جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
‌
واقعیت این است که من پس‌از درگذشت مادرم و دوست نزدیکم محمد، دیگر از مرگ می‌ترسم؛ نه مرگ خودم، بلکه مرگ دیگران. اَنوشگی و جاودانگی موهبت نیست، نفرین است. چه‌قدر دیگر حالا همه چیز بی‌اهمیت‌تر است. مانند کسی که جنگ را دیده باشد و کسی که از جنگ شنیده باشد. دنیای آدم دیگرگون می‌شود. طبق آمار رسمی بیش‌از ۵۳ هزار ایرانی به‌دلیل ابتلا به کووید ۱۹ درگذشتند. شمار فراوانی را هم «بیماری حاد تنفسی» اعلام کردند. این‌ها عدد نیست؛ بلکه ۵۳ هزار خانواده است. اگر فرضاً کل درگذشتگان را ۶۰ هزار تَن بدانیم و به‌طور میانگین هر فرد، جزو یک خانواده‌ی پنج‌نفره و مرتبط به یک دایره‌ی جمعیتیِ ۴۵نفره (مانند عمو و خاله و دایی و عمه و دوستان و خواهرزاده و برادرزاده و مانند آن) باشد، ما طی حدوداً یک سالِ گذشته، ۳ میلیون ایرانیِ داغ‌دیده فقط و فقط دراثر کووید ۱۹ داریم. سه میلیون آدمی که دنیای‌شان دیگرگون شده‌است. ما در هشت سال جنگ خانمان‌سوز با عراق حدود ۱۹۰ هزار تن را از دست دادیم؛ اما از اسفند ۹۸ تاکنون، حدود ۶۰ هزار تن، یعنی یک‌سومِ تلفات جنگ هشت‌ساله، را از دست داده‌ایم! چه کسی از آن فشار روانی و بار سنگین اندوه بر آن سه میلیون فرد خبر دارد؟ حرف زدن درباره‌ی کرونا و خبر ابتلای این‌وآن مرا مضطرب نمی‌کند؛ اما صدای سرفه مرا بسیار می‌ترسانَد. تمام وجودم با شنیدن صدای سرفه به رعشه می‌افتد. و دربرابر این ترس و رعشگی، چه‌قدر همه چیز برایم ناچیز و شدنی جلوه می‌کند، که انگار اگر از این سرفه‌ها، جان سالم به‌درَ ببرد و ببرم، جهان را فتح خواهم کرد. زندگی ارزش‌ این‌همه معادلات پیچیده را ندارد. دور افتادن از پیوندهای درهم‌تنیده‌ی اجتماعی، کار را در این مواقع بسیار سخت‌تر می‌کند. خانواده، آمیخته‌ای از سرکوب‌گری و نگرانی است. نگرانی می‌دهد و نگرانی می‌طلبد. کاش می‌شد سر بر بالین گذاشت و طوری رفت که انگار نبوده‌ایم. طوری «نبود»، که در یاد کسی نیاییم و قلب کسی برای‌مان تنگ نشود و هیچ زمینی آغشته به تن‌مان نگردد. «هستن» و «وجود» یک آچمزِ دشوار است؛ نه می‌توان بی‌نگرانی و بدون ترس زیست و نه می‌توان بی‌تفاوت و بی‌خیال، رهید و رفت.

@REsearchers
‌
قدیش کان فی ناس
فیروز
چند شب پیش بود که ناگهان حس‌وحالِ یکی از ترانه‌های «نُهاد ودیع حداد» با نام هنری «فیروز» به من دست داد و چند ثانیه از آن را در اینستاگرامم استوری کردم. ترانه‌ای در توصیف انتظار و چشم‌به‌راهی و وفاداری و یاری خواستن از باران و تمنای چتر و یار. فضای ترانه بسیار لطیف و نرم است. نام آن «قديش كان في ناس» (چه بسیار مردمی که) است. آهنگ‌ساز، زیاد رحبانی، آن را در مقام «عجم» ساخته‌است که البته تلوین‌های زیبایی به مقامِ «کُرد» هم در آن شنیده می‌شود (و حتی شاید بتوان اشاره‌هایی از نهاوند و راست و بیات هم در آن یافت). زبان ترانه ساده است و مانند بسیاری از آثار فیروز، برادران رحبانی آن را سروده و ساخته‌اند و فیروز هم به‌زیبایی و لطافت و طراوتِ قطره‌های باران، آن را خوانده‌است. گویا این ترانه نخستین بار در سال ۱۹۷۳ (برابر با ۱۳۵۱ خورشیدی) و در ۳۸سالگیِ فیروز اجرا شده‌است. متن و ترجمه‌اش را می‌توانید در این‌جا ببینید و بخوانید.

