راهبرد
12.1K subscribers
660 photos
137 videos
18 files
1.11K links
يادداشت هاي توسعه ایران

امیرحسین خالقی

تماس:

t.me/AmirHosseinKHQ
و
twitter.com/amirkhaleqi
و
joinclubhouse.com/@amirkhaleqi
و
instagram.com/amirhosseinkhqi

حمایت از راهبرد:

http://hamibash.com/rahbordchannel
Download Telegram
در باب یک توهم اقتصادی: حمایت از تولید ملی

کسانی مثل پرفسور چانگ کره ای بر این باورند که می شود شواهد تاریخی را پیدا کرد که حمایت تعرفه ای از صنایع نوپای ملی راه خوبی برای بهبود اقتصاد کشورهاست، به بیانی دیگر، تا وقتی این صنایع جدید سودآور نشده اند، نباید آنها را در معرض رقابت قرار داد، بلکه باید آنها را با ابزارهایی مانند تعرفه حمایت کرد و بعد که توانستند روی پا خود بایستند، دیگر حمایت ضرورت ندارد.

در واقع حرف وی اینست که نظریه مزیت نسبی (یعنی هر کشوری با توجه به منابع در دسترسش چیزی را تولید کند که "در مقایسه با دیگر محصولاتی که قابلیت تولید آن را دارد" هزینه کمتری داشته باشد و در مورد بقیه محصولات از تولید دیگر کشورها بهره بگیرد) را نباید جدی گرفت و در واقعیت تجربه تاریخی چیز دیگری بوده است. از تردیدها در مورد روش بررسی و اعتبارگفته های او که بگذریم، نظریه مزیت نسبی منطق نظری روشنی دارد. اگر به کشاورزی بگوییم دنبال یادگیری پزشکی نرود و تنها به کار خود بپردازد، ولی با درآمد حاصل از فروش محصولاتش از خدمات یک پزشک زبده استفاده کند حرف نادرستی زده ایم؟

چانگ می گوید اگر کره جنوبی در مقابل فشارهای جهانی تسلیم شده بود و اقتصاد خود را به کلی باز و آزاد کرده بود، بعید بود جز همان صادر کردن کلاه گیس ساخته شده از موهای انسان می توانست در صنعت دیگری بدرخشد، ولی حمایت دولتی از برخی صنایع باعث شد که اکنون حرفی در اقتصاد دنیا داشته باشد، ولی کشورهایی مثل سنگال که درهای کشورشان را بی محابا گشودند، سرنوشت خوبی نداشتند. چنین استدلالی محکم نیست، از اینکه چند کشور با برقراری تعرفه به پیشرفت هایی رسیده اند، نمی شود نتیجه گرفت که راه تولید ثروت برقراری تعرفه است، مثال های ناموفق زیاد داریم و برای مثال بریتانیا در همان دوران طلایی تجارت آزاد به اوج قدرت خود رسید.

وانگهی حمایت از صنایع نوپا و رقابت پذیر حتی در چارچوب اقتصاد بازار آزاد هم ممکن است، دانشجویان وکالت و پزشکی هم تا قبل از آنکه به حقوق سرشار برسند، هزینه های بسیاری را متحمل می شوند، ولی رفتارشان توجیه پذیر است، مثال بارز دیگر در حوزه فناوری های نو و استارتاپ هاست. همچنین با استدلال موافقان حمایتگرایی حالا که قرار است هوای صنایع نوپا را داشته باشیم، چرا هوای نیروی کار تازه وارد را نداشته باشیم؟ چرا از محصولات تولیدی کارگران باتجربه تر مالیات بیشتری نگیریم تا آنها هم به تدریج پرورش پیدا کنند؟ حالا که چنین نیست یک جوان 18 ساله جویای کار مجبور است تا آخر عمرش پادویی کند و حقوق اندکی دریافت کند؟ همانطور که برای آن جوان چنین سرنوشتی مقدر نیست، برای صنایع نوپای کشورها هم چنین نخواهد بود.

هواداران حمایتگرایی گفته اند همانطور که پدر هوای بچه هایش را دارد، دولت هم باید هوای صنایع نوپایش را داشته باشد، این را هم بر خلاف اعتبار ظاهری اش نباید جدی گرفت، پدر خیرخواه شما بعید است برای انجام کاری که با مراجعه به متخصصش 50 چوق برایش آب می خورد را به شما بسپارد و 100 چوق تقدیمتان کند؛ به ویژه اگر فرزند زیاد و ثروت محدود داشته باشد. در دنیای واقع هم قضیه متفاوت نیست، تعرفه ها به جیب دولتی ها می رود و حیف و میل می شود، ولی مصرف کنندگان مجبورند پول بیشتری بپردازند تا کسانی دیگر حمایت شوند. بماند که دولت خیرخواه اساسا روی کره ارض دیده نشده است و فساد حاصل از حمایتگرایی هم که از کفر ابلیس مشهورتر است.

اگر دنبال "حمایت" واقعی از صنایع نوپای کشور هستیم، از قضا باید کشور را به روی جهان و رقابت بازتر کرد. به جای فشار آوردن بر مشتری که پول بیشتری برای اشتغال هموطنش بپردازد، باید مجوزهای غیرضروری را حذف کرد، مالیات ها را پایین آورد، دخالت ها در کار کسب و کارها را حداقل کرد و قوانین مناسب برای بهبود حقوق مالکیت، رفع سریع تعارض ها و ورشکستگی به وجود آورد و هزینه مبادله را کاهش داد. به نظر نمی رسد اهالی دولت اعتدال در چنین مسیری باشند، والله اعلم.

https://goo.gl/4N7sqa

کانال راهبرد
@RahbordChannel
👍1
در باب دائم الطبکاری ما ایرانیان

ابراهیم خان حاتمی کیا در جشنواره فجر باز کافه را به هم زد و به ویژه مجری مراسم را حسابی نواخت، حرفش کم و بیش این بود چرا به اندازه کافی دوستم ندارند و به من نسبت ها نامربوط می دهند؛ تندی مرد هنرمند البته مسبوق به سابقه بود، این بار طوری خشمناک داد و بیداد می کرد که به قول یکی از اهالی دل گویا در تمام این سال ها حقوق می گرفته و فیلم می ساخته است که زجر ببیند! قسمت جالب جامعه شناسی ماجرا این بود که حضار در سالن هم زمانی که کارگردان مشهور فریاد می کشید و زمین و زمان را متهم می کرد و هم زمانی که مجری به اصطلاح نقدهای وی را پاسخ می داد شدیدا تشویق می کردند؛ به طور کلی مهم نیست چه کسی چه چیزی می گوید، صرف روی سن بودن کافی است تا عده ای تشویق کنند.

