سرسبزی و زیبایی گیلان و باغهایش مرهون رنج است. شالیزار که کلاً ماجرایی دیگر دارد و شرحش بمانَد برای بعد؛ اما باغها در فروردینماه مهمان همه گونه محصولات گیلانی هستند. باغی که عکسهایش را میبینید، چندسالی بود که کِشت نمیشد. این آخرین کِشتی است که مادرم و پدرم بهتنهایی آن را انجام داده بودند. نبینید مساحتش کم است؛ زحمت زیادی دارد. نخست باید شخم زد (که با بیل، بسیار سخت و زمانبر است)؛ سپس گِلهای درشت را خُرد کرد؛ سپس رج گرفت؛ سپس زمین را سوراخ کرد؛ سپس بذر در آن نهاد؛ سپس باید سوراخها را پر کرد؛ بعداز سه هفته باید بین بوتهها را با دقت وجین زد و از علف زدود؛ سپس منتظر ماند تا بار بدهند و برداشت کرد. درختی که در وسط باغ است، انجیر است. دو بار آسیب دید؛ اما هنوز شاخههایش پابرجاست و امسال دوباره جوانه زد. من و خانوادهام چندروزی است که در این زمین مشغولیم و هنوز کارش تمام نشدهاست. وقتی زمینی را چند سال نکارید، خاکش سفت و سخت میشود؛ اما امسال دیگر عزممان را جزم کردیم که تمامش را بکاریم. امیدوارم که تا چند هفتهی دیگر دوباره شاهد این تصویرها باشیم و کاشتههامان همینقدر سبز و شاداب شوند.
@REsearchers
@REsearchers
چند روز پیش بود که یکی از اعضا، پیام بالا را برایم فرستادند. من در عجبم که چرا ما بر اساس امر سلیقهای، فردی را بهزور درون قالبی فکری میچپانیم؟! چند نکته را خیلی خلاصه میگویم:
۱. تلاوت قرآن (و دیگر متون مذهبی) در مصر روند بسیار جالب و جذابی دارد و استادانی که از دلِ آن درآمدهاند، هر کدامشان میتوانند برای خوانندگان و نوازندگان، درسهای فراوانی داشته باشند. کمااینکه مثلاً محمد عبدالوهابِ آهنگساز و عودنواز هم به مصطفی اسماعیل قاری و خلاقیت موسیقاییاش بسیار علاقهمند بود. حالا چه فرقی میکند متن ما قرآن باشد یا دیوان حافظ. موسیقی میتواند ورای کلام باشد.
۲. یک فصل کامل از کتاب «سرگذشت موسیقی ایران» نوشتهی استاد روحالله خالقی دربارهی موسیقی مذهبی ایران و تعزیه است. موسیقی مذهبی، بخش مهمی از نغمههای ایرانی را در جایجای این سرزمین حفظ کردهاست.
۳. در مسیحیت هم آوازها و سرودهای مذهبی داریم که در کلیساها با ارگ میخوانند و برخی از آنها بسیار هم زیبا هستند. آیا اگر ما به این سرودهای مسیحی گوش بدهیم، یعنی مسیحی و مذهبی هستیم؟ امیدوارم که این دوگانهها را در شناخت دیگران معیار نگیریم.
@REsearchers
چند روز پیش بود که یکی از اعضا، پیام بالا را برایم فرستادند. من در عجبم که چرا ما بر اساس امر سلیقهای، فردی را بهزور درون قالبی فکری میچپانیم؟! چند نکته را خیلی خلاصه میگویم:
۱. تلاوت قرآن (و دیگر متون مذهبی) در مصر روند بسیار جالب و جذابی دارد و استادانی که از دلِ آن درآمدهاند، هر کدامشان میتوانند برای خوانندگان و نوازندگان، درسهای فراوانی داشته باشند. کمااینکه مثلاً محمد عبدالوهابِ آهنگساز و عودنواز هم به مصطفی اسماعیل قاری و خلاقیت موسیقاییاش بسیار علاقهمند بود. حالا چه فرقی میکند متن ما قرآن باشد یا دیوان حافظ. موسیقی میتواند ورای کلام باشد.
۲. یک فصل کامل از کتاب «سرگذشت موسیقی ایران» نوشتهی استاد روحالله خالقی دربارهی موسیقی مذهبی ایران و تعزیه است. موسیقی مذهبی، بخش مهمی از نغمههای ایرانی را در جایجای این سرزمین حفظ کردهاست.
۳. در مسیحیت هم آوازها و سرودهای مذهبی داریم که در کلیساها با ارگ میخوانند و برخی از آنها بسیار هم زیبا هستند. آیا اگر ما به این سرودهای مسیحی گوش بدهیم، یعنی مسیحی و مذهبی هستیم؟ امیدوارم که این دوگانهها را در شناخت دیگران معیار نگیریم.