#فیروز
#موسیقی_عربی

@REsearchers
‌
‌
📋 در آدابِ نقل محتوا در فضای مجازی
✍ نویسنده: @Sapereaude0

تلگرام به‌دلیل منبع‌باز بودن این امکان را به خوانندگان و مخاطبان کانال‌ها و گروه‌ها می‌دهد که مطالب نوشته‌شده را کپی کرده و در جای دیگری پِیْست کنیم؛ اما این بدان معنا نیست که ما حق حذفِ نام کاربری یا نشانیِ کانال را هم داشته باشیم! شیوه‌ی نقل نوشته‌ها از کانال‌های تلگرامی، درج نام کاربری یا بازفرستِ (فوروارد) آن نوشته است و ذکر نام نویسنده یا نام کانال بسنده نیست. اگر فرضاً بنده مطلبی را عیناً از جایی نقل کرده باشم (مثلاً دو صفحه از یک کتاب را نوشته باشم و در کانالم گذاشته باشم و آن دو صفحه آغشته به هیچ‌گونه تحلیل و برداشت شخصیِ من هم نبوده باشد)، اگر کسی بخواهد تحت این شرایط، نام کاربریِ کانال را از روی چنین یادداشتی حذف کند، ایرادی ندارد؛ به شرطی که خودش از آغازْ آن مطلب را بنویسید و با طرح و ویرایش خودش برای مخاطبانش بفرستد؛ چون به‌هرروی در هر کانالی، سلیقه‌ی گرداننده یا گردانندگانش نیز دخیل است. برخی اما می‌گویند نقل‌قول از مطالب کانال‌های معروف و با اعضای بسیار، نیاز به قید نشانیِ کانال ندارد و همین‌که نامش را بگوییم کافی است و خواننده به‌سادگی آن را می‌جوید و می‌یابد. این افراد بر این باورند که برای بازفرستِ مطالب از گروه‌ها و کانال‌ها و وب‌گاه‌ها، نام یا نشان‌واره (لوگو)یِ آن بسنده است و نیازی به درج پیوند (لینک) و نام کاربری (آی‌دی) نیست؛ مگر این‌که لازم بدانیم برای تولیدکننده‌ی محتوا، تبلیغ کنیم یا بخواهیم اعضا را برای عضویت در آن کانال، ترغیب کنیم؛ اما نکته این‌جاست که همه به روش‌های جست‌وجو در تلگرام آشنا نیستند و همه، حوصله و حالِ این را ندارند که از نامِ کانال، پیِ نشانیِ آن کانال بروند. نام کاربری (آی‌دی) دقیقاً برای همین است که مخاطب در کسری از ثانیه آن را لمس کند و وارد آن کانال شود و تصمیم بگیرد که به آن کانال بپیوندد یا نه. این، قابلیت و امکانی است که در تلگرام تعریف شده‌است و برای هر شبکه یا پیام‌رسانِ دیگر می‌تواند متفاوت باشد. برای نمونه اگر شما مطلبی را از وب‌گاهی نقل‌قول می‌کنید، درستش آن است که پیوندِ (لینک) دقیق همان مطلب را قید کنید و نه‌این‌که فقط نام آن وب‌گاه را بیاورید! مخاطب حق دارد که بتواند به منبع و مرجع آغازین برود و مطالب را به هر نحوی که خواست بررسی کند. ما باید ساده‌ترین راه را به مخاطب عرضه کنیم. وقتی کسی مطلبی را در تلگرام بازفرست (فوروارد) می‌کند، تلگرامْ نامِ کانال و نام کاربری (آی‌دی) را حذف نمی‌کند و عیناً با همین مؤلفه‌ها برای مخاطب نمایش می‌دهد (نام کانال در بالای هر مطلب و نام کاربری هر جایی که مدیر، آن را درون مطلب قید کند، نشان داده می‌شود). این جزوِ پروتکلِ تلگرام است. جزو حقوق نویسنده است که تلگرام بدان پای‌بند است. تولید محتوا، زمان‌بَر است و تلگرام حقِ تولیدکننده را با این امکان فنی پاسخ داده و ارج می‌نهد تا به‌مرور بر مخاطبان محتواهای خوب افزوده شود؛ اما برخی با کپی از مطالب و حذف نام‌های کاربری، هم حق تولیدکننده را ضایع می‌کنند و هم به خواننده امکان بررسی مطالب و پیوستن به سرچشمه را نمی‌دهند. به‌هرروی ما همگی جزو دغدغه‌مندانِ این کشور هستیم و بهتر می‌دانم که بر سرِ این‌گونه مسائل کمی با یک‌دیگر هم‌دل‌تر باشیم. یادم می‌آید سال گذشته یادداشتی درباره‌ی تواشیح اسماءالحسنی نوشته بودم (این‌که اصل اثر برای دهه‌ی ۶۰ و مصر است)؛ ساعتی بعد دیدم کانال‌هایی که بیش‌از ۳۰ هزار عضو داشتند، یادداشت اختصاصیِ بنده را کپی کرده و فقط زیرش نوشتند: «نویسنده: فلانی» (برخی حتی همین را هم قید نکرده بودند)! خب آن ۳۰ هزار عضو از کجا باید بدانند این فلانی کیست و این یادداشت را کجا نوشته‌است؟ همین مسئله را در کانال دومم، فناوری به‌زبان ساده، هم داشته و دارم. این‌طور است که بنده گاهی چند ساعت در روز وقتم را صرف تولیدِمحتوا می‌کنم، و برخی این مطالب را در کانال‌های خودشان می‌گذارند و از تنوعِ مطالب از این کانال و آن کانال، تبلیغات می‌گیرند و درآمدزایی می‌کنند! ضمن این‌که نوشتن، مسئولیت‌آور است و شما با بازفرستِ آن نوشته، مسئولیتش را از خودتان سلب کرده و متوجه نویسنده می‌کنید. در اینستاگرام نیز قاعده به همین ترتیب است. مثلاً اسکرین‌شات گرفتن از استوری و معلوم بودنِ نام کاربریِ نویسنده‌ی استوری بسنده نیست؛ بلکه باید نویسنده‌ی استوری را «تگ» کرد تا هم نویسنده از انتشار استوری‌اش آگاه شود و هم خواننده با لمس نام کاربری، یک‌راست به صفحه‌ی او هدایت شود. در فرسته‌ها نیز به همین ترتیب و لازم است که در پایانِ فرسته (پست) یا روی عکس فرسته، اگر چیزی از کسی نقل کردیم، او را تگ کنیم، نه‌این‌که فقط نامش را بنویسیم. طنز ماجرا این‌جا خواهد بود که همین یادداشتِ بنده هم کپی شده و نام کاربری نویسنده و کانال، حذف گردد. ☺️

@REsearchers
‌
تغییر_خط_فارسی_و_تجربه‌ی_تاجیکستان.pdf
292 KB
یکی از مسائلِ تاجیکستان، که البته بیش‌تر از سوی مردم و روشن‌فکران‌شان درخواست و پی‌گیری می‌شود، بحث تغییر خط از سیریلیک به فارسی است. تاجیکستانْ زیر فشارِ شوروی، طی سال‌های ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۷ (۱۹۲۸)، خطش از فارسی به خط لاتینِ استاندارد‌‌شده برای ترکی درآمد. این کار به‌بهانه‌ی ضعف خط فارسی و افزایش سوادآموزی در تاجیکستان صورت گرفت! دوباره در سال ۱۳۲۰ (۱۹۴۱)، تغییر خط از لاتین به سیریلیک صورت گرفت. امروزه هم تاجیکستان زیر نفوذ بی‌امان روسیه و موردِتهدید کشورهای اطراف مانند چین و ازبکستان و قرقیزستان قرار دارد و زبان روسی، زبان علمی این کشور است و فارسی به زبان محاوره و شعر و ادب فروکاسته شده‌است. مقاله‌ی کوتاه و خواندنیِ بالا از دکتر حبیب برجیان، ایران‌شناس و متخصص در تاریخ زبان‌های ایرانی است. او درزمینه‌ی تاریخ آسیای میانه، به‌ویژه تاجیکستان، پژوهش‌هایی دارد. این نوشتار، مسئله‌ی تغییر خط سیریلیک به خط فارسی و تمایل مردم تاجیکستان به این امر را بررسی می‌کند و مزایا و معایب این کار را برمی‌شمارد. عدم تغییر خط به فارسی در تاجیکستان، بیش‌تر مسئله‌ای سیاسی است و نفوذ روسیه نیز مانع از این امر می‌شود.

@REsearchers
‌‌
دیشب کلیپی از ربنای استاد شجریان با همراهی سازهای ایرانی در صفحه‌ی رادیو دست‌نوشته‌ها دیدم که در آن تأکید بسیاری بر ارتباط ربنا با آواز برضاکِ ام‌کلثوم شده بود! فارغ از اشکال‌هایی که این کلیپ در ناهماهنگیِ نوازندگی‌ها با صدای ربنای استاد شجریان داشت و هم‌چنین اجرای فالشِ یکی از کسانی، که برضاک را بازخوانی کرده بود، متنی هم در آغاز کلیپ آمده بود: «استاد محمدرضا شجریان ربنا را در مقام راست و عجم خوانده‌است [که درست است]... قطعه‌ی معروفِ عربیِ برضاک یا خالقیِ ... ام‌کلثوم هم در همین مقام است». و متخصصان موسیقی ایرانی را هم گواه گرفته‌اند! بنده بسیار دوست دارم که با یکی از این متخصصان گفت‌وگو کنم. من پیش‌تر در این صفحه، یادداشت مفصلی درباره‌ی ربنا نوشته بودم و ماجرایش را مفصل توضیح داده‌ام (این‌جا و این‌جا بخوانید). دیگر توضیح نمی‌دهم و همین‌قدر بگویم که ربنا در راست و عجم است و برضاک در مقام «حجاز». زمان‌بندیِ ماجرا چنین است: ام‌کلثوم در سال ۱۹۴۴ (۱۳۲۲ خورشیدی) برضاک را در حجاز خواند. استاد شجریان در سال ۱۳۵۸، ربنا را بر اساس موازین و سنت قرآنی، در مقام‌های راست و عجم خواند. سال‌ها بعد استاد شجریان در مصاحبه‌ای از علاقه‌ی بسیارش به ام‌کلثوم و مصطفی اسماعیل گفت؛ اما هرگز نگفت که ربنا را از برضاک برگرفته‌است. احتمالاً سه یا چهار سال پیش، یک نفر این سه روی‌داد را دانسته یا نادانسته کنار هم گذاشت و مطلبی در جایی نوشت که این برضاکِ زیبایی که از ام‌کلثوم می‌شنوید، منبع الهام شجریان برای ربنا بوده‌است! و بدین‌گونه شمار بسیاری در شگفت شدند و از این‌که رازآلودیِ ربنا را متأثر از یک اثر زیرخاکیِ مصری دیدند، لذت بردند و بر شجریان و نبوغش درود فرستادند! بعد هم آمدند گفتند: بله دیگر، خود شجریان هم بارها (فقط یک بار بود!) گفته بود که از آوازهای ام‌کلثوم خوشش می‌آید، و این را هم از زبان شجریان افزودند که او خودش گفته که ربنا را از برضاک گرفته‌است! شماری شجریان‌ستیز هم از این دروغ و شایعه بهره بردند و در بوق‌وکرنا کردند که دیدید! ربنای شجریان هم مانند دیگر آثارش کپی‌برداری بوده‌است! واقعیت این است که شجریان حتی اگر ام‌کلثوم را هم نمی‌شناخت و نشنیده بود، باز هم ربنا را به همین شکل می‌خواند. چون این ربنا، سنت موسیقی قرآنی و عربی است و در انحصار کسی نیست. از سال‌ها پیش‌از ام‌کلثوم این مقام‌ها و نغمه‌ها خوانده می‌شد. اکنون بگذارید کمی از موسیقی عربی برای‌تان بگویم. مقام‌های عربی این‌گونه است که ما شماری مقام اصلی داریم (در شمارَش اختلاف‌نظر است) و هر مقام اصلی، شماری مقام فرعی دارد. جالب است که بسیاری از مقام‌های عربی، نام‌هایی ایرانی و فارسی دارند. مثلاً مقام رَست یا راست: که مقامی جدی و باوقار است و یکی از جاهایی که از آن بسیار استفاده می‌شود در گفتنِ اذان است که معروف‌ترینش در ایران، اذانِ استاد و قاری مصری، راغب مصطفی غَلْوَش است که آن را در ایران و برای شیعیان گفت. مقام‌های فرعیِ همین مقام راست به‌‌نام‌های زیر هستند: نیشابورَک، نوروزراست، سوزناک، سوزِ دل‌آرا، ماهور، دل‌نشین، نیشابورکِ راست، و اصفهان. نحوه‌ی تشکیل این مقام‌های فرعی هم بدین‌گونه است که فرضاً اگر مقام راست با مقام بیات ترکیب شود، نوروزراست ساخته می‌شود. و یا فرضاً اگر راست با حجاز ترکیب شود، مقام فرعی سوزناک به‌دست می‌آید. توضیحات رسمیِ موّالِ «برضاک یا خالقی» به‌‌زبان عربی را هم می‌توانید در این عکس ببینید که مقامِ این آواز را حجاز ذکر کرده‌است. حجاز، مقام تاریخیِ شبه‌جزیره‌ی عرب است و در ایران و موسیقی ایرانی هم خوانده می‌شود. از معروف‌ترین حجاز‌ها در سینما، موسیقی فیلم الرسالة (پیام) است که در ایران با نام محمد رسول‌اللّه شناخته می‌شود، به‌کارگردانیِ کارگردان سوری، مصطفی عَقّاد و به‌آهنگ‌سازیِ آهنگ‌ساز فرانسوی، موریس ژار. در پایان بگویم که به‌مناسبتِ ماه رمضان، همه‌ی فرازهای قرآنی و مطالب مربوط به ماه رمضان، که پیش‌تر در کانال گذاشته بوده‌ام، را در فهرست زیر گرد آورده‌ام:
تلاوت مِنشاوی برای مادرم
نخستین رمضانی که مادر نبود
و اما ربنا: یک و دو
تلاوت الرحمنِ استاد شجریان
تلاوت جنیفر گراوت
رمضان، ازبکستان
فرازی استثنایی از شحات انور
نجاتم دِه، شحات انور
فرازی از محمود شحات انور
عبدالباسط و ام‌کلثوم
انسان در رنج
سه فراز از منشاوی و عِمران
چند فراز کم‌نظیر از مِنشاوی (الرّحمن)
رَست‌خوانیِ کم‌نظیر از منشاوی
یوسف‌وزلیخا: مصطفی اسماعیل
بازخوانیِ اسماءالحسنی از گروهی مصری
اجرای اصلیِ اسماءالحسنی
دعای سحرِ عباس صالحی
تصنیف زنان ازبکی برای ماه رمضان

@REsearchers
‌
سرسبزی و زیبایی گیلان و باغ‌هایش مرهون رنج است. شالی‌زار که کلاً ماجرایی دیگر دارد و شرحش بمانَد برای بعد؛ اما باغ‌ها در فروردین‌ماه مهمان همه گونه محصولات گیلانی هستند. باغی که عکس‌هایش را می‌بینید، چندسالی بود که کِشت نمی‌شد. این آخرین کِشتی است که مادرم و پدرم به‌تنهایی آن را انجام داده بودند. نبینید مساحتش کم است؛ زحمت زیادی دارد. نخست باید شخم زد (که با بیل، بسیار سخت و زمان‌بر است)؛ سپس گِل‌های درشت را خُرد کرد؛ سپس رج گرفت؛ سپس زمین را سوراخ کرد؛ سپس بذر در آن نهاد؛ سپس باید سوراخ‌ها را پر کرد؛ بعداز سه هفته باید بین بوته‌ها را با دقت وجین زد و از علف زدود؛ سپس منتظر ماند تا بار بدهند و برداشت کرد. درختی که در وسط باغ است، انجیر است. دو بار آسیب دید؛ اما هنوز شاخه‌هایش پابرجاست و امسال دوباره جوانه زد. من و خانواده‌ام چندروزی است که در این زمین مشغولیم و هنوز کارش تمام نشده‌است. وقتی زمینی را چند سال نکارید، خاکش سفت و سخت می‌شود؛ اما امسال دیگر عزم‌مان را جزم کردیم که تمامش را بکاریم. امیدوارم که تا چند هفته‌ی دیگر دوباره شاهد این تصویرها باشیم و کاشته‌هامان همین‌قدر سبز و شاداب شوند.

