🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#حکایت_ضرب_المثل_پند
«اكبر لقا» ملقب به «اكبر جقه»، يكي از خوانندگان پيشكسوت موسيقي اصفهان كه سابقه همكاري با استاداني چون فرامرز پايور و جليل شهناز را نيز در كارنامة خود داشت، دربارة ترانه «زهره» گفته است:«من هيچ وقت نفهميدم راز زهره چيست، ولي هر وقت كه در تنهايي داريوش رفيعي بودم و از او خواستم زهره را براي من بخواند، ميخواند و اشكش سرازير ميشد. چند بار از او پرسيدم اين «زهره» كيست كه اينگونه تو را به زانو درآورده، آن هم تويي كه اين همه خواهان و خاطرخواه داري؟ داريوش فقط نگاهي ميكرد و ميگفت: بگذريم اكبر... و بعد به نقطهاي خيره ميشد...»
اكبر لقا كه 15 مرداد سال 91 بر اثر بيماري سرطان حنجره در منزلش در اصفهان درگذشت، از جمله دوستان صميمي داريوش رفيعي و كارمند شهرداري اصفهان بود كه سال 1370 بازنشست شد و ترانهها و آوازهاي او همزمان با صداي داريوش رفيعي در اوايل دهة 30 از راديو ايران پخش ميشد و به همين دليل به «بلبل اصفهان» شهرت يافته بود و ميگفت:«ما مرديم و نفهميديم «زهره» داريوش رفيعي كي بود؟!»
«صمد پيوند» خوانندة شيرازي كه همزمان با اوج گرفتن شهرت داريوش رفيعي در شيراز در سال 1330 با خواندن ترانهاي به نام «دلم گرفته» از ساختههاي يك آهنگساز محلي به نام ايرج رحيمپور به يك شهرت نسبي محلي رسيده بود، از دوستان و دوستداران داريوش رفيعي در آن سالها بود.
او كه روز دوازدهم ارديبهشت سال 89 در منزل مسكونياش در تقاطع خيابان آزادي ـ بهبودي تهران درگذشت؛ در يكي از مصاحبههايش در دهة 40 ردپايي از «زهره» را به خبرنگار نشريه «تهرانمصور» در آن روزها داده و گفته بود:
«به نظرم ميآيد كه زهره همان دختري است (زني است) كه در شيراز داريوش به او دل باخت، ولي هرگز به او دست نيافت و هر چه هم تلاش كرد، نتوانست در سفرهاي 1330 به بعدش به شيراز، او را ملاقات يا پيدا كند و فقط گويا يكي دو بار با او ملاقات كرده بود و بعد از مدتي از مرگ او خبردار شده است.»
استاد غلامعلي باشوكي، نوازندة چيرهدست و يولنسل نيز از كساني بود كه با روحيات خصوصي داريوش رفيعي آشنا بود و در پاسخ اين سئوال خبرنگار كه از «زهره» چه ميدانيد؟ گفته است:
هيچ چيز نميدانم، زيرا اين سئوالي بود كه هر كس از داريوش رفيعي ميپرسيد، پاسخي نميگرفت و اصولاً بعضي وقتها از اين سئوال كلافه و ناراحت هم ميشد و با عصبانيت ميگفت: «بابا جون، اين اسم يه دختره... اسم يه زنه... اصلاً اسم يه سياره است؛ مگه ما حق نداريم راجع به يك سياره ترانه بخوانيم؟»
و بدين وصف، تا آخرين لحظة زندگي خود حاضر نميشود راز ترانه «زهرة» خود را فاش كند تا آن كه در آخرين دقايقي كه او را از منزلش به سوي بيمارستان هزارتختخوابي منتقل ميكنند، در گوش پروين غفاري كه در واپسين روزهاي بيمارياش در كنارش بود و از او پرستاري ميكرد گفت: اگر بعد از مرگم زني به نام «زهره» سراغم را گرفت، به او بگوييد مرا حلال كند!
پروين غفاري كه در جريان تمام دوستداران و هواداران او و نوع ارتباط آنها با داريوش قرار داشت، اين بار غافلگير ميشود و از او ميپرسد: «زهره» ديگر كيست؟... و داريوش با همان حال زار به او ميگويد، همان كه عشقش مرا به اين روز انداخت!...
