This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حتی زمین را دیگر لگد نکن…
اینجا زندگیهای نزیسته دفن شدهاند،بینام، بیسنگ و بی وداع.
هر عبور باید یاد باشد، هر قدم باید سکوت باشد،
اینها دیگر خیابان نیستند…
اینها مزارهای بیسنگِ جوانان این سرزمیناند.
این خیابانها دیگر فقط مسیر منتهی به یکدیگر نیستند، امتداد زخماند، زخم های عمیقی که جان ستاند، این خیابانها شاهد آخرین بوسه ی پدر بر خال گوشه ی لب دخترکش شد، آخرین فریاد مادر از جان کندن فرزند دلیرش و نظاره گر نو عروس و تازه دامادی که در آغوش معشوق با نگاهی آمیخته از عشق و درد و وحشت با یک دنیا زندگی ناکرده، خاموش شد!
آسفالت فقط قیر و سنگ نیست، پوستِ سوختهی شهریست که هر شب، دردش را قورت داد و صبح، باز ایستاد و در خاطرش هک شد تیرهای خلاص بر قلبی هایی که امید به آزادی داشتند،
اینجا مادرها یک دفعه و در لحظه شکستند،
نه آرام، یکباره و اینجا پدرها بیصدا پیر شدند،
چین افتاد روی نگاهشان و قامتشان خم شد،
بیآنکه سالی گذشته باشد.
در آن شب خون ریخت…خونِ گرم،
روی زمینِ سرد و
زمین لرزید اما فریاد نزد،
از همان لحظه خیابان حرمت گرفت، زمین شاهد شد و آسفالت، امانتدار، پس:
آرام راه برو…
نه از ترس،
از احترام و
پاهایت را سبک بگذار، اینجا زیر هر قدم خوابِ ناتمامِ یک پسر جا مانده، خنده ی دخترکی زیبا که به خانه نرسید
و
رویایی که نیمهراه برید.
دل نوشته ای خونین الهام گرفته از دلِ خون یک ایرانی!
#پسرعاقل_نوح
اینجا زندگیهای نزیسته دفن شدهاند،بینام، بیسنگ و بی وداع.
هر عبور باید یاد باشد، هر قدم باید سکوت باشد،
اینها دیگر خیابان نیستند…
اینها مزارهای بیسنگِ جوانان این سرزمیناند.
این خیابانها دیگر فقط مسیر منتهی به یکدیگر نیستند، امتداد زخماند، زخم های عمیقی که جان ستاند، این خیابانها شاهد آخرین بوسه ی پدر بر خال گوشه ی لب دخترکش شد، آخرین فریاد مادر از جان کندن فرزند دلیرش و نظاره گر نو عروس و تازه دامادی که در آغوش معشوق با نگاهی آمیخته از عشق و درد و وحشت با یک دنیا زندگی ناکرده، خاموش شد!
آسفالت فقط قیر و سنگ نیست، پوستِ سوختهی شهریست که هر شب، دردش را قورت داد و صبح، باز ایستاد و در خاطرش هک شد تیرهای خلاص بر قلبی هایی که امید به آزادی داشتند،
اینجا مادرها یک دفعه و در لحظه شکستند،
نه آرام، یکباره و اینجا پدرها بیصدا پیر شدند،
چین افتاد روی نگاهشان و قامتشان خم شد،
بیآنکه سالی گذشته باشد.
در آن شب خون ریخت…خونِ گرم،
روی زمینِ سرد و
زمین لرزید اما فریاد نزد،
از همان لحظه خیابان حرمت گرفت، زمین شاهد شد و آسفالت، امانتدار، پس:
آرام راه برو…
نه از ترس،
از احترام و
پاهایت را سبک بگذار، اینجا زیر هر قدم خوابِ ناتمامِ یک پسر جا مانده، خنده ی دخترکی زیبا که به خانه نرسید
و
رویایی که نیمهراه برید.
دل نوشته ای خونین الهام گرفته از دلِ خون یک ایرانی!
#پسرعاقل_نوح
❤20💔15😢3💩1