@REsearchers
‌
‌
چند روز پیش بود که یکی از اعضا، پیام بالا را برایم فرستادند. من در عجبم که چرا ما بر اساس امر سلیقه‌ای، فردی را به‌زور درون قالبی فکری می‌چپانیم؟! چند نکته را خیلی خلاصه می‌گویم:
۱. تلاوت قرآن (و دیگر متون مذهبی) در مصر روند بسیار جالب و جذابی دارد و استادانی که از دلِ آن درآمده‌اند، هر کدام‌شان می‌توانند برای خوانندگان و نوازندگان، درس‌های فراوانی داشته باشند. کمااین‌که مثلاً محمد عبدالوهابِ آهنگ‌ساز و عودنواز هم به مصطفی اسماعیل قاری و خلاقیت موسیقایی‌اش بسیار علاقه‌مند بود. حالا چه فرقی می‌کند متن ما قرآن باشد یا دیوان حافظ. موسیقی می‌تواند ورای کلام باشد.
۲. یک فصل کامل از کتاب «سرگذشت موسیقی ایران» نوشته‌ی استاد روح‌الله خالقی درباره‌ی موسیقی مذهبی ایران و تعزیه است. موسیقی مذهبی، بخش مهمی از نغمه‌های ایرانی را در جای‌جای این سرزمین حفظ کرده‌است.
۳. در مسیحیت هم آوازها و سرودهای مذهبی داریم که در کلیساها با ارگ می‌خوانند و برخی از آن‌ها بسیار هم زیبا هستند. آیا اگر ما به این سرودهای مسیحی گوش بدهیم، یعنی مسیحی و مذهبی هستیم؟ امیدوارم که این دوگانه‌ها را در شناخت دیگران معیار نگیریم.
‌
@REsearchers
‌
واژه واژه تو را می‌نویسم
ایرج بسطامی
همیشه درنظر داشتم که تصنیف زیبای بالا را طی مطلبی به مادرم تقدیم کنم؛ اما اخیراً متوجه شده‌ام که پدر یکی از دوستان قدیمی و خوبم درگذشته‌است و دوستم به‌دلیل اقامت در تهران و برخی مسائل، حتی نتوانست به خاک‌سپاری پدر مهربانش برسد. من درک می‌کنم که اکنون بر او چه می‌گذرد. دوستم طی چند سال اخیر افراد عزیز و نزدیکی را از دست داده و بیان حجم غم‌هایش از مجال این اندک بیرون است؛ اما هم‌چنان باقی است و بهار را پیشِ رویَش دارد و انبوهی خاطره و خوبی از پدر مهربانش. من برآن شدم تا تصنیف بسیار زیبای بالا را به پدر دوستم تقدیم کنم تا گاهی آن را بشنود و برای پدرجانش اشک بریزد و پس‌از شنیدنش، لب‌خند بزند و با من تماس بگیرد و یکی از زیبایی‌های پدرش را برایم تعریف کند و من همیشه شنونده‌اش خواهم بود. این تصنیف، سروده‌ی «شیون فومنی» سراینده‌ی توان‌مند و دوزبانه‌ی گیلانی است. ساخته‌ی «حسین پرنیا»، با اجرای زیبا و اثرگذار زنده‌یاد ایرج بسطامی در سال ۱۳۷۲. در سال‌های اخیر، دیگر کم‌تر چنین تصنیف‌هایی را می‌شنویم. آثاری که تو را در اشک‌هایت هم‌گام شوند و راحتِ روان را ارزانی‌ات کنند. آه از سوز صدای بسطامی! بی‌ تو بیهوده را می‌نویسم!
‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دکتر سروش یکی از تأثیرگذارترین متفکران در تحولات اندیش‌گانی من در سال‌های دور بود. استادی خوش‌سخن و خوش‌قلم، با بیانی رسا و شمرده و دارای انضباط فکری و درعینِ‌حال سخن‌ور. سخن‌رانی‌ها و شرح او بر مولانا، پر از نکته‌های نغز و نکو و سودمند است. امروز یکم اردی‌بهشت است و بزرگ‌داشت سعدی. دکتر سروش در این فیلم کوتاه، اشاره‌ای دارد به یکی از شعرهای بوستان سعدی و دیدار احتمالی سعدی با مولوی. درباره‌ی دیدار سعدی با مولوی، که هر دو در سده‌ی هفتم می‌زیستند، حکایت و داستان بسیار است. در مناقب‌العارفین افلاکی و روضات‌الجنّات، به‌نقل از عجایب‌البُلدان، هم اشاره‌هایی شده‌است؛ اما اثبات قطعی آن مشکل است. نمی‌خواهم از روی علاقه به این بزرگان، بر دیدار میان آنان تأکید کنم. البته اعتراف می‌کنم که خیلی می‌توانست لذت‌بخش و جالب باشد که این بزرگان با یک‌دیگر آشنا بوده و دیدار می‌داشته‌اند و روایت آن دیدارها به ما می‌رسیده‌است. ثابت کردنش دشوار است؛ اما می‌توانیم توسنِ خیال خود را کمی به‌دست بیان شیوا و جذابْ و حافظه‌ی خوبِ دکتر سروش بدهیم و از رهگذر این خیال، از گفت‌وگوی میان سعدی و مولوی لذت ببریم.

