باب(3): دربارهی لحظهی اجابتی که در روز جمعه وجود دارد
401- عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رضي الله عنه) قَالَ: قَالَ أَبُو الْقَاسِمِ ص: «إِنَّ فِي الْجُمُعَةِ لَسَاعَةً، لاَ يُوَافِقُهَا مُسْلِمٌ قَائِمٌ يُصَلِّي، يَسْأَلُ اللَّهَ خَيْرًا إِلاَّ أَعْطَاهُ إِيَّاهُ» وَقَالَ بِيَدِهِ يُقَلِّلُهَا: يُزَهِّدُهَا. (م/852)
ترجمه: ابوهریره (رضي الله عنه) میگوید: ابو القاسم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «در روز جمعه، ساعتی وجود دارد که اگر بندهی مؤمن، در آن لحظه، به نماز بایستد و از الله متعال خیری طلب کند، الله دعایش را اجابت مینماید». و با حرکات دست، کوتاهی آن لحظه را نشان داد.
402- عَنْ أَبِي بُرْدَةَ بْنِ أَبِي مُوسَى الأَشْعَرِيِّ (رضي الله عنه) قَالَ: قَالَ لِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ ب: أَسَمِعْتَ أَبَاكَ يُحَدِّثُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) فِي شَأْنِ سَاعَةِ الْجُمُعَةِ؟ قَالَ: قُلْتُ: نَعَمْ، سَمِعْتُهُ يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) يَقُولُ: «هِيَ مَا بَيْنَ أَنْ يَجْلِسَ الإِمَامُ إِلَى أَنْ تُقْضَى الصَّلاَةُ». (م/853)
ترجمه: ابو برده فرزند ابوموسی اشعری میگوید: عبدالله بن عمر ب به من گفت: آیا از پدرت شنیدهای که حدیثی دربارهی لحظهی اجابت دعا در روز جمعه، بیان نماید؟ من گفتم: بلی؛ شنیدم که پدرم میگفت: من از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که فرمود: «آن لحظه بین نشستن امام (بر منبر) تا هنگام تمام شدن نماز است». شرح: در مورد اینکه این لحظه در چه قسمتی از روز جمعه، قرار دارد، علما اختلاف نظر دارند و آثار متعددی در این باره نقل شده است. امام نووی / آنچه را که در حدیث فوق آمده است، ترجیح داده است.
ارسال از طریق برنامه موبایل صحیح مسلم به زبان فارسی
@THEHADIIS
401- عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رضي الله عنه) قَالَ: قَالَ أَبُو الْقَاسِمِ ص: «إِنَّ فِي الْجُمُعَةِ لَسَاعَةً، لاَ يُوَافِقُهَا مُسْلِمٌ قَائِمٌ يُصَلِّي، يَسْأَلُ اللَّهَ خَيْرًا إِلاَّ أَعْطَاهُ إِيَّاهُ» وَقَالَ بِيَدِهِ يُقَلِّلُهَا: يُزَهِّدُهَا. (م/852)
ترجمه: ابوهریره (رضي الله عنه) میگوید: ابو القاسم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «در روز جمعه، ساعتی وجود دارد که اگر بندهی مؤمن، در آن لحظه، به نماز بایستد و از الله متعال خیری طلب کند، الله دعایش را اجابت مینماید». و با حرکات دست، کوتاهی آن لحظه را نشان داد.
402- عَنْ أَبِي بُرْدَةَ بْنِ أَبِي مُوسَى الأَشْعَرِيِّ (رضي الله عنه) قَالَ: قَالَ لِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ ب: أَسَمِعْتَ أَبَاكَ يُحَدِّثُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) فِي شَأْنِ سَاعَةِ الْجُمُعَةِ؟ قَالَ: قُلْتُ: نَعَمْ، سَمِعْتُهُ يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) يَقُولُ: «هِيَ مَا بَيْنَ أَنْ يَجْلِسَ الإِمَامُ إِلَى أَنْ تُقْضَى الصَّلاَةُ». (م/853)
ترجمه: ابو برده فرزند ابوموسی اشعری میگوید: عبدالله بن عمر ب به من گفت: آیا از پدرت شنیدهای که حدیثی دربارهی لحظهی اجابت دعا در روز جمعه، بیان نماید؟ من گفتم: بلی؛ شنیدم که پدرم میگفت: من از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که فرمود: «آن لحظه بین نشستن امام (بر منبر) تا هنگام تمام شدن نماز است». شرح: در مورد اینکه این لحظه در چه قسمتی از روز جمعه، قرار دارد، علما اختلاف نظر دارند و آثار متعددی در این باره نقل شده است. امام نووی / آنچه را که در حدیث فوق آمده است، ترجیح داده است.
ارسال از طریق برنامه موبایل صحیح مسلم به زبان فارسی
@THEHADIIS
1887- « ابو سعید خدری رضی الله عَن النَّبِيِّ صلی الله علیه وسلم قَال: «إنَّ أَهْلَ الْجنَّةِ لَيَتَرَاءُوْنَ أَهْلَ الْغُرَفِ مِنْ فَوْقِهِمْ كَمَا تَتَرَاءَوْنَ الكَوْكَبَ الدُّرَّيَّ الْغَابِرَ في الأُفُقِ مِنَ المشْرِقِ أَوِ المَغْربِ لتَفَاضُلِ ما بَيْنَهُمْ» قَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّه، تلْكَ مَنَازلُ الأَنْبِيَاءِ لاَ يبْلُغُهَا غَيْرُهُمْ؟ قَال: «بلَى وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ رجَالٌ أَمَنُوا بِاللَّهِ وصَدَّقُوا المُرْسلِينَ»» متفقٌ علیه.
1887- «از ابو سعید خدری رضی الله عنه روایت است که:
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: همانا اهل بهشت مردم غرفههایی (بالا خانه) را که بالای سرشان است به همدیگر نشان میدهند، چنانچه شما ستارهء روشنی را در کنارهء آسمان به همدیگر نشان میدهید که آن را از طرف مشرق یا مغرب ترک میکند، بواسطهء برتریهائی که دارند.
گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه وسلم ! آن منازل پیامبران است که دیگران به آن نمیتوانند برسند؟
فرمود: نه خیر، و سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، آنان مردانیاند که به خداوند ایمان آورده و رسولان را باور داشتهاند».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1887- «از ابو سعید خدری رضی الله عنه روایت است که:
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: همانا اهل بهشت مردم غرفههایی (بالا خانه) را که بالای سرشان است به همدیگر نشان میدهند، چنانچه شما ستارهء روشنی را در کنارهء آسمان به همدیگر نشان میدهید که آن را از طرف مشرق یا مغرب ترک میکند، بواسطهء برتریهائی که دارند.
گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه وسلم ! آن منازل پیامبران است که دیگران به آن نمیتوانند برسند؟
فرمود: نه خیر، و سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، آنان مردانیاند که به خداوند ایمان آورده و رسولان را باور داشتهاند».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1889- «وعنْ أَنَسٍ رضی الله عنه أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم قَال: «إِنَّ في الْجنَّةِ سُوقاً يأْتُونَهَا كُلَّ جُمُعة. فتَهُبُّ رِيحُ الشَّمالِ، فَتحثُو في وُجُوهِهِمْ وثِيَابِهِمْ، فَيزْدادُونَ حُسْناً و جَمالا. فَيَرْجِعُونَ إِلَى أَهْلِيهِمْ، وقَدْ ازْدَادُوا حُسْناً و جمالا، فَيقُولُ لَهُمْ أَهْلُوهُم: وَاللَّهِ لَقَدِ ازْدَدْتُمْ حُسْناً و جمالا، فَيقُولُونَ: وأَنْتُمْ وَاللَّهِ لَقَدِ ازْددْتُمْ بعْدَنَا حُسناً وَ جمالا،»» رواهُ مُسلِمٌ.
1889- «از انس رضی الله عنه روایت است که:
رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: همنا در بهشت محل تجمعی است که مردم به مقدار هر جمعه به آن میآیند و باد شمال وزیده و در رویها و جامههایشان میخورد و حسن و جمالشان افزوده میگردد و به خانوادههای خویش باز میگردند در حالیکه حسن و زیبائیشان زیاد شده و خانوادههایشان به آنها میگویند: سوگند به خدا که زیبائی و جمال شما افزوده شده و آنها گویند: سوگند به خدا که بعد از ما زیبائی وجمال شما افزون شده است».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1889- «از انس رضی الله عنه روایت است که:
رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: همنا در بهشت محل تجمعی است که مردم به مقدار هر جمعه به آن میآیند و باد شمال وزیده و در رویها و جامههایشان میخورد و حسن و جمالشان افزوده میگردد و به خانوادههای خویش باز میگردند در حالیکه حسن و زیبائیشان زیاد شده و خانوادههایشان به آنها میگویند: سوگند به خدا که زیبائی و جمال شما افزوده شده و آنها گویند: سوگند به خدا که بعد از ما زیبائی وجمال شما افزون شده است».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
Forwarded from کانال غرباء راه حق (R H)
1879- «وَعنِ ابنِ عُمَرَ رضی الله عنه أَنَّ النَّبيَّ صلی الله علیه وسلم قَال: «يا معْشَرَ النِّساءِ تَصَدَّقْنَ، وأَكْثِرْنَ مِنَ الاسْتِغْفَار، فَإِنِّي رَأَيْتُكُنَّ أَكْثَرَ أَهْلِ النَّارِ» قالَتِ امْرَأَةٌ مِنْهُن: مالَنَا أَكْثَرَ أَهْلِ النَّار؟ قَال: «تُكْثِرْنَ اللَّعْن، وتَكْفُرْنَ العشِيرَ مَا رأَيْتُ مِنْ نَاقِصَاتِ عقْلٍ ودِينٍ أَغْلبَ لِذِي لُبٍّ مِنْكُنَّ» قَالَت: ما نُقْصانُ الْعقْل والدِّين؟ قال: «شَهَادَةُ امرأَتَيْنِ بِشهَادةِ رجُل، وتَمْكُثُ الأَيَّامَ لا تُصَلِّي»» رواه مسلم.