@REsearchers
واژه واژه تو را مینویسم
ایرج بسطامی
همیشه درنظر داشتم که تصنیف زیبای بالا را طی مطلبی به مادرم تقدیم کنم؛ اما اخیراً متوجه شدهام که پدر یکی از دوستان قدیمی و خوبم درگذشتهاست و دوستم بهدلیل اقامت در تهران و برخی مسائل، حتی نتوانست به خاکسپاری پدر مهربانش برسد. من درک میکنم که اکنون بر او چه میگذرد. دوستم طی چند سال اخیر افراد عزیز و نزدیکی را از دست داده و بیان حجم غمهایش از مجال این اندک بیرون است؛ اما همچنان باقی است و بهار را پیشِ رویَش دارد و انبوهی خاطره و خوبی از پدر مهربانش. من برآن شدم تا تصنیف بسیار زیبای بالا را به پدر دوستم تقدیم کنم تا گاهی آن را بشنود و برای پدرجانش اشک بریزد و پساز شنیدنش، لبخند بزند و با من تماس بگیرد و یکی از زیباییهای پدرش را برایم تعریف کند و من همیشه شنوندهاش خواهم بود. این تصنیف، سرودهی «شیون فومنی» سرایندهی توانمند و دوزبانهی گیلانی است. ساختهی «حسین پرنیا»، با اجرای زیبا و اثرگذار زندهیاد ایرج بسطامی در سال ۱۳۷۲. در سالهای اخیر، دیگر کمتر چنین تصنیفهایی را میشنویم. آثاری که تو را در اشکهایت همگام شوند و راحتِ روان را ارزانیات کنند. آه از سوز صدای بسطامی! بی تو بیهوده را مینویسم!
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دکتر سروش یکی از تأثیرگذارترین متفکران در تحولات اندیشگانی من در سالهای دور بود. استادی خوشسخن و خوشقلم، با بیانی رسا و شمرده و دارای انضباط فکری و درعینِحال سخنور. سخنرانیها و شرح او بر مولانا، پر از نکتههای نغز و نکو و سودمند است. امروز یکم اردیبهشت است و بزرگداشت سعدی. دکتر سروش در این فیلم کوتاه، اشارهای دارد به یکی از شعرهای بوستان سعدی و دیدار احتمالی سعدی با مولوی. دربارهی دیدار سعدی با مولوی، که هر دو در سدهی هفتم میزیستند، حکایت و داستان بسیار است. در مناقبالعارفین افلاکی و روضاتالجنّات، بهنقل از عجایبالبُلدان، هم اشارههایی شدهاست؛ اما اثبات قطعی آن مشکل است. نمیخواهم از روی علاقه به این بزرگان، بر دیدار میان آنان تأکید کنم. البته اعتراف میکنم که خیلی میتوانست لذتبخش و جالب باشد که این بزرگان با یکدیگر آشنا بوده و دیدار میداشتهاند و روایت آن دیدارها به ما میرسیدهاست. ثابت کردنش دشوار است؛ اما میتوانیم توسنِ خیال خود را کمی بهدست بیان شیوا و جذابْ و حافظهی خوبِ دکتر سروش بدهیم و از رهگذر این خیال، از گفتوگوی میان سعدی و مولوی لذت ببریم.
#سعدی
#مولوی
@REsearchers
#سعدی
#مولوی
@REsearchers
خاطرِگی! صدای دردناکی که عکسها دارند؛ اما خوشیِ براقِ تابندهاش بر چشمان ما، مانع از درک آن درد میشود. نیستم. در عکس نیستم. از بودن در عکسهای جمعی هراسانم، که روزی نباشم، و جمعی مرا بجویند و عکسم باشد و خودم نباشم. ترجیح میدهم خودم باشم و عکسم نباشد. دیروز، دوستان و هنرمندانِ «آن» آمدند به روستای مادری و پدریام. حوالی لاهیجان. به قصد بهره از بهار. آسمان پُر از پرنده بود و راه پر از درخت و جاده پر از گُل؛ بهصرف آلوچهی باغ و چایِ خانگی. خندههای بسیاری به آسمان تنید، و از شاخ درختان چکید و میان عکسمان ریخت. باد با ما گفتوگو میکرد. صنوبرها ما را در آغوش گرفته بودند و ما نیز صنوبر را. خورشید تماشاگر ما بود و رودخانهْ همراه ما. هرچه گفتیم و شنیدیم، خاطرههایی خوش شد. دوستان برگشتند. ساعتی نگذشته بود که یکی از دوستان، شقایق، خبر داد که «دوستم رفت»! «سارا»، که دوست این جمع بود و من ندیده بودمش، سرود سرد مرگ را سر داد و از سرای ما برفت. خوشیِ باغ و راغ ما خش برداشت و التذاذ ما «مضطر» شد. شقایق گفت: «هنوز منتظرم خبر بدهند که رفتنش دروغ است». گفتم: «ما شایستهی دستِکم یک بار دروغ شدنِ این راستها هستیم.»
باد، در رخت سبز زمین میچکد؛
آب، بر پوست گلآلود تن میوزد؛
درخت، به استواری این خستهی دوردستِ دربندِ میان شاخههای خودش، میرقصد؛
ابر، بر دلتنگیِ ژرف دلش میتابد؛
و خورشید، پشت آسمان برای پدر میبارد؛
و باران میریزد؛
و برنج میروید.