#سعدی
#مولوی

@REsearchers
‌
خاطرِگی! صدای دردناکی که عکس‌ها دارند؛ اما خوشیِ براقِ تابنده‌اش بر چشمان ما، مانع از درک آن درد می‌شود. نیستم. در عکس نیستم. از بودن در عکس‌های جمعی هراسانم، که روزی نباشم، و جمعی مرا بجویند و عکسم باشد و خودم نباشم. ترجیح می‌دهم خودم باشم و عکسم نباشد. دیروز، دوستان و هنرمندانِ «آن» آمدند به روستای مادری و پدری‌ام. حوالی لاهیجان. به قصد بهره از بهار. آسمان پُر از پرنده بود و راه پر از درخت و جاده پر از گُل؛ به‌صرف آلوچه‌ی باغ و چایِ خانگی. خنده‌های بسیاری به آسمان تنید، و از شاخ درختان چکید و میان عکس‌مان ریخت. باد با ما گفت‌وگو می‌کرد. صنوبرها ما را در آغوش گرفته بودند و ما نیز صنوبر را. خورشید تماشاگر ما بود و رودخانهْ هم‌راه ما. هرچه گفتیم و شنیدیم، خاطره‌هایی خوش شد. دوستان برگشتند. ساعتی نگذشته بود که یکی از دوستان، شقایق، خبر داد که «دوستم رفت»! «سارا»، که دوست این جمع بود و من ندیده بودمش، سرود سرد مرگ را سر داد و از سرای ما برفت. خوشیِ باغ و راغ ما خش برداشت و التذاذ ما «مضطر» شد. شقایق گفت: «هنوز منتظرم خبر بدهند که رفتنش دروغ است». گفتم: «ما شایسته‌ی دست‌ِکم یک بار دروغ شدنِ این راست‌ها هستیم.»
‌
باد، در رخت سبز زمین ‌می‌چکد؛
آب، بر پوست گل‌آلود تن می‌وزد؛
درخت، به استواری این خسته‌ی دوردستِ دربندِ میان شاخه‌های خودش، می‌رقصد؛
ابر، بر دل‌تنگیِ ژرف دلش می‌تابد؛
و خورشید، پشت آسمان برای پدر می‌بارد؛
و باران می‌ریزد؛
و برنج می‌روید.
ناگهان صدای پرنده‌ای از فراز آسمان به گوش جان‌مان فرود می‌آید: «لب‌خند مادر بود» که صدا شده بود؛ که باد و آب و درخت و برگ و ابر و باران و خورشید شده بود، برای پدر.
که طبیعت شده بود، کنار پدر.
‌
‎
پیش‌تر در این نوشته‌ی کوتاهم به این مسئله اشاره کرده بودم که من پیوسته درحالِ برچسب خوردنم. هربار که متنی عربی را بررسی می‌کنم یا از آن نقل می‌کنم، گمان می‌برند که بنده عربم (نه این‌که عرب بودن مسئله‌ای داشته باشد؛ ولی چرا برای کسی که انگلیسی و فرانسوی و آلمانی می‌نویسد چنین گمانی برده نمی‌شود؟). هربار که به موسیقی قرآنی یا متن‌های دینی، به‌دلیل اهمیت تاریخی و موسیقایی‌اش، می‌پردازم، پیام می‌دهند و می‌گویند فکرش را نمی‌کردیم که تو مذهبی باشی! نمی‌دانم مگر مذهبی بودن چه ایرادی دارد! گرچه من مذهبی نیستم. خلاصه این ماجرا را پایانی نیست و گویا ما دوست داریم آدمیان را خیلی زود درون یک قالب مشخص بچپانیم تا بتوانیم درباره‌اش حرف بزنیم و فهمش کنیم؛ غافل از این‌که می‌توان قرآن گوش داد و نهج‌البلاغه خواند و عربی بلد بود و دوست مذهبی داشت؛ اما نه قاری بود و نه مذهبی و نه عرب، و نه حکومتی! به‌هرروی، ادبیات فارسی و بخش مهمی از فرهنگ ما آغشته به عناصر و مضامین اسلامی است. این‌که این مضامین ساخته‌ی خودِ ایرانیان است یا نه، بحث دیگری است. من از نوجوانی عادت داشتم که کتاب‌های مرجع و مهمِ دینی را دست بگیرم و بخوانم. نمی‌خواستم کسی برایم روایت کند، می‌خواستم خودم از سرچشمه بخوانم. هم عربی‌ و هم ترجمه‌ی فارسی‌شان را. و همیشه از آن منابع یادداشت‌برداری هم می‌کردم. البته این یادداشت‌برداری‌ها با هدفی صورت می‌گرفت که از شرح آن می‌گذرم. یکی از منابع دینی که خواندنش را به همگی توصیه می‌کنم، فارغ از هرگونه عقیده‌ای، کتاب نهج‌البلاغه است. البته نه‌این‌که همه‌ی محتوای این کتاب و کتاب‌های مشابه با مطالبات و ارزش‌های امروزینِ ما هم‌خوانی داشته باشد؛ نه. اما می‌توان سویه‌های خوب و نیکویی را از لابه‌لای آن‌ها یافت. ترجمه‌ی محمد دشتی و دکتر جعفر شهیدی شاید ترجمه‌هایی خواناتر و دقیق‌تر و درخورتر باشند. امشب و این ماجرا را بهانه کردم و چند جمله از نهج‌البلاغه را برای شما گردآورده‌ام. خواندن و دقت در آن خالی از لطف و بهره نیست. این جمله‌ها هم از حیث ادبی و هم محتوا، ارزش‌مند و قابل‌توجه هستند:
۱. خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَةً اِنْ مِتُّمْ مَعَها بَكَوْا عَلَيْكُمْ وَ اِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا اِلَيْكُمْ: با مردم آن‌چنان معاشرت کنید که چون از دنیا رفتید، بر شما بگریند و اگر زنده ماندید، به شما میل نمایند.