پیشترها امثال ده نمکی و سلحشور هم رفتارهایی مشابه داشتند و کسانی دیگر که به اندازه کافی دغدغه نداشتند را لعن و نفرین کرده اند و از باندبازی و اعمال نفوذها شکایت کرده اند. بر اهل فن پوشیده نیست که این گروه افراد اگر حمایت آشکار و پنهان هم نشوند بعید است مقامات رسمی زیاد جلوی پای آنها سنگ بیندازند، در همین فقره اخیر شاکی در حین گرفتن جایزه بود که گله و شکایت می کرد! اگر این حرف ها اهمیتی ندارد و شما جایزه ات را از مردم گرفته ای که دیگر این همه ناله لازم نیست. در واقع هرچند خوبیت ندارد ژست اپوزیسیون بگیریم و ملت را زیادی توریست و بی خبر از همه جا فرض کنیم، ظاهرا دائم الطلبکار بودن در حوالی ما جواب می دهد.

البته قضیه منحصر به عرصه هنر نیست، نگارنده در دو مورد اقتصادی غائله جزایری و زنجانی هم به یاد می آورد که آنها هم خودشان را خادم مردم و بسیجی اقتصادی و مانند آن معرفی می کردند و فریاد از اینکه چرا ما را دستگیر کرده اید. حتی در علم هم اوضاع متفاوت نیست، مثلا در اقتصاد دوستان هوادار "بومی گرایی" با آن همه حمایت آشکار و پنهان همیشه می نالند که استادهای غربزده مکتب نیاوران نمی گذارند ما حرفمان را بزنیم، هر چه هم از این طرف گفته می شود که اگر حرف جدی دارید، کسی جلوی شما را نگرفته است، فایده ای ندارد.

اما اجازه دهید بگویم این دائم الطلبکاری را شاید باید یکی از مولفه های فرهنگی ما دانست، به قول محمد قائد در مملکت آریایی اسلامی اگر دو قاشق عسل هم دهان کسی بگذاری، به جای شاد شدن احتمالا پیش خودش می گوید ببین خودش چند پیاله خورده است که اینقدر به من رسیده است و باز ناراضی می ماند! حوالی ما زیاد گفته می شود که دنیا قدر ما را نشناخته است و هوای ما را ندارند، ناظرغربی بی طرف یحتمل گیج می ماند که دقیقا برای کدام دستاورد باید هوای ما را داشته باشد؛ می گوید خوب ها و کاربلدهایتان که کرور کرور دنبال فرار از کشور اند و عجالتا جز نفت و گاز چیزی برای عرضه به دنیا ندارید، شاید همه موضوع به خاطر توطئه و تبلیغات دشمنان نیست، خودتان هم به واقع کاری جدی نکرده اید.

پیشنهاد نگارنده برای بهبود مملکت این است که به جای نالیدن از اینکه چرا دیگران به حد کافی دوستمان ندارند، اگر توان و عرضه ای هست نشان دهیم که ما هم می توانیم دنیا را جایی بهتر کنیم؛ واقعیت اینست که در دنیا به رخ کشیدن فاصله ها و اینکه کشورهای قدرتمند دستشان بازتر از بقیه است و کار را به نفع خودشان پیش می برند، تکراری و ملال آور شده است، برای خیلی ها اهمیت ندارد چند نفر در خیابان در حمایت از این یا آن گروه سیاسی شعارهای پرشور می دهند، بلکه خروجی اقتصاد و دانشگاه و نوآوری های علمی و فرهنگی کشورهاست که به بحث گذاشته می شود، فرصت زیادی نداریم، باید کمربندها را محکم بست، والله اعلم.

کانال راهبرد
@RahbordChannel
عاقبت تن ندادن به منطق بازار؛ کیفی از اسکناس!

پول در ونزوئلا چنان ارزش خود را از دست داده است که برخی به فکر کاربردهای مفیدتری برای ان افتاده اند.

کانال راهبرد
@RahbordChannel
دو تصویر بدون شرح!

تصویر نخست؛ می گویند در شوروی برای نشان دادن عمق فساد و خشونت جامعه غربی به مردم فیلم های گانگستری خشن آمریکایی را نشان می دادند؛ اما مردم پیام دیگری می گرفتند؛ برای آنها سوپرمارکت های پر از کالاهای متنوع که در آن فیلم ها می دیدند جلب توجه می کرد؛ چیزی که خودشان از آن بی بهره بودند.

تصویر دوم؛ کسانی که توانسته اند از کره شمالی بگریزند، خاطرات جالبی نقل می کنند؛ یکی از آنها می گوید اول بار که فیلم تایتانیک را دیدم حسابی گیج شده بودم هیچ وقت ندیده بودم پدرم به مادرم بگوید که دوستش دارد و همین طور مادرم هم هیچ وقت به من نگفته بود که دوستم دارد، دوست و داشتن و عشق تنها نسبت به پیشوای بزرگ ابراز می شد، عشق مفهوم غریبی برای من بود و نمی فهمیدم چرا یک مرد باید جانشان را برای عشق به یک زن به خطر بیندازد!

https://goo.gl/1kztri

کانال راهبرد
@RahbordChannel
در باب وطن پرستی صحیح!

نویسنده ای فرهیخته می گفت شاه عباس صفوی این فراست را داشت که دریابد به مردم این مملکت امیدی نیست و با کوچاندن ارامنه به اصفهان خواست روحی تازه در صناعت و هنر ایران بدمد که حاصل کار این مهمانان اکنون ایرانی البته موفق هم بود، به نظر می رسد در اوضاع کنونی هم باید از ترفندی مشابه بهره گرفت و پای بیرونی ها را به مملکت باز کرد. حتی اگر بنا بر تکیه بر توان داخلی و بومی است، آن هم آداب خودش را دارد و دستکم تجربه یک کشور "بومی گرا" دیگر یعنی کره جنوبی هم همین را می گوید.

شرکت سامسونگ در سال 1938 تاسیس شد که کره مستعمره ژاپن به حساب می آمد، بعد از شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم و جنگ کره در سال 1953 وضعیت اقتصادی کره جنوبی خیلی بد بود، بنیانگذار سامسونگ، بایونگ چول، که ارتباط هایی با رئیس جمهور وقت کره داشت، از همان آغاز رسالت شرکت خود را کمک به بهبود اقتصاد کشورش تعریف کرد، همه می خواستند از طریق اقتصاد و ثروت آفرینی کره جنوبی را جایی بهتر برای زندگی کنند.

پسر او، هی لی، در سال 1987 جایش را گرفت، این مدیر جدید علاقه مند به شیوه ژاپنی ها بود و از نوآوری هایی مثل نیمه رساناها حرف هایی شنیده بود. لی سری به ژاپن زد و فهمید که فناوری آینده متعلق به نیمه رساناهاست و فرصت خوبی است که سامسونگ در آن وارد عمل شود. آن زمان سامسونگ در صنعت لوازم خانگی الکتریکی بزرگ مثل یخچال موقعیت خوبی داشت و پرداختن به این فناوری های جدید می توانست تضمینی برای رشد آینده و بقای آن باشد.