ناگهان صدای پرندهای از فراز آسمان به گوش جانمان فرود میآید: «لبخند مادر بود» که صدا شده بود؛ که باد و آب و درخت و برگ و ابر و باران و خورشید شده بود، برای پدر.
که طبیعت شده بود، کنار پدر.
باد، در رخت سبز زمین میچکد؛
آب، بر پوست گلآلود تن میوزد؛
درخت، به استواری این خستهی دوردستِ دربندِ میان شاخههای خودش، میرقصد؛
ابر، بر دلتنگیِ ژرف دلش میتابد؛
و خورشید، پشت آسمان برای پدر میبارد؛
و باران میریزد؛
و برنج میروید.
ناگهان صدای پرندهای از فراز آسمان به گوش جانمان فرود میآید: «لبخند مادر بود» که صدا شده بود؛ که باد و آب و درخت و برگ و ابر و باران و خورشید شده بود، برای پدر.
که طبیعت شده بود، کنار پدر.
پیشتر در این نوشتهی کوتاهم به این مسئله اشاره کرده بودم که من پیوسته درحالِ برچسب خوردنم. هربار که متنی عربی را بررسی میکنم یا از آن نقل میکنم، گمان میبرند که بنده عربم (نه اینکه عرب بودن مسئلهای داشته باشد؛ ولی چرا برای کسی که انگلیسی و فرانسوی و آلمانی مینویسد چنین گمانی برده نمیشود؟). هربار که به موسیقی قرآنی یا متنهای دینی، بهدلیل اهمیت تاریخی و موسیقاییاش، میپردازم، پیام میدهند و میگویند فکرش را نمیکردیم که تو مذهبی باشی! نمیدانم مگر مذهبی بودن چه ایرادی دارد! گرچه من مذهبی نیستم. خلاصه این ماجرا را پایانی نیست و گویا ما دوست داریم آدمیان را خیلی زود درون یک قالب مشخص بچپانیم تا بتوانیم دربارهاش حرف بزنیم و فهمش کنیم؛ غافل از اینکه میتوان قرآن گوش داد و نهجالبلاغه خواند و عربی بلد بود و دوست مذهبی داشت؛ اما نه قاری بود و نه مذهبی و نه عرب، و نه حکومتی! بههرروی، ادبیات فارسی و بخش مهمی از فرهنگ ما آغشته به عناصر و مضامین اسلامی است. اینکه این مضامین ساختهی خودِ ایرانیان است یا نه، بحث دیگری است. من از نوجوانی عادت داشتم که کتابهای مرجع و مهمِ دینی را دست بگیرم و بخوانم. نمیخواستم کسی برایم روایت کند، میخواستم خودم از سرچشمه بخوانم. هم عربی و هم ترجمهی فارسیشان را. و همیشه از آن منابع یادداشتبرداری هم میکردم. البته این یادداشتبرداریها با هدفی صورت میگرفت که از شرح آن میگذرم. یکی از منابع دینی که خواندنش را به همگی توصیه میکنم، فارغ از هرگونه عقیدهای، کتاب نهجالبلاغه است. البته نهاینکه همهی محتوای این کتاب و کتابهای مشابه با مطالبات و ارزشهای امروزینِ ما همخوانی داشته باشد؛ نه. اما میتوان سویههای خوب و نیکویی را از لابهلای آنها یافت. ترجمهی محمد دشتی و دکتر جعفر شهیدی شاید ترجمههایی خواناتر و دقیقتر و درخورتر باشند. امشب و این ماجرا را بهانه کردم و چند جمله از نهجالبلاغه را برای شما گردآوردهام. خواندن و دقت در آن خالی از لطف و بهره نیست. این جملهها هم از حیث ادبی و هم محتوا، ارزشمند و قابلتوجه هستند:
۱. خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَةً اِنْ مِتُّمْ مَعَها بَكَوْا عَلَيْكُمْ وَ اِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا اِلَيْكُمْ: با مردم آنچنان معاشرت کنید که چون از دنیا رفتید، بر شما بگریند و اگر زنده ماندید، به شما میل نمایند.
۲. اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ، فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ: هنگامی که بر دشمنت غلبه کردى، گذشت از او را شکرانهی پیروزى بر وى قرار ده.
۳. اَفْضَلُ الزُّهْدِ اِخْفاءُ الزُّهْدِ: برترین زهدها، نهان داشتن زهد است.
۴. كُنْ سَمْحاً وَ لاتَكُنْ مُبَذِّراً. وَ كُنْ مُقَدِّراً وَ لاتَكُنْ مُقَتِّراً: بخشنده باش! نه بیشاز حدّ و اندازه نگاه دار! نه در حدّ سختگیرى.
۵. وَ اِيّاكَ وَ مَصَادَقَةَ الْكَذّابِ، فَاِنَّهُ كَالسَّرابِ، يُقَرِّبُ عَلَيْكَ الْبَعيدَ، وَ يُبَعِّدُ عَلَيْكَ الْقَريبَ: و از دوستی با دروغگو دوری کن! چرا که مانند سراب است؛ دور را در نگاهت نزدیک و نزدیک را دور مىکند.
