هوای زمزمههایت
همایون شجریان
در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۰، ادیبی گرانمایه، ذبیحالله صفا، زاده و ادیبی دیگر، بدیعالزمان فروزانفر، (۱۳۴۹) درمیگذرد؛ اما این تاریخ (۱۳۸۳)، درگذشت سرایندهی معاصر، حسین منزوی، هم است. غزلسرایی که نشان داد غزل، کهنه نیست و غزلیدن، کهنگی نیست. منزوی را میتوان نمونهی نقضی دانست برای کسانی که موسیقی ایرانی را کهنه میدانند و در پی آناناند که به صورتبندی و فرمها بتازند و میخواهند از قبَلِ این فُرمتازی، محتوای تازهای بیافرینند. او زنجانی بود و به ترکی آذری هم شعر میسرود. منظومهی «حیدربابایه سلامِ» شهریار را بهسبک نیمایی ترجمیده است. عشق، هویت اصلی سرودههای اوست. خوانندگان بزرگی مانند استاد شجریان و علیرضا افتخاری و محمد نوری شعرهای او را خواندهاند. آخرین اثر خواندهشده از منزوی، تکآهنگ «هوای زمزمههایت» از همایون شجریان است، بهآهنگسازیِ غلامرضا صادقی، که دو اثر دیگر با همایون شجریان و اثری هم با محمد اصفهانی دارد. بخش دوم این ترانه، شعرش از سایه است (شعر تصنیف). اجرای همایون در بیت نخست، بهویژه روی «زمزمههایت»، را بسیار خوب و نِکو میدانم. کوششی بود برای تزریق زمزمهی «زمزمههایت».
@REsearchers
@REsearchers
آهنگ موزون
عبدالوهاب شهیدی
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، استاد آواز و عودنواز برجستهی ایران، عبدالوهاب شهیدی درگذشت. او زادهی سال ۱۳۰۱ در میمهی اصفهان بود. از شرح زندگینامهاش میگذرم که خودتان میتوانید در اینترنت بخوانید. شهیدی خوانندهای بسیار پرکار بود و با اینکه پساز انقلاب دیگر هرگز نگذاشتند بخواند، او همچنان یکی از پرکارترینهای موسیقی ایران است و پساز گلپا و قوامی، با ضبط ۲۳۰ برنامه در مقام سوم است. صدای شهیدی از اوج اندکی برخوردار بود و شاید بهزحمت تا سه دانگ میرفت؛ اما او با همین سه دانگ صدا به چنان جایگاهی رسید که بنان به برخی آوازهای او غبطه میخورد و سایه او را تصویری از یک آرزو دربارهی هنرمند میدانست و استاد شجریان او را بزرگمرد هنر آواز ایران خوانده بود. شهیدی برای نسل پیشاز شجریان بود و استاد شجریان و بسیاری دیگر از استادان هم همیشه نزد او سر تعظیم فرود میآوردند و همینهاست که این بزرگان را بزرگ کردهاست. صدای شهیدی بسیار نرم و گرم است. بارشی از لطافت است. از میان همهی آثارش من این تصنیفش را با نام «آهنگ موزون» بسیار دوست میدارم. شعرش از رهی معیری است و آهنگش از استاد خالقی در بیات زند (متن تصنیف).
@REsearchers
@REsearchers
این روزها که از کاشت محصولات باغیمان کمی فراغت حاصل شدهاست، مشغول بستهبندی و آمادهسازیِ چای ممتاز لاهیجان و گیلان هستم که برای دوستان و خواستاران و هواداران چای خالص و نابِ گیلان بفرستم، و بیشاز همه یاد دو تن در ذهنم میآید: نخست مادرم، که شیفتهی چای لاهیجان و قوری و سماور بود و دیگری دوست عزیزم محمد پاکراه، که کل گیلان را یک سو داشت و چای لاهیجان را سویی دیگر و به هر کوه و جنگل و دریا و رود و دشت و باغ و آبشاری که میشد، میخواست حتماً چای لاهیجان هم همراهش باشد. در تمام یازده سالی که به کافههای رشت و لاهیجان رفتیم، هرگز چیزی جز چای لاهیجان سفارش نداد. با اینکه کیفیت چای کافهها از چایِ ما بسیار پایینتر است؛ اما محمد پایینترین چای لاهیجان را هم با شور و عشق مینوشید. این روزها باید از چای خودمان برایش میفرستادم؛ اما او دیگر نیست. مادرم نیز همیشه دلبستهی چای تلخ بود، آن هم فقط با قند و نه چیز دیگر. هر بار که برایش چای میآوردی، میخورد. هرگاه که از سر باغ و شالیزار به خانه میرسید، اگر برایش چای میآوردی، انگار تمام رنجَش شسته میشد. عکس را امروز گرفتم. پسزمینه، باغ چای است.
آلوچه را در گیلکی «خالي» یا «هالي» گویند (الِفش را سریع بخوانید). ییلاقی در پیرامون شهرستان لنگرود هست که به آن هالیدشت میگویند، یعنی دشت آلوچه، که در کمال شگفتی نام آن به «هلودشت» تغییر یافتهاست! واقعاً باید فکری به حال این نامهای جعلی و بیهوده فارسیشده کرد. امیدوارم روزی به تصحیح تابلوها و نقشهها و حفظ نامهای بومی اقدام شود تا بهانه دست قومگرایان و فارسیستیزان داده نشود. آلوچه در گیلان بر حسب مزه گونههای گوناگونی دارد. آلوچهی ترش، که خودش چند گونه دارد با اندازههای مختلف. این آلوچه وقتی برسد، ملس میشود. یک گونهی آن هست که حتی پساز رسیدن هم ترش است. این آلوچه برای گرفتنِ ربِ آلوچه بسیار مناسب است. آلوچهی ملس، که وقتی نارس است، تقریباً ترش است و پساز رسیدن، تقریباً شیرین میشود. از این آلوچه هم برای گرفتنِ رب استفاده میشود. آلوچهی شیرین، که از اول مزهای شیرین دارد و وقتی برسد هم کاملاً شیرین میشود. این آلوچه کمیاب است. دیروز خیلی اتفاقی در گوشهای از باغمان درختی از این گونه را یافتم که مزهاش مرا به سی سال پیش و باغهای پدربزرگم بُرد که پر از این گونه از آلوچه بود.