پروين غفاري توضيح بيشتري از او ميخواهد، اما گويا درد ناشي از بيماري كزاز به داريوش اجازة حرف زدن نميدهد.
پروين باز هم از او ميخواهد بگويد «زهره» كيست و موضوع چيست؟ اما داريوش رفيعي با ايما و اشاره به او ميفهماند كه او زني است در شيراز كه دوستش ميداشته و به او گفتهاندكه مرده است؛ ولي من باور ندارم او مرده باشد. او زنده است و اگر سراغ مرا گرفت، به او بگوييد تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم... منتظرت بودم...
و درد بيشتر امان نميدهد كه حرفي در اين باره بزند. بعد از مرگ داريوش رفيعي، خانم پروين غفاري مدت ها منتظر ميماند و به مادر داريوش رفيعي سفارش ميكند كه اگر سر و كله زني به نام زهره پيدا شد، با تلفن منزل او تماس بگيرد.
چهار سال بعد از مرگ داريوش رفيعي، زني به منزل پروين غفاري زنگ ميزند و خود را «زهره» معرفي ميكند و از او ميخواهد بداند كه داريوش براي او چه باقي گذاشته است؟
پروين غفاري به او ميگويد كه در آخرين دقايق زندگياش سفارش كرد به شما بگويم كه تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم و حلالش كنيد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#حکایت_ضرب_المثل_پند
«اكبر لقا» ملقب به «اكبر جقه»، يكي از خوانندگان پيشكسوت موسيقي اصفهان كه سابقه همكاري با استاداني چون فرامرز پايور و جليل شهناز را نيز در كارنامة خود داشت، دربارة ترانه «زهره» گفته است:«من هيچ وقت نفهميدم راز زهره چيست، ولي هر وقت كه در تنهايي داريوش رفيعي بودم و از او خواستم زهره را براي من بخواند، ميخواند و اشكش سرازير ميشد. چند بار از او پرسيدم اين «زهره» كيست كه اينگونه تو را به زانو درآورده، آن هم تويي كه اين همه خواهان و خاطرخواه داري؟ داريوش فقط نگاهي ميكرد و ميگفت: بگذريم اكبر... و بعد به نقطهاي خيره ميشد...»
اكبر لقا كه 15 مرداد سال 91 بر اثر بيماري سرطان حنجره در منزلش در اصفهان درگذشت، از جمله دوستان صميمي داريوش رفيعي و كارمند شهرداري اصفهان بود كه سال 1370 بازنشست شد و ترانهها و آوازهاي او همزمان با صداي داريوش رفيعي در اوايل دهة 30 از راديو ايران پخش ميشد و به همين دليل به «بلبل اصفهان» شهرت يافته بود و ميگفت:«ما مرديم و نفهميديم «زهره» داريوش رفيعي كي بود؟!»
«صمد پيوند» خوانندة شيرازي كه همزمان با اوج گرفتن شهرت داريوش رفيعي در شيراز در سال 1330 با خواندن ترانهاي به نام «دلم گرفته» از ساختههاي يك آهنگساز محلي به نام ايرج رحيمپور به يك شهرت نسبي محلي رسيده بود، از دوستان و دوستداران داريوش رفيعي در آن سالها بود.
او كه روز دوازدهم ارديبهشت سال 89 در منزل مسكونياش در تقاطع خيابان آزادي ـ بهبودي تهران درگذشت؛ در يكي از مصاحبههايش در دهة 40 ردپايي از «زهره» را به خبرنگار نشريه «تهرانمصور» در آن روزها داده و گفته بود:
«به نظرم ميآيد كه زهره همان دختري است (زني است) كه در شيراز داريوش به او دل باخت، ولي هرگز به او دست نيافت و هر چه هم تلاش كرد، نتوانست در سفرهاي 1330 به بعدش به شيراز، او را ملاقات يا پيدا كند و فقط گويا يكي دو بار با او ملاقات كرده بود و بعد از مدتي از مرگ او خبردار شده است.»
