"سیاست" آزادسازی اقتصادی!
اجازه دهید صریح باشیم چند حالت برای پیشبرد آزادسازی متصور است:
۱. با فشار خارجی کسانی از اهالی قدرت به فکر بیفتند که باید تکانی به مناسبات اقتصادی داد.
۲. کسانی در خود "دولت" خیرخواهانه به سمت آزادی سازی بروند.
۳. ناکارآمدی در "اداره" اقتصاد اجماعی در سطح "دولت" ایجاد کند که نمی توان ادامه داد، باید تغییر مسیر داد و سودای کنترل را کنار بگذارند.
۴. مردم با فشار سیاسی (در شرایط فعلی و غیاب نهادهای موثر بخوانید با حضور در کف خیابان) اهالی "دولت" را وادار به تغییر جهت کنند.
۵. مناسبات میان قبایل قدرت (همان تیولدارهای اقتصادی)، ضعف "دولت" و توازن نسبی قوا کار را در بلندمدت ناگزیر به سمت آزادسازی بیشتر ببرد.
چهار فرض اول بسیار غیرمحتمل است و اغلب نتایجی منفی به بار می آورند، تنها امید می تواند گزینه پنجم باشد که البته از نظر سیاسی و فروش به افکار عمومی "رعیت کش" و جذاب نیست و "فساد خوب" هم بخشی از آن است، تا این لحظه دفاع نگارنده این سطور از ادامه خصوصی سازی بر همین امید آن هم برای آینده دور استوار است، چیزی که البته اسمش پروژه سیاسی نیست، صرفا نوعی امیدواری به توازن نیروها برای مهار "دولت" است که البته در جایی مثل کره جنوبی شاهدش بودیم. اصراری بر درست بودن این ایده ندارم و فعلا تمرکز نظری ام بر فهم "دولت" است. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
اجازه دهید صریح باشیم چند حالت برای پیشبرد آزادسازی متصور است:
۱. با فشار خارجی کسانی از اهالی قدرت به فکر بیفتند که باید تکانی به مناسبات اقتصادی داد.
۲. کسانی در خود "دولت" خیرخواهانه به سمت آزادی سازی بروند.
۳. ناکارآمدی در "اداره" اقتصاد اجماعی در سطح "دولت" ایجاد کند که نمی توان ادامه داد، باید تغییر مسیر داد و سودای کنترل را کنار بگذارند.
۴. مردم با فشار سیاسی (در شرایط فعلی و غیاب نهادهای موثر بخوانید با حضور در کف خیابان) اهالی "دولت" را وادار به تغییر جهت کنند.
۵. مناسبات میان قبایل قدرت (همان تیولدارهای اقتصادی)، ضعف "دولت" و توازن نسبی قوا کار را در بلندمدت ناگزیر به سمت آزادسازی بیشتر ببرد.
چهار فرض اول بسیار غیرمحتمل است و اغلب نتایجی منفی به بار می آورند، تنها امید می تواند گزینه پنجم باشد که البته از نظر سیاسی و فروش به افکار عمومی "رعیت کش" و جذاب نیست و "فساد خوب" هم بخشی از آن است، تا این لحظه دفاع نگارنده این سطور از ادامه خصوصی سازی بر همین امید آن هم برای آینده دور استوار است، چیزی که البته اسمش پروژه سیاسی نیست، صرفا نوعی امیدواری به توازن نیروها برای مهار "دولت" است که البته در جایی مثل کره جنوبی شاهدش بودیم. اصراری بر درست بودن این ایده ندارم و فعلا تمرکز نظری ام بر فهم "دولت" است. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب جت و روغن نباتی!
شاید، اما نکات اصلی که باید به آنها پاسخ داد چیزهای دیگری است: چرا اساسا صنایعی مثل خودرو و روغن نباتی و مانند آن اینقدر با "روحیه انقلابی" بیگانه است و این متاع فقط در صنایع نظامی یافت می شود؟ چرا علیرغم اهمیت اقلامی نظیر خودرو و روغن نباتی، کسانی که از این "روحیه انقلابی" به میزان لازم برخوردارند هنوز به صرافت تولید آن نیفتاده اند؟
در تامل بر این پرسش ها بسی بصیرت هاست برای اهل دل، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
شاید، اما نکات اصلی که باید به آنها پاسخ داد چیزهای دیگری است: چرا اساسا صنایعی مثل خودرو و روغن نباتی و مانند آن اینقدر با "روحیه انقلابی" بیگانه است و این متاع فقط در صنایع نظامی یافت می شود؟ چرا علیرغم اهمیت اقلامی نظیر خودرو و روغن نباتی، کسانی که از این "روحیه انقلابی" به میزان لازم برخوردارند هنوز به صرافت تولید آن نیفتاده اند؟
در تامل بر این پرسش ها بسی بصیرت هاست برای اهل دل، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
اصل بی کفایتی دولت
"مائو به چین استقلال بخشید و آن را یکپارچه کرد، وقتی به قدرت رسید صنعتی وجود نداشت، جز بخش کوچکی از مناطق شهری در دیگر نقاط چین برق وجود نداشت. متوسط عمر ۴۱ سال بود و نرخ سواد به ۲۰ درصد هم نمی رسید و حرفی از مایه کوبی و واکسن نبود.
سی سال بعد شبکه برق رسانی گسترده ای به وجود آمده بود و حدود ۱۰ هزار سد برای تامین برق ساخته شده بود که تا ۶۰ درصد جمعیت کشور حتی نقاط روستایی فقیر را پوشش می داد. نرخ سواد کل به ۶۶ درصد رسیده بود و ۸۰ درصد از جوانان چینی باسواد بودند. صدها میلیون نفر از جمله تقریبا همه کودکان یکساله را با طرح های گسترده ملی مایه کوبی (واکسیناسیون) کرده بودند و متوسط عمر به ۶۵ رسیده بود. از نظر شاخص توسعه انسانی چین نزدیک به کشورهای بسیار توسعه یافته بود. کشور صنعتی نبود، ولی زیرساخت های کم و بیش مناسبی به وجود آمده بود".
از اعتبار آمار دولتی در کشوری مثل چین که بگذریم، ظاهرا مشکلی نباید وجود داشته باشد، پس چرا راه پیشوای بزرگ ادامه پیدا نکرد؟
اما توضیح قضیه پیچیده نیست، اقتصادهای دولتی و متمرکز (برنامه ریزی شده) در مراحل اولیه توسعه و صنعتی شدن به طور نسبی خوب عمل می کنند؛ به این معنا که در کشورهایی با اقتصاد عمدتا کشاورزی و در ابتدای مسیر صنعتی شدن که بسیاری منابع اقتصادی یا به کار گرفته نشده اند یا به شکل بهره ور قابل استفاده نیستند، برنامه ریزی اقتصاد می تواند تخصیص منابع را بهبود بخشد و خطوط تولید و فناوری های پایه ای و ساده را به وجود آورد. از این طریق دولت می تواند بخش های بزرگی از اقتصاد را مدرن کند.
انتقال اجباری نیروی کار از بخش های کشاورزی سنتی کم بازده به صنعت، افزایش حضور زنان و بهبود سطح عمومی سواد را می توان انتظار داشت. صنایع سنگین و زیرساخت ها توسعه چشمگیری می یابند، دلیلش هم حل مسئله هماهنگی در اقتصاد است که دشواری اصلی کشورهای توسعه یافته در اقتصاد بازار به حساب می آید.
اما با گذشت زمان، به پایان رسیدن ذخیره منابع اصلی اقتصاد و پیچیده تر شدن اقتصاد این "توسعه دولتی" به پایان نزدیک می شود، اقتصادهای برنامه ریزی شده دچار بحران های ذاتی انگیزه و اطلاعات اند و از ایجاد تحولات و نوآوری های فناوری عاجز می مانند، آنها در افزایش کارایی و خلاقیت از پس اقتصاد غیرمتمرکز بازار و کارآفرین هایش برنمی آید و سرانجامی جز شکست ندارند.
در علم مدیریت اصلی داریم به نام اصل بی کفایتی پیترز که به زبان ساده می گوید کارمندان در سازمان از حد بی کفایتی خود بالاتر نمی روند، حرفش اینست که کارمند تا جایی که توانایی هایش اجازه می دهد امکان ارتقا دارد و بعد متوقف می شود. از قرار برای دولت ها در فرایند توسعه هم می توان این را تکرار کرد و البته می دانیم که دولت ها کفایت و توانمندی چندانی هم در اقتصاد به دلایل ذاتی ندارند. برای بستن بحث چین اجازه دهید در کنار آن آمار درخشان پیشوای بزرگ فقط یک آمار دیگر اضافه کنم، در همان دوره چند ده میلیون (تا ۴۵ میلیون هم گفته اند) هم در این مسیر "توسعه دولتی" از گرسنگی و شکنجه و تصفیه تلف شدند! والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
"مائو به چین استقلال بخشید و آن را یکپارچه کرد، وقتی به قدرت رسید صنعتی وجود نداشت، جز بخش کوچکی از مناطق شهری در دیگر نقاط چین برق وجود نداشت. متوسط عمر ۴۱ سال بود و نرخ سواد به ۲۰ درصد هم نمی رسید و حرفی از مایه کوبی و واکسن نبود.
سی سال بعد شبکه برق رسانی گسترده ای به وجود آمده بود و حدود ۱۰ هزار سد برای تامین برق ساخته شده بود که تا ۶۰ درصد جمعیت کشور حتی نقاط روستایی فقیر را پوشش می داد. نرخ سواد کل به ۶۶ درصد رسیده بود و ۸۰ درصد از جوانان چینی باسواد بودند. صدها میلیون نفر از جمله تقریبا همه کودکان یکساله را با طرح های گسترده ملی مایه کوبی (واکسیناسیون) کرده بودند و متوسط عمر به ۶۵ رسیده بود. از نظر شاخص توسعه انسانی چین نزدیک به کشورهای بسیار توسعه یافته بود. کشور صنعتی نبود، ولی زیرساخت های کم و بیش مناسبی به وجود آمده بود".
از اعتبار آمار دولتی در کشوری مثل چین که بگذریم، ظاهرا مشکلی نباید وجود داشته باشد، پس چرا راه پیشوای بزرگ ادامه پیدا نکرد؟
اما توضیح قضیه پیچیده نیست، اقتصادهای دولتی و متمرکز (برنامه ریزی شده) در مراحل اولیه توسعه و صنعتی شدن به طور نسبی خوب عمل می کنند؛ به این معنا که در کشورهایی با اقتصاد عمدتا کشاورزی و در ابتدای مسیر صنعتی شدن که بسیاری منابع اقتصادی یا به کار گرفته نشده اند یا به شکل بهره ور قابل استفاده نیستند، برنامه ریزی اقتصاد می تواند تخصیص منابع را بهبود بخشد و خطوط تولید و فناوری های پایه ای و ساده را به وجود آورد. از این طریق دولت می تواند بخش های بزرگی از اقتصاد را مدرن کند.
انتقال اجباری نیروی کار از بخش های کشاورزی سنتی کم بازده به صنعت، افزایش حضور زنان و بهبود سطح عمومی سواد را می توان انتظار داشت. صنایع سنگین و زیرساخت ها توسعه چشمگیری می یابند، دلیلش هم حل مسئله هماهنگی در اقتصاد است که دشواری اصلی کشورهای توسعه یافته در اقتصاد بازار به حساب می آید.
اما با گذشت زمان، به پایان رسیدن ذخیره منابع اصلی اقتصاد و پیچیده تر شدن اقتصاد این "توسعه دولتی" به پایان نزدیک می شود، اقتصادهای برنامه ریزی شده دچار بحران های ذاتی انگیزه و اطلاعات اند و از ایجاد تحولات و نوآوری های فناوری عاجز می مانند، آنها در افزایش کارایی و خلاقیت از پس اقتصاد غیرمتمرکز بازار و کارآفرین هایش برنمی آید و سرانجامی جز شکست ندارند.
در علم مدیریت اصلی داریم به نام اصل بی کفایتی پیترز که به زبان ساده می گوید کارمندان در سازمان از حد بی کفایتی خود بالاتر نمی روند، حرفش اینست که کارمند تا جایی که توانایی هایش اجازه می دهد امکان ارتقا دارد و بعد متوقف می شود. از قرار برای دولت ها در فرایند توسعه هم می توان این را تکرار کرد و البته می دانیم که دولت ها کفایت و توانمندی چندانی هم در اقتصاد به دلایل ذاتی ندارند. برای بستن بحث چین اجازه دهید در کنار آن آمار درخشان پیشوای بزرگ فقط یک آمار دیگر اضافه کنم، در همان دوره چند ده میلیون (تا ۴۵ میلیون هم گفته اند) هم در این مسیر "توسعه دولتی" از گرسنگی و شکنجه و تصفیه تلف شدند! والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در ستایش شکنجه!
