جرئت دانستن داشته باش
1.18K subscribers
547 photos
221 videos
89 files
710 links
Sapere aude
Quintus Horatius Flaccus
Immanuel Kant
اندکی دانستن درباره‌ی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانه بودنِ آن نمی‌زند. «کارل سِیْگن»
بنیاد: سه‌شنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴
این‌جا کجاست و چه‌ کسی می‌نویسد؟
https://t.me/REsearchers/2186
Download Telegram
‌
دیشب اتفاق جالبی برایم افتاد. با یکی از آشنایانم کاری داشتم. گفت در مسجد محله است. هنگامی که در مسجد بودم، متوجه گفت‌وگوی مردی جوان با پسری نوجوان به عربی شدم! برایم جالب شد که اینان کیستند و در روستای ما چه می‌کنند. از هم‌محلی‌ام پرسیدم و گفت آن آقا هم‌کار آقای فلانی در اداره‌ی گمرک است و چند روزی آمده‌اند سفر. اهل خورستان‌اند. من هم شاخک‌هایم تیز شد و رفتم نزدیک‌شان. به آنان گفتم که آیا با موسیقی عربی در عراق و مصر آشنایی دارید؟ گفتند آری. گفتم مثلاً ناظم‌ُالغزالی را می‌شناسید؟ مرد گفت آری و گوش می‌دهیم و خواننده‌ی خوبی است و در دست‌گاه می‌خوانَد. من گفتم آری. لامی‌خوانی‌هایش خیلی شورانگیز است. سپس خودش برگشت گفت اما ما بیش‌تر ام‌کلثوم گوش می‌دهیم. گفتم من هم شیفته‌ی ام‌کلثوم هستم و سال‌هاست که آثارش را گوش می‌دهم و می‌خوانم (در این حین گاهی هم با هم‌محلی‌ام به گیلکی سخن می‌گفتم و آن‌ها متوجه نمی‌شدند). نخست سخنم را جدی نگرفت و پنداشت که شاید کسی هستم که فقط نام ام‌کلثوم را شنیده‌ام. گفتم من بسیاری از آهنگ‌هایش را از برم. گفت «هجرتک» را خیلی دوست دارد. گفتم «الأطلال» را چه‌طور؟ خیلی معروف است. گفت کدام است؟ برایش خواندم. گفت این را به‌یاد ندارم و خوشش آمد از خواندنم؛ اما هنوز مرا جدی نمی‌گرفت و روی این حساب که من گیلک هستم و فارسی صحبت می‌کنم، نمی‌خواست بپذیرد که ام‌کلثوم را بیش‌تر از او می‌دانم و می‌شناسم! مانند این‌که من بروم خوزستان و کسی آن‌جا باشد که مثلاً خواننده‌ی گیلانی، استاد فریدون پوررضا را از من بهتر بشناسد و بخواند. شاید من هم جدی نگیرمَش! سپس آغازید به تعریف خاطره‌های پدرش. می‌گفت پدرم شیفته‌ی عبدالحلیم حافظ بود‌. دفترچه‌ای داشت که تمام شعرهای او را در آن می‌نوشت. وقتی جنگ شد، سمت ما را بمباران کردند و پدرم وقتی به منزل‌مان برگشت، نخستین چیزی که دنبالش کرد، آن دفترچه‌ی کهنه و قدیمی بود! و سرانجام آن را یافت. کاغذهایش همه خراب و خشک شده بود. پدرم مدت‌ها مشغول ترمیم و بازسازی آن شد و همیشه آن را محفوظ نگه می‌داشت. / خیلی جالب بود که این‌ها خانواده‌ای مذهبی بودند و این آقا علاقه‌ی فراوانی هم به مداحی و قاریان قرآن داشت. بااین‌حال عشق و شیفتگی به موسیقی در چشمانش موج می‌زد. درباره‌ی کاظم‌الساهر و چند خواننده‌ی دیگر سخن گفتیم. دوباره برگشتیم به ام‌کلثوم. به او گفتم یکی دیگر از اجراهایی که از ام‌کلثوم خیلی دوست می‌دارم «سیرة‌الحب» است. تا این را گفتم گفت: «آخ! آخ! عالی است!» و آن پسر نوجوان، که امیرحسین نام داشت، هم به‌وجد آمده بود. گفتم من این اثرش را هم از برَم. شگفت‌زده شد و باور نکرد‌. در همان مسجد دهان به آواز گشودم و برایش خواندم. و هرچه می‌خواندم، آن دو بیش‌تر ذوق می‌کردند. متنش را هم تا حدودی بلد بودند. لب‌خند از لب‌شان نمی‌رفت. برای‌شان خیلی هیجان‌انگیز بود که هزار کیلومتر آن‌سوتر از خانه و کاشانه‌شان، یک گیلک دارد برای‌شان به لهجه‌ی مصری، ام‌کلثوم می‌خوانَد! تا خواندنم تمام شد، آن پسر نوجوان با لب‌خند و موجی از شعف برگشت گفت: «عین ام‌کلثوم خواندی!». و این‌جا بود که دیگر مرا جدی ‌گرفتند. 😉 کمی از نوازندگان و آهنگ‌سازان و گروه افسانه‌ای ام‌کلثوم سخن گفتیم و این‌که چه‌گونه او دقایق متمادی سرِپا و از حفظ همه چیز را می‌خوانْد و اجرا می‌کرد. از مسجد آمدیم بیرون. گفت بیایید شما را برسانم و من هم پذیرفتم. در خودرو صحبت از نوازندگان خوزستانی شد و من گفتم که در بهبهان و اهواز و سربندر دوستانی دارم. و گفتم که سربندر یک دوست قدیمی دارم. گفت اتفاقاً ما هم اهل سربندر هستیم! و از من نام‌ونشان دوستم را پرسید و گفت که آنان را می‌شناسد! و ناگهان دوباره این هزار کیلومتر فاصله به‌قدر چند کلمه شد و کوچک و کوچک‌تر شد! آخرش طاقت نیاورد. به امیرحسین گفت که شماره‌ی ایشان را یادداشت کن. شماره‌ام را دادم و با تأکید فراوان گفت که هرگاه به خوزستان و به ویژه سربندر و حوالی آن آمدی، تماس بگیر که پذیرایت باشم. و تأکید کرد که حتماً باید پیش او بروم و خوزستان را با او بگردم و بخوانیم و بنوازیم. ام‌کلثوم، زاده‌ی روستایی در استان «دَقَهلیه»ی مصر در سال ۱۸۹۸ (۱۲۳ سال پیش) بود و من زاده‌ی روستایی در استان گیلانِ ایران در دهه‌ی ۶۰ خورشیدی (هشتاد میلادی). بیش‌از سه دهه از عمرم می‌گذرد و کسی از هزار کیلومتر آن‌سوتر، به‌دلیل علاقه‌ی منِ روستایی به یک روستایی دیگر در چند هزار کیلومتر آن‌سوتر، مرا به شهر و منزل خود دعوت می‌کند! من کجا؟ مصر کجا؟ سربندر کجا؟ و این آغاز یک دوستی و آشنایی شد که نمی‌دانم چه ماجراهایی در خود خواهد داشت؛ اما برای منی که اهل ماجراجویی‌ام، فتح باب نکویی بود و شاید به همین بهانه راهی سربندر شدم و آن دوست قدیمی‌ام را هم پس از سال‌ها برای نخستین بار دیدم.

#مصر #خوزستان #سربندر
#ام‌کلثوم #گیلان #عربی
‌
@REsearchers
‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در یادداشت پیشینم سخن از ناظم‌الغزالی، خواننده‌ی توان‌مند عراقی شد. او زاده‌ی ۱۹۲۱ و درگذشته‌ی ۱۹۶۳ است. درباره‌ی زندگی او حرف‌های بسیاری هست که در این نوشتار نمی‌گنجد. او در خانواده‌ای تهی‌دست زاده و با سختی‌های فراوان بزرگ شد و افزون بر خوانندگی، بازی‌گری هم می‌کرد و شخصیتی هنری و تئاتری بود. نخستین ترانه‌اش را در ۲۱سالگی‌ خواند و در ۲۸سالگی وارد رادیوعراق شد. ترانه‌ی قدیمی و محلی «میحانه» را درکنار آواز زیبای «عَيّرتني بالشّيب» برای نخستین بار به‌شکل رسمی اجرا کرد که باعث شهرت بسیار او در جهان عرب و کشورهای منطقه شد. همسر او هم خواننده‌ای برجسته به‌نامِ سليمه مراد بود. نکته‌ی جالب زندگیِ ناظم با سلیمه در این بود که آن‌ها گویا مدت‌ها تا پیش‌از ازدواج، باهم زندگی می‌کردند و سلیمه ۱۶ سال از او بزرگ‌تر بود! هم‌چنین سلیمه یهودی بود؛ ولی هیچ‌کدام از این‌ها مانع عشق‌شان نشد و آن‌ها درنهایت در سال ۱۹۵۳ باهم ازدواج کردند. سلیمه در سال ۱۹۷۴ درگذشت. مرگ ناظم بسیار ناگهانی بود و ابهاماتی درباره‌اش هست. درباره‌ی ترانه‌ی بالا باید یادداشتی جداگانه و مفصل بنویسم؛ اما فیلم بالا توضیحات و زیرنویس هم دارد.
