راهبرد
12.1K subscribers
660 photos
137 videos
18 files
1.11K links
يادداشت هاي توسعه ایران

امیرحسین خالقی

تماس:

t.me/AmirHosseinKHQ
و
twitter.com/amirkhaleqi
و
joinclubhouse.com/@amirkhaleqi
و
instagram.com/amirhosseinkhqi

حمایت از راهبرد:

http://hamibash.com/rahbordchannel
Download Telegram
دیروز وزیر محترم سابق مسکن از چالش های خصوصی سازی می گفت و به درستی تاکید داشت که باید نقش دولت و روابط آن با شهروندان تغییری اساسی کند.

عرض کردم منظور شما تغییر در "قرارداد اجتماعی" است و سه روش تغییر برای آن بیشتر در ذهن ندارم: مدل عراق و لیبی (تهاجم خارجی)، مدل شیلی (کودتا) و مدل چین (اصلاح سیاسی)

ایشان معتقد بود جز سازوکار اصلاح بوروکراتیک دولت و البته به اصطلاح "اصلاح اجتماعی" چاره ای نیست. از ابهام و اما و اگرهای "اصلاح اجتماعی" که بگذریم یک چیز روشن است؛ توسعه و بقای ایران نیازمند یک "پروژه سیاسی" است؛ چالشی که در انتخابات ریاست جمهوری آینده خود را تمام قد نشان خواهد داد؛ متاسفانه نشانه ای از وجود آن هم نیست. بدون یک "پروژه سیاسی" که نارضایتی ها را کانالیزه کند، از اینجا که ما هستیم تا فاجعه راه درازی نیست، والله اعلم.


کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
آب که بالا بیاید؛ همه قایق ها بالا می آیند!

تصویر سمت راست هم نگاه جالبی است؛ اتفاقی که در اقتصاد بازار شاهدش هستیم. محدودیت های بشر همیشه بوده و هست؛ با تولید ثروت است که حتی ندارترها هم می توانند بهره بیشتری از زندگی ببرند.

شومپیتر بزرگ زمانی گفته بود پیشرفت سرمایه داری این نیست که اکنون ملکه انگلستان جورابهای ابریشمی بیشتری دارد، بلکه بدان معناست حتی کارگران فقیر هم در ازای زحمت کمتر می توانند پاپوش مناسب داشته باشند، والله اعلم.

پ.ن: کافی است توجه کنیم آن جعبه ها از آسمان نمی بارند و باید کسی آنها را بسازد تا بعد بتوان به توزیع اش فکر کرد.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
مشکل عدالت!

مشکل آنجاست که عدالت اگرچه روی کاغذ فریبنده است؛ در عمل راه به بیراهه می برد. نه قد کسی معلوم است و نه تعداد جعبه ها ثابت. تعداد آنهایی که خواستند به عدالت و توزیع متناسب ثروت (عکس دوم) برسند، ولی کارشان نتیجه ای جز فقیر کردن همه (عکس سمت راست) نداشت از شمارش بیرون است. وانگهی به قول دوستی فرزانه "معلوم نیست هر چه برابرتر بهتر"، والله اعلم

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب بی جراتی اهل سیاست

ماکیاولی بزرگ، فیلسوف سیاسی نامدار، زمانی گفته بود کردار خوب همان اندازه بیزاری انگیز خواهد بود که کردار بد، بنابراین شهریاری که خواهان پاییدن (حفظ) دولت خویش است، چه بسا ناگزیر خوب کردار نباشد، زیرا هرگاه آن گروهی که پایداری و استواری فرمانروایی خود را بسته به آنها می داند اهل فساد باشند، خواه مردم باشند یا سپاهیان یا والاتباران، او نیز می باید از خوی ایشان پیروی کند و در برآوردن کام آنها بکوشد، آنگاه کردار نیک به زیانش خواهد بود.

وصف او را از دیروز را می توان امروز در نظام های سیاسی جدید و در مورد امور اقتصاد و معیشت مردم هم تکرار کرد. در اینجا نیز آنچه از منظر اقتصاد تجویز می شود، شاید از دید سیاست و مناسبات قدرت موجه نباشد. شناگر خوب میدان سیاست بنا هم نیست شطرنج باز باهوش پهنه اقتصاد باشد. در این یادداشت دنیای اقتصاد به این پرداخته ام که چرا اهل سیاست دلیری انجام اصلاحات ضروری اقتصادی را ندارند!

در نظام های سیاسی امروز که دموکراسی (حتی نمایشی) بخشی از بازی است، سیاستمدار می داند وجیه المله بودن از نان شب هم واجب تر است. او مجبور است دل رای دهندگان را به دست آورد و شهروندان هم کم و بیش در همه جا نتایج ملموس کوتاه مدت را ترجیح می دهند، برای بسیاری از آنها سرکه نقد امروز بهتر از حلوای نسیه فرداست. از آن سو، بیشتر شهروندان به حق انتظار دارند که زندگی شان بچرخد و رفاه شان افزایش یابد (یا دستکم بدتر نشود)، از این رو اهل سیاست ناگزیرند برای فتح قلوب مردم، پیشرفت و بزرگ شدن کیک اقتصاد را در نظر بگیرند و به اشتغال و درآمد آنها بیندیشند. تا اینجا به نظر اوضاع بد نیست پس مشکل چیست؟

دشواری کار آنجاست که از نظر اقتصادی آنچه در بلندمدت سودمند است، می تواند در کوتاه مدت دردآور باشد. البته معلوم هم نیست بلندمدت کی می رسد، شاید به قول معروف در بلندمدت همه ما مرده باشیم! در بسیاری موارد اصلاح ساختاری اقتصاد بناست طی یکی دو دهه آینده نتایج مثبت اش به بار بنشیند، ولی در افق نزدیک معنایش تحمل سختی هاست: افزایش قیمت کالاهایی که تا دیروز ارزان بود، غیرجذاب شدن شغل هایی که پیشتر پردرآمد و آبرومند به حساب می آمدند، بیکار شدن افراد و نیاز به یادگیری مهارت های تازه برای ورود به مشاغل دیگر، ضرورت تغییر سبک زندگی و مصرف خانوارها، رکود موقت، غیراقتصادی شدن سرمایه گذاری هایی که در آغاز سودآور می نمود و مانند آن. در هر اصلاحی گروه هایی بالاتر می روند و برخی دیگر پایین می آیند، طبیعی است که انتظار داشته باشیم زیان دیدگان به ویژه اگر قدرت و ثروتی هم داشته باشند، از هیچ کاری برای مخالفت فروگذار نکنند.