نموداری از سازمان خواروبار جهانی (فائو) نشان می دهد که در تمام سال های حاکمیت حزب کمونیست شوروری میزان سرانه مصرف کالری برای شهروندان آن امپراتوری شر بالاتر از ایالات متحده امریکا بوده است!
ظاهرا عملکرد آن سیستم اقتصادی بهتر از سرمایه داری یانکی ها بوده است، پس آن همه ستایش بازار آزاد چه می شود؟ نظریه ها درباب کارایی و عملکرد بهتر اقتصاد بازار فقط به درد کتاب ها می خورد؟ همه تبلیغات و پروپاگاندای عمله های سرمایه داری ست؟
برای رسیدن به "حقیقت" باید از آن حکم "اخلاقی" ممنوعیت شکنجه تخطی کرد و داده ها را شکنجه داد. امید که به کار آید، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
نموداری از سازمان خواروبار جهانی (فائو) نشان می دهد که در تمام سال های حاکمیت حزب کمونیست شوروری میزان سرانه مصرف کالری برای شهروندان آن امپراتوری شر بالاتر از ایالات متحده امریکا بوده است!
ظاهرا عملکرد آن سیستم اقتصادی بهتر از سرمایه داری یانکی ها بوده است، پس آن همه ستایش بازار آزاد چه می شود؟ نظریه ها درباب کارایی و عملکرد بهتر اقتصاد بازار فقط به درد کتاب ها می خورد؟ همه تبلیغات و پروپاگاندای عمله های سرمایه داری ست؟
برای رسیدن به "حقیقت" باید از آن حکم "اخلاقی" ممنوعیت شکنجه تخطی کرد و داده ها را شکنجه داد. امید که به کار آید، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
در ستایش شکنجه!
تصویر غالب از صف های طولانی و قفسه های خالی از دوران شوروی که در رسانه ها نشان داده می شود، همه حقیقت نیست، اعداد چیز دیگری می گویند! چه بسا حتی وضع آنها از شهروندان دنیای "آزاد" در امریکا بهتر هم بوده باشد، اجازه دهید چند ملاحظه را مطرح کنیم.
1. برای داشتن تصویر بهتر باید داده ها را در بلندمدت ببینیم، تا قبل از 1960 داده های برای شوروی در دسترس نیست، ولی برآوردها تا سال 1800 برای امریکا موجود است که حدود 2952 کیلوکالری است، در 1930 پیش از رکود بزرگ به 3400 می رسد که کم و بیش برابر با بهترین عملکرد شوروی کمونیست در 1976 یعنی 3404 کیلوکالری است. فراز و فرودها را در نمودار زیر ببینید.
http://bit.ly/33RrXiG
2. کالری بالا لزوما حاکی از سلامت تغذیه و کیفیت زندگی نیست، چه بسا عکس آن صادق باشد، چنانکه اکنون هم می توان دید که بسیاری از کم درآمدها در امریکا به دلیل استفاده از شکر و چربی اضافه وزن دارند، رابطه میان مصرف کالری و به اصطلاح کیفیت زندگی بیشتر برای کف هرم مصرف/درآمد صادق است، کالری بالا اغلب معنایش تنها و تنها نمردن از گرسنگی است، ولی اگر کیفیت، تنوع و ذائقه را اضافه کنیم اوضاع متفاوت می شود، اقلامی مانند شکر و سیب زمینی که شوروی تولیدکننده بزرگ آن بود البته میزان کالری را بالا می برد (با 4 کیلو سیب زمینی بیش از 3000 کالری حاصل می شود) ولی بعید است اگر این تنها گزینه در دسترس باشد، کسی برای بلندمدت خواهان آن باشد. یک رژیم غذای متنوع با کالری کمتر و سبزیجات و گوشت البته کالری کمتری دارد، ولی گرانتر است.
3. انتخاب ها زیاد نبود، نان، پاستا، غلات، شکر، روغن آفتابگردان و بعضی سبزیجات محلی البته ارزان و در دسترس بودند، ولی ایستادن در صف های طولانی برای گوشت، شیر، کره و خوراکی های لبنی، قهوه، میوه جات و حتی الکل خوب تجربه ای آشنا برای شهروندان شوروی در کل دوران کمونیستی بود.
4. غذاهای کنسروی بعد از جنگ و با اشغال صنایع آلمانی رواج پیدا کرد، البته گزینه مطلوب خیلی از خانواده ها نبود، ولی در نبود امکان انتخاب مجبور به استفاده از آن بودند، کسانی تجربه شان را به سربازان در میدان جنگی که جز آن چیزی برای خوردن نداشتند شبیه می دانستند. حاصل آن رژیم پرکالری با تنوع کم و کمبود سبزی و میوه و پروتئین البته اوضاع بد سلامت بود، قند خون و چربی خون و مانند آن در میان آنهایی که پا به سن می گذاشتند نوعی سرنوشت محتوم بود.
5. از اعتبار آمار رسمی در کشورهایی نظیر شوروی بگذریم که برای مثال قبل از فروپاشی و در سال 1988 دوران گلاسنوست در مورد دستکاری سرانه مصرف گوشت تایید شد، برای سرانه کالری دیگر منابع آماری حتی در شوروی نظیر اداره آمار (GOSKOMSTAT) اعداد متفاوتی را نشان می دهند، در این مورد اخیر آمار حتی پایین تر از نتایج فائو بود که حتی مورد نقد آنها واقع شد. علت این بود که داده های فائو بر اساس (تولید+واردات-صادرات+مانده سال قبل) محاسبه می شد که با پیمایش های مصرف خانوار که تصویر واقعی تری ارائه می داد تفاوت داشت، چیزی که در محل تولید و انبارهای اصلی ثبت می شد با چیزی که به دست مردم می رسید بسیار متفاوت بود، سیستم بسیار ناکارای توزیع و انبار باعث اتلاف و ضایعات بسیار می شد که تفاوتی جدی بین میزان تولید و مصرف ایجاد می کرد. همچنین تفاوت مصرف در بین مناطق مختلف چشمگیر بود، سرانه سالانه مصرف گوشت برای استونی 80 کیلو و برای ازبکستان به 31 کیلو می رسید، مصرف سرانه میوه برای محدوده فدراسیون روسیه 40 کیلو و برای سیبری فقط 12 بود!
7. سیستم تولید کشاورزی اشتراکی در روسیه به دلایل مشخص بسیار ناکارآمد بود، این سرزمین با توجه به وسعت و حاصلخیزی اش از دیرباز مرکز تولید غله به حساب می آمد، اما کار به واردات گسترده غلات در سال های 1970 تا 1980 حتی از امریکا رسید. گفته می شد حدود 2 تا 3 درصد زمین های قابل کشت در شوروی امکان نوعی فعالیت خصوصی داشتند، ولی در دهه 1980 در حدود 25 درصد از کل تولیدات کشاورزی حاصل کار آنها بود که 10 تا 16 برابر بیش از مزارع به اصطلاح اشتراکی بود، کسانی البته به دلیل یارانه ها و قیمتگذاری دولت محصولات اشتراکی در میزان آن تردید کرده اند.
8. سرد بودن هوا تا سی درجه زیر صفر و بیشتر و غالب بودن کارهای یدی یحتمل بتواند یکی از دلایل مصرف بالای کالری در شوروی به حساب آید.
می توان موارد دیگر به این فهرست افزود، ولی حتی به فرض صحت آمار نمودار (که به شدت مورد تردید است)، قضیه چیز مثبتی نبود، تجربه ای عادی برای بسیاری مردم امروز یعنی حضور در فروشگاه های بزرگ زنجیره ای با انواع و اقسام خوراکی ها برای مردم شوروی حتی در خیال هم نمی آمد. آن امپراتوری شر دستگاه توزیع فقر و اجبار بود، امپراتوری شر، ان سرزمین حاصل خیر را آباد نکرد، آن را مصرف کرد، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
تصویر غالب از صف های طولانی و قفسه های خالی از دوران شوروی که در رسانه ها نشان داده می شود، همه حقیقت نیست، اعداد چیز دیگری می گویند! چه بسا حتی وضع آنها از شهروندان دنیای "آزاد" در امریکا بهتر هم بوده باشد، اجازه دهید چند ملاحظه را مطرح کنیم.
1. برای داشتن تصویر بهتر باید داده ها را در بلندمدت ببینیم، تا قبل از 1960 داده های برای شوروی در دسترس نیست، ولی برآوردها تا سال 1800 برای امریکا موجود است که حدود 2952 کیلوکالری است، در 1930 پیش از رکود بزرگ به 3400 می رسد که کم و بیش برابر با بهترین عملکرد شوروی کمونیست در 1976 یعنی 3404 کیلوکالری است. فراز و فرودها را در نمودار زیر ببینید.
http://bit.ly/33RrXiG
2. کالری بالا لزوما حاکی از سلامت تغذیه و کیفیت زندگی نیست، چه بسا عکس آن صادق باشد، چنانکه اکنون هم می توان دید که بسیاری از کم درآمدها در امریکا به دلیل استفاده از شکر و چربی اضافه وزن دارند، رابطه میان مصرف کالری و به اصطلاح کیفیت زندگی بیشتر برای کف هرم مصرف/درآمد صادق است، کالری بالا اغلب معنایش تنها و تنها نمردن از گرسنگی است، ولی اگر کیفیت، تنوع و ذائقه را اضافه کنیم اوضاع متفاوت می شود، اقلامی مانند شکر و سیب زمینی که شوروی تولیدکننده بزرگ آن بود البته میزان کالری را بالا می برد (با 4 کیلو سیب زمینی بیش از 3000 کالری حاصل می شود) ولی بعید است اگر این تنها گزینه در دسترس باشد، کسی برای بلندمدت خواهان آن باشد. یک رژیم غذای متنوع با کالری کمتر و سبزیجات و گوشت البته کالری کمتری دارد، ولی گرانتر است.
3. انتخاب ها زیاد نبود، نان، پاستا، غلات، شکر، روغن آفتابگردان و بعضی سبزیجات محلی البته ارزان و در دسترس بودند، ولی ایستادن در صف های طولانی برای گوشت، شیر، کره و خوراکی های لبنی، قهوه، میوه جات و حتی الکل خوب تجربه ای آشنا برای شهروندان شوروی در کل دوران کمونیستی بود.
4. غذاهای کنسروی بعد از جنگ و با اشغال صنایع آلمانی رواج پیدا کرد، البته گزینه مطلوب خیلی از خانواده ها نبود، ولی در نبود امکان انتخاب مجبور به استفاده از آن بودند، کسانی تجربه شان را به سربازان در میدان جنگی که جز آن چیزی برای خوردن نداشتند شبیه می دانستند. حاصل آن رژیم پرکالری با تنوع کم و کمبود سبزی و میوه و پروتئین البته اوضاع بد سلامت بود، قند خون و چربی خون و مانند آن در میان آنهایی که پا به سن می گذاشتند نوعی سرنوشت محتوم بود.
5. از اعتبار آمار رسمی در کشورهایی نظیر شوروی بگذریم که برای مثال قبل از فروپاشی و در سال 1988 دوران گلاسنوست در مورد دستکاری سرانه مصرف گوشت تایید شد، برای سرانه کالری دیگر منابع آماری حتی در شوروی نظیر اداره آمار (GOSKOMSTAT) اعداد متفاوتی را نشان می دهند، در این مورد اخیر آمار حتی پایین تر از نتایج فائو بود که حتی مورد نقد آنها واقع شد. علت این بود که داده های فائو بر اساس (تولید+واردات-صادرات+مانده سال قبل) محاسبه می شد که با پیمایش های مصرف خانوار که تصویر واقعی تری ارائه می داد تفاوت داشت، چیزی که در محل تولید و انبارهای اصلی ثبت می شد با چیزی که به دست مردم می رسید بسیار متفاوت بود، سیستم بسیار ناکارای توزیع و انبار باعث اتلاف و ضایعات بسیار می شد که تفاوتی جدی بین میزان تولید و مصرف ایجاد می کرد. همچنین تفاوت مصرف در بین مناطق مختلف چشمگیر بود، سرانه سالانه مصرف گوشت برای استونی 80 کیلو و برای ازبکستان به 31 کیلو می رسید، مصرف سرانه میوه برای محدوده فدراسیون روسیه 40 کیلو و برای سیبری فقط 12 بود!
7. سیستم تولید کشاورزی اشتراکی در روسیه به دلایل مشخص بسیار ناکارآمد بود، این سرزمین با توجه به وسعت و حاصلخیزی اش از دیرباز مرکز تولید غله به حساب می آمد، اما کار به واردات گسترده غلات در سال های 1970 تا 1980 حتی از امریکا رسید. گفته می شد حدود 2 تا 3 درصد زمین های قابل کشت در شوروی امکان نوعی فعالیت خصوصی داشتند، ولی در دهه 1980 در حدود 25 درصد از کل تولیدات کشاورزی حاصل کار آنها بود که 10 تا 16 برابر بیش از مزارع به اصطلاح اشتراکی بود، کسانی البته به دلیل یارانه ها و قیمتگذاری دولت محصولات اشتراکی در میزان آن تردید کرده اند.