‌
@REsearchers
‌
سیمین از نگاه «سیمین¹»: «سیمین ساختار هر مصرع یا بیتی را طوری تدوین می‌کند که به تحرک مصرع و بیت بعدی بینجامد و اوج غزل یا غزل‌واره را به پایان اثر وامی‌گذارد که ضربت آخری را فرود آورد و انگیختگی او، که به هوشیاری انجامیده، انگیختگی و هوشیاری را به تو هم ارزانی می‌دارد و تو متوجه می‌شوی که عصاره‌ی دردهای زمانه را واگویه کرده‌است. اگر غزل‌سرایی در شعر فارسی را با رودکی آغاز کنیم، ابیات غزل‌های رودکی هم در بیش‌ترِ موارد از چنین تداومی برخوردار است؛ اما حتی حافظ، به‌جز چند استثناء، هویت ابیات غزلش مستقل است، ضمن آن‌که هر بیت، شاه‌بیتی است. تداوم، تنها ویژگی شعرهای اخیر سیمین نیست. نوآوری او در وزن شعر فارسی، وسعتی که به اوزان شعر فارسی داده‌است، قطع رابطه با وزن‌های قدیمی یا به عبارت دیگر «آشنایی‌زدایی» و عدم به‌کارگیری وزن‌های مطبوع و مألوف و محیطی که با اوزان ناآشنا به‌وجود می‌آورد، از تازگی و بدعتِ بی‌مانندی سرشار است او را شاعری صاحب‌ِسبک معرفی می‌کند».
۲۸ تیر درگذشت سیمین بهبهانی است. علی‌محمد حق‌شناس (۱۳۱۹ - ۱۳۸۹) زبان‌شناس برجسته، لقب «نیمای غزل» را به او داده بود.
____
۱. سیمین دانشور
‌
@REsearchers
‌
‌
‌‌
هنگامی که مادرم درگذشت، نخستین واکنشم دست بردن به قلم بود برای نوشتن از او. و این نوشتن‌ها هم‌چنان ادامه دارد و پایان نیافته‌است. در همین صفحه حدود ۵۰ یادداشت از مادرم نوشته‌ام، به‌جز آن‌هایی که در اینستاگرامم و گروهم نوشته‌ام. با نوشته‌هایمْ پیام‌های صوتی‌ای گرفته‌ام که سراسر گریه بود، آن هم از هم‌میهنی که نمی‌شناختمش و او هم مرا نمی‌شناخت! پیام صوتی‌ای از هم‌میهنی دریافت کردم که مادروپدرش کنارش به‌سلامت بودند؛ اما با واژگانم همراه با من می‌گریست و بسیاری واکنش‌های دیگر؛ ولی چیزی که بارها و بارها درباره‌ی این نوشته‌ها به من گفته شد و هنوز هم می‌گویند این بود: «ندیده بودیم پسری را که این‌چنین ژرف مادرش را دوست داشته باشد و این‌همه به او وابسته باشد و این‌گونه پراحساس از او بنویسد.»! نمی‌دانم چرا باید چنین برداشتی از نوشته‌هایم بشود. البته من ناراحت نمی‌شوم از این حرف‌ها و هم‌دلیِ درون آن را درک می‌کنم؛ ولی مگر یک پسر به مادرش باید چه‌گونه باشد؟ من پیش‌تر هم گفته بودم که اتفاقاً چندان وابسته به مادرم نبودم و من در بیش‌ترِ یادداشت‌هایم از مادرم در نقش «مادری‌اش» نیست که می‌نویسم؛ بلکه دارم از زنی می‌نویسم که به‌دلیل سه دهه زیستن با او، شناخت دقیق و جزئی‌ای از او دارم و شاهد منش و رفتار و رنج‌ها و مهربانی‌هایش بوده‌ام. من از زنی نوشتم که ممکن بود دیگری باشد. من نوشتم، چون کسی مانند من از او ننوشت. من ترجیح دادم اشک‌هایم را کلمه کنم و بپاشم به‌پای یاد مادرم تا در ذهن دیگرانی که این‌ها را می‌خوانند شاید جوانه‌‌ای بزند و گلی بشکُفَد. که شاید بتوانم «از غم بزرگ، کاری بزرگ برآورم». اشک‌هایم پاک خواهند شد و در تاریخ محو می‌شوند. نسل پس‌از من نه می‌داند مادرم که بود و نه تجربیات زیسته‌ی ما را خواهد داشت. تازه من هم که این‌همه از مادرم نوشته‌ام، سراسر خسران و زیان کرده‌ام. چیزهای زیادی را از این زنِ بی‌سواد از دست داده‌ام که مطمئنم دیگر به‌دست نخواهم آورد. نیمه‌کاره به حال خود رها شدم و البته تقصیر خودم بود. دیر دانستمش و دیر آغازیدم به نوشتن از او. حالا هم نمی‌خواهم نوشته‌هایم درباره‌ی مادرم لابه‌لای دیگر نوشته‌هایم گم شود و کسانی که احتمالاً بعداً به صفحه‌ام خواهند پیوست، از آن بی‌خبر باشند. همه‌شان را در همین یادداشت گردآوری کرده‌ام که همیشه پیش چشمانم باشد؛ که پیاپی عکسش دیده شود و نامش مرور شود. جز این از من ساخته نیست و نمی‌خواهم به نبودنش و نشنیدنش عادت کنم. او دُرد تمام دردهایم است و سرخوشیِ تمام خوشی‌هایم.
مادران و پدران ما کِه بودند؟
ابتلا به کرونا
و رفتنِ مادر!
و حتی عدد ندانستن‌اش
آخرین گیله‌زنِ من
و به آغوش خاک سپردنش
نوای «جنجرةُ الباکیه» برای سومِ مادرم
نیم‌‌سده زیستن با مادرم
همه چیز هیچ شدند پس‌از رفتنش
از «ستاره‌ی شرق» برای مادرم
نوروزِ تاسیان
من و «بنان» برای مادرم
از خامه‌ی «نیما» برای مادرم
از خامه‌ی «نیلوفر» برای مادرم
سوگ‌واریِ سوگ
سیزده‌به‌درِ بی‌مادر
سبزه‌های مادر
باغِ بی‌مادری
برای «رضا بابایی» و دوباره مادرم
زیباییِ گیلان، محصول رنج مادرم بود.
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دریایی
چهلم هم عینِ اول است!
نخستین بدرقه‌ی بدون مادر
درختی برای مادر
نخستین رمضان بدون مادر
مادرم در کتاب فیزیک هم به سراغم می‌آید!
پرستار نمونه‌ی گیلان بر مزار مادرم
زادروز ازدواج مادر و پدرم
جنگل بود، اما امن بود!
گنجینه‌ی زبانیِ مادرم
پرندگان از پیِ مادر!
«نجات سربازرایان» و مادرم
محرّم در محرّم شد از نبودت
و می‌سپاریم‌تان به بردباری
مادرم و پدرش
استاد شجریان و مادرم
زنانی چون مادرم
۸ ماه و ۷ روز پس‌از مادرم
یلدای بی‌مادر
ممات حیاط
من، بعداز مادر
نخستین زادروز پدر، بدون مادر
و من هنوز در دیروزم
لحظه‌ای، مادرم شدن!
تصنیف کردیِ «محمد» برای مادرم
یک سال گذشت!
و بهاری دیگر
و نوروزی دیگر
صدای سرفه!