برای اهل سیاست، آن هم در سرزمینی بلاخیز مثل ایران، افق تصمیم گیری اغلب کوتاه مدت و در بهترین حالت چهار پنج ساله است تا چند دهه ای! آنها هم مثل بقیه مردم آموخته اند "چو فردا شود فکر فردا کنیم" و حالا "فردا کی مرده و کی زنده". بیشتر شهروندان هم که انبان مشکلاتشان پر است، حوصله سختی اضافه ندارند و گوششان هم از وعده ها پر است. از این رو برخی گزینه ها هرچند عقلانی به نظر می رسد، از نظر سیاسی موجه نیستند. خیلی اوقات تعلل سیاستمداران برای انجام اصلاحات اقتصادی که ضروری هم به نظر می رسند، را نباید ناشی از ترسو بودن یا ناآگاهی آنها دانست. آنها منطق متفاوتی را دنبال می کنند که بر مبنای آن تعلل از قضا عاقلانه ترین کار است. نمونه اصلاح قیمت سوخت را در نظر بگیرید، بعید به نظر می رسد اقتصادخوانده ای در ضرورت اصلاح آن تردیدی داشته باشد، ولی برای بسیار از مردم چنین نیست، آنها کاهش رفاه خود را می بینند و افزایش قیمت کالاها را، گوششان به "تورم همیشه و همه جا پدیده ای پولی است" و "افزایش کارایی در تخصیص منابع" بدهکار نیست. تعجبی ندارد اگر فلان سیاستمدار حتی اگر به ضرورت کار آگاه باشد، به سختی سراغ سیاست های آبروبَری مثل اصلاح قیمت سوخت و ارز و کاهش هزینه های دولت و یارانه ها نرود، دنبال کردن سیاست های اقتصادی موسوم به ریاضتی (austerity) خیلی تفاوتی با خودکشی سیاسی ندارد.

اصلاحات تنها پس از حس نشانه های یک بحران واقعی شکل می گیرد، وقتی سیاستمداران در می یابند با این نگاه کنونی ره به ترکستان می رود و ادامه عافیت طلبی ممکن نیست، وقتی پول کافی برای حمایت خریدن موجود نباشد، وقتی تهدیدهای دشمنان به سطح خطرناکی برسد و وقتی لشکر بیکاران آینده می تواند ثبات نظام سیاسی را به خطر اندازد. برای اجرای یک اصلاح ساختاری اقتصادی از قرار به قول یکی از اهالی فضای مجازی ما بیش از امید کاذب به ناامیدی واقعی نیاز داریم. والله اعلم.

http://bit.ly/30wl70J

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
استمبادهایی! در باب ربط اقتصاد و هنر

این مصاحبه با خبرگزاری ایلنا درباره مداخله دولت در اقتصاد هنر و به طور خاص تئاتر است؛ از منظری کلی و از دید تماشاگری علاقه مند که گهگاه کار اهل هنر را دنبال می کند، برخی ایده ها و حدس ها را طرح کردم. تا به حال اینقدر بامزه توصیف نشده بودم: اقتصاددان نئولیبرال! والله اعلم.

http://bit.ly/30oze87

پ.ن: یک نکته مهم در متن در مورد پولشویی درست منتقل نشده است؛ منظور این بود که با کاهش حضور دولت و به اصطلاح مقررات زدایی البته برخی سوء استفاده ها محتمل است، ولی نخست آنکه اینجا با اعداد و ارقام بزرگی روبه رو نیستیم و دوم آنکه مزایای آن بر ضعف احتمالی اش می چربد!

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب "عدالت" آموزشی

آماری در فضای مجازی دست به دست می شود که نفرات برتر کنکور سراسری از مدارس استعدادهای درخشان و مدارس نمونه مردمی درس خوانده اند و از مدارس عادی دولتی خبری نیست! در واقع ۸۷ درصد مدارس پولی و ۱۳ درصد هم نمونه مردمی رتبه های برتر کنکور را آورده اند. عدالت طلبان بشتابند که فاجعه در حال وقوع است!

چنین استدلال هایی را نمی توان جدی گرفت؛ نخست آنکه مشخص نیست اگر تعریف برتر را گسترش دهیم و مثلا ۵۰۰ رتبه اول یا ۱۰۰۰ رتبه برتر را بگیریم چنین نتیجه ای برقرار باشد. بدیهی است که مدارسی که آزمون ورودی سفت سخت دارند و کیفیت آموزش آنها با توجه به منابع مالی بیشتر بالاتر است و احتمالا دانش آموزان آنها هم رفاه بالاتری دارند باید عملکرد بهتری داشته باشند. بماند که در اعتبار غربالگری کنکور با آن شیوه برگزاری اما و اگر زیاد است.

حالا چه کنیم؟ لابد "عدالت اجتماعی" حکم می کند همه مدارس ویژه حذف شوند و همه مدارس رایگان شوند؟ متاسفانه راه خوبی نیست. خدمات آموزشی هم کالایی است مثل کالاهای دیگر در اقتصاد، نوع باکیفیت آن هم نیازمند پول است. خود طرف نداشته باشد باید یکی دیگر پرداخت کند تا همه فرزندان ایران زمین درس های خاصی را لابد با صلاحدید دولت بگذرانند. رقابتی هم که نباشد و پول را دولت دهد (اگر البته مثل امسال ۷۰ ۸۰ هزار میلیارد کسری نداشته باشد)، مدارس می دانند عملکردشان ربطی به دریافتی شان پیدا نمی کند، حاصلش بی کیفیتی همه خدمات آموزشی است نه ارتقای سطح آموزش برای همه!

بماند که پرداخت دهنده واقعی که پول تحصیل بقیه را می دهد می تواند بپرسد چه پولی که از زحمت به دست آورده را باید خرج تحصیل کسانی کند که شاید عده قابل توجهی از آنها اساسا نه علاقه ای به تحصیل دارند و نه قرار است به فرض اتمام تحصیل در آموزشی دولتی چیزی از آنها درآید؟ (لشکر لیسانسیه های بیکار را ببینید). احتمالا او هم به خوبی می داند آموزش هایی از این دست لزوما برای یاد دادن دانش به کودک و نوجوان و جوان نیست، ابزاری است در دم و دستگاه ایدئولوژیک دولت (روح آلتوسر شاد!) برای تزریق برخی ارزش های خاص و مطیع کردن شهروندان.

کسانی گفته اند بالاخره بحث سرمایه انسانی است که کشور باید سطح آن را بالا ببرد و هزار تحقیق هست که ضرورت آن را نشان می دهد. در این باره باید پاسخ داد که ایراد از نگاه نادرست به سرمایه انسانی است که متاسفانه رایج هم هست. اینکه فکر می کنیم می شود این همه مهارت ها و دانش متنوع را روی هم ریخت و آن را کمّی کرد و جمع بست خطاست. مهارت و دانش و به اصطلاح سرمایه انسانی اگر واقعا تقاضایی برای آن باشد، راهی برای تامین آن هم پیدا خواهد شد. مهارت و دانش یک ذخیره گنج مانند نیست که کسبش کنیم و بعد حسب نیاز از آن استفاده کنیم. معمولا در مورد یک حوزه خاص موضوعیت دارد و با تمرین و درگیری مستمر با واقعیت های عملی معنا می یابد.