8. سرد بودن هوا تا سی درجه زیر صفر و بیشتر و غالب بودن کارهای یدی یحتمل بتواند یکی از دلایل مصرف بالای کالری در شوروی به حساب آید.
می توان موارد دیگر به این فهرست افزود، ولی حتی به فرض صحت آمار نمودار (که به شدت مورد تردید است)، قضیه چیز مثبتی نبود، تجربه ای عادی برای بسیاری مردم امروز یعنی حضور در فروشگاه های بزرگ زنجیره ای با انواع و اقسام خوراکی ها برای مردم شوروی حتی در خیال هم نمی آمد. آن امپراتوری شر دستگاه توزیع فقر و اجبار بود، امپراتوری شر، ان سرزمین حاصل خیر را آباد نکرد، آن را مصرف کرد، والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
Our World in Data
Daily supply of calories per person
Measured in kilocalories per person per day. This indicates the calories that are available for consumption, but does not necessarily measure the number of calories actually consumed, since it doesn't factor in consumer waste.
اقتصاددانان ما سیاست نمی فهمند؟
نقد خیلی از سیاستمداران به اهالی اقتصاد اینست که از "واقعیت های" سیاسی چیزی نمی فهمند و تئوری های آنها فقط اقتصادی است! گویی وظیفه اقتصاددان اینست که چیزی بگوید که کار سیاسیون را راه بیندازد.
البته که برای فهم "واقعیت" باید از "اقتصاد سیاسی" سر درآورد، ولی نباید از یاد ببریم:
"وظیفۀ اقتصاددان باید امکانپذیر کردن غیرممکنهای سیاسی امروز باشد. تصمیم این که در این لحظه چه میتوان کرد بر عهدۀ سیاستمدار است، نه اقتصاددان. اقتصاددان کسی است که باید دائماً هشدار دهد که ادامه این مسیر به فاجعه منتهی خواهد شد".
وظیفه اقتصاددان و سیاستمدار را به جای هم اشتباه نگیریم!
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
نقد خیلی از سیاستمداران به اهالی اقتصاد اینست که از "واقعیت های" سیاسی چیزی نمی فهمند و تئوری های آنها فقط اقتصادی است! گویی وظیفه اقتصاددان اینست که چیزی بگوید که کار سیاسیون را راه بیندازد.
البته که برای فهم "واقعیت" باید از "اقتصاد سیاسی" سر درآورد، ولی نباید از یاد ببریم:
"وظیفۀ اقتصاددان باید امکانپذیر کردن غیرممکنهای سیاسی امروز باشد. تصمیم این که در این لحظه چه میتوان کرد بر عهدۀ سیاستمدار است، نه اقتصاددان. اقتصاددان کسی است که باید دائماً هشدار دهد که ادامه این مسیر به فاجعه منتهی خواهد شد".
وظیفه اقتصاددان و سیاستمدار را به جای هم اشتباه نگیریم!
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ضرورت دانستن کمی اقتصاد!
یکی از ضعف آموزش دولتی اینست که "کارمند" دانشگاه دولتی به جای پژوهش و تدریس، دور ایران راه می افتد و در مورد چیزهایی که به وضوح چیزی نمی داند سخنرانی می کند تا برای انتخابات رای جمع کند، تلف کردن پول مردم در یک کلام!
استدلال را ببینید، فکر می کند اگر دولت حقوق اطبا را "منصفانه" بدهد کار حل است! زنجیره پیچیده اقتصادی حوزه سلامت را اساسا درک نمی کند، فساد پیامد نانخور دولت بودن را نمی بیند، کاهش مشوق ها را به هیچ می گیرد، کاهش جذابیت یک شغل و کمتر شدن نیروها در این حوزه در آینده برایش مهم نیست، فقط کاسبی از درد مردم بیماری که کمرشان زیر فشار اقتصادی خرد شده است، بدون آنکه آینده همین مردم برایش مهم باشد.
راستی چطور است صنف ساختمان که سودشان در خراب شدن و بی خانه بودن مردم است، وکلا که سودشان در دعواهاست، تعمیرکاران که سودشان در خرابی خودروهاست و صافکارها که سودشان در تصادفات است هم دولتی شوند؟ چطور است شیشه برها که سودشان در شکستن شیشه های ملت است هم دولتی شوند؟
خلاصه در انتخابات مراقب رای هایتان باشید که رندان در کمین اند. والله اعلم
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
یکی از ضعف آموزش دولتی اینست که "کارمند" دانشگاه دولتی به جای پژوهش و تدریس، دور ایران راه می افتد و در مورد چیزهایی که به وضوح چیزی نمی داند سخنرانی می کند تا برای انتخابات رای جمع کند، تلف کردن پول مردم در یک کلام!
استدلال را ببینید، فکر می کند اگر دولت حقوق اطبا را "منصفانه" بدهد کار حل است! زنجیره پیچیده اقتصادی حوزه سلامت را اساسا درک نمی کند، فساد پیامد نانخور دولت بودن را نمی بیند، کاهش مشوق ها را به هیچ می گیرد، کاهش جذابیت یک شغل و کمتر شدن نیروها در این حوزه در آینده برایش مهم نیست، فقط کاسبی از درد مردم بیماری که کمرشان زیر فشار اقتصادی خرد شده است، بدون آنکه آینده همین مردم برایش مهم باشد.
راستی چطور است صنف ساختمان که سودشان در خراب شدن و بی خانه بودن مردم است، وکلا که سودشان در دعواهاست، تعمیرکاران که سودشان در خرابی خودروهاست و صافکارها که سودشان در تصادفات است هم دولتی شوند؟ چطور است شیشه برها که سودشان در شکستن شیشه های ملت است هم دولتی شوند؟
خلاصه در انتخابات مراقب رای هایتان باشید که رندان در کمین اند. والله اعلم
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
ما یه مشت سربازیم جون به کف!
کسانی می گویند نسبت هزینه های دولت به کل تولید ناخالص داخلی (نسبت G به GDP) در مقایسه با دیگر کشورهای جهان بالا نیست و نمی توان دولت ایران را بزرگ تلقی کرد.
دوستی جوان، آقای مهران خسروزاده، حرف جالب و قابل تاملی را در مورد پایین بودن ظاهری هزینه های دولت مطرح کرده اند: در اغلب کشورها سهم بزرگی از هزینه ها به بحث دفاع و امنیت اختصاص دارد، در مملکت آریایی اسلامی نظام وظیفه اجباری (بخوانید هدر دادن دو سال عمر جوانان ذکور مملکت) باعث می شود که دولت از یک منبع ارزان (در عمل رایگان) برای امور دفاعی و امنیت برخوردار باشد.
اگر این هزینه "فرصت" بزرگ را به دیگر هزینه های دولت بیفزائیم شاید آن نسبت که در مورد ایران "در ظاهر" چندان بزرگ نیست، خیلی کوچک هم نباشد. والله اعلم.
کانال آقای خسروزاده
@gozaarnaame
پ.ن: دوستی نادیده اشاره درستی داشت که برای مثال یارانه انرژی به بخشهای دولتی مثل آموزش پرورش عدد خیلی بزرگی است و تا زمانی که قیمت های واقعی در اقتصاد در دسترس نباشد، نسبت هزینه های دولت به تولید ناخالص داخلی تصویر مخدوشی خواهد بود.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
کسانی می گویند نسبت هزینه های دولت به کل تولید ناخالص داخلی (نسبت G به GDP) در مقایسه با دیگر کشورهای جهان بالا نیست و نمی توان دولت ایران را بزرگ تلقی کرد.
دوستی جوان، آقای مهران خسروزاده، حرف جالب و قابل تاملی را در مورد پایین بودن ظاهری هزینه های دولت مطرح کرده اند: در اغلب کشورها سهم بزرگی از هزینه ها به بحث دفاع و امنیت اختصاص دارد، در مملکت آریایی اسلامی نظام وظیفه اجباری (بخوانید هدر دادن دو سال عمر جوانان ذکور مملکت) باعث می شود که دولت از یک منبع ارزان (در عمل رایگان) برای امور دفاعی و امنیت برخوردار باشد.
اگر این هزینه "فرصت" بزرگ را به دیگر هزینه های دولت بیفزائیم شاید آن نسبت که در مورد ایران "در ظاهر" چندان بزرگ نیست، خیلی کوچک هم نباشد. والله اعلم.
کانال آقای خسروزاده
@gozaarnaame
پ.ن: دوستی نادیده اشاره درستی داشت که برای مثال یارانه انرژی به بخشهای دولتی مثل آموزش پرورش عدد خیلی بزرگی است و تا زمانی که قیمت های واقعی در اقتصاد در دسترس نباشد، نسبت هزینه های دولت به تولید ناخالص داخلی تصویر مخدوشی خواهد بود.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در دفاع از «دولت» و اقتدار آن
ویژگی که در مورد ارتباط خاص سیاستگذاری و فساد در ایران روی آن انگشت گذاشت، حامیپروری (clientelism) گسترده در نظام سیاسی است، برای بررسی اوضاع ایران باید آن را مجموعهای از گروههای ذینفع متعددی دید که هر کدام به دنبال سهم بیشتری از کیک قدرت و منابع اقتصادی و تسلط بیشتر بر سپهر سیاسی و مناصب تصمیمگیریاند، در این راه نوعی رابطه حامی (patron) و پیرو (client) با شهروندان و حتی گروهها برقرار میکنند.
البته این وضعیت با یک ساختار یکدست که فقط صدای یک گروه شنیده میشود متفاوت است، در واقع با کنش و واکنش بسیار پیچیده گروههای قدرتمند مختلف روبهرو هستیم که سیاستها با توجه به آرایش نسبی و منطق تناسب نیروها در هر حوزه خاص سیاستی تعیین میشود.
برای بررسی رابطه میان سیاستگذاری و فساد کافی نیست میزان سازگاری سیاستها با اصول اقتصاد را آزمون کنیم و نتیجه بگیریم اصول حتی بدیهی رعایت نشده است، بلکه باید دید گروههای ذینفع دستاندرکار در سیاستگذاری کدامها هستند و کنش و واکنش و تعادل نسبی آنها را در دورههای زمانی مختلف بررسی کرد که چگونه بر تعیین خطمشیها اثرگذار بودهاند. برای فهم دقیقتر پویایی قدرت در سیاستگذاری ایران و منطق عمل آن و همچنین درک تغییرات توازن قوا باید به برندگان و بازندگان سیاستها توجه کرد.
صرف نالیدن از اینکه دولتها به اصول اقتصادی «بیاعتنا» هستند و باید سیاستگذاری علمی و درست را ترویج کرد، بدون فهم انگیزههای این «بیاعتنایی» چندان کمکی نمیکند. باید به خاطر داشت ملاحظات بلندمدت و فنی و اقتصادی اغلب چندان مورد توجه عمومی اهالی قدرت قرار نمیگیرند، مگر آنکه خطر فروپاشی اقتصادی و به هم خوردن جدی ثبات سیاسی از طرف گروههای سیاسی حس شود و آنها به صورت تاکتیکی و موقت با هم همنوا شوند، بماند که در همین حالت اخیر هم ماهیگیران از آب گلآلود منتظرند تا از نارضایتیها کمال استفاده را ببرند.
اما چرا این همه گروههای قدرت متعدد وجود دارند؟ تکثر علیالاصول نباید چیز بدی باشد، پس چرا آن نتیجه مطلوب از آن حاصل نمیشود؟ اگر بناست اوضاع به این صورت کنونی پیش رود، آیا یک نظام سیاسی یکدست و یکپارچه آسیب کمتری ندارد و فساد کمتری را در آن شاهد نیستیم؟
خیر! «مشکل اصلی کشورهای جهان سوم قدرت بیش از حد دولت نیست، بلکه ضعیف و ناکارا بودن آن است. در کشورهای جهان سوم جامعه مدنی ضعیف نیست، برعکس بسیار پویا و توانمند است، مشکل اصلی این نیست که دولت بر تمام شئون اجتماعی مسلط است، مصیبت اینجاست که در واقع بر چیزی مسلط نیست. در فرآیند مدرنیزاسیون در کشورهای جهان سوم دولت مدرن کم و بیش زائدهای بود در شبکه پیچیده و درهمتنیدهای از نهادها و بازیگران پیشامدرن و به عبارتی نوعی جامعه مدنی که از قضا بسیار توانمندتر از قدرت دولت بود».
در اینجا و اکنون که ما زیست میکنیم استفاده از مفاهیمی مثل دولت و بازار و جامعه مدنی و تکثر سیاسی با کاربرد این مفاهیم در کشورهای توسعهیافته متفاوت است. «دولت» مصیبت بزرگی است و مداخلههایش فسادآفرین، ولی وقتی «اقتدار دولت» به مفهوم متعارف آن وجود ندارد، باید با احتیاط بیشتری نظر داد. گسترش بازار و مناسبات آن در کشورهای در حال توسعه (جهان سوم) نظیر ما را به یک معنا باید گسترش «دولت» هم دانست، زیرا نیروهای مقاوم در برابر «اقتدار دولت» را ناتوان میسازد و فضا را برای جامعه مدنی به معنای جدید آن بازتر میکند.
