عجیب زاده
1.44K subscribers
867 photos
261 videos
1 file
1.31K links
مایهٔ افتخار خواهد بود که نظراتتان را از لینک زیر به صورت بی‌نام و از طریق پیام عمومی یا خصوصی، با من در میان بگذارید:

در توییتر:

http://www.twitter.com/ajibzade
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏اگر هویت شغلی ‌ما حساسیت‌های ضروری انسانی‌مان‌‌ را از میان ببرد، تبدیل به شئ می‌شویم.⁧ #بازیگر_بازیگر_است ⁩ ترویج و عادی‌سازی شئ شدگی‌است. ⁧ #اصغر_فرهادی ⁩ عزیز با‌‌ استدلال شما آیشمن هم فقط یک سرباز بود که می‌کوشید وظیفه‌اش را به خوبی انجام ‌دهد! ⁦ @babakazar ⁩ ⁧ #ابتذال_شر ⁩ ⁧ #آیشمن_در_اورشلیم

Mahammad Rasoulof
‏۱/ نوستالژی یا آلرژی به مدرنیسم؟⁩
‏احتمالاً اگر امروز پزشکی برای "علائم دلتنگیِ" بیمارِ خود نسخه‌ای تجویز کند خنده‌آور خواهد بود، اما در سال ۱۶۸۸ هنگامی که "یوهانس هوفر" دانشجوی سوئیسیِ بلند پرواز رشتۀ پزشکی، در پایان‌نامۀ خود کلمۀ «نوستالژی» را ابداع کرد اوضاع چنین نبود. در اواخر قرن هفدهم، سربازان سوئیسی‌‌ای که خارج از کشور خدمت می‌کردند با علائمی شبیه به افسردگی، برای خانۀ خود احساس دلتنگی می‌کردند. یوهانس هوفر در پایان‌نامۀ خود برای این "احساس دلتنگی" و "آرزوی برگشت به زمان/مکان پَسین" دو کلمۀ یونانیِ nóstos ("بازگشت به خانه") و álgos ("آرزو، درد") را به هم بافت تا دردِ اشتیاق برگشت به خانه را در یک کلمه بگنجاند: نوستالژی!
نوستالژی، آمیخته‌ای از حسِ از دست دادن و آوارگی بهمراه عاشقانه‌هایی فانتزی است.
‏علاقه‌ای کهنه به چیزی که دیگر وجود ندارد یا هرگز وجود نداشته اما با واسطه به فرد رسیده است.
‏تا اواخر قرن هفدهم، برای نوستالژی با عنوان «آلرژیِ شدید» نسخه تجویز می‌شد!
پزشکان سوئیسی معتقد بودند که تریاک، زالو و سفر به کوه‌های آلپِ سوئیس می‌تواند علائم این آلرژی را مرتفع کند.
‏پزشکان دیگری منشأ نوستالژی را در ذهن و بدن بیمار می‌دانستند تا جایی که علائم نوستالژیک را با «هیپوکندری» یکی می‌گرفتند. اما باورِ غالب پزشکان بر همان آلرژی بودنِ نوستالژی بود، چرا که نوستالژی را درمان‌پذیر می‌دانستند و هیپوکندری(خود بیمار پنداری) را، لاعلاج!
به مرور پزشکان دریافتند که تنهایی، زیست مصرفی، پی بُردن به بی‌اهمیتی انسان برای طبیعت، جنگ و تنش‌های اجتماعی، علاقه به صمیمیت در دهکده‌های کوچک، اعتبار خانوادگی، ریتمِ کُند و رویاگونۀ طبیعت و ثبات نسبی عصیانی علیه زمانِ حال را در فرد به وجود میآورد که آن را به آلرژی شبیه‌تر میکند. ‏"بیمارِ نوستالژیک" می‌خواهد تاریخ را از بین ببرد و آن را تبدیل به اسطوره‌های خصوصی یا جمعی کند تا اندکی از «برگشت ناپذیریِ» زمان یا مکانی که آزارش می‌دهد، بکاهد!
‏از این منظر (گذشتۀ نوستالژی، حتیٰ وصف دقیقی از گذشته نیست) چرا که زمان کُندتر و مکانْ زیبا‌تر و آرام‌تر توصیف شده است. همچنین نوستالژی «گذشته نگر» است، به همین جهت نیازهای امروز را در تخیلاتِ دیروز می‌جوید و تاثیر مستقیمی بر واقعیتِ فردا می‌گذارد. همینجا، مثالی که می‌شود برای نوستالژی زد جنگِ بین ج.ا و عراق است؛ جنگی که با تحریک روانیِ جمهوری اسلامی ملت را علیه عراق یکپارچه کرد. آن یکپارچگیِ ملی با تبلیغ حکومت اسطوره شد و بطرزی مالیخولیایی در حافظۀ جمعی ثبت شد.
‏شاید برای همین است که اغلب کودکانی که آن جنگ را دیده‌اند در گذشته مانده‌اند..
شاید به همین دلیل است که نسلِ جنگ، بجای دویدن در مسیر پیشرفت، زیر سایۀ درختی در پس کوچه‌ای میلَمَد و چارۀ هر نگون‌بختی را در آن دوران طلایی! می‌بیند.
‏«بازگشت به گذشته و بازسازی زمان و مکانِ ایده‌آل»، هستۀ بسیاری از ایدیولوژی‌های قدرتمند امروز است. ایدیولوژی‌هایی که اتفاقاً پیش‌شرطِ بازگشت به گذشته را در مرگِ تفکر انتقادی و صرف نظر از پیوند عاطفی می‌دانند. خطر مشخص است!
‏نوستالژی به جای خانۀ واقعی، شما را به خانه‌ای موهوم می‌برد، چنین شخصی در چنین نقطه‌ای آمادۀ نابود شدن و نابود کردن است.
‏شیوعِ جمعیِ نوستالژی، شروع انقلاب و از صد و پنجاه سال بعد از ابداع کلمۀ «نوستالژی»، (شارل پیِر بودلر) شاعر و ادیبِ نمادگرای فرانسوی برای اولین بار در مقالاتِ خود از کلمۀ (مدرنیته) استفاده کرد. احتمالاً آن زمان کسی حدس نمی‌زد که این دو کلمه روزی در تضاد با هم بنشینند، مخصوصاً اگر نوستالژی در جامعه‌ای سنت‌گرا ایجاد شده باشد.
‏در جوامع سنت‌گرا غالباً نوستالژی‌ها «پیش ساخته» و بسته‌بندی شده‌اند و مواضع قهقرایی را به عنوانِ رویای بازگشت به خانه به فردِ سنتی القا می‌کنند.

