مورد غریب عوارض خروج و اعلیحضرت
در لایحه بودجه 97 یکی از مواردی که خیلی مورد توجه اهل دل قرار گرفت افزایش 3 برابری عوارض خروج از کشور بود که برای افراد پرسفر به 6 برابر هم می رسید؛ افزایش عوارض خروج دستکم در یک مرحله بحرانی از تاریخ ایران نقش جالبی داشته است. یادآوری آن خالی از لطف نیست.
اواخر سال 56 و 57 که با کاهش قیمت نفت وضعیت اقتصادی ایران بسیار وخیم شده بود؛ رژیم شاه تصمیم گرفت با افزایش مالیات ها، کسری بودجه برنامه های بلندپروازانه خود را دنبال کند؛ در کشوری که مالیات ندادن به نوعی حق طبیعی افراد تلقی می شود؛ این کار نارضایتی بسیاری از ثروتمندان و بازرگانان را برانگیخت. قضیه وقتی بدتر شد که شاه رویکردی امنیتی را پی گرفت و ماموران ویژه را برای کشف تخلفات مالیاتی و "شکار" فراریان وارد کار کرد؛ این کار فرار سرمایه از ایران را شدتی بی سابقه بخشید.
در این میان عوارض خروج از کشور برای کلیه سفرها هم از 30 دلار به 300 دلار افزایش پیدا کرد! نتیجه این بود که سفرهای طولانی تر و دورتر از ایران بسیار به صرفه تر و اقتصادی تر شود؛ برای سفر یک روزه باید همان 300 دلار پرداخت می شد که سفر چندماهه. این به ویژه برای ایرانیان شاغل در کشورهای همسایه ایران نظیر کویت جدی تر بود. همچنین باعث شد بسیاری از مسافران طبقه متوسط و ثروتمند که هواداران عمده حکومت به شمار می آمدند؛ به جای یک ماه (اگوست) کل تابستان را بیرون از تهران بگذرانند.
این زمان خوبی برای تجدید قوا انقلابیون مذهبی بود که با خلوت شدن تهران نمایش قدرت جدی در پایتخت داشته باشند که اوج آن در 17 شهریور 57 بود, از آن سو اتفاق مهم دیگری افتاد؛ حکومت شاه برای تسریع در پیشرفت پروژه ها مقررات گمرگی را ساده کرد, دیگر بازرسی محموله های وارداتی از دیگر کشورها در مرز اجباری نبود و در محل واحد صنعتی انجام می گرفت؛ کامیون ها بدون دردسر از مرزها می گذشتند و این فرصت خوبی برای شبکه بازار سیاه سازمان آزادی بخش فلسطین بود که تسلیحات مورد نیاز مخالفان را به درون ایران انتقال دهد.
خاطراتی از مسافران پس از بازگشت از سفر تابستانی نقل می شود که با تهرانی به کلی متفاوت روبه رو شده بودند؛ به برخی منازل حمله شده بود و حتی خدمتکاران آنها هم با نوعی تنفر به آنها نگاه می کردند. از همان زمان ها بود که شبح انقلاب بر روی کل ایران سایه انداخت و نشانه های سقوط شاه با روشنی بیشتری ظاهر شد و او را در کمتر از چند ماه مجبور به ترک کشور ترک کرد؛ خواندن آن دوران بحرانی برای شناخت چالش های پیش روی آینده کشور هم بد نیست، والله اعلم.
https://goo.gl/hufwc2
کانال راهبرد
@RahbordChannel
در لایحه بودجه 97 یکی از مواردی که خیلی مورد توجه اهل دل قرار گرفت افزایش 3 برابری عوارض خروج از کشور بود که برای افراد پرسفر به 6 برابر هم می رسید؛ افزایش عوارض خروج دستکم در یک مرحله بحرانی از تاریخ ایران نقش جالبی داشته است. یادآوری آن خالی از لطف نیست.
اواخر سال 56 و 57 که با کاهش قیمت نفت وضعیت اقتصادی ایران بسیار وخیم شده بود؛ رژیم شاه تصمیم گرفت با افزایش مالیات ها، کسری بودجه برنامه های بلندپروازانه خود را دنبال کند؛ در کشوری که مالیات ندادن به نوعی حق طبیعی افراد تلقی می شود؛ این کار نارضایتی بسیاری از ثروتمندان و بازرگانان را برانگیخت. قضیه وقتی بدتر شد که شاه رویکردی امنیتی را پی گرفت و ماموران ویژه را برای کشف تخلفات مالیاتی و "شکار" فراریان وارد کار کرد؛ این کار فرار سرمایه از ایران را شدتی بی سابقه بخشید.
در این میان عوارض خروج از کشور برای کلیه سفرها هم از 30 دلار به 300 دلار افزایش پیدا کرد! نتیجه این بود که سفرهای طولانی تر و دورتر از ایران بسیار به صرفه تر و اقتصادی تر شود؛ برای سفر یک روزه باید همان 300 دلار پرداخت می شد که سفر چندماهه. این به ویژه برای ایرانیان شاغل در کشورهای همسایه ایران نظیر کویت جدی تر بود. همچنین باعث شد بسیاری از مسافران طبقه متوسط و ثروتمند که هواداران عمده حکومت به شمار می آمدند؛ به جای یک ماه (اگوست) کل تابستان را بیرون از تهران بگذرانند.
این زمان خوبی برای تجدید قوا انقلابیون مذهبی بود که با خلوت شدن تهران نمایش قدرت جدی در پایتخت داشته باشند که اوج آن در 17 شهریور 57 بود, از آن سو اتفاق مهم دیگری افتاد؛ حکومت شاه برای تسریع در پیشرفت پروژه ها مقررات گمرگی را ساده کرد, دیگر بازرسی محموله های وارداتی از دیگر کشورها در مرز اجباری نبود و در محل واحد صنعتی انجام می گرفت؛ کامیون ها بدون دردسر از مرزها می گذشتند و این فرصت خوبی برای شبکه بازار سیاه سازمان آزادی بخش فلسطین بود که تسلیحات مورد نیاز مخالفان را به درون ایران انتقال دهد.
خاطراتی از مسافران پس از بازگشت از سفر تابستانی نقل می شود که با تهرانی به کلی متفاوت روبه رو شده بودند؛ به برخی منازل حمله شده بود و حتی خدمتکاران آنها هم با نوعی تنفر به آنها نگاه می کردند. از همان زمان ها بود که شبح انقلاب بر روی کل ایران سایه انداخت و نشانه های سقوط شاه با روشنی بیشتری ظاهر شد و او را در کمتر از چند ماه مجبور به ترک کشور ترک کرد؛ خواندن آن دوران بحرانی برای شناخت چالش های پیش روی آینده کشور هم بد نیست، والله اعلم.
https://goo.gl/hufwc2
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
مورد غریب عوارض خروج و اعلیحضرت | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
چقدر در برآوردن مهمترین خواست 100 سال اخیر ملت ایران موفق بودیم؟
دکتر عباس میلانی نوشته بود مهم ترین خواست صد ساله ملت ایران شاید این باشد که آنها می خواهند با قوانینی برخاسته از رای و حاکمیت ملی خود زندگی کنند؛ می شود حدس زد که اشاره او به خواست اصلی ایرانیان نوگرا از نهضت مشروطه به اینسوست، چیزی که می شود آن را حکومت قانون نامید.
از لفاظی اهل بومی سازی و ظرایف بسیار این مفهوم پیچیده که بگذریم، منظور از قانون اصولی مبتنی بر عقل خطاپذیر انسانی است که راهنمای رفتار و تصمیم افراد در جامعه قرار می گیرد؛ قانون را "مردم" برای مصلحت و بهبود زندگی وضع می کنند و از این روست که به آن پایبند می مانند و همچنین در صورت لزوم می توانند آن را تغییر دهند. اما از قضا برای اندازه گیری اوضاع کشورها در این حوزه شاخصی به نام حکومت قانون هم وجود دارد که همین امروز نسخه جدید آن منتشر شد.
در میان 113 کشور به رتبه 80 رسیده ایم که نسبت به سال گذشته 6 رتبه بهبود نشان می دهد؛ در خاورمیانه از میان 7 کشور منطقه رتبه ای بهتر از 5 نداریم. اما مولفه ها و زیرشاخص های شاخص اصلی هم جالب است:
محدود بودن قدرت "دولت" و سرخود عمل نکردن: 94ام
نبود فساد: 52ام
"دولت" باز، شفاف و پاسخگو: 102ام
حقوق اساسی: 111 ام
نظم و امنیت: 54ام
اجرای مقررات: 74ام
برقراری عدالت مدنی: 62ام
برقراری عدالت کیفری: 59ام
راه زیادی پیش رو داریم، اینکه اوضاع چگونه خواهد شد را نمی دانم، والله اعلم! هر وقت خواستید بدانید دولتی چقدر خوب عمل کرده است، ببینید چقدر در شاخص حکومت قانون پیشرفت داشته است.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
دکتر عباس میلانی نوشته بود مهم ترین خواست صد ساله ملت ایران شاید این باشد که آنها می خواهند با قوانینی برخاسته از رای و حاکمیت ملی خود زندگی کنند؛ می شود حدس زد که اشاره او به خواست اصلی ایرانیان نوگرا از نهضت مشروطه به اینسوست، چیزی که می شود آن را حکومت قانون نامید.
از لفاظی اهل بومی سازی و ظرایف بسیار این مفهوم پیچیده که بگذریم، منظور از قانون اصولی مبتنی بر عقل خطاپذیر انسانی است که راهنمای رفتار و تصمیم افراد در جامعه قرار می گیرد؛ قانون را "مردم" برای مصلحت و بهبود زندگی وضع می کنند و از این روست که به آن پایبند می مانند و همچنین در صورت لزوم می توانند آن را تغییر دهند. اما از قضا برای اندازه گیری اوضاع کشورها در این حوزه شاخصی به نام حکومت قانون هم وجود دارد که همین امروز نسخه جدید آن منتشر شد.
در میان 113 کشور به رتبه 80 رسیده ایم که نسبت به سال گذشته 6 رتبه بهبود نشان می دهد؛ در خاورمیانه از میان 7 کشور منطقه رتبه ای بهتر از 5 نداریم. اما مولفه ها و زیرشاخص های شاخص اصلی هم جالب است:
محدود بودن قدرت "دولت" و سرخود عمل نکردن: 94ام
نبود فساد: 52ام
"دولت" باز، شفاف و پاسخگو: 102ام
حقوق اساسی: 111 ام
نظم و امنیت: 54ام
اجرای مقررات: 74ام
برقراری عدالت مدنی: 62ام
برقراری عدالت کیفری: 59ام
راه زیادی پیش رو داریم، اینکه اوضاع چگونه خواهد شد را نمی دانم، والله اعلم! هر وقت خواستید بدانید دولتی چقدر خوب عمل کرده است، ببینید چقدر در شاخص حکومت قانون پیشرفت داشته است.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
شاخص حکومت قانون 2017
رتبه 80 در میان 113 کشور و رتبه 5 منطقه ای از 7 کشور خاورمیانه و شمال افریقا
کانال راهبرد
@RahbordChannel
رتبه 80 در میان 113 کشور و رتبه 5 منطقه ای از 7 کشور خاورمیانه و شمال افریقا
کانال راهبرد
@RahbordChannel
نمره دموکراسی مملکت چند است؟
ایران رتبه 150 بین 167 کشور را داراست (رتبه سال گذشته 154 اُم)، بدبینی به دموکراسی در جهان رو به افزایش است؛ والله اعلم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
ایران رتبه 150 بین 167 کشور را داراست (رتبه سال گذشته 154 اُم)، بدبینی به دموکراسی در جهان رو به افزایش است؛ والله اعلم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
آزادی اقتصادی؟
رتبه ایران 13 بین 14 کشور منطقه؛ رتبه 156 از 180 در جهان, سعودی در رتبه 98 جهان و 9 منطقه. امارات، قطر و اسرائیل آزادترین اقتصادهای صحاری خاورمیانه اند.