یک شبانه‌روزِ مادرم
‌
دین و ملیت در هویت ایرانی.pdf
1017.8 KB
دکتر جواد طباطبایی در یکی از گفت‌وگوهایش در سال ۹۲ مؤلفه‌های هویت ملی ایرانی را در ۴ عنصر خلاصه می‌کند: ۱. مسلمان بودن ۲. ایرانی بودن؛ که این دو درعرض هم‌اند و نباید یکی را به‌نفع دیگری کنار زد. ۳. سنت عقلی یونانی ۴. سنت غربی تجدد. بنده تا حدی با این تعریف موافقم؛ گرچه باید سیر تحولاتش درطول تاریخ فکری‌اجتماعی ایرانیان تبیین شود. دکتر حمید احمدی، استاد علوم سیاسی دانش‌گاه تهران، در مقاله‌ی کوتاهش با نام «دین و ملیت در هویت ایرانی» (۱۳۸۶) توضیح می‌دهد که ایرانیان چه‌گونه در سده‌های آغازین پس‌از حمله‌ی عرب‌ها، به ثبت و بازسازی هویت باستانی خود دست زده‌اند و این کار را هم‌زمان با پذیرش اسلام انجام داده‌اند. دکتر احمدی معتقد است که تقابل و ناسازگاری میان عنصر اسلامیت و ایرانیت، محصول رفتار حکومت در دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ است که منجر به پیدایش کسانی چون مطهری و شریعتی شده‌است. البته من با ایشان موافق نیستم؛ زیرا پیش‌از آن ما افرادی چون کسروی و هدایت را داریم که ایرانِ منهای اسلام را می‌خواستند که می‌توان آن را محصول دوران رضاشاهی دانست و محمدرضاشاه، انسانی دین‌دار و معتقد بود و سعی در حذف اسلام نداشت.

@REsearchers
‌
El huerfanito
Antonio Machin
پسرکی بیش نبود و داشت در خیابانی در نزدیکیِ خانه‌شان آواز می‌خواند و کشیشی که از آن‌جا می‌گذشت صدایش را شنید و بی‌درنگ از او خواست که در مهمانی بخواند. او در مهمانی، ترانه‌ی Ave Maria را از شوبرت (۱۸۲۸ - ۱۷۹۷)، آهنگ‌ساز برجسته‌ی اتریشی، خواند (با صدای پاوراتی بزرگ بشنوید). او یکی از شانزده فرزند پدر اسپانیایی و مادر کوبایی‌اش بود: آنتونیو ماچین. او آرزو داشت که اپرا بخواند، اما تحقق این آرزو برای یک رنگین‌پوست دشوار بود. درنتیجه او به‌سمت آهنگ‌های عامه‌پسند روی آورد. او در ۱۹۰۳ زاده شد و در ۲۳سالگی به کوبا رفت. آن‌جا اوج گرفت. سپس با گروه Don Azpiazú's به نیویورک رفت و El manisero را اجرا و ضبط کرد (این‌جا بشنوید) که حدود یک میلیون نسخه از آن فروش رفت و به نخستین آهنگ موفق کوبایی در آمریکا تبدیل شد. در ۱۹۳۵ به اروپا رفت و سپس ساکن مادرید شد و در مجموع حدود ۶۰۰ اثر از خود به‌جای گذاشت! در ۱۹۷۷ درگذشت و در سوِیا دفن شد. یکی از ترانه‌هایش El huerfanito (یتیم) نام دارد (فایل بالا) که آن را در ۱۹۳۰ خوانده‌است. از این ترانه بعدها چندین اقتباسِ جالب شد که در یادداشت‌های بعدی به آن می‌پردازم.
‌
@REsearchers
‌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«احمد جلال»، کارگردان مصری، فیلمی دارد با نان «زوجة بالنّیابة» که بیش‌ترِ عواملش، فامیل‌ها و خانواده‌ی خودش بودند. یکی از بازیگران اصلی این فیلم، زنی بود به‌نام «ماری بطرس یونس» که با نام «ماری کوینی» شناخته می‌شود. او زاده‌ی ۱۹۱۳ و درگذشته‌ی ۲۰۰۳ است. او مصری و دراصل لبنانی است. مدحت عاصم، آهنگ‌ساز ۲۷ساله‌ی آن زمان، به‌درخواست احمد جلال قرار شد برای این فیلم آهنگی بسازد که ماری کوینی آن را در فیلم بخوانَد. مدحت عاصم نغمه‌های آهنگ «یتیم» با صدای آنتونیو ماچین را برمی‌دارد و آن را بر روی شعری عربی تنظیم می‌کند تا در فیلمْ خوانده شود. گویا ماری کوینی و کارگردان، در همان سال‌ها، از این سرقت بی‌اطلاع بوده‌اند‌. درنهایت ماری کوینی این ترانه را در فیلم می‌خوانَد؛ اما درمیان جامعه‌ی عربی‌زبانِ آن سال‌ها چندان شنیده نمی‌شود‌. ماری کوینی در ۱۹۳۱ با احمد جلال آشنا شده و در ۱۹۴۰ با او ازدواج می‌کند و تا سال درگذشت جلال، ۱۹۴۷، با او می‌زید. در ویدئوِ بالا، ماری کوینی را می‌بینید و می‌شنوید که در فیلم «زوجة بالنّيابة» ترانه‌ی «یا حبیبی تعالی الحقنی» را می‌خواند. متن و ترجمه‌‌ی ترانه را از این‌جا بخوانید.

@REsearchers
‌
یا حبیبی تعالی الحقنی
اسمهان
آمال الاَطرش بنام به اَسمَهان (زاده‌ی ۱۹۱۲ - درگذشته‌ی ۱۹۴۴)، خواننده‌ی سوری‌مصری بود. او خواهر موسیقی‌دان بنامِ عرب، فرید الاطرش است. پدرِ اسمهان، فهد الاطرش، جزو کسانی بودند که علیه فرانسویان در سوریه می‌جنگید و ازاین‌رو آن‌ها را به مصر فرستاد. او مدتی هم فعالیت‌های اطلاعاتی برای بریتانیا می‌کرد. اسمهان عمر کوتاهی داشت (۳۱ سال) و در سال ۱۹۴۴ در یک تصادف درگذشت. مرگ او مشکوک بود و گمانه‌زنی‌های جاسوسیِ او در جریان جنگ جهانی دوم هرگز اثبات نشد و احتمال می‌رود به همین دلیل هم کشته شده باشد. او از کودکی آهنگ‌های ام‌کلثوم را می‌شنید. اسمهان در سه فیلم بازی کرد و ۴۴ آهنگ خواند. یکی از آهنگ‌هایش «يا حبيبی تعالی الحقنی» (برگرفته از آهنگی کوبایی از آنتونیو ماچین) بود که آن را در سال ۱۹۴۰ خواند (متن و ترجمه). پیدا نیست که آیا اسمهان از آهنگ اصلی کوبایی اطلاع داشته یا نه؛ اما هرچه که بود این ترانه با صدای ماری کوینی چندان شنیده نشد؛ اما وقتی اسمهان آن را خواند یکی از محبوب‌ترین آهنگ‌های اسمهان شد. برای او آینده‌ای چون ام‌کلثوم پیش‌بینی می‌کردند؛ ولی متأسفانه عمرش قد نداد. صدایش بسیار شنیدنی و جذاب است.

@REsearchers
‌
تو که نازنده بالا دل‌ربایی
استاد شجریان
اشتباه کردم! خامی بسیار کردم! گمان داشتم همیشه فرصتش را دارم؛ اما نداشتم. باید هرچه داشتم را روی هم می‌گذاشتم و می‌آمدم دیدارت جانا. حالا هر استاد و استادَک و استادچه و نااستادی را که می‌بینم و می‌شنوم، با همه‌ی تاب‌وتوانم بدو چنگ می‌زنم و به محضرش می‌روم و خدمتش می‌کنم تا شاید چکه‌ای از طعم با تو بودن را به من بچشاند! اما زهی دریغ و بسی درد که به‌قدر دَمی هم، تو رخ نمی‌دهی‌. همه‌اش حسرت و دریغ و آه. چرا چنین خبطی کردم؟ اکنون فقط صدایت مانده و مزاری که بر آن بزارم. پس‌از رفتنِ مادرم، تو سهمگین‌ترین داغم بودی. مادرم را با صدای تو یاد می‌کنم. مادرم را بهانه می‌کنم که تو را یاد کنم و تو را می‌شنوم که مادرم را پندار کنم. آواز بالا را احتمالاً بارها شنیده‌اید. با کمانچه‌ی کیهان کلهر و زیرصدای بربتِ حسین بهروزی‌نیا. شگفت‌چیزی است. گویی تمام غم‌های عالم را حلوا می‌کند و به گوش‌‌هاتان می‌خورانَد. چه‌گونه می‌توان چنین غم لذیذی را آفرید؟ تاریخِ ما تاریخ فراق و سرکوب و رنج، و کوشیدن برای رهایی بوده‌است. موسیقی ما هم چنین است. بشنویم این اندوه شیرینِ شورانگیزش را. متن و توضیحات اثر را از این‌جا بخوانید.