@REsearchers
@REsearchers
این تنها عکسی است که از طاهره دارم (فرد وسطی). آن را در سفرم به قزوین در نوروز ۹۷ گرفته بودم. او فیزیک خوانده بود؛ اما به مسائل اجتماعی و علمی و تاریخی هم علاقه داشت. نخستین پیامش به من پرسشی بود دربارهی خنده در فرگشت و آخرین پیامش به من تبریک نوروز ۱۴۰۰. سوم اردیبهشت احوالش را گرفته بودم؛ اما آن احوالپرسی هرگز خوانده نشد و امشب دانستم که طاهرهی کنجکاو و مهربان و مؤدب و دوستداشتنی، درگذشته است! حتی یک بار دیدگاهی از او را دربارهی یکی از یادداشتهایم در کانالم منتشر کرده بودم (اینجا بخوانید). من فقط یک بار در همین مسجد جامع قزوین او را دیده بودم و پساز آن همیشه در تلگرام گفتوگو میکردیم. ما بهواسطهی دوست خوبِ مشترکی که داشتیم، سلیمه زارعی (خانم دیگر در عکس)، باهم آشنا شده بودیم. امشب دانستم که او بیماری ITP داشت (مشکل پلاکت خون). تبریک نوروزش فقط دو تا استیکر بود. از طاهرهی بلندنویس بعید بود؛ اکنون دانستم که خیلی ناتوان شده بود و بهرسم ادب آن تبریک استیکری را داده بود. مادرم، هستی، محمد، پدر دوستم، سارا، و اکنون هم طاهره. تسلیت نمیخواهم؛ فقط میخواستم نام و چهرهاش را ثبت کنم که در یادها بماند.
نوای اذان از دور میآید. برایم مبهم است. نمیدانم کدام جملهی اذان است. آنقدر متوجهش نمیشوم که گویی زبانی دیگر است. میتوانم خیال کنم که جملهای از اوِستا است و من هم کسی بودم در زمان ساسانیان و یا، ایرانی داشتیم زردشتی. برخاستن برای نماز در این لحظات، چه اراده و شوری میخواهد که بسیاری ندارند. مثلاً پدرم و پدربزرگم، با آن پیری و خستگی و درد تن، چهگونه همچنان برمیخیرند و وضو میگیرند و نماز میخوانند؟! پیشترها که امکانات زندگی کمتر بود، در زمستانهای سخت و سرد، که آب گرم هم نبود، چهگونه این نمازها همیشه ادا میشد؟ اگر ما روی هر چیزی در زندگیمان بتوانیم انقدر نظم و اراده اختصاص بدهیم، بیگمان نتیجهای درخور خواهیم گرفت. آیا دینداران واقعاً در توهم و خیال بهسَر میبرَند؟ هراندازه هم کسی روانکاوی کند، من اما کسی را واقعیتر از پدربزرگم ندیدم. کسی حقیقیتر از پدرم نزیست و هیچکس از مادرم مشتاقتر به زندگی در این جهان نبود، که از او دریغ شد. من گمان دارم که مسئلهی اصلی، دین نیست؛ بلکه بحث عاملیت و قدرت است. گاهی یک برگهی رأی و صندوق رأی هم میتواند قدرتی به انسان بدهد که به دیگری آسیب بزند. گاهی هیچ چیز واقعیتر از خیال نیست.
@REsearchers
نوای اذان از دور میآید. برایم مبهم است. نمیدانم کدام جملهی اذان است. آنقدر متوجهش نمیشوم که گویی زبانی دیگر است. میتوانم خیال کنم که جملهای از اوِستا است و من هم کسی بودم در زمان ساسانیان و یا، ایرانی داشتیم زردشتی. برخاستن برای نماز در این لحظات، چه اراده و شوری میخواهد که بسیاری ندارند. مثلاً پدرم و پدربزرگم، با آن پیری و خستگی و درد تن، چهگونه همچنان برمیخیرند و وضو میگیرند و نماز میخوانند؟! پیشترها که امکانات زندگی کمتر بود، در زمستانهای سخت و سرد، که آب گرم هم نبود، چهگونه این نمازها همیشه ادا میشد؟ اگر ما روی هر چیزی در زندگیمان بتوانیم انقدر نظم و اراده اختصاص بدهیم، بیگمان نتیجهای درخور خواهیم گرفت. آیا دینداران واقعاً در توهم و خیال بهسَر میبرَند؟ هراندازه هم کسی روانکاوی کند، من اما کسی را واقعیتر از پدربزرگم ندیدم. کسی حقیقیتر از پدرم نزیست و هیچکس از مادرم مشتاقتر به زندگی در این جهان نبود، که از او دریغ شد. من گمان دارم که مسئلهی اصلی، دین نیست؛ بلکه بحث عاملیت و قدرت است. گاهی یک برگهی رأی و صندوق رأی هم میتواند قدرتی به انسان بدهد که به دیگری آسیب بزند. گاهی هیچ چیز واقعیتر از خیال نیست.
@REsearchers
اذانِ صبح است. خستگی دیروز هنوز در تنَش است. برمیخیزد. نماز میخوانَد. میخواهد دوباره اندکی بخوابد. مرغ و جوجه و اردک و غاز مانع میشوند. سروصدا میکنند. میخواهند از لانهشان بیرون بیایند. باید برایشان غذای صبحگاهی ریخت و سپس رهایشان کرد. گاو هم نعره میکند. علف میخواهد. باید برد در جایی دوردستتر به چوبی بست تا بچرد. لباس کهنهاش را تن میکند. پیاده، راهی میشود. هوا بارانی است. سرد شدهاست؛ اما چارهای نیست. باید پابرهنه شوی و تا ساق پا وارد گلولای و آب سردِ شالیزار شوی، و نشا را بیاغازی. ده ساقه ده ساقه باید برنج را جدا کنی و با انگشت شست و اشاره و میانی، آن را در گِلولایْ بهشکلی خاص فرو کنی. هزار متر زمین است. نشا! نشا! نشا! زمینْ ناهموار است. باید با دست صافش کنی. دوباره نشا. هنوز پنج مترم نشدهاست. فاصلهی برنجها باید مناسب باشد تا بعداً بشود وجین زد. همچنان خم میمانی و نشا میکنی. زانوانت درد میکند. هنوز ساعت ۹ هم نشدهاست. بارداری! گاهی نوزادی هم بر پشتت بستهای. ساعت ۱۰ میشود. برای هزار متر زمین، یک نفر تا غروب باید پیاپی نشا کند تا تمام شود. فردا میرسد، و دوباره همین! #مادر
درماندگی (استیصال)
فشار فراوانی روی من است. طی سالهای متمادی، مسئولیتهای اجتماعی گوناگونی برای خودم پدید آوردهام. کارهای بزرگ نیمهکارهای دارم و کارهای کوچک نیاغازیدهای. از هر سو از من انتظاری میرود. من هم حساسم و دقیق. نمیتوانم سرسری به کاری دست بزنم. نمیدانم سرِ کدام کار را بگیرم و تا به انتها ببَرم! مسائل شخصی و زندگی هم مزید بر علت. میتوانم همهشان را رها کنم و بیخیال همه چیز شوم. از همین صفحه گرفته تا آن مسئولیتهای اجتماعیای که خودم برای خودم ساختهام، که نه منفعتی برایم دارد و نه کسی برای انجامش متوجه کوششم میشود. فقطوفقط نگرانی و دغدغه برای آیندهی این سرزمین و مردمش است که من را به قبول آن مسئولیتها وامیدارد. اما آیا واقعاً در توانم هست؟! شدهام مانند این پرایدِ در تصویر. دروپیکرش را گشودهاند تا گرما را تاب بیاورد، درعینحال دو راننده هم درونش آرمیده بودند و دقایقی بعد، باز هم باید مسافر جابهجا میکردند. نه پراید را توانی است و نه پرایدران را! دلم به آن دختر و پسر انتهای تصویر خوش است. کاش امشب هم را بوسیده باشند. کاش عاشق هم باشند. کاش درنمانند و همچنان برانند.