کانال راهبرد
@Rahbordchannel
رتبه ایران 13 بین 14 کشور منطقه؛ رتبه 156 از 180 در جهان, سعودی در رتبه 98 جهان و 9 منطقه. امارات، قطر و اسرائیل آزادترین اقتصادهای صحاری خاورمیانه اند.
کانال راهبرد
@Rahbordchannel
بازار آزاد و توسعه انسانی
کشورهای با اقتصاد آزادتر از درجه توسعه انسانی بالاتری هم برخوردارند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
کشورهای با اقتصاد آزادتر از درجه توسعه انسانی بالاتری هم برخوردارند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Voting.pdf
1.6 MB
همین امروز اتفاق افتاد!
رفتار رای دهندگان، حدسی در مورد آینده ایران؛ پوپولیسم اتارکیک؟
کانال راهبرد
@RahbordChannel
رفتار رای دهندگان، حدسی در مورد آینده ایران؛ پوپولیسم اتارکیک؟
کانال راهبرد
@RahbordChannel
تاریخ یک اضمحلال
در ونزوئلا بعد از کشف نفت در سال های آغازین قرن 20 تا حدود سال های 1950 با نوعی دیکتاتوری سیاسی و در کنار ان یک اقتصاد بالنسبه آزاد روبه رو بودیم. ونزوئلا هرچند از نظر سیاسی بسته بود، ولی با به دست آوردن عایدات نفت به تدریج خود را صنعتی می کرد و با قراردادهای معروف 50-50 جای پایش در بازار نفت محکم می شد. سرمایه گذاری خارجی فراوان، باز بودن مرزها روی نیروی کار خارجی، مخدوش نکردن مکانیزم قیمت ها و حقوق مالکیت قوی سالهای طلایی ونزوئلا را رقم زد.
دو دیکتاتور آن دوران طلایی، یعنی وینست گومز و مارکوس پرز، تا اندازه زیادی آزادی اقتصادی را حفظ کردند، اما بخت یارشان نبود. اواخر دهه 1950، "سوسیال دموکرات ها" با همکاری ارتش بعد از یک کودتا، پرز را برکنار کردند و دوران جمهوری آغاز شد. دموکراسی اش البته بد نبود، اما سوسیالیسم هم مصیبت کمی نبود. کمی بعد روملو بتانکور، کمونیست سابق، به قدرت رسید. او با سلب حقوق مالکیت زمین داران، اصلاحات ارضی ناموفقی را پی گرفت، مالیات را افزایش داد تا برنامه های رفاهی اجتماعی اش را پیش ببرد و مداخله دولت در اقتصاد افزایشی چشمگیر یافت.
در دهه 1970 و قضیه شوک نفتی بسیاری از کشورهای نفتی راهی مشابه را طی کردند؛ در ونزوئلا هم رئیس جمهور کارلوس اندرس پرز بعد از ملی شدن نفت در 1976 یک برنامه پرخرج اجتماعی را پی گرفت، رابطه دولت با مردم ونزوئلا چرخی آشکار خورد و ونزوئلا یک دولت نفتی تمام عیار شد. اوضاع چندسالی بد نبود، ولی اوایل دهه 1980 با کاهش قیمت نفت کفگیر به ته دیگ خورد.
رئیس جمهور بعدی لوییس هررا از همان آغاز فهمید که در بد مخمصه ای افتاده است، ولی چاره ای هم نبود؛ او هم همان روال را ادامه داد؛ هرچند از نظر اقتصادی کارش اشتباه محض بود، ولی از دیدگاه سیاسی چاره ای جز این نداشت. "دستگاه چاپ پول" دولت به کار افتاد و پول ونزوئلا که زمانی از باثبات ترین ارزها به حساب می آمد، ارزش خود را به شدت از دست می داد، کار به جایی رسید که مردم برای از بین نرفتن ارزش پول خود جلوی فروشگاه ها صف می کشیدند، تا هرچه سریعتر پول را تبدیل به سرمایه (کالای بادوام) کنند.
دولت هم بیکار ننشست و برای جلوگیری از فرار سرمایه یک نظام چندنرخی ارزی سفت و سخت برقرار کرد؛ چنان که انتظار داریم فساد جز لاینفک چنین طرح هایی است و بسیاری از اهالی قدرت ثروت فراوانی از این راه به جیب زدند. دهه 1980 برعکس دهه پیشین، دوران سیاهی برای ونزوئلا بود؛ فساد فراگیر، افزایش فقر و نارضایتی و بدهی های فراوانی داخلی و خارجی آینده را تیره و تار کرده بود؛ طنز روزگار آنکه پرز که خود مسبب این وضعیت بود، بار دیگر با وعده برگرداندن کشور به دوران خوش گذشته به قدرت رسید.
او هم فهمید کارش ساده نیست، دست به دامن صندوق بین المللی پول شد و برخی اصلاحات نصفه و نیمه مثل کاهش هزینه های دولت و تعرفه ها، خصوصی سازی و افزایش مالیات ها را پیش گرفت، اما در یک ساختار به شدت رانتی با سیاست پولی متزلزل و مقررات و بوروکراسی دست و پاگیر از همان آغاز هم معلوم بود قرار نیست چیزی تغییر کند! پرز هم این تغییرات را برای تحکیم قدرت سیاسی خود و اطرافیانش به کار گرفت؛ از جمله بعد از قطع یارانه گاز، عواید حاصله را به عنوان نوعی حق السکوت به سوی مردم ناراضی و مخالفان خود برد!
این اقدامات به اصطلاح "ریاضتی" از 1989 به بعد باعث ناآرامی و شورش در کاراکاس شد و صدها تن جانشان را از دست دادند، سروکله فرصت طلبانی مثل چاوز هم از همان دوران پیدا شد و او بعد از کودتایی نافرجام در 1992 به زندان افتاد؛ همان سال پرز هم به اتهام فساد استیضاح شد، جانشین وی سعی در اصلاح اوضاع کرد، ولی از پس تغییر ساختار پرفساد اقتصاد سیاسی ونزوئلا بر نیامد و سرانجام نوبت به هوگو چاوز رسید. سرنوشت دوران چاوز هم که قابل پیش بینی بود؛ هایک بزرگ از مدت ها پیش سرنوشت این خیال پردازی ها را پیش بینی کرده بود، بعید بود از سوسیالیسم قرن 21 چیزی جز ویرانی کنونی درآید.
اما منتقدان به اصطلاح نئولیبرالیسم نسخه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را علت العلل مصیبت می دانند؛ چنین انتقادهایی را نباید جدی گرفت؛ فساد ساختاری و بی تدبیری سیاسیون کشورها را به بحران می رساند و بعد آنها دست به دامن آن دو نهاد و اصلاحات بنیادی می شوند که کار مردافکنی است، بعد عده ای هم گله می کنند که چرا پس نسخه کارگر نشد و دنبال روش "بومی" می گردند؛ به نظر می رسد ایراد را باید در درون مرزها جست، نه نوعی تئوری توطئه در بیرون آن، شباهت سرگذشت ونزوئلا و ایران برای اهل دل بسیار جالب توجه است، والله اعلم.
https://goo.gl/3r4q8X
کانال راهبرد
@RahbordChannel
در ونزوئلا بعد از کشف نفت در سال های آغازین قرن 20 تا حدود سال های 1950 با نوعی دیکتاتوری سیاسی و در کنار ان یک اقتصاد بالنسبه آزاد روبه رو بودیم. ونزوئلا هرچند از نظر سیاسی بسته بود، ولی با به دست آوردن عایدات نفت به تدریج خود را صنعتی می کرد و با قراردادهای معروف 50-50 جای پایش در بازار نفت محکم می شد. سرمایه گذاری خارجی فراوان، باز بودن مرزها روی نیروی کار خارجی، مخدوش نکردن مکانیزم قیمت ها و حقوق مالکیت قوی سالهای طلایی ونزوئلا را رقم زد.
دو دیکتاتور آن دوران طلایی، یعنی وینست گومز و مارکوس پرز، تا اندازه زیادی آزادی اقتصادی را حفظ کردند، اما بخت یارشان نبود. اواخر دهه 1950، "سوسیال دموکرات ها" با همکاری ارتش بعد از یک کودتا، پرز را برکنار کردند و دوران جمهوری آغاز شد. دموکراسی اش البته بد نبود، اما سوسیالیسم هم مصیبت کمی نبود. کمی بعد روملو بتانکور، کمونیست سابق، به قدرت رسید. او با سلب حقوق مالکیت زمین داران، اصلاحات ارضی ناموفقی را پی گرفت، مالیات را افزایش داد تا برنامه های رفاهی اجتماعی اش را پیش ببرد و مداخله دولت در اقتصاد افزایشی چشمگیر یافت.
در دهه 1970 و قضیه شوک نفتی بسیاری از کشورهای نفتی راهی مشابه را طی کردند؛ در ونزوئلا هم رئیس جمهور کارلوس اندرس پرز بعد از ملی شدن نفت در 1976 یک برنامه پرخرج اجتماعی را پی گرفت، رابطه دولت با مردم ونزوئلا چرخی آشکار خورد و ونزوئلا یک دولت نفتی تمام عیار شد. اوضاع چندسالی بد نبود، ولی اوایل دهه 1980 با کاهش قیمت نفت کفگیر به ته دیگ خورد.
رئیس جمهور بعدی لوییس هررا از همان آغاز فهمید که در بد مخمصه ای افتاده است، ولی چاره ای هم نبود؛ او هم همان روال را ادامه داد؛ هرچند از نظر اقتصادی کارش اشتباه محض بود، ولی از دیدگاه سیاسی چاره ای جز این نداشت. "دستگاه چاپ پول" دولت به کار افتاد و پول ونزوئلا که زمانی از باثبات ترین ارزها به حساب می آمد، ارزش خود را به شدت از دست می داد، کار به جایی رسید که مردم برای از بین نرفتن ارزش پول خود جلوی فروشگاه ها صف می کشیدند، تا هرچه سریعتر پول را تبدیل به سرمایه (کالای بادوام) کنند.
دولت هم بیکار ننشست و برای جلوگیری از فرار سرمایه یک نظام چندنرخی ارزی سفت و سخت برقرار کرد؛ چنان که انتظار داریم فساد جز لاینفک چنین طرح هایی است و بسیاری از اهالی قدرت ثروت فراوانی از این راه به جیب زدند. دهه 1980 برعکس دهه پیشین، دوران سیاهی برای ونزوئلا بود؛ فساد فراگیر، افزایش فقر و نارضایتی و بدهی های فراوانی داخلی و خارجی آینده را تیره و تار کرده بود؛ طنز روزگار آنکه پرز که خود مسبب این وضعیت بود، بار دیگر با وعده برگرداندن کشور به دوران خوش گذشته به قدرت رسید.