مدیر فولادسازی پوسکو کره جنوبی زمانی گفته بود ماشین و ذغال سنگ را می شود وارد کرد، ولی استعدادها را نه. برای همین دانشگاه پوستک و موسسه تحقیقاتی آر آی اس تی را بنیاد گذاشت تا کار تامین دانش و تربیت نیروی ماهر را پیش ببرد. طبیعی است که خروجی این دانشگاه قرار نیست بیکار بماند یا دانشش بدون استفاده بماند. در اینجا هم باید اجازه داد بازار کار خودش را بکند و با مداخله دولت انبوهی "سرمایه انسانی" بدون مصرف تولید نشود.

آدم ها نابرابرند و سلایق متفاوت دارند و به قول حضرت مردیها "معلوم هم نیست هر چه برابرتر بهتر"، به جای آنکه با مفاهیم پوچ مثل "عدالت اجتماعی" بخواهیم برابر شدن همه را تبلیغ کنیم، باید فرم های مختلف آموزش و حتی آموزش رسمی ندیدن! را به رسمیت شناخت و اجازه داد بازار کار خودش را کند و تقاضای لازم را تامین کند. در آموزش هم مثل بقیه صنایع مداخله دولت می تواند محصولاتی تولید کند که هیچ کس خواهان آنها نیست. دنیا قصه جن و پری نیست و سرشار از نابرابری هاست. البته تلاش برای بهبود وضع آدم ها بد نیست، ولی باید مواظب بود درمان از خود بیماری بدتر نباشد، والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب "عدالت"

تلاش برای زدودن نابرابری ها البته بد نیست، ولی در بیشتر اوقات به جای بهبود وضعیت پایین نشینان ها به بدتر شدن وضعیت آنها می انجامد، به ویژه اگر پای دولت در میان باشد، والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب قدرت

این را دکتر دادپی نوشته اند: "تصویری از بازار ادویه در دبی ... و بعد ویترین مغازه علامتی دارد:‌‌ زعفران ایرانی.

... زن گردشگر احتمالا اروپاییست و در حال نگاه کردن به ادویه هاییست که همه در جاهای دیگری تولید شده اند و حالا تصویرشان در قاب عکس دبی او را به امارات کشانده اند. می دانم که چقدر آدمها درباره «هیچی» نبودن دبی، مصنوعی بودن توسعه اش ... حرف می زنند. انگار می خواهند شنونده باور کند که این هنر دبی نیست، این توسعه واقعی نیست و یک سراب بیشتر نیست. انگار خودشان باور نکرده اند که می شود به اینجا رسید. انگار باور نمی کنند مردمی که باید از آب باران آب آشامیدنی خود را تهیه می کردند می توانند چنین جایی را بسازند. آدمها اگر بخواهند شهری اسیر بین شن صحرا و ماسه دریا را تبدیل می کنند به یک مقصد جهانی گردشگری".

واقعیت اینست که دنیا کار ندارد که ما در مورد خودمان چه فکر می کنیم، مردمی که فقط در حرف معتقدند حقشان بیش از اینست، ترحم بر می انگیزند تا تسلیم بقیه برابر عظمتشان. انگار قدرت را در درجه اول باید در بازارها جستجو کرد تا پادگان ها، والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب لشکر لیسانسیه های بیکار

فُن میزس بزرگ زمانی گفته بود در اقتصاد بازار کارگر /کارمند نیز خدماتش را می‌فروشد، درست مثل همه کسان دیگری که فروشنده جنس خود هستند. کارفرما هم ارباب او نیست، بلکه خریداری است که خدمات کارگر /کارمند را به قیمت بازار آن می‌خرد. خلاصه کلام مرد بزرگ این بود که میان خرید و فروش نیروی کار و دیگر کالاها و خدمات در اقتصاد نباید تفاوتی قائل شد، همان‌طور که کمبود هر کالایی در اقتصاد افزایش قیمت آن را به همراه دارد، در مورد کمبود نیروی کار هم باید منتظر افزایش قیمت (حقوق و دستمزد) بود، وفور نیروی کار هم به کاهش حقوق و دستمزد می‌انجامد. وضع قانون‌های محدودکننده مانند حداقل حقوق اجباری کار را سخت می‌کند، گفته می‌شود اگر حداقل حقوق تعیین‌شده بیش از میزان توافقی رایج باشد، باید انتظار افزایش بیکاری را داشت.

اما نیروی کار مفهومی پیچیده است. به واقع چطور می‌توان در سطح کلان همه شغل‌های متنوع در یک اقتصاد (از کارهای ساده خدماتی گرفته تا صنعتگری و طبابت و وکالت) را روی هم ریخت و از عرضه و تقاضای کل سخن گفت؟ معنای قیمت تعادلی (حقوق و دستمزد متوسط) با این همه تنوع در مهارت‌ها و شیوه پرداخت چه می‌تواند باشد؟ اشتغال کامل به معنای استفاده از همه نیروی کار فعال در جامعه چقدر مطلوب است و تکلیف با نرخ بیکاری طبیعی چیست؟ با چسبندگی دستمزدها چه باید کرد؟ آیا کاهش نرخ بیکاری همواره پدیده مثبتی است؟ چطور باید تغییر در نرخ بیکاری را تفسیر کرد و بسیاری دیگر. در بیشتر موارد اعداد و ارقام انتزاعی مانند نرخ بیکاری بیشتر نوعی حس کنترل مخرب به سیاستگذاران می‌دهد و "غروری کشنده" در آنها پدید می‌آورد که گویی می‌توانند اقتصاد را به سوی مقصد مطلوب جهت بدهند.

باری، یک گزارش پرسروصدا در مورد وضعیت نیروی کار اخیرا بیرون آمده است که حرف های جالبی دارد، گفته در سال 97 بیش از 66 میلیون و 800 هزار نفر جمعیت در سن کار داریم، حدود 40 میلیون نفر آنها به دلایل مختلف کار نمی‌کنند و دنبال کار هم نیستند. اما از میان آنهایی که می‌خواهند کار کنند، حدود 3 میلیون و 200 هزار نفرشان کاری پیدا نمی‌کنند. تحصیلات این جمعیت اخیر (بیکاران) خبرساز شده است.

چیزی که جلب نظر کرده است نرخ بیکاری دانشگاهی هاست؛. میزان بیکاری این دسته از متوسط کل ایرانی‌ها بالاتر است و به نظر می‌رسد با توجه به افزایش سریع تعداد آنها و وضعیت کنونی اقتصاد، در آینده بالاتر هم برود. از منظر اهالی سیاست هم به قضیه نگاه کنیم بالا بودن نرخ بیکاری جمعیت فارغ‌التحصیل یا در حال تحصیل دانشگاهی یک معنای سیاسی هم دارد، با توجه به مقبولیت اجتماعی این دسته، نارضایتی آنها به ویژه در دوران رواج شبکه‌های اجتماعی می‌تواند به مشروعیت سیستم سیاسی آسیب جدی بزند. اگر این را کنار نرخ بیکاری 31درصدی جوانان 15 تا 24 سال در شهرها بگذاریم، تصویر کامل‌تر هم خواهد شد.