@REsearchers
فشار فراوانی روی من است. طی سالهای متمادی، مسئولیتهای اجتماعی گوناگونی برای خودم پدید آوردهام. کارهای بزرگ نیمهکارهای دارم و کارهای کوچک نیاغازیدهای. از هر سو از من انتظاری میرود. من هم حساسم و دقیق. نمیتوانم سرسری به کاری دست بزنم. نمیدانم سرِ کدام کار را بگیرم و تا به انتها ببَرم! مسائل شخصی و زندگی هم مزید بر علت. میتوانم همهشان را رها کنم و بیخیال همه چیز شوم. از همین صفحه گرفته تا آن مسئولیتهای اجتماعیای که خودم برای خودم ساختهام، که نه منفعتی برایم دارد و نه کسی برای انجامش متوجه کوششم میشود. فقطوفقط نگرانی و دغدغه برای آیندهی این سرزمین و مردمش است که من را به قبول آن مسئولیتها وامیدارد. اما آیا واقعاً در توانم هست؟! شدهام مانند این پرایدِ در تصویر. دروپیکرش را گشودهاند تا گرما را تاب بیاورد، درعینحال دو راننده هم درونش آرمیده بودند و دقایقی بعد، باز هم باید مسافر جابهجا میکردند. نه پراید را توانی است و نه پرایدران را! دلم به آن دختر و پسر انتهای تصویر خوش است. کاش امشب هم را بوسیده باشند. کاش عاشق هم باشند. کاش درنمانند و همچنان برانند.
@REsearchers
آتش دل
علیرضا افتخاری
پیشتر نوشته بودم که علیرضا افتخاری، خوانندهای توانمند بودهاست و آثار ایشان تا دههی هفتاد خورشیدی، کیفیت بالایی داشته و شایستهی توجه و دقت است. یکی از آثاری، که روی خوانندهی آن هم اختلافنظر است، یکی از اجراهای تصنیفِ معروف «آتش دل» است. این تصنیف را نخستین بار زندهیاد استاد جلالالدین تاج اصفهانی اجرا کردهاست. اجرای مزبور هم در بسیاری از صفحههای فضای مجازی بهنام نسخهی اصلاحیدهی اجرای تاج اصفهانی معرفی میشود؛ اما اگر به شیوهی اجرا و تحریرها و جنس صدا دقت شود، معلوم میشود که این اجرا اثر علیرضا افتخاری (احتمالاً در سال ۱۳۵۷) است. نوازندهی نیِ آن هم احتمالاً استاد محمد موسوی است. متأسفانه مصرع نخست این تصنیف را استاد تاج نخستین بار نادرست خواند و بهپیروی از آن اجرا، همگی در بازخوانیهایشان هم این بیت را نادرست خواندند، بهجز شاهزیدی و معتمدی (متن اجرای افتخاری). آهنگساز این اثر عبدالحسین برازنده (زادهی ۱۲۷۲ ـ درگذشتهی ۱۳۵۰) و سرایندهاش حسن صدرسالک (زادهی ۱۲۸۸) است. افتخاری آلبومی با نام آتش دل در سال ۱۳۶۲ با نظارت استاد پایور هم دارد که ارتباطی به اجرای مذکور ندارد.
@REsearchers
@REsearchers
ای امید دل من کجایی؟
استاد بنان
آه از بنان! مروارید سیاه و سفید خلیج فارس را در صدایش دارد این مرد! چهقدر میتوان به بنان نزدیک شد؟ همانقدر هم میتوان خواننده شد. باهوش بود و لطیف. دانا بود به آنچه میخواند. از ژرفای دل میخواند و با شعری که میخواند زندگی میکرد. بازیگر آواز و تصنیفهایش بود. نغمهها و نتها برایش همچون دیالوگهای نمایشنامه برای یک بازیگر حرفهای بودند. او درون نقشِ شعر میرفت و آن را به بهترین شیوه بازی میکرد. حیف و هزار حیف که این ترانه را با صدای دیگران گوش بدهید. این ترانه را فقط و فقط با صدای بنان گوش بدهید تا گوشتان با تحریرهای تقلبی و اداهای استودیویی خراب نشود. این ترانه را آهنگساز بزرگ و ویولوننواز برجسته، پرویز یاحقی ساختهاست. درواقع یاحقی این آهنگ را ساخته بود و از طریق داییاش، حسین یاحقی با سرایندهی این تصنیف، اسماعیل نوابصفا آشنا میشود و از ایشان میخواهد که بر روی آهنگی که ساختهاست، شعری بگوید. نوابصفا هم این شعر را میگوید و بنان هم آن را اینگونه باطراوت میخوانَد (۱۳۳۶). گویا قدیمها همه چیز باهم جور درمیآمد. من فقط جسمم در این دوران است، جانم در دوران بنان است.
@REsearchers
@REsearchers
نگرانی چهقدر بد است. اینکه از دستت کاری برنیاید. اینکه بیتقصیر باشی و همزمان پر از تقصیر. اینکه شیفته باشی و مشوش. اینکه رهایت کنند با اضطرابت تا با اضطرابت بشکنی و کوبیده شوی. اینکه لرزش تنت تا ساعتها ادامه یابد و همچنان یک «اَلو» نشنوی و یک «سلام» نبینی. مینویسم دراینباره. در این موقعیت بودن، خیلی شبیه مادر بودن است. کمی شبیه پدر بودن. خیلی شبیه مردن است و زنده شدن. حالا مادرم را درک کردم. حالا که کلی گریستم. حالا که هنوز نگرانم و مضطرب.
نگرانی چهقدر بد است. اینکه از دستت کاری برنیاید. اینکه بیتقصیر باشی و همزمان پر از تقصیر. اینکه شیفته باشی و مشوش. اینکه رهایت کنند با اضطرابت تا با اضطرابت بشکنی و کوبیده شوی. اینکه لرزش تنت تا ساعتها ادامه یابد و همچنان یک «اَلو» نشنوی و یک «سلام» نبینی. مینویسم دراینباره. در این موقعیت بودن، خیلی شبیه مادر بودن است. کمی شبیه پدر بودن. خیلی شبیه مردن است و زنده شدن. حالا مادرم را درک کردم. حالا که کلی گریستم. حالا که هنوز نگرانم و مضطرب.