۶. السَّخاءُ ما كانَ ابْتِداءً: سخاوت آن است که بىدرخواست باشد.
۷. اِذا حُيّيتَ بِتَحِيَّة فَحَىِّ بِاَحْسَنَ مِنْها، وَ اِذا اُسْدِيَتْ اِلَيْكَ يَدٌ فَكافِئْها بِما يُرْبى عَلَيْها، وَالْفَضْلُ: چون تو را سلام کنند، بهتر از آن را پاسخ دِه و هرگاه احسانَت نمایند، آن را به افزونتر پاداش ده.
۸. وَالْعَفْوُ زَكاةُ الظَّفَرِ: بخشش و گذشت، زکات پیروزی است.
#نهجالبلاغه
#علیبنابیطالب
@REsearchers
پیشتر در این نوشتهی کوتاهم به این مسئله اشاره کرده بودم که من پیوسته درحالِ برچسب خوردنم. هربار که متنی عربی را بررسی میکنم یا از آن نقل میکنم، گمان میبرند که بنده عربم (نه اینکه عرب بودن مسئلهای داشته باشد؛ ولی چرا برای کسی که انگلیسی و فرانسوی و آلمانی مینویسد چنین گمانی برده نمیشود؟). هربار که به موسیقی قرآنی یا متنهای دینی، بهدلیل اهمیت تاریخی و موسیقاییاش، میپردازم، پیام میدهند و میگویند فکرش را نمیکردیم که تو مذهبی باشی! نمیدانم مگر مذهبی بودن چه ایرادی دارد! گرچه من مذهبی نیستم. خلاصه این ماجرا را پایانی نیست و گویا ما دوست داریم آدمیان را خیلی زود درون یک قالب مشخص بچپانیم تا بتوانیم دربارهاش حرف بزنیم و فهمش کنیم؛ غافل از اینکه میتوان قرآن گوش داد و نهجالبلاغه خواند و عربی بلد بود و دوست مذهبی داشت؛ اما نه قاری بود و نه مذهبی و نه عرب، و نه حکومتی! بههرروی، ادبیات فارسی و بخش مهمی از فرهنگ ما آغشته به عناصر و مضامین اسلامی است. اینکه این مضامین ساختهی خودِ ایرانیان است یا نه، بحث دیگری است. من از نوجوانی عادت داشتم که کتابهای مرجع و مهمِ دینی را دست بگیرم و بخوانم. نمیخواستم کسی برایم روایت کند، میخواستم خودم از سرچشمه بخوانم. هم عربی و هم ترجمهی فارسیشان را. و همیشه از آن منابع یادداشتبرداری هم میکردم. البته این یادداشتبرداریها با هدفی صورت میگرفت که از شرح آن میگذرم. یکی از منابع دینی که خواندنش را به همگی توصیه میکنم، فارغ از هرگونه عقیدهای، کتاب نهجالبلاغه است. البته نهاینکه همهی محتوای این کتاب و کتابهای مشابه با مطالبات و ارزشهای امروزینِ ما همخوانی داشته باشد؛ نه. اما میتوان سویههای خوب و نیکویی را از لابهلای آنها یافت. ترجمهی محمد دشتی و دکتر جعفر شهیدی شاید ترجمههایی خواناتر و دقیقتر و درخورتر باشند. امشب و این ماجرا را بهانه کردم و چند جمله از نهجالبلاغه را برای شما گردآوردهام. خواندن و دقت در آن خالی از لطف و بهره نیست. این جملهها هم از حیث ادبی و هم محتوا، ارزشمند و قابلتوجه هستند:
۱. خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَةً اِنْ مِتُّمْ مَعَها بَكَوْا عَلَيْكُمْ وَ اِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا اِلَيْكُمْ: با مردم آنچنان معاشرت کنید که چون از دنیا رفتید، بر شما بگریند و اگر زنده ماندید، به شما میل نمایند.
۲. اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ، فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ: هنگامی که بر دشمنت غلبه کردى، گذشت از او را شکرانهی پیروزى بر وى قرار ده.
۳. اَفْضَلُ الزُّهْدِ اِخْفاءُ الزُّهْدِ: برترین زهدها، نهان داشتن زهد است.
۴. كُنْ سَمْحاً وَ لاتَكُنْ مُبَذِّراً. وَ كُنْ مُقَدِّراً وَ لاتَكُنْ مُقَتِّراً: بخشنده باش! نه بیشاز حدّ و اندازه نگاه دار! نه در حدّ سختگیرى.
۵. وَ اِيّاكَ وَ مَصَادَقَةَ الْكَذّابِ، فَاِنَّهُ كَالسَّرابِ، يُقَرِّبُ عَلَيْكَ الْبَعيدَ، وَ يُبَعِّدُ عَلَيْكَ الْقَريبَ: و از دوستی با دروغگو دوری کن! چرا که مانند سراب است؛ دور را در نگاهت نزدیک و نزدیک را دور مىکند.