نرخ بیکاری در میان افراد جویای کار با تحصیلات کارشناسی (لیسانس) از بقیه سطوح تحصیلی بالاتر است! کمترین میزان بیکاری را هم در میان فارغ‌التحصیلان دکترای تخصصی و بالاتر (حدود پنج درصد) و زیردیپلم‌ها (حدود هشت درصد) می‌بینیم و البته یادمان نرود که جمعیت دسته دوم البته حدود 65 برابر اولی است. در واقع اوضاع به گونه ای است که لیسانسیه‌ها در پیدا کردن «کار مناسب» حتی از دانشگاه نرفته ها هم ناموفق‌تر عمل کرده اند، این می‌تواند به دلیل کمبود مهارت‌های لازم یا افزایش انتظار اجتماعی از خود یا دلایل دیگر باشد.

با تمام ابهام‌ها تردیدی نیست که درصد بالایی از جوانان ایرانی چند سالی را در دانشگاه سپری کرده‌اند، ولی بعد از اتمام آن در پیدا کردن کار دچار مشکل‌اند. این هم یعنی مساله‌ای جدی وجود دارد. اجازه دهید چند حدس بزنیم. نخست آنکه به نظر می‌رسد باید بخشی از این تورم تحصیل‌کردگان (دست‌کم در مورد مردان) و بیکاری ناشی از آن را حاصل خدمت نظام وظیفه اجباری دانست که اصلاح مدت و شرایط و مقررات آن می‌تواند اوضاع را بهبود بخشد و عطش ورود به دانشگاه را تا اندازه درمان کند. دوم، شاید بتوان این مساله را تا اندازه زیادی برآمده از حضور پررنگ دولت /شبه‌دولت در عرصه آموزش عالی در گذشته دانست. با رویکرد دستوری دولت تعداد زیادی کالا (فارغ‌التحصیل فلان رشته) تولید شده که مشتری برای آن وجود ندارد. وقتی عرضه را از نیروهای بازار جدا می‌کنیم نتیجه‌ چیزی جز این نخواهد بود. به نظر می‌رسد در حوزه آموزش عالی هم سپردن عنان کار به دست توانای بازار و کاهش حضور دولت بتواند مساله را طی زمان بهبود بخشد، دست‌کم از پول عمومی بی‌حاصل خیرات نمی‌شود. والله اعلم.

http://bit.ly/33smDmQ

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
مقررات زدایی نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد!

دیدم جناب دکتر ناظمی نوشته اند که ابتدای دهه ۱۳۸۰ زمانی که دکتر نیلی و همکارانش مشغول تدوین سند استراتژی توسعه صنعتی ایران بودند، برای ایشان که مشغول مطالعه و تحصیل در خصوص سیاستگذاری فناوری و نوآوری بود، و البته ارادتی هم به دکتر نیلی داشت، همواره این پرسش وجود داشت که "چرا به موضوع فناوری و نوآوری تا این اندازه ناچیز پرداخته شده است"؟

ایشان معتقد است پاسخ را سال‌ها بعد یافت: نگاه و مکتب فکری طیف دکتر نیلی به اقتصاد و نوآوری که از آن به عنوان نئوکلاسیک و لیبرال یاد می کند. به زعم ایشان در مجموع اقتصاد نئوکلاسیک و لیبرال در حوزه نوآوری ناتوان از ارائه تحلیل و توصیه است. اگر اقتصاددانان به نام ایران که اغلب متعلق به همین مکتب اقتصادی هستند، نتوانستند پیش‌بینی درستی از وضعیت اقتصادی و توصیه باشند، اگر امروز دیر و با تعجب و البته تردید بسیار به این حوزه جدید می‌نگرند، مشکل در عینکی است که از آن نگاه می‌کنند.

اجازه دهید همین آغاز یک ایراد آیین نامه ای بگیرم که نویسنده محترم یکی از جدی ترین مکاتب لیبرال که از قضا آن را با نوآوری و کارآفرینی می شناسیم، یعنی اقتصاد مکتب اتریش، را ندیده می گیرد. اتریشی ها از قضا با مضمون هایی شبیه آنچه در نوشته ایشان آمده است، نقدهایی اساسی و ویرانگر به نئوکلاسیک ها دارند. بماند که در مورد اقتصاد موسوم به نهادگرا هم آنقدر بدفهمی هست که شاید آنچه در ایران به آن نهادگرایی گفته می شود، ربطی به معادل آن در جاهای دیگر جهان نداشته باشد. باری، قضیه اصلی چیزی دیگری است که به نظرم ریشه بسیاری از ابهام ها در مورد اقتصاد بازار است.

در بخشی از نوشته آورده شده است: "درست زمانی که نئوکلاسیک‌ها [بخوانید لیبرال ها] بر مفهوم مقررات‌زدایی تاکید دارند، در کلاس‌های درسی نهادگرایان موضوع کلیدی نسل‌های تنظیم‌گری و بحث پیرامون تنظیم‌گری مشارکتی و خودتنظیمی است. اینکه چه نوع از تنظیم‌گری مناسب است! تنظیم‌گیری در حوزه فناوری بیش از گذشته و بیش از سایر حوزه‌ها اهمیت دارد. از این منظر به جای تاکید بر مقررات‌زدایی پرسش آن است که چگونه مقررات‌زدایی را مبتنی بر مفهوم انصاف پیش ببریم"!

اما چرا لیبرال ها با مقررات (و نه قانون یا همان law) مشکل دارند؟ حرف این است مقررات گذاری و تنظیم گری به این معناست که بتوان پیشاپیش تصویری کلی از مسیر و منطق حرکت آینده اقتصاد داشت تا بر آن اساس بتوان "حکمرانی بهینه" داشت، اما بازار با کسی عقد اخوت! نبسته است و مسیر آینده اش مشخص نیست.

به این ویژگی که به نظرم بسیاری منتقدان ندیده اش می گیرند "نهایی نشدن" (non-finalization) در اقتصاد گفته می شود. نهایی نشدن یعنی اینکه در اقتصاد بازار هیچ گروهی نمی تواند برای مسیر آینده بازار هدف بگذارد و مهر خاتمه (نهایی شدن) بر آن بزند، بازار راه خودش را می رود. لیبرال ها نه تنها نوآوری را به رسمیت می شناسند، بلکه حتی نوعی امید همیشگی به آن دارند. دلایل خوبی هم برای رد مقررات گذاری های دولتی دارند، به نظرشان انسان ها متوسط اند و تنها می توانند دانشی محدود آن هم از محیط نزدیک خود داشته باشند، همه علمی ناقص دارند و اینکه به برخی از آنها اجازه دهیم با ملاحظات سیاسی مقررات و تنظیم گری "مبتنی بر انصاف" و "مسئولانه" داشته باشند بسیار خطرناک است!