روم
محمد صدیق مِنشاوی
۲۹ دی ۱۲۹۸ خورشیدی در شهر منشاهِ استان سوهاجِ مصر کسی زاده شد که حدود ۷ دهه بعد، نخستین مواجههی جدی من با موسیقی، پساز لالاییهای مادرم و مرثیههای عمویم، بود. امروز (۳۰ خرداد ۱۳۴۸) درگذشت اوست: محمد صدیق مِنشاوی. صدای او بسیار زیبا و گرم و دارای طنین و رنگی منحصربهفرد و اصطلاحاً خیشومی بود. خیشوم به فضای خالی پشت بینی میگویند. از آن صداهایی بود که در بم و توسط و اوج هم نرمی و لطافت داشت. در اخلاق و شیوهی زندگی هم فردی درستکار و فروتن بود. مذهبش سنی شافعی بود. هرگز حاضر نشد برای تلاوت قرآن در رادیو آزمون بدهد و دستاندکاران رادیو وادار شدند دمودستگاه خود را به محل تلاوتش ببرند تا صدای خاصش را ضبط کنند. او دعوت دورافتادهترین روستاها را هم برای تلاوت میپذیرفت. او در شیوههای تلاوت (ترتیل و تحقیق) و نیز در تجوید و انتقال معانی و وقفوابتدای درست روی آیهها، سرآمد بود. خیلی پنداشتم که کدام فرازش را برایتان بگذارم. سرانجام به دو آیه از سورهی روم (در مقام رَست یا راست و مقام عجم) راضی شدم که همان دو مقامی است که استاد شجریان ربنا را در آن خواندهاست. دل به موسیقیاش بدهید و لذت ببرید.
@REsearchers
@REsearchers
سرانجام گمانم این مغز واماندهام باعث مرگم شود. روزهای اخیر، سومین باری است که باز هم در مغزم عارضهای رخ میدهد. زمستان سال ۱۳۹۳، وقتی سرباز بودم، یک بیماری ناشناختهی مغزی، اما درمانشدنی گرفتم، که حدود ۴۰ روز طول کشید تا درمان شوم و در آن دوران بسیار اذیت شدم. آن هنگام بیمهی تکمیلی سربازی بودم و هزینهی زیادی نکردم. پاییز و زمستان ۱۳۹۸ هم دوباره یک بیماری عجیب دیگر گرفتم که دو متخصص گوشوحلقوبینی رفتم و پنج جلسه هم پیش متخصص مغزواعصاب رفتم و آنقدر آزمایش دادم و دارو عوض کردم تا پساز حدود سه ماه بهبودی حاصل شد. البته باز هم قرار بود توسط همان متخصص مغزواعصاب معاینه شوم؛ اما دیگر کرونا آمد و قرنطینهی سراسری شد و سپس مادرم درگذشت و من هم دیگر پیاش را نگرفتم. دیگر هم آن بیماری و عوارضش را مشاهده نکردم. تمام مراحل درمان و آزمایشهای این بیماری هم، مبلغ قابلتوجهی نشد؛ زیرا بیمهی روستایی بودم که تقریباً ۹۰٪ از هزینهها را بیمه پوشش میداد و من فقط ۱۰٪ را پرداخت کردم. تمام نوبتها را هم اینترنتی میگرفتم و سر ساعت هم متخصص معاینه میکرد و با وجود شلوغی بیمارستان، چون اینترنتی نوبت میگرفتم، زودتر از دیگران راهی میشدم. از سه روز پیش هم یک بیماری و عارضهی دیگری در خودم دیدهام که برخلاف انتظار پزشکِ اورژانس بیمارستان، معلوم شد مشکل از مغز من است و حالا باید روند درمانش را طی کنم. همهی این سه بیماری هم با وجود همهی تفاوتهایشان، یک وجه مشترک داشتند و آن چیزی نبود جز اضطراب و استرس! این یک کیلو مغزمان گویا همه چیزمان است. با کوچکترین اختلالی وامیرود و با کمترین اضطرابی یک جای آدم از کار میافتد. استرس که میگیری، مغز هم مضطرب میشود و میزند فلان جای آدمی را مختل میکند. کاش اگر قرار است روزی بمیرم، فرصت این را داشته باشم تا کارهایم را سروسامان بدهم و ناگهانی و علیل و ازکارافتاده به فنای باقی نروم! گرچه من دیگر مدتهاست که وصیتنامهام را نوشتهام و فردی را هم برای انجام آن درنظر گرفتهام؛ ولی آدمی است دیگر. هزار بستگی و وابستگی به این جهان دارد. مانند آن درویش دکانِ عطاریِ «عطار» نیستم که بی هیچ دلبستگی، سنگی را بالین سر خود کنم و سر بر آن بگذارم و بمیرم! آدمی در لحظههای آخر، پر از زندگی و حرف است. شاید هیچ زمانی مانند زمان مرگ، سرشارتر از زندگی نباشیم؛ اما اگر آن لحظه مغزم کار نکند چه؟ نه بتوانی بگویی و نه بتوانی بنویسی و نه هیچ! چه سخت است که ناگفته بروی. هیچکس هم نخواهد دانست در تو چه میگذشت. اکنون که میتوانند بدانند همْ حسوحالش را ندارند. نمیدانم این مغزِ احتمالاً معیوبم تا کجا یاریام خواهد کرد و تا کجا آگاهی و خودآگاهی و زبان و کلام و اندامهای مرا زنده و سرپا نگاه خواهد داشت؛ اما اگر روزی آمد که از زندگی افتادم و فتاده شدم، دیگر زنده بودن هم لزومی ندارد؛ زیستنِ هاوکینگوار را بلد نیستم. نمیخواهم بلد هم باشم. همان مرگ را ترجیح میدهم در آن شرایط. تجربه نشان دادهاست که آن که به زندگی مشتاقتر است، زندگیاش کوتاهتر است. مرگ خلاصه خواهد آمد. حالا هم که گرفتار این دنیا شدهایم. مغزمان هم که یکیدرمیان از کار میافتد. تا هستیم برویم ببینیم آخرش چه خواهد شد.