۶. السَّخاءُ ما كانَ ابْتِداءً: سخاوت آن است که بىدرخواست باشد.
۷. اِذا حُيّيتَ بِتَحِيَّة فَحَىِّ بِاَحْسَنَ مِنْها، وَ اِذا اُسْدِيَتْ اِلَيْكَ يَدٌ فَكافِئْها بِما يُرْبى عَلَيْها، وَالْفَضْلُ: چون تو را سلام کنند، بهتر از آن را پاسخ دِه و هرگاه احسانَت نمایند، آن را به افزونتر پاداش ده.
۸. وَالْعَفْوُ زَكاةُ الظَّفَرِ: بخشش و گذشت، زکات پیروزی است.
#نهجالبلاغه
#علیبنابیطالب
@REsearchers
هوای زمزمههایت
همایون شجریان
در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۰، ادیبی گرانمایه، ذبیحالله صفا، زاده و ادیبی دیگر، بدیعالزمان فروزانفر، (۱۳۴۹) درمیگذرد؛ اما این تاریخ (۱۳۸۳)، درگذشت سرایندهی معاصر، حسین منزوی، هم است. غزلسرایی که نشان داد غزل، کهنه نیست و غزلیدن، کهنگی نیست. منزوی را میتوان نمونهی نقضی دانست برای کسانی که موسیقی ایرانی را کهنه میدانند و در پی آناناند که به صورتبندی و فرمها بتازند و میخواهند از قبَلِ این فُرمتازی، محتوای تازهای بیافرینند. او زنجانی بود و به ترکی آذری هم شعر میسرود. منظومهی «حیدربابایه سلامِ» شهریار را بهسبک نیمایی ترجمیده است. عشق، هویت اصلی سرودههای اوست. خوانندگان بزرگی مانند استاد شجریان و علیرضا افتخاری و محمد نوری شعرهای او را خواندهاند. آخرین اثر خواندهشده از منزوی، تکآهنگ «هوای زمزمههایت» از همایون شجریان است، بهآهنگسازیِ غلامرضا صادقی، که دو اثر دیگر با همایون شجریان و اثری هم با محمد اصفهانی دارد. بخش دوم این ترانه، شعرش از سایه است (شعر تصنیف). اجرای همایون در بیت نخست، بهویژه روی «زمزمههایت»، را بسیار خوب و نِکو میدانم. کوششی بود برای تزریق زمزمهی «زمزمههایت».
@REsearchers
@REsearchers
آهنگ موزون
عبدالوهاب شهیدی
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، استاد آواز و عودنواز برجستهی ایران، عبدالوهاب شهیدی درگذشت. او زادهی سال ۱۳۰۱ در میمهی اصفهان بود. از شرح زندگینامهاش میگذرم که خودتان میتوانید در اینترنت بخوانید. شهیدی خوانندهای بسیار پرکار بود و با اینکه پساز انقلاب دیگر هرگز نگذاشتند بخواند، او همچنان یکی از پرکارترینهای موسیقی ایران است و پساز گلپا و قوامی، با ضبط ۲۳۰ برنامه در مقام سوم است. صدای شهیدی از اوج اندکی برخوردار بود و شاید بهزحمت تا سه دانگ میرفت؛ اما او با همین سه دانگ صدا به چنان جایگاهی رسید که بنان به برخی آوازهای او غبطه میخورد و سایه او را تصویری از یک آرزو دربارهی هنرمند میدانست و استاد شجریان او را بزرگمرد هنر آواز ایران خوانده بود. شهیدی برای نسل پیشاز شجریان بود و استاد شجریان و بسیاری دیگر از استادان هم همیشه نزد او سر تعظیم فرود میآوردند و همینهاست که این بزرگان را بزرگ کردهاست. صدای شهیدی بسیار نرم و گرم است. بارشی از لطافت است. از میان همهی آثارش من این تصنیفش را با نام «آهنگ موزون» بسیار دوست میدارم. شعرش از رهی معیری است و آهنگش از استاد خالقی در بیات زند (متن تصنیف).
@REsearchers
@REsearchers
این روزها که از کاشت محصولات باغیمان کمی فراغت حاصل شدهاست، مشغول بستهبندی و آمادهسازیِ چای ممتاز لاهیجان و گیلان هستم که برای دوستان و خواستاران و هواداران چای خالص و نابِ گیلان بفرستم، و بیشاز همه یاد دو تن در ذهنم میآید: نخست مادرم، که شیفتهی چای لاهیجان و قوری و سماور بود و دیگری دوست عزیزم محمد پاکراه، که کل گیلان را یک سو داشت و چای لاهیجان را سویی دیگر و به هر کوه و جنگل و دریا و رود و دشت و باغ و آبشاری که میشد، میخواست حتماً چای لاهیجان هم همراهش باشد. در تمام یازده سالی که به کافههای رشت و لاهیجان رفتیم، هرگز چیزی جز چای لاهیجان سفارش نداد. با اینکه کیفیت چای کافهها از چایِ ما بسیار پایینتر است؛ اما محمد پایینترین چای لاهیجان را هم با شور و عشق مینوشید. این روزها باید از چای خودمان برایش میفرستادم؛ اما او دیگر نیست. مادرم نیز همیشه دلبستهی چای تلخ بود، آن هم فقط با قند و نه چیز دیگر. هر بار که برایش چای میآوردی، میخورد. هرگاه که از سر باغ و شالیزار به خانه میرسید، اگر برایش چای میآوردی، انگار تمام رنجَش شسته میشد. عکس را امروز گرفتم. پسزمینه، باغ چای است.