می توانید اطمینان داشته باشید رشد در بازار، هر نوع نوآوری به طور قطعی به درجاتی "مبتنی بر انصاف" است و نیازی به مقررات بیشتر نیست، زیرا اصلی به نام حاکمیت مشتری وجود دارد که می گوید نوآوری اساسا تنها زمانی جدی گرفته می شود که مشتریان آن را پسندیده باشند و با صرف هزینه برای آن به سودمندی اش رای داده باشند. شاید باید اینجا هم گفت مقررات زدایی، نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد! والله اعلم.

vrgl.ir/34l4C

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
👍1
در باب توصیه های "پدرخوانده" اقتصاد دولتی!

"وقتی دیگر هیچ کاری برای انجام دادن نیست، شیشه را بشکن و با جارو و خاک انداز خرده شیشه ها را جمع کن!"

توجه کنید که بر خلاف آنچه در آغاز به نظر می رسد، این کار از نظر "اقتصادی" اصلا بیهوده نیست! در همین قضیه دستکم دو شغل ایجاد شده است؛ یکی کسی که آنها را نصب کرده است و دیگری کسی که از آنها استفاده می کند و هردو می توانند درآمدی کسب کنند. در واقع توانسته ایم با هوشمندی کاری کنیم که دستکم دو خانوار شب ها گرسنه نخوابند!

این استدلال برایتان عجیب است؟ در واقع این جوهره منطقی است که جان مینارد کینز در سیاستگذاری ها به دولت ها توصیه می کند. ظاهرا گفته ای مشابه منسوب به وی هست که دولت برای خروج از رکود می توانند به کسانی پول بدهد تا چاله بکنند و به کسانی دیگر پول بپردازد تا همان چاله را پرکنند! والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
دولت ها هرگز یاد نمی گیرند!

"بعد از اعلام رسمی نتایج کنکور سراسری سال جاری، رئیس سازمان سنجش آموزش کشور خالی‌ماندن ظرفیت‌های رشته‌های علوم پایه را فاجعه‌بار خواند. ابراهیم کدخدایی گفت: متأسفانه ما در عرصه گرایش به سمت رشته‌های علوم تجربی با یک فاجعه در کشور مواجه هستیم و ظرفیت بسیاری از رشته‌های علوم پایه خالی مانده است".

نرخ بیکاری تحصیلکردگان فیزیک و ریاضی به ۲۱ و ۱۶ درصد می رسد؛ ولی هنوز معتقدند فاجعه اینست که ظرفیت هایمان پر نشده است! عجالتا آنها که کاشته ایم را درو کنیم تا نوبت به جدیدترها برسد. شاید فاجعه واقعی این است که به جای بازار به دولت اعتماد کرده ایم، والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
نتیجه آموزش دولتی عادلانه!

آموزش و آزمون یکسان برای همه برای رعایت "عدالت آموزشی":
از همه یک امتحان می گیریم: همه از درخت بالا بروید!

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
دوستی نادیده زمانی به نکته ای اساسی اشاره کرده بود: "لنین می گفت سرمایه دار برای سود حاضر است طناب دار خود را هم به اعدام کننده اش بفروشد. شائول دیوید آلینسکی، بعدها به طنز گفته بود: مطمئنم می توانم یک سرمایه دار را به سرمایه گذاری برای انقلابی که روز یکشنبه برای او سود دارد قانع کنم در حالی که همان انقلاب روز دوشنبه به اعدام او منجر خواهد شد".

این تاکید در فهم رفتار کشورهای قدرتمند دنیا مثل امریکا ضروری است که به عنوان سیاستمدار در بلندمدت نمی توانید به ملاحظات اقتصادی و تولید ثروت بی اعتنا باشید؛ حتی برای ایدئولوژیک ترین سیاست ها هم باید توجیهی اقتصادی بتراشید، والا اهالی قدرتمند اقتصاد شما و سیاست هایتان را پس می زنند.

ایران اقتصاد کوچکی است، آنقدر که می توان با تحریم آن را دور زد و ندیده اش گرفت، راه جدی گرفته شدن آن هم تولید ثروت حداکثری است تا آن را جدی بگیرند. کشوری که خود را طرفی سودآور برای جهانیان تعریف کند، از پس ایدئولوگ های جنگ طلب هم بر خواهد آمد، والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
اقتصاد کینزی برای احمق ها*!

در اقتصاد کلاسیک این فرض وجود دارد که عرضه و تقاضای کل با هم برابرند، ولی کینز می‌گفت که این فرض همیشه برقرار نیست. به نظر او گاهی اقتصاد در سطح پایین‌تری به تعادل می‌رسد و تمام عوامل تولید به‌کار گرفته نمی‌شوند و بیکاری به وجود می‌آید. کینز معتقد بود برابری عرضه و تقاضا به معنی اشتغال کامل است، ولی به «شهود» می‌توان دریافت که چنین نیست و به‌ویژه در دوران رکود، بیکاری وجود دارد. مفهوم اصلی که او در تحلیل‌هایش به‌کار می‌گرفت تقاضای کل بود که آن را مجموع مصرف کل، سرمایه‌گذاری کل و هزینه‌های دولتی تعریف می‌کرد. او بر این باور بود که با بالا رفتن تقاضای کل، اقتصاد در سطح بالاتری به تعادل می‌رسد، همه عوامل تولید به‌کار گرفته می‌شوند و بیکاری از بین می‌رود (تحریک تقاضا).

دولت هم از آنجا که هزینه‌هایش بخش مهمی از تقاضا به شمار می‌آید، می‌تواند با سیاست‌های انبساطی در این افزایش تقاضا نقش موثری داشته باشد و اقتصاد را تکانی بدهد. حرف این بود که در دوران رکود دولت هزینه‌هایش را افزایش و مالیات را کاهش دهد و بعد چرخ اقتصاد که به گردش افتاد، از هزینه‌ها کم کند و مالیات را بالا ببرد. اندیشه‌های کینز مساله تراز بودن بودجه را که زمانی بسیار پراهمیت تلقی می‌شد، بسیار کمرنگ کرد.

او برای افزایش تقاضا جز بالا بردن مصرف و سرمایه‌گذاری دولت (هزینه‌های دولت) راه دیگری را هم در نظر داشت و آن افزایش میزان سرمایه‌گذاری بنگاه‌ها بود. کینز معتقد بود در طول تاریخ همیشه میل بشر به پس‌انداز قوی‌تر از میل به سرمایه‌گذاری بوده است. حرف او این بود که مردم ترجیح می‌دهند ثروتی که پس از رفع نیازهای مصرفی‌شان می‌ماند را پس‌انداز کنند تا آنکه خطر کنند و آن را برای تولید ثروت بیشتر و خیر جمعی به‌کار اندازند. وی استدلال می‌کرد اینکه افراد به جای مصرف یا سرمایه‌گذاری سراغ پس‌انداز می‌روند، به معنای کم شدن تقاضا در اقتصاد است و باعث می‌شود که بخشی از منابع جامعه در سمت عرضه و تولید بیکار بمانند. به باور او هرچقدر جامعه ثروتمندتر باشد، از آنجا که میزان پس‌انداز بالاتر می‌رود، این مشکل حادتر هم می‌شود.

