🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#یادمان

#دکتر_نصرت_الملوک_کاشانچی اولین بانوی پزشک قانونی در ایران
بانو نصرت الملوک کاشانچی در سال ۱۲۹۳ شمسی به دنیا آمد. پدرش علینقی کاشانچی تاجر معروف و از ثروتمندان طراز اول زمان خود بود. وی علیرغم عشق به تحصیل طبق رسم معمول آن زمان در سن ۱۴ سالگی در پایان دوره دبستان به عقد و ازدواج پسر عمویش در آمد. اما اختلاف فکر و علایق در عموزاده ها که یکی عاشق علم و آموختن و زنی آزاده بود و دیگری تاجر پیشه ، کار را به جدایی زود هنگام کشاند. بانو نصرت الملوک پس از یک سال با پسر نوزاد خود خانه شوهر را ترک گفت و طلاق گرفت و به تربیت تنها فرزندش و تحصیل پرداخت و تا پایان عمر دیگر همسری اختیار نکرد.
او با ادامه تحصیلات ، در سن ۱۸ سالگی جزو اولین زنانی بود که وارد دانشکده پزشکی تهران شد و سپس عازم اروپا شد. تا جنگ جهانی دوم در برلین به تحصیل و تحقیق ادامه داد. سپس به پاریس رفت و تحصیلات تخصصی را در رشته مامایی تکمیل کرد و به ایران بازگشت و ضمن کار در رشته پزشکی زنان دکترا گرفت.
بانو کاشانچی در جنوب شهر تهران در یکی از ساختمانهای پدرش پلی کلینیکی تخصصی زنان و مامایی تأسیس کرد که بطور رایگان در خدمت زنان محروم بود و به ارشاد زنان ستم کشیده نیز می پرداخت. وی بدبختی زنان آن دوران به خصوص در طبقات آسیب پذیر را ناشی از بیسوادی آنان می دانست و عقیده داشت حداقل زنان باید تحصیلات دوره ابتدایی داشته باشند. بنابراین در جوار درمانگاه یک کلاس اکابر برای زنان بیسواد دایر کرده بود و انجمنی از بانوان تحصیل کرده و رو شنفکر تشکیل داده بود و از آنان برای آموزگاری اکابر استفاده می کرد.
او هرچه بیشتر به زنان محلات جنوبی تهران کمک می کرد آنان را نیازمند تر می دید و به تأسیس یک زایشگاهی برای آنان مصمم شد بنابراین دست به ابتکاری جالب زد. روزی که عده ای از تجار سرشناس و طراز اول ایران میهمان پدرش بودند او ناگهان وارد مجلس آنان شد و تا پدر و برادرانش متوجه شوند و او را بیرون کنند در بیچارگی زنان محروم نطق گیرایی ایراد کرد و خاطر نشان کرد به علت عدم وجود دارو پزشک در جنوب شهر زنان بسیاری در هنگام زایمان می میرند. یک زایشگاه خیریه کوپک برای آنان کافی است. در این هنگام برادران بانو کاشانی موفق شدند او را که جرأت کرده بود حریم و جو آن روزگار را بشکند و وارد مجلس مردان شود از مجلس بیرون کنند. اما وی در هنگام خروج با صدای بلند به تجار گفت من حجت بر شما تمام کردم حال شما می دانید و وجدانتان. او بعدها در هنگام شرح ماجرا برای یکی از دوستانش گفته بود آن روز انتظار توسری خوردن و شماتت را داشته است ولی پس از نیم ساعت برادرش به سراغش رفت و گفت آقایان با تو کار دارند تو پشت در بمان و به پرسشهای آنان پاسخ بده. به هر حال کار آن روز وی باعث شد که تجار خرج تأسیس یک درمانگاه مجهز را تقبل کنند. از این پس با کمک دوستان دوران تحصیل در آلمان که اغلب مهندس بودند کار ساخت درمانگاه را شروع کرد و تجار خیر آنقدر پول جمع کردند که او توانست یک بیمارستان مناسب تآسیس کند و نام آن را بیمارستان « بازرگانان » گذارد که در خیابان ری واقع بود و علاوه بر بخش زنان و مامایی بازبخش جراحی و داخلی نیز داشت.