آلوچه را در گیلکی «خالي» یا «هالي» گویند (الِفش را سریع بخوانید). ییلاقی در پیرامون شهرستان لنگرود هست که به آن هالیدشت میگویند، یعنی دشت آلوچه، که در کمال شگفتی نام آن به «هلودشت» تغییر یافتهاست! واقعاً باید فکری به حال این نامهای جعلی و بیهوده فارسیشده کرد. امیدوارم روزی به تصحیح تابلوها و نقشهها و حفظ نامهای بومی اقدام شود تا بهانه دست قومگرایان و فارسیستیزان داده نشود. آلوچه در گیلان بر حسب مزه گونههای گوناگونی دارد. آلوچهی ترش، که خودش چند گونه دارد با اندازههای مختلف. این آلوچه وقتی برسد، ملس میشود. یک گونهی آن هست که حتی پساز رسیدن هم ترش است. این آلوچه برای گرفتنِ ربِ آلوچه بسیار مناسب است. آلوچهی ملس، که وقتی نارس است، تقریباً ترش است و پساز رسیدن، تقریباً شیرین میشود. از این آلوچه هم برای گرفتنِ رب استفاده میشود. آلوچهی شیرین، که از اول مزهای شیرین دارد و وقتی برسد هم کاملاً شیرین میشود. این آلوچه کمیاب است. دیروز خیلی اتفاقی در گوشهای از باغمان درختی از این گونه را یافتم که مزهاش مرا به سی سال پیش و باغهای پدربزرگم بُرد که پر از این گونه از آلوچه بود.
@REsearchers
@REsearchers
این تنها عکسی است که از طاهره دارم (فرد وسطی). آن را در سفرم به قزوین در نوروز ۹۷ گرفته بودم. او فیزیک خوانده بود؛ اما به مسائل اجتماعی و علمی و تاریخی هم علاقه داشت. نخستین پیامش به من پرسشی بود دربارهی خنده در فرگشت و آخرین پیامش به من تبریک نوروز ۱۴۰۰. سوم اردیبهشت احوالش را گرفته بودم؛ اما آن احوالپرسی هرگز خوانده نشد و امشب دانستم که طاهرهی کنجکاو و مهربان و مؤدب و دوستداشتنی، درگذشته است! حتی یک بار دیدگاهی از او را دربارهی یکی از یادداشتهایم در کانالم منتشر کرده بودم (اینجا بخوانید). من فقط یک بار در همین مسجد جامع قزوین او را دیده بودم و پساز آن همیشه در تلگرام گفتوگو میکردیم. ما بهواسطهی دوست خوبِ مشترکی که داشتیم، سلیمه زارعی (خانم دیگر در عکس)، باهم آشنا شده بودیم. امشب دانستم که او بیماری ITP داشت (مشکل پلاکت خون). تبریک نوروزش فقط دو تا استیکر بود. از طاهرهی بلندنویس بعید بود؛ اکنون دانستم که خیلی ناتوان شده بود و بهرسم ادب آن تبریک استیکری را داده بود. مادرم، هستی، محمد، پدر دوستم، سارا، و اکنون هم طاهره. تسلیت نمیخواهم؛ فقط میخواستم نام و چهرهاش را ثبت کنم که در یادها بماند.
نوای اذان از دور میآید. برایم مبهم است. نمیدانم کدام جملهی اذان است. آنقدر متوجهش نمیشوم که گویی زبانی دیگر است. میتوانم خیال کنم که جملهای از اوِستا است و من هم کسی بودم در زمان ساسانیان و یا، ایرانی داشتیم زردشتی. برخاستن برای نماز در این لحظات، چه اراده و شوری میخواهد که بسیاری ندارند. مثلاً پدرم و پدربزرگم، با آن پیری و خستگی و درد تن، چهگونه همچنان برمیخیرند و وضو میگیرند و نماز میخوانند؟! پیشترها که امکانات زندگی کمتر بود، در زمستانهای سخت و سرد، که آب گرم هم نبود، چهگونه این نمازها همیشه ادا میشد؟ اگر ما روی هر چیزی در زندگیمان بتوانیم انقدر نظم و اراده اختصاص بدهیم، بیگمان نتیجهای درخور خواهیم گرفت. آیا دینداران واقعاً در توهم و خیال بهسَر میبرَند؟ هراندازه هم کسی روانکاوی کند، من اما کسی را واقعیتر از پدربزرگم ندیدم. کسی حقیقیتر از پدرم نزیست و هیچکس از مادرم مشتاقتر به زندگی در این جهان نبود، که از او دریغ شد. من گمان دارم که مسئلهی اصلی، دین نیست؛ بلکه بحث عاملیت و قدرت است. گاهی یک برگهی رأی و صندوق رأی هم میتواند قدرتی به انسان بدهد که به دیگری آسیب بزند. گاهی هیچ چیز واقعیتر از خیال نیست.