ابزار دیگر پیشنهادی او برای تغییر این «رفتار طبیعی» انسان‌ها نرخ بهره بود. در اقتصاد کلاسیک نرخ بهره (قیمت سرمایه) را برآیند پس‌انداز (عرضه سرمایه) و سرمایه‌گذاری (تقاضای سرمایه) می‌دانند، ولی کینز تعبیر متفاوتی از آن فراهم می‌آورد و آن را بر اساس عرضه و تقاضای پول توضیحی می‌دهد. اینجا هم دولت می‌تواند با سیاست‌های پولی نرخ بهره را مدیریت کند و میزان سرمایه‌گذاری و در نتیجه تقاضای کل را افزایش دهد. چنان‌که دیده می‌شود در اقتصاد کینزی دولت با سیاست‌های مالی (مصرف و سرمایه‌گذاری دولتی و مالیات‌گیری) و سیاست‌های پولی (افزایش و کاهش عرضه و تغییر نرخ بهره) نقشی اساسی در بسامان کردن اقتصاد بازی می‌کند.

با وجود اثرگذاری کینز در علم اقتصاد، نقدها به اندیشه او کم نیست، می‌توان دید که وی دغدغه سمت عرضه را ندارد، به نظر او با تحریک تقاضا و رساندن آن به حد مطلوب مساله حل می‌شود. اما به روشنی توضیح نمی‌دهد که ویژگی‌های آن حد مطلوب چیست.

با این حال کینز که از قضا دغدغه تورم را هم داشت استدلال می‌کرد این افزایش تقاضا از آنجا که پایین‌تر از ظرفیت واقعی اقتصاد است به تورم منجر نمی‌شود. اما افزایش تقاضا بعد از رسیدن به حد اشتغال کامل با بالا رفتن قیمت‌ها همراه می‌شود و همین را می‌توان نشانه‌ای از رسیدن به حد مطلوب دانست.

* for dummies

http://bit.ly/2NcNyxj

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
اقتصاد سیاسی یارانه های فرهنگی!

در حکایتی نقل کرده‌اند که زمانی در ویتنام تعداد زیاد موش‌ها دردسرساز شده بود. دولتی‌ها خواستند با کمک گرفتن از مردم محلی با زاد و ولد موش‌ها مبارزه کنند. طرح «یارانه موش‌کشی» پیشنهاد شد که طبق آن هر یک از ویتنامی‌ها می‌توانستند بعد از شکار و از بین بردن موش‌ها، دم آنها را تحویل دهند و پاداش خود را دریافت کنند. از قرار بسیار هم امیدوار بودند که این طرح «مشارکتی» موثر باشد. اما ماجرا به شکل دیگری پیش رفت، تعداد موش‌های دم بریده به شدت افزایش یافت! قضیه این بود که مردم موش‌ها را به دام می‌انداختند، دم آنها را می‌بریدند تا پاداش دولتی دریافت کنند، ولی خود موش‌ها را رها می‌کردند تا دوباره زاد و ولد کنند؛ کاری که در واقع می‌توانست درآمد آنها را هم در آینده تضمین کند. گفته می‌شد که حتی برخی از رندان سراغ پرورش موش هم رفته بودند، کارشان هم البته «عاقلانه» بود وقتی از چیزی بشود پول درآورد، خیلی‌ها سراغ «سرمایه‌گذاری» روی آن می‌روند. با این حال روشن بود که طرح «یارانه موش‌کشی» به اهدافش دست نیافت، موش‌ها تعدادشان کم نشد و البته هزینه‌های بی‌حاصل هم فراوان بود.

از قضیه موش‌ها که بگذریم در مورد بسیاری از مداخله‌های دیگر دولت در اقتصاد هم کار متفاوت نیست. وقتی دولت‌ها با ابزارهایی مانند یارانه و مالیات سعی در دستکاری ساختار مشوق‌ها در اقتصاد می‌کنند، می‌توان انتظار داشت این پیامدهای ناخواسته رخ دهند. چندی پیش یکی از همین مداخلات دولت در کشور خودمان هم خبرساز شد. می‌دانیم که وزارتخانه‌ها و سازمان‌های دولتی، به‌ویژه وزارت ارشاد، برای اهدافی مانند «حمایت از اهل فرهنگ»، «ترویج فرهنگ مطالعه» و «کمک به اهل قلم» قدم‌هایی بر می‌دارند. برخی کمک‌های دولت به مطبوعات و رسانه‌ها شامل پرداخت یارانه، اعطای سهمیه کاغذ، گرفتن اشتراک روزنامه‌ها و مجلات، آگهی دادن در مطبوعات و طرح‌های خرید مجلات و روزنامه‌ها است. البته در مورد پرداخت یارانه‌ها به مطبوعات انگار معیارهایی مانند شماره‌های منتشرشده و تعداد صفحات و قطع آن هم وجود دارد؛ اما قضیه پیچیده‌تر از اینهاست و به‌ویژه نام شرکتی رسانه‌ای فراوان به گوش می‌رسد.

یک روزنامه‌نگار مدتی پیش نوشته بود که این شرکت ۳۹ مجله دارد که خبری از هیچ‌کدام از آنها روی دکه‌ها مطبوعاتی نیست. نام‌های جالبی هم دارند. از قرار در فضای اینترنتی هم خبری از آنها نیست و ردی از آنها به چشم نمی‌خورد. از سال گذشته برای مجله‌های این شرکت بیش از یک میلیارد و۷۰۰ میلیون تومان یارانه مستقیم دریافت شده است. همچنین صاحبان شرکت ۳۱۱ تن سهمیه کاغذ یارانه‌ای دریافت کرده‌اند و در طرح خرید نشریات ارشاد سال۹۶ نیز ۶۳۲ میلیون تومان ناقابل در جیب گذاشته‌اند. بهره‌مندی از پول عمومی بدون نیاز به افتادن در عرصه پرخطر کار مطبوعاتی کسب‌و‌کار خوب و پرسودی به نظر می‌رسد! شباهت‌ها با پرورش موش (به جای از بین بردن آن) در مثال قبلی را می‌بینید؟

اما حتی اگر فرض کنیم به زبان اهالی اقتصاد، این یارانه‌ها به مخاطبش (مطبوعاتی‌های واقعی) اصابت کند، باز هم یک مشکل جدی باقی می‌ماند و «فساد» به شکل دیگری رخ می‌نماید، حمایت از فرهنگ/ مطبوعات هم به‌دنبال خود نورچشمی‌های فرهنگی/ مطبوعاتی ایجاد می‌کند. به قول معروف کسی که پول نی‌زن را می‌دهد، تعیین می‌کند چه آهنگی هم نواخته شود، روزنامه و مجله‌ای هم که پولش از بودجه دولت تامین شود، طبیعی است که تلاش می‌کند اهالی دولت را از خود نرنجاند و دنبال سوژه‌هایی نرود که جریان درآمدی اش را به خطر بیندازد.