۲. اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ، فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ: هنگامی که بر دشمنت غلبه کردى، گذشت از او را شکرانه‌ی پیروزى بر وى قرار ده.
۳. اَفْضَلُ الزُّهْدِ اِخْفاءُ الزُّهْدِ: برترین زهدها، نهان داشتن زهد است.
۴. كُنْ سَمْحاً وَ لاتَكُنْ مُبَذِّراً. وَ كُنْ مُقَدِّراً وَ لاتَكُنْ مُقَتِّراً: بخشنده باش! نه بیش‌از حدّ و اندازه نگاه دار! نه در حدّ سخت‌گیرى.
۵. وَ اِيّاكَ وَ مَصَادَقَةَ الْكَذّابِ، فَاِنَّهُ كَالسَّرابِ، يُقَرِّبُ عَلَيْكَ الْبَعيدَ، وَ يُبَعِّدُ عَلَيْكَ الْقَريبَ: و از دوستی با دروغ‌گو دوری کن! چرا که مانند سراب است؛ دور را در نگاهت نزدیک و نزدیک را دور مى‌کند.
۶. السَّخاءُ ما كانَ ابْتِداءً: سخاوت آن است که بى‌درخواست باشد.
۷. اِذا حُيّيتَ بِتَحِيَّة فَحَىِّ بِاَحْسَنَ مِنْها، وَ اِذا اُسْدِيَتْ اِلَيْكَ يَدٌ فَكافِئْها بِما يُرْبى عَلَيْها، وَالْفَضْلُ: چون تو را سلام کنند، بهتر از آن را پاسخ دِه و هرگاه احسانَت نمایند، آن را به افزون‌تر پاداش ده.
۸. وَالْعَفْوُ زَكاةُ الظَّفَرِ: بخشش و گذشت، زکات پیروزی است.

#نهج‌البلاغه
#علی‌بن‌ابیطالب
‌
@REsearchers
‌
هوای زمزمه‌هایت
همایون شجریان
در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۰، ادیبی گران‌مایه، ذبیح‌الله صفا، زاده و ادیبی دیگر، بدیع‌الزمان فروزانفر، (۱۳۴۹) درمی‌گذرد؛ اما این تاریخ (۱۳۸۳)، درگذشت سراینده‌‌ی معاصر، حسین منزوی، هم است. غزل‌سرایی که نشان داد غزل، کهنه نیست و غزلیدن، کهنگی نیست. منزوی را می‌توان نمونه‌ی نقضی دانست برای کسانی که موسیقی ایرانی را کهنه می‌دانند و در پی آنان‌اند که به صورت‌بندی و فرم‌ها بتازند و می‌خواهند از قبَلِ این فُرم‌تازی، محتوای تازه‌ای بیافرینند. او زنجانی بود و به ترکی آذری هم شعر می‌سرود. منظومه‌ی «حیدربابایه سلامِ» شهریار را به‌سبک نیمایی ترجمیده است. عشق، هویت اصلی سروده‌های اوست. خوانندگان بزرگی مانند استاد شجریان و علیرضا افتخاری و محمد نوری شعرهای او را خوانده‌اند. آخرین اثر خوانده‌شده از منزوی، تک‌آهنگ «هوای زمزمه‌هایت» از همایون شجریان است، به‌آهنگ‌سازیِ غلامرضا صادقی، که دو اثر دیگر با همایون شجریان و اثری هم با محمد اصفهانی دارد. بخش دوم این ترانه، شعرش از سایه است (شعر تصنیف). اجرای همایون در بیت نخست، به‌ویژه روی «زمزمه‌هایت»، را بسیار خوب و نِکو می‌دانم. کوششی بود برای تزریق زمزمه‌ی «زمزمه‌هایت».
‌
@REsearchers
‌
آهنگ موزون
عبدالوهاب شهیدی
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، استاد آواز و عودنواز برجسته‌ی ایران، عبدالوهاب شهیدی درگذشت. او زاده‌ی سال ۱۳۰۱ در میمه‌ی اصفهان بود. از شرح زندگی‌نامه‌اش می‌گذرم که خودتان می‌توانید در اینترنت بخوانید. شهیدی خواننده‌ای بسیار پرکار بود و با این‌که پس‌از انقلاب دیگر هرگز نگذاشتند بخواند، او هم‌چنان یکی از پرکارترین‌های موسیقی ایران است و پس‌از گلپا و قوامی، با ضبط ۲۳۰ برنامه در مقام سوم است. صدای شهیدی از اوج اندکی برخوردار بود و شاید به‌زحمت تا سه دانگ می‌رفت؛ اما او با همین سه دانگ صدا به چنان جای‌گاهی رسید که بنان به برخی آوازهای او غبطه می‌خورد و سایه او را تصویری از یک آرزو درباره‌ی هنرمند می‌دانست و استاد شجریان او را بزرگ‌مرد هنر آواز ایران خوانده بود. شهیدی برای نسل پیش‌از شجریان بود و استاد شجریان و بسیاری دیگر از استادان هم همیشه نزد او سر تعظیم فرود می‌آوردند و همین‌هاست که این بزرگان را بزرگ کرده‌است. صدای شهیدی بسیار نرم و گرم است. بارشی از لطافت است. از میان همه‌ی آثارش من این تصنیفش را با نام «آهنگ موزون» بسیار دوست می‌دارم. شعرش از رهی معیری است و آهنگش از استاد خالقی در بیات زند (متن تصنیف).