1879- «از ابن عمر رضی الله عنه روایت است که:
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: ای گروه زنان صدقه دهید و استغفار زیاد کنید، زیرا من شما را اکثر اهل دوزخ دیدم.
زنی از آنها گفت: چرا ما اکثر اهل دوزخ باشیم؟
فرمود: شما لعنت را زیاد گفته و کفران نعمت شوهر را مینمائید، ندیدم از ناقصات عقل و دینی که زود تر از یکی از شما عقل انسان عاقل را از میان ببرد.
گفت: نقصان و عقل دین ما چیست؟
فرمود: شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است و روزهای متعددی (عادت ماهانهء حیض و نفاس) درنگ کرده و نماز نمیگزارد».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1879- «از ابن عمر رضی الله عنه روایت است که:
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: ای گروه زنان صدقه دهید و استغفار زیاد کنید، زیرا من شما را اکثر اهل دوزخ دیدم.
زنی از آنها گفت: چرا ما اکثر اهل دوزخ باشیم؟
فرمود: شما لعنت را زیاد گفته و کفران نعمت شوهر را مینمائید، ندیدم از ناقصات عقل و دینی که زود تر از یکی از شما عقل انسان عاقل را از میان ببرد.
گفت: نقصان و عقل دین ما چیست؟
فرمود: شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است و روزهای متعددی (عادت ماهانهء حیض و نفاس) درنگ کرده و نماز نمیگزارد».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1878- «وَعَنْ أَنسٍ رضی الله عنه قال: سمِعْتُ رسُولَ اللَّه صلی الله علیه وسلم يَقُول: «قالَ اللَّه تَعَالى: يا ابْنَ آدَمَ إِنَّكَ ما دَعَوْتَني ورجوْتَني غفرتُ لَكَ على ما كَانَ منْكَ وَلا أُبَالِي، يا ابْنَ آدم لَوْ بلَغَتْ ذُنُوبُك عَنَانَ السَّماءِ ثُم اسْتَغْفَرْتَني غَفرْتُ لَكَ وَلا أُبالي، يا ابْنَ آدم إِنَّكَ لَوْ أَتَيْتَني بِقُرابٍ الأَرْضِ خطايَا، ثُمَّ لَقِيتَني لا تُشْرِكُ بي شَيْئا، لأَتَيْتُكَ بِقُرابِها مَغْفِرَةً»» رواه الترمذي وقَال: حَدِيثٌ حَسَن.
1878- «از انس رضی الله عنه روایت است که گفت:
از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که میفرمود: خداوند تعالی میفرماید: ای فرزند آدم، هرگاه تو مرا خواندی، و از من امید نمودی ترا میآمرزم بر هر عملی که باشی و باکی ندارم. ای فرزند آدم! اگر گناهانت به آسمان برسد و بعد از من آمرزش طلبی، ترا میآمرزم و باکی ندارم. ای فرزند آدم! اگر به فاصله و وسعت زمین از گناهان نزدم بیایی، سپس با من روبرو شوی، در حالیکه به من چیزی را شریک نیاوردهای، همانا به پری زمین از آمرزش نزدت میآیم».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1878- «از انس رضی الله عنه روایت است که گفت:
از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که میفرمود: خداوند تعالی میفرماید: ای فرزند آدم، هرگاه تو مرا خواندی، و از من امید نمودی ترا میآمرزم بر هر عملی که باشی و باکی ندارم. ای فرزند آدم! اگر گناهانت به آسمان برسد و بعد از من آمرزش طلبی، ترا میآمرزم و باکی ندارم. ای فرزند آدم! اگر به فاصله و وسعت زمین از گناهان نزدم بیایی، سپس با من روبرو شوی، در حالیکه به من چیزی را شریک نیاوردهای، همانا به پری زمین از آمرزش نزدت میآیم».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1871- «ابو هریره رضی الله عنه قَال: قَال رسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم : «والَّذي نَفْسِي بِيدِهِ لَوْ لَمْ تُذْنِبُوا، لَذَهَب اللَّه تَعَالى بِكُم، ولجاءَ بقَوْمٍ يُذْنِبُونَ فَيَسْتَغْفِرُونَ اللَّه تَعالى فَيغْفِرُ لهمْ»» رواه مسلم.
1871- «از ابو هریره رضی الله عنه روایت است که:
رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: سوگند به ذاتی که جانم در اختیار اوست که اگر گناه نکنید حتماً خداوند شما را از میان برده و گروهی رامی آورد که گناه نمایند و از خداوند آمرزش طلبند و برایشان بیامرزد».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1871- «از ابو هریره رضی الله عنه روایت است که:
رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: سوگند به ذاتی که جانم در اختیار اوست که اگر گناه نکنید حتماً خداوند شما را از میان برده و گروهی رامی آورد که گناه نمایند و از خداوند آمرزش طلبند و برایشان بیامرزد».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1870- «وعنْ أَبي هُريْرة رضی الله عنه قَال: سمِعْتُ رسُول اللَّهِ صلی الله علیه وسلم يقُول: «واللَّهِ إِنِّي لأَسْتَغْفِرُ اللَّه وأَتُوبُ إِلَيْهِ في الْيَوْمِ أَكْثَرَ مِنْ سبْعِينَ مَرَّةً»» رواه البخاری.
1870- «از ابو هریره رضی الله عنه روایت است که گفت:
از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که میفرمود: سوگند به خدا که من در روز بیش از هفتاد بار استغفرالله و اتوب الیه میگویم».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1870- «از ابو هریره رضی الله عنه روایت است که گفت:
از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که میفرمود: سوگند به خدا که من در روز بیش از هفتاد بار استغفرالله و اتوب الیه میگویم».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1867- «وَعَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رضی الله عنه قَال: جاءَ إِبْرَاهِيمُ سلام الله علیه بِأُمِّ إِسْمَاعِيل وَبابنِهَا إِسْمَاعِيلَ وَهِي تُرْضِعُهُ حَتَّى وَضَعَهَا عِنْدَ الْبَيْتِ عِنْدَ دَوْحَةٍ فوْقَ زَمْزَمَ في أَعْلَى المسْجِد، وَلَيْسَ بمكَّةَ يَؤْمئذٍ أَحَدٌ وَلَيْسَ بِهَا مَاءٌ، فَوضَعَهَمَا هُنَاك، وَوضَع عِنْدَهُمَا جِرَاباً فِيه تَمر، وسِقَاء فيه مَاءٌ . ثُمَّ قَفي إِبْرَاهِيمُ مُنْطَلِقا، فتَبِعتْهُ أُمُّ إِسْماعِيل فَقَالَت: يا إِبْراهِيمُ أَيْنَ تَذْهَبُ وتَتْرُكُنَا بهَذا الْوادِي ليْسَ فِيهِ أَنيسٌ ولاَ شَيءٌ ؟ فَقَالَتْ لَهُ ذَلكَ مِرارا، وجعل لاَ يلْتَفِتُ إِلَيْهَا، قَالَتْ لَه: آللَّهُ أَمركَ بِهذَا؟ قَال: نَعَم. قَالَت: إِذًا لا يُضَيِّعُنا، ثُمَّ رجعت.فَانْطَلقَ إِبْراهِيمُ ، حَتَّى إِذا كَانَ عِنْدَ الثَّنِيَّةِ حيْثُ لا يَروْنَه. اسْتَقْبل بِوجْههِ الْبيْتَ، ثُمَّ دعا بهَؤُلاءِ الدَّعوات، فَرفَعَ يدَيْه فقَال: ﴿رَّبَّنَآ إِنِّيٓ أَسۡكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيۡرِ ذِي زَرۡعٍ﴾ حتَّى بلَغَ ﴿يَشۡكُرُونَ﴾ [ابراهیم: 37]. وجعلَتْ أُمُّ إِسْمَاعِيل تُرْضِعُ إِسْماعِيل، وتَشْربُ مِنْ ذَلِكَ المَاءِ، حتَّى إِذَا نَفِدَ ما في السِّقَاءِ عطشت وعَطِش ابْنُهَا، وجعلَتْ تَنْظُرُ إِلَيْهِ يتَلوَّى ¬ أَوْ قَال: يتَلَبَّطُ فَانْطَلَقَتْ كَراهِيةَ أَنْ تَنْظُر إِلَيْه، فَوجدتِ الصَّفَا أَقْرَبَ جبَلٍ في الأرْضِ يلِيهَا، فَقَامتْ علَيْه، ثُمَّ استَقبَلَتِ الْوادِيَ تَنْظُرُ هَلْ تَرى أَحدا؟ فَلَمْ تَر أَحدا. فهَبطَتْ مِنَ الصَّفَا حتَّى إِذَا بلَغَتِ الْوادِي، رفَعتْ طَرفَ دِرْعِهِا، ثُمَّ سَعتْ سعْي الإِنْسانِ المجْهُودِ حتَّى جاوزَتِ الْوَادِي، ثُمَّ أَتَتِ المرْوة، فقامتْ علَيْهَا، فنَظَرتْ هَلْ تَرى أَحَداً؟ فَلَمْ تَر أَحَدا، فَفَعَلَتْ ذَلِكَ سَبْع مرَّاتٍ. قَال ابْنُ عبَّاسٍ ب: قَال النَّبيُّ صلی الله علیه وسلم : «فَذَلِكَ سعْيُ النَّاسِ بيْنَهُما» . فلَمَّا أَشْرفَتْ علَى الـمرْوةِ سَمِعـتْ صوتا، فَقَالَت: صهْ ¬ تُرِيدُ نَفْسهَا ¬ ثُمَّ تَسمَعَت، فَسمِعتْ أَيْضاً فَقَالت: قَدْ أَسْمعْتَ إِنْ كَانَ عِنْدكَ غَواث. فأَغِث. فَإِذَا هِي بِالـملَكِ عِنْد موْضِعِ زمزَم، فَبحثَ بِعقِبِهِ ¬ أَوْ قَال بِجنَاحِهِ ¬ حَتَّى ظَهَرَ الماءُ، فَجعلَتْ تُحوِّضُهُ وَتَقُولُ بِيدِهَا هَكَذَا، وجعَلَتْ تَغْرُفُ المَاءَ في سِقَائِهَا وهُو يفُورُ بَعْدَ ما تَغْرفُ وفي رواية: بِقَدرِ ما تَغْرِف. قَال ابْنُ عبَّاسٍ ب: قالَ النَّبيُّ صلی الله علیه وسلم : «رحِم اللَّه أُمَّ إِسماعِيل لَوْ تَركْت زَمزَم ¬ أَوْ قَال: لوْ لَمْ تَغْرِفْ مِنَ المَاءِ، لَكَانَتْ زَمْزَمُ عيْناً معِيناً قَال فَشَرِبت، وَأَرْضَعَتْ وَلَدهَا.