لی فهمید که سامسونگ از این پس مجبور است در بازارهایی رقابت کند که غیرکره ای ها در آن فعال اند و اگر می خواهد دنباله رو شرکت های ژاپنی نباشد، باید تحولی جدی صورت دهد. فرهنگ مبتنی بر ارشدیت کره ای و نگاه "بومی" آنها خود یکی از بزرگترین موانع بود. مدیر جوان فهمید نیاز به فهم راه و رسم غربی ها دارد.

لی در سال 1993 برنامه تحول بزرگش را اعلام کرد، شعار جالبی هم داشت "همه چیز جز زن و بچه هایتان را عوض کنید!"، می خواست شرکتی در کلاس جهانی با فرهنگی متفاوت از فرهنگ "بومی" کره ای بسازد و سراغ تجربه های غربی رفت. کار ساده ای نبود و مقاومت ها زیاد بود. او تصمیم گرفت در شرکتش را به روی خارجی ها باز کرد و بسیاری از کارشناس زبده را به خدمت گرفت؛ همچنین بسیاری از کره ای ها را هم به غرب فرستاد تا با تجربه های جدید جهانی آشنا شوند. از خرید شرکت های خارجی هم غافل نبود.

به جای مقاومت در برابر تغییرها، سامسونگ آهسته و پیوسته به ترکیبی مناسب از ویژگی های شرقی و غربی رسید، تجربه های خوب را دید و چیزهایی را که به کارش می آمد یاد گرفت. اکنون هم از غول های تجاری دنیاست که آن هدف اولیه بنیانگذارش را به بهترین شکل برآورده کرده است. بعید است راه پیشرفت برای ایران هم از خودکفایی و بستن رابطه با دنیا بگذرد؛ روی پای خود ایستادن البته بد نیست، ولی بیش و پیش از آن باید راه و رسم درست آن را آموخت. از قرار وزیر سابق صنعت هم پیشنهاد کرده بود بد نیست مدیر از خارجه وارد کنیم، به تجربه سامسونگ که نگاه می کنیم، شاید پیشنهاد بدی هم نباشد، والله اعلم.

https://goo.gl/MNdpik

کانال راهبرد
@RahbordChannel
در باب شورش های اخیر و فاجعه پیش رو

علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد دوران پهلوی، از نخست وزیر امیر عباس هویدا نقل می کند که همواره می گفت من اول از همه نخست وزیر شهرها هستم؛ استدلالش این بود که اگر قرار است خطری سیاسی متوجه رژیم مستقر شود از شهرهای بزرگ و اصلی خواهد بود و باید آنجا را آرام نگه داشت و به مطالبات ساکنان شهرهای بزرگ بیشتر توجه کرد. اما ما همواره محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده ایم و آنچه بر او رفت هم بر کسی پوشیده نیست.

با آنکه کسانی انقلاب 1357 را به نوعی شورش حاشیه علیه متن تلقی می کنند و معتقدند که مهاجرت روستاییان به شهرها از دهه 1340 و تغییر توازن جمعیت شهرها را باید یکی از عوامل موثر در سرنگونی رژیم شاه دانست، کسانی مانند آصف بیات بر این باورند که نقش تهیدستان شهری و حاشیه نشینان شهرهای بزرگ در بروز انقلاب 1357 پررنگ نبوده است و حضور جدی نداشتند و نمی توان از "شورش گرسنگان" سخن گفت. از این رو نادرست نیست اگر ادعا کنیم به اصطلاح "طبقه متوسط شهری" (با تمام دشواری ها در تعریف دقیق آن) است که جرقه های ناآرامی را می زند و دیگران در مراحل بعدی با آن همراه می شوند.

اهالی سیاست در ایران هم به این "طبقه مشکل ساز" توجه ویژه دارند، کسانی "طبقه متوسط شهری" را موتور توسعه می دانند و اغلب جنس مطالبات آنها هم از ابعاد اقتصادی فراتر می رود و جنبه سیاسی و اجتماعی پیدا می کند. هزینه خاموش کردن اعتراض های آشکار آنها هم بالاست؛ کم و بیش در همه جا شورش های خشونت آمیز گرسنگان و کم درآمدها را می توان به بهانه حفظ نظم و "شورش اراذل و اوباش" توجیه کرد، ولی در مورد مدیریت اعتراض های این "طبقه" کار به شدت دشوار می شود.

در این یادداشت ماه نامه تازه وارد "شب چراغ" استدلال کرده ام ناآرامی های اخیر ایران را نمی توان "جنبش" به مفهوم دقیق آن دانست، نکته اساسی اما چیز دیگری است؛ در این اعتراض ها آن "طبقه مشکل ساز"! حضور جدی نداشت. در مدت زمان کوتاهی اوضاع به حالت عادی برگشت، ولی اگر بیشتر ادامه پیدا می کرد و پای "طبقه متوسط شهری" به خیابان باز می شد، خاموش کردن آنها کار ساده ای نبود.

اما هنوز کار تمام نشده است. از نظر بسیاری شهروندان وضع اقتصادی ما خوب نیست، بیکاری به ویژه در میان جوانان نگران کننده است، زندگی شان نمی چرخد و بدتر و ویرانگر از همه اینکه "امیدی هم به بهبود اوضاع در آینده ندارند". بعد از انتخابات اخیر خیلی ها انتظار داشتند اوضاع تکانی می خورد، ولی چنین نشد. مردم می شنوند که رقیب منطقه ای کشورشان در حال تغییر جدی و یک رفرم تمام عیار است؛ واکنش های اولیه شاید تحقیر و تردید باشد، ولی تفاوتی در واقعیت ایجاد نمی کنند؛ خیلی ها حس می کنند داریم عقب می مانیم. "طبقه متوسط شهری" ناراضی است؛ منتظر تغییر و بهبود است، ولی راه ها را بسته می بینید. متاسفانه بی عملی افراطی دولت اعتدال به آنجا رسیده است که حتی در میان "لشکر اندیشه" و گروه های مرجع نزدیک به خود هم محبوبیتش رو به کاهش است، رقبای سیاسی آن که حتی همین مقبولیت حداقلی را هم ندارند.

آینده چندان روشن نیست؛ آنچه در اعتراض های خیابانی اخیر دیدیم نوک کوه یخ بود، اگر تدبیر و چاره ای فوری نباشد فاجعه انتظارمان را می کشد؛ از دست رفتن اعتماد این "طبقه مشکل ساز" معنایی جز از دست رفتن مشروعیت ندارد و بگذارید ادعا کنیم مشکل اساسی هیچ رژیم سیاسی شورش گرسنگان نیست، از دست دادن مشروعیت نزد "طبقه متوسط شهری" است. در مملکتی بلاخیر همچون ایران البته رفرم ساده نیست، ولی به نظر می رسد اهالی سیاست باید خود را برای آن آماده کنند، اما باید مراقب بود زمان بر علیه ما در حال حرکت است، والله اعلم

کانال راهبرد
@RahbordChannel
تورم 700 درصدی واقعیت ندارد!