او هم فهمید کارش ساده نیست، دست به دامن صندوق بین المللی پول شد و برخی اصلاحات نصفه و نیمه مثل کاهش هزینه های دولت و تعرفه ها، خصوصی سازی و افزایش مالیات ها را پیش گرفت، اما در یک ساختار به شدت رانتی با سیاست پولی متزلزل و مقررات و بوروکراسی دست و پاگیر از همان آغاز هم معلوم بود قرار نیست چیزی تغییر کند! پرز هم این تغییرات را برای تحکیم قدرت سیاسی خود و اطرافیانش به کار گرفت؛ از جمله بعد از قطع یارانه گاز، عواید حاصله را به عنوان نوعی حق السکوت به سوی مردم ناراضی و مخالفان خود برد!
این اقدامات به اصطلاح "ریاضتی" از 1989 به بعد باعث ناآرامی و شورش در کاراکاس شد و صدها تن جانشان را از دست دادند، سروکله فرصت طلبانی مثل چاوز هم از همان دوران پیدا شد و او بعد از کودتایی نافرجام در 1992 به زندان افتاد؛ همان سال پرز هم به اتهام فساد استیضاح شد، جانشین وی سعی در اصلاح اوضاع کرد، ولی از پس تغییر ساختار پرفساد اقتصاد سیاسی ونزوئلا بر نیامد و سرانجام نوبت به هوگو چاوز رسید. سرنوشت دوران چاوز هم که قابل پیش بینی بود؛ هایک بزرگ از مدت ها پیش سرنوشت این خیال پردازی ها را پیش بینی کرده بود، بعید بود از سوسیالیسم قرن 21 چیزی جز ویرانی کنونی درآید.
اما منتقدان به اصطلاح نئولیبرالیسم نسخه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را علت العلل مصیبت می دانند؛ چنین انتقادهایی را نباید جدی گرفت؛ فساد ساختاری و بی تدبیری سیاسیون کشورها را به بحران می رساند و بعد آنها دست به دامن آن دو نهاد و اصلاحات بنیادی می شوند که کار مردافکنی است، بعد عده ای هم گله می کنند که چرا پس نسخه کارگر نشد و دنبال روش "بومی" می گردند؛ به نظر می رسد ایراد را باید در درون مرزها جست، نه نوعی تئوری توطئه در بیرون آن، شباهت سرگذشت ونزوئلا و ایران برای اهل دل بسیار جالب توجه است، والله اعلم.
https://goo.gl/3r4q8X
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
تاریخ یک اضمحلال | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
در باب یک توهم اقتصادی: حمایت از تولید ملی
کسانی مثل پرفسور چانگ کره ای بر این باورند که می شود شواهد تاریخی را پیدا کرد که حمایت تعرفه ای از صنایع نوپای ملی راه خوبی برای بهبود اقتصاد کشورهاست، به بیانی دیگر، تا وقتی این صنایع جدید سودآور نشده اند، نباید آنها را در معرض رقابت قرار داد، بلکه باید آنها را با ابزارهایی مانند تعرفه حمایت کرد و بعد که توانستند روی پا خود بایستند، دیگر حمایت ضرورت ندارد.
در واقع حرف وی اینست که نظریه مزیت نسبی (یعنی هر کشوری با توجه به منابع در دسترسش چیزی را تولید کند که "در مقایسه با دیگر محصولاتی که قابلیت تولید آن را دارد" هزینه کمتری داشته باشد و در مورد بقیه محصولات از تولید دیگر کشورها بهره بگیرد) را نباید جدی گرفت و در واقعیت تجربه تاریخی چیز دیگری بوده است. از تردیدها در مورد روش بررسی و اعتبارگفته های او که بگذریم، نظریه مزیت نسبی منطق نظری روشنی دارد. اگر به کشاورزی بگوییم دنبال یادگیری پزشکی نرود و تنها به کار خود بپردازد، ولی با درآمد حاصل از فروش محصولاتش از خدمات یک پزشک زبده استفاده کند حرف نادرستی زده ایم؟
چانگ می گوید اگر کره جنوبی در مقابل فشارهای جهانی تسلیم شده بود و اقتصاد خود را به کلی باز و آزاد کرده بود، بعید بود جز همان صادر کردن کلاه گیس ساخته شده از موهای انسان می توانست در صنعت دیگری بدرخشد، ولی حمایت دولتی از برخی صنایع باعث شد که اکنون حرفی در اقتصاد دنیا داشته باشد، ولی کشورهایی مثل سنگال که درهای کشورشان را بی محابا گشودند، سرنوشت خوبی نداشتند. چنین استدلالی محکم نیست، از اینکه چند کشور با برقراری تعرفه به پیشرفت هایی رسیده اند، نمی شود نتیجه گرفت که راه تولید ثروت برقراری تعرفه است، مثال های ناموفق زیاد داریم و برای مثال بریتانیا در همان دوران طلایی تجارت آزاد به اوج قدرت خود رسید.
وانگهی حمایت از صنایع نوپا و رقابت پذیر حتی در چارچوب اقتصاد بازار آزاد هم ممکن است، دانشجویان وکالت و پزشکی هم تا قبل از آنکه به حقوق سرشار برسند، هزینه های بسیاری را متحمل می شوند، ولی رفتارشان توجیه پذیر است، مثال بارز دیگر در حوزه فناوری های نو و استارتاپ هاست. همچنین با استدلال موافقان حمایتگرایی حالا که قرار است هوای صنایع نوپا را داشته باشیم، چرا هوای نیروی کار تازه وارد را نداشته باشیم؟ چرا از محصولات تولیدی کارگران باتجربه تر مالیات بیشتری نگیریم تا آنها هم به تدریج پرورش پیدا کنند؟ حالا که چنین نیست یک جوان 18 ساله جویای کار مجبور است تا آخر عمرش پادویی کند و حقوق اندکی دریافت کند؟ همانطور که برای آن جوان چنین سرنوشتی مقدر نیست، برای صنایع نوپای کشورها هم چنین نخواهد بود.
هواداران حمایتگرایی گفته اند همانطور که پدر هوای بچه هایش را دارد، دولت هم باید هوای صنایع نوپایش را داشته باشد، این را هم بر خلاف اعتبار ظاهری اش نباید جدی گرفت، پدر خیرخواه شما بعید است برای انجام کاری که با مراجعه به متخصصش 50 چوق برایش آب می خورد را به شما بسپارد و 100 چوق تقدیمتان کند؛ به ویژه اگر فرزند زیاد و ثروت محدود داشته باشد. در دنیای واقع هم قضیه متفاوت نیست، تعرفه ها به جیب دولتی ها می رود و حیف و میل می شود، ولی مصرف کنندگان مجبورند پول بیشتری بپردازند تا کسانی دیگر حمایت شوند. بماند که دولت خیرخواه اساسا روی کره ارض دیده نشده است و فساد حاصل از حمایتگرایی هم که از کفر ابلیس مشهورتر است.
اگر دنبال "حمایت" واقعی از صنایع نوپای کشور هستیم، از قضا باید کشور را به روی جهان و رقابت بازتر کرد. به جای فشار آوردن بر مشتری که پول بیشتری برای اشتغال هموطنش بپردازد، باید مجوزهای غیرضروری را حذف کرد، مالیات ها را پایین آورد، دخالت ها در کار کسب و کارها را حداقل کرد و قوانین مناسب برای بهبود حقوق مالکیت، رفع سریع تعارض ها و ورشکستگی به وجود آورد و هزینه مبادله را کاهش داد. به نظر نمی رسد اهالی دولت اعتدال در چنین مسیری باشند، والله اعلم.
https://goo.gl/4N7sqa
کانال راهبرد
@RahbordChannel
کسانی مثل پرفسور چانگ کره ای بر این باورند که می شود شواهد تاریخی را پیدا کرد که حمایت تعرفه ای از صنایع نوپای ملی راه خوبی برای بهبود اقتصاد کشورهاست، به بیانی دیگر، تا وقتی این صنایع جدید سودآور نشده اند، نباید آنها را در معرض رقابت قرار داد، بلکه باید آنها را با ابزارهایی مانند تعرفه حمایت کرد و بعد که توانستند روی پا خود بایستند، دیگر حمایت ضرورت ندارد.
در واقع حرف وی اینست که نظریه مزیت نسبی (یعنی هر کشوری با توجه به منابع در دسترسش چیزی را تولید کند که "در مقایسه با دیگر محصولاتی که قابلیت تولید آن را دارد" هزینه کمتری داشته باشد و در مورد بقیه محصولات از تولید دیگر کشورها بهره بگیرد) را نباید جدی گرفت و در واقعیت تجربه تاریخی چیز دیگری بوده است. از تردیدها در مورد روش بررسی و اعتبارگفته های او که بگذریم، نظریه مزیت نسبی منطق نظری روشنی دارد. اگر به کشاورزی بگوییم دنبال یادگیری پزشکی نرود و تنها به کار خود بپردازد، ولی با درآمد حاصل از فروش محصولاتش از خدمات یک پزشک زبده استفاده کند حرف نادرستی زده ایم؟
چانگ می گوید اگر کره جنوبی در مقابل فشارهای جهانی تسلیم شده بود و اقتصاد خود را به کلی باز و آزاد کرده بود، بعید بود جز همان صادر کردن کلاه گیس ساخته شده از موهای انسان می توانست در صنعت دیگری بدرخشد، ولی حمایت دولتی از برخی صنایع باعث شد که اکنون حرفی در اقتصاد دنیا داشته باشد، ولی کشورهایی مثل سنگال که درهای کشورشان را بی محابا گشودند، سرنوشت خوبی نداشتند. چنین استدلالی محکم نیست، از اینکه چند کشور با برقراری تعرفه به پیشرفت هایی رسیده اند، نمی شود نتیجه گرفت که راه تولید ثروت برقراری تعرفه است، مثال های ناموفق زیاد داریم و برای مثال بریتانیا در همان دوران طلایی تجارت آزاد به اوج قدرت خود رسید.
وانگهی حمایت از صنایع نوپا و رقابت پذیر حتی در چارچوب اقتصاد بازار آزاد هم ممکن است، دانشجویان وکالت و پزشکی هم تا قبل از آنکه به حقوق سرشار برسند، هزینه های بسیاری را متحمل می شوند، ولی رفتارشان توجیه پذیر است، مثال بارز دیگر در حوزه فناوری های نو و استارتاپ هاست. همچنین با استدلال موافقان حمایتگرایی حالا که قرار است هوای صنایع نوپا را داشته باشیم، چرا هوای نیروی کار تازه وارد را نداشته باشیم؟ چرا از محصولات تولیدی کارگران باتجربه تر مالیات بیشتری نگیریم تا آنها هم به تدریج پرورش پیدا کنند؟ حالا که چنین نیست یک جوان 18 ساله جویای کار مجبور است تا آخر عمرش پادویی کند و حقوق اندکی دریافت کند؟ همانطور که برای آن جوان چنین سرنوشتی مقدر نیست، برای صنایع نوپای کشورها هم چنین نخواهد بود.