وقتی امثال نگارنده از ضرورت ادامه خصوصیسازی بهرغم برخی فسادها دفاع میکنند، امیدشان به نیروی رهاییبخش بازار و از قضا تقویت «دولت» است، وقتی از نوعی آزادسازی حداکثری دفاع میکنند، علت این نیست که پیچیدگی سیاست و اقتصاد را نمیبینند، بلکه معتقدند در حاکم شدن هرچه بیشتر مناسبات بازار میتوان آن نقطه ارشمیدسی برای تغییر اوضاع و حرکت به سوی توسعه را بهتر یافت، با قدرت بی بدیل بازار تمام اقتدارهای کهنه پیشین دود می شود و به هوا می رود، والله اعلم.
http://bit.ly/2MPfOWa
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
ویژگی که در مورد ارتباط خاص سیاستگذاری و فساد در ایران روی آن انگشت گذاشت، حامیپروری (clientelism) گسترده در نظام سیاسی است، برای بررسی اوضاع ایران باید آن را مجموعهای از گروههای ذینفع متعددی دید که هر کدام به دنبال سهم بیشتری از کیک قدرت و منابع اقتصادی و تسلط بیشتر بر سپهر سیاسی و مناصب تصمیمگیریاند، در این راه نوعی رابطه حامی (patron) و پیرو (client) با شهروندان و حتی گروهها برقرار میکنند.
البته این وضعیت با یک ساختار یکدست که فقط صدای یک گروه شنیده میشود متفاوت است، در واقع با کنش و واکنش بسیار پیچیده گروههای قدرتمند مختلف روبهرو هستیم که سیاستها با توجه به آرایش نسبی و منطق تناسب نیروها در هر حوزه خاص سیاستی تعیین میشود.
برای بررسی رابطه میان سیاستگذاری و فساد کافی نیست میزان سازگاری سیاستها با اصول اقتصاد را آزمون کنیم و نتیجه بگیریم اصول حتی بدیهی رعایت نشده است، بلکه باید دید گروههای ذینفع دستاندرکار در سیاستگذاری کدامها هستند و کنش و واکنش و تعادل نسبی آنها را در دورههای زمانی مختلف بررسی کرد که چگونه بر تعیین خطمشیها اثرگذار بودهاند. برای فهم دقیقتر پویایی قدرت در سیاستگذاری ایران و منطق عمل آن و همچنین درک تغییرات توازن قوا باید به برندگان و بازندگان سیاستها توجه کرد.
صرف نالیدن از اینکه دولتها به اصول اقتصادی «بیاعتنا» هستند و باید سیاستگذاری علمی و درست را ترویج کرد، بدون فهم انگیزههای این «بیاعتنایی» چندان کمکی نمیکند. باید به خاطر داشت ملاحظات بلندمدت و فنی و اقتصادی اغلب چندان مورد توجه عمومی اهالی قدرت قرار نمیگیرند، مگر آنکه خطر فروپاشی اقتصادی و به هم خوردن جدی ثبات سیاسی از طرف گروههای سیاسی حس شود و آنها به صورت تاکتیکی و موقت با هم همنوا شوند، بماند که در همین حالت اخیر هم ماهیگیران از آب گلآلود منتظرند تا از نارضایتیها کمال استفاده را ببرند.
اما چرا این همه گروههای قدرت متعدد وجود دارند؟ تکثر علیالاصول نباید چیز بدی باشد، پس چرا آن نتیجه مطلوب از آن حاصل نمیشود؟ اگر بناست اوضاع به این صورت کنونی پیش رود، آیا یک نظام سیاسی یکدست و یکپارچه آسیب کمتری ندارد و فساد کمتری را در آن شاهد نیستیم؟
خیر! «مشکل اصلی کشورهای جهان سوم قدرت بیش از حد دولت نیست، بلکه ضعیف و ناکارا بودن آن است. در کشورهای جهان سوم جامعه مدنی ضعیف نیست، برعکس بسیار پویا و توانمند است، مشکل اصلی این نیست که دولت بر تمام شئون اجتماعی مسلط است، مصیبت اینجاست که در واقع بر چیزی مسلط نیست. در فرآیند مدرنیزاسیون در کشورهای جهان سوم دولت مدرن کم و بیش زائدهای بود در شبکه پیچیده و درهمتنیدهای از نهادها و بازیگران پیشامدرن و به عبارتی نوعی جامعه مدنی که از قضا بسیار توانمندتر از قدرت دولت بود».
در اینجا و اکنون که ما زیست میکنیم استفاده از مفاهیمی مثل دولت و بازار و جامعه مدنی و تکثر سیاسی با کاربرد این مفاهیم در کشورهای توسعهیافته متفاوت است. «دولت» مصیبت بزرگی است و مداخلههایش فسادآفرین، ولی وقتی «اقتدار دولت» به مفهوم متعارف آن وجود ندارد، باید با احتیاط بیشتری نظر داد. گسترش بازار و مناسبات آن در کشورهای در حال توسعه (جهان سوم) نظیر ما را به یک معنا باید گسترش «دولت» هم دانست، زیرا نیروهای مقاوم در برابر «اقتدار دولت» را ناتوان میسازد و فضا را برای جامعه مدنی به معنای جدید آن بازتر میکند.
وقتی امثال نگارنده از ضرورت ادامه خصوصیسازی بهرغم برخی فسادها دفاع میکنند، امیدشان به نیروی رهاییبخش بازار و از قضا تقویت «دولت» است، وقتی از نوعی آزادسازی حداکثری دفاع میکنند، علت این نیست که پیچیدگی سیاست و اقتصاد را نمیبینند، بلکه معتقدند در حاکم شدن هرچه بیشتر مناسبات بازار میتوان آن نقطه ارشمیدسی برای تغییر اوضاع و حرکت به سوی توسعه را بهتر یافت، با قدرت بی بدیل بازار تمام اقتدارهای کهنه پیشین دود می شود و به هوا می رود، والله اعلم.
http://bit.ly/2MPfOWa
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
روزنامه دنیای اقتصاد
اهمیت فهم انگیزهها
از میلتون فریدمن بزرگ نقل کردهاند که فساد چیزی جز دخالت دولت در بازار با ابزار مقررات و ماده و تبصره نیست، غریب هم نیست زمانی که از فساد صحبت میکنیم، در بیشتر اوقات اشاره به زیر پا گذاشتن مقرراتی است که شکستن آنها برای کسانی سودآورتر از رعایتشان بوده است.…
👍2
تولید ناخالص داخلی (جی دی پی) را فراموش کن!
فرض کنیم در جزیره آلفا فقط یک کالا یعنی سیب تولید می شود. کل تولید سالانه جزیره ۱۰۰۰ سیب است. دولت جزیره ۲۰۰ سیب مالیات می گیرد تا امنیت جزیره را در برابر راهزن ها و تروریست ها فراهم کند؛ طبق این اطلاعات تولید ناخالص داخلی (GDP) جزیره آلفا جمع ۱۰۰۰ و ۲۰۰ یعنی ۱۲۰۰ سیب خواهد بود. کافی است همان فرمول معروف و البته منطق کلی حاکم بر آن را به یاد آورید:
GDP: Gross Domestic Product
GDP=C+I+G
سال آینده که اوضاع امنیت بهتر و خطر راهزن ها کمتر می شود، باز اهالی جزیره ۱۰۰۰ سیب تولید می کنند، ولی دولت این بار ۱۰۰ واحد مالیات می گیرد و تولید ناخالص داخلی به ۱۱۰۰ واحد می رسد.
اینجا تولید ناخالص داخلی ۱۰۰ واحد کاهش یا به عبارتی حدود ۸ درصد کاهش نشان می دهد. اقتصاد آلفا کوچک تر شده است، حالا با این "مصیبت" چه کنیم؟
انگار خیلی هم "مصیبت" نیست، اصل تولید یعنی آن ۱۰۰۰ سیب تغییری نکرده و تولید ثروت اهالی کاهش نیافته است. در سال جدید اگر "ریاضت" لازم باشد، برای دولت است نه مردم. آن ۱۰۰۰ سیب می تواند در بازار عرضه شود و ارزشی "واقعی" دارد که در قالب قیمت (اگر پولی در جزیره رایج باشد) بازتاب می یابد، ولی آن خدمات امنیت دولت چنین نیست. معلوم نیست کار چقدر می ارزد؛ ۲۰۰ سیب یا کمتر؟ انتظار داریم ۱۰۰۰ سیب با عرضه در بازار نه تنها هزینه زحمت و زمان تولید خود را جبران کند، ارزش بیشتری هم ایجاد کند، ولی در مورد خدمات دولت چنین نیست. حتی معلوم نیست ارزش تولید آن ۱۰۰ یا ۲۰۰ سیب را جبران کند. دسته اول در بازار عرضه می شود و دومی چنین ویژگی ندارد. در یکی کار داوطلبانه است و ریسک با تولیدکننده است، دومی از جنس باج و اجبار است. انگار برای محاسبه ارزش دومی که کاری با بازار ندارد راهی رضایتبخش نداریم.
کاربلدهایی مثل مورِی روتبارد (یا همان راثبرد به گویش اهل فرنگ) گفته اند چرا اینقدر روی تولید ناخالص داخلی یا GDP تمرکز کنیم؟ اگر تولید ناخالص خصوصی یا GPP را محاسبه کنیم تصویر بهتری نیست؟ آن ۱۰۰۰ سیب اوضاع را بهتر از ۱۲۰۰ یا ۱۱۰۰ نشان نمی دهد؟
Gross Private Product (GPP)
GPP=C+I
حتی یک قدم جلوتر برویم در واقع هزینه های دولتی انگار نوعی هدر رفتن و تهی کردن اقتصاد از توانایی واقعی آن است، شاید اگر هزینه های دولت را از کل تولید کم کنیم هم بد نباشد. یعنی ۸۰۰ یا ۹۰۰ سیب برای دو سال فوق الذکر هم معیار مناسب تری تلقی شود. اجازه دهید این یکی را مانده بخش خصوصی نام بدهیم.
Gross Private Remaining (GPR)
GPR=C+I-G
محاسبات البته پیچیده است و اما و اگر زیاد داریم ، ولی اگر به دنبال تصویر مناسب تری از اقتصاد کشورهایید، در کنار GDP حواستان به GPP و GPR هم باشد، والله اعلم.
پ.ن: برای سادگی فرض کنیم دولت در اقتصاد سرمایه گذاری نمی کند و فعالیت آن بر به اصطلاح ارائه کالاهای عمومی مثل امنیت متمرکز است، البته که این فرض ربطی به اعتبار استدلال بالا نخواهد داشت.
http://bit.ly/2Wh7npm
همچنین شرحی از خود حضرت را هم در لینک زیر بخوانید:
https://telegra.ph/Public-sector-03-26
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
فرض کنیم در جزیره آلفا فقط یک کالا یعنی سیب تولید می شود. کل تولید سالانه جزیره ۱۰۰۰ سیب است. دولت جزیره ۲۰۰ سیب مالیات می گیرد تا امنیت جزیره را در برابر راهزن ها و تروریست ها فراهم کند؛ طبق این اطلاعات تولید ناخالص داخلی (GDP) جزیره آلفا جمع ۱۰۰۰ و ۲۰۰ یعنی ۱۲۰۰ سیب خواهد بود. کافی است همان فرمول معروف و البته منطق کلی حاکم بر آن را به یاد آورید:
GDP: Gross Domestic Product
GDP=C+I+G
سال آینده که اوضاع امنیت بهتر و خطر راهزن ها کمتر می شود، باز اهالی جزیره ۱۰۰۰ سیب تولید می کنند، ولی دولت این بار ۱۰۰ واحد مالیات می گیرد و تولید ناخالص داخلی به ۱۱۰۰ واحد می رسد.
اینجا تولید ناخالص داخلی ۱۰۰ واحد کاهش یا به عبارتی حدود ۸ درصد کاهش نشان می دهد. اقتصاد آلفا کوچک تر شده است، حالا با این "مصیبت" چه کنیم؟
انگار خیلی هم "مصیبت" نیست، اصل تولید یعنی آن ۱۰۰۰ سیب تغییری نکرده و تولید ثروت اهالی کاهش نیافته است. در سال جدید اگر "ریاضت" لازم باشد، برای دولت است نه مردم. آن ۱۰۰۰ سیب می تواند در بازار عرضه شود و ارزشی "واقعی" دارد که در قالب قیمت (اگر پولی در جزیره رایج باشد) بازتاب می یابد، ولی آن خدمات امنیت دولت چنین نیست. معلوم نیست کار چقدر می ارزد؛ ۲۰۰ سیب یا کمتر؟ انتظار داریم ۱۰۰۰ سیب با عرضه در بازار نه تنها هزینه زحمت و زمان تولید خود را جبران کند، ارزش بیشتری هم ایجاد کند، ولی در مورد خدمات دولت چنین نیست. حتی معلوم نیست ارزش تولید آن ۱۰۰ یا ۲۰۰ سیب را جبران کند. دسته اول در بازار عرضه می شود و دومی چنین ویژگی ندارد. در یکی کار داوطلبانه است و ریسک با تولیدکننده است، دومی از جنس باج و اجبار است. انگار برای محاسبه ارزش دومی که کاری با بازار ندارد راهی رضایتبخش نداریم.