طبق امار رسمی بیشترین تورم در سلسله پهلوی مربوط به دوران پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم در 1322 و حدود 110 درصد بوده است!

کانال راهبرد
@Rahbordchannel
در کدام صنعت حرفی برای گفتن داریم؟

اهل دل می دانند که حرف اصلی اقتصاددان بزرگ کلاسیک ریکاردو این بود که کشورها به جای آنکه در هر صنعتی وارد شوند، بهتر است در صنعتی که در آن "مزیت نسبی" دارند، ورود کنند، به زبان ساده حرفش این بود در سطح بین المللی هم نوعی تقسیم کار و مبادله میان کشورها برقرار شود. کشورها نیز مانند افراد باید کاری را که بهتر از پس آن بر می آیند را انجام دهند و سراغ هر صنعتی نروند؛ در این صورت منابع اقتصادی بهتر تخصیص پیدا می کند و ثروت تولیدی کشور هم حداکثر می شود.

بحث البته ساده نیست و پیچیدگی زیاد دارد، ولی می دانیم هر کشور دستکم در یک مورد مزیت نسبی خواهد داشت و اینکه گاهی رندان می گویند اگر در هیچ صنعتی مزیت نداشتیم چه کنیم را نباید جدی گرفت. اما در پاسخ به این پرسش که یک کشور در کدام بخش و صنعت می‌تواند ادعای رقابت‌پذیری و مزیت نسبی داشته باشد، یک شاخص رایج به نام شاخص مزیت نسبی وجود دارد. این شاخص به زبان ساده نسبت «سهم صادرات یک صنعت خاص به کل صادرات کشور» به «سهم صادرات صنعت در کل تجارت جهان» است.

هر چه این شاخص از یک بزرگ‌تر باشد مزیت نسبی کشور در آن حوزه و صنعت بالاتر است. در بسیاری از حوزه‌ها از این شاخص به دلیل انعطاف‌پذیری و سادگی محاسبه آن بهره می‌گیرند و به عنوان مثال در برخی پژوهش‌ها نشان داده شده است که مقدار شاخص مزیت نسبی برای صادرات کشمش ایران در سال 2010 با در نظر گرفتن صادرات کلی جهانی در حدود 28 و برای حوزه صادرات کشاورزی 37 بوده است.

همچنین در حوزه محصولات دارویی در سال 2012 مقدار این شاخص برای ایران حدود 03 /0 محاسبه شده، در حالی که در همین سال مقدار آن برای سوئیس 4 /10 بوده است. می شود بدون محاسبه هم حدس زد که مزیت نسبی ایران بیشتر در حوزه‌هایی مثل نفت و معدن است، والله اعلم.

https://goo.gl/APV9fn

کانال راهبرد
@RahbordChannel
عالیجناب سرخپوش و مصلحت نظام

در دوران قدیم سیاست نسبت به اخلاق و دین چیزی فرعی تلقی می شد؛ اما گفته می شود ماکیاولی شاید نخستین کسی بود که این پیش فرض را زیر سوال برد و شانی مستقل برای سیاست قائل شد، او نظریه پرداز "استقلال امر سیاسی" بود؛ در نگاه او سیاست عرصه ای بود با منطق و قانون مندی های خاص خودش و تقلیل آن به اخلاق یا دین ناروا بود.

در عرصه عمل از یک چهره تاریخی دیگر زیاد اسم برده می شود؛ کاردینال ریشلیو صدراعظم فرانسه در دوران لویی سیزدهم ملقب به عالیجناب سرخپوش! او کسی بود که در جنگ های مذهبی 30 ساله در اروپا به جای هواداری از همکیشان کاتولیک اتریشی خود جانب آلمان های پروتستان را گرفت. او ملاحظات مذهبی را برای "مصلحت نظام" و مصالح عالیه حکومت فرانسه کنار گذاشت؛ در نهایت هم کار به پیمان وستفالیا (وستفالی) رسید که به موجب ان دولت های اروپایی به طور رسمی حق اعمال حاکمیت بر قلمرو سرزمینی خود را پیدا می کردند و از دخالت در امور کشورهای دیگر منع می شدند. دیگر مانند گذشته لازم نبود حاکمان محلی اروپا گوش به فرمان امپراتوری روم مقدس باشند و در امور داخلی استقلال پیدا می کردند.

عالیجناب سرخپوش نخستین کسی بود که وزارت خارجه مدرن را تاسیس کرد؛ حرفش این بود که دیپلماسی مذاکره برای دنبال کردن "مصلحت نظام" یا مصالح عالیه حکومت است. کار اهالی سیاست کشف این "مصلحت نظام" و عمل بر اساس آن فارغ از ملاحظات اخلاقی و دینی است. "مصلحت نظام" چیزی فراتر از خواست شخص حاکم و مردم است و حفظ ساختار سیاسی و قلمرو کشور را دنبال می کند.

خیلی ها "مصلحت نظام" را با "منافع ملی" مترادف به کار می برند؛ در دموکراسی ها چنین هم هست، ولی در همه رژیم های سیاسی نمی توان این ادعا را داشت؛ اما برای آنکه دریابیم چرا در دموکراسی ها این دو با هم یکی می شوند این توضیح آقای مهدی خلجی راهگشاست:

"در کشورهای دموکراتیک منافع ملی اولاً مسأله‌ای است برای بحث عمومی آزاد و ثانیاً دولت مرجع انحصاری تعریف و تعیین آن نیست و نهادهای سیاسی و مدنی نیز در شناسایی و عیارسنجی آن نقش مؤثر دارند، ثالثاً مسئولیت انحصاری تأمین و پاس‌داشت آن نیز بر دوش دولت نیست، بل‌که تک تک شهروندان در تحقق و حفاظت آن، به قدر طاقت و قدرت خود، مسئول شناخته می‌شوند و رابعاً نه تنها منافع ملی را با رفتار دولت نمی‌سنجند که به عکس؛ رفتار دولت را با معیار منافع می‌سنجند و می‌توان بر مبنای منافع ملی دولت را نقد کرد، صدای اعتراض بالا برد، علیه آن راهپیمایی کرد و در روندی مسالمت‌آمیز آن را تغییر داد."

نگارنده بر این باور است که در این مملکت بلاخیر برای اهل فکر فهم این "منافع ملی" و چگونگی دنبال کردن آن و البته توضیح آن برای ملت همیشه در صحنه از نان شب واجب تر است، به ویژه که بدفهمی های بسیاری هم در مورد آن وجود دارد، اینکه "لشکر اندیشه" چقدر در این جهاد اکبر موفق می شوند را نمی دانم، والله اعلم.

raison d’état

https://goo.gl/B7K6i6

کانال راهبرد
@RahbordChannel
هرجا آزادی نیست، به فساد سلام کنید!