@REsearchers
‌
جرئت دانستن داشته باش
استاد شجریان – تو که نازنده بالا دل‌ربایی
‌
سِحرِ کمانچه‌ی کلهر و طراوتِ بربت بهروزی‌نیا را به‌کناری نِه، با هر غمزه‌ی نایِ تو در این آواز می‌توانم نامه‌ها بنویسم و واژه‌ها را سیل کنم. چه‌گونه این‌همه به‌اندازه‌ای؟ تمام راز شب را و هیبت سکوت را و اسطورگیِ کویر را در این آوازت ریخته‌ای. هنگامی که می‌گویی «بمیرم تا تو چشم تر نبینی»، زنده‌ی من، مرده‌ام را به‌تماشا می‌ایستد. چه‌گونه «شرار آه پُرآذر» نبینم با آن «نبینی» که تو می‌سَرایی در حنجره‌ات؟ خوش‌خوش می‌مویم و واژگون می‌شوم و غرق خونم می‌کنی و آن‌گـــــاه! آخ و آه! می‌رسی به آن شورِ محلی‌ات: ز عشقت سوختُم ای جان کجایی؟ / بمان‍‍دُم بی‌سروسامان ک‍‍جای‍‍ی؟ | آخر نه تحریری و نه ادایی و نه هیچ چیزی. این معجزه را چه‌گونه در این‌همه سادگی جا داده‌ای؟! چند سده باید بگذرد تا دوباره بتوانم چنین شگفتی را بشنوم؟ کجای تاریخ را بگردم تا این سادگیِ افسون‌گر را بیابم؟ آخ کجایی؟ کجــــایی؟

‌@REsearchers
‌
صدیقه آهون‌بر. گنجینه‌هایی گم‌نام که رفتن‌شان ترس مهیبی به جانم می‌اندازد. او مادرِ داماد بزرگ‌مان بود‌. چند روستا آن‌سوتر از روستای ما می‌زیست. زنی کوشنده و نیکوسخن و دریایی از واژگان و اصطلاحات ناب گیلکی شرق‌ِگیلانی. مادرم را بسیار دوست می‌داشت. پس‌از ازدواج خواهرم با پسرش، باهم دوست شده بودند. او زاده‌ی ۱۳۱۵ بود و مادرم ۱۳۳۵ و هنوز دومین سال‌گرد مادرم نرسیده که او نیز درگذشت. مادرم را طبق دست‌گاه آوایی زبان گیلکی «کۊفْرَأیْ» (کبریٰ) صدا می‌زد. پس‌از درگذشت مادرم دو بار به دیدنش رفتیم. عکس بالا از نخستین دیدارمان با او پس‌از درگذشت مادرم است و آخرین باری که سرپا دیدمش. در سال گذشته دیگر نمی‌توانست برخیزد؛ ولی حواسش سرِ جا بود. نام‌های کوچک اعضای خاندان ما را تا ۱ هفته پیش‌از درگذشتش هم به‌یاد داشت و همیشه احوال همه‌ی حاضران را می‌گرفت و برای غایبان تک‌تک سلام و سلامتی می‌فرستاد. ۷ فرزند بزرگ کرد و ۲ فرزند و نوه هم از دست داد. زنی بود شگفت‌انگیز. شرح زندگانی و رنج‌هایش کربلایی است. آخرین لحظه‌ای هم که پسرش (دامادمان) دستش را گرفت و گفت: «آبجی! خوبی؟» گفت: «اَهَأ زَأک¹، الحمدلله»، و رفت!
____
۱. آری فرزندم
‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این روزها همه جا سخن از ایران است. سخن از افغانستان‌ هم به‌نوعی سخن از ایران است. ایران در معنای تمدنی‌اش و نه در معنای سیاسی‌اش. اگر بخواهم سیر تاریخیِ کوتاهی را به‌دست دهم، ماجرا از نادرشاه آغاز می‌شود. جنگ نادرشاه با امپراتوری هند باعث تضعیف گورکانیان هند، که شاهانی ایران‌دوست و فارسی‌دوست بودند، می‌شود. چندی بعد بریتانیا سودای هند می‌کند. هند نمی‌تواند مقاومت کند ‌و می‌شود مستعمره‌ی بریتانیا. ایران‌شناسی به‌دست بریتانیایی‌ها آغاز می‌شود و سیاست‌های شدید فارسی‌زدایی در هند در پیش گرفته می‌شود. قوم‌ها تحریک و تهییج می‌شوند و علیه ملیت خود، یعنی هندی، می‌شورند و خود را به زبان و قومیت و مذهب تقلیل می‌دهند. اقبال لاهوری پیش‌نهاد تشکیل سرزمینی مستقل برای مسلمانان هند می‌دهد و سرانجام این رؤیا به‌دست محمدعلی جناح رقم می‌خورد و سرزمین پاکان، پاکستان، تشکیل می‌شود، سپس‌ترش هم بنگلادش. از دل مدرسه‌های دینی پاکستان، طالبان پدید می‌آیند. شوروی به افغانستان می‌تازد‌. آمریکا پشتون‌های طالب را، که نه ملت می‌فهمیدند و نه کشور، علیه شوروی تجهیز می‌کند. شوروی می‌رود و ما می‌مانیم و طالبانْ علیه تمدن ایران.

@REsearchers
‌
‌‌
۱. به او می‌گویی: «دلم برایت تنگ شده‌است»، پاسخ می‌دهد: «آخی! عزیزم»؛ به او می‌گویی: «دوستت دارم»، پاسخ می‌دهد: «ممنونم، نظر لطفت است». به این کار می‌گویند «جا خالی دادن». نامی است که خودم بر روی آن نهاده‌ام. جا خالی دادن نشان از نابرابری عاطفی و احساسی میان دو فرد است. اگر خردمند باشیم و مسلط بر عواطف خود، با نخستین جا خالی که به ما دادند، باید سر خر را کج کنیم و از راه دیگری برویم؛ اما معمولاً این‌طور نمی‌شود‌. آدمی استعداد عجیبی در خودآزاری در هنگامه‌ی مواجهات عاطفی دارد. هیچ توصیه‌ای هم گویا در این مواقع کارساز نیست. هر کس باید حدی از این رنج را بچشد تا بتواند از آن رهایی یابد؛ اگر بتواند رهایی یابد.