استاد غلامعلي باشوكي، نوازندة چيرهدست و يولنسل نيز از كساني بود كه با روحيات خصوصي داريوش رفيعي آشنا بود و در پاسخ اين سئوال خبرنگار كه از «زهره» چه ميدانيد؟ گفته است:
هيچ چيز نميدانم، زيرا اين سئوالي بود كه هر كس از داريوش رفيعي ميپرسيد، پاسخي نميگرفت و اصولاً بعضي وقتها از اين سئوال كلافه و ناراحت هم ميشد و با عصبانيت ميگفت: «بابا جون، اين اسم يه دختره... اسم يه زنه... اصلاً اسم يه سياره است؛ مگه ما حق نداريم راجع به يك سياره ترانه بخوانيم؟»
و بدين وصف، تا آخرين لحظة زندگي خود حاضر نميشود راز ترانه «زهرة» خود را فاش كند تا آن كه در آخرين دقايقي كه او را از منزلش به سوي بيمارستان هزارتختخوابي منتقل ميكنند، در گوش پروين غفاري كه در واپسين روزهاي بيمارياش در كنارش بود و از او پرستاري ميكرد گفت: اگر بعد از مرگم زني به نام «زهره» سراغم را گرفت، به او بگوييد مرا حلال كند!
پروين غفاري كه در جريان تمام دوستداران و هواداران او و نوع ارتباط آنها با داريوش قرار داشت، اين بار غافلگير ميشود و از او ميپرسد: «زهره» ديگر كيست؟... و داريوش با همان حال زار به او ميگويد، همان كه عشقش مرا به اين روز انداخت!...
پروين غفاري توضيح بيشتري از او ميخواهد، اما گويا درد ناشي از بيماري كزاز به داريوش اجازة حرف زدن نميدهد.
پروين باز هم از او ميخواهد بگويد «زهره» كيست و موضوع چيست؟ اما داريوش رفيعي با ايما و اشاره به او ميفهماند كه او زني است در شيراز كه دوستش ميداشته و به او گفتهاندكه مرده است؛ ولي من باور ندارم او مرده باشد. او زنده است و اگر سراغ مرا گرفت، به او بگوييد تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم... منتظرت بودم...
و درد بيشتر امان نميدهد كه حرفي در اين باره بزند. بعد از مرگ داريوش رفيعي، خانم پروين غفاري مدت ها منتظر ميماند و به مادر داريوش رفيعي سفارش ميكند كه اگر سر و كله زني به نام زهره پيدا شد، با تلفن منزل او تماس بگيرد.
چهار سال بعد از مرگ داريوش رفيعي، زني به منزل پروين غفاري زنگ ميزند و خود را «زهره» معرفي ميكند و از او ميخواهد بداند كه داريوش براي او چه باقي گذاشته است؟
پروين غفاري به او ميگويد كه در آخرين دقايق زندگياش سفارش كرد به شما بگويم كه تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم و حلالش كنيد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
کسی که جرئت دست زدن به خار را ندارد،
هرگز نباید آرزوی گل سرخ را داشته باشد!
#آن_برونته
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
کسی که جرئت دست زدن به خار را ندارد،
هرگز نباید آرزوی گل سرخ را داشته باشد!
#آن_برونته
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
هر صبح بر آن دو زلف مشکین
چون باد صبا گذار داریم
چون حلقه ی زلف خود شماری
ما چشم در آن شمار داریم...
#مولانای_جان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
هر صبح بر آن دو زلف مشکین
چون باد صبا گذار داریم
چون حلقه ی زلف خود شماری
ما چشم در آن شمار داریم...
#مولانای_جان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
میخواهم از شرکت دخانیات براون و ویلیام سون، تولید کنندگان سیگار پال مال، بابت یک میلیارد دلار ادعای خسارت کنم! دوازده سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدون فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکردهام. سالهای سال است که این شرکت دخانیات درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد.
اما من حالا هشتاد و دو سالم است. واقعا که دستتان درد نکند، ای حقه بازهای پست.
📒مرد بی وطن
#کورت_ونه_گات
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
میخواهم از شرکت دخانیات براون و ویلیام سون، تولید کنندگان سیگار پال مال، بابت یک میلیارد دلار ادعای خسارت کنم! دوازده سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدون فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکردهام. سالهای سال است که این شرکت دخانیات درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد.