بالا شاخص برداشت از فساد (قرمزترها فاسدتر از زردترها) و پایین شاخص آزادی انسانی (تیره ترها آزادتر از روشن ترها)، تعجبی دارد؟

کانال راهبرد
@RahbordChannel
عاقبت حکومت فقرا!

برای آنکه تصوری از ابرتورم داشته باشیم؛ بد نیست بدانیم امروز یک قرص نان در ونزوئلا برابر با قیمت یک خودرو در 2013 است; زمانی که مادورو به قدرت رسید!

کانال راهبرد
@Rahbordchannel
اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا!

سلبریتی سیاست ایران، سید محمد غرضی، احتمالا در ماندگارترین صحبت خود زمانی گفت: چپ نمی تواند دولت را نگه دارد و راست ملت را! حرف مرد طناز این بود که درصد بالایی از شهروندان شاید حرف های اصلاح طلب جماعت را بپسندند، ولی دیدگاه های طیف موسوم به اصول گرا بعید است برایشان جذابیتی داشته باشد، ولی از آن طرف قدرت اصول گراها هم در ساختار سیاسی ایران بسیار بالاست و به فرض در دست گرفتن قدرت در انتخابات حتی با آرای بالا باز هم دستش یکسره باز نیست.

با آنکه می شود دسته بندی های ریزتری هم در این دو طیف سیاسی داشت و انواع میانه رو و رادیکال و عمل گرا و ... را هم در میان آنها شناسایی کرد؛ ولی از یاد نبریم این دسته بندی ها بیشتر از آنکه بر مبنای تفاوت های نظری و عملی رایج در دنیا باشد، بیشتر نامی برای شناسایی "قبیله" سیاسی فرد است. در مملکتی که به طور تاریخی رنگ عوض کردن و "انعطاف افراطی" نوعی فضیلت به شمار می آید، خوبیت ندارد از قالب های جایی مثل بریتانیا و فرانسه برای توصیف اوضاع استفاده کنیم، زیاد می بینیم که رجال سیاسی از این قبیله به دیگری کوچ می کنند و اصول گرای سفت و سخت با نوعی هرمنوتیک بازی ایرانی طوری وانمود می کند که یک اصلاح طلب بالفطره بوده است، ولی دشمنان حرف هایش را تحریف کرده اند.

در شهرآشوبی های اخیر که به قولی در صد شهر ایران نمود داشت یک شعار غریب زیاد تکرار شد، شعاری که علی القاعده انتظار نداریم در کشوری که بیش از 70 درصد از جمعیتش همین امسال در انتخابات رای می دهند و در میانشان نزدیک به 60 درصد به رئیس جمهور کنونی رای می دهند بشنویم. "اصلاح طلب اصول گرا دیگه تمومه ماجرا" نشان از ناامیدی کامل از اصلاح امور داشت. آمار جدی که نداریم و مجبور به "استمباد" از شواهد در دسترس از تجربه روزمره و شبکه های اجتماعی ایم، ولی انگار دیگر خیلی ها حرف اصلاحگری را جدی نمی گیرند و به شکست ایده "اصلاح" اشاره می کنند. وقتی اوضاع اصلاح طلب ها چنین باشد، تکلیف اصول گرا جماعت روشن است. اوضاع خوب نیست و خیلی ها آن را حس می کنند، گام بعد از بحران ناکارآمدی هم بحران مشروعیت است.

بدتر از همه امیدی به بهبود هم نیست. بی عملی و عافیت طلبی مشکل کمی نیست، ولی رفرم بیش از همه نیازمند یک تفکر قدرتمند و البته یک فیگور سیاسی وجیه المله و محبوب القلوب است و یافتن این دومی در شرایط کنونی از پیدا کردن خرس قطبی در وسط صحرای کالاهاری سخت تر است. تجربه تاریخی در صحاری خاورمیانه به ما می گوید که به آرام بودن اوضاع نباید دلخوش بود، از ثبات دوران قذافی تا به راه افتادن بازار برده فروشی در لیبی زمان زیادی نمی گذرد؛ شرایط بیرونی ما خطرناک است، نزدیک دریای مدیترانه شاید جنگی جدید در انتظار باشد و ترامپ و ژنرال ها و امنیتی ها دوروبرش هم مشی صلح طلب پرزیدنت قبلی را ندارند.

مشکل اصلی را اما در بازی اندیشه ها باید جست، گفتمان و ایده جذابی برای اداره و توسعه کشوری با 80 میلیون جمعیت جوان و متنوع نداریم، جدال اندیشه ها را باخته ایم، حرف هایمان بوی نا می دهد و خیلی ها را ناامید کرده ایم و این ناامیدی گسترده مستعد آفرینش فاجعه است، باید کاری کرد و تدبیری اندیشید و مهمتر از آن دست به اقدامی زد.

این روزها همیشه یاد آن فیلم معروف آخرین سخنرانی نیکلای چائوشسکو در دسامبر 1989 می افتم که بعد از برخی شورش ها در کشورش (شهر تیمیشوارا) مراسمی برای قدرتنمایی در میدان مرکزی بخارست به راه انداخت و چند هزار نفر را برای حمایت از رفیق نیکلای آنجا جمع کرد، تلویزیون هم زنده مراسم را پخش می کرد، او شروع به صحبت از دستاوردهای انقلاب سوسیالیستی کرد، ناگهان در میان صحبت هایش چند تن نام تیمیشوارا را فریاد زدند، در چشم به هم زدنی همه جمعیت حاضر شروع به شعار دادن کرد؛ چائوشسکو هم با تعجب و دهانی باز به جمعیت می نگریست و همه اینها از تلویزیون در سراسر رومانی دیده می شد و بر او رفت آنچه که رفت؛ یادمان باشد ما محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده ایم، مملکت شش هزار ساله شایسته نیست ویرانه شود؛ به قول استاد سید جواد طباطبایی باید گفت این کشور در زمانی که از منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد در آبگینه ‌حصاری قرار دارد، ما وظیفه‌ای جز نگهداری از آن به هر قیمتی نداریم، به نام یا به ننگ!

https://goo.gl/SPcqtZ

کانال راهبرد
@RahbordChannel
برای حفظ امنیت ملی باید از تولید ملی "حمایت" کنیم!