کاربلدهایی مثل مورِی روتبارد (یا همان راثبرد به گویش اهل فرنگ) گفته اند چرا اینقدر روی تولید ناخالص داخلی یا GDP تمرکز کنیم؟ اگر تولید ناخالص خصوصی یا GPP را محاسبه کنیم تصویر بهتری نیست؟ آن ۱۰۰۰ سیب اوضاع را بهتر از ۱۲۰۰ یا ۱۱۰۰ نشان نمی دهد؟
Gross Private Product (GPP)
GPP=C+I
حتی یک قدم جلوتر برویم در واقع هزینه های دولتی انگار نوعی هدر رفتن و تهی کردن اقتصاد از توانایی واقعی آن است، شاید اگر هزینه های دولت را از کل تولید کم کنیم هم بد نباشد. یعنی ۸۰۰ یا ۹۰۰ سیب برای دو سال فوق الذکر هم معیار مناسب تری تلقی شود. اجازه دهید این یکی را مانده بخش خصوصی نام بدهیم.
Gross Private Remaining (GPR)
GPR=C+I-G
محاسبات البته پیچیده است و اما و اگر زیاد داریم ، ولی اگر به دنبال تصویر مناسب تری از اقتصاد کشورهایید، در کنار GDP حواستان به GPP و GPR هم باشد، والله اعلم.
پ.ن: برای سادگی فرض کنیم دولت در اقتصاد سرمایه گذاری نمی کند و فعالیت آن بر به اصطلاح ارائه کالاهای عمومی مثل امنیت متمرکز است، البته که این فرض ربطی به اعتبار استدلال بالا نخواهد داشت.
http://bit.ly/2Wh7npm
همچنین شرحی از خود حضرت را هم در لینک زیر بخوانید:
https://telegra.ph/Public-sector-03-26
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
Mises Institute
How Reducing GDP Increases Economic Growth
Reducing government spending results in an immediate increase in welfare for all productive members of the economy. But, the way we calculate economic growth is rigged to make it look like more government spending fuels economic growth.
👍1
قوی بی ادب!
"آنها که مغزشان خوب کار می کند، ولی تستسترون کافی! ندارند (البته بزرگوار واژه خودمانی تری را استفاده کرده است که به دلیل نزاکت اجتماعی نمی شود عینا ترجمه اش کرد) ریاضی دان می شوند، آنها که از تستسترون فوق الذکر به حد کافی بهره مندند، ولی مغز ندارند عضو مافیا می شوند، آنها که هیچ کدام را ندارند اقتصاددان می شوند (البته اگر مشکل ذهنی داشته باشند شاید روانشناس هم از کار در بیایند).
اما آنهایی که از هر دو متاع مغز و تستسترون به کفایت برخوردارند .... می شوند."
این را نسیم نیکلاس طالب نویسنده قوی سیاه نوشته است، حدس شما برای جای خالی چیست؟
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
"آنها که مغزشان خوب کار می کند، ولی تستسترون کافی! ندارند (البته بزرگوار واژه خودمانی تری را استفاده کرده است که به دلیل نزاکت اجتماعی نمی شود عینا ترجمه اش کرد) ریاضی دان می شوند، آنها که از تستسترون فوق الذکر به حد کافی بهره مندند، ولی مغز ندارند عضو مافیا می شوند، آنها که هیچ کدام را ندارند اقتصاددان می شوند (البته اگر مشکل ذهنی داشته باشند شاید روانشناس هم از کار در بیایند).
اما آنهایی که از هر دو متاع مغز و تستسترون به کفایت برخوردارند .... می شوند."
این را نسیم نیکلاس طالب نویسنده قوی سیاه نوشته است، حدس شما برای جای خالی چیست؟
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب مبارزه با "نابرابری"
اول کار اوضاع بد پیش نمی رود، برای دولت سخت نیست که پول داراها را بگیرد و آن بین ندارها پخش کند. از این روست که خیلی ها اولش گول می خورند!
اما بعد از گذشت مدتی مصیبت شروع می شود، زیرا دیگر پولی برای گرفتن وجود نخواهد داشت. والله اعلم
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
اول کار اوضاع بد پیش نمی رود، برای دولت سخت نیست که پول داراها را بگیرد و آن بین ندارها پخش کند. از این روست که خیلی ها اولش گول می خورند!
اما بعد از گذشت مدتی مصیبت شروع می شود، زیرا دیگر پولی برای گرفتن وجود نخواهد داشت. والله اعلم
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
داعش از کجا برخاست (۱)؟
این را دوستی نادیده در توییتر نوشته است، کمی طولانی است، ولی خواندن آن برای فهم زمینه های رشد بنیادگرایی عالی است:
"از میانه های دهه 1980، صدام حسین احساس می کرد برای جلب حمایت عمومی، غیر از نیروی ملی گرایی عربی به چیز دیگری هم احتیاج دارد: اسلامگرایی. این در تضاد با سیاست 30 سال گذشته حزب بعث عراق بود که خود را نماینده "دولت ملی دموکراتیک عرب" قلمداد می کرد.
بعدها مشخص شد سنگ بنای سیاست نزدیک شدن به اسلامگرایی و سختگیری کمتر بر احزابی مثل اخوان المسلمین در یکی از جلسات سری "رهبری ملی" (القيادة القومية) حزب بعث عراق در سال 1986 گرفته شد که بعد از تسخیر عراق در سال 2003 به دست سازمان های اطلاعاتی آمریکا افتاد.
دو چهره ای که شدیدا با این سیاست مخالفت کرده و آن را ویرانگر می دانستند، طارق عزیز، تنها عضو مسیحی حلقه مرکزی حزب و برزان تکریتی، برادر ناتنی صدام و رئیس دستگاه اطلاعات عراق بودند.
برزان در این مورد در خاطراتش چنین نوشته بود: "اتحاد با مذهبی ها اشتباه بزرگی است زیرا بنیان بعث و تفکر مدرن نمی تواند با آنان پیوند یابد،من خطر پیوند با اسلامگرایان را به رئیس جمهور گوشزد کرده ام". طارق عزیز نیز معتقد بود بین اسلامگرایان ایرانی و عرب فرقی نیست و از هر دو متنفر بود.
اولین نمود عجیب این سیاست که به شکلی واضح حس شد، اطلاعیه حزب بعث عراق در مورد فوت میشل عفلق، بنیانگذار حزب بعث در ژوئن 1989 بود. در اطلاعیه ادعا شده بود عفلق پیش از مرگ اسلام آورده است. پسر بزرگ عفلق به دیپلمات های خارجی گفت از چنین چیزی بی خبر است.
ناگهان پس از حمله و اشغال کویت، نشانه های بعدی با سرعت بیشتری آشکار شدند: در ژانویه 1991 عبارت "الله اکبر"با دست خط شخص صدام داخل پرچم عراق قرار گرفت و "بانک اسلامی عراق" تاسیس شد.
با شکست سخت و خردکننده عراق از ائتلاف تحت رهبری آمریکا در زمستان 1991 و خارج شدن بخش عمده مناطق کردنشین شمال از تسلط نظام حاکم، وضعیت وخیم اقتصادی و اجتماعی ایجاد شد که حزب بعث را تشویق کرد بیشتر به سمت ترویج ارزش های اسلامی حرکت کند.
چند ماه پس از جنگ، دولت اعلام کرد قصد دارد به فقرا "زکات" بدهد. و سرانجام در تابستان 1993، مرحله اساسی شروع شد: صدام شروع "جنبش ایمان"(الحملة الايمانية)را اعلام کرد. فاز اول با بستن 29 کلوپ شبانه از مجموع 45 تای بغداد و باقی نهادن 5 دیسکو از مجموع دیسکوها شروع شد.
این اماکن هم به مناطق خاصی محدود شدند. مرحله بعد ممنوع کردن "مصرف عمومی" مشروبات الکلی در کل کشور و تعیین مجازات زندان یک ماهه برای نقض آن بود، و سپس تنها غیرمسلمانان اجازه فروش مشروبات یافتند. فروش در شهرهای کربلا و نجف و محله اعظمیه بغداد کلا ممنوع شد. مغازه های مشروب فروشی موظف شدند حداقل 150 متر از مساجد، مدارس و بیمارستان ها فاصله داشته باشند و اسامی عربی داشته باشند. گام بعدی، آموزش عمومی و تحت حمایت دولتی قرآن و حدیث بود که در تاریخ نوین عراق سابقه نداشت.
با تاسیس"مركز صدام لاقراء القران الكريم" ، حفظ و قرائت قرآن در مساجد به یک برنامه تحت الحمایت دولتی بدل شد و وزارت اوقاف عراق وظیفه یافت با چاپ قرآن های جدید و تحت نظر گرفتن مساجد این امر را رواج دهد. دانش آموزان گاه مجبور می شدند روزهای تعطیل را در مساجد بگذرانند.
در آگوست 1992 ، وزارت آموزش و پرورش با دستور صدام موظف شد در گزینش معلمان جدید ، میزان آشنایی آنان با قرآن و مسائل دینی را نیز لحاظ کند. به زودی مشکلات جدیدی پدیدار شدند : والدین بسیاری از کودکان از انتخاب "ابلهانه" آیات موجود در برنامه درسی که شامل "آتش جهنم" می شد گله داشتند. برخی می گفتند فرزندانشان دچار کابوس های شبانه شده اند.
حالا معلمان قرآن با دریافت 100 تا 150 دینار بیشتر ، از همتایانشان در سایر دروس هم حقوق بیشتری دریافت می کردند . کار حتی به دانشگاه ها، سنگر اساسی ایدئولوژی بعث هم کشیده شد:دانش قرآن به بخشی از آزمون ورودی دانشگاه ها اضافه شد.
اعتراض شدید دانشگاه اما فایده ای نداشت. در راس فعالیت ها، عزت ابراهیم الدوری قرار داشت که به نحوی نفر دوم نظام محسوب می شد. الدوری که خود را نزدیک به طریقت صوفی نقشبندی نشان می داد،در راس"پژوهشگاه عالی حوزه قران کریم و سنت شریف نبوی صدام"نظارت بر آموزش دینی اعضای حزب را عهده دار بود.
در حالی که عراق مشکلات مالی فراوانی داشت، مساجد بزرگی در بغداد و سایر نقاط کشوربا بودجه دولتی ساخته می شدند، که برجسته ترینشان مساجد "جامع ام المعارک" و "جامع سیدالرئیس" بودند. ساخت مسجد ام المعارک در منطقه غزالیه بغداد در سال 1993 شروع شد و 8 سال بعد به پایان رسید".
http://bit.ly/36bpfqu
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
این را دوستی نادیده در توییتر نوشته است، کمی طولانی است، ولی خواندن آن برای فهم زمینه های رشد بنیادگرایی عالی است:
"از میانه های دهه 1980، صدام حسین احساس می کرد برای جلب حمایت عمومی، غیر از نیروی ملی گرایی عربی به چیز دیگری هم احتیاج دارد: اسلامگرایی. این در تضاد با سیاست 30 سال گذشته حزب بعث عراق بود که خود را نماینده "دولت ملی دموکراتیک عرب" قلمداد می کرد.
بعدها مشخص شد سنگ بنای سیاست نزدیک شدن به اسلامگرایی و سختگیری کمتر بر احزابی مثل اخوان المسلمین در یکی از جلسات سری "رهبری ملی" (القيادة القومية) حزب بعث عراق در سال 1986 گرفته شد که بعد از تسخیر عراق در سال 2003 به دست سازمان های اطلاعاتی آمریکا افتاد.
دو چهره ای که شدیدا با این سیاست مخالفت کرده و آن را ویرانگر می دانستند، طارق عزیز، تنها عضو مسیحی حلقه مرکزی حزب و برزان تکریتی، برادر ناتنی صدام و رئیس دستگاه اطلاعات عراق بودند.
برزان در این مورد در خاطراتش چنین نوشته بود: "اتحاد با مذهبی ها اشتباه بزرگی است زیرا بنیان بعث و تفکر مدرن نمی تواند با آنان پیوند یابد،من خطر پیوند با اسلامگرایان را به رئیس جمهور گوشزد کرده ام". طارق عزیز نیز معتقد بود بین اسلامگرایان ایرانی و عرب فرقی نیست و از هر دو متنفر بود.
اولین نمود عجیب این سیاست که به شکلی واضح حس شد، اطلاعیه حزب بعث عراق در مورد فوت میشل عفلق، بنیانگذار حزب بعث در ژوئن 1989 بود. در اطلاعیه ادعا شده بود عفلق پیش از مرگ اسلام آورده است. پسر بزرگ عفلق به دیپلمات های خارجی گفت از چنین چیزی بی خبر است.
ناگهان پس از حمله و اشغال کویت، نشانه های بعدی با سرعت بیشتری آشکار شدند: در ژانویه 1991 عبارت "الله اکبر"با دست خط شخص صدام داخل پرچم عراق قرار گرفت و "بانک اسلامی عراق" تاسیس شد.
با شکست سخت و خردکننده عراق از ائتلاف تحت رهبری آمریکا در زمستان 1991 و خارج شدن بخش عمده مناطق کردنشین شمال از تسلط نظام حاکم، وضعیت وخیم اقتصادی و اجتماعی ایجاد شد که حزب بعث را تشویق کرد بیشتر به سمت ترویج ارزش های اسلامی حرکت کند.
چند ماه پس از جنگ، دولت اعلام کرد قصد دارد به فقرا "زکات" بدهد. و سرانجام در تابستان 1993، مرحله اساسی شروع شد: صدام شروع "جنبش ایمان"(الحملة الايمانية)را اعلام کرد. فاز اول با بستن 29 کلوپ شبانه از مجموع 45 تای بغداد و باقی نهادن 5 دیسکو از مجموع دیسکوها شروع شد.
این اماکن هم به مناطق خاصی محدود شدند. مرحله بعد ممنوع کردن "مصرف عمومی" مشروبات الکلی در کل کشور و تعیین مجازات زندان یک ماهه برای نقض آن بود، و سپس تنها غیرمسلمانان اجازه فروش مشروبات یافتند. فروش در شهرهای کربلا و نجف و محله اعظمیه بغداد کلا ممنوع شد. مغازه های مشروب فروشی موظف شدند حداقل 150 متر از مساجد، مدارس و بیمارستان ها فاصله داشته باشند و اسامی عربی داشته باشند. گام بعدی، آموزش عمومی و تحت حمایت دولتی قرآن و حدیث بود که در تاریخ نوین عراق سابقه نداشت.
با تاسیس"مركز صدام لاقراء القران الكريم" ، حفظ و قرائت قرآن در مساجد به یک برنامه تحت الحمایت دولتی بدل شد و وزارت اوقاف عراق وظیفه یافت با چاپ قرآن های جدید و تحت نظر گرفتن مساجد این امر را رواج دهد. دانش آموزان گاه مجبور می شدند روزهای تعطیل را در مساجد بگذرانند.
در آگوست 1992 ، وزارت آموزش و پرورش با دستور صدام موظف شد در گزینش معلمان جدید ، میزان آشنایی آنان با قرآن و مسائل دینی را نیز لحاظ کند. به زودی مشکلات جدیدی پدیدار شدند : والدین بسیاری از کودکان از انتخاب "ابلهانه" آیات موجود در برنامه درسی که شامل "آتش جهنم" می شد گله داشتند. برخی می گفتند فرزندانشان دچار کابوس های شبانه شده اند.
حالا معلمان قرآن با دریافت 100 تا 150 دینار بیشتر ، از همتایانشان در سایر دروس هم حقوق بیشتری دریافت می کردند . کار حتی به دانشگاه ها، سنگر اساسی ایدئولوژی بعث هم کشیده شد:دانش قرآن به بخشی از آزمون ورودی دانشگاه ها اضافه شد.
اعتراض شدید دانشگاه اما فایده ای نداشت. در راس فعالیت ها، عزت ابراهیم الدوری قرار داشت که به نحوی نفر دوم نظام محسوب می شد. الدوری که خود را نزدیک به طریقت صوفی نقشبندی نشان می داد،در راس"پژوهشگاه عالی حوزه قران کریم و سنت شریف نبوی صدام"نظارت بر آموزش دینی اعضای حزب را عهده دار بود.
در حالی که عراق مشکلات مالی فراوانی داشت، مساجد بزرگی در بغداد و سایر نقاط کشوربا بودجه دولتی ساخته می شدند، که برجسته ترینشان مساجد "جامع ام المعارک" و "جامع سیدالرئیس" بودند. ساخت مسجد ام المعارک در منطقه غزالیه بغداد در سال 1993 شروع شد و 8 سال بعد به پایان رسید".
http://bit.ly/36bpfqu
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
X (formerly Twitter)
Johnthesavage (@Orwellian2017k) on X
در این رشته تویت سعی می کنم اندک اندک تحولی را در عراق دهه 1990 بررسی کنم که تاثیر بسیاری بر صحنه سیاسی عراق و خاورمیانه در بیست و چند سال بعدش داشت : اسلامیزه شدن جامعه عراق ، و "الحملة الايمانیة" نظام صدام حسین
داعش از کجا برخاست (۲)؟
"دهه 1990 بهترین دوران برای روحانیون شیعه و سنی عراق بود که از کمک های مالی سخاوتمندانه دولتی بهره مند می شدند. در سال 1992 و در مراسم جشن سالروز تاسیس حزب بعث ، 283 روحانی مسلمان و چند رهبر دینی مسیحی با اهدای املاک مسکونی و زمین مورد تقدیر قرار گرفتند.
دانشگاه مطالعات اسلامی صدام"که در 1989با هدف مقابله با تفکرات سلفی در جامعه عراق تاسیس شده بود، در دهه 1990 با حمایت دولت به یکی از بهترین دانشگاه های علوم انسانی عراق بدل شد و"دانشگاه نخبگان" حساب می شد. طنز ماجرا این که یکی از دانشجویان مقطع ارشد اینجا،ابراهیم البدری جوان (خلیفه البغدادی بعدی) بود.
صدام اما در مورد روحانیان شیعه عراق، سیاست احتیاط و تشویق را همزمان در پیش گرفت . حرم های نجف و کربلا که در خیزش 1991 آسیب دیده بودند تعمیر شده و گسترش یافتند، روحانیون شیعه به کارمندی دولت درآمدند و حقوق های مناسب دریافت می کردند و در عین حال موظف به تایید دولت بودند.
جامعه عراق آبستن اقدامات عجیب و غافلگیرکننده تری بود: به موجب فرمان شماره 59 مجلس فرماندهی انقلابی حزب در تاریخ 4 ژوئن 1994 ، شریعت اسلامی نقش بزرگی در قوانین جزایی عراق یافت: حالا دزدی در بار اول مجازاتش قطع دست از مچ بود و تکرارش قطع پای چپ را هم به دنبال می آورد.
جالب آن که این کمیته بعدا برای جبران یک دردسر ناچار شد بند دیگری هم اضافه کند: برای تشخیص معلولان جنگی که "قهرمان ملی" بودند ، از دزدان، علاوه بر قطع پای چپ، باید روی پیشانی دزدان داغ یا خالکوبی قرار می گرفت.
عمده بعثی های کهنه کار و روشنفکران عراق با وحشت نظاره گر این روند بودند، اما در برابر اراده صدام خود را ناتوان می دیدند. برخی با این توجیه که این کارها نه به نفع اسلام گرایان، که برای کنترل و جلوگیری از گسترش نفوذ آنان است خود را دلگرم می کردند.
جیسون بورک، خبرنگار گاردین، در دسامبر 1999 سر صحبت با نعیم شطری، کتاب فروش قدیمی محله الرشید بغداد چنین می شنید: " روزگاری کتاب های ادبی کلاسیک غربی این جا خریدار فراوان داشت، خصوصا بین دانشجوها ، حالا کسی دست بهشان نمی برد. آثار سارتر و همینگوی و شکسپیر خاک می خورند ... در عوض کتاب های مذهبی خیلی زود فروش می روند . الان دیگر کسی این ها را نمی خواند، همه به فکر روز قیامت هستند".
اما این در برابر رخدادهای ترسناک آینده چیزی نبود، فدائیان صدام حالا زنان متهم به "فحشا" را گردن می زدند و جنازه ها برای "عبرت" گاه روزها در معرض دید می ماند.
کم کم سرو کله چیزی پیدا شد که در تاریخ عراق سابقه نداشت: حمله مردان ریش دراز به مشروب فروشی ها و شکستن ویدئو و تلویزیون در وسط شهرها.وضع آنقدر وخیم شد که دستگاه استخبارات ناچار شد عملیات گسترده ای برای بازداشت این افراد و تعطیلی برخی مساجد و معلق کردن ائمه آن ها از خطبه انجام دهد.
نگرانی کم کم به سطح بالای حزب رسید. عدی، پسر ارشد صدام در حالی که از برخی جنبه های "جنبش ایمان" مانند قتل دختران و زنان به جرم "فحشا" لذت می برد، با نگرانی به کلیت قضیه می نگریست و نسبت به ادامه روند به پدرش هشدار می داد. روزنامه "بابل" که در مالکیت او بود در سال 1994 نسبت به تبدیل "بغداد هارون الرشید"به یک شهر شبیه شهرهای عربستان سعودی و "بازگشت برقع و نقاب" و رواج مکتب "وهابی" در عراق هشدار داد. "آن ها در حال شستشوی مغزی جوانان و حتی پیرسالان ما هستند".
دولت بعث تا مارس 2003 سیاست کجدار و مریز اسلامیزه کردن جامعه عراق در عین تلاش برای کنترل اسلام گرایان را ادامه داد. اما "حمله صلیبی" ایالات متحده و متحدانش در بهار 2003 خط پایانی بر این داستان بود. کم نبودند حتی افسرانی که که مامور مراقبت از اسلامگرایان بودند و با سقوط صدام به آغوش اندیشه همان مظنونان قبلی خود غلتیدند. نسل پرورش یافته و بالغ شده در دهه 1990 به زودی علیه "صلیبیان و روافض" دست به کار می شد.
امثال سمیر الخلیفاوی (حجی بکر)، عبدالرحمن المصطفی (ابوعلی الانباری)، محمد یوسف عثمان (ابوعبدالعزیز القطری)، عدنان البیلاوی، فاضل حیالی ، در دو دهه بعدی نشان دادند از دل جامعه سنی مذهبان عراق که زمانی نه چندان دور نشانی از سلفی گری جهادی بر خود نداشت، چه هیولای مخوفی برخاسته است، گذشته چراغ راه آینده است. اگر می خواهیم حال جوامع را ببینیم ، بررسی دقیق و علمی گذشته آنان یکی از الزامات مسیر است".
از قرار شر خلیفه داعش کم شده است، ولی خاک خاورمیانه برای کشت موجودات شبیه او بسیار حاصلخیز است. معلوم نیست کشته شدن البغدادی اوضاع را بهتر کند، باید نشست و دید، والله اعلم.
http://bit.ly/36bpfqu
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
"دهه 1990 بهترین دوران برای روحانیون شیعه و سنی عراق بود که از کمک های مالی سخاوتمندانه دولتی بهره مند می شدند. در سال 1992 و در مراسم جشن سالروز تاسیس حزب بعث ، 283 روحانی مسلمان و چند رهبر دینی مسیحی با اهدای املاک مسکونی و زمین مورد تقدیر قرار گرفتند.
دانشگاه مطالعات اسلامی صدام"که در 1989با هدف مقابله با تفکرات سلفی در جامعه عراق تاسیس شده بود، در دهه 1990 با حمایت دولت به یکی از بهترین دانشگاه های علوم انسانی عراق بدل شد و"دانشگاه نخبگان" حساب می شد. طنز ماجرا این که یکی از دانشجویان مقطع ارشد اینجا،ابراهیم البدری جوان (خلیفه البغدادی بعدی) بود.
صدام اما در مورد روحانیان شیعه عراق، سیاست احتیاط و تشویق را همزمان در پیش گرفت . حرم های نجف و کربلا که در خیزش 1991 آسیب دیده بودند تعمیر شده و گسترش یافتند، روحانیون شیعه به کارمندی دولت درآمدند و حقوق های مناسب دریافت می کردند و در عین حال موظف به تایید دولت بودند.
جامعه عراق آبستن اقدامات عجیب و غافلگیرکننده تری بود: به موجب فرمان شماره 59 مجلس فرماندهی انقلابی حزب در تاریخ 4 ژوئن 1994 ، شریعت اسلامی نقش بزرگی در قوانین جزایی عراق یافت: حالا دزدی در بار اول مجازاتش قطع دست از مچ بود و تکرارش قطع پای چپ را هم به دنبال می آورد.
جالب آن که این کمیته بعدا برای جبران یک دردسر ناچار شد بند دیگری هم اضافه کند: برای تشخیص معلولان جنگی که "قهرمان ملی" بودند ، از دزدان، علاوه بر قطع پای چپ، باید روی پیشانی دزدان داغ یا خالکوبی قرار می گرفت.
عمده بعثی های کهنه کار و روشنفکران عراق با وحشت نظاره گر این روند بودند، اما در برابر اراده صدام خود را ناتوان می دیدند. برخی با این توجیه که این کارها نه به نفع اسلام گرایان، که برای کنترل و جلوگیری از گسترش نفوذ آنان است خود را دلگرم می کردند.
جیسون بورک، خبرنگار گاردین، در دسامبر 1999 سر صحبت با نعیم شطری، کتاب فروش قدیمی محله الرشید بغداد چنین می شنید: " روزگاری کتاب های ادبی کلاسیک غربی این جا خریدار فراوان داشت، خصوصا بین دانشجوها ، حالا کسی دست بهشان نمی برد. آثار سارتر و همینگوی و شکسپیر خاک می خورند ... در عوض کتاب های مذهبی خیلی زود فروش می روند . الان دیگر کسی این ها را نمی خواند، همه به فکر روز قیامت هستند".
اما این در برابر رخدادهای ترسناک آینده چیزی نبود، فدائیان صدام حالا زنان متهم به "فحشا" را گردن می زدند و جنازه ها برای "عبرت" گاه روزها در معرض دید می ماند.
کم کم سرو کله چیزی پیدا شد که در تاریخ عراق سابقه نداشت: حمله مردان ریش دراز به مشروب فروشی ها و شکستن ویدئو و تلویزیون در وسط شهرها.وضع آنقدر وخیم شد که دستگاه استخبارات ناچار شد عملیات گسترده ای برای بازداشت این افراد و تعطیلی برخی مساجد و معلق کردن ائمه آن ها از خطبه انجام دهد.
نگرانی کم کم به سطح بالای حزب رسید. عدی، پسر ارشد صدام در حالی که از برخی جنبه های "جنبش ایمان" مانند قتل دختران و زنان به جرم "فحشا" لذت می برد، با نگرانی به کلیت قضیه می نگریست و نسبت به ادامه روند به پدرش هشدار می داد. روزنامه "بابل" که در مالکیت او بود در سال 1994 نسبت به تبدیل "بغداد هارون الرشید"به یک شهر شبیه شهرهای عربستان سعودی و "بازگشت برقع و نقاب" و رواج مکتب "وهابی" در عراق هشدار داد. "آن ها در حال شستشوی مغزی جوانان و حتی پیرسالان ما هستند".
دولت بعث تا مارس 2003 سیاست کجدار و مریز اسلامیزه کردن جامعه عراق در عین تلاش برای کنترل اسلام گرایان را ادامه داد. اما "حمله صلیبی" ایالات متحده و متحدانش در بهار 2003 خط پایانی بر این داستان بود. کم نبودند حتی افسرانی که که مامور مراقبت از اسلامگرایان بودند و با سقوط صدام به آغوش اندیشه همان مظنونان قبلی خود غلتیدند. نسل پرورش یافته و بالغ شده در دهه 1990 به زودی علیه "صلیبیان و روافض" دست به کار می شد.
امثال سمیر الخلیفاوی (حجی بکر)، عبدالرحمن المصطفی (ابوعلی الانباری)، محمد یوسف عثمان (ابوعبدالعزیز القطری)، عدنان البیلاوی، فاضل حیالی ، در دو دهه بعدی نشان دادند از دل جامعه سنی مذهبان عراق که زمانی نه چندان دور نشانی از سلفی گری جهادی بر خود نداشت، چه هیولای مخوفی برخاسته است، گذشته چراغ راه آینده است. اگر می خواهیم حال جوامع را ببینیم ، بررسی دقیق و علمی گذشته آنان یکی از الزامات مسیر است".
از قرار شر خلیفه داعش کم شده است، ولی خاک خاورمیانه برای کشت موجودات شبیه او بسیار حاصلخیز است. معلوم نیست کشته شدن البغدادی اوضاع را بهتر کند، باید نشست و دید، والله اعلم.
http://bit.ly/36bpfqu
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
X (formerly Twitter)
Johnthesavage (@Orwellian2017k) on X
در این رشته تویت سعی می کنم اندک اندک تحولی را در عراق دهه 1990 بررسی کنم که تاثیر بسیاری بر صحنه سیاسی عراق و خاورمیانه در بیست و چند سال بعدش داشت : اسلامیزه شدن جامعه عراق ، و "الحملة الايمانیة" نظام صدام حسین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انتهای توحش!
وقتی از فداییان صدام صحبت می کنیم، گروهی نیمه مجنون را در نظر داریم که در دفاع از حکومت بعث هیچ مرزی برای توحش نمی شناختند.
اگر حالتان از دیدن صحنه دریدن سگ زنده و خوردن گوشت آن دگرگون نمی شود، هنرنمایی فداییان صدام را در در فیلم بالا ببینید. داعش اختراع جدیدی نیست، فقط ادامه توحش با کمی چاشنی خلاقیت و استفاده وسیع تر از رسانه های اجتماعی است. اوضاع جهان می تواند بسیار بدتر از چیزی باشد که در بادی امر به نظر می آید. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
وقتی از فداییان صدام صحبت می کنیم، گروهی نیمه مجنون را در نظر داریم که در دفاع از حکومت بعث هیچ مرزی برای توحش نمی شناختند.
اگر حالتان از دیدن صحنه دریدن سگ زنده و خوردن گوشت آن دگرگون نمی شود، هنرنمایی فداییان صدام را در در فیلم بالا ببینید. داعش اختراع جدیدی نیست، فقط ادامه توحش با کمی چاشنی خلاقیت و استفاده وسیع تر از رسانه های اجتماعی است. اوضاع جهان می تواند بسیار بدتر از چیزی باشد که در بادی امر به نظر می آید. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب حرف مفت، دکترین شوک!
این کتاب که کسانی در ایران آن را سندی محکم بر فرصت طلبی سرمایه داری هار و سوء استفاده از بحران ها برای پیشبرد سیاست های بازار محور می دانند سرشار از خطاست.
یوهان نوربرگ به ما می آموزد که قضیه شوک درمانی ربطی به دیدگاه های فریدمن ندارد، حرف اقتصاددان بزرگ تجویز شوک نبود، بلکه می گفت زمانی دولت ها زیر بار تغییر می روند که دیگر امکان ادامه نباشد (بخوانید بحران)، این حرف هم که بعید است مخالفی داشته باشد. در مورد اصلاحات اقتصادی و آزادسازی قیمت حرفش هم از قضا رویکرد تدریجی و اطلاع رسانی کامل و نه در بی خبری مردم و سریع عمل کردن بود. او از معجزه شیلی گفت، ولی منتقد پینوشه بود. می دانیم که ادعای نئولیبرال بودن پینوشه هم باد هواست.
قصیه میدان تیان آن من نه تنها رفرم در چین را تسهیل نکرد سالها آن را معلق نگاه داشت و جنگ فالکلند دوران تاچر و سیاست های اقتصادی پیامد آن از حمایت عمومی بالایی برخوردار بود. می دانیم که کشورهای باز از نظر سیاسی از قضا بهتر زیربار اصلاحات اقتصادی می روند تا دولت های بسته سرکوبگر! والله اعلم.
http://bit.ly/2Wo1yH5
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
این کتاب که کسانی در ایران آن را سندی محکم بر فرصت طلبی سرمایه داری هار و سوء استفاده از بحران ها برای پیشبرد سیاست های بازار محور می دانند سرشار از خطاست.
یوهان نوربرگ به ما می آموزد که قضیه شوک درمانی ربطی به دیدگاه های فریدمن ندارد، حرف اقتصاددان بزرگ تجویز شوک نبود، بلکه می گفت زمانی دولت ها زیر بار تغییر می روند که دیگر امکان ادامه نباشد (بخوانید بحران)، این حرف هم که بعید است مخالفی داشته باشد. در مورد اصلاحات اقتصادی و آزادسازی قیمت حرفش هم از قضا رویکرد تدریجی و اطلاع رسانی کامل و نه در بی خبری مردم و سریع عمل کردن بود. او از معجزه شیلی گفت، ولی منتقد پینوشه بود. می دانیم که ادعای نئولیبرال بودن پینوشه هم باد هواست.
قصیه میدان تیان آن من نه تنها رفرم در چین را تسهیل نکرد سالها آن را معلق نگاه داشت و جنگ فالکلند دوران تاچر و سیاست های اقتصادی پیامد آن از حمایت عمومی بالایی برخوردار بود. می دانیم که کشورهای باز از نظر سیاسی از قضا بهتر زیربار اصلاحات اقتصادی می روند تا دولت های بسته سرکوبگر! والله اعلم.
http://bit.ly/2Wo1yH5
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
👍1
Forwarded from پادکست سکه
🎙اپیزود چهارم پادکست سکه:
نقش و قلمرو بازار آزاد در توسعه اقتصادی چیست؟
گزینههای بازار آزاد چیست؟ بازار آزاد چه ویژگیهایی دارد و چگونه در برخی از کشورها این بستر محقق میشود و در برخی محقق نمیشود؟ آیا شرط لازم برای شکوفایی اقتصادی، اقتصاد بازار است؟
مهمان: امیرحسین خالقی
میزبان: مهدی ناجی
تیم اجرایی:
ایمان اسلامپناه
مبین گودرزی
بهداد گیلزادکهن
محمدعلی مردان
علی ملکمحمدی
موسیقی: شهر خاموش_کیهان کلهر بههمراه گروه بروکلین رایدر
#اپیزود_چهارم
#اقتصاد_بازار_آزاد
بشنوید👈
Castbox | Anchor | ناملیک
@Sekke_Podcast
نقش و قلمرو بازار آزاد در توسعه اقتصادی چیست؟
گزینههای بازار آزاد چیست؟ بازار آزاد چه ویژگیهایی دارد و چگونه در برخی از کشورها این بستر محقق میشود و در برخی محقق نمیشود؟ آیا شرط لازم برای شکوفایی اقتصادی، اقتصاد بازار است؟
مهمان: امیرحسین خالقی
میزبان: مهدی ناجی
تیم اجرایی:
ایمان اسلامپناه
مبین گودرزی
بهداد گیلزادکهن
محمدعلی مردان
علی ملکمحمدی
موسیقی: شهر خاموش_کیهان کلهر بههمراه گروه بروکلین رایدر
#اپیزود_چهارم
#اقتصاد_بازار_آزاد
بشنوید👈
Castbox | Anchor | ناملیک
@Sekke_Podcast
همه ما حداد عادل باشیم!
قضیه مدارس منتسب به رئیس سابق مجلس و رئیس فرهنگستان زبان و ادب این روزها سروصدا کرده است، کسانی گفته اند این طبقاتی کردن آموزش و نقض عدالت آموزشی است و خواهان برخورد شده اند، از مفت خری زمین و فساد هم گفته اند. موضع نگارنده درباره اهالی دولت و سیاست از خورشید هم روشن تر است، اما در تحلیل نهایی منطق کار این بوده که کسی می خواسته سبک آموزشی دلخواه خودش را داشته باشد و قیمت خدماتش را هم دریافت کند، این کار هم هیچ ایرادی ندارد.
واکنش درست این نیست که بگوییم مجوز را باطل کنید تا دانش آموزان آن مدرسه هم مثل بقیه درس بخوانند (که در عمل ممکن نیست)، بهتر آنست که بخواهیم همین آسانگیری و خطاپوشی را که برای آن بزرگوار قائل شده اند، حتی به درجات بالاتر برای بقیه هم لحاظ کنند تا دیگران هم آنطور که می خواهند درس بخوانند و مجبور نباشند فرموده فلان وزارتخانه فخیمه را اجرا کنند. آدم عاقل در ایران به مفهومی مبهم و چه بسا نامطلوب مثل عدالت آموزشی نمی چسبد که مثلا همه در مصیبت آموزش دولتی شریک باشند تا اهالی دولت استعداد کودک را حرام کنند، بلکه آزادسازی آموزش (همان مردمی کردن آموزش) را مطالبه می کند، نگران کودک سیستانی فقیر هم نباشید، بازار حتی برای او هم بهتر از دولت کار می کند. تا وقتی مسئله اصلی را نشناسیم، چه بسا راه حلهایمان بدتر از مشکل اصلی از کار در آیند! مبارزه با نورچشمی بازی و برابر کردن همه هم باد هواست، آدم ها با هم برابر نیستند و ما هم نمی توانیم همه چیز را تغییر دهیم، به قول حضرت مردیها:
"راهی به عقل کسی نمی رسد که چگونه می شود به فرزند یک پزشک معروف یا یک دولتمرد قدرتمند یا یک روشنفکر ذی نفوذ؛ گفت تو حق نداری در خانه مرفه ات شب ها با خیال راحت درس بخوانی و حق نداری فردای فارغ التحصیلی از این دوست و آشناها برای پیدا کردن شغل خوب استفاده کنی و ... چون بقیه این امکان را ندارند. دوما، حتی اگر همه را مساوی مساوی هم بکنیم، باز از اول صبح فردا دروازه نابرابری چارلنگه باز است.