۲. این روزها خانه‌نشینم و درگیر با بیماری، که دیگر همه مایلند آن را کرونا بنامند. نمی‌دانم. من آزمایش کرونا نداده‌ام. علامت‌هایی داشته و دارم، شدید و ضعیف. آزمایش هم بدهی، پیدا نیست که چه‌قدر بتوان به آن اعتماد کرد. به‌هرروی، فضای این روزها در ایران خیلی شبیه مستندهای «راز بقا» شده‌است! ایرانیان روزانه باید میان ده‌ها جای شلوغ و خلوت ‌و انواع خطرها و احتمال ابتلای بسیار بالا به کرونا، لایه بکِشند و به مقصد برسند و آلوده نشوند و دوباره این روند را روز بعد تکرار کنند و حالا این وسط چه کسی بتواند باقی بمانَد معلوم نیست! قرنطینه هم دیگر چندان جواب‌گو نخواهد بود. «در خانه بمانیم» هم لوس‌بازی شکم‌سیرهای اروپایی و آمریکایی با درآمد سرانه‌ی چند هزار دلار و چند هزار یورو در ماه است. شرایط اقتصادی ایران و مردمش به‌کلی فرق می‌کند و تنها راه برون‌رفت از این ماجرا همانا مایه‌کوبی است که امروزه واکسیناسیون گویند. واکسیناسیون هم آدابی و ترتیبی دارد و نمی‌توان هم‌چون آن شبان، هیچ آدابی و ترتیبی برایش نجُست! نخست کیفیت واکسن و مقدار ایمنی‌ای که می‌دهد است. دوم فاصله‌ی میان نوبت یک و نوبت دو است. سوم سرعت واکسیناسیون است. چهارم رعایت افراد واکسینه‌شده تا پیش‌از واکسیناسیون ۷۰٪ از کل جمعیت است. و موردهایی دیگر که شاید من بی‌اطلاع باشم. حالا با این سرعت لاک‌پشتی‌ای که دارند مردم را واکسینه می‌کنند، معلوم نیست کی و در کدام جاده و خیابان یک خمپاره بر سرمان فرود آید و هلاک‌مان کند. تاکنون فقط حدود ۶ میلیون ایرانی هر دو نوبت واکسن را دریافت کرده‌اند. کی قرار است این شماره به ۶۰ میلیون ایرانی برسد؟ چه‌قدر دیگر می‌توان در میانه‌ی مرگ رقصید؟ چه‌قدر دیگر می‌توان هم‌نشین دردِدل عزرائیل از عزای ایرانیان شد؟

۳. این روزها که ایام محرم بود، مصادف با درگیری‌های طالبان و اشغال افغانستان به‌دست آنان بود. حرف‌های بسیاری بود که مایل بودم از آن بنویسم و آثاری با درون‌مایه‌ی محرم که مایل بودم آن را معرفی کنم. نه فرصت معرفی آن آثار موسیقایی شد و نه فرصت نوشتن از اطلاعاتی که دوستان افغانستانی‌ و سمرقندی و بخارایی‌ام به من می‌رسانند. برخاستنِ احمدِ مسعود، فرزند احمدشاه مسعود ملقب به شیر دره‌ی پنجشیر، از لندن به پنجشیر، روزنه‌ی امیدی بود که این سیاهی دهشتناکِ مرزهای شرقی‌مان را کمی روشنایی بخشید. متأسفانه رسانه‌های وابسته به جمهوری اسلامی و نیز برخی چپ‌گرایان، درحالِ تخریب احمد مسعود و نیروی مقاومت دوم علیه طالبان و مشغولِ تطهیر نرم و آرام طالبان هستند! جمهوری اسلامی با این رفتار، به‌گُواه بسیاری از کارشناسان آسیای میانه و افغانستان‌شناس، مرتکب اشتباهی استراتژیک و خانمان‌سوز برای ما و منطقه خواهد شد (گرچه این هیچ چیزی از نقش غربی‌ها در این مصیبت وارده بر افغانستان کم نمی‌کند و بی‌تردید آنان مقصر اصلی ماجرایند). از سیاست‌گذاری خارجی دولت کنونی هم، هنوز چیز زیادی نمی‌دانیم؛ اما واکنش به طالبان و قضایای افغانستان، باید بسیار حساب‌شده و بر اساس شناخت از جغرافیای تاریخی منطقه و منافع ملی و مشترکات ما با افغانستان و نیروی مقاومت دوم باشد. درغیراین‌صورت اتفاقاتی ممکن است بیفتد که من از گفتنش بیم دارم؛ اما اگر در روزهای آینده بهتر شدم و نای نوشتنم برگشت، بیش‌تر دراین‌باره خواهم نوشت.

۴. نظر گذاشتن پای یادداشت‌های کانال، بدون نیاز به باز کردنِ بخش دیدگاه در مرورگر، را به‌صورت موقتی فعال کرده‌ام. برای نظر گذاشتن پای یادداشت، لازم نیست عضو گروه مربوطه به کانال (که به همین نام و همین عکس است) بشوید. توصیه هم می‌کنم عضو گروه نشوید و هرگاه دیدگاهی داشتید، زیر همان یادداشتی که نقطه‌نظری دارید گزینه‌ی Leave a comment را بزنید و دیدگاه‌تان را بنویسید. پس‌از آن اگر کسی به شما ریپلای بزند، برای شما اِعلان (نوتیفیکیشن) خواهد آمد و می‌توانید به آن پاسخ دهید. هر یادداشتی که این‌جا بنویسم، خودبه‌خود در گروهِ کانال هم نمایش داده خواهد شد. پس برای آن‌که هربار اِعلان‌های پی‌درپی دریافت نکنید، عضو گروه نشوید و فقط زیر هر مطلبی که نظر داشتید، دیدگاه‌تان را ثبت کنید.

@REsearchers
‌
‌
دامادمان (شوهرِ خواهرِ بزرگم) یک سر آمده بود خانه‌مان و از حیاط با پدرم، که روی ایوان نشسته بود، مشغول گفت‌وگو شد و احوال پدرم را در این روزهای کرونایی می‌گرفت. پدرم آهی کشید و گفت: «هَمٚه‌ش خؤنٚه مِئن ایسَأم. هیج جأ شؤ مٚنِّئم. مي ديل جؤر أمأرٚه». یعنی «همیشه در خانه هستم. نمی‌توانم جایی بروم. دلم دارد بالا می‌آید». نمی‌دانم این عبارت «دیل جؤر أمأن» (بالا آمدن دل) در زبان‌های دیگر هم هست یا نه. نمی‌دانم چه تعبیر مناسبی برایش در فارسی باشد. شاید همین «بالا آمدنِ دل» ترجمه‌ی خوبی باشد. در موقعیتی که پدرم به‌کار بُرد یعنی آن‌قدر یک جا مانده باشی و کاری هم برای انجام نداشته باشی یا نتوانی انجام بدهی که معمولاً ممکن است با سکوت هم بگذرد. وقتی پدرم این عبارت را به‌کار برد، لحظه‌ای خواستم بروم به او بگویم که «اَمي ديلَأم جؤرأمأدٚرٚه دِ» (دل ما هم دارد بالا می‌آید دیگر)؛ اما ناگهان با خودم گفتم که من و دیگران دست‌ِکم سواد داریم و می‌توانیم ساعت‌هایی را به مطالعه بگذرانیم. از سویی گوشی و اینترنت هست و می‌توانیم به گفت‌وگو و ارتباط با دوستان‌مان مشغول شویم. از دوستانِ پدرم، یکی‌دو فرد بیش‌تر باقی نمانده‌اند و بقیه همگی درگذشته‌اند و آن دو هم پیرمردانی هستند خانه‌نشین! پدرم مردی نبود که در این فصل و ایام بخواهد خانه باشد. این روزها فصل دروِ برنج است و او از صبح زود می‌زد بیرون و غروب برمی‌گشت. کلاً این‌ها یک طوری هستند که خانه ماندن در روز برای مَرد را عیب می‌دانستند. حتی مادرم هم همیشه به من و برادرم، وقتی کوچک‌تر بودیم و خیلی خانه می‌ماندیم می‌گفت: «ریکأیْ‌زأک نِئیْد گٚ؟ بٚشید بیرۊن رابِئر بٚیْنید چي خابٚرٚیْ» (مگر پسر نیستید؟ بروید بیرون و ببینید در راه و گذر چه خبر است). به‌هرروی، در بهار و تابستان، همیشه در باغ و شالی‌زار کاری برای انجام دادن بود که امثال پدرم بروند برای انجامش. مثلاً دروِ برنج از شش صبح آغاز می‌شد تا هفت عصر. اکنون اما تا دویست متر آن‌سوتر از خانه هم نمی‌تواند برود. کمردرد شدید امانش نمی‌دهد. نمی‌تواند چهار قدم پیاده بردارد. مادرم هم نیست که باهم به کارهای متفرقه‌ی خانه و حیاط مشغول شوند و سرِ هم غُر بزنند تا زمان بگذرد؛ درنتیجه او هر روز دلش بالا می‌آید. این بحران، کم‌وبیش برای دیگر سال‌مندان هم وجود دارد. پیری و ناتوانی یک دلیلش است. کرونا و تنهایی هم دلیل‌های دیگرش. حالا با خودم اندیشیده‌ام چه کار می‌توانم بکنم؟ این‌که مثلاً پدرم را بنشانم و شجره‌نامه‌ی خاندان خودمان و اهالی محل را دربیاورم و بعد با یافته‌هایم از پدربزرگم انطباق بدهم و آن را تکمیل کنم. پدرم بسیاری از نام‌ها و افراد را با اسم کامل‌شان به‌یاد دارد و برای این کار خیلی مناسب است. زیرا او هر روز پس‌از نماز صبح، تقریباً تمام درگذشتگان روستای ما را، از آن اول تا آن آخر، خدابیامرزی می‌دهد. همه را هم به اسم و رسم‌شان. یعنی روستای ما را از اولش در ذهنش می‌پندارد. سپس خانه‌به‌خانه پیش می‌رود و درگذشتگان هر خانه را خدابیامرزی می‌دهد. نیمی از آن خانه‌ها دیگر وجود خارجی ندارند! و بسیاری از این افراد حتی سنگ مزار هم ندارند! فقط پدرم در محل ما می‌داند که آنان کجا دفن هستند. حتی پدربزرگ من هم، به‌دقتِ پدرم به‌یادشان ندارد. دلیلش هم این است که پدرم خیلی مذهبی‌تر از پدربزرگم است و به‌یاد داشتن اینان و خدابیامرزی دادن‌شان برایش یک‌جور دِیْن بود که هر روز هنگام نماز صبح آن را ادا می‌کند. این، «دیل جؤر أمَأن» هم خیلی بد است. البته در موقعیت‌های دیگر هم کاربرد دارد. مثلاً کسی که می‌خواهد چیز مهمی را تعریف کند و وسطش پی‌درپی حاشیه برود. در این مواقع هم به او می‌گوییم: «آئۊۊۊ! اَمي دیل ٚ جؤر بأردي، تي گب ٚ بٚزٚن دِ» (آئووو! دل‌مان را بالا آوردی. صحبت اصلی‌ات را بگو دیگر) یا فرضاً وقتی که بچه‌ای می‌خواهد چیزی را تعریف کند و مدام وسط حرف او بیفتند و نگذارند بچه کلامش را تمام کند، می‌گوییم: «هَني زأک ٚ گب ٚ مِئن دٚنکٚف، بٚدأ زأک خۊ گبٚ بٚزٚني، زأک ٚ دیل جؤر بۊمَأ» (این‌همه میان صحبت بچه نیفت. بگذار حرفش را بزند. دل بچه بالا آمد.) ناگفته نماند که با «دل» یا همان «دیل» در گیلکی ترکیب‌ها و عبارت‌های زیادی داریم که شاید برخی از آن‌ها در زبان‌های دیگر هم باشد: مثلاً:
دیل وُؤسٚسٚن: پاره شدن دل، کنایه از اضطراب ناگهانی و ترسیدن
دیل کٚتٚن: افتادنِ دل، کنایه از ترسیدن
دیل دٚکٚتٚن: کنایه از الهام شدن، احتمال دادن
دیل گٚرمأشُؤن: گرم شدنِ دل، کنایه از به‌خواب رفتن، مرحله‌ی آغازینِ به خواب رفتن
دیل دأشْتٚن: شکیبایی و صبر داشتن، و بسیاری عبارت‌ها و ترکیب‌های معنایی و کنایی دیگر.
‌
@REsearchers
‌
جرئت دانستن داشته باش
‌ دامادمان (شوهرِ خواهرِ بزرگم) یک سر آمده بود خانه‌مان و از حیاط با پدرم، که روی ایوان نشسته بود، مشغول گفت‌وگو شد و احوال پدرم را در این روزهای کرونایی می‌گرفت. پدرم آهی کشید و گفت: «هَمٚه‌ش خؤنٚه مِئن ایسَأم. هیج جأ شؤ مٚنِّئم. مي ديل جؤر أمأرٚه». یعنی…
این هم یکی دیگر از آن موقعیت‌هایی است که در گیلکی از اصطلاح «دیل جؤر أمَأن» برایش استفاده می‌کنیم! از فروردین امسال تا به امروز فقط ۸٪ از مردم ایران هر دو نوبت واکسن را دریافت کرده‌اند! یعنی مسئولان این نظام «امي دیل ٚ جؤر أردٚرٚد» (دل ما را دارند بالا می‌آورند) و تا نوبت واکسن به ما برسد «امي ديل جؤر اَیٚه» (دل‌مان بالا می‌آید). بیش‌از ۱۰۳ هزار ایرانی دراثر کرونا درگذشته‌اند و این روند هم‌چنان ادامه دارد. حالا جدا از بحث کیفیت واکسن‌ها، همین را هم درست‌وحسابی وارد نمی‌کنند و به مردم نمی‌زنند. از آغاز کرونا تا به امروز، حتی یکی از مسئولان جمهوری اسلامی هم به‌دلیل ابتلا به کرونا نمُرد! حتی یک نفرشان! وزیر پیش‌نهادی دولت جدید را هم حتماً در خبرها دیدید که چه‌گونه بدون ماسک، وسط آن شلوغیِ مجلس جولان می‌داد و مانند پسته‌ی خندان این‌سو و آن‌سو می‌رفت و‌ آن‌گاه من باید دیروز دوستی را در آمریکا دل‌داری می‌دادم. دوستی که مادرش را چند روز پیش در ایران براثر کرونا از دست داد، فقط به این خاطر که واکسنش را زودتر نزده بودند! مادرش دیگر برای همیشه رفته‌است و او حتی نمی‌تواند به ایران بیاید.
‌
@REsearchers
‌
‌
این روزها که ناخواسته و به‌اجبار و به‌دست کرونا خانه‌نشین و قرنطینه هستم، بسیار یاد دوران آموزشی‌ام می‌افتم. از قضا آن هم دقیقاً در شهریورماه بود و تداعی جالبی با این روزهای من است. یادم می‌آید که من دو هفته پوتین اندازه‌ی پای خودم نداشتم. پاهای من چون بزرگ بود، هیچ‌کدام از پوتین‌ها اندازه‌ی من نمی‌شدند و من دو هفته با دمپایی سر می‌کردم! سه روزِ آغازین هم غذا نخوردم و ظرفی برای غذا خوردن هم نداشتم. دوران آموزشی و سپس سربازی برای من هرگز فشار جسمیِ خاصی نداشت. من آدم شالی‌زار و باغ و دشواری‌های بدنی بودم. تمرین‌های بدنی‌ دوران سربازی برایم خوب بود (به‌جز تیراندازی‌)؛ اما ابعاد روانی ماجرا برایم بسیار دردناک بود. احساس بی‌هودگی و خواری داشتی و بسیاری از بالارده‌ای‌ها هم ارزش فرمان دادن نداشتند. حس مفید بودن نداشتی. هیچ دوستی آن‌جا نداشتم. البته من برای دیگران حکم دوست را داشتم. یادم نمی‌رود پسری اهل لنگرود، که پدرش از نظامیان سابقه‌دار و مهم بود، همیشه شب‌ها هنگام حضوروغیاب کنار من می‌نشست و از تمام پرسش‌های ذهنی‌اش از عالم هستی از من می‌پرسید! من برای او دانای کل بودم! و چه‌قدر هم انکارش می‌کردم؛ اما فایده نداشت. گاهی فاصله‌ای پیش‌از خواب و پس‌از شام داشتیم که کمی در پادگان بچرخیم و چای بخوریم. این پسر با کلی تنقلات می‌آمد دنبالم و می‌رفتیم دو تا چای برمی‌داشتیم در گوشه‌ای از پادگان، در نقطه‌ی تاریک‌ترش به گفت‌وگو مشغول می‌شدیم. او بسیار ذوق می‌کرد از حرف زدن با من و همیشه می‌گفت خیلی حیف است که تو را هم آورده‌اند سربازی؛ اما من روانم هم‌چنان رنجور بود و احساس تنهایی می‌کردم. کاغذی چسب‌اندود داشتم که روی آن تعدادی شماره‌‌ی تماس نوشته بودم. برای دوستانم بود. برخی‌ها هم دوستان مجازی‌ام بودند. گاهی به آن‌ها زنگ می‌زدم و صحبت می‌کردیم؛ اما چندان فرصت نمی‌شد و من هم بیش‌ترِ اوقات از پشت گوشی، بغض می‌کردم. درنهایت تنها چیزی که برایم مانده