دولت دونالد ترامپ تصمیم گرفته است برای "حمایت از نیروی کار" و البته "امنیت ملی" عوارض واردات فولاد و آلومینیوم را به ترتیب 25 و 10 درصد افزایش دهد؛ حرفش این است که چینی ها که به استفاده از دامپینگ (فروش با قیمت پایین تر از بهای تمام شده محصولات صادراتی در کشور مقصد با هدف از بازار خارج کردن شرکت های محلی و بعد سپس به دست گرفتن قدرت بازار) شهرت دارند، با اغراض سیاسی حمایت های مشابهی از شرکت های فولادی و معدنی خود می کنند پس باید کلاهمان را بچسبیم که از سرمان بر ندارند.

می دانیم که فولاد را از محصولات استراتژیک به حساب می آورند که به ویژه در صنایع نظامی اهمیت زیادی دارد و در صورت بروز جنگ وابستگی به خارج به ویژه چینی ها عاقبت خوبی ندارد. تولید فولاد از ده سال پیش 18 درصد کاهش یافته است و در چند دهه اخیر از هر 4 شرکت استخراج آلومینیوم امریکایی 3 تای آن تعطیل شده اند، این هم معنایش از دست رفتن هزاران هزار شغل در امریکاست، از سال 2000 به این سو در صنایع آلومینیوم 13000 شغل و در فولاد تنها در دو سال اخیر 14000 شغل از بین رفته است.

اما رندان می گویند که تاکید روی تلافی اقدامات چین نارواست، بیشتر واردات امریکا از کشورهایی است که متحد این کشور به حساب می آیند، در همین فقره اخیر از قضا واردات فولاد از کانادا، کره جنوبی، مکزیک، آلمان، ژاپن و برزیل بیشتر از چین است. راه حل بهتر برای کالاهای "استراتژیک" تنوع بخشی به طرف های تجاری است نه به اصطلاح خودکفایی و "حمایت" از تولید ملی! در این حالت محصول با کیفیت بالاتر و هزینه نسبی پایین تر تامین می شود و ریسک قطع واردات هم کاهش می یابد.

اما ایراد مهمتر این قبیل "حمایت ها" این است که دیگر طرف های تجاری هم دست به اقدامات تلافی جویانه خواهند زد و جنگ تجاری راه می افتد. فولاد و الومینیوم ماده اولیه بسیاری از صنایع به شمار می روند و "حمایت" تعرفه ای از فولاد معنایش این است که بسیاری صنایع دیگر امریکا هم باید فولاد را با قیمت بالاتری خریداری کنند و در برابر کالاهای وارداتی رقیب قدرت رقابت نخواهند داشت. مشتریان نهایی باید پول بیشتری برای خرید محصولات وطنی خرج کنند یا به سراغ کالاهای مشابه ارزان تر بروند که انتخاب خیلی ها دومی است.کار برای صادرکننده ها که دشوارتر هم هست؛ آنها با توجه به اقدامات تلافی جویانه کشورهای دیگر رقابت پذیری خود را از دست می دهند.

پیامد آنچه آمد هم کاهش بیشتر اشتغال است، در واقع آنچه که می خواستیم از در بیرون کنیم از پنجره بر می گردد. در دوره جورج بوش هم اقدامات حمایتی مشابه ای انجام گرفت و برآورد می کنند که حاصل آن از بین رفتن 200 هزار شغل در امریکا بود! می بینم که بسیاری از کسانی که ایران را دوست می دارند همه استدلال هایی مشابه دونالد شیردل تکرار می کنند، ولی باور کنید حتی وطن پرستی هم نیازمند عقلانیت است. بشر در دو سه قرن اخیر دریافته است که می شود جنگ را با تجارت درمان کرد و سود متقابل برد، راه رشد مملکت ما هم مانند دیگر جاهای دنیاست، مولفه هایش هم روشن است: اقتصاد آزاد، حقوق مالکیت قوی، حکومت قانون و دموکراسی و نهادهای مدنی. والله اعلم.

https://goo.gl/hLyCj1

کانال راهبرد
@RahbordChannel
در باب ناسزایی که خیلی ها معنی اش را نمی دانند!

کسانی گفته اند کتاب های کلاسیک آنهایی هستند که هیچ کس آنها را نخوانده است، ولی همه از آنها تعریف می کنند! به سیاق این گفته نغز می توان گفت که برخی از مفاهیم هم هستند که خیلی ها از آن سر در نمی آورند، ولی دوست دارند آن را همچون ناسزا تکرار کنند و دیگران را به آن متهم کنند؛ اگر بخواهیم در بحث و نقدهای اقتصادی ایران به نمونه ای از این دست مفاهیم اشاره کنیم، اولین گزینه ای که به ذهن می رسد چیزی نیست جز کلمه قبیحه "نئولیبرالیسم"!

نئولیبرالیسم با آنکه در شرح دقیق نئولیبرالیسم اجماع کلی وجود ندارد، معمول است که برای شرح مضمون های اصلی آن به نوشته های جان ویلیامسون و پیشنهادهای موسوم به اجماع واشینگتن اشاره می کنند؛ این توصیه های مواردی همچون انضباط مالی دولت، خصوصی سازی، مقررات زدایی، ساده سازی سرمایه گذاری مستقیم خارجی، حذف یارانه های عمومی و تمرکز هزینه های دولت بر روی زیرساخت ها و برخی خدمات عمومی، تسهیل تجارت خارجی، رقابتی کردن نرخ ارز، اصلاح مالیاتی و کاهش نرخ آن و همچنین بازاری کردن نرخ بهره (قیمت سرمایه) را در بر می گیرد. منطق بنیادین پشت این پیشنهادها این است که بیشتر به سازوکار بازار اعتماد کنیم و کار تخصیص منابع را به دست آن بسپاریم. در این نگاه دولت های کوچک و با مداخله های حداقلی در اقتصاد (البته جز در بخش پولی) برای رشد اقتصادی کارآمدتر تلقی می شوند. پرسش اینجاست که اقتصاد ایران تا چه اندازه به سمت بازاری شدن و "نئولیبرالیسم" حرکت کرده است؟

در این یادداشت دنیای اقتصاد استدلال کرده ام که اقتصاد ایران ربطی به نئولیبرالیسم ندارد، از نظر اجتماعی و فرهنگی ایران خیلی با ارزش اساسی نئولیبرال ها یعنی "وداع با دولت" دور است؛ نئولیبرالیسم در آغاز در فضایی بالیدن گرفت که به صورت تاریخی اندیشه آزادی اقتصادی و دولت کوچک و محدود مطرح بود و هواداران جدی داشت (ایالات متحده و بریتانیا)، در ایران اما قضیه متفاوت است. در کشور ما که به شکل سنتی حاکم "ظل الله" (سایه خداوند) به حساب می آمد و دولت (به مفهوم دم و دستگاه قدرت پادشاه) از تقدسی آسمانی برخوردار بود؛ پذیرش دیدگاه دولت حداقلی برای خیلی ها ساده نیست. حتی امروز در فضای روشنفکری و عمومی هم نفوذ اندیشه های جمع گرا (collectivist) و دولت محور (statist) چنان عمیق است که ترویج ایده های فردگرایی و آزادی را دشوار می سازد و مخالفان بسیاری دارد، از این البته می گذریم که کم و بیش در همه جای جهان نگاه های جمع گرا و سوسیالیستی پذیرش بهتری دارند؛ آزادی فردی و پذیرش سرنوشت و مسئولیت تصمیم ها کار ساده ای نیست و بسیارانی ترجیح می دهند آن را بر دوش دیگران بیندازند.