#مغز
@REsearchers
سرانجام گمانم این مغز واماندهام باعث مرگم شود. روزهای اخیر، سومین باری است که باز هم در مغزم عارضهای رخ میدهد. زمستان سال ۱۳۹۳، وقتی سرباز بودم، یک بیماری ناشناختهی مغزی، اما درمانشدنی گرفتم، که حدود ۴۰ روز طول کشید تا درمان شوم و در آن دوران بسیار اذیت شدم. آن هنگام بیمهی تکمیلی سربازی بودم و هزینهی زیادی نکردم. پاییز و زمستان ۱۳۹۸ هم دوباره یک بیماری عجیب دیگر گرفتم که دو متخصص گوشوحلقوبینی رفتم و پنج جلسه هم پیش متخصص مغزواعصاب رفتم و آنقدر آزمایش دادم و دارو عوض کردم تا پساز حدود سه ماه بهبودی حاصل شد. البته باز هم قرار بود توسط همان متخصص مغزواعصاب معاینه شوم؛ اما دیگر کرونا آمد و قرنطینهی سراسری شد و سپس مادرم درگذشت و من هم دیگر پیاش را نگرفتم. دیگر هم آن بیماری و عوارضش را مشاهده نکردم. تمام مراحل درمان و آزمایشهای این بیماری هم، مبلغ قابلتوجهی نشد؛ زیرا بیمهی روستایی بودم که تقریباً ۹۰٪ از هزینهها را بیمه پوشش میداد و من فقط ۱۰٪ را پرداخت کردم. تمام نوبتها را هم اینترنتی میگرفتم و سر ساعت هم متخصص معاینه میکرد و با وجود شلوغی بیمارستان، چون اینترنتی نوبت میگرفتم، زودتر از دیگران راهی میشدم. از سه روز پیش هم یک بیماری و عارضهی دیگری در خودم دیدهام که برخلاف انتظار پزشکِ اورژانس بیمارستان، معلوم شد مشکل از مغز من است و حالا باید روند درمانش را طی کنم. همهی این سه بیماری هم با وجود همهی تفاوتهایشان، یک وجه مشترک داشتند و آن چیزی نبود جز اضطراب و استرس! این یک کیلو مغزمان گویا همه چیزمان است. با کوچکترین اختلالی وامیرود و با کمترین اضطرابی یک جای آدم از کار میافتد. استرس که میگیری، مغز هم مضطرب میشود و میزند فلان جای آدمی را مختل میکند. کاش اگر قرار است روزی بمیرم، فرصت این را داشته باشم تا کارهایم را سروسامان بدهم و ناگهانی و علیل و ازکارافتاده به فنای باقی نروم! گرچه من دیگر مدتهاست که وصیتنامهام را نوشتهام و فردی را هم برای انجام آن درنظر گرفتهام؛ ولی آدمی است دیگر. هزار بستگی و وابستگی به این جهان دارد. مانند آن درویش دکانِ عطاریِ «عطار» نیستم که بی هیچ دلبستگی، سنگی را بالین سر خود کنم و سر بر آن بگذارم و بمیرم! آدمی در لحظههای آخر، پر از زندگی و حرف است. شاید هیچ زمانی مانند زمان مرگ، سرشارتر از زندگی نباشیم؛ اما اگر آن لحظه مغزم کار نکند چه؟ نه بتوانی بگویی و نه بتوانی بنویسی و نه هیچ! چه سخت است که ناگفته بروی. هیچکس هم نخواهد دانست در تو چه میگذشت. اکنون که میتوانند بدانند همْ حسوحالش را ندارند. نمیدانم این مغزِ احتمالاً معیوبم تا کجا یاریام خواهد کرد و تا کجا آگاهی و خودآگاهی و زبان و کلام و اندامهای مرا زنده و سرپا نگاه خواهد داشت؛ اما اگر روزی آمد که از زندگی افتادم و فتاده شدم، دیگر زنده بودن هم لزومی ندارد؛ زیستنِ هاوکینگوار را بلد نیستم. نمیخواهم بلد هم باشم. همان مرگ را ترجیح میدهم در آن شرایط. تجربه نشان دادهاست که آن که به زندگی مشتاقتر است، زندگیاش کوتاهتر است. مرگ خلاصه خواهد آمد. حالا هم که گرفتار این دنیا شدهایم. مغزمان هم که یکیدرمیان از کار میافتد. تا هستیم برویم ببینیم آخرش چه خواهد شد.
#مغز
@REsearchers
جان مریم
احمد عاشورپور
از خوانندهی پیشگام و برجستهی گیلانی، احمد عاشورپور، پیشتر نوشته بودم (دربارهی عاشورپور همراه با ترانهی «والس نوروزی»: اینجا. ترانهی «خروسخوان» یا «آفتابخیزان»: اینجا). ترانهی زیبا و شنیدنیای که در بالا گذاشتهام، «جان مریم» نام دارد (ارتباطی به آن جان مریمِ استاد محمد نوری ندارد). اطلاعات زیادی نتوانستم از این اثر بیابم و قرار شد یکی از پژوهشگران گیلانی، اطلاعاتی از این اثر بیابد و دراختیارم بگذارد. همین اندازه میدانم که این اثر احتمالاً در دههی بیست یا سی خوانده شدهاست و سراینده و آهنگسازش فردی بهنام داداشزاده بودهاست. اصل شعر و ترجمهی فارسیاش را از اینجا بخوانید. یک بازخوانی مهم نیز از این اثر شدهاست که احتمالاً برایتان جالب و شنیدنی باشد. این بازخوانی اخیراً از اعماق تاریخ بیرون آمدهاست و شرح مفصلی دارد که طی یادداشتی جداگانه خوانندهاش را معرفی کرده و دربارهی خودِ بازخوانی هم توضیح خواهم داد.
#احمد_عاشورپور
#گیلکی #موسیقی
@REsearchers
#احمد_عاشورپور
#گیلکی #موسیقی
@REsearchers
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
لیلا شریفی (شریفآوا)، خواننده و رقاص و سراینده و نویسنده و هنرپیشهی ایرانی و زادهی ۱۳۰۸ ( ۱۹۳۰) و احتمالاً در تبریز است. بهدلیل عضویت همسرش در حزب توده، به شوروی پناه برده و ساکن تاجیکستان شدند. در ۱۹۵۳ وارد کنسرواتوار دوشنبه شده و به تحصیل در رشتههای آواز و ترانههای فولکلور ملل شرق مشغول شد. وی خوانندهی رسمی رادیوتلویزیون تاجیکستان بود. در ۱۹۶۲ هم کرسی استادی تاجیکستان را گرفت. در ۱۹۶۷ به باکو رفت و خوانندهی رسمی آنجا شد. در ۱۹۷۰ جزو پنج ستارهی برگزیدهی شوروی شد. در ۱۹۷۸ هم کرسی استادی باکو را گرفت. او به ۸ زبان دنیا مسلط است و به زبانهای فارسی (ایرانی و تاجیکی و افغانی) و هندی و ترکیِ باکو و روسی و ارمنی و گیلکی و اسپانیایی، حدود ۴۰۰ ترانه خواندهاست! بهگفتهی خودش او همیشه در اجراهایش ترانههای ایرانی را مقدم بر دیگر زبانها میدانست. در ۱۹۸۰ همسرش درگذشت و او به برلین غربی و سپس به دوسلدورف رفت. او دوسلدورف را بسیار دوست دارد و ترانهای هم در مدح این شهر بهزبان فارسی خواندهاست. فیلم بالا اجرای ترانهی «جان مریم» (با شعری دیگر) در تلویزیون باکو است که اصل آن از عاشورپور است.