فَقَال لَهَا الـملَك: لاَ تَخَافُوا الضَّيْعَة فَإِنَّ هَهُنَا بَيْتاً للَّهِ يبنيه هَذَا الْغُلاَمُ وأَبُوه، وإِنَّ اللَّه لا يُضيِّعُ أَهْلَه، وَكَانَ الْبيْتُ مُرْتَفِعاً مِنَ الأَرْضِ كَالرَّابِيةِ تأْتِيهِ السُّيُول، فتَأْخُذُ عنْ يمِينِهِ وَعَنْ شِمالِه. فَكَانَتْ كَذَلِكَ حتَّى مرَّتْ بِهِمْ رُفْقَةٌ مِنْ جُرْهُم، أو أَهْلُ بيْتٍ مِنْ جُرْهُمٍ مُقْبِلين مِنْ طَريقِ كَدَاءَ، فَنَزَلُوا في أَسْفَلِ مَكَة، فَرَأَوْا طَائراً عائفاً فَقَالُوا: إِنَّ هَذا الطَّائِر ليَدُورُ عَلى ماء لَعهْدُنَا بِهذا الوادي وَمَا فِيهِ ماءَ فَأرسَلُوا جِريّاً أَوْ جَرِيَّيْن، فَإِذَا هُمْ بِالماءِ، فَرَجَعُوا فَأَخْبَرُوهم فَأقْبلُوا، وَأُمُّ إِسْماعِيلَ عند الماءَ، فَقَالُوا: أَتَأْذَنِينَ لَنَا أَنْ ننزِلَ عِنْدك؟ قَالتْ: نَعَم، ولكِنْ لا حَقَّ لَكُم في الـماءِ، قَالُوا: نَعَم. قَال ابْنُ عبَّاس: قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه وسلم : «فَأَلفي ذلكَ أُمَّ إِسماعِيل، وَهِي تُحِبُّ الأُنْس. فَنزَلُوا، فَأَرْسلُوا إِلى أَهْلِيهِم فنَزَلُوا معهُم، حتَّى إِذا كَانُوا بِهَا أَهْل أَبيات، وشبَّ الغُلامُ وتَعلَّم العربِيَّةَ مِنهُمْ وأَنْفَسَهُم وأَعجَبهُمْ حِينَ شَب،فَلَمَّا أَدْرك، زَوَّجُوهُ امرأَةً منهُم، ومَاتَتْ أُمُّ إِسمَاعِيل.
فَجَاءَ إبراهِيمُ بعْد ما تَزَوَّجَ إسماعِيلُ يُطالِعُ تَرِكَتَهُ فَلم يجِدْ إِسْماعِيل، فَسأَل امرأَتَهُ عنه فَقَالت ْ: خَرَجَ يبْتَغِي لَنَا ¬ وفي رِواية: يصِيدُ لَنَا¬ ثُمَّ سأَلهَا عنْ عيْشِهِمْ وهَيْئَتِهِم فَقَالَتْ: نَحْنُ بَشَر، نَحْنُ في ضِيقٍ وشِدَّة، وشَكَتْ إِليْه، قَال: فإذا جاءَ زَوْجُك، اقْرئى ، وقُولي لَهُ يُغَيِّرْ عَتبةَ بابه. فَلَمَّا جاءَ إسْماعيلُ كَأَنَّهُ آنَسَ شَيْئاً فَقَال: هَلْ جاءَكُمْ منْ أَحَد؟ قَالَت: نَعَم، جاءَنَا شَيْخٌ كَذا وكَذا، فَسأَلَنَا عنْك، فَأخْبَرْتُه، فَسألني كَيْف عيْشُنا، فَأخْبرْتُهُ أَنَّا في جَهْدٍ وشِدَّةٍ. قَال: فَهَلْ أَوْصاكِ بشَيْءِ ؟ قَالَت: نَعمْ
فَقَال لَهَا الـملَك: لاَ تَخَافُوا الضَّيْعَة فَإِنَّ هَهُنَا بَيْتاً للَّهِ يبنيه هَذَا الْغُلاَمُ وأَبُوه، وإِنَّ اللَّه لا يُضيِّعُ أَهْلَه، وَكَانَ الْبيْتُ مُرْتَفِعاً مِنَ الأَرْضِ كَالرَّابِيةِ تأْتِيهِ السُّيُول، فتَأْخُذُ عنْ يمِينِهِ وَعَنْ شِمالِه. فَكَانَتْ كَذَلِكَ حتَّى مرَّتْ بِهِمْ رُفْقَةٌ مِنْ جُرْهُم، أو أَهْلُ بيْتٍ مِنْ جُرْهُمٍ مُقْبِلين مِنْ طَريقِ كَدَاءَ، فَنَزَلُوا في أَسْفَلِ مَكَة، فَرَأَوْا طَائراً عائفاً فَقَالُوا: إِنَّ هَذا الطَّائِر ليَدُورُ عَلى ماء لَعهْدُنَا بِهذا الوادي وَمَا فِيهِ ماءَ فَأرسَلُوا جِريّاً أَوْ جَرِيَّيْن، فَإِذَا هُمْ بِالماءِ، فَرَجَعُوا فَأَخْبَرُوهم فَأقْبلُوا، وَأُمُّ إِسْماعِيلَ عند الماءَ، فَقَالُوا: أَتَأْذَنِينَ لَنَا أَنْ ننزِلَ عِنْدك؟ قَالتْ: نَعَم، ولكِنْ لا حَقَّ لَكُم في الـماءِ، قَالُوا: نَعَم. قَال ابْنُ عبَّاس: قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه وسلم : «فَأَلفي ذلكَ أُمَّ إِسماعِيل، وَهِي تُحِبُّ الأُنْس. فَنزَلُوا، فَأَرْسلُوا إِلى أَهْلِيهِم فنَزَلُوا معهُم، حتَّى إِذا كَانُوا بِهَا أَهْل أَبيات، وشبَّ الغُلامُ وتَعلَّم العربِيَّةَ مِنهُمْ وأَنْفَسَهُم وأَعجَبهُمْ حِينَ شَب،فَلَمَّا أَدْرك، زَوَّجُوهُ امرأَةً منهُم، ومَاتَتْ أُمُّ إِسمَاعِيل.