هواداران حمایتگرایی گفته اند همانطور که پدر هوای بچه هایش را دارد، دولت هم باید هوای صنایع نوپایش را داشته باشد، این را هم بر خلاف اعتبار ظاهری اش نباید جدی گرفت، پدر خیرخواه شما بعید است برای انجام کاری که با مراجعه به متخصصش 50 چوق برایش آب می خورد را به شما بسپارد و 100 چوق تقدیمتان کند؛ به ویژه اگر فرزند زیاد و ثروت محدود داشته باشد. در دنیای واقع هم قضیه متفاوت نیست، تعرفه ها به جیب دولتی ها می رود و حیف و میل می شود، ولی مصرف کنندگان مجبورند پول بیشتری بپردازند تا کسانی دیگر حمایت شوند. بماند که دولت خیرخواه اساسا روی کره ارض دیده نشده است و فساد حاصل از حمایتگرایی هم که از کفر ابلیس مشهورتر است.
اگر دنبال "حمایت" واقعی از صنایع نوپای کشور هستیم، از قضا باید کشور را به روی جهان و رقابت بازتر کرد. به جای فشار آوردن بر مشتری که پول بیشتری برای اشتغال هموطنش بپردازد، باید مجوزهای غیرضروری را حذف کرد، مالیات ها را پایین آورد، دخالت ها در کار کسب و کارها را حداقل کرد و قوانین مناسب برای بهبود حقوق مالکیت، رفع سریع تعارض ها و ورشکستگی به وجود آورد و هزینه مبادله را کاهش داد. به نظر نمی رسد اهالی دولت اعتدال در چنین مسیری باشند، والله اعلم.
https://goo.gl/4N7sqa
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب یک توهم اقتصادی: حمایت از تولید ملی | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
👍1
در باب دائم الطبکاری ما ایرانیان
ابراهیم خان حاتمی کیا در جشنواره فجر باز کافه را به هم زد و به ویژه مجری مراسم را حسابی نواخت، حرفش کم و بیش این بود چرا به اندازه کافی دوستم ندارند و به من نسبت ها نامربوط می دهند؛ تندی مرد هنرمند البته مسبوق به سابقه بود، این بار طوری خشمناک داد و بیداد می کرد که به قول یکی از اهالی دل گویا در تمام این سال ها حقوق می گرفته و فیلم می ساخته است که زجر ببیند! قسمت جالب جامعه شناسی ماجرا این بود که حضار در سالن هم زمانی که کارگردان مشهور فریاد می کشید و زمین و زمان را متهم می کرد و هم زمانی که مجری به اصطلاح نقدهای وی را پاسخ می داد شدیدا تشویق می کردند؛ به طور کلی مهم نیست چه کسی چه چیزی می گوید، صرف روی سن بودن کافی است تا عده ای تشویق کنند.
پیشترها امثال ده نمکی و سلحشور هم رفتارهایی مشابه داشتند و کسانی دیگر که به اندازه کافی دغدغه نداشتند را لعن و نفرین کرده اند و از باندبازی و اعمال نفوذها شکایت کرده اند. بر اهل فن پوشیده نیست که این گروه افراد اگر حمایت آشکار و پنهان هم نشوند بعید است مقامات رسمی زیاد جلوی پای آنها سنگ بیندازند، در همین فقره اخیر شاکی در حین گرفتن جایزه بود که گله و شکایت می کرد! اگر این حرف ها اهمیتی ندارد و شما جایزه ات را از مردم گرفته ای که دیگر این همه ناله لازم نیست. در واقع هرچند خوبیت ندارد ژست اپوزیسیون بگیریم و ملت را زیادی توریست و بی خبر از همه جا فرض کنیم، ظاهرا دائم الطلبکار بودن در حوالی ما جواب می دهد.
البته قضیه منحصر به عرصه هنر نیست، نگارنده در دو مورد اقتصادی غائله جزایری و زنجانی هم به یاد می آورد که آنها هم خودشان را خادم مردم و بسیجی اقتصادی و مانند آن معرفی می کردند و فریاد از اینکه چرا ما را دستگیر کرده اید. حتی در علم هم اوضاع متفاوت نیست، مثلا در اقتصاد دوستان هوادار "بومی گرایی" با آن همه حمایت آشکار و پنهان همیشه می نالند که استادهای غربزده مکتب نیاوران نمی گذارند ما حرفمان را بزنیم، هر چه هم از این طرف گفته می شود که اگر حرف جدی دارید، کسی جلوی شما را نگرفته است، فایده ای ندارد.
اما اجازه دهید بگویم این دائم الطلبکاری را شاید باید یکی از مولفه های فرهنگی ما دانست، به قول محمد قائد در مملکت آریایی اسلامی اگر دو قاشق عسل هم دهان کسی بگذاری، به جای شاد شدن احتمالا پیش خودش می گوید ببین خودش چند پیاله خورده است که اینقدر به من رسیده است و باز ناراضی می ماند! حوالی ما زیاد گفته می شود که دنیا قدر ما را نشناخته است و هوای ما را ندارند، ناظرغربی بی طرف یحتمل گیج می ماند که دقیقا برای کدام دستاورد باید هوای ما را داشته باشد؛ می گوید خوب ها و کاربلدهایتان که کرور کرور دنبال فرار از کشور اند و عجالتا جز نفت و گاز چیزی برای عرضه به دنیا ندارید، شاید همه موضوع به خاطر توطئه و تبلیغات دشمنان نیست، خودتان هم به واقع کاری جدی نکرده اید.
پیشنهاد نگارنده برای بهبود مملکت این است که به جای نالیدن از اینکه چرا دیگران به حد کافی دوستمان ندارند، اگر توان و عرضه ای هست نشان دهیم که ما هم می توانیم دنیا را جایی بهتر کنیم؛ واقعیت اینست که در دنیا به رخ کشیدن فاصله ها و اینکه کشورهای قدرتمند دستشان بازتر از بقیه است و کار را به نفع خودشان پیش می برند، تکراری و ملال آور شده است، برای خیلی ها اهمیت ندارد چند نفر در خیابان در حمایت از این یا آن گروه سیاسی شعارهای پرشور می دهند، بلکه خروجی اقتصاد و دانشگاه و نوآوری های علمی و فرهنگی کشورهاست که به بحث گذاشته می شود، فرصت زیادی نداریم، باید کمربندها را محکم بست، والله اعلم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
ابراهیم خان حاتمی کیا در جشنواره فجر باز کافه را به هم زد و به ویژه مجری مراسم را حسابی نواخت، حرفش کم و بیش این بود چرا به اندازه کافی دوستم ندارند و به من نسبت ها نامربوط می دهند؛ تندی مرد هنرمند البته مسبوق به سابقه بود، این بار طوری خشمناک داد و بیداد می کرد که به قول یکی از اهالی دل گویا در تمام این سال ها حقوق می گرفته و فیلم می ساخته است که زجر ببیند! قسمت جالب جامعه شناسی ماجرا این بود که حضار در سالن هم زمانی که کارگردان مشهور فریاد می کشید و زمین و زمان را متهم می کرد و هم زمانی که مجری به اصطلاح نقدهای وی را پاسخ می داد شدیدا تشویق می کردند؛ به طور کلی مهم نیست چه کسی چه چیزی می گوید، صرف روی سن بودن کافی است تا عده ای تشویق کنند.
پیشترها امثال ده نمکی و سلحشور هم رفتارهایی مشابه داشتند و کسانی دیگر که به اندازه کافی دغدغه نداشتند را لعن و نفرین کرده اند و از باندبازی و اعمال نفوذها شکایت کرده اند. بر اهل فن پوشیده نیست که این گروه افراد اگر حمایت آشکار و پنهان هم نشوند بعید است مقامات رسمی زیاد جلوی پای آنها سنگ بیندازند، در همین فقره اخیر شاکی در حین گرفتن جایزه بود که گله و شکایت می کرد! اگر این حرف ها اهمیتی ندارد و شما جایزه ات را از مردم گرفته ای که دیگر این همه ناله لازم نیست. در واقع هرچند خوبیت ندارد ژست اپوزیسیون بگیریم و ملت را زیادی توریست و بی خبر از همه جا فرض کنیم، ظاهرا دائم الطلبکار بودن در حوالی ما جواب می دهد.
البته قضیه منحصر به عرصه هنر نیست، نگارنده در دو مورد اقتصادی غائله جزایری و زنجانی هم به یاد می آورد که آنها هم خودشان را خادم مردم و بسیجی اقتصادی و مانند آن معرفی می کردند و فریاد از اینکه چرا ما را دستگیر کرده اید. حتی در علم هم اوضاع متفاوت نیست، مثلا در اقتصاد دوستان هوادار "بومی گرایی" با آن همه حمایت آشکار و پنهان همیشه می نالند که استادهای غربزده مکتب نیاوران نمی گذارند ما حرفمان را بزنیم، هر چه هم از این طرف گفته می شود که اگر حرف جدی دارید، کسی جلوی شما را نگرفته است، فایده ای ندارد.
اما اجازه دهید بگویم این دائم الطلبکاری را شاید باید یکی از مولفه های فرهنگی ما دانست، به قول محمد قائد در مملکت آریایی اسلامی اگر دو قاشق عسل هم دهان کسی بگذاری، به جای شاد شدن احتمالا پیش خودش می گوید ببین خودش چند پیاله خورده است که اینقدر به من رسیده است و باز ناراضی می ماند! حوالی ما زیاد گفته می شود که دنیا قدر ما را نشناخته است و هوای ما را ندارند، ناظرغربی بی طرف یحتمل گیج می ماند که دقیقا برای کدام دستاورد باید هوای ما را داشته باشد؛ می گوید خوب ها و کاربلدهایتان که کرور کرور دنبال فرار از کشور اند و عجالتا جز نفت و گاز چیزی برای عرضه به دنیا ندارید، شاید همه موضوع به خاطر توطئه و تبلیغات دشمنان نیست، خودتان هم به واقع کاری جدی نکرده اید.
پیشنهاد نگارنده برای بهبود مملکت این است که به جای نالیدن از اینکه چرا دیگران به حد کافی دوستمان ندارند، اگر توان و عرضه ای هست نشان دهیم که ما هم می توانیم دنیا را جایی بهتر کنیم؛ واقعیت اینست که در دنیا به رخ کشیدن فاصله ها و اینکه کشورهای قدرتمند دستشان بازتر از بقیه است و کار را به نفع خودشان پیش می برند، تکراری و ملال آور شده است، برای خیلی ها اهمیت ندارد چند نفر در خیابان در حمایت از این یا آن گروه سیاسی شعارهای پرشور می دهند، بلکه خروجی اقتصاد و دانشگاه و نوآوری های علمی و فرهنگی کشورهاست که به بحث گذاشته می شود، فرصت زیادی نداریم، باید کمربندها را محکم بست، والله اعلم.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
عاقبت تن ندادن به منطق بازار؛ کیفی از اسکناس!
پول در ونزوئلا چنان ارزش خود را از دست داده است که برخی به فکر کاربردهای مفیدتری برای ان افتاده اند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
پول در ونزوئلا چنان ارزش خود را از دست داده است که برخی به فکر کاربردهای مفیدتری برای ان افتاده اند.
کانال راهبرد
@RahbordChannel
دو تصویر بدون شرح!
تصویر نخست؛ می گویند در شوروی برای نشان دادن عمق فساد و خشونت جامعه غربی به مردم فیلم های گانگستری خشن آمریکایی را نشان می دادند؛ اما مردم پیام دیگری می گرفتند؛ برای آنها سوپرمارکت های پر از کالاهای متنوع که در آن فیلم ها می دیدند جلب توجه می کرد؛ چیزی که خودشان از آن بی بهره بودند.