@REsearchers
@REsearchers
دوسلدورف
لیلا شریفی
لیلا شریفی سالها میان جامعهی ایرانی مهجور و ناشناس بود و کمتر از یک سال است که بهلطف شبکههای اجتماعی و بازخوانی او از آثار «احمد عاشورپور»، ایرانیان با او و آثارش آشنا شدهاند. شوروی، گنجینهی موسیقاییِ ارزشمندی دارد؛ اما متأسفانه نگاه ما بیشتر به اروپا بودهاست. اگر رایزنی فرهنگی مناسبی با مسکو صورت بگیرد، میتوان فیلمها و ترانههای ارزشمندی مربوط به ایران و هنرمندان ایرانی را از مسکو استخراج کرد و روی آنها مطالعه صورت داد. روسها، سنت ایرانشناسی دیرینهای دارند و هر اندازه که ما از روسها چیزی نمیدانیم، آنها از ما خوب میدانند. لیلا شریفی با وجود مِهری که به ایران داشت و از آن بهعنوان میهن خود یاد میکند؛ اما گویا تعلق چندانی هم به موجودیت سیاسی ایران نداشت. او هم در تاجیکستان و هم باکو، هنرمند ملی لقب گرفتهاست! او درنهایت در دوسلدورف آلمان ساکن شد (اکنون بیشاز ۹۰ سال دارد) و بهگفتهی خودش در آغاز حضورش در این شهر، از حضور مردم درکنار رود راین و زیباییهایش به شعف آمده و این شعر را برای این شهر و مردمش سرود. این ترانه در سال ۱۹۹۵ یا ۱۹۹۶ در استودیوِ دویچهوله ضبط شدهاست.
@REsearchers
@REsearchers
تو آن ماهی
استاد بنان
نه هر که خانهی جان سوخت، عاشقی آموخت
نخستمرحلهی عاشقی قبول وفاست
آیا عشق و نیمهی گمشده وجود دارد؟ من اینجا بارها دربارهشان نوشتهام و معتقدم که وجود ندارند. عشق، احتمالاً محصول فراق است و نرسیدن. مانند لیلی و مجنون؛ اما هستند کسانی چون شیرین که تنها و ناگهان در شبی سوار بر اسب شده و سوی وجود خسروانیتان کنند. آن هم از فرسنگها آنسوتر. داستانها، شیرین را به خسرو میرسانند؛ اما واقعیتی که احتمالاً برای ما پیدرپی رخ میدهد، فرهادشدگی است. ما در کجای جهان ایستادهایم و سهم ما از گیتی چیست؟ آن فرصت طلایی ناب ما کجاست؟ گاهی فقط یک قدم از شما فاصله دارد؛ اما آغوشش رخ نمیدهد! زندگی همین است. پر از آدمهایی که میگویند تنهاییم؛ اما آغوش گشادهی دلدارش را، در دو گام آنسوتر از خود نمیبیند.
حافظ! هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
اِحرامِ طوفِ کعبهی دل، بیوضو بِبَست
آخر ما آدمیان را چه شدهاست؟ چرا چنینایم؟
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
گویا همه چیز در این سخن بیژن نجدی تمام شدهاست: «که من از شاید آمدهام، و تو از هرگز». و چهقدر زیباست دکلمهی بالا و صدای بنان.
نخستمرحلهی عاشقی قبول وفاست
آیا عشق و نیمهی گمشده وجود دارد؟ من اینجا بارها دربارهشان نوشتهام و معتقدم که وجود ندارند. عشق، احتمالاً محصول فراق است و نرسیدن. مانند لیلی و مجنون؛ اما هستند کسانی چون شیرین که تنها و ناگهان در شبی سوار بر اسب شده و سوی وجود خسروانیتان کنند. آن هم از فرسنگها آنسوتر. داستانها، شیرین را به خسرو میرسانند؛ اما واقعیتی که احتمالاً برای ما پیدرپی رخ میدهد، فرهادشدگی است. ما در کجای جهان ایستادهایم و سهم ما از گیتی چیست؟ آن فرصت طلایی ناب ما کجاست؟ گاهی فقط یک قدم از شما فاصله دارد؛ اما آغوشش رخ نمیدهد! زندگی همین است. پر از آدمهایی که میگویند تنهاییم؛ اما آغوش گشادهی دلدارش را، در دو گام آنسوتر از خود نمیبیند.
حافظ! هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
اِحرامِ طوفِ کعبهی دل، بیوضو بِبَست
آخر ما آدمیان را چه شدهاست؟ چرا چنینایم؟
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
گویا همه چیز در این سخن بیژن نجدی تمام شدهاست: «که من از شاید آمدهام، و تو از هرگز». و چهقدر زیباست دکلمهی بالا و صدای بنان.
جملهای کلیشهای و جنسیتزده و مثلاً طنز در سطح فضای مجازی دربارهی زنان وجود دارد که من قبولش ندارم؛ اما آن را به انسانها تعمیم میدهم: «ما معمولاً آن آدم خوبِ زندگیمان را برای حرف زدن دربارهی آن آدم بدی که شیفتهاش هستیم، میخواهیم. خب چرا عاشق و دوستدار همان آدمِ خوب نمیشویم؟» چرا ما سراغ کسانی میرویم که مشخصههای آنها برای ما نامناسب است؟ چرا ما انسانهایی با ویژگیهایی مثبت مانند مهربانی و مهرورزی و راستی و دانایی را رد میکنیم؟ شاید عجیب باشد اگر بدانیم که رفتار پدرومادر ما در کودکی باعث میشود تا ما انسانهای درست و خوبی که در آینده پیش روی ما قرار میگیرند را از خودمان برانیم! خانواده، و بهویژه پدرومادر، الگوهایی از دلدادگی و دلبرانگی را به ما میدهند و عملاً گونهها و سوژههای عشقی ما را هدایت میکنند. ما درون نهاد خانواده، ممکن است الگوهایی ناکارآمد برای خودمان بسازیم و ازاینرو انسانهایی نامناسب را با سطحی نازل از «خوبی»، و صرفاً بهدلیل داشتن «حس مشابه» با خودمان، به خود راه میدهیم. این حسِ مشابه میتواند باعث آزار و رنج ما باشد؛ اما ممکن است بهدلیل سابقهمند بودنش در خانواده و محیط و والدین، ما با فردِ باعثِ این حسِ مشابه، وارد ارتباط عاشقانه بشویم! این اتفاقْ اصلاً خوب نیست، اما متقاعدکننده به نظر میرسد؛ زیرا آشنا است. همچنین ممکن است ما ویژگیهای مثبتی که فردِ پیش روی ما دارد، صرف اینکه آن ویژگی مثبت را پیشتر در والدین خود هم میدیدیم، را کنار بگذاریم؛ درحالی که این فرد، آدم دیگری است و دلیلی ندارد که گمان ببریم او هم آن ویژگیهای منفی والدین ما را داشته باشد! ما باید بکوشیم تا از این الگوهای تحمیلی و نهادینهشده در خودمان بِرَهیم و راه رابطه گرفتن با کسی که پیش روی ما هست را بیاموزیم. باید ببینیم چه چیزی از سوی مراقبانِ اولیهمان باعث آزارمان بودهاست و بکوشیم که جذب همان چیزها نشویم و برای کسانی که دوستمان دارند همان مشکلاتی را که احتمالاً خودمان پیشتر داشتیم پدید نیاوریم. ممکن است در دیگران ویژگیهایی مثبت بیابیم، بدون اینکه آنان ویژگیهای آزاردهندهی تجربیدهمان را داشته باشند. در فیلم پایین مثالها و جزئیات بیشتری را میتوانید ببینید و بشنوید.