فَجَاءَ إبراهِيمُ بعْد ما تَزَوَّجَ إسماعِيلُ يُطالِعُ تَرِكَتَهُ فَلم يجِدْ إِسْماعِيل، فَسأَل امرأَتَهُ عنه فَقَالت ْ: خَرَجَ يبْتَغِي لَنَا ¬ وفي رِواية: يصِيدُ لَنَا¬ ثُمَّ سأَلهَا عنْ عيْشِهِمْ وهَيْئَتِهِم فَقَالَتْ: نَحْنُ بَشَر، نَحْنُ في ضِيقٍ وشِدَّة، وشَكَتْ إِليْه، قَال: فإذا جاءَ زَوْجُك، اقْرئى ، وقُولي لَهُ يُغَيِّرْ عَتبةَ بابه. فَلَمَّا جاءَ إسْماعيلُ كَأَنَّهُ آنَسَ شَيْئاً فَقَال: هَلْ جاءَكُمْ منْ أَحَد؟ قَالَت: نَعَم، جاءَنَا شَيْخٌ كَذا وكَذا، فَسأَلَنَا عنْك، فَأخْبَرْتُه، فَسألني كَيْف عيْشُنا، فَأخْبرْتُهُ أَنَّا في جَهْدٍ وشِدَّةٍ. قَال: فَهَلْ أَوْصاكِ بشَيْءِ ؟ قَالَت: نَعمْ
أَمَرني أَقْرَأ علَيْكَ السَّلامَ ويَقُول: غَيِّرْ عَتبة بابك. قَال: ذَاكِ أَبي وقَدْ أَمرني أَنْ أُفَارِقَك، الْحَقِي بأَهْلِك. فَطَلَّقَهَا، وتَزَوَّج مِنْهُمْ أُخْرى . فلَبِث عَنْهُمْ إِبْراهيم ما شَاءَ اللَّه ثُمَّ أَتَاهُم بَعْد، فَلَمْ يجدْه، فَدَخَل على امْرَأتِه، فَسَأَل عنْه. قَالَت: خَرَج يبْتَغِي لَنَا. قَال: كَيْفَ أَنْتُم، وسألهَا عنْ عيْشِهِمْ وهَيْئَتِهِمْ فَقَالَت: نَحْنُ بِخَيْرٍ وَسعةٍ وأَثْنتْ على اللَّهِ تَعالى، فَقَال: ما طَعامُكُم؟ قَالَت: اللَّحْم. قَال: فَما شَرابُكُم؟ قَالَت: الماءُ . قَال: اللَّهُمَّ بَارِكْ لهُمْ في اللَّحْم والماءِ، قَال النَّبيُّ صلی الله علیه وسلم : «وَلَمْ يكنْ لهُمْ يوْمَئِذٍ حُبٌّ وَلَوْ كَانَ لهُمْ دَعَا لَهُمْ فيهِ» قَال: فَهُما لاَ يخْلُو علَيْهِما أَحدٌ بغَيْرِ مكَّةَ إِلاَّ لَمْ يُوافِقاه.
وفي روايةٍ فَجاءَ فَقَال: أَيْنَ إِسْماعِيل؟ فَقَالَتِ امْرأتُه: ذَهبَ يَصِيد، فَقَالَتِ امْرأَتُهُ: أَلا تَنْزِل، فتَطْعَم وتَشْرب؟ قَال: وما طعامُكمْ وما شَرابُكُم؟ قَالَت: طَعَامُنا اللَّحْـم، وشَرابُنَا الـماءُ . قَال: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَهُمْ في طَعامِهمْ وشَرَابِهِمْ قَال: فَقَالَ أَبُو القَاسِم صلی الله علیه وسلم : «بركَةُ دعْوةِ إِبراهِيم سلام الله علیه » قَال: فَإِذا جاءَ زَوْجُك، فاقْرئي وَمُريهِ يُثَبِّتْ عتَبَةَ بابه. فَلَمَّا جاءَ إِسْماعِيل، قَال: هَلْ أَتَاكُمْ منْ أَحد؟ قَالت: نَعَم، أَتَانَا شيْخٌ حَسَن الهَيئَةِ وَأَثْنَتْ عَلَيْه، فَسَأَلَني عنْك، فَأَخْبرتُه، فَسأَلَني كيفَ عَيْشُنَا فَأَخبَرْتُهُ أَنَّا بخَير. قَال: فأَوْصَاكِ بِشَيْءٍ ؟ قَالَت: نَعَم، يَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلام، ويأْمُرُكَ أَنْ تُثَبِّتَ عَتَبَة بابكَ. قَال: ذَاكِ أَبي وأنتِ الْعَتَبةُ أَمرني أَنْ أُمْسِكَك. ثُمَّ لَبِثَ عنْهُمْ ما شَاءَ اللَّه، ثُمَّ جَاءَ بعْد ذلكَ وإِسْماعِيلُ يبْرِي نَبْلاً لَهُ تَحْتَ دَوْحةٍ قريباً مِنْ زَمْزَم، فَلَمَّا رآه، قَامَ إِلَيْه، فَصنعَ كَمَا يصْنَعُ الْوَالِد بِالْولَدُ والوالد بالْوالد، قَال: يا إِسْماعِيلُ إِنَّ اللَّه أَمرني بِأَمْر، قَال: فَاصْنِعْ مَا أَمركَ ربُّك؟ قَال: وتُعِينُني، قَال: وأُعِينُك، قَال: فَإِنَّ اللَّه أَمرنِي أَنْ أَبْني بيْتاً ههُنَا، وأَشَار إِلى أَكَمَةٍ مُرْتَفِعةٍ على ما حَوْلهَا فَعِنْد ذلك رَفَعَ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبيْت، فَجَعَلَ إِسْماعِيل يأتي بِالحِجارَة، وَإبْراهِيمُ يبْني حتَّى إِذا ارْتَفَعَ الْبِنَاءُ جَاءَ بِهَذا الحجرِ فَوضَعَهُ لَهُ فقامَ عَلَيْه، وَهُو يبْني وإسْمَاعِيلُ يُنَاوِلُهُ الحِجَارَة وَهُما يقُولاَن: «ربَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».
وفي رواية: إِنَّ إبْراهِيم خَرَج بِإِسْماعِيل وأُمِّ إسْمَاعِيل، معَهُم شَنَّةٌ فِيهَا ماءٌ فَجَعلَتْ أُم إِسْماعِيلَ تَشْربُ مِنَ الشَّنَّة، فَيَدِرُّ لَبنُهَا على صبِيِّهَا حَتَّى قَدِم مكَّة. فَوَضَعهَا تَحْتَ دَوْحة، ثُمَّ رَجَع إِبْراهيمُ إِلى أَهْلِه، فاتَّبعَتْهُ أُمُّ إِسْمَاعِيلَ حَتَّى لمَّا بلغُوا كَداءَ نادَتْه مِنْ ورائِــه: يَا إِبْرَاهيمُ إِلى منْ تَتْرُكُنَا؟ قَال: إِلى اللَّه، قَالَت: رضِيتُ بِاللَّه. فَرَجعت، وَجعلَتْ تَشْرَبُ مِنَ الشَّنَّة، وَيَدرُّ لَبَنُهَا عَلى صَبِيِّهَا حَتَّى لمَّا فَنى الماءُ قَالَت: لَوْ ذَهبْت، فَنَظَرْتُ لعَلِّي أحِسُّ أَحَدا، قَال: فَذَهَبَتْ فصعِدت الصَّفا. فَنَظَرتْ وَنَظَرَتْ هَلْ تُحِسُّ أَحدا، فَلَمْ تُحِسَّ أحدا، فَلَمَّا بلَغَتِ الْوادي، سعت، وأَتتِ المرْوةَ، وفَعلَتْ ذلكَ أَشْواطا، ثُمَّ قَالَت: لو ذهَبْتُ فنَظرْتُ ما فَعلَ الصَّبي، فَذَهَبتْ ونَظَرَت، فإِذَا هُوَ على حَالهِ كأَنَّهُ يَنْشَغُ للمَوْت، فَلَمْ تُقِرَّهَا نفْسُهَا. فَقَالَت: لَوْ ذَهَبْت، فَنَظَرْتُ لعلي أَحِسُّ أَحدا، فَذَهَبَتْ فصَعِدتِ الصَّفَا، فَنَظَرتْ ونَظَرت، فَلَمْ تُحِسُّ أَحَداً حتَّى أَتمَّتْ سَبْعا، ثُمَّ قَالَت: لَوْ ذَهَبْت، فَنَظَرْتُ مَا فَعل. فَإِذا هِيَ بِصوْت. فَقَالَت: أَغِثْ إِنْ كان عِنْدَكَ خيْرٌ فإِذا جِبْرِيلُ سلام الله علیه فقَال بِعَقِبهِ هَكَذَا، وغمزَ بِعقِبه عَلى الأرْض، فَانْبثَقَ الـماءُ فَدَهِشَتْ أُمُّ إسْماعِيلَ فَجعلَتْ تَحْفِنُ ¬ وذكَرَ الحَدِيثَ بِطُولِه». رواه البخاري بهذِهِ الرواياتِ كلها.