@REsearchers
‌
این روزها که از کاشت محصولات باغی‌مان کمی فراغت حاصل شده‌است، مشغول بسته‌بندی و آماده‌سازیِ چای ممتاز لاهیجان و گیلان هستم که برای دوستان و خواستاران و هواداران چای خالص و نابِ گیلان بفرستم، و بیش‌از همه یاد دو تن در ذهنم می‌آید‌: نخست مادرم، که شیفته‌ی چای لاهیجان و قوری و سماور بود و دیگری دوست عزیزم محمد پاکراه، که کل گیلان را یک سو داشت و چای لاهیجان را سویی دیگر و به هر کوه و جنگل و دریا و رود و دشت و باغ و آبشاری که می‌شد، می‌خواست حتماً چای لاهیجان هم همراهش باشد. در تمام یازده سالی که به کافه‌های رشت و لاهیجان رفتیم، هرگز چیزی جز چای لاهیجان سفارش نداد. با این‌که کیفیت چای کافه‌ها از چایِ ما بسیار پایین‌تر است؛ اما محمد پایین‌ترین چای لاهیجان را هم با شور و عشق می‌نوشید. این روزها باید از چای خودمان برایش می‌‌فرستادم؛ اما او دیگر نیست. مادرم نیز همیشه دل‌بسته‌ی چای تلخ بود، آن هم فقط با قند و نه چیز دیگر. هر بار که برایش چای می‌آوردی، می‌خورد. هرگاه که از سر باغ و شالی‌زار به خانه می‌رسید، اگر برایش چای می‌آوردی، انگار تمام رنجَش شسته می‌شد. عکس را امروز گرفتم. پس‌زمینه، باغ چای است.
‌
آلوچه را در گیلکی «خالي» یا «هالي» گویند (الِفش را سریع بخوانید). ییلاقی در پیرامون شهرستان لنگرود هست که به آن هالی‌دشت می‌گویند، یعنی دشت آلوچه، که در کمال شگفتی نام آن به «هلودشت» تغییر یافته‌است! واقعاً باید فکری به حال این نام‌های جعلی و بی‌هوده فارسی‌شده کرد. امیدوارم روزی به تصحیح تابلوها و نقشه‌‌ها و حفظ نام‌های بومی اقدام شود تا بهانه دست قوم‌گرایان و فارسی‌ستیزان داده نشود. آلوچه در گیلان بر حسب مزه گونه‌های گوناگونی دارد. آلوچه‌ی ترش، که خودش چند گونه دارد با اندازه‌های مختلف. این آلوچه وقتی برسد، ملس می‌شود. یک گونه‌ی آن هست که حتی پس‌از رسیدن هم ترش است. این آلوچه برای گرفتنِ ربِ آلوچه بسیار مناسب است. آلوچه‌ی ملس، که وقتی نارس است، تقریباً ترش است و پس‌از رسیدن، تقریباً شیرین می‌شود. از این آلوچه هم برای گرفتنِ رب استفاده می‌شود. آلوچه‌ی شیرین، که از اول مزه‌ای شیرین دارد و وقتی برسد هم کاملاً شیرین می‌شود. این آلوچه کم‌یاب‌ است. دیروز خیلی اتفاقی در گوشه‌ای از باغ‌مان درختی از این گونه را یافتم که مزه‌اش مرا به سی سال پیش و باغ‌های پدربزرگم بُرد که پر از این گونه از آلوچه بود.

@REsearchers
‌
‌این تنها عکسی است که از طاهره دارم (فرد وسطی). آن را در سفرم به قزوین در نوروز ۹۷ گرفته بودم. او فیزیک خوانده بود؛ اما به مسائل اجتماعی و علمی و تاریخی هم علاقه داشت. نخستین پیامش به من پرسشی بود درباره‌ی خنده در فرگشت و آخرین پیامش به من تبریک نوروز ۱۴۰۰. سوم اردی‌بهشت احوالش را گرفته بودم؛ اما آن احوال‌پرسی هرگز خوانده نشد و امشب دانستم که طاهره‌ی کنج‌کاو و مهربان و مؤدب و دوست‌داشتنی، درگذشته است! حتی یک بار دیدگاهی از او را درباره‌ی یکی از یادداشت‌هایم در کانالم منتشر کرده بودم (این‌جا بخوانید). من فقط یک بار در همین مسجد جامع قزوین او را دیده بودم و پس‌از آن همیشه در تلگرام گفت‌وگو می‌کردیم. ما به‌واسطه‌ی دوست خوبِ مشترکی که داشتیم، سلیمه زارعی (خانم دیگر در عکس)، باهم آشنا شده بودیم. امشب دانستم که او بیماری ITP داشت (مشکل پلاکت خون). تبریک نوروزش فقط دو تا استیکر بود. از طاهره‌ی بلندنویس بعید بود؛ اکنون دانستم که خیلی ناتوان شده بود و به‌رسم ادب آن تبریک استیکری را داده بود. مادرم، هستی، محمد، پدر دوستم، سارا، و اکنون هم طاهره. تسلیت نمی‌خواهم؛ فقط می‌خواستم نام و چهره‌اش را ثبت کنم که در یادها بماند.