بانو دکتر کاشانچی در ادمه فعالیت به وزارت دادگستری منتقل شد اما نظارت بر بیمارستان بازرگانان را ترک نکرد. پس از زمان کوتاهی که از خدمت او در دادگستری گذشت از او خواستند کار نظارت بر ساخت بیمارستانی را برای کارکنان دادگستری برعهده بگیرد. این بیمارستان اولین بیمارستان دادگستری بود که در طبقات زیرین قسمت غربی کاخ دادگستری در مجاورت خیابان خیام ساخته شد. و ریاست آن را برعهده بانو دکتر کاشانچی نهادند. این بیمارستان بعدها به محل فعلی آن یعنی ساختمان وقفی مرحوم فاضل عراقی منتقل گردید.
بانو نصرت الملوک کاشانچی اولین زن پزشکی است که به استخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد. در پزشکی قانونی نیز وی بنیانگذار بخش زنان بود. او زیر بار سفارش و خواهش این و آن نمی رفت. وی با طبعی بلند تمام حقوق خود را صرف دستگیری از بینوایان و تأمین پول داروی کامندان ضعیف می کرد.
یکی از شاگردانش می گوید از کارهای خیر بانو دکتر کاشانچی تأمین مخارج تحصیل پسران و دختران با استعداد بود که برای آنان خانه تهیه می کرد و انان را در رفاه نگه می داشت . چند تن از زنان و مردان تحصیل کرده در رشته های مهندسی و پزشکی با حمایت او در تحصیل موفق شدند.
تنها فرزند خانم دکتر کاشانچی مهندس شرکت نفت بود که ده ماه قبل از فوت مادر درگذشت. دو نوه دکتر کاشانچی از افراد تحصیل کرده و فرهیخته اند که بسیار مورد علاقه و احترام بانو کاشانچی بوند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی

#افشای_یک_خیانت..

دکتر علی شریعتی؛ که بود و چه کار کرد:
معروف به دکتر، تنها دکتر به رسمیت شناخته شده در انقلاب اسلامی ایران. متولد ۱۳۱۲ در سبزوار، تحصیل‌کرده در مشهد، کاشف ابوذر و فاطمه در پاریس، بنیان‌گذار حسینیه ارشاد در تهران، مبارز با حکومت در اروپا، متوفی در ساوتهمپتون انگلیس و دفن شده در زینبیه سوریه.
وی ۴۴ سال زندگی کرد و به اندازه ۴۴۰ سال جامعه ایران را به عقب‌ماندگی دچار کرد.
یکی از صدها روستایی جهان سومی که پس از درس خواندن در پاریس به کشورشان برگشتند و پایه‌گذار استبداد شدند.
وی موفق شد دین را به یک اسلحه تبدیل کند تا با آن یک حکومتی که آزادی اجتماعی داشت و آزادی سیاسی نداشت را از میان ببرد و حکومتی ایجاد کند که نه آزادی سیاسی داشت و نه آزادی اجتماعی و بعدا همان اسلحه به دست دیکتاتوری غیرسلطنتی افتاد تا با آن شریعتی و بقیه از میان بروند.
کشفیات:
مانتو و روسری، شربت شهادت، مستضعف و مستکبر، ابوذر و یاسر، ایدئولوژی اسلامی، پدیده ارشاد که بعدا وزارت شد، ولایت، سوسیالیزم شیعی، جامعه بی طبقه توحیدی برای کشور غیر تولیدی، روش تبدیل فاطمه به سیمون دوبوار و ابوذر به چه‌گوارا.
مسوول روابط عمومی شیعه برای تبدیل مجموعه‌ای از کالاهای کهنه به اشیایی که شیک به نظر می‌رسند.
وی تصور می‌کرد جامعه‌شناس است و شاگرد ژرژ گورویچ.
تاثیرگذارترین روشن‌فکر تاریخ ایران که صدها هزار دانشجو را چند دهه از فکر کردن بی نیاز کرد!!
کارنامه:
نمره انشا ۲۰، نمره تاریخ ۲،
جامعه‌شناسی ۵ ، فن بیان۲۰،
تعلیمات مدنی ۴.۲۵، انضباط ۳،
وی با حداقل نمره دکترای ادبیات از فرانسه گرفت و بعنوان جامعه‌شناس شناخته می‌شود.