وانگهی از نظر اجتماعی برای تحقق اقتصاد بازار محور نیاز به یک طبقه بورژوا قدرتمند و ریشه دار و تا اندازه ای "مستقل" هست که به نوعی بتواند جایگزین دولت شود و با آن موازنه برقرار کند؛ چنین شرایطی را نمی توان برای ایران برقرار دانست، قدرت شیطانی پترودلار (دلارهای نفتی) و دسترسی دولت به آن آنقدر زیاد بوده است که به صورت تاریخی مجالی برای ظهور این "طبقه مستقل" به وجود نیامده است.

این موج نقدها مبتنی بر نئولیبرالیسم در اقتصاد ایران را باید برآمده از مُدی جهانی دانست که اینجا هم از سوی کسانی تقلید می شود، انگیزه های سیاسی و مقابله با اندیشه های وارداتی هم عامل دیگری است که آتش کار را تندتر می کند. با آنکه نقد بر هر چیزی رواست، به نظر می رسد دستکم در مورد ایران مسئله درست طرح نشده است؛ اگر مسئله را درست طرح نکنیم، هر چقدر هم در پاسخ به آن تلاش کنیم، کمکی به فهم اوضاع نمی کند، والله اعلم.

https://goo.gl/4A8TqR

کانال راهبرد
@RAhbordChannel
در باب رفتار دولت ها

هیچ چیز دائمی تر از راهکارهای موقت دولت نیست!

کانال راهبرد
@RahbordChannel
در باب چرندی به نام "فرهنگ"!

ریچارد شوادر از مردم شناسان امریکایی گفته است اینکه غربی ها ختنه کردن [زنان] در بعضی مناطق جهان را محکوم می کنند به دلیل پیش داوری های تلقین شده از فرهنگ خودشان است، در حالیکه اگر از چشم بومی ها و "از درون" به قضیه نگاه کنیم نه تنها آن را خوب می دانند بلکه برایش جشن ختنه سوران هم می گیرند.

مثالی هم از یک بانوی مردم شناس درس خوانده در امریکا می آورد که تباری سیرالئونی داشت و بعد از تحصیل در ینگه دنیا تصمیم می گیرد به سرزمین مادری برگردد و خود را ختنه کند، همین بانوی مردم شناس در یک کنفرانس در جمع مردم شناسان امریکایی می گویند که در فرهنگ کشور ما این ختنه شدن زن به او احساس قدرت می دهد، ولی یک نفر غربی به دلیلی پیش فرض های فرهنگی اش از فهم عمق کار عاجز است. خود بانو می گفت که من که بومی آنجا هستم و می توان "از درون" به موضوع نگاه کنم بسیار هم راضیم!

به زبان ساده این بانوی مختون می گقت که واکنش منفی غربی ها مبنایی ندارد، یک پیش داوری خاص از فرهنگ آنهاست و از آنجا که فرهنگ ها هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند و چیزی فراتر از فرهنگ وجود ندارد، پس خیلی نباید انتقادهایشان را جدی گرفت! (برگرفته از کتاب "چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند، ریمون بودن، ترجمه مرتضی مردیها)

این قسم تفکر که "چیز درست و غلطی وجود ندارد و همه چیز فرهنگی است" با تمام ریشه های تاریخی از جنگ جهانی دوم به این طرف اهمیتی بسزا پیدا کرد، در کشورهای مترقی که روال کلی بر عقلانیت بود و آدم هایی بودند که جواب این خیال بافی ها را بدهند اوضاع آنقدرها بد نبود، ولی ورود و غلبه آنها در کشورهای مثل ایران کم از فاجعه نداشت و زیرپای خرد و تجربه و علم جدید را جارو کرد. هر انتقادی از اوضاع با حرف هایی به ظاهر منطقی روبه رو می شد که فلان چیز غربی است و با فرهنگ ما سازگار نیست! فردگرایی و دموکراسی و بازار آزاد و ... همه محصولات فرهنگی غربی اند و ما از فرهنگ دیگری هستیم و آن حرف ها به در ما نمی خورد و محصول مناسب باید "بومی" باشد.

ایراد کار این است که برای "فرهنگ" واقعیتی مستقل تصور می کنند که انگار چیزی جدای از "افراد" هست که آنها را وادار به عمل به شکلی خاص می کند، مفاهیمی مثل "طبقه" و "ملت" را نباید چیزی جز از مجموعه ای از "آدم ها" دید؛ "فرهنگ" هم چیزی جز حاصل مناسبات "افراد" نیست که دائم در حال تحول و تغییر است، نه یک بسته ثابت و مشخص که آدم ها تا آخر عمر از آن خلاصی ندارند. ساختار ذهن آدم ها در همه جای دنیا کم و بیش یک جور است و در شرایط مناسب و با امکانات کافی می توانند به سطح بالاتری برسند؛ فرهنگ آدم ها هم چیزی ثابت نیست و می تواند تغییر کند و "بهبود" پیدا کند. یک بربر می تواند متمدن شود و چیزهایی را بیاموزد، فرهنگ دلیل کافی برای ندیده گرفتن فرد نیست.

به حکم عقل و تجربه انسان ها به این نتیجه رسیده اند که در اغلب موارد با تجارت می شود جنگ را درمان کرد، حکومت دموکراتیک معمولا بهتر از خودکامگی است، اقتصاد آزاد و بازاری کارسازتر از انواع دولتی آن است و بسیاری دیگر. با تمام کاستی ها و نیاز به اصلاح در دانش و تجربه بشر که در گذشته بوده است و در آینده هم خواهد بود، امروز ما از دوران گذشته اوضاع بهتری داریم.

نگارنده پیشنهاد می کند راست و قائم در برابر این ادعا که فلان چیز باید با “فرهنگ” ما سازگار باشد مقاومت کنید و بگویید راه پیشرفت راه عقلانیت و علم و تجربه است نه موهوماتی مثل فرهنگ که تعریف دقیقی هم ندارند؛ علی الحساب بهترین شکل تجربه شده که راه اصلاح را هم پیش می گذارد نگرشی است که به آن می گویند "لیبرالیسم"، همان کسانی که اولین طلایه داران مبارزه با استعمار بودند، لیبرال ها را دوست بدارید، هرچند خیلی از روشنفکران آنها را دوست ندارند، والله اعلم.
https://goo.gl/BzZJcC

کانال راهبرد
@RahbordChannel
👍1
اقتصاد بازار آزاد محیط زیست را نابود می کند؟

خیر! محیط زیست کالای لوکس است؛ تنها پس از رسیدن به حداقلی از ثروت است که مردم به فکر توجه به آن می افتند (منحنی کوزنتس).