اگر هدف حمایت از مطبوعات و ارتقای سطح فرهنگ و معلومات مردم است به نظر می‌رسد راه‌های بهتری از پول‌پاشی وجود دارد، آن هم کم کردن هزینه کسب‌و‌کار بنگاه‌های رسانه‌ای است که از قضا با مداخله کمتر دولت و بیرون کشیدن پای آن از صنعت رسانه ممکن می‌شود. اگر تعداد مجوزها و مراحل گرفتن آن کاهش یابد، حمایت قانونی و حقوقی (نه پولی) بیشتر شود تا رسانه‌ها و مطبوعات آزادی عمل بیشتری داشته باشند و نگران تعطیلی و باطل شدن مجوز به‌دلیل عتاب این یا آن گروه قدرتمند نباشند و همچنین به اصطلاح نظارت‌ها و کنترل‌ها و برخوردهای سلیقه‌ای کمتر باشد، بسیار موثرتر خواهد بود.

اما اجازه دهید در پایان روی نکته‌ای مهم تاکید کنیم در مسیر این «دولت‌زدایی از فرهنگ» نباید روی دولت‌ها و خیرخواهی اهل سیاست حساب کرد؛ دولت‌ها نه تنها از اعطای این قبیل «یارانه‌های فرهنگی» بدشان نمی‌آیند، بلکه حتی به درجاتی از آن استقبال هم می‌کنند. می‌توان گفت رسانه‌های وابسته به دولت را باید به قول لویی آلتوسر، فیلسوف معروف چپ، بخشی از سازوکار یک دولت دانست که کارش رام و مطیع نگاه داشتن شهروندان است، بعید به‌نظر می‌رسد دولتی بخواهد این سلاح کارساز خود را دور بیندازد، والله اعلم.

http://bit.ly/33Eg2pu

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
عدالت اجتماعی؟

"عدالت خصیصه مربوط به کنش انسانی است و صفات عادلانه و ناعادلانه تنها در این محدوده قابل کاربرد است و استفاده از این واژه ها در توصیف وضعیت اجتماعی بی معنی است مگر اینکه شخص یا اشخاص معینی مسئول برقراری این وضعیت شناخته شوند.

یک رویداد به خودی خود میتواند خوب یا بد، مطلوب یا نامطلوب توصیف شود، اما صفات عادلانه و ناعادلانه را درباره آن نمیتوان به کار برد. نوزادی که معلول به دنیا می آید، کودکی که دچار بیماری لاعلاج میشود، انسانی که نزدیکترین کس خود را از دست میدهد، همه رویدادها و وضعیتهای ناگوارند، اما اگر آنها از تصمیم و کردار شخص معینی ناشی نشده باشند، ناعادلانه نیستند".

"عدالت اجتماعی" ایده ای است مخرب برای تبدیل جامعه به سازمان ماشین وار و قدرت گیری بی حد هیولای دولت! گفتم با عدالت مشکلی ندارم، ولی مخالف "عدالت اجتماعی" ام . کار ربطی هم به دروازه غار و دروس ندارد، دولت توتالیتر ما را به بند خواهد کشید. باید مراقب باشیم راه جهنم با نیت های خیر فرش شده است. والله اعلم.

گفتگو با جنابان هاشم خانی، مجید حسینی، امیر خراسانی در باب عدالت آموزشی

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
برای محو تبعیض آموزشی کودک فقیر سیستانی چه کنیم؟

در بحث از نابرابری و بی عدالتی و ... در ایران به ویژه در حوزه آموزش، گاهی پای کودک مظلوم سیستانی هم به میان می آید که نمی توان دانش آموز فقیری که یحتمل حتی از بهداشت و تغذیه مناسب هم بهره مند نیست، با دانش آموز شمال شهر نشین تهرانی در یک کفه گذاشت و کار "عادلانه" نیست، برای برقراری کامل "عدالت" و محو تبعیض چند پیشنهاد می توان داشت:

1) فعالیت کلیه مدرسه های غیرانتفاعی و ... را ممنوع می کنیم.
2) مجوز هرگونه موسسه آموزشی و کنکور و... را باطل می کنیم و در صورت تخلف با شدت برخورد می کنیم.
3) آموزش را به طور کامل در سراسر کشور رایگان اعلام می کنیم، منابع تامین هزینه ها از مالیات و عوارض و فروش دارایی های عمومی خواهد بود و دریافت شهریه ممنوع است.
4) محتوا و شیوه و سبک آموزش یکسان برای همه مدارس و پایه های تحصیلی فراهم می کنیم.
5) همه دانش آموزان را مجبور به حضور در مدارس دولتی با رویه استاندارد می کنیم.
6) معلمان زبده و کاربلد را بر اساس روال علمی و معتبر استخدام می کنیم.
7) حقوق معلمان را تا حدی که مناسب "کرامت" شغلشان باشد بالا می بریم، برای آنکه عدالت رعایت شود تعدیل هایی در پرداختی به آنها بر حسب محل تدریس اعمال خواهیم کرد.
8) ارزیابی های دوره ای و منظم برای اطمینان از اجرای استاندارد آموزش در سراسر کشور برقرار می کنیم.
9) کلاس های تقویتی و مانند آن را در همه مدارس ممنوع می کنیم، استفاده از معلم خصوصی و خدمات آموزشی خاص نیز مجاز نیست.
10) برای بهبود انجام آموزش ها، تغذیه و مراقبت های بهداشتی هم به طور رایگان در اختیار دانش آموزان قرار خواهد گرفت.
11) همه اتباع ایرانی باید آموزش های پیش دانشگاهی را به طور کامل بگذرانند، ترک تحصیل مجاز نیست و باید اقدامات لازم برای برگرداندن دانش آموزان ترک تحصیل کرده انجام گیرد.


در این حالت عدالت تمام و کمال رعایت شده است و خیالمان از بابت این جمع است که فقرا در شرایط برابر با بقیه قرار دارند (احتمالا در این راه بتوانیم از تجربیات کره شمالی و کوبا یا نمونه های رادیکال تری مثل خمرهای سرخ یا سیاهپوش های خلافت اسلامی هم استفاده کنیم). یک بار شروط بالا را بررسی کنیم و از موجه بودن آنها بپرسیم، بعد شاید وقت این باشد که بپرسیم این برابری دقیقا به چه دردی می خورد؟ یحتمل در پاسخ به این پرسش بسی بصیرت هاست برای اهل دل، والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
آموزش رایگان حق نیست، کالاست!

دو نوع "حق" تعریف کرده اند؛ حقوق مثبت و منفی، حق مثبت به این معناست که بقیه را الزام می کند که برای فرد کالا یا خدمتی فراهم کنند، حقوق منفی فقط دیگران را الزام می کند که فضولی و مداخله در امور شما نکنند و کاری به کارتان نداشته باشند، حق زیستن، مالکیت و آزادی (لیبرتی) نمونه ای از حقوق منفی اند. اگر ما بنا به "طبیعت" خود آزاد و رها زاده شدیم و به حقوق منفی باور داشته باشیم، حقوق مثبت تنها و تنها با نوعی اجماع و توافق همه افراد معنی خواهد داشت.