@REsearchers
@REsearchers
Telegram
بارگذاریها
یادداشت مربوطه
گیلان برای من چه داشت و از من چه ساخت؟ زاده شدن در انتهای روستایی بسیار سرسبز و زیبا با سه رودخانه و دو اثر تاریخی و سه امامزاده. توتستانهایی سرسبز و تیمار¹هایی دیدنی و جذاب و شالیزارهایی چشمنواز و خوشبو و باغهایی بسیار حاصلخیز، از بادام زمینی گرفته تا سبزیها و صیفیها و حبوبات و ذرت، و درختان آلوچهی گوناگون و درختان گردوی تنومند و خُجدار²های بلند و کونوس³های ریزودرشت و بیشههای پر از درخت و سبزه و گل و گیاه و نوای انواع پرندگان و جانوران وحشی و اهلی و بسیاری چیزهایی دیگر. و خانهای چوبی و بسیار بلند و دوطبقه، که سالها آنجا زندگی کردیم. مادر و پدرم، هردو گیلکهایی اصیل بودند که ما را با زبان گیلکی بزرگ کردند. من تمام جهانم با گیلکیای که والدینم، بهویژه مادرم، به من میداد، شکل میگرفت و ساخته میشد. خودم را کودکی چندساله در آن طبیعتِ بینظیر، کنجکاو به تمام گیاهان و جانوران بهیاد میآورم که پر از پرسش بودم از همه چیز، و تنها پناهگاهم برای فهمش، پرسیدنش بهزبان گیلکی از مادروپدری بیسواد بود. قشنگ یادم میآید که طبیعت و اجزایش، تنها دوستان راستینم تا دوران دبیرستان بودند. پدرم بسیار مذهبی و سختگیر بود. هم در امورات مذهبی و هم کار کشاورزی. اما مادرم و پدربزرگ و مادربزرگ مادریام، که در چند قدمی خانهمان بودند، آسانگیر بودند و پر از همدلی. ازاینرو ما همانا «مَعَ ٱلْعُسرِ» پدر را با «یُسرِ» مادر تاب میآوردیم و برای یادگیری امورات کشاورزی، بیشتر برای پدربزرگ کار میکردیم تا خودمان. من در کودکی کاملاً به این موضوع آگاهی داشتم که من، کودکی روستایی و ساده هستم. شهر و مردم شهر برای من نماد رفاه و دانایی و دانش و مهارت بودند. آرزوی رفتن به شهر را نداشتم؛ اما همیشه دوست میداشتم که با دانشاندوزی فراوان بتوانم اعتمادبهنفس لازم برای نزدیک شدن و دوستی با آدمها را بهدست بیاورم. مذهب، نخستین کارکردهای اجتماعیاش را اینجا به من نشان داد: ارتباط با دیگران. اما این ارتباطها، هرگز ژرفایی که من میخواستم را رقم نزد (دربارهی کارکردهای اجتماعی مذهب در یادداشتی جداگانه بهتفصیل خواهم نوشت.). روستا و طبیعت بیهمتای گیلان، همان اندازه که مرا ساده و راستگو و تندرست و کوشنده و مهربان و وفادار بار میآورد، هرگز مرا متوجه چیزهایی که در من پدید میآورد نمیکرد. این شهر و انسان شهری بود که برای نخستین بار من را متوجه چیستیام و ارزش داشتههایم کرد. که من بیریا و بیدریغ همه چیز و همه کس را دوست میداشتم و انسان شهری از من هزار دلیل میخواست. من نمیدانستم چرا درخت و رودخانه را دوست دارم! من درون درخت و رودخانه بودم. آنان را جزئی از خودم میدانستم. دوست داشتنشان برایم بدیهی بود. مانند حسی که انسان به میهن خود یا به مادر خود دارد. من پاسخی برای این انسان شهری نداشتم. از همانجا بود که نزاع، میان زیست من و نگاه انسان شهری، آغاز شد. این دوگانه، تابهامروز هم، که دیگر روستای ما آن افسانگی و زیبایی را ندارد، ادامه یافتهاست، که من بیدریغ و ژرف، مهر میورزم به چیزها و آدمها، و نمیدانم چرا! که من یاد نگرفتم چرتکه انداختن برای مهر ورزیدن را، که من هنوز مضطرب میشوم در موقعیتهای عاطفی و عاشقانه، و البته کمکم بدان مسلط خواهم شد. انگار اینگونه بودن خیلی نادر است و باعث میشود که دیگران ناگهان تو را پس بزنند! قشنگ یادم میآید که مادرم هم اینگونه بود، که چهگونه بیدریغ به ما و هر کس که به خانهمان میآمد، عشق میورزید. من دربرابر دیدن آنهمه عاشقانگیها و اضطرابهای ناشی از دوست داشتنش، بیدفاع بودم. همان را دیدم و همان را آموختم و همان شدم و حالا نیز مادرم هستم در قاموس ابراهیم، با اندکی سواد. نمیدانم کجای این ماجرا ترسناک و دوستنداشتنی و پسزدنی است! من آنقدرها هم در زمان حیات مادرم به او وابسته نبودم؛ اما این شباهتها در من هست. گیلان برای من اینگونه بودن را در خود داشت که گویا چنین بودن، برای بسیاری خوشایند نیست. باید از خودتان بپرسید چرا؟ زیرا من خواهم کوشید که به این راه ادامه بدهم.
________
۱. سازههای چوبی و محل پرورش کرم ابریشم
۲. درخت گلابی جنگلی
۳. ازگیل
@REsearchers
گیلان برای من چه داشت و از من چه ساخت؟ زاده شدن در انتهای روستایی بسیار سرسبز و زیبا با سه رودخانه و دو اثر تاریخی و سه امامزاده. توتستانهایی سرسبز و تیمار¹هایی دیدنی و جذاب و شالیزارهایی چشمنواز و خوشبو و باغهایی بسیار حاصلخیز، از بادام زمینی گرفته تا سبزیها و صیفیها و حبوبات و ذرت، و درختان آلوچهی گوناگون و درختان گردوی تنومند و خُجدار²های بلند و کونوس³های ریزودرشت و بیشههای پر از درخت و سبزه و گل و گیاه و نوای انواع پرندگان و جانوران وحشی و اهلی و بسیاری چیزهایی دیگر. و خانهای چوبی و بسیار بلند و دوطبقه، که سالها آنجا زندگی کردیم. مادر و پدرم، هردو گیلکهایی اصیل بودند که ما را با زبان گیلکی بزرگ کردند. من تمام جهانم با گیلکیای که والدینم، بهویژه مادرم، به من میداد، شکل میگرفت و ساخته میشد. خودم را کودکی چندساله در آن طبیعتِ بینظیر، کنجکاو به تمام گیاهان و جانوران بهیاد میآورم که پر از پرسش بودم از همه چیز، و تنها پناهگاهم برای فهمش، پرسیدنش بهزبان گیلکی از مادروپدری بیسواد بود. قشنگ یادم میآید که طبیعت و اجزایش، تنها دوستان راستینم تا دوران دبیرستان بودند. پدرم بسیار مذهبی و سختگیر بود. هم در امورات مذهبی و هم کار کشاورزی. اما مادرم و پدربزرگ و مادربزرگ مادریام، که در چند قدمی خانهمان بودند، آسانگیر بودند و پر از همدلی. ازاینرو ما همانا «مَعَ ٱلْعُسرِ» پدر را با «یُسرِ» مادر تاب میآوردیم و برای یادگیری امورات کشاورزی، بیشتر برای پدربزرگ کار میکردیم تا خودمان. من در کودکی کاملاً به این موضوع آگاهی داشتم که من، کودکی روستایی و ساده هستم. شهر و مردم شهر برای من نماد رفاه و دانایی و دانش و مهارت بودند. آرزوی رفتن به شهر را نداشتم؛ اما همیشه دوست میداشتم که با دانشاندوزی فراوان بتوانم اعتمادبهنفس لازم برای نزدیک شدن و دوستی با آدمها را بهدست بیاورم. مذهب، نخستین کارکردهای اجتماعیاش را اینجا به من نشان داد: ارتباط با دیگران. اما این ارتباطها، هرگز ژرفایی که من میخواستم را رقم نزد (دربارهی کارکردهای اجتماعی مذهب در یادداشتی جداگانه بهتفصیل خواهم نوشت.). روستا و طبیعت بیهمتای گیلان، همان اندازه که مرا ساده و راستگو و تندرست و کوشنده و مهربان و وفادار بار میآورد، هرگز مرا متوجه چیزهایی که در من پدید میآورد نمیکرد. این شهر و انسان شهری بود که برای نخستین بار من را متوجه چیستیام و ارزش داشتههایم کرد. که من بیریا و بیدریغ همه چیز و همه کس را دوست میداشتم و انسان شهری از من هزار دلیل میخواست. من نمیدانستم چرا درخت و رودخانه را دوست دارم! من درون درخت و رودخانه بودم. آنان را جزئی از خودم میدانستم. دوست داشتنشان برایم بدیهی بود. مانند حسی که انسان به میهن خود یا به مادر خود دارد. من پاسخی برای این انسان شهری نداشتم. از همانجا بود که نزاع، میان زیست من و نگاه انسان شهری، آغاز شد. این دوگانه، تابهامروز هم، که دیگر روستای ما آن افسانگی و زیبایی را ندارد، ادامه یافتهاست، که من بیدریغ و ژرف، مهر میورزم به چیزها و آدمها، و نمیدانم چرا! که من یاد نگرفتم چرتکه انداختن برای مهر ورزیدن را، که من هنوز مضطرب میشوم در موقعیتهای عاطفی و عاشقانه، و البته کمکم بدان مسلط خواهم شد. انگار اینگونه بودن خیلی نادر است و باعث میشود که دیگران ناگهان تو را پس بزنند! قشنگ یادم میآید که مادرم هم اینگونه بود، که چهگونه بیدریغ به ما و هر کس که به خانهمان میآمد، عشق میورزید. من دربرابر دیدن آنهمه عاشقانگیها و اضطرابهای ناشی از دوست داشتنش، بیدفاع بودم. همان را دیدم و همان را آموختم و همان شدم و حالا نیز مادرم هستم در قاموس ابراهیم، با اندکی سواد. نمیدانم کجای این ماجرا ترسناک و دوستنداشتنی و پسزدنی است! من آنقدرها هم در زمان حیات مادرم به او وابسته نبودم؛ اما این شباهتها در من هست. گیلان برای من اینگونه بودن را در خود داشت که گویا چنین بودن، برای بسیاری خوشایند نیست. باید از خودتان بپرسید چرا؟ زیرا من خواهم کوشید که به این راه ادامه بدهم.
________
۱. سازههای چوبی و محل پرورش کرم ابریشم
۲. درخت گلابی جنگلی
۳. ازگیل
@REsearchers
دربارهی زبان فارسی.pdf
718 KB
دکتر محمدرضا باطنی، زبانشناس و مترجم، گفتوگویی داشت با مجلهی آدینه در سال ۱۳۶۶ که در دو بخش منتشر شد و این فایل بخش یکم آن است. او در این گفتوگو نخست تعریفی ساده از زبانشناسی میدهد و تفاوتش با زباندانی و ریشهشناسی را توضیح میدهد. سپس به بحث زبان اول میپردازد و این بحث را پیش میکشد که ممکن است فارسیآموزی در برخی نقاط ایران باعث افت یا ترک تحصیل بشود، که البته هیچ مستنداتی ارائه نمیدهد و اساساً چنین حرفی بیشتر وجهی سیاسی دارد و شاید در آن سالها ایشان از آن اطلاعی نمیداشتند. در ادامه میگویند اینکه ما هنوز فردوسی و بیهقی را میفهمیم، مایهی شگفتی است و باید بررسی علمی بشود؛ اما روزی فراخواهد رسید که ما زبان گذشتگان را متوجه نشویم و نیاز به شرح و تفسیر و حتی ترجمه داشته باشیم. همچنین معتقدند که هیچ خطری زبان فارسی را تهدید نمیکند؛ اما فارسی را دچار بحران میداند که آن را از سر خواهد گذراند. ایشان بهجای ناتوانی زبان فارسی در بیان مفاهیم علمی، از نارسایی استفاده میکنند. ایشان از افراط در گفتارینویسی هم صحبت میکنند و همچنین توضیحاتی دربارهی تأثیر ترجمه بر زبان فارسی میدهند.
@REsearchers
@REsearchers