بود، نوشتن از آن روزها بود. بخش زیادی از آن نوشته‌ها شبیه نامه است. نامه به کسانی که دیده بودم‌شان و یا ندیده بودم‌شان و نیز نوشته‌هایی اعتراضی و‌ سرگشاده. بیش‌ترین زمان خالی‌ام، صرف نوشتن می‌شد. نوشتن‌هایی که تا آخرین روز سربازی و در محل خدمت هم ادامه یافت و حجمش به‌اندازه‌ی یک کتاب شد. نوشته‌هایی که گاهی این روزها دوباره می‌خوانم‌شان و با خودم می‌گویم، آن روزهای آموزشی طوری بود که گوییا قرار نیست پایان یابد! به‌ویژه وقتی تو را به نگهبانی می‌گماردند؛ انگار زمان می‌ایستاد! و از بخت بدَم، آخرین روز آموزشی، که همه درحال جمع کردن وسیله‌هاشان بودند، من را گذاشتند نگهبانیِ برجک! که آن هم ماجرایی داشت برای خودش. درنهایت من آموزشی‌ام را با حدود ۴۰۰ سرباز دیگر به‌پایان بردم و حتی با یک نفرشان هم دوست نشدم و یا اگر شدم، نماندم. تنها وارد شدم و تنها خارج شدم. چنان فشاری روی دلم در آن روزها سنگینی می‌کرد که وقتی گاهی برای کار ضروری به سطح شهر می‌آمدی، همه چیزِ شهر برایت تازگی داشت. درختانش، خودروهایش، لباس‌های شخصی‌ای که مردم به‌تن کرده بودند، مغازه‌ها، شهریور، باد، همه چیزش. آرزو می‌کردی تو هم بتوانی لباس شخصی و راحت بپوشی و دوستانت را ببینی و بیرون بروی و خاطره بسازی. در مخیله‌ی ما هم چیزی مانند کرونا خطور نمی‌کرد! عمق فاجعه همان آموزشی بود و اسیریِ ناشی از آن! و حالا دوباره شرایطِ آن‌چنینی را دارم از سر می‌گذرانم. عین دوران آموزشی و آرزو می‌کنی که کاش می‌شد بروی بیرون، بروی سفر، بروی دوستانت را ببینی و چه و چه. پریشبْ جمله‌ای به یکی از دوستانم گفتم و آن این بود که اگر من خوب شدم و کرونا و عوامل دیگر مرا از پای درنیاورد، در نخستین فرصت که شمار قابل‌توجهی از مردم واکسن زدند، لحظه‌ای هم خانه نخواهم ماند ‌و لپ‌تاپم را برخواهم داشت و پیش به‌سوی فتح جهان! (حالا او چون همدانی بود به‌شوخی به او گفتم که جهان را هم از همدان خواهم آغازید😉)؛ ولی واقعاً هم همین است. هرچه بیش‌تر تعلل بورزیم، ناگهان چیزی پیدا می‌شود که ما را خانه‌نشین کند یا از کار بیندازد! بیماری و مرگ همیشه هست. طالبان و داعش هم که بیخ گوش‌مان هستند. من احساس می‌کنم فرصتم بسیار محدود است و آینده، بسیار پیش‌بینی‌نشدنی. ترجیح می‌دهم دیگر درنگ نکنم و در نخستین فرصت، پای در ره بگذارم. اگر یک زندگی عادی داشته باشیم، داستان‌هایی عادی خواهیم داشت. برای نوشتن، باید ماجراهای خودمان را بیافرینیم.
‌
@REsearchers
‌
‌
بیات اصفهان
اقبال آذر
‌۹ شهریور روز قزوین بود و با شنیدن نام قزوین، نخستین چیزی که به‌یادم می‌آید، آوازخوانِ افسانه‌‌ایِ آن دیار، ابوالحسن خان اقبال‌ آذر (اقبال‌السلطان) است. مردی که داستان‌های بسیاری از او هست. من بیش‌از ۲۰۰ فایل از او طی چندین سال گرد آورده‌ام که هنوز همه‌اش را نخوانده‌ام و نشنیده‌ام. ایرانیان همیشه به صداهای زیر (اوج) علاقه نشان می‌دهند و ازاین‌رو شما هرچه به گذشته می‌روید، صدای خوانندگانْ زیرتر و اصطلاحاً شش‌دانگ است؛ فقط در دوران جدید و با آمدن دم‌ودست‌گاه‌های مدرن و ظهور رادیو بوده‌است که خوانندگانی که صدای اوجِ چندانی نداشتند هم توانستند فرصت بروز داشته باشند و در گذشته، این صداها در عمل به جای‌گاه مهمی نمی‌رسیدند. اقبال آذر یکی از شگفتی‌هاست. زادسالش را از ۱۲۴۲ تا ۱۲۵۲ گفته‌اند و خودش هم زادسالش را نمی‌دانست. او عمر بلندی داشت و در ۱۳۴۹ درگذشت. او سه دوره‌ی مهم ضبط اثر داشت: ۱۲۹۳ و ۱۳۰۵ و ۱۳۳۰. او بسیار ایران‌دوست بود و ماجراهای زیادی هم دراین‌باره دارد. شهریار با او دوستی داشت. آواز بسیار زیبای بالا را او در حدود ۶۰سالگی‌اش (۱۳۰۵) در بیات اصفهان بر دو رباعی از خیام خوانده‌است (شعرِ آواز).

@REsearchers
‌
آواز دل
مرضیه
به‌لطف بارانِ این روزهای گیلان و خاموشی و سکوت شب، دیشب و امشب را برگزیدم و در موسیقی ایرانی غرق شدم. راه درازی را پیمودم و دوست داشتم از آن‌همه پیمایش چیزی را برگزینم و این‌جا چند خطی بر آن بنویسم و آن چیزی نبود جز تصنیف «آواز دل» از «مرضیه» که نام دیگرش «به زمانی که محبت» است. این تصنیف در دست‌گاه «سه‌گاه» است و یکی از دلیل‌هایی که باعث شد این را برای شما برگزینم خواندنِ گوشه‌ی «مویه» یا همان «شکسته‌مویه» در این تصنیف است که من کم‌تر آن را شنیده‌ام و به‌یاد دارم. قطعاً تصنیف‌ها و آوازهای فراوانی داریم که گوشه‌ی مویه را هم خوانده باشند؛ اما این مویه‌ی مرضیه، واقعاً مویه است! البته از جادوی آهنگ‌سازیِ استاد پرویز یاحقی هم نباید غافل شویم که بی‌تردید یکی از بهترین‌های موسیقی ایران است. در موسیقی عربی هم سه‌گاه داریم که به آن مقام سیکا یا سیکاه یا سیجاه گویند. سه‌گاه ایرانی با عربی شباهت‌های فراوانی دارد. سه‌گاهِ قاری مصری، محمد صدیق منشاوی خیلی نزدیک به درآمد و گوشه‌های زابل و مویه‌ی سه‌گاه ایرانی است؛ ازاین‌رو این مقام فضای خاصی برای من دارد. این تصنیف را هایده هم بازخوانی کرده‌است. (شعر تصنیف)
@REsearchers
‌
سبک‌شناسی نظم و نثر همیشه از زمینه‌های مطالعاتی موردعلاقه‌ام بوده‌است و برای من بسیار جذابیت دارد. پذیرفته‌ترین نوع تقسیم‌بندیِ سبکیِ شعر فارسی، تقسیم‌بندی بر اساس دوره است که هر دوره ویژگی‌های زبانی و ادبی خاص خود را دارد. این ویژگی‌ها به دلیل‌های اجتماعی و سیاسی و جغرافیایی و تاریخی کم‌کم دچار دگرگونی شده و طی دوره‌هایی بینابینی یا میانه، به سبک بعدی منجر می‌شود. معمولاً از هر سبک به سبک بعدی یک دوره‌ی میانه و گذار داریم. این دوره‌های میانه سرایندگانی دارد که هم واجد ویژگی‌های سبکیِ پیش‌از خود هستند و هم واضع ویژگی‌های سبکیِ پس‌از خود، و معمولاً در پیدایش سبک بعدی تأثیر مهمی داشته‌اند. مثلاً سنایی و انوری، که در سبک میانه‌ی خراسانی و عراقی شعر می‌گویند، روی سرایندگان هم‌دوره و پس‌از خود مانند نظامی و خاقانی و سعدی و مولانا تأثیر گذاشته‌اند. به‌هرروی تقسیم‌بندیِ بیش‌از ۱۲۰۰ سال شعر فارسی به چند سبک کلی، کار دشواری است و ما نیازمند تقسیم‌بندی‌های جزئی‌تر و موشکافانه‌تر هستیم؛ اما به‌هرروی، من کل این سبک‌ها را در تصویر بالا گردآوری کرده‌ام که برای یک نگاه اجمالی می‌تواند مفید باشد.