در اینجا می‌شود علائم فرد را «اسکیزوفرنیک» توصیف کرد. یک گُسست داخلی در نتیجۀ دو زندگیِ همزمان در دو دنیای متفاوت.
‏برای مثال به جامعۀ سنت‌زدۀ ایرانِ قبل از انقلاب برگردیم؛ سیل مهاجرت روستاییان به شهرها، سرعتِ بلاوصف مدرنیزاسیون، تصاویر جالب سر درِ سینماها، فیلم‌هایی که جوامع شهری را آلوده به اعتیاد و فحشا و ضامن‌دار کِشی نشان می‌داد، همه و همه حسِ «غربتی بودن» را به آن روستاییانِ شهرنشین داد. شهربیگانگیِ اغلب آن مردمان خیلی زود به «شهربیزاری» انجامید و این بیزاری از مدرنیته، رانۀ اصلیِ انقلاب شد.
‏جادۀ نوستالژی یک طرفه رو به عقب، و جادۀ مدرنیته یک طرفۀ رو به جلو است!
‏انتخاب در مقیاسِ جمعی بین این دو گزینه، برگشتن به سمتِ دیگری را ناممکن می‌کند. همانگونه که در مقیاس جمعی نمیتوان از چراغ علاء‌الدین یا موبایل‌های ساده استفاده کرد.
‏در مقابل، مدافعین مدرنیته به عمر کوتاهِ مردم، عدم توجه به رفاه اجتماعی، کیفیت نامطلوب زندگی و... قبل از ظهور مدرنیسم اشاره میکنند.
معمار
۲/ امروزه واژۀ نوستالژی بطور کلی معنایی غیرپزشکی دارد. حسی که با دیدن خانه‌ای روستایی، جلد گذرنامه، گندم‌زار و نوار کاست و... منتقل می‌شود. اما هر چه این واژه از پزشکی فاصله گرفته به سیاست نزدیک‌تر شده است.بنده این واژه را به شکل بدوی‌اش میخوانم: آلرژی به مدرنیته!
از نگر بنده نوستالژی‌ها زیاد دوام نخواهند آورد، چرا که تصور امروز ما از نوستالژی‌ها مدیونِ مدرنیته است.
‏از گذشته نمی‌شود آینده را دید اما این پیشرفتِ آتی است که اجازه تصورِ گذشته را به فرد می‌دهد.
‏انسان ناچار است که پابه‌پای «فرگشتِ مدرنیته» بدود، آنکه بایستد لاجرم حذف خواهد شد.

