کمپین بازگشت شاهزاده
33.9K subscribers
89.6K photos
77.4K videos
466 files
46.1K links
https://telegram.me/C_B_SHAHZADEH
کانال کمپین👆
https://t.me/joinchat/QGibi-Oc3jFYRx5E
ابرگروه کمپین👆

https://twitter.com/payandeiranam
توییتر کمپین👆
Download Telegram
دکتر ابراهیم بنی احمد از ۱۲ نفری بود که بامحمد رضا شاه در یک دبستان بودند. یکی از شاگردان استاد بنی احمد چنین نقلِ به مضمون میکند:
همیشه عصای پیری بردستش بود. بیشتر نگاه میکرد و کمتر سخن میگفت. حتی سر کلاس دانشسرای عالی می گفت “شما بگوئید، من می شنوم.”
به من میگفت: “مارمولک امروز تو از انسانیت بگو” روزی از استاد پرسیدم چرا دانشجوها را با نام حیوانات صدا میزنید ؟ گفت “انسان شدن سخت است.”
روزهای آخر سلطنت پهلوی ، یک روز صبح به خانه استاد رفتم.
استاد سرما خورده بود. برایم چای ریخت و از پنجره فریاد مردم معترض را نظاره میکرد و فقط اشک میریخت.
استاد سالها بود که تنها زندگی میکرد. همسر ایشان فوت کرده بودند و فرزندانشان در خارج زندگی میکردند. ساعت‌ها پیش استاد ماندم. در وقت خداحافطی استاد تا درب آپارتمانشان آمدند تا بدرقه ام کنند.
از ایشان خواهش کردم نیایید.
گفتم: “من خودم میروم شما حالتان خوب نیست استراحت فرمائید.” آخرین درسی که استاد به من داد را فراموش نمی کنم. استاد به من گفت:
“مارمولک اگر در مقابل محبت دیگران بی تفاوت باشی، دیگر از کسی محبت نخواهی دید. این وظیفه من نیست که تو را بدرقه کنم، این عادت زندگی من است.
گفتم: “آخر با این حالتان با این عصا؟”
عصایش را به طرف من گرفت و گفت:
“من سالها به این عصا تکیه کردم و شاه به ملتش تکیه داده بود.
او هرگز نمی‌خواست باور کند که تکیه گاهش بر ملتی قدر ناشناس بود!
شاه از ایران میرود، اما ملتی که یاد نگرفته باشد محبت را پاسخ دهد، دیگر از کسی محبتی نخواهد دید، «ما بر باد خواهیم رفت.»
من بعد از این همه سال فهمیدم آن مرد فرزانه چقدر زیبا و بادرایت آینده این ملت را پیش بینی میکرد.
آری ما ملت بر باد رفتیم ....."
دکتر “ابراهیم بنی احمد” همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.
تعریف می کرد:
“روزی که قرار شد در سال ۱۳۰۹ من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود!
همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان “کفش” نپوشیده بود!
برای همه کفش خریدند.
کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه، ۴۰ نفر بودیم.
رضا شاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: «سعی کنید هر کجا رفتید ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید…».
من به فرانسه رفتم. با سختی ومشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که پول نداشتیم.
بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال “دگل” نشان “لژیون دونور” به شاگرد اولی ها بدهد.
من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگاه داشته بودم را پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم.
وقتی نشان را ژنرال دگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، منِ ایرانی هنوز گیوه پایم بود...”
از صفحه منصوره پیرنیا
آرشیو تاریخ و باستان شناسی ایران

#جاوید_شاه #پاینده_ایران


@C_B_SHAHZADEH
143💔17😢11👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخرین سلام… 🫡
گفته میشه برخی از اعدامی‌های دی‌ماه، در آخرین لحظات زندگی، پیش از آنکه طناب بر گردنشان بیفته، سلام نظامی دادند و نام #ایران و #شاه رو فریاد زدند:
#پاینده_ایران_جاوید_شاه👑
در تاریک‌ترین لحظه‌ها، برخی انسان‌ها هنوز ایستاده می‌مانند… نه برای نجات جان خود، بلکه برای آنچه به آن باور دارند. این تصویر یادآور شجاعت، ایستادگی و بهای سنگینی است که بسیاری برای آرمان‌هایشان پرداختند.
اگر تاریخ رو فراموش کنیم، دوباره تکرار خواهد شد .

@C_B_SHAHZADEH
140💔64🫡31😢5