کانال راهبرد
@Rahbordchannel
اقتصاد سیاسی شورش های 96

گفته می شود پس از انفجار نفتی سال های آغازین دهه 1350 که درآمدهای نفتی ایران چند برابر شده بود، آخرین شاه ایران که از بیماری و مرگ نزدیک خود خبر دار بود، فرصت را بیش از هر وقتی برای تحقق شعار خویش یعنی رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ مناسب دید و خواست به قول خودش کشوری آباد را تحویل جانشین خود بدهد. او حتی پیش از این هم در سال های دهه 40 که عملکرد چشمگیر اقتصادی ایران بسیاری نظرها را جلب کرده بود، گفته بود که تنها ژاپن و ایران می توانند به سطح پیشرفت اقتصادی اروپایی ها برسند و البته اوضاع ایران به دلیل داشتن منابع طبیعی ارزشمند خیلی بهتر از سرزمین آفتاب تابان است!

حالا شاه ایران در دهه 50 و اوج قدرتش فرصتی بی بدیل را به چنگ آورده بود؛ عایدی بادآورده نفت چنان بود که کسانی در ایران می گفتند آنقدر پول داریم که حتی می توانیم مشکلاتمان را بخریم! قرار شد با تزریق پترودلارهای تازه دولت ایران برنامه توسعه بلندپروازانه خود را دنبال کند.

در همان زمان کسانی مخالف بلندپروازی های پادشاه بودند، ولی صدایشان به جایی نرسید، در کنفرانسی که در تابستان سال 1353 در رامسر برگزار شد، کارشناسان سازمان برنامه به شاه هشدار دادند که تزریق درآمدهای نفتی پیامدهای نامطلوب بسیاری خواهد داشت و اقتصاد ایران ظرفیت جذب آن را ندارد. در گفته ای مشهور یکی از آنها گفته بود "این پول را به اقتصاد ایران تزریق کنید، انقلاب می شود!".

تا سال 1356 کار خوب پیش می رفت، ولی بعد از آن با پایین آمدن قیمت نفت، رکود و تورم کشور را فرا گرفت و بقیه داستان را هم که می دانیم؛ همه چیز از خودرایی شخص پادشاه و انسداد فضای سیاسی و رقابت های سیاسی-نفتی حکام صحرای حجاز و نارضایتی مردم دست به دست هم داد و بر شاه ایران رفت آنچه که رفت. گفته اند از میان دیپلمات ها و اهالی سیاست اوری لوبرانی، سفیر اسرائیل در ایران، نخستین کسی بود که سقوط شاه را پیش بینی کرده بود، ولی از قرار اینجا هم اقتصادی ها آینده را بهتر دیده بودند.

بعدها در سال های بعد از انقلاب و از سال های نیمه دوم دهه 1380 هم باز قیمت نفت ناگهان چند برابر شد و حتی به بالاتر از 100 دلار رسید؛ زمینه و زمانه با دوران پهلوی البته متفاوت بود، ولی در ولخرجی و رها کردن درآمدهای بادآورده نفتی در اقتصاد چندان متفاوت از گذشته عمل نشد. پوپولیست های دولت مهرورزی در پول پخش کردن و حمایت سیاسی خریدن جهدی تمام کردند. همان سال ها هم کسانی بروز بیماری هلندی را هشدار دادند.

در این یادداشت دنیای اقتصاد به شورش های دی 96 پرداخته ام؛ شباهت هایی می توان با دوران شاه فقید سراغ گرفت؛ اکنون آینده ما خوب نیست، نرخ تشکیل سرمایه ثابت (بخوانید اشتغال زایی آینده) کم از مصیبت ندارد. هیچ سیاست مشخصی هم برای اصلاح جدی در اقتصاد برای آینده هم انگار در دستور کار نیست. به زبان ساده وضع اقتصاد ما خوب نیست و انگار برنامه ای هم برای خوب شدن وجود ندارد.

اطلاعات معتبر و دقیقی از شورش های 96 نداریم، ولی با توجه به پراکندگی جغرافیایی و اخبار غیررسمی از قرار ناراضیان بیشتر از طبقات کم درآمد اجتماع بودند، همان مردمی که سرمایه و ثروتی ندارند و تورم و رکود برای آنها پررنگ تر از دیگران احساس می شود. از یاد نبریم این اقشار در فرهنگ سیاسی ایران اهمیتی نمادین دارند و در تصویر رسمی مخاطب اصلی حکومت تلقی می شوند. اما مطلب نگران کننده جای دیگری است.

می شد پیامی را در این شورش ها و حواشی آن در فضای مجازی مشاهده کرد که مضمون اش "بی اعتمادی به اهالی سیاست" و "دور شدن از مشی اصلاح" و "تمام شدن صبر" بود، آنها احساس می کنند صدا و نماینده ای در ساختار سیاسی کشور ندارند. شواهد کلی چنین می نماید که تعداد کسانی که چنین نگاهی به اوضاع دارند آنقدر هست که یک چالش جدی تلقی شود.

غریب نیست در آینده ای نزدیک پای طبقه متوسط شهری هم به خیابان برسد و می دانیم مدیریت این طبقه مشکل ساز برای هیچ حکومتی ساده نیست. یادمان باشد اصلاح ساختاری موردنیاز در اقتصادهایی مثل ما هزینه های سیاسی زیادی خواهد داشت و اعتراض های خیابانی و نارضایتی گسترده پیامد ناگزیر آن است، در آن یوم الفاجعه نیاز به سیاستمداران و تشکل هایی است که بتوانند ناراضیان خیابانی را آرام کنند و آتش را فرونشانند، به نظر می رسد چنین گروه ها و افرادی در سیاست ایران به حد کافی نداریم و این چالش کوچکی نیست. والله اعلم.

https://goo.gl/Egfq5b

کانال راهبرد
@Rahbordchannel
طنازی چپ های جوان

تقلیدی از عکس معروف ژنرال پینوشه با حضور فریدمن و استادان ارجمند دکتر غنی نژاد، طبیبیان و نیلی!

چاره درد چپ ایرانی را پرویز خان ثابتی می دانست و بس 😉

کانال راهبرد
@RahbordChannel
دشمن مردم؟

درامد سرانه شیلی (نارنجی) و ونزوئلا (آبی)؛ میراث نئولیبرالیسم و جانشینان پینوشه آنقدرها هم بد به نظر نمی رسد؛ بسیار بهتر از چاوز و سوسیالیسم قرن 21 نیست؟

کانال راهبرد
@Rahbordchannel