تصویر دوم؛ کسانی که توانسته اند از کره شمالی بگریزند، خاطرات جالبی نقل می کنند؛ یکی از آنها می گوید اول بار که فیلم تایتانیک را دیدم حسابی گیج شده بودم هیچ وقت ندیده بودم پدرم به مادرم بگوید که دوستش دارد و همین طور مادرم هم هیچ وقت به من نگفته بود که دوستم دارد، دوست و داشتن و عشق تنها نسبت به پیشوای بزرگ ابراز می شد، عشق مفهوم غریبی برای من بود و نمی فهمیدم چرا یک مرد باید جانشان را برای عشق به یک زن به خطر بیندازد!
https://goo.gl/1kztri
کانال راهبرد
@RahbordChannel
تصویر نخست؛ می گویند در شوروی برای نشان دادن عمق فساد و خشونت جامعه غربی به مردم فیلم های گانگستری خشن آمریکایی را نشان می دادند؛ اما مردم پیام دیگری می گرفتند؛ برای آنها سوپرمارکت های پر از کالاهای متنوع که در آن فیلم ها می دیدند جلب توجه می کرد؛ چیزی که خودشان از آن بی بهره بودند.
تصویر دوم؛ کسانی که توانسته اند از کره شمالی بگریزند، خاطرات جالبی نقل می کنند؛ یکی از آنها می گوید اول بار که فیلم تایتانیک را دیدم حسابی گیج شده بودم هیچ وقت ندیده بودم پدرم به مادرم بگوید که دوستش دارد و همین طور مادرم هم هیچ وقت به من نگفته بود که دوستم دارد، دوست و داشتن و عشق تنها نسبت به پیشوای بزرگ ابراز می شد، عشق مفهوم غریبی برای من بود و نمی فهمیدم چرا یک مرد باید جانشان را برای عشق به یک زن به خطر بیندازد!
https://goo.gl/1kztri
کانال راهبرد
@RahbordChannel
fee.org
Foreign Meddling Won't Undermine Tyranny, But This Will
Such examples demonstrate that what dissidents most need are not new propaganda programs from Western governments but freer access to private information networks. Simply allowing the Internet to pull back the curtain and reveal truth will stoke the innate…
در باب وطن پرستی صحیح!
نویسنده ای فرهیخته می گفت شاه عباس صفوی این فراست را داشت که دریابد به مردم این مملکت امیدی نیست و با کوچاندن ارامنه به اصفهان خواست روحی تازه در صناعت و هنر ایران بدمد که حاصل کار این مهمانان اکنون ایرانی البته موفق هم بود، به نظر می رسد در اوضاع کنونی هم باید از ترفندی مشابه بهره گرفت و پای بیرونی ها را به مملکت باز کرد. حتی اگر بنا بر تکیه بر توان داخلی و بومی است، آن هم آداب خودش را دارد و دستکم تجربه یک کشور "بومی گرا" دیگر یعنی کره جنوبی هم همین را می گوید.
شرکت سامسونگ در سال 1938 تاسیس شد که کره مستعمره ژاپن به حساب می آمد، بعد از شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم و جنگ کره در سال 1953 وضعیت اقتصادی کره جنوبی خیلی بد بود، بنیانگذار سامسونگ، بایونگ چول، که ارتباط هایی با رئیس جمهور وقت کره داشت، از همان آغاز رسالت شرکت خود را کمک به بهبود اقتصاد کشورش تعریف کرد، همه می خواستند از طریق اقتصاد و ثروت آفرینی کره جنوبی را جایی بهتر برای زندگی کنند.
پسر او، هی لی، در سال 1987 جایش را گرفت، این مدیر جدید علاقه مند به شیوه ژاپنی ها بود و از نوآوری هایی مثل نیمه رساناها حرف هایی شنیده بود. لی سری به ژاپن زد و فهمید که فناوری آینده متعلق به نیمه رساناهاست و فرصت خوبی است که سامسونگ در آن وارد عمل شود. آن زمان سامسونگ در صنعت لوازم خانگی الکتریکی بزرگ مثل یخچال موقعیت خوبی داشت و پرداختن به این فناوری های جدید می توانست تضمینی برای رشد آینده و بقای آن باشد.
لی فهمید که سامسونگ از این پس مجبور است در بازارهایی رقابت کند که غیرکره ای ها در آن فعال اند و اگر می خواهد دنباله رو شرکت های ژاپنی نباشد، باید تحولی جدی صورت دهد. فرهنگ مبتنی بر ارشدیت کره ای و نگاه "بومی" آنها خود یکی از بزرگترین موانع بود. مدیر جوان فهمید نیاز به فهم راه و رسم غربی ها دارد.
لی در سال 1993 برنامه تحول بزرگش را اعلام کرد، شعار جالبی هم داشت "همه چیز جز زن و بچه هایتان را عوض کنید!"، می خواست شرکتی در کلاس جهانی با فرهنگی متفاوت از فرهنگ "بومی" کره ای بسازد و سراغ تجربه های غربی رفت. کار ساده ای نبود و مقاومت ها زیاد بود. او تصمیم گرفت در شرکتش را به روی خارجی ها باز کرد و بسیاری از کارشناس زبده را به خدمت گرفت؛ همچنین بسیاری از کره ای ها را هم به غرب فرستاد تا با تجربه های جدید جهانی آشنا شوند. از خرید شرکت های خارجی هم غافل نبود.
به جای مقاومت در برابر تغییرها، سامسونگ آهسته و پیوسته به ترکیبی مناسب از ویژگی های شرقی و غربی رسید، تجربه های خوب را دید و چیزهایی را که به کارش می آمد یاد گرفت. اکنون هم از غول های تجاری دنیاست که آن هدف اولیه بنیانگذارش را به بهترین شکل برآورده کرده است. بعید است راه پیشرفت برای ایران هم از خودکفایی و بستن رابطه با دنیا بگذرد؛ روی پای خود ایستادن البته بد نیست، ولی بیش و پیش از آن باید راه و رسم درست آن را آموخت. از قرار وزیر سابق صنعت هم پیشنهاد کرده بود بد نیست مدیر از خارجه وارد کنیم، به تجربه سامسونگ که نگاه می کنیم، شاید پیشنهاد بدی هم نباشد، والله اعلم.
https://goo.gl/MNdpik
کانال راهبرد
@RahbordChannel
نویسنده ای فرهیخته می گفت شاه عباس صفوی این فراست را داشت که دریابد به مردم این مملکت امیدی نیست و با کوچاندن ارامنه به اصفهان خواست روحی تازه در صناعت و هنر ایران بدمد که حاصل کار این مهمانان اکنون ایرانی البته موفق هم بود، به نظر می رسد در اوضاع کنونی هم باید از ترفندی مشابه بهره گرفت و پای بیرونی ها را به مملکت باز کرد. حتی اگر بنا بر تکیه بر توان داخلی و بومی است، آن هم آداب خودش را دارد و دستکم تجربه یک کشور "بومی گرا" دیگر یعنی کره جنوبی هم همین را می گوید.
شرکت سامسونگ در سال 1938 تاسیس شد که کره مستعمره ژاپن به حساب می آمد، بعد از شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم و جنگ کره در سال 1953 وضعیت اقتصادی کره جنوبی خیلی بد بود، بنیانگذار سامسونگ، بایونگ چول، که ارتباط هایی با رئیس جمهور وقت کره داشت، از همان آغاز رسالت شرکت خود را کمک به بهبود اقتصاد کشورش تعریف کرد، همه می خواستند از طریق اقتصاد و ثروت آفرینی کره جنوبی را جایی بهتر برای زندگی کنند.
پسر او، هی لی، در سال 1987 جایش را گرفت، این مدیر جدید علاقه مند به شیوه ژاپنی ها بود و از نوآوری هایی مثل نیمه رساناها حرف هایی شنیده بود. لی سری به ژاپن زد و فهمید که فناوری آینده متعلق به نیمه رساناهاست و فرصت خوبی است که سامسونگ در آن وارد عمل شود. آن زمان سامسونگ در صنعت لوازم خانگی الکتریکی بزرگ مثل یخچال موقعیت خوبی داشت و پرداختن به این فناوری های جدید می توانست تضمینی برای رشد آینده و بقای آن باشد.
لی فهمید که سامسونگ از این پس مجبور است در بازارهایی رقابت کند که غیرکره ای ها در آن فعال اند و اگر می خواهد دنباله رو شرکت های ژاپنی نباشد، باید تحولی جدی صورت دهد. فرهنگ مبتنی بر ارشدیت کره ای و نگاه "بومی" آنها خود یکی از بزرگترین موانع بود. مدیر جوان فهمید نیاز به فهم راه و رسم غربی ها دارد.
لی در سال 1993 برنامه تحول بزرگش را اعلام کرد، شعار جالبی هم داشت "همه چیز جز زن و بچه هایتان را عوض کنید!"، می خواست شرکتی در کلاس جهانی با فرهنگی متفاوت از فرهنگ "بومی" کره ای بسازد و سراغ تجربه های غربی رفت. کار ساده ای نبود و مقاومت ها زیاد بود. او تصمیم گرفت در شرکتش را به روی خارجی ها باز کرد و بسیاری از کارشناس زبده را به خدمت گرفت؛ همچنین بسیاری از کره ای ها را هم به غرب فرستاد تا با تجربه های جدید جهانی آشنا شوند. از خرید شرکت های خارجی هم غافل نبود.
به جای مقاومت در برابر تغییرها، سامسونگ آهسته و پیوسته به ترکیبی مناسب از ویژگی های شرقی و غربی رسید، تجربه های خوب را دید و چیزهایی را که به کارش می آمد یاد گرفت. اکنون هم از غول های تجاری دنیاست که آن هدف اولیه بنیانگذارش را به بهترین شکل برآورده کرده است. بعید است راه پیشرفت برای ایران هم از خودکفایی و بستن رابطه با دنیا بگذرد؛ روی پای خود ایستادن البته بد نیست، ولی بیش و پیش از آن باید راه و رسم درست آن را آموخت. از قرار وزیر سابق صنعت هم پیشنهاد کرده بود بد نیست مدیر از خارجه وارد کنیم، به تجربه سامسونگ که نگاه می کنیم، شاید پیشنهاد بدی هم نباشد، والله اعلم.
https://goo.gl/MNdpik
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
در باب وطن پرستی صحیح! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد
در باب شورش های اخیر و فاجعه پیش رو
علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد دوران پهلوی، از نخست وزیر امیر عباس هویدا نقل می کند که همواره می گفت من اول از همه نخست وزیر شهرها هستم؛ استدلالش این بود که اگر قرار است خطری سیاسی متوجه رژیم مستقر شود از شهرهای بزرگ و اصلی خواهد بود و باید آنجا را آرام نگه داشت و به مطالبات ساکنان شهرهای بزرگ بیشتر توجه کرد. اما ما همواره محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده ایم و آنچه بر او رفت هم بر کسی پوشیده نیست.
با آنکه کسانی انقلاب 1357 را به نوعی شورش حاشیه علیه متن تلقی می کنند و معتقدند که مهاجرت روستاییان به شهرها از دهه 1340 و تغییر توازن جمعیت شهرها را باید یکی از عوامل موثر در سرنگونی رژیم شاه دانست، کسانی مانند آصف بیات بر این باورند که نقش تهیدستان شهری و حاشیه نشینان شهرهای بزرگ در بروز انقلاب 1357 پررنگ نبوده است و حضور جدی نداشتند و نمی توان از "شورش گرسنگان" سخن گفت. از این رو نادرست نیست اگر ادعا کنیم به اصطلاح "طبقه متوسط شهری" (با تمام دشواری ها در تعریف دقیق آن) است که جرقه های ناآرامی را می زند و دیگران در مراحل بعدی با آن همراه می شوند.
اهالی سیاست در ایران هم به این "طبقه مشکل ساز" توجه ویژه دارند، کسانی "طبقه متوسط شهری" را موتور توسعه می دانند و اغلب جنس مطالبات آنها هم از ابعاد اقتصادی فراتر می رود و جنبه سیاسی و اجتماعی پیدا می کند. هزینه خاموش کردن اعتراض های آشکار آنها هم بالاست؛ کم و بیش در همه جا شورش های خشونت آمیز گرسنگان و کم درآمدها را می توان به بهانه حفظ نظم و "شورش اراذل و اوباش" توجیه کرد، ولی در مورد مدیریت اعتراض های این "طبقه" کار به شدت دشوار می شود.
در این یادداشت ماه نامه تازه وارد "شب چراغ" استدلال کرده ام ناآرامی های اخیر ایران را نمی توان "جنبش" به مفهوم دقیق آن دانست، نکته اساسی اما چیز دیگری است؛ در این اعتراض ها آن "طبقه مشکل ساز"! حضور جدی نداشت. در مدت زمان کوتاهی اوضاع به حالت عادی برگشت، ولی اگر بیشتر ادامه پیدا می کرد و پای "طبقه متوسط شهری" به خیابان باز می شد، خاموش کردن آنها کار ساده ای نبود.
اما هنوز کار تمام نشده است. از نظر بسیاری شهروندان وضع اقتصادی ما خوب نیست، بیکاری به ویژه در میان جوانان نگران کننده است، زندگی شان نمی چرخد و بدتر و ویرانگر از همه اینکه "امیدی هم به بهبود اوضاع در آینده ندارند". بعد از انتخابات اخیر خیلی ها انتظار داشتند اوضاع تکانی می خورد، ولی چنین نشد. مردم می شنوند که رقیب منطقه ای کشورشان در حال تغییر جدی و یک رفرم تمام عیار است؛ واکنش های اولیه شاید تحقیر و تردید باشد، ولی تفاوتی در واقعیت ایجاد نمی کنند؛ خیلی ها حس می کنند داریم عقب می مانیم. "طبقه متوسط شهری" ناراضی است؛ منتظر تغییر و بهبود است، ولی راه ها را بسته می بینید. متاسفانه بی عملی افراطی دولت اعتدال به آنجا رسیده است که حتی در میان "لشکر اندیشه" و گروه های مرجع نزدیک به خود هم محبوبیتش رو به کاهش است، رقبای سیاسی آن که حتی همین مقبولیت حداقلی را هم ندارند.
آینده چندان روشن نیست؛ آنچه در اعتراض های خیابانی اخیر دیدیم نوک کوه یخ بود، اگر تدبیر و چاره ای فوری نباشد فاجعه انتظارمان را می کشد؛ از دست رفتن اعتماد این "طبقه مشکل ساز" معنایی جز از دست رفتن مشروعیت ندارد و بگذارید ادعا کنیم مشکل اساسی هیچ رژیم سیاسی شورش گرسنگان نیست، از دست دادن مشروعیت نزد "طبقه متوسط شهری" است. در مملکتی بلاخیر همچون ایران البته رفرم ساده نیست، ولی به نظر می رسد اهالی سیاست باید خود را برای آن آماده کنند، اما باید مراقب بود زمان بر علیه ما در حال حرکت است، والله اعلم
کانال راهبرد
@RahbordChannel
علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد دوران پهلوی، از نخست وزیر امیر عباس هویدا نقل می کند که همواره می گفت من اول از همه نخست وزیر شهرها هستم؛ استدلالش این بود که اگر قرار است خطری سیاسی متوجه رژیم مستقر شود از شهرهای بزرگ و اصلی خواهد بود و باید آنجا را آرام نگه داشت و به مطالبات ساکنان شهرهای بزرگ بیشتر توجه کرد. اما ما همواره محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده ایم و آنچه بر او رفت هم بر کسی پوشیده نیست.
با آنکه کسانی انقلاب 1357 را به نوعی شورش حاشیه علیه متن تلقی می کنند و معتقدند که مهاجرت روستاییان به شهرها از دهه 1340 و تغییر توازن جمعیت شهرها را باید یکی از عوامل موثر در سرنگونی رژیم شاه دانست، کسانی مانند آصف بیات بر این باورند که نقش تهیدستان شهری و حاشیه نشینان شهرهای بزرگ در بروز انقلاب 1357 پررنگ نبوده است و حضور جدی نداشتند و نمی توان از "شورش گرسنگان" سخن گفت. از این رو نادرست نیست اگر ادعا کنیم به اصطلاح "طبقه متوسط شهری" (با تمام دشواری ها در تعریف دقیق آن) است که جرقه های ناآرامی را می زند و دیگران در مراحل بعدی با آن همراه می شوند.
اهالی سیاست در ایران هم به این "طبقه مشکل ساز" توجه ویژه دارند، کسانی "طبقه متوسط شهری" را موتور توسعه می دانند و اغلب جنس مطالبات آنها هم از ابعاد اقتصادی فراتر می رود و جنبه سیاسی و اجتماعی پیدا می کند. هزینه خاموش کردن اعتراض های آشکار آنها هم بالاست؛ کم و بیش در همه جا شورش های خشونت آمیز گرسنگان و کم درآمدها را می توان به بهانه حفظ نظم و "شورش اراذل و اوباش" توجیه کرد، ولی در مورد مدیریت اعتراض های این "طبقه" کار به شدت دشوار می شود.
در این یادداشت ماه نامه تازه وارد "شب چراغ" استدلال کرده ام ناآرامی های اخیر ایران را نمی توان "جنبش" به مفهوم دقیق آن دانست، نکته اساسی اما چیز دیگری است؛ در این اعتراض ها آن "طبقه مشکل ساز"! حضور جدی نداشت. در مدت زمان کوتاهی اوضاع به حالت عادی برگشت، ولی اگر بیشتر ادامه پیدا می کرد و پای "طبقه متوسط شهری" به خیابان باز می شد، خاموش کردن آنها کار ساده ای نبود.
اما هنوز کار تمام نشده است. از نظر بسیاری شهروندان وضع اقتصادی ما خوب نیست، بیکاری به ویژه در میان جوانان نگران کننده است، زندگی شان نمی چرخد و بدتر و ویرانگر از همه اینکه "امیدی هم به بهبود اوضاع در آینده ندارند". بعد از انتخابات اخیر خیلی ها انتظار داشتند اوضاع تکانی می خورد، ولی چنین نشد. مردم می شنوند که رقیب منطقه ای کشورشان در حال تغییر جدی و یک رفرم تمام عیار است؛ واکنش های اولیه شاید تحقیر و تردید باشد، ولی تفاوتی در واقعیت ایجاد نمی کنند؛ خیلی ها حس می کنند داریم عقب می مانیم. "طبقه متوسط شهری" ناراضی است؛ منتظر تغییر و بهبود است، ولی راه ها را بسته می بینید. متاسفانه بی عملی افراطی دولت اعتدال به آنجا رسیده است که حتی در میان "لشکر اندیشه" و گروه های مرجع نزدیک به خود هم محبوبیتش رو به کاهش است، رقبای سیاسی آن که حتی همین مقبولیت حداقلی را هم ندارند.
آینده چندان روشن نیست؛ آنچه در اعتراض های خیابانی اخیر دیدیم نوک کوه یخ بود، اگر تدبیر و چاره ای فوری نباشد فاجعه انتظارمان را می کشد؛ از دست رفتن اعتماد این "طبقه مشکل ساز" معنایی جز از دست رفتن مشروعیت ندارد و بگذارید ادعا کنیم مشکل اساسی هیچ رژیم سیاسی شورش گرسنگان نیست، از دست دادن مشروعیت نزد "طبقه متوسط شهری" است. در مملکتی بلاخیر همچون ایران البته رفرم ساده نیست، ولی به نظر می رسد اهالی سیاست باید خود را برای آن آماده کنند، اما باید مراقب بود زمان بر علیه ما در حال حرکت است، والله اعلم
کانال راهبرد
@RahbordChannel
تورم 700 درصدی واقعیت ندارد!
طبق امار رسمی بیشترین تورم در سلسله پهلوی مربوط به دوران پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم در 1322 و حدود 110 درصد بوده است!
کانال راهبرد
@Rahbordchannel
طبق امار رسمی بیشترین تورم در سلسله پهلوی مربوط به دوران پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم در 1322 و حدود 110 درصد بوده است!
کانال راهبرد
@Rahbordchannel
در کدام صنعت حرفی برای گفتن داریم؟
اهل دل می دانند که حرف اصلی اقتصاددان بزرگ کلاسیک ریکاردو این بود که کشورها به جای آنکه در هر صنعتی وارد شوند، بهتر است در صنعتی که در آن "مزیت نسبی" دارند، ورود کنند، به زبان ساده حرفش این بود در سطح بین المللی هم نوعی تقسیم کار و مبادله میان کشورها برقرار شود. کشورها نیز مانند افراد باید کاری را که بهتر از پس آن بر می آیند را انجام دهند و سراغ هر صنعتی نروند؛ در این صورت منابع اقتصادی بهتر تخصیص پیدا می کند و ثروت تولیدی کشور هم حداکثر می شود.
بحث البته ساده نیست و پیچیدگی زیاد دارد، ولی می دانیم هر کشور دستکم در یک مورد مزیت نسبی خواهد داشت و اینکه گاهی رندان می گویند اگر در هیچ صنعتی مزیت نداشتیم چه کنیم را نباید جدی گرفت. اما در پاسخ به این پرسش که یک کشور در کدام بخش و صنعت میتواند ادعای رقابتپذیری و مزیت نسبی داشته باشد، یک شاخص رایج به نام شاخص مزیت نسبی وجود دارد. این شاخص به زبان ساده نسبت «سهم صادرات یک صنعت خاص به کل صادرات کشور» به «سهم صادرات صنعت در کل تجارت جهان» است.
هر چه این شاخص از یک بزرگتر باشد مزیت نسبی کشور در آن حوزه و صنعت بالاتر است. در بسیاری از حوزهها از این شاخص به دلیل انعطافپذیری و سادگی محاسبه آن بهره میگیرند و به عنوان مثال در برخی پژوهشها نشان داده شده است که مقدار شاخص مزیت نسبی برای صادرات کشمش ایران در سال 2010 با در نظر گرفتن صادرات کلی جهانی در حدود 28 و برای حوزه صادرات کشاورزی 37 بوده است.
همچنین در حوزه محصولات دارویی در سال 2012 مقدار این شاخص برای ایران حدود 03 /0 محاسبه شده، در حالی که در همین سال مقدار آن برای سوئیس 4 /10 بوده است. می شود بدون محاسبه هم حدس زد که مزیت نسبی ایران بیشتر در حوزههایی مثل نفت و معدن است، والله اعلم.
https://goo.gl/APV9fn
کانال راهبرد
@RahbordChannel
اهل دل می دانند که حرف اصلی اقتصاددان بزرگ کلاسیک ریکاردو این بود که کشورها به جای آنکه در هر صنعتی وارد شوند، بهتر است در صنعتی که در آن "مزیت نسبی" دارند، ورود کنند، به زبان ساده حرفش این بود در سطح بین المللی هم نوعی تقسیم کار و مبادله میان کشورها برقرار شود. کشورها نیز مانند افراد باید کاری را که بهتر از پس آن بر می آیند را انجام دهند و سراغ هر صنعتی نروند؛ در این صورت منابع اقتصادی بهتر تخصیص پیدا می کند و ثروت تولیدی کشور هم حداکثر می شود.
بحث البته ساده نیست و پیچیدگی زیاد دارد، ولی می دانیم هر کشور دستکم در یک مورد مزیت نسبی خواهد داشت و اینکه گاهی رندان می گویند اگر در هیچ صنعتی مزیت نداشتیم چه کنیم را نباید جدی گرفت. اما در پاسخ به این پرسش که یک کشور در کدام بخش و صنعت میتواند ادعای رقابتپذیری و مزیت نسبی داشته باشد، یک شاخص رایج به نام شاخص مزیت نسبی وجود دارد. این شاخص به زبان ساده نسبت «سهم صادرات یک صنعت خاص به کل صادرات کشور» به «سهم صادرات صنعت در کل تجارت جهان» است.
هر چه این شاخص از یک بزرگتر باشد مزیت نسبی کشور در آن حوزه و صنعت بالاتر است. در بسیاری از حوزهها از این شاخص به دلیل انعطافپذیری و سادگی محاسبه آن بهره میگیرند و به عنوان مثال در برخی پژوهشها نشان داده شده است که مقدار شاخص مزیت نسبی برای صادرات کشمش ایران در سال 2010 با در نظر گرفتن صادرات کلی جهانی در حدود 28 و برای حوزه صادرات کشاورزی 37 بوده است.
همچنین در حوزه محصولات دارویی در سال 2012 مقدار این شاخص برای ایران حدود 03 /0 محاسبه شده، در حالی که در همین سال مقدار آن برای سوئیس 4 /10 بوده است. می شود بدون محاسبه هم حدس زد که مزیت نسبی ایران بیشتر در حوزههایی مثل نفت و معدن است، والله اعلم.
https://goo.gl/APV9fn
کانال راهبرد
@RahbordChannel
wits.worldbank.org
Revealed comparative advantage By Country All Products 1988 - 2017 | WITS | Data
Merchandise trade statistics All Products export Revealed comparative advantage data from By Country (BY-COUNTRY) to World (All Countries) for years 1988 to 2017
عالیجناب سرخپوش و مصلحت نظام
در دوران قدیم سیاست نسبت به اخلاق و دین چیزی فرعی تلقی می شد؛ اما گفته می شود ماکیاولی شاید نخستین کسی بود که این پیش فرض را زیر سوال برد و شانی مستقل برای سیاست قائل شد، او نظریه پرداز "استقلال امر سیاسی" بود؛ در نگاه او سیاست عرصه ای بود با منطق و قانون مندی های خاص خودش و تقلیل آن به اخلاق یا دین ناروا بود.
در عرصه عمل از یک چهره تاریخی دیگر زیاد اسم برده می شود؛ کاردینال ریشلیو صدراعظم فرانسه در دوران لویی سیزدهم ملقب به عالیجناب سرخپوش! او کسی بود که در جنگ های مذهبی 30 ساله در اروپا به جای هواداری از همکیشان کاتولیک اتریشی خود جانب آلمان های پروتستان را گرفت. او ملاحظات مذهبی را برای "مصلحت نظام" و مصالح عالیه حکومت فرانسه کنار گذاشت؛ در نهایت هم کار به پیمان وستفالیا (وستفالی) رسید که به موجب ان دولت های اروپایی به طور رسمی حق اعمال حاکمیت بر قلمرو سرزمینی خود را پیدا می کردند و از دخالت در امور کشورهای دیگر منع می شدند. دیگر مانند گذشته لازم نبود حاکمان محلی اروپا گوش به فرمان امپراتوری روم مقدس باشند و در امور داخلی استقلال پیدا می کردند.
عالیجناب سرخپوش نخستین کسی بود که وزارت خارجه مدرن را تاسیس کرد؛ حرفش این بود که دیپلماسی مذاکره برای دنبال کردن "مصلحت نظام" یا مصالح عالیه حکومت است. کار اهالی سیاست کشف این "مصلحت نظام" و عمل بر اساس آن فارغ از ملاحظات اخلاقی و دینی است. "مصلحت نظام" چیزی فراتر از خواست شخص حاکم و مردم است و حفظ ساختار سیاسی و قلمرو کشور را دنبال می کند.
خیلی ها "مصلحت نظام" را با "منافع ملی" مترادف به کار می برند؛ در دموکراسی ها چنین هم هست، ولی در همه رژیم های سیاسی نمی توان این ادعا را داشت؛ اما برای آنکه دریابیم چرا در دموکراسی ها این دو با هم یکی می شوند این توضیح آقای مهدی خلجی راهگشاست:
"در کشورهای دموکراتیک منافع ملی اولاً مسألهای است برای بحث عمومی آزاد و ثانیاً دولت مرجع انحصاری تعریف و تعیین آن نیست و نهادهای سیاسی و مدنی نیز در شناسایی و عیارسنجی آن نقش مؤثر دارند، ثالثاً مسئولیت انحصاری تأمین و پاسداشت آن نیز بر دوش دولت نیست، بلکه تک تک شهروندان در تحقق و حفاظت آن، به قدر طاقت و قدرت خود، مسئول شناخته میشوند و رابعاً نه تنها منافع ملی را با رفتار دولت نمیسنجند که به عکس؛ رفتار دولت را با معیار منافع میسنجند و میتوان بر مبنای منافع ملی دولت را نقد کرد، صدای اعتراض بالا برد، علیه آن راهپیمایی کرد و در روندی مسالمتآمیز آن را تغییر داد."
نگارنده بر این باور است که در این مملکت بلاخیر برای اهل فکر فهم این "منافع ملی" و چگونگی دنبال کردن آن و البته توضیح آن برای ملت همیشه در صحنه از نان شب واجب تر است، به ویژه که بدفهمی های بسیاری هم در مورد آن وجود دارد، اینکه "لشکر اندیشه" چقدر در این جهاد اکبر موفق می شوند را نمی دانم، والله اعلم.
raison d’état
https://goo.gl/B7K6i6
کانال راهبرد
@RahbordChannel
در دوران قدیم سیاست نسبت به اخلاق و دین چیزی فرعی تلقی می شد؛ اما گفته می شود ماکیاولی شاید نخستین کسی بود که این پیش فرض را زیر سوال برد و شانی مستقل برای سیاست قائل شد، او نظریه پرداز "استقلال امر سیاسی" بود؛ در نگاه او سیاست عرصه ای بود با منطق و قانون مندی های خاص خودش و تقلیل آن به اخلاق یا دین ناروا بود.
در عرصه عمل از یک چهره تاریخی دیگر زیاد اسم برده می شود؛ کاردینال ریشلیو صدراعظم فرانسه در دوران لویی سیزدهم ملقب به عالیجناب سرخپوش! او کسی بود که در جنگ های مذهبی 30 ساله در اروپا به جای هواداری از همکیشان کاتولیک اتریشی خود جانب آلمان های پروتستان را گرفت. او ملاحظات مذهبی را برای "مصلحت نظام" و مصالح عالیه حکومت فرانسه کنار گذاشت؛ در نهایت هم کار به پیمان وستفالیا (وستفالی) رسید که به موجب ان دولت های اروپایی به طور رسمی حق اعمال حاکمیت بر قلمرو سرزمینی خود را پیدا می کردند و از دخالت در امور کشورهای دیگر منع می شدند. دیگر مانند گذشته لازم نبود حاکمان محلی اروپا گوش به فرمان امپراتوری روم مقدس باشند و در امور داخلی استقلال پیدا می کردند.
عالیجناب سرخپوش نخستین کسی بود که وزارت خارجه مدرن را تاسیس کرد؛ حرفش این بود که دیپلماسی مذاکره برای دنبال کردن "مصلحت نظام" یا مصالح عالیه حکومت است. کار اهالی سیاست کشف این "مصلحت نظام" و عمل بر اساس آن فارغ از ملاحظات اخلاقی و دینی است. "مصلحت نظام" چیزی فراتر از خواست شخص حاکم و مردم است و حفظ ساختار سیاسی و قلمرو کشور را دنبال می کند.
خیلی ها "مصلحت نظام" را با "منافع ملی" مترادف به کار می برند؛ در دموکراسی ها چنین هم هست، ولی در همه رژیم های سیاسی نمی توان این ادعا را داشت؛ اما برای آنکه دریابیم چرا در دموکراسی ها این دو با هم یکی می شوند این توضیح آقای مهدی خلجی راهگشاست:
"در کشورهای دموکراتیک منافع ملی اولاً مسألهای است برای بحث عمومی آزاد و ثانیاً دولت مرجع انحصاری تعریف و تعیین آن نیست و نهادهای سیاسی و مدنی نیز در شناسایی و عیارسنجی آن نقش مؤثر دارند، ثالثاً مسئولیت انحصاری تأمین و پاسداشت آن نیز بر دوش دولت نیست، بلکه تک تک شهروندان در تحقق و حفاظت آن، به قدر طاقت و قدرت خود، مسئول شناخته میشوند و رابعاً نه تنها منافع ملی را با رفتار دولت نمیسنجند که به عکس؛ رفتار دولت را با معیار منافع میسنجند و میتوان بر مبنای منافع ملی دولت را نقد کرد، صدای اعتراض بالا برد، علیه آن راهپیمایی کرد و در روندی مسالمتآمیز آن را تغییر داد."
نگارنده بر این باور است که در این مملکت بلاخیر برای اهل فکر فهم این "منافع ملی" و چگونگی دنبال کردن آن و البته توضیح آن برای ملت همیشه در صحنه از نان شب واجب تر است، به ویژه که بدفهمی های بسیاری هم در مورد آن وجود دارد، اینکه "لشکر اندیشه" چقدر در این جهاد اکبر موفق می شوند را نمی دانم، والله اعلم.
raison d’état
https://goo.gl/B7K6i6
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Encyclopedia Britannica
diplomacy | Nature, Purpose, History, & Practice
Diplomacy, the established method of influencing the decisions and behavior of foreign governments and peoples through dialogue, negotiation, and other measures short of war or violence. Read more about the nature, purpose, history, and practice of diplomacy…
هرجا آزادی نیست، به فساد سلام کنید!
بالا شاخص برداشت از فساد (قرمزترها فاسدتر از زردترها) و پایین شاخص آزادی انسانی (تیره ترها آزادتر از روشن ترها)، تعجبی دارد؟
کانال راهبرد
@RahbordChannel
بالا شاخص برداشت از فساد (قرمزترها فاسدتر از زردترها) و پایین شاخص آزادی انسانی (تیره ترها آزادتر از روشن ترها)، تعجبی دارد؟
کانال راهبرد
@RahbordChannel
عاقبت حکومت فقرا!
برای آنکه تصوری از ابرتورم داشته باشیم؛ بد نیست بدانیم امروز یک قرص نان در ونزوئلا برابر با قیمت یک خودرو در 2013 است; زمانی که مادورو به قدرت رسید!
کانال راهبرد
@Rahbordchannel
برای آنکه تصوری از ابرتورم داشته باشیم؛ بد نیست بدانیم امروز یک قرص نان در ونزوئلا برابر با قیمت یک خودرو در 2013 است; زمانی که مادورو به قدرت رسید!
کانال راهبرد
@Rahbordchannel
اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا!
سلبریتی سیاست ایران، سید محمد غرضی، احتمالا در ماندگارترین صحبت خود زمانی گفت: چپ نمی تواند دولت را نگه دارد و راست ملت را! حرف مرد طناز این بود که درصد بالایی از شهروندان شاید حرف های اصلاح طلب جماعت را بپسندند، ولی دیدگاه های طیف موسوم به اصول گرا بعید است برایشان جذابیتی داشته باشد، ولی از آن طرف قدرت اصول گراها هم در ساختار سیاسی ایران بسیار بالاست و به فرض در دست گرفتن قدرت در انتخابات حتی با آرای بالا باز هم دستش یکسره باز نیست.
با آنکه می شود دسته بندی های ریزتری هم در این دو طیف سیاسی داشت و انواع میانه رو و رادیکال و عمل گرا و ... را هم در میان آنها شناسایی کرد؛ ولی از یاد نبریم این دسته بندی ها بیشتر از آنکه بر مبنای تفاوت های نظری و عملی رایج در دنیا باشد، بیشتر نامی برای شناسایی "قبیله" سیاسی فرد است. در مملکتی که به طور تاریخی رنگ عوض کردن و "انعطاف افراطی" نوعی فضیلت به شمار می آید، خوبیت ندارد از قالب های جایی مثل بریتانیا و فرانسه برای توصیف اوضاع استفاده کنیم، زیاد می بینیم که رجال سیاسی از این قبیله به دیگری کوچ می کنند و اصول گرای سفت و سخت با نوعی هرمنوتیک بازی ایرانی طوری وانمود می کند که یک اصلاح طلب بالفطره بوده است، ولی دشمنان حرف هایش را تحریف کرده اند.
در شهرآشوبی های اخیر که به قولی در صد شهر ایران نمود داشت یک شعار غریب زیاد تکرار شد، شعاری که علی القاعده انتظار نداریم در کشوری که بیش از 70 درصد از جمعیتش همین امسال در انتخابات رای می دهند و در میانشان نزدیک به 60 درصد به رئیس جمهور کنونی رای می دهند بشنویم. "اصلاح طلب اصول گرا دیگه تمومه ماجرا" نشان از ناامیدی کامل از اصلاح امور داشت. آمار جدی که نداریم و مجبور به "استمباد" از شواهد در دسترس از تجربه روزمره و شبکه های اجتماعی ایم، ولی انگار دیگر خیلی ها حرف اصلاحگری را جدی نمی گیرند و به شکست ایده "اصلاح" اشاره می کنند. وقتی اوضاع اصلاح طلب ها چنین باشد، تکلیف اصول گرا جماعت روشن است. اوضاع خوب نیست و خیلی ها آن را حس می کنند، گام بعد از بحران ناکارآمدی هم بحران مشروعیت است.
بدتر از همه امیدی به بهبود هم نیست. بی عملی و عافیت طلبی مشکل کمی نیست، ولی رفرم بیش از همه نیازمند یک تفکر قدرتمند و البته یک فیگور سیاسی وجیه المله و محبوب القلوب است و یافتن این دومی در شرایط کنونی از پیدا کردن خرس قطبی در وسط صحرای کالاهاری سخت تر است. تجربه تاریخی در صحاری خاورمیانه به ما می گوید که به آرام بودن اوضاع نباید دلخوش بود، از ثبات دوران قذافی تا به راه افتادن بازار برده فروشی در لیبی زمان زیادی نمی گذرد؛ شرایط بیرونی ما خطرناک است، نزدیک دریای مدیترانه شاید جنگی جدید در انتظار باشد و ترامپ و ژنرال ها و امنیتی ها دوروبرش هم مشی صلح طلب پرزیدنت قبلی را ندارند.
مشکل اصلی را اما در بازی اندیشه ها باید جست، گفتمان و ایده جذابی برای اداره و توسعه کشوری با 80 میلیون جمعیت جوان و متنوع نداریم، جدال اندیشه ها را باخته ایم، حرف هایمان بوی نا می دهد و خیلی ها را ناامید کرده ایم و این ناامیدی گسترده مستعد آفرینش فاجعه است، باید کاری کرد و تدبیری اندیشید و مهمتر از آن دست به اقدامی زد.
این روزها همیشه یاد آن فیلم معروف آخرین سخنرانی نیکلای چائوشسکو در دسامبر 1989 می افتم که بعد از برخی شورش ها در کشورش (شهر تیمیشوارا) مراسمی برای قدرتنمایی در میدان مرکزی بخارست به راه انداخت و چند هزار نفر را برای حمایت از رفیق نیکلای آنجا جمع کرد، تلویزیون هم زنده مراسم را پخش می کرد، او شروع به صحبت از دستاوردهای انقلاب سوسیالیستی کرد، ناگهان در میان صحبت هایش چند تن نام تیمیشوارا را فریاد زدند، در چشم به هم زدنی همه جمعیت حاضر شروع به شعار دادن کرد؛ چائوشسکو هم با تعجب و دهانی باز به جمعیت می نگریست و همه اینها از تلویزیون در سراسر رومانی دیده می شد و بر او رفت آنچه که رفت؛ یادمان باشد ما محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده ایم، مملکت شش هزار ساله شایسته نیست ویرانه شود؛ به قول استاد سید جواد طباطبایی باید گفت این کشور در زمانی که از منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد در آبگینه حصاری قرار دارد، ما وظیفهای جز نگهداری از آن به هر قیمتی نداریم، به نام یا به ننگ!
https://goo.gl/SPcqtZ
کانال راهبرد
@RahbordChannel
سلبریتی سیاست ایران، سید محمد غرضی، احتمالا در ماندگارترین صحبت خود زمانی گفت: چپ نمی تواند دولت را نگه دارد و راست ملت را! حرف مرد طناز این بود که درصد بالایی از شهروندان شاید حرف های اصلاح طلب جماعت را بپسندند، ولی دیدگاه های طیف موسوم به اصول گرا بعید است برایشان جذابیتی داشته باشد، ولی از آن طرف قدرت اصول گراها هم در ساختار سیاسی ایران بسیار بالاست و به فرض در دست گرفتن قدرت در انتخابات حتی با آرای بالا باز هم دستش یکسره باز نیست.
با آنکه می شود دسته بندی های ریزتری هم در این دو طیف سیاسی داشت و انواع میانه رو و رادیکال و عمل گرا و ... را هم در میان آنها شناسایی کرد؛ ولی از یاد نبریم این دسته بندی ها بیشتر از آنکه بر مبنای تفاوت های نظری و عملی رایج در دنیا باشد، بیشتر نامی برای شناسایی "قبیله" سیاسی فرد است. در مملکتی که به طور تاریخی رنگ عوض کردن و "انعطاف افراطی" نوعی فضیلت به شمار می آید، خوبیت ندارد از قالب های جایی مثل بریتانیا و فرانسه برای توصیف اوضاع استفاده کنیم، زیاد می بینیم که رجال سیاسی از این قبیله به دیگری کوچ می کنند و اصول گرای سفت و سخت با نوعی هرمنوتیک بازی ایرانی طوری وانمود می کند که یک اصلاح طلب بالفطره بوده است، ولی دشمنان حرف هایش را تحریف کرده اند.
در شهرآشوبی های اخیر که به قولی در صد شهر ایران نمود داشت یک شعار غریب زیاد تکرار شد، شعاری که علی القاعده انتظار نداریم در کشوری که بیش از 70 درصد از جمعیتش همین امسال در انتخابات رای می دهند و در میانشان نزدیک به 60 درصد به رئیس جمهور کنونی رای می دهند بشنویم. "اصلاح طلب اصول گرا دیگه تمومه ماجرا" نشان از ناامیدی کامل از اصلاح امور داشت. آمار جدی که نداریم و مجبور به "استمباد" از شواهد در دسترس از تجربه روزمره و شبکه های اجتماعی ایم، ولی انگار دیگر خیلی ها حرف اصلاحگری را جدی نمی گیرند و به شکست ایده "اصلاح" اشاره می کنند. وقتی اوضاع اصلاح طلب ها چنین باشد، تکلیف اصول گرا جماعت روشن است. اوضاع خوب نیست و خیلی ها آن را حس می کنند، گام بعد از بحران ناکارآمدی هم بحران مشروعیت است.
بدتر از همه امیدی به بهبود هم نیست. بی عملی و عافیت طلبی مشکل کمی نیست، ولی رفرم بیش از همه نیازمند یک تفکر قدرتمند و البته یک فیگور سیاسی وجیه المله و محبوب القلوب است و یافتن این دومی در شرایط کنونی از پیدا کردن خرس قطبی در وسط صحرای کالاهاری سخت تر است. تجربه تاریخی در صحاری خاورمیانه به ما می گوید که به آرام بودن اوضاع نباید دلخوش بود، از ثبات دوران قذافی تا به راه افتادن بازار برده فروشی در لیبی زمان زیادی نمی گذرد؛ شرایط بیرونی ما خطرناک است، نزدیک دریای مدیترانه شاید جنگی جدید در انتظار باشد و ترامپ و ژنرال ها و امنیتی ها دوروبرش هم مشی صلح طلب پرزیدنت قبلی را ندارند.
مشکل اصلی را اما در بازی اندیشه ها باید جست، گفتمان و ایده جذابی برای اداره و توسعه کشوری با 80 میلیون جمعیت جوان و متنوع نداریم، جدال اندیشه ها را باخته ایم، حرف هایمان بوی نا می دهد و خیلی ها را ناامید کرده ایم و این ناامیدی گسترده مستعد آفرینش فاجعه است، باید کاری کرد و تدبیری اندیشید و مهمتر از آن دست به اقدامی زد.
این روزها همیشه یاد آن فیلم معروف آخرین سخنرانی نیکلای چائوشسکو در دسامبر 1989 می افتم که بعد از برخی شورش ها در کشورش (شهر تیمیشوارا) مراسمی برای قدرتنمایی در میدان مرکزی بخارست به راه انداخت و چند هزار نفر را برای حمایت از رفیق نیکلای آنجا جمع کرد، تلویزیون هم زنده مراسم را پخش می کرد، او شروع به صحبت از دستاوردهای انقلاب سوسیالیستی کرد، ناگهان در میان صحبت هایش چند تن نام تیمیشوارا را فریاد زدند، در چشم به هم زدنی همه جمعیت حاضر شروع به شعار دادن کرد؛ چائوشسکو هم با تعجب و دهانی باز به جمعیت می نگریست و همه اینها از تلویزیون در سراسر رومانی دیده می شد و بر او رفت آنچه که رفت؛ یادمان باشد ما محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده ایم، مملکت شش هزار ساله شایسته نیست ویرانه شود؛ به قول استاد سید جواد طباطبایی باید گفت این کشور در زمانی که از منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد در آبگینه حصاری قرار دارد، ما وظیفهای جز نگهداری از آن به هر قیمتی نداریم، به نام یا به ننگ!
https://goo.gl/SPcqtZ
کانال راهبرد
@RahbordChannel
Khaleqi
اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا! | وبسایت شخصی امیرحسین خالقی
وب سایت شخصی امیر حسین خالقی ، خالقی ، راهبرد ، سیاست ، اقتصاد