@REsearchers
نوای اذان از دور میآید. برایم مبهم است. نمیدانم کدام جملهی اذان است. آنقدر متوجهش نمیشوم که گویی زبانی دیگر است. میتوانم خیال کنم که جملهای از اوِستا است و من هم کسی بودم در زمان ساسانیان و یا، ایرانی داشتیم زردشتی. برخاستن برای نماز در این لحظات، چه اراده و شوری میخواهد که بسیاری ندارند. مثلاً پدرم و پدربزرگم، با آن پیری و خستگی و درد تن، چهگونه همچنان برمیخیرند و وضو میگیرند و نماز میخوانند؟! پیشترها که امکانات زندگی کمتر بود، در زمستانهای سخت و سرد، که آب گرم هم نبود، چهگونه این نمازها همیشه ادا میشد؟ اگر ما روی هر چیزی در زندگیمان بتوانیم انقدر نظم و اراده اختصاص بدهیم، بیگمان نتیجهای درخور خواهیم گرفت. آیا دینداران واقعاً در توهم و خیال بهسَر میبرَند؟ هراندازه هم کسی روانکاوی کند، من اما کسی را واقعیتر از پدربزرگم ندیدم. کسی حقیقیتر از پدرم نزیست و هیچکس از مادرم مشتاقتر به زندگی در این جهان نبود، که از او دریغ شد. من گمان دارم که مسئلهی اصلی، دین نیست؛ بلکه بحث عاملیت و قدرت است. گاهی یک برگهی رأی و صندوق رأی هم میتواند قدرتی به انسان بدهد که به دیگری آسیب بزند. گاهی هیچ چیز واقعیتر از خیال نیست.
@REsearchers
اذانِ صبح است. خستگی دیروز هنوز در تنَش است. برمیخیزد. نماز میخوانَد. میخواهد دوباره اندکی بخوابد. مرغ و جوجه و اردک و غاز مانع میشوند. سروصدا میکنند. میخواهند از لانهشان بیرون بیایند. باید برایشان غذای صبحگاهی ریخت و سپس رهایشان کرد. گاو هم نعره میکند. علف میخواهد. باید برد در جایی دوردستتر به چوبی بست تا بچرد. لباس کهنهاش را تن میکند. پیاده، راهی میشود. هوا بارانی است. سرد شدهاست؛ اما چارهای نیست. باید پابرهنه شوی و تا ساق پا وارد گلولای و آب سردِ شالیزار شوی، و نشا را بیاغازی. ده ساقه ده ساقه باید برنج را جدا کنی و با انگشت شست و اشاره و میانی، آن را در گِلولایْ بهشکلی خاص فرو کنی. هزار متر زمین است. نشا! نشا! نشا! زمینْ ناهموار است. باید با دست صافش کنی. دوباره نشا. هنوز پنج مترم نشدهاست. فاصلهی برنجها باید مناسب باشد تا بعداً بشود وجین زد. همچنان خم میمانی و نشا میکنی. زانوانت درد میکند. هنوز ساعت ۹ هم نشدهاست. بارداری! گاهی نوزادی هم بر پشتت بستهای. ساعت ۱۰ میشود. برای هزار متر زمین، یک نفر تا غروب باید پیاپی نشا کند تا تمام شود. فردا میرسد، و دوباره همین! #مادر
درماندگی (استیصال)
فشار فراوانی روی من است. طی سالهای متمادی، مسئولیتهای اجتماعی گوناگونی برای خودم پدید آوردهام. کارهای بزرگ نیمهکارهای دارم و کارهای کوچک نیاغازیدهای. از هر سو از من انتظاری میرود. من هم حساسم و دقیق. نمیتوانم سرسری به کاری دست بزنم. نمیدانم سرِ کدام کار را بگیرم و تا به انتها ببَرم! مسائل شخصی و زندگی هم مزید بر علت. میتوانم همهشان را رها کنم و بیخیال همه چیز شوم. از همین صفحه گرفته تا آن مسئولیتهای اجتماعیای که خودم برای خودم ساختهام، که نه منفعتی برایم دارد و نه کسی برای انجامش متوجه کوششم میشود. فقطوفقط نگرانی و دغدغه برای آیندهی این سرزمین و مردمش است که من را به قبول آن مسئولیتها وامیدارد. اما آیا واقعاً در توانم هست؟! شدهام مانند این پرایدِ در تصویر. دروپیکرش را گشودهاند تا گرما را تاب بیاورد، درعینحال دو راننده هم درونش آرمیده بودند و دقایقی بعد، باز هم باید مسافر جابهجا میکردند. نه پراید را توانی است و نه پرایدران را! دلم به آن دختر و پسر انتهای تصویر خوش است. کاش امشب هم را بوسیده باشند. کاش عاشق هم باشند. کاش درنمانند و همچنان برانند.