@REsearchers
‌
خواهر بزرگم تنها عضو خانواده‌ی ماست که تحصیلات دانش‌گاهی ندارد و تا کلاس پنجم ابتدایی خوانده‌است؛ اما او شیفته‌ی نوشتن و خواندن است. تقریباً از دوران نوجوانی‌اش خاطره‌ها و روزمرگی‌هایش را می‌نویسد و هنوز هم که دو فرزند ۱۸ و شِش‌ساله دارد، از نوشتن بازنمانده‌است و جالب این‌جاست که با وجود سواد اندکش، اما هیچ‌گونه غلط املایی ندارد که یک دلیلش دوری از نوشته‌های مسموم و غلط فضای مجازی است. در خواندن هم بسیار به خواندن رمان علاقه‌مند است. آن هم نه رمان و داستان‌های زرد! مثلاً رمان کوریِ ساراماگو از کتاب‌های موردعلاقه‌ی او است. یا دایی‌جان‌ناپلئونِ ایرج پزشک‌زاد را هم بسیار دوست دارد. یک عادتی هم دارد که گاهی کتاب‌های ناخوانده‌ای را که دستش می‌رسد، نخست می‌رود دو صفحه‌ی آخرش را می‌خوانَد و اگر خوشش آمد، می‌آید از آغاز می‌خوانَد! وقتی شروع به مطالعه می‌کند، گاهی تا چند ساعت هم ادامه می‌دهد. به‌هرروی، ۳۱ شهریور زادروزش است و آدینه‌شبْ دورهمیِ کوچکی برایش گرفتیم. کتاب را به او هدیه دادم و به‌گیلکی گفت: «چه خوب که کتاب گرفتی برایم. در روزهای قرنطینه کتاب جدید نداشتم و حوصله‌ام سر رفته بود»! 😊
‌
@REsearchers
‌‌
جرئت دانستن داشته باش
خواهر بزرگم تنها عضو خانواده‌ی ماست که تحصیلات دانش‌گاهی ندارد و تا کلاس پنجم ابتدایی خوانده‌است؛ اما او شیفته‌ی نوشتن و خواندن است. تقریباً از دوران نوجوانی‌اش خاطره‌ها و روزمرگی‌هایش را می‌نویسد و هنوز هم که دو فرزند ۱۸ و شِش‌ساله دارد، از نوشتن بازنمانده‌است…
‌
این خواهرم ماجراهای جالبی دارد. مادرم نخستین فرزند پدربزرگ و مادربزرگم بود و درنتیجه خواهر بزرگم، نخستین نوه‌ی سمت مادری‌ام است. اکنون خواهرم دو فرزند هژده‌ساله و شش‌ساله دارد. فرزند بزرگش هم نخستین نتیجه‌ی پدربزرگم می‌شود. این خواهرم در کودکی، در آن روستای شگفت‌انگیز و بسیار زیبای ما، بسیار شر بود. یکی از چیزهای قیمتی در روستاهای گیلان و نیز در روستای ما برای کودکان، آغوز یا همان گردو است. گردو با وجود فراوانی‌اش، اما برای بچه‌ها بسیار ارزش داشت. مثلاً هرگاه بادوباران‌های ناگهانی تابستانه می‌زد، مادرم می‌گفت بروید زیر درختان گردو ببینید گردو نیفتاده که بردارید برای خودتان. درواقع یک رسم نانوشته بود و هیچ صاحب‌باغی هم به این امر اعتراض نداشت. هم‌چنین روشی بود برای مهار کودکان آن روزگار، با آن هیاهوی فراوانی که ما داشتیم. حالا هر کس که گردوی بیش‌تر جمع کرده و آن‌ها را تمیز و خشک می‌کرد، ثروت بیش‌تری داشت و قدرت رایزنی‌اش بالاتر می‌بود! خواهرم در این امر بسیار زرنگ بود. همیشه پر از گردو بود. اما او از همان کودکی شیفته‌ی نوشتن و مشق بود! خودش می‌گوید که یکی از پسرعموهایم که هیچ‌گاه حوصله‌ی نوشتن نداشت با او این‌چنین معامله می‌کرد که مثلاً ده تا گردو به خواهرم می‌داد و خواهرم مشق‌هایش را می‌نوشت! جالبیِ روزگار این‌جاست که حالا آن پسرعمویم نویسنده شده‌است و خواهرم تا کلاس پنجم بیش‌تر ادامه نداد! او هرگز مقهور هیچ‌کدام از پسرهای روستا نبود. در بالا رفتن از درخت از همه سریع‌تر و جسورتر بود. هم این خواهرم و هم خواهر سومم (که فقط همین‌ها هم ازدواج کرده‌اند!). هرگاه این‌ها را در زمین نمی‌یافتی، باید روی درختان آلوچه و خُج و گردو و توت دنبال‌شان می‌گشتی! مدرسه‌ی ما هم از زمان خواهرم تا دوران من، دختر و پسر باهم بودند. چند عکس هم از آن دوران داریم. آن مدرسه اکنون متروکه است. در کار شالی‌زار و باغ و هرگونه کمک هم همیشه پابه‌پای مادر و پدرم بود. از ریاضیات اما بی‌زار بود و خودش می‌گوید که به‌دلیل بی‌زاری از ریاضیات بود که مدرسه را رها کرد. و جالب این‌جاست که با وجود این‌که او نخستین فرزند خانواده‌مان بود و افراد کمی در آن زمان در روستامان تحصیلات داشتند، پدرم اصرار می‌کرد که او مدرسه را ادامه بدهد؛ اما خواهرم می‌گفت دیگر مایل نیست. پدرم با او اتمام‌حجت کرد که اگر به مدرسه نروی باید کار شالی‌زار و باغ و مانند آن انجام بدهی. خواهرم گفت هر کاری باشد انجام می‌دهم؛ اما دیگر مدرسه نمی‌روم! و نرفت. از سویی دیگر او خیلی به خواندن (آواز) علاقه داشت و چون پدرم در آن دوران روی خواندنِ دختران حساس بود، خواهرم نوارکاسِت‌های قرآن، که از قدیم در خانه داشتیم، را در آن ضبط‌ِصوتِ قدیمیِ توشیبامان می‌گذاشت و زمان‌هایی که کسی خانه نبود، صدای خودش را روی آن ضبط می‌کرد! یکی از آن نوارها را تا چند سال پیش هم داشتیم که او روی تلاوت عبدالباسط صدای خودش را زمزمه کرده بود و تصنیفی می‌خواند که آغازش با این عبارت بود: «بهار آمد! بهار آمد!» او با وجود این‌که مدرسه را رها کرده بود، اما نوشتن را رها نکرد و از همان زمان خاطره‌هایش را می‌نوشت و هنوز هم می‌نویسد. البته به ما اجازه‌ی خواندنش را نمی‌دهد؛ ولی خب برخی از نوشته‌هایش را دیده و خوانده‌ایم. آرزوی او این است که در یک روز آفتابی که آفتاب از لای شاخ‌وبرگ درختان به او بتابد، روی ایوان خانه‌ای روستایی بنشیند و بخواند و بنویسد! این آرزو را حتی به همسرش نیز در اوایل ازدواج گفته بود. کتابی را که برای او خریدم، از یک زنِ کتاب‌فروش در شهر آستانه‌ی اشرفیه خریدم. او هفته‌ای یک روز به این شهر می‌آید و بساطش کتاب است و معمولاً کتاب‌های خوبی هم دارد. کتاب بالا چاپ سال ۱۳۴۸ از انتشارات امیرکبیر است. دوست داشتم نسخه‌ای قدیمی‌تر را بخواند و نیز مایل بودم که حتماً رمانی ایرانی باشد. خودم دوست داشتم کتابی از احمد محمود برایش بگیرم که یک خواهر دیگرم پیش‌نهاد این کتاب را داد. از قضا همان لحظه پیش آن خانم کتاب‌فروشِ دست‌فروش بودیم. دیدم همین کتاب را در بساطش دارد. بدون هیچ چانه‌ای از او خریدم و شبش به خواهرم تقدیم کردم. از آن خواهر زبروزرنگ که نیمی از دوران کودکی و نوجوانی‌اش را بالای درخت‌ها بود، دیگر چیز زیادی باقی نمانده و کار شالی‌زار و سختی‌های زندگی و پادرد اکنون جسماً او را آرام کرده‌است؛ اما هنوز در درونش پر از پرسش است و پویایی، و به‌قول استیون هاوکینگ: «اگرچه من قادر به حرکت نیستم و باید به‌کمک رایانه صحبت کنم؛ اما من در ذهنم آزادم!».

@REsearchers
‌