1867- «از ابن عباس رضی الله عنه روایت شده که گفت:
ابراهیم سلام الله علیه مادر اسماعیل و فرزندش اسماعیل را در حالیکه مادرش وی را شیر میداد آورد و در کنار خانه (کعبه) در کنار درختی بزرگ که بالای زمزم بود در بلندی مسجد گذاشت و در حالیکه در آن هنگام در مکه کسی نبود و آب هم نداشت آن دو را در آنجا نهاده نزدشان کیسهای از خرما و مشکی آب گذاشت، سپس ابراهیم به عقب برگشته و رفت. مادر اسماعیل بدنبالش
وفي روايةٍ فَجاءَ فَقَال: أَيْنَ إِسْماعِيل؟ فَقَالَتِ امْرأتُه: ذَهبَ يَصِيد، فَقَالَتِ امْرأَتُهُ: أَلا تَنْزِل، فتَطْعَم وتَشْرب؟ قَال: وما طعامُكمْ وما شَرابُكُم؟ قَالَت: طَعَامُنا اللَّحْـم، وشَرابُنَا الـماءُ . قَال: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَهُمْ في طَعامِهمْ وشَرَابِهِمْ قَال: فَقَالَ أَبُو القَاسِم صلی الله علیه وسلم : «بركَةُ دعْوةِ إِبراهِيم سلام الله علیه » قَال: فَإِذا جاءَ زَوْجُك، فاقْرئي وَمُريهِ يُثَبِّتْ عتَبَةَ بابه. فَلَمَّا جاءَ إِسْماعِيل، قَال: هَلْ أَتَاكُمْ منْ أَحد؟ قَالت: نَعَم، أَتَانَا شيْخٌ حَسَن الهَيئَةِ وَأَثْنَتْ عَلَيْه، فَسَأَلَني عنْك، فَأَخْبرتُه، فَسأَلَني كيفَ عَيْشُنَا فَأَخبَرْتُهُ أَنَّا بخَير. قَال: فأَوْصَاكِ بِشَيْءٍ ؟ قَالَت: نَعَم، يَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلام، ويأْمُرُكَ أَنْ تُثَبِّتَ عَتَبَة بابكَ. قَال: ذَاكِ أَبي وأنتِ الْعَتَبةُ أَمرني أَنْ أُمْسِكَك. ثُمَّ لَبِثَ عنْهُمْ ما شَاءَ اللَّه، ثُمَّ جَاءَ بعْد ذلكَ وإِسْماعِيلُ يبْرِي نَبْلاً لَهُ تَحْتَ دَوْحةٍ قريباً مِنْ زَمْزَم، فَلَمَّا رآه، قَامَ إِلَيْه، فَصنعَ كَمَا يصْنَعُ الْوَالِد بِالْولَدُ والوالد بالْوالد، قَال: يا إِسْماعِيلُ إِنَّ اللَّه أَمرني بِأَمْر، قَال: فَاصْنِعْ مَا أَمركَ ربُّك؟ قَال: وتُعِينُني، قَال: وأُعِينُك، قَال: فَإِنَّ اللَّه أَمرنِي أَنْ أَبْني بيْتاً ههُنَا، وأَشَار إِلى أَكَمَةٍ مُرْتَفِعةٍ على ما حَوْلهَا فَعِنْد ذلك رَفَعَ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبيْت، فَجَعَلَ إِسْماعِيل يأتي بِالحِجارَة، وَإبْراهِيمُ يبْني حتَّى إِذا ارْتَفَعَ الْبِنَاءُ جَاءَ بِهَذا الحجرِ فَوضَعَهُ لَهُ فقامَ عَلَيْه، وَهُو يبْني وإسْمَاعِيلُ يُنَاوِلُهُ الحِجَارَة وَهُما يقُولاَن: «ربَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».
وفي رواية: إِنَّ إبْراهِيم خَرَج بِإِسْماعِيل وأُمِّ إسْمَاعِيل، معَهُم شَنَّةٌ فِيهَا ماءٌ فَجَعلَتْ أُم إِسْماعِيلَ تَشْربُ مِنَ الشَّنَّة، فَيَدِرُّ لَبنُهَا على صبِيِّهَا حَتَّى قَدِم مكَّة. فَوَضَعهَا تَحْتَ دَوْحة، ثُمَّ رَجَع إِبْراهيمُ إِلى أَهْلِه، فاتَّبعَتْهُ أُمُّ إِسْمَاعِيلَ حَتَّى لمَّا بلغُوا كَداءَ نادَتْه مِنْ ورائِــه: يَا إِبْرَاهيمُ إِلى منْ تَتْرُكُنَا؟ قَال: إِلى اللَّه، قَالَت: رضِيتُ بِاللَّه. فَرَجعت، وَجعلَتْ تَشْرَبُ مِنَ الشَّنَّة، وَيَدرُّ لَبَنُهَا عَلى صَبِيِّهَا حَتَّى لمَّا فَنى الماءُ قَالَت: لَوْ ذَهبْت، فَنَظَرْتُ لعَلِّي أحِسُّ أَحَدا، قَال: فَذَهَبَتْ فصعِدت الصَّفا. فَنَظَرتْ وَنَظَرَتْ هَلْ تُحِسُّ أَحدا، فَلَمْ تُحِسَّ أحدا، فَلَمَّا بلَغَتِ الْوادي، سعت، وأَتتِ المرْوةَ، وفَعلَتْ ذلكَ أَشْواطا، ثُمَّ قَالَت: لو ذهَبْتُ فنَظرْتُ ما فَعلَ الصَّبي، فَذَهَبتْ ونَظَرَت، فإِذَا هُوَ على حَالهِ كأَنَّهُ يَنْشَغُ للمَوْت، فَلَمْ تُقِرَّهَا نفْسُهَا. فَقَالَت: لَوْ ذَهَبْت، فَنَظَرْتُ لعلي أَحِسُّ أَحدا، فَذَهَبَتْ فصَعِدتِ الصَّفَا، فَنَظَرتْ ونَظَرت، فَلَمْ تُحِسُّ أَحَداً حتَّى أَتمَّتْ سَبْعا، ثُمَّ قَالَت: لَوْ ذَهَبْت، فَنَظَرْتُ مَا فَعل. فَإِذا هِيَ بِصوْت. فَقَالَت: أَغِثْ إِنْ كان عِنْدَكَ خيْرٌ فإِذا جِبْرِيلُ سلام الله علیه فقَال بِعَقِبهِ هَكَذَا، وغمزَ بِعقِبه عَلى الأرْض، فَانْبثَقَ الـماءُ فَدَهِشَتْ أُمُّ إسْماعِيلَ فَجعلَتْ تَحْفِنُ ¬ وذكَرَ الحَدِيثَ بِطُولِه». رواه البخاري بهذِهِ الرواياتِ كلها.
1867- «از ابن عباس رضی الله عنه روایت شده که گفت:
ابراهیم سلام الله علیه مادر اسماعیل و فرزندش اسماعیل را در حالیکه مادرش وی را شیر میداد آورد و در کنار خانه (کعبه) در کنار درختی بزرگ که بالای زمزم بود در بلندی مسجد گذاشت و در حالیکه در آن هنگام در مکه کسی نبود و آب هم نداشت آن دو را در آنجا نهاده نزدشان کیسهای از خرما و مشکی آب گذاشت، سپس ابراهیم به عقب برگشته و رفت. مادر اسماعیل بدنبالش
ده و باز نزدشان آمده اسماعیل را نیافت و بر همسرش وارد شده از وی پرسش نمود و گفت: برآمده تا برای ما چیزی (روزی) جستجو کند. فرمود: شما چه حال دارید؟ و از زندگی و ضعشان پرسید، گفت: ما در خیر و فراخی بسر میبریم و بر خداوند ثنا گفت.
فرمود: نان شما چیست؟
گفت: گوشت.
فرمود: آشامیدنی شما چیست؟
گفت: آب.
فرمود: خدایا در گوشت و آبشان برکت ده.
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: که آنها در آن روزگار دانهء (کشت شدنی) نداشتند و اگر میداشتند برایشان در آن دعا مینمود. فرمود: که آن دو چنانچه در مکه به وفور پیدا میشود در جایی دیگر نمیشود.
و در روایتی آمده که: پس آمده و گفت: اسماعیل کجاست؟
همسرش گفت: برای شکار برآمده. همسرش گفت: آیا فرود نمیآئی تا نانی خورده و آبی بیاشامی.
فرمود: خوردنی و آشامیدنی شما چیست؟
گفت: طعام ما گوشت و آشامیدنی ما آب است.
فرمود: بار خدایا در طعام و آشامیدنیشان برکت ده.
گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: برکت دعای ابراهیم سلام الله علیه و فرمود که: چون همسرت آمد به وی سلام گوی و به وی دستور ده که چارچوب دروازهاش را محکم دارد، و چون اسماعیل سلام الله علیه آمده، فرمود: آیا کسی نزد شما آمد؟ گفت: بلی، مرد کلانسال خوش هیکلی آمده و او را توصیف نمود. و از من در مورد سؤال نمود و خبرش ساختم. و باز پرسید که زندگی ما چطور است و آگاهش ساختم که ما در خیر بسر میبریم. فرمود: آیا ترا به چیزی توصیه نمود؟
گفت: بلی. برتو سلام گفته و امرت نمود که چارچوب دروازهات را محکم نگه داری. فرمود: او پدرم میباشد و تو چارچوب دروازه هستی مرا امر نموده که ترا نگه دارم باز مدتی که خدا میداند. از آنها درنگ نموده و بعد از آن ابراهیم سلام الله علیه آمد در حالیکه اسماعیل سلام الله علیه تیری از آن خود را زیر درخت بزرگی نزدیک زمزم درست میکرد و چون وی ابراهیم سلام الله علیه را دید برایش برخاسته و چنانچه پدر در برابر فرزند و فرزند در برابر پدر انجام میدهد، عملی ساختند.
فرمود: ای اسماعیل خداوند مرا به کاری امر نموده است، یا فرمود: آنچه را که پروردگارت دستور داده انجام ده، فرمود: با من همکاری میکنی؟
گفت: با تو همکاری میکنم.
فرمود: خداوند مرا دستور داده که اساس خانه را بگذارم.
و اسماعیل به آوردن سنگ شروع نموده و ابراهیم سلام الله علیه میساخت و چون ساختمان آن بلند شد. این سنگ را آورده برایش گذاشت و ابراهیم سلام الله علیه بر آن ایستاده بنائی میکرد و اسماعیل سلام الله علیه سنگها را به وی داده و هر دو میگفتند: ربَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.
و در روایتی آمده که ابراهیم سلام الله علیه همراه اسماعیل و مادرش در حالیکه با ایشان مشک آبی بود، برآمد. مادر اسماعیل از آن مشک میآشامید و شیرش برای پسرش تراوش میکرد تا اینکه به مکه آمده و آن را زیر درخت بزرگی گذاشت. سپس ابراهیم سلام الله علیه بسوی خانوادهاش بازگشت و مادر اسماعیل هم بدنبال وی آمد تا به کداء (منطقهء نزدیک حجون) رسیدند از عقبش صدا نمود که ابراهیم ما را به کی میگذاری؟
فرمود: به خدا.
گفت: به خدا راضی شدم. و باز گشت و از آن مشک آب میآشامید و شیرش برای پسرش تراوش میکرد تا اینکه آب تمام شد با خود گفت: چه میشود که بروم و بنگرم شاید کسی را دریابم، و گفت: پس رفته و بر صفا بر آمده و نگریست که آیا کسی را مییابد. و چون به مجرای آب سیل رسید سعی و کوشش نمود و به مروه آمد و چندین بار این کار را تکرار نمود. باز گفت: چه میشود که بروم و ببینم که بچه چه کار نموده است و رفت و دیدکه او بر وضع خود است که گویی برای مرگ ناله میکند و دلش او را نگذاشت تا آرام گیرد و گفت: چه میشود اگر بروم و ببینم آیا کسی را در مییابم. باز رفته به صفا بر آمده نگریست و نگریست و کسی را نیافت تا که هفتم را تمام نمود. سپس گفت: چه میشود که بروم و ببینم طفل چه کرد؟ ناگاه صدائی شنید و گفت: اگر اهل خیری کمک کن. ناگهان جبرئیل سلام الله علیه را دید و به پاشنهاش این چنین نموده و بر زمین کوبید. و از آن آب جست. مادر اسماعیل سلام الله علیه متحیر گردیده وشروع به پرکردن دستهای خود از آب نموده در مشک میریخت. و حدیث را به درازیش ذکر نمود» .
و بخاری این حدیث را به همهء روایات آن نقل کرده است.
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
فرمود: نان شما چیست؟
گفت: گوشت.
فرمود: آشامیدنی شما چیست؟
گفت: آب.
فرمود: خدایا در گوشت و آبشان برکت ده.
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: که آنها در آن روزگار دانهء (کشت شدنی) نداشتند و اگر میداشتند برایشان در آن دعا مینمود. فرمود: که آن دو چنانچه در مکه به وفور پیدا میشود در جایی دیگر نمیشود.
و در روایتی آمده که: پس آمده و گفت: اسماعیل کجاست؟
همسرش گفت: برای شکار برآمده. همسرش گفت: آیا فرود نمیآئی تا نانی خورده و آبی بیاشامی.
فرمود: خوردنی و آشامیدنی شما چیست؟
گفت: طعام ما گوشت و آشامیدنی ما آب است.
فرمود: بار خدایا در طعام و آشامیدنیشان برکت ده.
گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: برکت دعای ابراهیم سلام الله علیه و فرمود که: چون همسرت آمد به وی سلام گوی و به وی دستور ده که چارچوب دروازهاش را محکم دارد، و چون اسماعیل سلام الله علیه آمده، فرمود: آیا کسی نزد شما آمد؟ گفت: بلی، مرد کلانسال خوش هیکلی آمده و او را توصیف نمود. و از من در مورد سؤال نمود و خبرش ساختم. و باز پرسید که زندگی ما چطور است و آگاهش ساختم که ما در خیر بسر میبریم. فرمود: آیا ترا به چیزی توصیه نمود؟
گفت: بلی. برتو سلام گفته و امرت نمود که چارچوب دروازهات را محکم نگه داری. فرمود: او پدرم میباشد و تو چارچوب دروازه هستی مرا امر نموده که ترا نگه دارم باز مدتی که خدا میداند. از آنها درنگ نموده و بعد از آن ابراهیم سلام الله علیه آمد در حالیکه اسماعیل سلام الله علیه تیری از آن خود را زیر درخت بزرگی نزدیک زمزم درست میکرد و چون وی ابراهیم سلام الله علیه را دید برایش برخاسته و چنانچه پدر در برابر فرزند و فرزند در برابر پدر انجام میدهد، عملی ساختند.
فرمود: ای اسماعیل خداوند مرا به کاری امر نموده است، یا فرمود: آنچه را که پروردگارت دستور داده انجام ده، فرمود: با من همکاری میکنی؟
گفت: با تو همکاری میکنم.
فرمود: خداوند مرا دستور داده که اساس خانه را بگذارم.
و اسماعیل به آوردن سنگ شروع نموده و ابراهیم سلام الله علیه میساخت و چون ساختمان آن بلند شد. این سنگ را آورده برایش گذاشت و ابراهیم سلام الله علیه بر آن ایستاده بنائی میکرد و اسماعیل سلام الله علیه سنگها را به وی داده و هر دو میگفتند: ربَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.
و در روایتی آمده که ابراهیم سلام الله علیه همراه اسماعیل و مادرش در حالیکه با ایشان مشک آبی بود، برآمد. مادر اسماعیل از آن مشک میآشامید و شیرش برای پسرش تراوش میکرد تا اینکه به مکه آمده و آن را زیر درخت بزرگی گذاشت. سپس ابراهیم سلام الله علیه بسوی خانوادهاش بازگشت و مادر اسماعیل هم بدنبال وی آمد تا به کداء (منطقهء نزدیک حجون) رسیدند از عقبش صدا نمود که ابراهیم ما را به کی میگذاری؟
فرمود: به خدا.
گفت: به خدا راضی شدم. و باز گشت و از آن مشک آب میآشامید و شیرش برای پسرش تراوش میکرد تا اینکه آب تمام شد با خود گفت: چه میشود که بروم و بنگرم شاید کسی را دریابم، و گفت: پس رفته و بر صفا بر آمده و نگریست که آیا کسی را مییابد. و چون به مجرای آب سیل رسید سعی و کوشش نمود و به مروه آمد و چندین بار این کار را تکرار نمود. باز گفت: چه میشود که بروم و ببینم که بچه چه کار نموده است و رفت و دیدکه او بر وضع خود است که گویی برای مرگ ناله میکند و دلش او را نگذاشت تا آرام گیرد و گفت: چه میشود اگر بروم و ببینم آیا کسی را در مییابم. باز رفته به صفا بر آمده نگریست و نگریست و کسی را نیافت تا که هفتم را تمام نمود. سپس گفت: چه میشود که بروم و ببینم طفل چه کرد؟ ناگاه صدائی شنید و گفت: اگر اهل خیری کمک کن. ناگهان جبرئیل سلام الله علیه را دید و به پاشنهاش این چنین نموده و بر زمین کوبید. و از آن آب جست. مادر اسماعیل سلام الله علیه متحیر گردیده وشروع به پرکردن دستهای خود از آب نموده در مشک میریخت. و حدیث را به درازیش ذکر نمود» .
و بخاری این حدیث را به همهء روایات آن نقل کرده است.
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
دویده فریاد زد ای ابراهیم کجا میروی؟ ما را در این بیابان که در آن مونس و چیزی نیست تنها میگذاری؟ چندین بار این را گفت و ابراهیم بر وی التفاتی نکرد. گفت: آیا خدا ترا به این دستور داده است؟
فرمود: بلی.
گفت: پس ما را ضایع نمیکند و بازگشت.
ابراهیم سلام الله علیه رفت تا که در کنار ثنیه (نزدیک منطقهء حجون) رسید، جائی که وی را نمیدیدند به خانه روی آورده دستهایش را بلند نموده و این دعاها را خواند و گفت: پروردگارا! من عدهء از فرزندانم را در این بیابان بیآب و علف در کنار خانهء حرامت جای دادم.
مادر اسماعیل سلام الله علیه وی را شیر داده و از آن آب میآشامید تا آب مشک تمام شد و وی و فرزندش هر دو تشنه شدند. هاجر به فزندش نگریسته دید که بخود میپیچد و رفت در حالیکه تاب دیدن فرزندش را نداشت و صفا را نزدیکترین کوهی دید که در کنارش قرار دارد بر آن بالا شده و بطرف بیابان دید که آیا کسی را نمیبیند ولی کسی را ندید، باز از صفا پائین آمد تا به مجرای سیل (مکه) رسید دامان خود را بلند کرده و همانند انسانی که به سختی روبرو شده تلاش نمود، تا از وادی گذشته باز به مروه رسید و بر آن ایستاده دید که آیا کسی را میبیند؟ ولی کسی را ندید، و این عمل را هفت باز تکرار نمود.
ابن عباس ب گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: و این همان سعی است که در میان آن دو (صفا و مروه) انجام میشود.
و چون به مروه نزدیک شد صدائی را شنید که وی را مخاطب قرار داده میگوید: ساکت شو و او خوب گوش گرفت و باز آن صدا را شنیده گفت: شنواندی اگر میتوانی کمکم کن. ناگهان فرشتهء (جبرئیل سلام الله علیه ) را دید که در کنار زمزم است و گفت: که وی به پاشنهاش یا بالش جستجو نمود تا که آب آشکار شد.
و هاجر علیها السلام آن را مثل حوض درست نموده و آن را به چنگهایش گرفته و در مشک میانداخت و بعد از چنگ زدنش آب دو باره فوران مینمود.
و در روایتی آمده که آب به اندازهء که بر میداشت، فوران مینمود.