اما من حالا هشتاد و دو سالم است. واقعا که دستتان درد نکند، ای حقه بازهای پست.
📒مرد بی وطن
#کورت_ونه_گات
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
در پایان همه این چیزها انسان میبیند که در
بدترین بدبختیها نیز هیچ کسی واقعا نمیتواند به فکر کس دیگر باشد!
📒طاعون
#آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
در پایان همه این چیزها انسان میبیند که در
بدترین بدبختیها نیز هیچ کسی واقعا نمیتواند به فکر کس دیگر باشد!
📒طاعون
#آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
📚بهترین کتابهای ایرانی که باید خواند
۱- سمفونی مردگان
نویسنده: عباس معروفی
۲- چشمهایش
نویسنده: بزرگ علوی
۳- جای خالی سلوچ
نویسنده: محمود دولت آبادی
۴- قهوۀ سرد آقای نویسنده
نویسنده: روزبه معین
۵- طریق بسمل شدن
نویسنده: محمود دولت آبادی
۶- یک عاشقانۀ آرام
نویسنده: نادر ابراهیمی
۸- چراغها را من خاموش میکنم
نویسنده: زویا پیرزاد
۹- بوف کور
نویسنده: صادق هدایت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
📚بهترین کتابهای ایرانی که باید خواند
۱- سمفونی مردگان
نویسنده: عباس معروفی
۲- چشمهایش
نویسنده: بزرگ علوی
۳- جای خالی سلوچ
نویسنده: محمود دولت آبادی
۴- قهوۀ سرد آقای نویسنده
نویسنده: روزبه معین
۵- طریق بسمل شدن
نویسنده: محمود دولت آبادی
۶- یک عاشقانۀ آرام
نویسنده: نادر ابراهیمی
۸- چراغها را من خاموش میکنم
نویسنده: زویا پیرزاد
۹- بوف کور
نویسنده: صادق هدایت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#_ادب_باستانی_ایرانیان
هرودوت مورخ یونانی که در قرن پنجم پیش از میلاد می زیسته و با چند تن از پادشاهان هخامنشی معاصر بوده است می نویسد که ایرانیان به فرزندان خود از پنج سالگی تا بیست سالگی تنها سه چیز می آموختند: سواری و تیر اندازی و راستگویی.
همین مورخ می گوید ایرانیان دروغگویی را بدترین عیب ها می دانند و حتی از قرض خواستن خوداری می کنند، زیرا مقروض ممکن است مجبور به دروغ گفتن شود.
باز به گفته همین مورخ ایرانیان از آب دهان افکندن و قضای حاجت در معابر و در حضور دیگران خودداری می کردند و حتی در آب روان دست و رو نمی شستند و آب را به کثافت نمی آلودند.
ایرانیان از قدیم جوانان را از کودکی به ورزش و دویدن و تحمل سرما و گرما و به کار بردن اسلحه ی گونان و سواری و ارابه رانی عادت می دادند و بزرگترین صفات ایشان رشادت و مردانگی و شجاعت بود.
گزنفون می نویسد که ایرانیان اطفال را در دادگاه حاضر می کردند تا دادرسی را به چشم ببینند و به اصول عدالت و دادگستری آشنا شوند، همچنین خاصیت گیاه ها را به جوانان می آموختند تا از آنچه مفید است استفاده کنند و از آنچه زیان آور است بپرهیزند.
از دیگر صفات پسندیده ی ایرانیان نیز این بود که همسایگان خود محترم می داشتند. به کسانی که در راه حفظ مملکت خدماتی کرده بودند پاداش بزرگ می دادند. از گرفتن رشوه و دزدی و تصرف مال غیر خودداری می کردند. از شکم پرستی و پرخوارگی پرهیز داشتند. هنگام راه رفتن چیزی نمی خوردند. شکار را از جهت اینکه ورزش بود دوست می داشتند.
وقتی شرایط حالمان را با قرن ها پیش مقایسه می کنیم، می بینیم که ما پس از قرن ها، قرن ها از گذشته مان هم عقب افتاده ایم. ما به سرعت در حال عقب گردیم.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
#_ادب_باستانی_ایرانیان
هرودوت مورخ یونانی که در قرن پنجم پیش از میلاد می زیسته و با چند تن از پادشاهان هخامنشی معاصر بوده است می نویسد که ایرانیان به فرزندان خود از پنج سالگی تا بیست سالگی تنها سه چیز می آموختند: سواری و تیر اندازی و راستگویی.
همین مورخ می گوید ایرانیان دروغگویی را بدترین عیب ها می دانند و حتی از قرض خواستن خوداری می کنند، زیرا مقروض ممکن است مجبور به دروغ گفتن شود.
باز به گفته همین مورخ ایرانیان از آب دهان افکندن و قضای حاجت در معابر و در حضور دیگران خودداری می کردند و حتی در آب روان دست و رو نمی شستند و آب را به کثافت نمی آلودند.
ایرانیان از قدیم جوانان را از کودکی به ورزش و دویدن و تحمل سرما و گرما و به کار بردن اسلحه ی گونان و سواری و ارابه رانی عادت می دادند و بزرگترین صفات ایشان رشادت و مردانگی و شجاعت بود.
گزنفون می نویسد که ایرانیان اطفال را در دادگاه حاضر می کردند تا دادرسی را به چشم ببینند و به اصول عدالت و دادگستری آشنا شوند، همچنین خاصیت گیاه ها را به جوانان می آموختند تا از آنچه مفید است استفاده کنند و از آنچه زیان آور است بپرهیزند.
از دیگر صفات پسندیده ی ایرانیان نیز این بود که همسایگان خود محترم می داشتند. به کسانی که در راه حفظ مملکت خدماتی کرده بودند پاداش بزرگ می دادند. از گرفتن رشوه و دزدی و تصرف مال غیر خودداری می کردند. از شکم پرستی و پرخوارگی پرهیز داشتند. هنگام راه رفتن چیزی نمی خوردند. شکار را از جهت اینکه ورزش بود دوست می داشتند.
وقتی شرایط حالمان را با قرن ها پیش مقایسه می کنیم، می بینیم که ما پس از قرن ها، قرن ها از گذشته مان هم عقب افتاده ایم. ما به سرعت در حال عقب گردیم.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
در شهر وينسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام زنان وفادار که داستان جالبی دارد و مردم آنجا با افتخار آنرا تعريف ميکنند.
در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخير ميکند و مردم به اين قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پيام ميدهد که حاضر است اجازه بدهد فقط زنان وبچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترين دارایی خودشان را هم بردارند و بروند
به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند
قيافه فرمانده ديدنی بود وقتی ديد
هر زنی شوهر خودش را کول کرده
و دارد از قلعه خارج ميشود ...!
زنان مجرد هم پدر يا برادرشان را حمل ميکردند
شاه خنده اش ميگيرد، اما خلف وعده نمی کند و اجازه ميدهد بروند
و اين قلعه از آنزمان تا به امروز به نام "قلعه زنان وفادار" شناخته ميشود
اينکه با ارزش ترين چيز زندگی مردم آنجا پول و چیزهای مادی نبود
و اينکه اينقدر باهوش بودند که زندگی عزيزان خود را نجات دادند تحسين برانگيز است
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
در شهر وينسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام زنان وفادار که داستان جالبی دارد و مردم آنجا با افتخار آنرا تعريف ميکنند.
در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخير ميکند و مردم به اين قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پيام ميدهد که حاضر است اجازه بدهد فقط زنان وبچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترين دارایی خودشان را هم بردارند و بروند
به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند
قيافه فرمانده ديدنی بود وقتی ديد
هر زنی شوهر خودش را کول کرده
و دارد از قلعه خارج ميشود ...!
زنان مجرد هم پدر يا برادرشان را حمل ميکردند
شاه خنده اش ميگيرد، اما خلف وعده نمی کند و اجازه ميدهد بروند
و اين قلعه از آنزمان تا به امروز به نام "قلعه زنان وفادار" شناخته ميشود
اينکه با ارزش ترين چيز زندگی مردم آنجا پول و چیزهای مادی نبود
و اينکه اينقدر باهوش بودند که زندگی عزيزان خود را نجات دادند تحسين برانگيز است
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity