود درویش (۲۰۰۸ – ۱۹۴۱) است. این سه برادر در بیش‌از سی اجرا محمود درویش را با عودنوازی‌های خود هم‌راهی کردند. سراینده‌ی دو رباعیِ این تک‌آهنگ، ابوسعید ابوالخیر معرفی شده‌است؛ اما رباعی نخست را به‌نام مولوی و رباعی دوم را به‌نامِ سعدی هم داریم که این مورد را در یادداشت دیگری بررسی خواهم کرد (متن رباعی‌ها). برادران جبران تبلیغ گسترده‌ای از این آهنگ در اینستاگرام‌شان کرده‌اند (این‌جا). تیزرِ زیبای تصویری‌اش را هم از این‌جا ببینید.
‌
@Researchers
‌
ما به این همیان‌های کوچک پارچه‌ای در گیلکی می‌گوییم «کیسَئیْ» (کیسه‌ی کوچک). در روستای ما رسم بر این بود که در نخستین ساعت‌های روز نخست نوروز (صبح یا عصر، بسته به زمان سال تحویل) ما کودکان روستا، دختر و پسر، هر کدام با یکی از این کیسه‌های پارچه‌ای، جمع می‌شدیم و خانه‌به‌خانه‌‌ می‌رفتیم و داد می‌زدیم «خألَئیْ، خألَئیْ، عَیْدي هأدي» (خاله جان، خاله جان، عیدی بده) و معمولاً مادر یا مادربزرگ آن خانه مسئول دادن عیدی به تمام بچه‌های روستا بود! در شب‌هایی که روز بعدش نوروز بود، مادرم سه تا از این کیسه‌ها درست می‌کرد و بالای سر من و خواهر کوچک و برادرم می‌گذشت تا فردایش با دیگر بچه‌ها در محل بچرخیم و عیدی بگیریم. آن‌قدر شوق داشتن این کیسه‌ها را داشتیم که تا صبح خواب‌مان نمی‌بُرد و بر سر زیباتر بودنِ کیسه‌مان رجز می‌خواندیم! ما بزرگ شدیم و این رسم هم برچیده شد. این آخرین کیسه‌ی ساخت مادرم است. همیشه از این‌ها داشت. این را خیلی پیش‌تر زیر لباسم آویزان کرده بود. داخلش بادام زمینی و دیگر آجیل‌ها بود؛ برای معطل کردنِ نوه‌هایش هنگام لج کردن و گریستن. حالا فردا نوروز است و بالای سرم از این کیسه‌ها نیست. یادت بهاری مادر جان.
این عکس‌ها را دقیقاً در لحظه‌ی تحویل سال ۹۶ گرفته بودم. سال ۹۵ هم مانند سال ۹۹ کبیسه بود و سال ۱۳۹۶ دقیقاً در دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵ و ساعت ۱۳ و ۵۸ دقيقه و ۴۰ ثانيه تحویل شد. نوروز ۹۶ هم مانند امسال در نیم‌روز بود و من حس‌وحالم متفاوت بود و دوست داشتم کار نویی بکنم. ناگهان برآن شدم بروم به باغ‌ها و شالی‌زارهای روستای‌مان و سالَم را در دل طبیعت، نو کنم. مادرم وقتی دید من قصد بیرون رفتن از خانه دارم گفت: (به‌گیلکی) «الآن کجا داری می‌روی؟ سال می‌خواهد تحویل شود.» و من گفتم زود برمی‌گردم. رفتم تا انتهای روستا، جایی که خانه‌ای و آدمی نبود. هوا بس خوش بود و آن بیرون رفتن همانا و ثبت این تصاویر شگفت‌انگیز همانا. لای این گُل‌ها و دیگر شکوفه‌ها پر از زنبورهای عسل بود که در یکی از عکس‌ها پیداست. دمی را آن‌جا به طرب و آواز گذراندم و به این غزل سعدی: «برآمد باد صبح و بوی نوروز» با صدای بسطامی گوش دادم و برگشتم. تا وارد خانه شدم مادرم گفت: «بِ تي گٚردٚن دٚکفٚم یکتٚه تٚأ مۊچّٚه بٚزنم» (بیا به گردنت بیفتم و بوسه‌ای بزنمَت). بوسه و آغوش نوروز و مسافر خیلی برایش مهم بود. نوروز باستانی بر همگی فرخنده و سال‌تان پر از خنده باد.
‌
خروس‌خوان
احمد عاشورپور
بهمن‌ماه ۱۳۹۹ که شیراز بودم، یک روز صبح به کافه‌ای که یکی از دوستانم مسئول کتاب‌فروشی و مجموعه‌ی فرهنگی آن‌جا است رفته بودم. کافه‌ای با حیاطی بزرگ و بسیار زیبا و پر از گل و درخت و پرنده. من و دوستم و هم‌کارشْ روی یکی از میزها مشغول صرف صبحانه بودیم و از بلندگوی حیاط هم موسیقی ایرانی، اما ریمیکس، پخش می‌شد. روی دو میز کناری هم مشتری‌های دیگری بودند. من از موسیقی ریمیکس چندان لذت نمی‌برم. از دوستم خواستم که اجازه بدهد من ترانه‌ای از گیلان بگذارم و تضمین کردم که موسیقی‌ای متفاوت و مناسبِ آن‌جا باشد و تبعاً نمی‌توانستم گیلکی بگذارم (حالا چرا عربی می‌شد اما گیلکی نه، پاسخ قانع‌کننده‌ای نگرفتم). نتیجه این‌که من تصنیف خروس‌خوان را از خواننده‌ی متقدم و بنامِ گیلانی، احمد عاشورپور (۱۳۸۶ - ۱۲۹۶)، گذاشتم. هنوز ۳۰ ثانیه از خواندنِ عاشورپور نگذشته بود که مشتری‌های دو میزِ کناری با ذوق و شگفتی پرسیدند: «این خواننده کیست؟» و پاسخ دادم: «احمد عاشورپور، خواننده‌ی گیلانی» و شرحش برفت. در آن صبح آفتابیِ دل‌انگیز شیراز، آفتاب‌خیزان (شعر) بس خوش نشسته بود. عاشورپور ماجرایی بس مفصل است که به‌مرور از او خواهم نوشت.
‌
@REsearchers
‌
والس نوروزی
احمد عاشورپور
احمد عاشورپور را برخی پدر موسیقی فولکلور گیلان می‌دانند (من چنین معتقد نیستم). او در سال ۱۲۹۶ در محله‌ی غازیانِ بندر انزلی زاده شد. خودش می‌گوید نخستین بار در حوالی سال‌های ۱۳۱۷ بود که به‌تشویقِ هم‌کلاسی‌هایش تصمیم می‌گیرد وارد عرصه‌ی خوانندگی شود. نخستین بار آوازهای او مورد استقبال غیرگیلانیان در دانش‌کده‌ی مهندسی کشاورزی واقع شد. او از سال ۱۳۲۲ وارد رادیو شد و به زبان‌های گیلکی و فارسی و فرانسوی ترانه خواند. او سپس با استاد روح‌اللّه خالقی عضو انجمن موسیقی ملی شد. دور نخست خوانندگی او از سال ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۵ بود. پس‌از کودتای ۱۳۳۲، او که در رومانی و سپس شوروی بود، با بازگشت به ایران دستگیر شد و ۲ سال در تبعید و زندان بود. پس‌از آزادی در سال ۱۳۳۶ به رادیو دعوت شد و تا ۱۳۳۸ به خوانندگی پرداخت. ترانه‌هایش معمولاً ترجمه‌ی فارسی را هم دارد و این از ذوق خود عاشورپور بود. خودش می‌گوید نخستین کسی که صدا و کارهایش را تأیید کرد و به رادیو یادداشت نوشت که از او استفاده کنند، استاد ابوالحسن صبا بود. او در ۹۰ سال زندگی حدود بیش‌از ۵۰ ترانه خوانده‌است. «والسِ نوروزی» یکی از زیباترین کارهای او در دهه‌ی ۲۰ است.

@REsearchers
‌
من پیوسته درحالِ برچسب خوردنم. از مذهبی بودن گرفته، وقتی مثلاً از زبان عربی و موسیقی قرآنی می‌نویسم و یا سخنی از نهج‌البلاغه را شاهد می‌گیرم؛ تا حکومتی بودن، وقتی از ایران و فرهنگ ایرانی دفاع می‌کنم و از جنگ‌افروزی‌های غرب می‌نویسم. من همیشه دنبال الگویی بوده‌ام که دچار ملالِ تکرار و یک‌دست‌شدگی نباشد. من درعینِ این‌که آدمی سنتی جلوه می‌کنم، اصلاً سنتی نیستم. برخی سنّت را تماماً برابر با اُمّلیّت و عقب‌افتادگی می‌دانند. فرق است میان سنت و اصالت. تضادی نیست میان مدرن بودن و هویت‌مندی. من بیش‌تر دومی‌ بوده‌ام. ممکن است برخی بگویند که اصالت و هویت کاملاً وابسته به تصادف است و آدمی جغرافیایش را برنمی‌گزیند؛ بلکه ناخواسته به آن وارد می‌شود. آری. درست است؛ اما شما حتی اگر به جغرافیای دیگری هم وارد شوید، با چیزهایی طرفید که مشخصه‌های آن‌جاست. حتی اگر جایی باشد که به چیزی پای‌بند نباشد، آن ناپای‌بندی به همه چیز، می‌شود هویتِ آن‌جا. اصالت و هویت لزوماً از ارزش‌گذاری و برتری سخن نمی‌گوید، بلکه سخن از «تفاوت‌ها» می‌زند، که می‌تواند خوب یا بد باشد، و ما بدونِ درک این تفاوت‌ها راه به جایی نخواهیم برد.
‌
@REsearchers
‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
گروه laboratorium pieśni گروه موسیقیِ لهستانی و متشکّل از هفت زن (از سال ۲۰۱۳) است. این گروه، آوازهایی سنتی و چند‌صدایی‌ برگرفته از اوکراین و بالکان و لهستان و بلاروس و گرجستان و اسکاندیناوی و دیگر نقاط جهان را در کارنامه‌ی خود دارد. آن‌ها از سازهایی مانند طبل‌های شَمَن و دیگر افزارهای بومی مانند جعبه‌ی شروتی، کالیمبا، فلوت، گنگ، کاسه‌های نغمه‌دار و کاپلّا استفاده می‌کنند و با آن‌ها فضایی نو و جالب را در گوش شنوندگان پدید می‌آورند که در‌ عینِ سادگی، جذاب و شنیدنی است. این گروه، نواهای طبیعت را با صدای خودشان ویرایش کرده و آواهایی می‌آفرینند که به‌گفته‌ی خودشان غالباً «شهودی» و «وحشی» و «زنانه» است. آن‌ها در قالبی سنتی، اما غنی‌شده، آثارشان را اجرا می‌کنند. این گروه یکی از برندگان جایزه‌ی تریتون در فستیوال فامای ۲۰۱۴ نیز است. فیلم بالا، ترانه‌ی Sztoj pa moru از آلبوم Rosna است که در سال ۲۰۱۶ اجرا شده‌است. همه‌ی نغمه‌های این اثر را اعضای گروه تولید کرده‌اند. صدا، هرگز قطع نمی‌شود. پس‌زمینه، آمیخته‌ای از صداهای زیر و بم و طیف‌گون و به‌هم‌آمیخته است و سادگی جالب و جذابی دارد.