معمار
‏کلی دوزاری و یک ۴۴۰ هزار دلاری در یک قاب

ابوجهل
ورای مجرّدات، دوگانهٔ «شر و خیر» وجود ندارد. آنچه در دنیای واقع مجال یافتن می‌دارد، «شر و غیر» است.
‏در صف شر نباشید.

ajibzade
‏عادی جلوه دادنِ وضعیت آبان۹۸، انکار شلیک موشک به هواپیمای مسافربری، انکارِ مردم در انتخابات ریاست‌جمهوری۱۴۰۰، انکارِ و تمسخر ربایش یک انسان. شما ۳درصدی‌ها حیات‌تان در انکار «حقیقت» است برای همین هم وقتی آراء باطله قاطعانه شکست‌تان داد باز هم زبانتان را دراز کردید!

Daniel Shaltouki
افراد زیادی در حمایت از فرهادی گفتن طرف فیلمسازه چرا انتظار واکنش دارین، اینم یک نمونه.
‏ آدمی که این واکنشها رو داره از غزه تا تراول‌بن ترامپ، اما وقتی به هموطناتش میرسه خودش رو فارغ از سیاست جا میزنه، واقعا ناامید کننده‌ست.

مانلی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فراز پایانی نامه علی‌اکبر ⁧ #سعیدی_سیرجانی ⁩ به آیت‌الله ⁧ #خامنه‌ای ⁩، ۱۳۷۴
‏سیرجانی اندکی بعد دستگیر و پس از شکنجه در زندان وزارت اطلاعات بقتل رسید

ajibzade
او را نمی‌شناسید؟ خیالی نیست.
‏فرض کنید که این چهره‌ای خیالی از «مسئولیت‌پذیری اجتماعی یک هنرمند» است.

‏آیا هنرمندان مشهور در برابر جامعه مسئولیتی بیش از آثارشان دارند؟

ajibzade
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اعدام یک دستگاه تلویزیون توسط اعضای جنبش اصیل منطقه در افغانستان که اصلاح شده‌اند و همان طالبان ۲۰ سال پیش نیستند:

شاوشنک
دیگه قرار نیست دست از سر هیچ وسط‌بازی برداریم.

Mehdi MMJ
سلبریتی یعنی مسئولیت‌پذیری سیاسی-اجتماعی؛
‏اگر تختی، همینگوی، امیل زولا،پازولینی، وله سوینکا و... سلبریتی‌های زمان خود بوده‌اند، سودجویانی مانند جعفری و علیدوستی و... که امروز یدک‌کش شهرت هستند در فاضلابهای هنر هم جای نمیگیرند. نه فقط برای قلّت عیار هنرشان که برای دغدغه‌های عبثشان. خوشایند یا نه، سلبریتی‌ها در ایران، عقب‌مانده‌ترین، سطحی‌ترین و سودجویانه‌ترین نگرش‌ها را به هنر،ادبیات و ورزش دارند. بقای خود را در بقای ساخت کنونی قدرت می‌بینند و ابزاری برای فریب مردم و خوش‌آب‌ورنگ جلوه دادن استبدادند.
‏کلاه مردمی که این فرومایگان را قهرمان بدانند پس معرکه است.

ajibzade
آبان ۹۸ که مردم ایران زیر رگبار گلوله بودند انتظار داشتیم تا کسی صدایمان را بشنود، دستمان را بگیرد و حمایتمان کند. امروز مردم کوبا در همان شرایطند. برای اعلام همبستگی با مردم کوبا علاقه‌مندم تا نسیم توییتری با هشتگی اسپانیولی ترتیب بدهم. هرکسی علاقه‌مند بود مشارکت کند.

ajibzade
‏⁧ #حکایت_کن⁩ از نیزاری که با خون سیراب
نشد!

ajibzade
جامعه قهرمان را می‌سازد که از آن خیری ببیند، اما هنگامی که قهرمانش به خدمت شر در می‌آید شروع به کشتن آن می‌کند. هیچ‌کس صلاحیت سرزنش جامعه جهت فروکوبیدن قهرمانانی خودش ساخته‌است را ندارد. جوامع مدام در حال ساختن قهرمانان جدیدند حتی اگر خلاف میل ما باشند.

Mehdi Hajati
‏و چه کسی فراموش می‌کند تا آن موعد محتوم؟

ajibzade
پردهٔ اول:
‏روزی بود روزگاری بود.
‏خبرنگاری آمریکایی مأموریت یافت تا برای گزارش حوادث داخلی اسپانیا به آنجا برود و به همراه همکارش گزارشی صادقانه و بی‌طرفانه از جنگ داخلی میان خصام تهیه کند.
‏او رفت اما نتوانست بی‌طرف بماند.هنگامی که تشخیص داد جنگ میان خیر و شر جریان دارد. آن خبرنگار ارنست همینگوی، نویسندهٔ شهیر آمریکایی بود. رفته بود گزارش تهیه کند اما در میانهٔ کار بر گردن خود مسئولیتی را یافت که نمی‌توانست از آن شانه خالی کند. به عنوان خبرنگار از سوی فاشیست‌ها تأمین جانی داشت و مورد آسیب قرار نمی‌گرفت، اما انتخاب کرد که در سوی دیگر ماجرا بایستد. جایی که فهمید آن، جنگ شر با غیر است، لحظه‌ای تردید نکرد که جانش را کف دست بگیرد و پا به میدان بگذارد. جنگی که مغلوبه بود و همینگوی در سمت ضعیف‌تر ماجرا قرار می‌گرفت؛ اما برای آنکه اصولی دارد، ایستادن بر بنیادهای اخلاقی ارجح است. جرج اورول نیز داستان مشابهی از شرکت در آن جنگ دارد.

پردهٔ دوم:
‏یک افسر یهودی ارتش فرانسه در واپسین سال‌های قرن نوزدهم به اتهام جاسوسی برای آلمان به تبعید ابد در جزیرهٔ شیطان محکوم شد. نام این افسر آلفرد دریفوس بود. دریفوسِ بی‌گناه، در مظلومیت کامل به تبعید فرستاده شد. نویسنده و هنرمندی بنام و مشهور، آگاهی یافت که این محاکمه‌ای دروغین برای مجازات یک بی‌گناه است. در آن روزها بسیاری این موضوع را می‌دانستند اما فقط این نویسنده و هنرمند مسئولیت‌پذیر تصمیم گرفت در برابر ستمی ناروا به شهروندی عادی بایستد، آن هم در برابر دستگاه قدرتمند دادگستری فرانسه امیل زولا، بنیانگذار مکتب ادبی و هنری ناتورالیسم، تصمیم گرفت، تا اثبات بی‌گناهی دریفوس کوتاه نیاید. دو سال بعد از تبعید دریفوس نامه‌ای نوشت با عنوان «من متهم می‌کنم» و از آن پس بسیاری از امتیازاتش را از دست و حتی به یک سال تبعید از وطن محکوم شد. چنین بود که دیگر هنرمندان فرانسوی ترغیب به نگاشتن نامه ای دیگر شدند که به بیانیه روشنفکران مشهور شد. سرانجام دریفوس در دادگاه تجدید نظر که به سبب کوشش‌های زولا چند سال بعد برگزار شد، تبرئه شد.

پرده سوم:
‏«آدمیزاده‌ام، آزاده‌ام، و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.»
اینها فرازی از نامهٔ شجاعانهٔ علی اکبر سعیدی سیرجانی به علی خامنه‌ای است که به قیمت جانش تمام شد. سعیدی سیرجانی هرگز با شر جمهوری اسلامی مدارا نکرد و قلمش را به قربانگاه مصلحت و منفعت نبرد.

https://twitter.com/ajibzade/status/856609251489349634?s=21

ده‌ها و صدها نمونهٔ دیگر از مسئولیت‌پذیری در برابر شر را می‌توان نام برد که افراد شهیر و جامعهٔ مرجع با گذشتن از منافع شخصی به وظیفهٔ اخلاقی خود عمل کرده‌اند. هم‌پیالگی با شر لزوماً به ایستادن در صف آن خلاصه نمی‌شود. کسی که بتواند انسانی را از مرگ نجات بدهد و چنین نکند در پارادایم‌های اخلاقی بسیاری شریک در کشتن به شمار می‌رود. به همین نسبت، هر نوع عدم مشخص کردن مرز در مواجههٔ با شر یا سکوت در برابر عمل شرورانه، همراهی با شر است. ژست‌های «من سیاسی نیستم»، «مردم مقصرند», «بیایید هم یگر را قضاوت نکنیم و به عقاید هم احترام بگذاریم»، «من با جهل مبارزه می‌کنم نه با ظلم» و امثالهم، لزوماً کنش‌هایی منفعلانه و تلاش‌هایی ذلیلانه برای عدم موضع‌گیری در برابر شر حاکم هستند. کنش‌هایی که عمدتاً بی‌هزینه و نمایشی‌اند. ترجیح مبارزه با جهل بر مبارزه با ظلم از آنجا نشأت می‌گیرد که مبارزهٔ با جهل با توجه به کلیشه‌های معروف جامعهٔ الیت عمدتاً جامعهٔ فرودست و مستضعفین را هدف می‌گیرد؛ حال آنکه مبارزهٔ با ظلم مستلزم پذیرش هزینهٔ سرشاخ شدن با قدرت است.
مبارزهٔ با جهل یک انتخاب البته میمون است، اما انتخابِ «عدم مبارزه با ظلم» صرفاً انتخابی بی‌هزینه نیست. شما در صورت آن انتخاب، فی‌الواقع با ظلم همراهی کرده‌اید، صدایی را خفه کرده‌اید، حقی را پایمال کرده‌اید و چه بسا جان یا جان‌هایی را گرفته‌اید.

ajibzade
درخت، بعدِ ملخ هم درخت خواهد ماند

ajibzade