ابن عباس ب گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: خدا مادر اسماعیل سلام الله علیه را رحمت کند، اگر زمزم را بحال خود میگذاشت، یا فرمود: اگر از آب چنگ نمیزد، زمزم، چشمهء جاریی میبود.
فرمود: پس از آن آشامیده و پسرش را شیر داد و فرشته به وی فرمود: از هلاک نهراسید، زیرا در اینجا خانهایست برای خداوند که این پسر و پدرش آن را بنا میکنند و خداوند مردم آن را ضایع نمیگذارد.
و خانهء متبرکه مانند تپهء از زمین بلند بود که سیل آمده و از جانب راست و چپش جریان داشت.
و چنین بود تا همسفری چند از (قبیلهء جرهم) یا خانوادهء از جرهم از راه کداء از مکه گذشته و در پائین مکهء مکرمه فرود آمده مرغی را دیدند که به اطراف خانه میگردد و از آن دور نمیشود. با خود گفتند: این پرنده حتماً بر آب میگردد، در حالیکه ما از زمانهها با این بیابان سرو کار داریم و در آن آب وجود نداشته است. از اینرو یک یا دو نفر را فرستادند. آن دو همراه آب واپس آمده و آنها را با خبر ساختند. آنها آمده و مادر اسماعیل سلام الله علیه را در کنار آب دیده و گفتند: آیا به ما اجازه میدهی که در کنارت فرود آئیم؟ گفت: بلی، ولی در آب شما حقی ندارید.
گفتند: بلی.
ابن عباس ب گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: مادر اسماعیل سلام الله علیه این موضوع را دید در حالیکه انس را دوست میداشت.
آنها فرود آمده و برای آوردن خانههایشان فرستادند و خانوادههایشان هم آمده با آنا فرود آمدند تا که صاحب خانههایی شدند و پسر هم جوان شده و زبان عربی را از آنها آموخت و چون جوان شد، سخت به وی علاقمند شدند. و چون بالغ شد زنی از خودها را به عقد نکاح وی در آوردند و مادر اسماعیل سلام الله علیه وفات یافت.
و چون ابراهیم سلام الله علیه آمد تا از حالشان جویا شود، ولی اسماعیل سلام الله علیه را نیافته و از همسرش در مورد وی سؤال نمود. وی گفت: او برآمده تا برای ما چیزی جستجو کند (رزق).
و در روایتی آمده که گفت: تا برای ما شکار کند. باز از وی در مورد زندگی و حالشان پرسید. گفت: ما به بدحالی قرار داریم. ما در تنگی و سختی بسر میبریم و به وی شکوه نمود.
فرمود: چون شوهرت آمد به وی سلام برسان و بگو که چارچوب دروازهاش را تغییر دهد. چون اسماعیل سلام الله علیه آمد گویی چیزی را احساس نمود و گفت: آیا کسی نزد شما نیامد؟
گفتند: بلی. پیرمردی چنین وچنان نزد ما آمده و از ما در بارهات پرسش نمود و من آگاهش کردم و از من پرسید که زندگی ما چطور است، آگاهش ساختم که ما در سختی و مشقت بسر میبریم. فرمود: آیا به تو چیزی توصیه ننمود؟ گفت: بلی مرا امر نمود که بر تو سلام گویم و میگفت که: چارچوب دروازهات را تغییر ده (یعنی همسرت را طلاق ده).
فرمود: او پدرم بوده و مرا امر کرده که از تو جدا شوم. پس نزد خانواده ات برو و او را طلاق داده با زنی دیگر از آنها ازدواج نمود.
ابراهیم سلام الله علیه مدتی درنگ نمو
فرمود: بلی.
گفت: پس ما را ضایع نمیکند و بازگشت.
ابراهیم سلام الله علیه رفت تا که در کنار ثنیه (نزدیک منطقهء حجون) رسید، جائی که وی را نمیدیدند به خانه روی آورده دستهایش را بلند نموده و این دعاها را خواند و گفت: پروردگارا! من عدهء از فرزندانم را در این بیابان بیآب و علف در کنار خانهء حرامت جای دادم.
مادر اسماعیل سلام الله علیه وی را شیر داده و از آن آب میآشامید تا آب مشک تمام شد و وی و فرزندش هر دو تشنه شدند. هاجر به فزندش نگریسته دید که بخود میپیچد و رفت در حالیکه تاب دیدن فرزندش را نداشت و صفا را نزدیکترین کوهی دید که در کنارش قرار دارد بر آن بالا شده و بطرف بیابان دید که آیا کسی را نمیبیند ولی کسی را ندید، باز از صفا پائین آمد تا به مجرای سیل (مکه) رسید دامان خود را بلند کرده و همانند انسانی که به سختی روبرو شده تلاش نمود، تا از وادی گذشته باز به مروه رسید و بر آن ایستاده دید که آیا کسی را میبیند؟ ولی کسی را ندید، و این عمل را هفت باز تکرار نمود.
ابن عباس ب گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: و این همان سعی است که در میان آن دو (صفا و مروه) انجام میشود.
و چون به مروه نزدیک شد صدائی را شنید که وی را مخاطب قرار داده میگوید: ساکت شو و او خوب گوش گرفت و باز آن صدا را شنیده گفت: شنواندی اگر میتوانی کمکم کن. ناگهان فرشتهء (جبرئیل سلام الله علیه ) را دید که در کنار زمزم است و گفت: که وی به پاشنهاش یا بالش جستجو نمود تا که آب آشکار شد.
و هاجر علیها السلام آن را مثل حوض درست نموده و آن را به چنگهایش گرفته و در مشک میانداخت و بعد از چنگ زدنش آب دو باره فوران مینمود.
و در روایتی آمده که آب به اندازهء که بر میداشت، فوران مینمود.
ابن عباس ب گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: خدا مادر اسماعیل سلام الله علیه را رحمت کند، اگر زمزم را بحال خود میگذاشت، یا فرمود: اگر از آب چنگ نمیزد، زمزم، چشمهء جاریی میبود.
فرمود: پس از آن آشامیده و پسرش را شیر داد و فرشته به وی فرمود: از هلاک نهراسید، زیرا در اینجا خانهایست برای خداوند که این پسر و پدرش آن را بنا میکنند و خداوند مردم آن را ضایع نمیگذارد.
و خانهء متبرکه مانند تپهء از زمین بلند بود که سیل آمده و از جانب راست و چپش جریان داشت.
و چنین بود تا همسفری چند از (قبیلهء جرهم) یا خانوادهء از جرهم از راه کداء از مکه گذشته و در پائین مکهء مکرمه فرود آمده مرغی را دیدند که به اطراف خانه میگردد و از آن دور نمیشود. با خود گفتند: این پرنده حتماً بر آب میگردد، در حالیکه ما از زمانهها با این بیابان سرو کار داریم و در آن آب وجود نداشته است. از اینرو یک یا دو نفر را فرستادند. آن دو همراه آب واپس آمده و آنها را با خبر ساختند. آنها آمده و مادر اسماعیل سلام الله علیه را در کنار آب دیده و گفتند: آیا به ما اجازه میدهی که در کنارت فرود آئیم؟ گفت: بلی، ولی در آب شما حقی ندارید.
گفتند: بلی.
ابن عباس ب گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: مادر اسماعیل سلام الله علیه این موضوع را دید در حالیکه انس را دوست میداشت.
آنها فرود آمده و برای آوردن خانههایشان فرستادند و خانوادههایشان هم آمده با آنا فرود آمدند تا که صاحب خانههایی شدند و پسر هم جوان شده و زبان عربی را از آنها آموخت و چون جوان شد، سخت به وی علاقمند شدند. و چون بالغ شد زنی از خودها را به عقد نکاح وی در آوردند و مادر اسماعیل سلام الله علیه وفات یافت.
و چون ابراهیم سلام الله علیه آمد تا از حالشان جویا شود، ولی اسماعیل سلام الله علیه را نیافته و از همسرش در مورد وی سؤال نمود. وی گفت: او برآمده تا برای ما چیزی جستجو کند (رزق).
و در روایتی آمده که گفت: تا برای ما شکار کند. باز از وی در مورد زندگی و حالشان پرسید. گفت: ما به بدحالی قرار داریم. ما در تنگی و سختی بسر میبریم و به وی شکوه نمود.
فرمود: چون شوهرت آمد به وی سلام برسان و بگو که چارچوب دروازهاش را تغییر دهد. چون اسماعیل سلام الله علیه آمد گویی چیزی را احساس نمود و گفت: آیا کسی نزد شما نیامد؟
گفتند: بلی. پیرمردی چنین وچنان نزد ما آمده و از ما در بارهات پرسش نمود و من آگاهش کردم و از من پرسید که زندگی ما چطور است، آگاهش ساختم که ما در سختی و مشقت بسر میبریم. فرمود: آیا به تو چیزی توصیه ننمود؟ گفت: بلی مرا امر نمود که بر تو سلام گویم و میگفت که: چارچوب دروازهات را تغییر ده (یعنی همسرت را طلاق ده).
فرمود: او پدرم بوده و مرا امر کرده که از تو جدا شوم. پس نزد خانواده ات برو و او را طلاق داده با زنی دیگر از آنها ازدواج نمود.