‌
#موسیقی
#لهستان
‌
@REsearchers
‌
‌
واقعیت این است که من پس‌از درگذشت مادرم و دوست نزدیکم محمد، دیگر از مرگ می‌ترسم؛ نه مرگ خودم، بلکه مرگ دیگران. اَنوشگی و جاودانگی موهبت نیست، نفرین است. چه‌قدر دیگر حالا همه چیز بی‌اهمیت‌تر است. مانند کسی که جنگ را دیده باشد و کسی که از جنگ شنیده باشد. دنیای آدم دیگرگون می‌شود. طبق آمار رسمی بیش‌از ۵۳ هزار ایرانی به‌دلیل ابتلا به کووید ۱۹ درگذشتند. شمار فراوانی را هم «بیماری حاد تنفسی» اعلام کردند. این‌ها عدد نیست؛ بلکه ۵۳ هزار خانواده است. اگر فرضاً کل درگذشتگان را ۶۰ هزار تَن بدانیم و به‌طور میانگین هر فرد، جزو یک خانواده‌ی پنج‌نفره و مرتبط به یک دایره‌ی جمعیتیِ ۴۵نفره (مانند عمو و خاله و دایی و عمه و دوستان و خواهرزاده و برادرزاده و مانند آن) باشد، ما طی حدوداً یک سالِ گذشته، ۳ میلیون ایرانیِ داغ‌دیده فقط و فقط دراثر کووید ۱۹ داریم. سه میلیون آدمی که دنیای‌شان دیگرگون شده‌است. ما در هشت سال جنگ خانمان‌سوز با عراق حدود ۱۹۰ هزار تن را از دست دادیم؛ اما از اسفند ۹۸ تاکنون، حدود ۶۰ هزار تن، یعنی یک‌سومِ تلفات جنگ هشت‌ساله، را از دست داده‌ایم! چه کسی از آن فشار روانی و بار سنگین اندوه بر آن سه میلیون فرد خبر دارد؟ حرف زدن درباره‌ی کرونا و خبر ابتلای این‌وآن مرا مضطرب نمی‌کند؛ اما صدای سرفه مرا بسیار می‌ترسانَد. تمام وجودم با شنیدن صدای سرفه به رعشه می‌افتد. و دربرابر این ترس و رعشگی، چه‌قدر همه چیز برایم ناچیز و شدنی جلوه می‌کند، که انگار اگر از این سرفه‌ها، جان سالم به‌درَ ببرد و ببرم، جهان را فتح خواهم کرد. زندگی ارزش‌ این‌همه معادلات پیچیده را ندارد. دور افتادن از پیوندهای درهم‌تنیده‌ی اجتماعی، کار را در این مواقع بسیار سخت‌تر می‌کند. خانواده، آمیخته‌ای از سرکوب‌گری و نگرانی است. نگرانی می‌دهد و نگرانی می‌طلبد. کاش می‌شد سر بر بالین گذاشت و طوری رفت که انگار نبوده‌ایم. طوری «نبود»، که در یاد کسی نیاییم و قلب کسی برای‌مان تنگ نشود و هیچ زمینی آغشته به تن‌مان نگردد. «هستن» و «وجود» یک آچمزِ دشوار است؛ نه می‌توان بی‌نگرانی و بدون ترس زیست و نه می‌توان بی‌تفاوت و بی‌خیال، رهید و رفت.

@REsearchers
‌
قدیش کان فی ناس
فیروز
چند شب پیش بود که ناگهان حس‌وحالِ یکی از ترانه‌های «نُهاد ودیع حداد» با نام هنری «فیروز» به من دست داد و چند ثانیه از آن را در اینستاگرامم استوری کردم. ترانه‌ای در توصیف انتظار و چشم‌به‌راهی و وفاداری و یاری خواستن از باران و تمنای چتر و یار. فضای ترانه بسیار لطیف و نرم است. نام آن «قديش كان في ناس» (چه بسیار مردمی که) است. آهنگ‌ساز، زیاد رحبانی، آن را در مقام «عجم» ساخته‌است که البته تلوین‌های زیبایی به مقامِ «کُرد» هم در آن شنیده می‌شود (و حتی شاید بتوان اشاره‌هایی از نهاوند و راست و بیات هم در آن یافت). زبان ترانه ساده است و مانند بسیاری از آثار فیروز، برادران رحبانی آن را سروده و ساخته‌اند و فیروز هم به‌زیبایی و لطافت و طراوتِ قطره‌های باران، آن را خوانده‌است. گویا این ترانه نخستین بار در سال ۱۹۷۳ (برابر با ۱۳۵۱ خورشیدی) و در ۳۸سالگیِ فیروز اجرا شده‌است. متن و ترجمه‌اش را می‌توانید در این‌جا ببینید و بخوانید.

#فیروز
#موسیقی_عربی

@REsearchers
‌