تشیع صفوی را به عنوان یک دین قابل تحمل و غیر مزاحم در زندگی ایرانیان تبدیل به تشیع علوی کرد تا ما هم یک ایدئولوژی خطرناک داشته باشیم.ریاکاری از همان زمان آغاز شد که #دکتر_شریعتی برای زنان ایرانی کتاب "فاطمه فاطمه است" را می نوشت ولی خودش و زنش در اروپا به روش غربی زندگی میکردند و تا آخر عمر، زن و دخترانش بدون حجاب بودند!!
پوران شریعت‌رضوی، گواه زنده‌ی یکی از مهم‌ترین رویدادهای فاجعه‌بار و سیاه تاریخ ایران بود.
همسر وی، یعنی *علی شریعتی*، تاثیری شگرف و " *ویرانگر* " بر تاریخ کشور ایران گذاشت.
شریعتی با هوش و فراست بالایی که داشت، توانست دو ایدئولوژی نامتجانس و متضاد، یعنی اسلام و سوسیالیسم را ترکیب کرده و معجونی سمی به نام " *مارکسیسم اسلامی* " یا آن‌گونه که خودش دوست داشت بگوید، " *شیعه‌ی علوی* " را بسازد و با صدای گیرا و گفتار سِحرآمیزش، آن را به جان و اندیشه‌ی جوانان آرمان‌گرا و خام‌خیال دهه‌ی چهل و پنجاه ایران بریزد.
جوانانی سنتی و نیمه‌روستایی که به لطف انقلاب سفید شاه و ملت، ناگهان و در کم‌تر از ده سال، از دل دوران قرون وسطای قجری و رمل و اسطرلاب و دعانویسی و جن‌گیری و کف‌بینی و رَمالی و غسل در خزینه‌ی پر از کثافت، به دوران پیشرفت‌های مدرنِ انتهای قرن بیستم پرتاب شده بودند.
در حالی که همین جوانانِ آرمان‌گرا، واپس‌گرایی مذهبی به ارث رسیده از خانواده‌های‌شان را با خود از خانه به دانشگاه آورده بودند و تاب دیدنِ چهره‌ی در حال مدرن شدنِ جامعه‌‌ی متوسط شهری در ایران را نداشتند.
این‌ها، در دانشگاه‌ها، مسحور و مست اندیشه‌های مارکسیستی بودند که در آن روزها، بازار داغی داشت و آش پخته شده و مسمومِ افکار علی شریعتی که در چنین آشفته‌بازاری، با تلفیق مارکسیسم با تعفن مذهب شیعه‌ی صفوی، آن را به دینی به‌ظاهر مدرن تبدیل می‌کرد، خریدار و مشتاق بسیاری داشت.
نواندیشانِ آرمان‌گرای آن‌زمان، به باور خود، برای متجدد بودن خویش، خود را پیرو این مکتبِ ساختگی نشان می‌دادند، هرچند اغلب‌شان، کوچکترین درکی از حقایق پشت‌پرده‌ی افکار باطل شریعتی نداشتند.
شریعتی با خلق یک حسین آرمان‌خواهِ دروغین، مکتبِ انقلابی‌اش را تبدیل به بستر ترویج ایدئولوژی خشونت و ترور در بین جوانان جامعه نمود.
ایده‌های به‌ظاهر انقلابی او، در بین جوانان دهه‌ی چهل و پنجاه، آرمانی شد تا در نهایت، *شور انقلابی* را بر *شعور اجتماعی* برتری داده و فضایی را رقم بزند که در بستر آن، جامعه‌ی ایران، دست به یک خودکشی سیاسی بزند.
پوران شریعت‌رضوی، با نوشتن کتابِ خاطرات زندگی سیاسی‌اش با علی شریعتی، تحت عنوان " *طرحی از یک زندگی* " برخی از رازهای سر به مهر زندگی علی شریعتی را افشا کرده است.
وی در نوشته‌هایش افشا کرده است که مرگ شریعتی، هرگز کار حکومت شاه نبود، بلکه برای دامن‌زدن به نفرت نسل جوان آن روزگار از شاه، لازم بود تا به دروغ، " *معلم شهید* " ساخته شود.
همانگونه که با دروغ‌، خودکشی تختی یا غرق‌شدن صمد بهرنگی در ارس را هم، به گردن حکومت شاه انداخته بودند.