@REsearchers
فشار فراوانی روی من است. طی سالهای متمادی، مسئولیتهای اجتماعی گوناگونی برای خودم پدید آوردهام. کارهای بزرگ نیمهکارهای دارم و کارهای کوچک نیاغازیدهای. از هر سو از من انتظاری میرود. من هم حساسم و دقیق. نمیتوانم سرسری به کاری دست بزنم. نمیدانم سرِ کدام کار را بگیرم و تا به انتها ببَرم! مسائل شخصی و زندگی هم مزید بر علت. میتوانم همهشان را رها کنم و بیخیال همه چیز شوم. از همین صفحه گرفته تا آن مسئولیتهای اجتماعیای که خودم برای خودم ساختهام، که نه منفعتی برایم دارد و نه کسی برای انجامش متوجه کوششم میشود. فقطوفقط نگرانی و دغدغه برای آیندهی این سرزمین و مردمش است که من را به قبول آن مسئولیتها وامیدارد. اما آیا واقعاً در توانم هست؟! شدهام مانند این پرایدِ در تصویر. دروپیکرش را گشودهاند تا گرما را تاب بیاورد، درعینحال دو راننده هم درونش آرمیده بودند و دقایقی بعد، باز هم باید مسافر جابهجا میکردند. نه پراید را توانی است و نه پرایدران را! دلم به آن دختر و پسر انتهای تصویر خوش است. کاش امشب هم را بوسیده باشند. کاش عاشق هم باشند. کاش درنمانند و همچنان برانند.
@REsearchers
آتش دل
علیرضا افتخاری
پیشتر نوشته بودم که علیرضا افتخاری، خوانندهای توانمند بودهاست و آثار ایشان تا دههی هفتاد خورشیدی، کیفیت بالایی داشته و شایستهی توجه و دقت است. یکی از آثاری، که روی خوانندهی آن هم اختلافنظر است، یکی از اجراهای تصنیفِ معروف «آتش دل» است. این تصنیف را نخستین بار زندهیاد استاد جلالالدین تاج اصفهانی اجرا کردهاست. اجرای مزبور هم در بسیاری از صفحههای فضای مجازی بهنام نسخهی اصلاحیدهی اجرای تاج اصفهانی معرفی میشود؛ اما اگر به شیوهی اجرا و تحریرها و جنس صدا دقت شود، معلوم میشود که این اجرا اثر علیرضا افتخاری (احتمالاً در سال ۱۳۵۷) است. نوازندهی نیِ آن هم احتمالاً استاد محمد موسوی است. متأسفانه مصرع نخست این تصنیف را استاد تاج نخستین بار نادرست خواند و بهپیروی از آن اجرا، همگی در بازخوانیهایشان هم این بیت را نادرست خواندند، بهجز شاهزیدی و معتمدی (متن اجرای افتخاری). آهنگساز این اثر عبدالحسین برازنده (زادهی ۱۲۷۲ ـ درگذشتهی ۱۳۵۰) و سرایندهاش حسن صدرسالک (زادهی ۱۲۸۸) است. افتخاری آلبومی با نام آتش دل در سال ۱۳۶۲ با نظارت استاد پایور هم دارد که ارتباطی به اجرای مذکور ندارد.
@REsearchers
@REsearchers
ای امید دل من کجایی؟
استاد بنان
آه از بنان! مروارید سیاه و سفید خلیج فارس را در صدایش دارد این مرد! چهقدر میتوان به بنان نزدیک شد؟ همانقدر هم میتوان خواننده شد. باهوش بود و لطیف. دانا بود به آنچه میخواند. از ژرفای دل میخواند و با شعری که میخواند زندگی میکرد. بازیگر آواز و تصنیفهایش بود. نغمهها و نتها برایش همچون دیالوگهای نمایشنامه برای یک بازیگر حرفهای بودند. او درون نقشِ شعر میرفت و آن را به بهترین شیوه بازی میکرد. حیف و هزار حیف که این ترانه را با صدای دیگران گوش بدهید. این ترانه را فقط و فقط با صدای بنان گوش بدهید تا گوشتان با تحریرهای تقلبی و اداهای استودیویی خراب نشود. این ترانه را آهنگساز بزرگ و ویولوننواز برجسته، پرویز یاحقی ساختهاست. درواقع یاحقی این آهنگ را ساخته بود و از طریق داییاش، حسین یاحقی با سرایندهی این تصنیف، اسماعیل نوابصفا آشنا میشود و از ایشان میخواهد که بر روی آهنگی که ساختهاست، شعری بگوید. نوابصفا هم این شعر را میگوید و بنان هم آن را اینگونه باطراوت میخوانَد (۱۳۳۶). گویا قدیمها همه چیز باهم جور درمیآمد. من فقط جسمم در این دوران است، جانم در دوران بنان است.
@REsearchers
@REsearchers