آموزش رایگان در واقع رایگان نیست، خود شخص نپردازد بقیه باید آن را بپردازند، اگر با توافق و دلخواه خودشان باشد که عالی است (نمونه خیرین مدرسه ساز و خیریه ها) اما اگر به زور و اجبار دولت باشد (گیریم به بهانه خیر "جمعی") نقض یکی از حقوق طبیعی و اولیه فرد یعنی حق مالکیت است.

رمانتیسیسم را کنار بگذاریم، دنیا کارتون نیست، آموزش هم یک کالا (خدمت) اقتصادی است با تمام مشخصات یک کالای اقتصادی و جز با تن دادن به سازوکار بازار به کیفیت و قیمت مناسب نمی رسد، بازار را آزاد بگذارید کارافرینان حتی برای فقیرترین ها هم جنس مناسب تولید خواهند کرد، یادمان باشد به قول شومپیتر بزرگ پیشرفت سرمایه داری این نیست که اکنون ملکه انگلستان جورابهای ابریشمی بیشتری دارد، بلکه بدان معناست حتی کارگران فقیر هم در ازای زحمت کمتر می توانند پاپوش مناسب داشته باشند، والله اعلم.

http://bit.ly/2Hc1tQg

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
چرا اقتصاد بازار حتی به نفع کودک سیستانی فقیر است؟

اواخر قرن 19 خدمات مالی مانند وام و حساب بانکی عمدتا متعلق به ثروتمندان و طبقات مرفه امریکا بود، البته اینجا لزوما بحث طمع و پولکی بودن بانکدارها هم نبود، آن زمان امریکایی ها به ثروتمندی امروز نبودند و بانک ها جز شرکت های بزرگ و ثروتمندان مشتری دیگری نداشتند. وام دادن به غیرثروتمندان و کارگران (علیرغم سخت کوشی آنها) دشوار بود، زیرا ریسک عدم پرداخت آنها زیاد بود و از این رو جز با بهره های دو رقمی امکان دریافت وام نداشتند. اما آمادئو جیانینی، یک کارآفرین ایتالیایی تبار تصمیم گرفت رویه غالب را عوض کند و به امریکایی های طبقه کارگر هم خدمات ارائه دهد.

نیت اش بی تردید کسب سود بیشتر بود، ولی در آغاز با او بسیار مخالفت کردند، بانکدارها در آن زمان این کار را هدر دادن پول می دانستند. با این حال او مصمم بود، سال 1904 او در سانفرانسیسکو "بانک ایتالیا" (همین بنک او امریکا یا بوفای فعلی) را تاسیس کرد، هدفش هم مشتریان خُردی بود که دیگر بانک ها به آنها خدمات نمی دادند و جدی شان نمی گرفتند. او این امکان را فراهم کرد که هر کسی که شغلی دارد، بتواند از 10 دلار تا 300 دلار با بهره 7 درصد (نرخ بهره بسیار کم در مقایسه با دیگر گزینه ها) وام دریافت کند.

او کار دشوار دیگری هم داشت که مشتریان جدید را قانع کند به جای پنهان کردن پول هایشان در بالش خود، آن را در اختیار بانک بگذارند و بهره دریافت کنند، کاری که برای آن باید اعتمادها را جلب می کرد و این ساده نبود. در واقع او باید مزایای بانک را به مشتریان جدیدش آموزش می داد. کارکنان جیانینی در خیابان ها با مردم گفتگو می کردند تا آنها را برای حساب باز کردن در بانک قانع کنند. در حالیکه در آن زمان رسم بود دیگر بانک ها در ساختمان های مجلل با مشتریان ثروتمندان جلسه می گذاشتند و روال به کلی چیز متفاوت از ابتکارهای جیانینی بود.

ایجاد شعب متعدد در سراسر آن کشور شاید امروز کار غریبی به نظر نرسد و بدیهی تلقی شود، ولی این را هم باید از نوآوری های جیانینی دانست، او در واقع پدر بانکداری خرد به مفهوم امروزی است . او همچنین در ارائه خدمات به اقلیت های روس، یوگوسلاو و چینی تبار و بسیاری دیگر هم که رقبا آنها را پرریسک می دانستند، پیشگام شد. تامین سرمایه برای بسیاری از صنایع نوپا آن زمان (و غول های تجاری کنونی) نظیر شراب سازی کالیفرنیا و هالیوود و هیولت پاکارد را هم باید به حساب بانک جیانینی گذاشت. او در واقع کارآفرینی بازار ساز بود که توانست بسیار از نا-مشتریان (کسانی که در حالت عادی مشتری بانک به حساب نمی آمدند) را به شکلی مناسب و پایدار هدف قرار دهد و موفقیت او چنان بود که امروز ابتکارش شیوه غالب بانکداری به حساب می آید. اما چرا داستان او را آوردم؟

خیلی ها وقتی اسم از اقتصاد بازار می آید بلافاصله یاد شکم گنده های سودجویی می افتند که نیتی جز سرکیسه کردن مشتری ندارند و البته فقرا هم سرشان بی کلاه می ماند. اما بیش از اینها باید یاد کارآفرین هایی افتاد که از قضا به دلیل همان سودجویی توانسته اند دنیا را برای عده زیادی از مردم جای بهتری کنند، هیچ مدل اقتصاد دیگری جز "سرمایه داری" امکان ظهور و پرورش "کارآفرین ها" را ندارد و علت موفقیت اش در تولید ثروت هم چیزی جز این نیست. آدم هایی که به نیت کسب سود، ریسک می کنند تا کالا یا خدمتی ارزشمند برای دیگران تولید کنند.

در مورد بحث آموزش هم قضیه متفاوت نیست، علت دفاع من از اقتصاد بازار اینست که امیدوار به ظهور کارآفرینانی ام که آموزش با کیفیت را حتی برای فقرا دسترس پذیرتر می کنند (چنانکه جیانینی بانکداری را برای مردم عادی هم ممکن کرد)، در آموزش دولتی از دستکاری مخرب ذهن کودکان که بگذریم، می توانیم مطمئن باشیم کارآفرین ها ظهور نمی کنند، ولی نورچشمی های رانت خوار حتما سروکله شان پیدا می شود. می توان سال ها از مظلومیت کودک سیستانی فقیر نالید و از دولت خواست که با زور بخشنامه و داغ و درفش شرایط را برای همه از شمال شهر تهران تا سیستان یکسان کند. به عبارتی حالا که نمی شود همه را خوشبخت کرد، پس اقلا همه را به یکسان بدبخت کنیم تا عدالت اجتماعی برقرار شود و ملت "هم سرنوشت" شوند! شعار "آموزش رایگان" در ظاهر البته جذاب است و برای گوینده محبوبیتی می خرد، ولی به همان اندازه نسبت به واقعیت های اقتصاد و انسان ها بی توجه است، مراقب باشید انتخابات نزدیک است و شیادان در کمین اند، والله اعلم.

https://goo.gl/tQe6MJ

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel