This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💔 نیما پارسا: «من نیما پارسا هستم و معلم شدم به بچهها کمک کنم به خواستههاشون برسن...»
🖤مادر نیما: «بچه من نیاز به فاتحه نداره. بچه من قهرمان شده. قهرمان ایران. فقط براش دست بزنید»
@SepehrAzadi
🖤مادر نیما: «بچه من نیاز به فاتحه نداره. بچه من قهرمان شده. قهرمان ایران. فقط براش دست بزنید»
@SepehrAzadi
❤827💔326👏60😢41👎10🔥6👍4🤬2
میگویند رقص، آخرین زبانی است که غم با آن سخن میگوید؛
زبانی که نه از حنجره میگذرد و نه از منطق،
بلکه از جایی عمیقتر میآید؛از شکستِ روح،
از جایی که معنا فرو میریزد و عقل، دیگر توانِ داوری ندارد.
غم، تا وقتی قابلِ فهم است،گریه میکند؛
تا وقتی امیدی هرچند واهی باقیست،فریاد میزند؛اما آنگاه که جهان، ضربهای میزند
که هیچ «چرا»یی تابِ حملش را ندارد،
غم، زبانِ بدن را به عاریت میگیرد.
و بدن،بیآنکه بداند چرا،به حرکت درمیآید.
نام این حرکت را رقص گذاشتهاند؛
اما این رقص، نه جشن است، نه شادمانی؛ تشنجِ روحیست در برابر حقیقتی که بیش از اندازه سنگین است.
و وای و هزار وای از آنگاه که مادر بر جسدِ فرزندش برقصد.
اینجا، مرگ فقط جان نگرفته است؛نظمِ هستی را به سخره گرفته.
اینجا، زمان خطا کرده،تقدیر از مسیرش لغزیده
و جهان، کاری را کرده که حتی خدا نیز در برابرش سکوت میکند.
مادر، محورِ آفرینش است؛
او آغاز است،نه پایان.
او باید بدرقهکننده باشد،نه سوگوارِ مقصد.
و وقتی این نسبت واژگون میشود،وقتی آغاز
پایان را در آغوش میگیرد،هستی دچار لکنت میشود.
مادر میرقصد…
نه چون اندوهش سبک است،بلکه چون سنگینتر از آن است که بتواند بر زمین بایستد.
او میچرخد چون اگر ثابت بماند؛حقیقت، استخوانهایش را خرد خواهد کرد.
او میرقصد تا مرز میان عقل و جنون، اندکی عقب بنشیند.
این رقص،ذکرِ ناگفتهایست در برابر خدایی که پاسخی ندارد.
نه اعتراض است، نه تسلیم؛حالتی میان این دو،
حالتی که عرفا آن را«حیرت» نامیدهاند.
حیرتی که نه ایمان را انکار میکند و نه رنج را توجیه.
حیرتی که فقط میگوید:
«من نمیفهمم…اما هنوز زندهام.»
در این رقص، مادر نه با مرگ میجنگد و نه با خدا؛او فقط میکوشد،فرونپاشد.
رقص او ، آخرین تلاشِ روح است برای آنکه
کاملاً متلاشی نشود.
و شایددر ژرفترین لایهٔ این فاجعه، حقیقتی تلخ نهفته باشد:
انسان،وقتی به نهایتِ درد میرسد،دیگر سخن نمیگوید؛بلکه به نماد بدل میشود.
و مادری که بر جسدِ فرزندش میرقصد،تلخترین نمادِ تاریخِ بشر است؛
نمادِ ناتوانی عقل در برابر تقدیر،
و ناتوانی زبان در برابر اندوه.
اینجا؛ غم، دیگر نمیگرید؛
میچرخد و جهان،تماشا میکند و چیزی برای گفتن ندارد.
ندا ولی میرزا
بهمن ۱۴۰۴
@SepehrAzadi
زبانی که نه از حنجره میگذرد و نه از منطق،
بلکه از جایی عمیقتر میآید؛از شکستِ روح،
از جایی که معنا فرو میریزد و عقل، دیگر توانِ داوری ندارد.
غم، تا وقتی قابلِ فهم است،گریه میکند؛
تا وقتی امیدی هرچند واهی باقیست،فریاد میزند؛اما آنگاه که جهان، ضربهای میزند
که هیچ «چرا»یی تابِ حملش را ندارد،
غم، زبانِ بدن را به عاریت میگیرد.
و بدن،بیآنکه بداند چرا،به حرکت درمیآید.
نام این حرکت را رقص گذاشتهاند؛
اما این رقص، نه جشن است، نه شادمانی؛ تشنجِ روحیست در برابر حقیقتی که بیش از اندازه سنگین است.
و وای و هزار وای از آنگاه که مادر بر جسدِ فرزندش برقصد.
اینجا، مرگ فقط جان نگرفته است؛نظمِ هستی را به سخره گرفته.
اینجا، زمان خطا کرده،تقدیر از مسیرش لغزیده
و جهان، کاری را کرده که حتی خدا نیز در برابرش سکوت میکند.
مادر، محورِ آفرینش است؛
او آغاز است،نه پایان.
او باید بدرقهکننده باشد،نه سوگوارِ مقصد.
و وقتی این نسبت واژگون میشود،وقتی آغاز
پایان را در آغوش میگیرد،هستی دچار لکنت میشود.
مادر میرقصد…
نه چون اندوهش سبک است،بلکه چون سنگینتر از آن است که بتواند بر زمین بایستد.
او میچرخد چون اگر ثابت بماند؛حقیقت، استخوانهایش را خرد خواهد کرد.
او میرقصد تا مرز میان عقل و جنون، اندکی عقب بنشیند.
این رقص،ذکرِ ناگفتهایست در برابر خدایی که پاسخی ندارد.
نه اعتراض است، نه تسلیم؛حالتی میان این دو،
حالتی که عرفا آن را«حیرت» نامیدهاند.
حیرتی که نه ایمان را انکار میکند و نه رنج را توجیه.
حیرتی که فقط میگوید:
«من نمیفهمم…اما هنوز زندهام.»
در این رقص، مادر نه با مرگ میجنگد و نه با خدا؛او فقط میکوشد،فرونپاشد.
رقص او ، آخرین تلاشِ روح است برای آنکه
کاملاً متلاشی نشود.
و شایددر ژرفترین لایهٔ این فاجعه، حقیقتی تلخ نهفته باشد:
انسان،وقتی به نهایتِ درد میرسد،دیگر سخن نمیگوید؛بلکه به نماد بدل میشود.
و مادری که بر جسدِ فرزندش میرقصد،تلخترین نمادِ تاریخِ بشر است؛
نمادِ ناتوانی عقل در برابر تقدیر،
و ناتوانی زبان در برابر اندوه.
اینجا؛ غم، دیگر نمیگرید؛
میچرخد و جهان،تماشا میکند و چیزی برای گفتن ندارد.
ندا ولی میرزا
بهمن ۱۴۰۴
@SepehrAzadi
❤665💔265😢54👍20👎12👏11🔥9🥰2
💔1.3K😢179❤77🤬25❤🔥11🔥11👎7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🖤مراسم چهلم جاویدنام احمد رئیسی نافچی در روستای جلال آباد نجف آباد
جانباخته راه آزادی احمد رئیسی نافچی از یزدانشهر نجف آباد اصفهان
با شلیک گلوله سرکوبگران به قلبش جاودانه شد
یادش گرامی و نامش جاودان 🥀💔
@SepehrAzadi
جانباخته راه آزادی احمد رئیسی نافچی از یزدانشهر نجف آباد اصفهان
با شلیک گلوله سرکوبگران به قلبش جاودانه شد
یادش گرامی و نامش جاودان 🥀💔
@SepehrAzadi
💔753❤84😢49👏7🔥6👎4🍾3🤬2
💔چهلم جاویدنامان
یاد و نام فرزندان شجاع روستای دوسیران، شهرستان کوهچنار، استان فارس، که در شب خونین ۱۸ و ۱۹ دیماه در راه وطن جان دادند، گرامی داشته میشود:
▪️جاویدنام علیرضا نادری
▪️جاویدنام بهبود حسنزاده
▪️جاویدنام فرزانه ساسانی
در آگهی مراسم، نام این سه جاویدنام دوسیرانی ثبت شده است،
چون هرسه از روستای دوسیران هستند؛
روستایی که مردمش به شجاعت و دلاوری شهرت دارند.
یادشان زنده و نامشان جاودان خواهد ماند. 🖤✊
@SepehrAzadi
یاد و نام فرزندان شجاع روستای دوسیران، شهرستان کوهچنار، استان فارس، که در شب خونین ۱۸ و ۱۹ دیماه در راه وطن جان دادند، گرامی داشته میشود:
▪️جاویدنام علیرضا نادری
▪️جاویدنام بهبود حسنزاده
▪️جاویدنام فرزانه ساسانی
در آگهی مراسم، نام این سه جاویدنام دوسیرانی ثبت شده است،
چون هرسه از روستای دوسیران هستند؛
روستایی که مردمش به شجاعت و دلاوری شهرت دارند.
یادشان زنده و نامشان جاودان خواهد ماند. 🖤✊
@SepehrAzadi
❤612💔264😢43🔥11👎6👍3👏3😱2