ابراهیم سلام الله علیه مدتی درنگ نمو
1854- «وَعَنْهُ قَال: أخَذَ رَسُولُ اللَّه صلی الله علیه وسلم بِيَدِي فَقَال: «خَلَقَ اللَّه التُّرْبَةَ يوْمَ السَّبْتِ، وخَلَقَ فِيهَا الْجِبَالَ يَوْمَ الأحَد، وخَلَقَ الشَّجَرَ يَوْمَ الإثْنَيْن، وَخَلَقَ المَكْرُوهَ يَوْمَ الثُّلاثَاءِ، وَخَلَقَ النُّورَ يَوْمَ الأرْبَعَاءِ، وَبَثَّ فِيهَا الدَّوَابَّ يَوْمَ الخَمِيس، وخَلَقَ آدَمَ سلام الله علیه بَعْدَ الْعَصْرِ مِنْ يَوم الجُمُعَةِ في آخِرِ الْخَلْقِ في آخِرِ سَاعَةٍ مِنَ النَّهَارِ فِيمَا بَيْنَ الْعَصْرِ إلى الَّليلِ»». رواه مسلم.
1854- «از ابو هریره رضی الله عنه روایت است که گفت:
رسول الله صلی الله علیه وسلم دست مرا گرفته و فرمود: خداوند خاک را در روز دوشنبه آفریده و کوهها را در روز یکشنبه و درخت را روز دوشنبه و اشیای گران را (مثل آهن و غیره) روز سه شنبه و نور را روز چهار شنبه آفریده و هم خزندگان را روز پنجشنبه خلق نمود. و آدم سلام الله علیه را بعد از عصر روز جمعه در ساعت اخیر روز میان عصر تا شب آفرید».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1854- «از ابو هریره رضی الله عنه روایت است که گفت:
رسول الله صلی الله علیه وسلم دست مرا گرفته و فرمود: خداوند خاک را در روز دوشنبه آفریده و کوهها را در روز یکشنبه و درخت را روز دوشنبه و اشیای گران را (مثل آهن و غیره) روز سه شنبه و نور را روز چهار شنبه آفریده و هم خزندگان را روز پنجشنبه خلق نمود. و آدم سلام الله علیه را بعد از عصر روز جمعه در ساعت اخیر روز میان عصر تا شب آفرید».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1856- «وعَنْ عمْرو بْنِ الْعَاص رضی الله عنه أنَّهُ سَمِع رسُولَ اللَّه صلی الله علیه وسلم يَقُول: «إذَا حَكَمَ الْحَاكِم، فَاجْتَهَد، ثُمَّ أصاب، فَلَهُ أجْرانِ وإنْ حَكَم وَاجْتَهَد، فَأَخْطَا، فَلَهُ أجْرٌ»» متفقٌ عَلَیه.
1856- «از عمرو بن عاص رضی الله عنه روایت است که:
از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که میفرمود: چون حاکم حکم نموده و اجتهاد کرد و نظرش صائب بود، برایش دو مزد است (مزد اجتهاد و مزد به حق رسیدن) و هرگاه حکم نموده و اجتهاد کرد و نظرش صائب نبود، برای وی یک مزد است، (مزد اجتهاد بس)».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1856- «از عمرو بن عاص رضی الله عنه روایت است که:
از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که میفرمود: چون حاکم حکم نموده و اجتهاد کرد و نظرش صائب بود، برایش دو مزد است (مزد اجتهاد و مزد به حق رسیدن) و هرگاه حکم نموده و اجتهاد کرد و نظرش صائب نبود، برای وی یک مزد است، (مزد اجتهاد بس)».
ارسال از طریق برنامه
موبایل صحیحین به زبان فارسی
@THEHADIIS
1860- «وعَنْ عُقْبَةَ بنِ عامِر رضی الله عنه أنَّ رسُولَ اللَّه صلی الله علیه وسلم خَرجَ إلَى قَتْلَى أُحُد. فَصلَّى علَيْهِمْ بعْد ثَمان سِنِين كالمودِّع للأحْياءِ والأمْوات، ثُمَّ طَلَعَ إلى المِنْبر، فَقَال: إنِّي بيْنَ أيْدِيكُمْ فَرَطٌ وأنَا شهيد علَيْكُمْ وإنَّ موْعِدَكُمُ الْحوْض، وَإنِّي لأنْظُرُ إليه مِنْ مَقامِي هَذَا، وإنِّي لَسْتُ أخْشَى عَلَيْكُمْ أنْ تُشْركُوا، ولَكِنْ أخْشَى عَلَيْكُمْ الدُّنيا أنْ تَنَافَسُوهَا» قَالَ: فَكَانَتْ آخِرَ نَظْرَةٍ نَظَرْتُهَا إلَى رَسُولِ اللَّه صلی الله علیه وسلم »، متفقٌ علیه.
وفي رواية: ««وَلَكِنِّي أخْشَى علَيْكُمْ الدُّنيَا أنْ تَنَافَسُوا فِيهَا، وتَقْتَتِلُوا فَتَهْلِكُوا كَما هَلَكًَ منْ كَان قَبْلكُمْ» قَالَ عُقبة: فَكانَ آخِر ما رَأيْتُ رَسُولَ اللَّه صلی الله علیه وسلم عَلَى المِنْبر».
وفي روَايةٍ قال: ««إنِّي فَرطٌ لَكُمْ وأنَا شَهِيدٌ علَيْكُم، وَإنِّي واللَّه لأنْظُرُ إلَى حَوْضِي الآن، وإنِّي أُعْطِيتُ مَفَاتِيحَ خَزَائِن الأرض، أوْ مَفَاتِيحَ الأرْض، وَإنَّي واللَّهِ مَا أَخَافُ علَيْكُمْ أنْ تُشْرِكُوا بعْدِي ولَكِنْ أخَافُ علَيْكُمْ أنْ تَنَافَسُوا فِيهَا» ».
1860- «از عقبه بن عامر رضی الله عنه روایت است که:
رسول الله صلی الله علیه وسلم بعد از هشت سال بر کشتگان احد آمده و مانند وداع کنندهء زندهها و مردهها بر آنها نماز گزاردند، بعد به منبر برآمده و فرمودند: من در پیشاپیش راهگشائی شمایم و من بر شما گواهم و میعادگاه شما حوض است و من از این جایگاهم بسوی شما مینگرم و من از شما نمیترسم که شریک میآورید، ولی میترسم که بر دنیا با هم رقابت کنید. گفت: و این آخرین نگاههای بودکه بر پیامبر صلی الله علیه وسلم انداختم.
و در روایتی آمده که ولی بر شما از اینکه در دنیا مسابقه کنید و با هم بجنگید و مثل اقوام پیشین به هلاکت رسید، بیم دارم. عقبه میگوید: و این آخرین باری بود که پیامبر صلی الله علیه وسلم را بر منبر دیدم.
و در روایتی دیگر چنین آمده است که فرمود: من راهگشای شمایم و بر شما گواهم و قسم بخدا بسوی حوضم هم اکنون مینگرم و به من کلیدهای گنجینههای زمینی یا کلیدهای زمین داده شده است. قسم بخدا که نمیترسم بعد از من مشرک میشوید، اما میترسم که بر سر دنیا با هم رقابت کنید».
@THEHADIIS
وفي رواية: ««وَلَكِنِّي أخْشَى علَيْكُمْ الدُّنيَا أنْ تَنَافَسُوا فِيهَا، وتَقْتَتِلُوا فَتَهْلِكُوا كَما هَلَكًَ منْ كَان قَبْلكُمْ» قَالَ عُقبة: فَكانَ آخِر ما رَأيْتُ رَسُولَ اللَّه صلی الله علیه وسلم عَلَى المِنْبر».
وفي روَايةٍ قال: ««إنِّي فَرطٌ لَكُمْ وأنَا شَهِيدٌ علَيْكُم، وَإنِّي واللَّه لأنْظُرُ إلَى حَوْضِي الآن، وإنِّي أُعْطِيتُ مَفَاتِيحَ خَزَائِن الأرض، أوْ مَفَاتِيحَ الأرْض، وَإنَّي واللَّهِ مَا أَخَافُ علَيْكُمْ أنْ تُشْرِكُوا بعْدِي ولَكِنْ أخَافُ علَيْكُمْ أنْ تَنَافَسُوا فِيهَا» ».
1860- «از عقبه بن عامر رضی الله عنه روایت است که:
رسول الله صلی الله علیه وسلم بعد از هشت سال بر کشتگان احد آمده و مانند وداع کنندهء زندهها و مردهها بر آنها نماز گزاردند، بعد به منبر برآمده و فرمودند: من در پیشاپیش راهگشائی شمایم و من بر شما گواهم و میعادگاه شما حوض است و من از این جایگاهم بسوی شما مینگرم و من از شما نمیترسم که شریک میآورید، ولی میترسم که بر دنیا با هم رقابت کنید. گفت: و این آخرین نگاههای بودکه بر پیامبر صلی الله علیه وسلم انداختم.
و در روایتی آمده که ولی بر شما از اینکه در دنیا مسابقه کنید و با هم بجنگید و مثل اقوام پیشین به هلاکت رسید، بیم دارم. عقبه میگوید: و این آخرین باری بود که پیامبر صلی الله علیه وسلم را بر منبر دیدم.
و در روایتی دیگر چنین آمده است که فرمود: من راهگشای شمایم و بر شما گواهم و قسم بخدا بسوی حوضم هم اکنون مینگرم و به من کلیدهای گنجینههای زمینی یا کلیدهای زمین داده شده است. قسم بخدا که نمیترسم بعد از من مشرک میشوید، اما میترسم که بر سر دنیا با هم رقابت کنید».
@THEHADIIS