نه فقط فکر کنید که بعضی در مسابقه کاملا برابر از بقیه جلو می افتند، چون بیشتر تلاش می کنند، بلکه چون به طور مادرزادی زور و یا هوش بیشتری دارند، بلکه به این هم فکر کنید که از دو نفر که کاملا برابر وارد اجتماع می شوند کافی یکی خوشگل تر یا شیرین زبان تر باشد، خیلی ها دوست دارند از میان او و فردی کاملا مساوی با او، او را انتخاب کنند. تازه مسئله شانس هم هست که خود بحث دیگری است، سوما معلوم هم نیست هر چه برابرتر بهتر". والله اعلم.
پ.ن: فکر کنم بدیهی است که هدف این نوشته دفاع از امتیازات خاص سیاسیون نیست، خیلی روشن اشاره اش به ضرورت آزادسازی آموزش و رفع انحصار دولت از این حوزه مهم است.
کانال راهبرد/ امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
قضیه مدارس منتسب به رئیس سابق مجلس و رئیس فرهنگستان زبان و ادب این روزها سروصدا کرده است، کسانی گفته اند این طبقاتی کردن آموزش و نقض عدالت آموزشی است و خواهان برخورد شده اند، از مفت خری زمین و فساد هم گفته اند. موضع نگارنده درباره اهالی دولت و سیاست از خورشید هم روشن تر است، اما در تحلیل نهایی منطق کار این بوده که کسی می خواسته سبک آموزشی دلخواه خودش را داشته باشد و قیمت خدماتش را هم دریافت کند، این کار هم هیچ ایرادی ندارد.
واکنش درست این نیست که بگوییم مجوز را باطل کنید تا دانش آموزان آن مدرسه هم مثل بقیه درس بخوانند (که در عمل ممکن نیست)، بهتر آنست که بخواهیم همین آسانگیری و خطاپوشی را که برای آن بزرگوار قائل شده اند، حتی به درجات بالاتر برای بقیه هم لحاظ کنند تا دیگران هم آنطور که می خواهند درس بخوانند و مجبور نباشند فرموده فلان وزارتخانه فخیمه را اجرا کنند. آدم عاقل در ایران به مفهومی مبهم و چه بسا نامطلوب مثل عدالت آموزشی نمی چسبد که مثلا همه در مصیبت آموزش دولتی شریک باشند تا اهالی دولت استعداد کودک را حرام کنند، بلکه آزادسازی آموزش (همان مردمی کردن آموزش) را مطالبه می کند، نگران کودک سیستانی فقیر هم نباشید، بازار حتی برای او هم بهتر از دولت کار می کند. تا وقتی مسئله اصلی را نشناسیم، چه بسا راه حلهایمان بدتر از مشکل اصلی از کار در آیند! مبارزه با نورچشمی بازی و برابر کردن همه هم باد هواست، آدم ها با هم برابر نیستند و ما هم نمی توانیم همه چیز را تغییر دهیم، به قول حضرت مردیها:
"راهی به عقل کسی نمی رسد که چگونه می شود به فرزند یک پزشک معروف یا یک دولتمرد قدرتمند یا یک روشنفکر ذی نفوذ؛ گفت تو حق نداری در خانه مرفه ات شب ها با خیال راحت درس بخوانی و حق نداری فردای فارغ التحصیلی از این دوست و آشناها برای پیدا کردن شغل خوب استفاده کنی و ... چون بقیه این امکان را ندارند. دوما، حتی اگر همه را مساوی مساوی هم بکنیم، باز از اول صبح فردا دروازه نابرابری چارلنگه باز است.
نه فقط فکر کنید که بعضی در مسابقه کاملا برابر از بقیه جلو می افتند، چون بیشتر تلاش می کنند، بلکه چون به طور مادرزادی زور و یا هوش بیشتری دارند، بلکه به این هم فکر کنید که از دو نفر که کاملا برابر وارد اجتماع می شوند کافی یکی خوشگل تر یا شیرین زبان تر باشد، خیلی ها دوست دارند از میان او و فردی کاملا مساوی با او، او را انتخاب کنند. تازه مسئله شانس هم هست که خود بحث دیگری است، سوما معلوم هم نیست هر چه برابرتر بهتر". والله اعلم.
پ.ن: فکر کنم بدیهی است که هدف این نوشته دفاع از امتیازات خاص سیاسیون نیست، خیلی روشن اشاره اش به ضرورت آزادسازی آموزش و رفع انحصار دولت از این حوزه مهم است.
کانال راهبرد/ امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
چرند فوری!
کانال خبر فوری نوشته است: "در سال ۲۰۱۶، انتقادات از دیوید کامرون، نخست وزیر وقت بریتانیا به دلیل فرستادنِ فرزندش به مدرسهی غیرانتفاعی به جای مدرسهی دولتی، تا اندازهای بالا گرفت که او مجبور به عذرخواهی شد.
در نظام سرمایهداری، نخست وزیر به خاطر فرستادن بچهش به مدرسه غیر انتفاعی بازخواست میشه اما در کشور ما مسئولین به خاطر بچهشون مدرسه غیر انتفاعی تاسیس میکنند! حرفی باقی میمونه؟!"
قضیه چیست؟ کامرون سال ۲۰۰۹ با کلامی گزنده گفته بود که چرا مایی که مالیاتمان را پرداخت کرده ایم، باید برای آموزش به مدارس خصوصی اینقدر پول بی زبان پرداخت کنیم و دخترش را در یک مدرسه دولتی ثبت نام کرد. بعد از ۷ سال جراید برایش مضمون کوک کردند کسی که حرف از بد بودن مدارس خصوصی می زند، خوبیت ندارد اسم پسرش را در چنین مدارسی بنویسد! او اولین نخست وزیر محافظه کاری بود که فرزندش را در مدارس دولتی ثبت نام کرده بود.
باری قضیه ربطی به "حق آموزش رایگان" و نظام سرمایه داری و ... ندارد، بحث تناقض حرف و عمل است و جرایدی که هر از چندی با آزادی گوش سیاسیون را می پیچانند. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
کانال خبر فوری نوشته است: "در سال ۲۰۱۶، انتقادات از دیوید کامرون، نخست وزیر وقت بریتانیا به دلیل فرستادنِ فرزندش به مدرسهی غیرانتفاعی به جای مدرسهی دولتی، تا اندازهای بالا گرفت که او مجبور به عذرخواهی شد.
در نظام سرمایهداری، نخست وزیر به خاطر فرستادن بچهش به مدرسه غیر انتفاعی بازخواست میشه اما در کشور ما مسئولین به خاطر بچهشون مدرسه غیر انتفاعی تاسیس میکنند! حرفی باقی میمونه؟!"
قضیه چیست؟ کامرون سال ۲۰۰۹ با کلامی گزنده گفته بود که چرا مایی که مالیاتمان را پرداخت کرده ایم، باید برای آموزش به مدارس خصوصی اینقدر پول بی زبان پرداخت کنیم و دخترش را در یک مدرسه دولتی ثبت نام کرد. بعد از ۷ سال جراید برایش مضمون کوک کردند کسی که حرف از بد بودن مدارس خصوصی می زند، خوبیت ندارد اسم پسرش را در چنین مدارسی بنویسد! او اولین نخست وزیر محافظه کاری بود که فرزندش را در مدارس دولتی ثبت نام کرده بود.
باری قضیه ربطی به "حق آموزش رایگان" و نظام سرمایه داری و ... ندارد، بحث تناقض حرف و عمل است و جرایدی که هر از چندی با آزادی گوش سیاسیون را می پیچانند. والله اعلم.
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@Rahbordchannel
در باب همان "یک کلمه"!
نقل از جان لاک بزرگ است که وقتی قانون به انتها برسد، جباریت آغاز میشود. کمتر کسی است که با این گفته مشکلی داشته باشد، اما اینکه قانون خوب چیست و شیوه تدوین آن چگونه است پرسشی گشوده در حقوق و سیاست است. در ایران قضیه پیچیدهتر هم هست. زمانی یوسف خان مستشارالدوله در دوران مشروطه رسالهای نوشت به نام «رساله یک کلمه»، آن یک کلمه هم قانون بود. از آن دوران منورالفکرها در پی قانونی بودند که از تصمیمها و اعمال دلبخواه پادشاه در امان بمانند. دغدغه آن دوران مشروطه بود، یعنی وجود یک منطق اعظم که فراتر از شخص پادشاه که او را به خیر عمومی یا همان صلاح ملک و مملکت «مشروط» کند و قیدی بر اهالی قدرت باشد.
از آن زمان بیش از صد سال گذشته است و ما امروز به اصطلاح با خروار خروار مقررات و ماده و تبصره روبهرو هستیم که انگار نتوانستهاند آن هدف اعلای «مشروط» کردن اهل دولت و دیوان و حتی رعیت را محقق کنند، چهبسا گاهی خود آنها مشکلات بیشتری را پدید آورده باشند. آش آنقدر شور شده است که از زبان بسیاری میشنویم مقرراتزدایی و از شر ماده و تبصرههای بیشمار خلاص شدن راهحل بهتری است...
اما این وسط بامزهتر از همه برخی حرفها در مورد نئولیبرالیسم مادرمرده است که با آنکه به اینجا و اکنون ما هیچ ربطی ندارد، معلوم نیست چرا برخی در ایران دست از سرش برنمیدارند. اگر یکی از محورهای این کلمه قبیحه نئولیبرالیسم را مقرراتزدایی بدانیم، از قضا به احتمال زیاد با تحقق نئولیبرالیسم شاهد کاهش فساد خواهیم بود، نه افزایش آن. به نظر میرسد این اطبا علت بیماری را درست تشخیص ندادهاند و البته با این تشخیصهای حاذقانه! بعید است بیمار شفا پیدا کند.
در این مصاحبه با نشریه وزین تجارت فردا به همان "یک کلمه" پرداخته ام، کامل آن در لینک زیر در دسترس است، تا یار چه پسندد، والله اعلم.
http://bit.ly/2oLdRkk
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
نقل از جان لاک بزرگ است که وقتی قانون به انتها برسد، جباریت آغاز میشود. کمتر کسی است که با این گفته مشکلی داشته باشد، اما اینکه قانون خوب چیست و شیوه تدوین آن چگونه است پرسشی گشوده در حقوق و سیاست است. در ایران قضیه پیچیدهتر هم هست. زمانی یوسف خان مستشارالدوله در دوران مشروطه رسالهای نوشت به نام «رساله یک کلمه»، آن یک کلمه هم قانون بود. از آن دوران منورالفکرها در پی قانونی بودند که از تصمیمها و اعمال دلبخواه پادشاه در امان بمانند. دغدغه آن دوران مشروطه بود، یعنی وجود یک منطق اعظم که فراتر از شخص پادشاه که او را به خیر عمومی یا همان صلاح ملک و مملکت «مشروط» کند و قیدی بر اهالی قدرت باشد.
از آن زمان بیش از صد سال گذشته است و ما امروز به اصطلاح با خروار خروار مقررات و ماده و تبصره روبهرو هستیم که انگار نتوانستهاند آن هدف اعلای «مشروط» کردن اهل دولت و دیوان و حتی رعیت را محقق کنند، چهبسا گاهی خود آنها مشکلات بیشتری را پدید آورده باشند. آش آنقدر شور شده است که از زبان بسیاری میشنویم مقرراتزدایی و از شر ماده و تبصرههای بیشمار خلاص شدن راهحل بهتری است...
اما این وسط بامزهتر از همه برخی حرفها در مورد نئولیبرالیسم مادرمرده است که با آنکه به اینجا و اکنون ما هیچ ربطی ندارد، معلوم نیست چرا برخی در ایران دست از سرش برنمیدارند. اگر یکی از محورهای این کلمه قبیحه نئولیبرالیسم را مقرراتزدایی بدانیم، از قضا به احتمال زیاد با تحقق نئولیبرالیسم شاهد کاهش فساد خواهیم بود، نه افزایش آن. به نظر میرسد این اطبا علت بیماری را درست تشخیص ندادهاند و البته با این تشخیصهای حاذقانه! بعید است بیمار شفا پیدا کند.
در این مصاحبه با نشریه وزین تجارت فردا به همان "یک کلمه" پرداخته ام، کامل آن در لینک زیر در دسترس است، تا یار چه پسندد، والله اعلم.
http://bit.ly/2oLdRkk
کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel
هفته نامه تجارت فردا
قوانینی برای سرپیچی
قوانین و مقررات زیادی در کشور ما مصوب میشوند اما برای اجرا نشدن؛ دلیلش عدم انطباق این مقررهها با منطق اقتصادی، عقل جمعی و البته منافع حداکثر جامعه است. از طرفی تورم مقررات، آنقدر در کشور ما زیاد است که برای مقررهای میتواند چند همتای موازی، در تعارض و…